The Latest
گویند دور از ادب بود خرده گرفتن به تو
گو که کیست جز تو مختار؟!
تا بگیرم خرده بدو
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:49 شماره پست: 371
یکی گوید
این همه شکوه و شکایت ز بهر چیست؟!
گویم که ز درد ریشه می گیرد
گوید که بس کن این مویه ی بی انتهی و بی معنی را!!!
گویم که زنده است دلم به درد و واگو کردن درد
دل بیدرد مرده ایست در هامون
مرده را کی بود واگو کردن درد؟!
ای درد آشنای
و ای آشنای دوست
بشنو تو درد و درمان مکن مرا
درمان تو پایان درد و بیدردی است
پایان رابطه ایست
که برقرار می باید
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:6 شماره پست: 370
تند باد من، کی وزیدن شایدت؟
فخر پاکی، کی وزیدن بایدت؟
روزگار از ما خزان ها کرد باز و بازهم
ای خزان ظلم دوران، کی وزیدن بایدت؟
یاورانت پی ز پی رفتند از دامان ما
ای شهادت، ای شعور؛ کی وزیدن بایدت؟
تند باد حق، کجا بانک ان الحق تو را؟
در پس تزویر دوران، شنیدن بایدت؟
ظلم خصم و طعنه یار و سوال همجوار
پرده اندازی ز غیبت، در کجا می بایدت؟
حق تعالی وعده ی روی تورا دادست ما را بار بار
ای تو طوفان، وعدها را کی تحقق بایدت؟
چون نسیم روی پاکت روز و شب بر ما وزان
از تو طوفان، انتظار ماست، دمیدن بایدت
چرخ گردون زین همه ظلم و تعدی در گل است
بادبان این جهان را، چون وزیدن شایدت.
خصم اینک بر مزار جد و اجدادت جسارت می کند
خشم آتش گون و طوفان زا، هزاران بایدت
بانک "انا فتحنا" را سزا باشد تو را
بر سر سر درب آن، وادی ایمن بایدت
کاسه صبر همه از فقد یار دلنواز
می شود چون چشمه جوشان، پس تقلا بایدت
یاد آن سرچشمه های باد افزای شما
می نوازد قلب دوران، یاد یاران بایدت
آمدن بر سر نشستن، خارها رفتن زما
ای تو طوفان محبت، نو دمیدن بایدت
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 22:19 شماره پست: 281
بباران باز برما رحمتت را
رحمت بی منتهی و منتت را
ای خدای آسمان ها و زمین
ای خدای رحمتََ للعالمین (ص)
ما تو را بر یوسف زهرای تو (عج)
ما تو را بر خون آن یحیی تو (ع)
می دهیم ارجاع از بهر وفا
تا کنی آباد این دنیایی ما
تا که از قهر و خروشت وا رهیم
تا که ما را وا رهی از خستگی
ماندگی درماندگی و سفلگی
ای خدای یکه و قهار من
ای که ارجاعی هر سودای من
کن نظر این لحظه بر احوال ما
ظلم و بیداد و ستم شد حال ما
شد فراوان نسل نا اهلان به روز
ای خدایا چاره ای باید شنود
تا خلاصی جمله را شامل شود
بل ظهوری شایدت کاندر شود
نی شود باید که تغییری شود
ای خدایا باز بارانی ز رحمت بایدت
تا کند پاک و تمیز این لجنه را
آسمان ابری است کوه ها هم سیاه
جنگل و دریا همه غرق گناه
لیکن مردانی باید اندر روزگار
تا کنند رد شر از این مردمان
مردمانی پاک طینت داده ای
لیک کم تعداد و خاموشند چند
من ندانم رسم باران دادنت
کی شود آغاز بر ما باز باز
بازم امید تویی ای لایزال
بس یقینی روزی باشد به بر
این یقینی باشد اما کی به بار
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ ساعت 10:1 شماره پست: 236
بشکف ای صبح دل انگیز به آغازی چند
بشکن ای شب که تو را پایانی هست
دل سنگت به سنگینی شب می ماند
شب سنگین !!!
به سنگینی خود باز مناز
که شکستند شبانی به سنگینی تو
شکند پشت تو را صبح به آغازین نور
شکند صبح تو را از دم گرم و مسیحایی خویش
صبح می آید و تو باز هم رفتنیی
بی سبب غره شدی بر ماندنت
این فراز و فرود از پی هم می آیند
که شب و صبح شود دوره ما انسان ها
این همان وعده حق است که در روز ازل
گفت : خواهد شکفت روز بشر در آخر
گرچه شاید که نباشد این صبح
صبح آخر ز برای تو بشر
لیک خود صبح بود و این ما را بس
صبح عشاق همی آید ای مصطفوی
این بود وعده حق و حتما شدنی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ ساعت 8:4 شماره پست: 233
غدیر یعنی آغاز پایان استبداد
غدیر یعنی آغاز پایان ظلم
غدیر یعنی شروع عشق
غدیر یعنی شروع پایان خشک مغزان
غدیر یعنی زین پس اعتماد کن و دل بسپار
غدیر یعنی رهایی٬ رعایت حقوق همه
غدیر یعنی پایان اتصال خاص (ص) و شروع اتصال عام
غدیر یعنی برچیده شدن بساط حیف و میل بیت المال
غدیر یعنی بنده نوازی٬ پایان بنده پروری و بنده سازی
غدیر یعنی شروع عرفان و معرفت٬ نه جمود
غدیر یعنی تو هم لایق اتصالی هر انکه هستی تو
غدیر یعنی آغاز پایان سلطه بر مردم
غدیر یعنی پذیرش بندگان خدا٬ همچنان که هستند
غدیر یعنی علی (ع)٬ مظهر عدالت تمام
غدیر یعنی برو علی (ع) وار شو سخن مگو به گزاف
غدیر یعنی بندگی از آن خداست
غدیر یعنی ادامه دار است خوی محمدی (ص)
غدیر یعنی حاکمیت قانون
غدیر یعنی حاکمیت تقوا
غدیر یعنی ایست! "فاین تذهبون"
غدیر یعنی علی (ع) و اولاد علی (ع)
غدیر یعنی حسن (ع)٬ حسین (ع) و فاطمه (س)
غدیر یعنی حج و منبر محراب
غدیر یعنی شهادت٬ شاهد و شهید
غدیر یعنی هدایت از آن تقوا پیشگان
غدیر یعنی نفی شیخوخیت در مقابل تقوا
غدیر یعنی که محمد (ع) زنده است گرچه نیست میان ما
غدیر یعنی ترحم به حال خلق خدا
غدیر یعنی عشق به خلق خدا
غدیر یعنی تحمل سلایق دگران
غدیر یعنی پذیرش تنوع "دگران"
غدیر یعنی پذیرش خلق خدا
غدیر یعنی مروت به حال خلق خدا
غدیر یعنی یتیم نوازی و مهر
غدیر یعنی پایان ادعا و شروع عمل
غدیر یعنی همه محترمند و باید داشت
حریم محترمان٬ محترم ز راه وفا
غدیر یعنی تو ای صاحب قدرت؟!!
به بند نکن تو خلق خدای یکدم
غدیر یعنی ز بند کن آزاد و خود بند مساز
غدیر یعنی تو ای حاجی مسلمانم
حج تو تمام شد به علی (ع) و مکتب علوی
عید غدیر بر تمامی غدیریان و عاشقان عدالت و آزادی مبارک باد.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 7:32 شماره پست: 200
زندگی ها همه تکرار و مکرار
درس ها همه تکرار و مکرار
طبیعت نیز بود٬ تکرار مکرر
تاریخ نیز همه تکرار و مکرر
تعبد هم شده تکرار و مکرر
عشق نیز باز تکرار و مکرر
انسان ها همه تکرار و مکرر
آمدن ها همه تکرار و مکرر
حرف ها همه تکرار و مکرر
و رفتن نیز همان طور مکرر
عاقبت نیز همین است؟!! تکرار مکرر؟!!
پشت هر عاقبتی هست بدیع حادثه ای
پس هر آمدنی هست بدیع زندگیی
پس تو ای آدم خاکی٬ بدان.
تو بدیعی٬ گرچه گرفتار به تکرار و مکرر
تو را باید٬ که بینی همه تکرار و مکرر
که تکرار بود خود سبب دیدار مکرر
و نگشتن٬ همه تکرار و مکرر
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ ساعت 14:36 شماره پست: 198
خانه ای به فراخی تنگ!!.
و اهل خانه ای به همان نسبت.
و انتظاری به بلندای عمر.
این است رسم مروت؟!!
دل کندن محتوم و مشکل.
لیک واجب و ضرور.
ولی باید کند و رفت!
آماده ایی؟
اما کی و کجا ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 22:32 شماره پست: 162
دکتر از زندگی بگو !!!
این که مرگ حقیقتی در پس هر زندگی است،
درست !!
اما در لحظه درک حقیقت لبخند حقیقی کودکی معصوم در چهار چوبه درب ،
از مرگ گفتن چه صیغه ایست؟!!
میان خنده کودک، که زندگی آور است،
و مرگی که از درب و پنجره ها، بی توجه به قفل ها و خنده ها می آید،
چه تناسبی است؟!!
دکتر از مرگ خارج شو !!!
و به زندگی برگرد و از زندگی بگو.
ذهن خود را درگیر حقیقتی دیگر کن، برادر
حقایق این دنیا، فقط مرگ نیست!!
زندگی هم حقیقتی است واضح و قدر دانستنی.
امروز مردم ایران بیشتر از آن که به مرگ بیندشند،
باید به زندگی بیندیشند.
و ما نیز.
حقا که استاد سخن و تفکری و البته ریز بین،
لذا به هر چه دلت می خواهد بیندیش.
و هرچه دل تنگت می خواهد بنگار
بنگار ، نگاریدنی ماندگار
بنگار که خداوند به آنچه می نگارد و نگاشته می شود،
قسم یاد کرده است.
شاید دل ما را نگاشتن آرام می کند.
پس خداوند دلت را به نگاشتن هایت آرام گرداند.
ضیا قلبت را در نگاشته هایت بروز ده
که روشن کند دل خلقی را
افسار دل را که رها کنی می برد به جایی که رفتن بدان مشکل است.
پس رها کن تا برویم.
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 21:21 شماره پست: 161
خورشید هر روز در آسمان دلم می چرخد و می گوید : "تو در همه جایی". صبحدمان که فروغش از شرق می روید، و دلبری های بی مثالش را به حد کمال می رساند، قبله گاه نمازم مشرق می شود؛ اما به گاه غروب نیز جلوه ها دارد، و صورتم را ناخوداگاه سوی مغرب می کشاند، اینجا همان قبله گاه چشم آشناست که مرا رو به قبله غرب می کند؛ بهنگام ظهر نمی دانم به کدام سو بایستم، و تو را تماشا کنم، لذا سر سوی آسمان می شوم، و تو را آن بالاسرها می جویم.
با غروب خورشید و آمدن شب سکوت و سایه نیز می آیند، همهمه ها از گلوها باز می ایستد، و باز تو در سکوت و تاریکی بهتر از هر زمانی جلوه گری؛ بهتر از روز که با آن خورشید زیبایش، که همه جا را روشن می کند؛ در آن دم تو را با سکوت سیر گوش می کنم؛ به دور از ناله های شبخیزان و یا دزدانی که از دیوارها بالا می روند، و حواسم را از تو پرت می کنند، تو را در سکوت بهتر می توانم شنید؛ که در هیاهوها انگار تو هم گم می شوی، کاش دهان ها را بَستی بود، تا کسی نه بر سری، و یا بر سکوتی فریاد نتوانست زدن، و سکوتی و یا سری را نتوانست شکستن؛ گویا که تو در سکوت از پیداترین هایی؛ و در همهمه ها، ضجه ها، فریادها، بی قراری ها، هیاهوها، شلوغی ها، وِرد های بلند و... محو خواهی شد؛ در چنان هنگامه ایی هر چه نگاه می کنم تو را نمی بینم، انگار تو را با گوشه خلوت و سکوت غار حرا راحت تر می بینم، تا هنگامه شلوغِ هروله در صفا.
هر سو که می نگرم نقش رخ تو را جلوه گر می بینم، اما در سکوت این رخ نمایان تر است؛ ای غایب از نظر! آیا تو هم ما را می بینی؟! در کدام حالت می خواهی، در سکوت و یا هیاهو، نمی دانم؟ لابد می بینی؛ اگر دوست نداشتی هم می توانی نبینی؛ در غیبت تو هم چرخ جهان شاید بچرخد، زیرا که بسیاری تو را خارج از چرخه می بینند و چرخشان نیز می چرخد؛ روزگار ما و آنها هر دو ورق می خورد؛ آنقدر روتین می گذرد که انگار بود و نبودت یکیست؛ اما نه هرگز این طور نشاید و نیست، که بود و نبودت، یکی باشد، بودنت بسیار آرام بخش و امید دهنده دل است.
کاش مدعیان، ما را در سکوتمان وا می گذاشتند، و می رفتند، کاش آنان نیز سکوت را به فریاد ترجیح می دادند؛ کاش سکوت وهم انگیز، ترسناک و باعث عقبگرد نبود، تا تو را سیر می شنیدم؛ و آرزوی سکوتی طولانی می کردم، کاش هیاهو از گِرد هیاهوگران بیش نمی رفت؛ تا خود در آن بمانند و دیگران را از تو غافل نکنند.
گویند که دیگر با ما سخنی نخواهی گفت، و با احمد این سخن را به پایان بردی؛ و ارتباط آسمان و زمین دیگر تا مدت ها قطع خواهد بود؛ اما من که باور ندارم، که چنین شود، چرا که هر لحظه صدایت را در گوش خود می شنوم، و یا چیزی با من، از تو حدیثِ دل می کند، و انگار دلم سرزمین تو و دایم در غوغای چیستی و کیستی توست؛ و با تو درگیرم می کند، طوری که با هیچ کس بیش از این درگیر نیستم.









