The Latest
شهید سید محسن مصطفوی در سال 1348 بدین دنیا پای نهاد و در سال 1365 در حالی که تنها شانزده سال سن داشت داوطلبانه به جبهه های نبرد برای دفاع از خاک پاک میهن و انقلاب اعزام شد و در سال 1365 در جریان عملیات بازپس گیری مناطق شهر مهران (ایلام) از دشمن متجاوز به شهادت رسید. وصیت نامه این شهید بزرگوار که در سن شانزده سالگی توسط خود وی نوشته است، و بعد از شهادت توسط سپاه به خانواده ایشان تقدیم شد به شرح ذیل می باشد که تقدیم خوانندگان محترم می گردد، این وصیت نامه بیانگر دغدغه آزادیخواهی، روح معرفت جو، خداجو و ایمان شهدای جنگ تحمیلی است که خود سازی و آزادی را در کنار هم وجه همت خود قرار دادند و وفادار به وطن در راه میهن، خداوند و مردم خود جان دادند.
سال 1366 سالی بود که مرحوم مادرم و بابا با هم به مکه مشرف شده بودند این هم زمان با سالی بود که ال سعود کشتاری بزرگ از زایرین خانه خدا کردند که بی سابقه بود. در این سال چند صد زایر و حاجی ایرانی در جریان راهپیمایی ضد امریکایی و اسراییلی در حریم حرم خدا توسط کسانی که ادعای مسلمانی دارند و در واقع تنها ردایی از اسلام و جسمی انسانی دارند و از خونخواری با حیوانات وحشی نیز قابل مقایسه نیستند، شهید شدند در حالی که میهمان خدا و به طور رسمی میهمان ال سعود به عنوان کلید داران خانه خدا بودند و چه بی شرمانه این جنایت را انجام دادند این واقعه زمانی اتفاق افتاد که جبهه بودم و بی وسیله ایی که بتوانیم از جریان اتفاقاتی که ممکن بود بر بابا و مادر گذشته بود، با خبر شویم.
شهید سید محسن مصطفوی کسی که در شکل گیری شخصیت من تاثیر زیادی داشت زیرا فاصله کمی از لحاظ سنی با داشتیم او متولد 1347 و من متولد 1349 بودم اگرچه به قول قدیمی ها پس و پیش بودیم ولی مثل دیگر بچه ها که در این سن و سالها با هم مرتب دعوا و درگیری داشتند، نبودیم بیشتر باهم دوست بودیم و او را حامی خود در طول مدتی که با وی بودم یافتم درعین حال انچه یادم می اید او بیشتر به من مراعات می کرد چون رفتار من بچگانه تر بود ولی انگار او از سن خودش کمی جلوتر بود و بچگانه با من برخورد نمی کرد.
اکثرا او رفتار مرا نادیده می گرفت و درک رفتار و سن مرا داشت در کارها همیشه بار مرا هم به دوش می کشید و جور کار مرا هم می کشید و در این خصوص در بین دیگران بارز بود و به عینه این می توانستند این را دیده و همیشه به من خرده می گرفتند و به انان از این قضیه حالت ترحم دست می داد زیرا وی از روی ترحم و از خود گذشتگی خود همیشه اغماض می کرد و از روی گذشت بامن رفتار می کرد.
چند وقت پیش دعوتنامه ای از یک گروه NGO برایم به سفارت آمد که در آن از من برای شرکت در یادواره ی "شهید" (هندی ها هم به رسم ما مسلمانان به سربازانی که در راه میهن شان کشته می شوند، شهید می گویند و این به علت نفوذ فرهنگ ایرانی و اسلامی در این کشور است) به سالن بزرگی در شهر دهلی نو دعوت شده بودیم.
در روزگاری که بی خردی ها، لجاجت در برخی سیاست ها، زیاده خواهی های حریف و... شرایط را به سمتی می برد تا ائتلاف سعودی، اسراییلی، امریکایی و مزدوران و همنواهای دلواپس و اصولگرایان بیخرد داخلی آنها در کشورمان، سمفونی موسیقی مرگ، خرابی، جنگ، تجاوز و هل من مبارز طلبی می کنند، و "برجامی" را که هنوز نمرده، مرگش را جشن گرفته و "پرجام" [1] ش می خوانند و ایران را باز در خون و تجاوز شناور می خواهند، شاید خواندن کتاب "دو قرن سکوت" دردآورتر و یادآور غصه ها و رنج هایی باشد که بر این ملت مظلوم در طول تاریخ مصیبت بارش روا رفته است؛
دوست سالخورده و مهربانم جناب "فردین"، نویسنده کتاب "خیام و عقاب الموت" که هر وقت تو را ببیند، هزار نکته شیرین و آماده به گفتن دارد، و این روزها چنان در خود غرق است که وقتی صداش کنی، با صدایت یک هوا به خود می لرزد، و به راستی باید به وقت مواجهه با او، نکته نغز سهراب سپهری را در نظر داشت و جلو رفت، که "به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیا که مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من" ،
می گفت "این دنیا درست شدنی نیست، اگر بود در زمان اسکندر درست می شد، در زمان داریوش درست می شد و..."، و از قول شکسپیر نویسنده قهار انگلیسی نتیجه می گرفت که "این دنیا هیاهوییست برای هیچ"، [1] و نمی دانم خواب نما شده بود و یا در کدام دنیای خویش غرق بود که بی مقدمه و بی هیچ سخنی از سوی من، عنوان داشت "ول کن مصدق را، ول کن سیاست را، برو و درگذر"؛
گفتمش "ای مرد دنیا دیده، من که می خواهم ولش کنم، اما او مرا ول نمی کند، تا درب اتاقم هم آمده، و می گوید "همه ی دنیا و آخرتت را از من بخواه"؛ آری او که عاجز از ساختن است، و در ویرانی ید طولایی دارد، که نه می توانم حذفش کنم و نه می توانم تحمل، و در پس هر جنایت و ویرانی حضور دارد و نقش آفرینی می کند، و باز مدعیست که دنیا و آخرت بدو بسپاریم؟!!"،
و فردین باز حکیمانه گفت، "از او بگذر که او عروس هزار داماد است و هر روز بر قامت فردی جدید حلول کرده و به رجز خوانی، به گزاف مشغول است"، در ظاهر گفتم باشد، اما در دل گفتم هرگز ممکن نیست، از او گریزی نیست که ریسمان ها بر دست و پای ما بسته است، که اگر قصد بریدنش هم کنی، برای بریدنش شاید یک عمر کم باشد،
شاید از تو یک عمر نبرد خواهد، تازه اگر موفق به بریدن آن هم شوی، باز در شکلی دیگری و در حلولی جدید بازتولید می شود. بگذار بگذریم، و "ما را رها کنید در این رنج بی حساب، با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب" [2] که البته دوستم طنز سازم مسعود، به خنده می گفت "با قلب پاره پاره و یک سینیِ پر از کباب".
و شاید اینگونه به دوست سالخورده سیاستمدار و سیاست دیده ام باید می گفتم که، تا سیاست (تزویر) هست، دنیا درست شدنی نیست، اما با این حساب آنگونه که سهرابِ سپهر کاشان فرموده اند "تا شقایق هست زندگی باید کرد".
[1] - Much Ado About Nothing
[2] - ما را رها کنید در این رنج بی حساب، با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب، عمری گذشت در غم هجران روی دوست، مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب، حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی، پیری رسید غرق بطالت پس از شباب، از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد، کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب، هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم، چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب، هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش، در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب، این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند، در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب، ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر، پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب، دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن، تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب، (امام خمینی)
"فرانسوا ماری آرونه دو ولتر" را یکی از سازندگان تمدن مدرن بشر دانسته اند، او که نویسنده رمان کوتاه "کاندید" [1] است که در واقع محتوای این رمان یورشی برهنه و شجاعانه علیه مفاسدی فکری و عملی است که در دوره ولتر غرب را فرا گرفته بود، و شاید برای همین بود که این اثر ولتر را "شاهکار شعور بشر" نامیدند. او در به نقد کشیدن مفاسد سیاسی اجتماعی و ستم های بشر بر نوع بشر تا آن حد پیش رفت که بعنوان نابغه ایی یگانه شهرت یافت.
گرچه با آنچه در دوران حاکمیت مذهب بر اروپا که منجر به رنسانس شد، آگاهی عمیقی ندارم و لذا هم آوایی و همراهی با اثر ولتر برایم مشکل بود، ولی کتاب کاندید نشان دهنده بخشی از انحرافات فکری و عملی است که در قالب تفکرات مذهبی صورت کریه خود را نشان داده است، و گرچه با دانستن آن، کتاب ولتر دلنشین تر و قابل فهم تر خواهد بود، و خروش او بر اعتقادات خرافی که در قالب مذهب ملت های اروپا و مستعمراتش را به خاک و خون کشیده بود، ملموس تر می کند. اما با همین اطلاعات اندک نیز می توان با ولتر در کاندید همسفر شد و لذت برد.
موارد ذیل را از این کتاب به غنیمت برداشتم :
"این ضعف ننگ آلود یعنی تمایل به زنده ماندن، شاید زیان بارترین تمایلات بشر باشد. آیا چیزی احمقانه تر از این است که اصرار در کشیدن باری داشته باشیم؛ که در عین حال، دائمن می خواهیم آن را از دوش خود پرت کنیم، که وجود ما در ترس و یاس به سر ببرد و در عین حال بدان می چسبیم، و می خواهیم آن را حفظ کنیم، که اژدهایی را در آغوش بگیریم که ما را تا آخرین تیکه قلب مان می خورد؟ (صفحه 63)"
"هنگامی که در مورد این کره خاکی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که خداوند آن را یا به حال خود رها ساخته و یا اداره آن ا به یک موجود شرور واگذارده است."
"یک نویسنده باید اصیل باشد، یعنی خودِ خود باشد، و آفریده های او منسجم و متحد المرکز باشد، دیگر این که چنین نویسنده ایی باید طبعی والا داشته باشد. دیگر این که او باید به قلب و روح بشر آگاه باشد، و آن قلب و روح را بتواند به وسیله واژگان به سخن تبدیل کند. به زبانی که با آن می نویسد، تسلط کامل داشته باشد و آن ر ا یک دست و خالص و همنواخت به کار ببرد. بدون آنکه معنی را فدای سجع و قافیه کند (ص 125)."
"زندگی چیزی جز مشتی توهم و مصیبت نیست (ص138)
"عالی است که انسان آن طور که می اندیشد و باور دارد بنویسد، آزادی حق و امتیاز هر بشر است. مردمی که در کشور سزارها و آنتونی ها (مستبدین) زندگی می کنند، جرات ندارند که از خود صاحب عقیده و نظری باشند، احترام فراوانی برای آزادیی که الهام بخش نویسندگان است قائلم (ص 150)
"امید همیشه بهترین گزینه است (ص 152).
"مردم دنیا همه مانند هم، و در همه جای جهان، اما به شکل های مختلف بدبخت اند و احساس شکست و نرسیدن به هدف خود می کنند. بنابر این هر پیش آمدی و هر مشکلی را با صبر و حوصله باید تحمل کرد (ص174)."
"بشر برای این ساخته شده است که یا با تشنج ناشی از بدبختی ها زندگی کند، یا در رخوت و کسالت روح به سر برد (ص175)."
"بعضی بر همان ادعایی که سال ها داشتند می مانند بدون این که بدان باوری داشته باشند (ص 175)."
"آن کسانی که گاهی اوقات در امور عمومی و حکومتی دخالت و شرکت می کنند، با نکبت نابود می شوند و استحقاق نابود شدن را نیز دارند (ص178)."
"کار ما را از سه شیطان بزرگ، یا به عبارت دیگر از سه شر بزرگ یعنی کاهلی، بد ذاتی و فقر حراست می کند. (ص 178)."
"ما باید مزرعه کوچک خود را بارور سازیم. (ص 179)."
"وقتی خداوند آدم را در باغ بهشت رها کردند بدین منظور بود که او آن باغ را آباد کند و نگهدارد و آباد کردن یعنی کار کردن، این خود بدین معنی است که بشر خلق نشده تا بیکاره و بیهوده باشد (ص179)."
"بیایید بجای نظریه پردازی در باره کار، کار را عملن آغاز کنیم و این تنها راه قابل تحمل کردن زندگی است (ص 179)."
"در این دنیا که بهترین دنیا در عالم امکان است همه رخدادها به هم مربوطند (ص180)."
ما انسان ها مملو از نقاط ضعف و خطا هستیم
پس باید همدیگر را به صورت دوجانبه ببخشیم
این اولین درس طبیعت برای ماست
"ولتر"
من با آنچه شما می گویید موافق نیستم
اما تا لحظه مرگ ازحق تو برای بیان آنچه می گویی (و من قبولش ندارم) دفاع خواهم کرد
"ولتر"
[1] - مترجم محمد عالیخانی انتشارات دستان تهران 1381 صد و هشتاد صفحه قابل دسترسی به صورت E-Book در (Historybook.ir)
جامعه اندیشه ورز مصر، اگرچه کسانی چون سید جمال الدین اسد آبادی در آن جولان دادند و افرادی مثل شیخ محمد عبده را در خود پرورش داد، که در دامانش کسانی همچون عبدالرحمن کواکبی و علی عبدالرزاق شکوفا شدند، و دانشگاه الازهر چون نگینی در آن می درخشد و به عنوان یک مرکز علمی خیزشگاه مردان بزرگی شد، و دوره حاکمیت شیخ محمد عبده در الازهر را می توان تبلور زحمات سید جمال در مصر دانست، کاری که خود سید جمال هم از آن دوری جست و قبول مسولیت نکرد، اما از دامن همین شیخ محمد عبده، کسانی مثل محمد رشید رضا بیرون آمدند که ارتجاع را به حد رساند و همیار فکری جنبشی شد که خسارت بار بود و هست و خواهد بود، و امروز این بلیه دامنگیر جهان اسلام و تمام بشریت شده و از ملت های سوریه، نیجریه، سومالی، پاکستان، افغانستان، عراق، یمن، سومالی، حجاز، فرانسه، امریکا، آلمان و... قربانی های زیادی گرفت و می گیرد، اسلام را با تروریسم برابر کرد و تبلور عینی خباثت امویان، عباسیان، عثمانیان و... در ظلم و جنایت فکری و عملی در کشتار مسلمانان به جرم عقیده شد، حرکتی که در عربستان اکنون به غده سرطانی تبدیل شده که چشم به احیای ظلم مذهبی – اسلامیی دارد که در مکه و مدینه سال هاست بر اماکن و تکفر مذهبی اسلام سایه انداخته و چهره کراهت باری از اسلام را به نمایش گذاشته، و گذشته جنایت بار سلسله های مذکور را دوباره در قالب داعش، القاعده، طالبان، الشباب و... را تجلی کرده و نشان می دهد، و به بازگشت به خلافت اسلامی با قرائتی حجازی و خشن تاکید دارد، و اسلام سیاسی را به درنده ایی متبلور می کند که همه دنیا و بشریت را در وحشت خطر خود فرو برده است.
محمد رشید رضا متولد سوریه، متاثر از تعالیم سید جمال الدین اسدآبادی و شیخ محمد عبده، تنها تفاوت او با آنها اصرارش بر اصلاح خلافت سنی و اعاده آن به شکلی بود که در صدر اسلام معمول بود یعنی انتخاب خلیفه مسلمین توسط اهل حل و عقد، و متعاقب آن سپردن انتخاب او به مردم که تحت فرایند بیعت توسط مردم تکمیل می شد.
رشید رضا از تفکر محمد عبده فاصله گرفته و جذب اندیشه سلفی شد که با حاکمیت سعودی ها در نجد آغاز شد و کتب ابن تیمیه را تبلیغ و منتشر کرد و به خلافت و نظریه خلافت اولیه اسلامی پیوست، او خلافت را جزعی از اسلام می دانست، حسن البنا شاگرد رشید رضا بود، و مولانا مودودی هم بعدها حاکمیت اسلامی را در همین وضع مطرح و این ها تفکر اسلامی را به سمت سلفی گری و وهابیت بردند، که بن مایه حاکمیت اسلامی را بر اساس سلفی گری و بازگشت به اصول اولیه اسلام را پایه گذاری کردند.
رشید رضا خلافت را مظهر پیوستگی دین و دولت در اسلام می دانست، تحقق همه آرمان های این جهانی اسلام را به آن وابسته می دید، و مانند شیخ محمد عبده بر آن عقیده بود که، ترکان عثمانی خلافت را از صورت نظام دمکراتیک (بیعت) و دادگرانه آغاز اسلام (خلافت) به شکل دستگاه ستمگر و خودکامه و فریبکار در آورده اند، و رستگاری امروز مسلمانان بسته به این است که خلافت از دست ترکان به در آید، و انتخاب خلیفه دوباره از جانب اهل حل و عقد و یا به زبان امروزی نمایندگان مردم انجام گیرد، و خلیفه نیز به موجب بیعت مردم، که در این فرایند، واجد نوعی پیمان میان ملت با دستگاه حاکم، برای حفظ حقوق و اعلام تکالیف دو طرف است، به عدالت حکومت کند.
اما نظریه بازگشت به شیوه دمکراتیک انتخاب خلیفه مذکور و مورد ادعای رشید رضا را در قرن پنجم، ششم و هشتم هجری توسط کسانی مثل ماوردی، غزالی و ابن جماعه اعلام شده بود، و در دوره مصر جدید، با خیزش های ملی گرایانه دیگر این نظریه خریداری نداشت، و هم غربگرایان مسلمان مصری و هم استقلال طلبان مصری، آن را آرزویی مبهم و انجام ناپذیر دینی می دانستند.
این از بدشانسی های شیخ محمد عبده بود که شاگردی داشت که نهضت روشنفکری او را به سمت سلفی گری برد و بر خلاف تفکر استادش به سمت نهضتی رفت که ادامه آن در قرن حاضر القاعده، طالبان، داعش و... است. رشید رضا در دامن اندیشه ورزی اصلاح گرای مصری شکوفا شد ولی همراه جریان تکفیری شد که بعدها ریشه اندیشه را هر جا که رفتند خشک کردند.
منبع : مطالب برگرفته از کتاب "سیری در اندیشه سیاسی عرب" نوشته حمید عنایت – چاپ سیزدهم – انتشارات امیر کبیر - 1394
مصر و سوریه از پیشگامان تفکر و خواستگاه خیزش های تفکری در شمال افریقا و جامعه عربی هستند، سوریه به خاطر همسایگی با عثمانیان که خوی جنگ جویی و تجاوز داشتند و مصر به دلیل وجود دانشگاه بیش از هزار ساله الازهر و سابقه تمدنی و محل تلاقی افریقا و آسیا که با حمله فرانسویان (ناپلئون بناپارت) به مصر مسلمانان با پیشرفت های غربی مواجهه رو در رو شدند، و اندیشمندانی در بین آنان یافت شد که از چرایی این عقب ماندگی خود پرسیدند و علت آن را جستند، نهضت فکری سید جمال الدین اسد آبادی، و اقدامات او در تربیت شاگردانی همچون محمد عبده باعث شد که تفکر تجددخواهی بین اندیش ورزان ملل مسلمان چراغش برافروخته شود هر چند تاریخ شاهد حربه تکفیر بوده و اندیشمندانی که زودتر از جامعه خود به دردهای آن اشاره داشتند را از دم تیغ جعل و تعصب گذراند و علی عبدالرزاق را باید یکی از این نو اندیشان دانست که بعد از مواجهه با دم تیغ تکفیر، انگار جامعه فکری مصر نیز تعطیل شد.
علی عبدالرزاق از کسانی بود که افکارش در خصوص حکومت اسلامی جامعه مصر را تکان داد، او متولد 1300 هجری در مصر است، ده ساله بود که وارد الازهر شد و تا تحصیلات عالیه در آنجا ادامه داد و دورسی را نیز در دانشگاه نوبنیاد مصر به روش جدید گذراند، ادبیات و فلسفه از آن جمله است، وی درس خطابه را در این دانشگاه تدریس کرد. مدتی هم به انگلستان رفت و در اکسفورد علوم سیاسی و اقتصاد خواند، ولی با شروع جنگ جهانی اول مجبور به بازگشت به مصر شد، و به عنوان قاضی محکمه شرع مشغول گردید، به همین دلیل خواست تا خواستگاه قضا در اسلام را بداند که حاصل این تحقیق او کتاب "اسلام و اصول حکم" بود.
عبدالرزاق بحث خود را در این کتاب با مفهوم خلافت آغاز می کند که خلافت در لغت به معنی جانشینی پیامبر و اطاعت از خلیفه بر همگان فرض، و اسلام بر آن استوار است و خلیفه نیز به حدود شرع باید مقید باشد که اگر نباشد از مقامش خلع خواهد شد؛ پس بین خلافت و پادشاهی تفاوت است زیرا خلافت منشا آسمانی دارد و خلافت تا عصبیت عربی در اوج بود، برقرار و با سست شدن عصبیت عربی خلافت هم از بین رفت.
و از آن پس خلافت به نظام دودمانی و شهریاری تبدیل شد، به نظر عبدالرزاق هیچ آیه قرآنی در باب ضرورت خلافت به معنای سیاسی آن در قرآن نیست، و این در حالی است که که خدا در قرآن می فرماید "در این کتاب از هیچ چیز فروگذار نکردیم" (آیه 38 انعام). و همین عدم اشاره دال بر این است که خلافت در شریعت اصل و اساسی ندارد. و واژه "اولی الامر" نیز که در قرآن آمده است نیز همان افراد مسلمان در عهد رسول الله، بزرگان صحابه آگاه از امور و گماشتگان ایشانند و بعد از او علمای شرع است. و احادیث موجود نیز دلالت بر این ندارد که خلافت عقیده ایی شرعی و حکم از احکام دین است.
همچنان که گفته عیسی (ع) که فرمودند "به قیصر دهید آنچه سهم قیصر است و به خدا دهید آنچه سهم خداست" مبنایی برای مقبولیت قیصر نزد آن پیامبر نیست، در اسلام نیز اگرچه از آزادی اسرا، بردگان، کمک به فقرا توصیه شده است ولی این بدان معنی نیست که وجود بردگان و فقرا واجب است.
او می گفت محمل شرعی دیگر خلافت "اجماع" است که در جریان انتخابات گروه "حل و عقد" خلیفه انتخاب می شود. و عبدالرزاق ابتدا بطلان دعوی اجماع را ثابت می کند که هیچگاه چنین اجماعی به صورت واقعی رخ نداده و اگر از یکی دو خلیفه اول که بگذریم، همیشه بر زور و غلبه، خلافت استقرار یافته است. لذا خلافت جز جنگ و خونریزی و زیان های اجتماعی بسیار برای مسلمانان نتیجه دیگری نداشته، و اگر اجماعی هم بود، اجماع از سکوت بوده که حکم شرعی و دینی نمی توان از این سکوت استنتاج کرد.
لذا نه قرآن و نه حدیث و نه اجماع هیچکدام بر ضرورت خلافت اسلامی حکمی ندارد.
عبدالرزاق در خصوص نظام سیاسی زمان پیامبر (که اگرچه حکومت اسلامی هرگز نام نگرفت ولی همه لوازم حکومت را داشت) می گوید. حساب خلافت را باید از حکومت جدا کرد، حکومت امری گریزناپذیر است که بنا به مصلحت باید باشد، که قرآن نیز بر ضرورت آن تاکید دارد ولی نوع آن را معین نکرده است و اقدامات حکومتی پیامبر نیز خارج از امر رسالت و دعوت او بوده، و اقتضای اداره شوون مسلمانان آن را ایجاد کرد.
لذا گفته ابن خلدون که "اسلام، شرع تبلیغی و تطبیقی است و در آن سلطه دینی با سلطه سیاسی به هم می آمیزد" به هیچ روی سندیت شرعی ندارد و با طبیعت اسلام مغایر است.
و اگر پیامبر قرار بود علاوه بر دعوت و ابلاغ، حاکمیت سیاسی مسلمانان را نیز عهده دار باشد در آیات قرآن بدان اشاره می شد و بر عکس خدا نمی گفت که ای پیامبر تنها وظیفه تو راهنمایی و اندرزگویی مردمان است وکیل و صاحب اختیار آنان نیستی (انعام -66، یونس 108، شورا 48، غاشیه 21 تا 24، تغابن 12).
لذا حکومت و خلافت از ارکان دین نیست و مسلمانان می تواند از هر روشی که مصلحت بداند به اقتضای عصر و وضعیت خود برای اداره جامعه، سود جویند. و دلیل روی آوری حکمرانان اسلامی به شرعی کردن حاکمیت خود، برای این است که حکومت شان در نظر مردم هیبتی داشته باشد و بتوانند هر مخالف و سرکشی را به نام حفظ اصول دین و رعایت شوون مسلمین سرکوب کنند، لذا به حکومت جنبه دینی داده اند، و چنین شد که ملوک راه خودکامگی در پیش گرفتند و مسلمانان را از راه راست با گرداندند و به نام دین بحث و نظر در سیاست، حتی در مسایل ساده اداری را حرام اعلام کردند. این امر، توش و توان مسلمانان را برای جستجو و پژوهش، از ایشان گرفت و نشاط فکری را در آنان کُشت.
و نهایتن جناب عبدالرزاق کتاب خود را اینگونه به پایان می برد "هیچ چیز مسلمانان را از آن باز نمی دارد که در علوم اجتماعی و سیاسی بر ملت های دیگر پیشی نگیرند، و آن نظام عتیقی را که مایه خواری و زبونی آنان شده است از میان ببرند و آیین کشورداری و نظام حکومت خویش را بر بنیاد تازه ترین نتایج خرد آدمی، و استوار ترین اصولی که به حکم تجارب ملت ها، بهترین آیین حکومت شناخته شده است، بر پا کنند".
عبدالرزاق با این سخنان پنبه اصولی و ارکانی بودن حکومت دینی را زد، تا دست مسلمانان را برای تعیین چگونگی این نظام باز گذاشته، و به آنان آزادی بحث و نظر در این باره داده شود.
کتاب او اساس گفته های اندیشمندان اهل سنت سلف همچون ماوردی، غزالی و ابن جماعه را که حکومت اسلامی را جزو ارکان دین در آورده بودند، برهم زد. لذا علمای مصر سخت به علی عبدالرزاق حمله بردند و او را خدا ناشناس و دشمن اسلام خواندند. یکی از منتقدین او نوشت که "این سخن در حکم نفی اصول حکومت اسلامی و تاسیسات پیامبر خداست، حکومتی که چون از نور الهی فیض گرفته است هیچ نظامی بهتر و کاملتر از آن نیست".
و بدین ترتیب او را در محکمه شرع محاکمه، و مدرک تحصیلی او در الازهر را باطل و از شغل قضاوت محروم کردند. که پس از او دیگر متجددی در بین علمای مصر دیده نمی شود، و او درس عبرتی شد برای هر کسی که تجددخواهی را راه برون رفت مسلمانان از عقب ماندگی بداند؛ مزید بر این هجوم صهیونیسم، استعمار غرب و... احساسات مذهبی مسلمانان مصر را بر انگیخت و اردوی سنت پرستان و تندروها قدرتمند شدند و جنبش اخوان المسلمین از آن جمله است که در همین فضا شکل گرفت و تاکنون بر اسلام خواهان مصری سیطره دارد.
منبع : مطالب "برگرفته از کتاب سیری در اندیشه سیاسی عرب" نوشته حمید عنایت – چاپ سیزدهم – انتشارات امیر کبیر - 1394
وقتی به گسترش اسلام فکر می کنم، با خود می گویم کاش بعد از شخص پیامبر اسلام (ص) که عقاید و پیامش را در خٌلق احسن پیچید و تحویل فقیر و غنی، فهیم و نافهم، مسلمان و غیر مسلمان، عرب و غیر عرب و... داد، دیگران به جای سعی در مسلمان کردن دیگران، به مسلمانی خود می رسیدند، و به توسعه اسلام اقدام نمی کردند، و بجایش به عمق بخشی انسانیت خود می رسیدند، و تاریخی مملو از ظلم را به جای نمی گذاشتند، و اسلام متهم به انتشار با شمشیر نمی شد.
خصوصن وقتی در بلاد خاورمیانه، در آسیا و شمال افریقا نگاه می کنی، تاریخ غیر قابل دفاعی را می یابی که مملو است از فتوحاتی که توسط انسان هایی صورت گرفت که هر چه پیش رفتند بر بنای ظلم شان افزوده شد، امویان، عباسیان، زبیریان و... و در این اواخر عثمانیان سلطه بسیار ظالمانه ایی را بر ملل منطقه سایه انداختند که تاریخ غارت، قتل، کشتار، تبعیض، برده گیری و... آنان اقدامات غیرقابل دفاعی را تشکیل می دهد که با آمدن داعش و داعش مسلکان، مردم این عصر نمونه عینی آن را دوباره به چشم خود دیدند، و یا راز تفکر تمامیت خواهانه تفکر مفتیان، فقیهان و... آنان را چشیدند. به عنوان مثال این گسترش دهندگان اسلام آنقدر از مردم مورد حمله خود برده گرفتند که قیام زنگی ها نمونه ایی از تراکم انسان هایی بود که به بردگی برده شدند.









