در هیاهوی سکوت،
مرده اند مردانِ مرد
رفته اند گردآفرینان
تا که در آزرمِ شرم
تن سپارند، به هر سردابه ایی، سردُ ذلیل،
خو گیرند با شب،
شب شکاران لجوج،
یا به در برده، جان،
تن زنند، بر آب های سردُ سختِ مردگی؛
روزها، مقهور شب ها گشته اند،
تاریکی، بر نور غالب گشته است
نور امید، کنون گم شد، در تزویر شب
زده ام چنگ به هیچ،
خار و خسی، شد دستگیر،
میان یک افق امید، توفان بلا آمد پدید
برد نورش را به غارت،
جغد شومِ بد فریب،
دیده ها وا مانده از نامردمی
دست ها خالی،
سینه ها، مملو از آتش،
رها اندر میان یک جهانی مردگی،
دیده خالی ز هر امید یا نوری که امید آورد،
کاروان گیر است میان یک هوا واماندگی،
برد آن غارتگر امید در دل های گرم،
هرچه از انصاف بود و، نورِ وجدانِ نحیف،
زده فالی که فریاد رسی می آید،
نی نیامد،
یا نشاید که بیاید،
شایدم آمد و رفت!
من ندیدم!
که از آمدنش خاست کسی،
سروده شده در تاریخ 10 آذر 1400
تو ای بامداد صبح رهایی!
چه سان ربود طلوعِ تو را، رهزن صبح؟!
که بی سحر ز شبی،
در شبی کشاند،
ما را، با تزویر!
سکوت گرفت گریبان دره را آن شب،
که ره به صبح بریدند،
جغدانِ شب شکارِ خبیث؛
شدند راهبر کاروانیان،
حرامیان زان پس،
که ره ز کاروان ربوده،
ره ز رهزنان جُستند
کمر خمید ز سنگینی این دیوار فریب،
سرم شکست ز سنگ دروغ،
وین همه تزویر،
دلم فرو ریخت ز سنگینی آتش دل،
به مسلخش بَرَند، در این ترس، بی شکیب، با زنجیر،
نشان صبح را در شبی دادند، دراز و بی پایان،
که بی سحر، همه تاریکیست، این تقدیر،
به دار می کشند صبح و روشنایی را،
به هندوکش،
که تمام طلوع بوده است و بیداری،
ز ریشه می کشند، ریشه ز مردانِ صبح امید،
که تا فرو برند به شب،
روشنی،
نور و امید
به خُدعه کُشت پیش از این، مسعود سعد مرا،
همان که کُشته خواست، به غم،
هر سَعد و سعید
کشید خاکِ صفا را، به توبره ی اسبِ بَرده کِشان،
به بردگی بَرَند، صلح را اینان، بی تردید،
غلام همت آن نازنین نگارگرم اکنون،
که صبح را کِشید به میان،
زین شب،
بی تمکین،
ز لاله ی خون های پاک صبح رویانید،
طلیعه سحری را، میان این همه تردید،
میان این همه کَفتارِ تشنه به خون، مردانه،
کشید نقش شیر به سحر،
شیرِ دره پنجشیر،
شهادت است متاعِ راسته ی پاکان،
اسارتی نَبُود، زین ره، ز بهر عیاران،
مباد، و نَبوَد ره به راه برده کشان،
از این ره و، وین رسم پاک تنان.

