هرگز کسی خود را این چنین فجیع نکشت
بزن باران، ببار ای ابر
که تو گویی تمام امید را، در تن نحیف آنان نقش زده اند
هنوز خشم خدا را فرو نیاورده ست؟
ناامیدیم از خدایانِ زمین و آسمان
زمین باید روزی غروب بت ها را به چشم خود ببیند
هر چه را تو نگاشتی، ماندگار گردید
در این روسپی خانه ی تزویر، ز هر چه خدعه و نیرنگ، بیزارم
دور تکرار به پایان خواهد رفت
توشه را نه بر مدار انس بودن، در جهان ظلم ما