The Latest
شهیدی که در عملیات رمضان سال 1361 به درجه رفیع شهادت نایل شد او در حالی به شهادت رسید که فرماندهی یک گروهان را به عهده داشت روایتی که در ذیل می آید مربوط است به یکی از همرزمان این شهید آقای حاج سید علیرضا مصطفوی که مراحل آمادگی های رزمی قبل از عملیات را تحت فرماندهی ایشان گذرانده است و خاطره ای که گفته خواهد شد مربوط است به ورزش دو های آمادگی قبل از عملیات رمضان است زمانی که دوهای سخت و طولانی صبحگاهی انجام می شد و رزمندگان گردان باید با تجهیزات کامل رزمی در دوهای طولانی شرکت می کردند.
من که رزمنده ای نوجوان بودم و برای دومین بار به جبهه اعزام شده بودم در حین یکی از دوهای سخت و طولانی صبحگاهی که با تجهیزات کامل انفرادی در حال حرکت بودیم قمقمه آب خود را از جایگاهش خارج کردم و شروع به نوشیدن آب کردم در حالی که نمی دانستم که این کار در مقررات این دو ها ممنوع است غافل از این که فرماندهی گروهان یعنی شهید بابامحمدی این صحنه را دیده و مرا صدا کرد، و از صف مرا بیرون کشید این در حالی بود که دو ادامه داشت و گردان در حال حرکت بود و با از صف بیرون آمدن به نوعی از گردان در حال حرکت عقب می ماندم و حالی هم برای حرکت تندتر نبود و بسیار خسته هم بودیم ایشان ابتدا به من تذکر داد و بعنوان تنبیه قمقمه ام را چندی متری از جاده به بیرون پرتاب کرد و به من گفت برو با گردان ادامه مسیر بده حدودا سی یا چهل متری که جلو رفتیم به من گفت برو قمقمه ات را بردار و برگرد. این جا بود که باید چند متری به عقب می دویدم و از جاده خارج شده و قمقه را بر می داشتم و بر می گشتم سرجایم و با گردان که بسیار خسته در حال دویدن بود همراهی می کردم این عقب گرد فشار مضاعفی را به من وارد کرد ولی بدون هیچ گونه واکنش اعتراضی من هم تمام این کارها را کردم و به جای خود بازگشتم.
این که من هیچ واکنش اعتراضی نداشتم و خستگی مضاعفی که با این کار به من تحمیل شده بود، انگار این شهید بزرگوار را دچار عذاب وجدان کرده بود و چند بار به من مراجعه کرد و تقاضای عفو بخشش ازمن کرد و من هم البته اعتراضی نداشتم و اصلا او را در این کار مقصر نمی دانستم و اقدامش را نیز طبیعی و از روی مسولیت فرماندهی می دانستم ولی این شهید چند بار با واسطه و بی واسطه درخواست عفو نمود. تا این که قرار شد هفت یا هشت نفری از نیروهای گردان 300 نفره مابرای بازدید از مناطق فتح شده بیت المقدسو شهر آزاد شده خرمشهر اعزام شوند اما این افراد به قید قرعهاز بین کل نیروهای گردان باید انتخاب می شدند. قرعه کشی انجام شد قرعه به نام من نیفتاد اما من هم سوار لندروی که برای این اعزام در نظر گرفته شدم، ولی وقتی از مقر گردان خارج شدیم یکی از افراد حاضر اعلام کرد که یک نفر زیادی از ظرفیت سوار شده است که من گفت فردی که بدون برنده شدن در قرعه آمده است من هستم. شهید بابا محمدی هم که در جمع حاضر بودو در صندلی جلو نشسته بود و در این لحظه اتومبیل هم دیگر متوقف شده بود تا فرد اضافی پیاده شود در حال پیاده شدن بودم که شهید بابا محمدی مرا دید که پیاده می شوم و گفت برگرد و تو هم بیا ایرادی ندارد و به نوعی شاید می خواست آن قضیه را هم جبران کرده باشد.
شهدای گرانقدر ما به گمترین مسایل توجه داشتند و تا حلالیت نمی گرفتند از پا نمی نشستند. یک ماهی از این جریان نگذشته بود که عملیات رمضان آغاز شد و در این عملیات شهید بابا محمدی به فیض شهادت نایل شد.
اکثر افرادی که در این سفر به خرمشهر آزاد شده ما را همراهی کردند در عملیات رمضان یا عملیات های دیگر به شهادت رسیده اند که از جمله آن شهید محمد مهدی بابامحمدی از روستای اردیان شاهرود و یا شیخ محمد تهرانی و... در این سفر عکس هایی در خرمشهر و یا آبادان گرفتیم که این عکس ها بدست ما نرسید که به این ترتیب درخواست می گردد اگر فردی به این عکس ها دسترسی دارد محبت نماید و آن را به ما هم (به عنوان باز ماندگان این قافله) برساند.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 19:12 شماره پست: 264
راوی این خاطرات کمک تیربارچی این شهید آقای حاج سید علیرضا مصطفوی می باشد که به شرح ذیل این لحظات را روایت کرده اند :
شهید مجید آخوندی از شهدای شهر بسطام شهرستان شاهرود است که در عملیات رمضان در سال ۱۳۶۱ در گرمای تیرماه در منطقه عملیاتی شرق بصره به شهادت رسید. این شهید بزرگوار که معلم ورزش و بسیار چابک بود در این عملیات در نقش تیربارچی وارد عرصه عملیات مذکور گردید. در این عملیات شهید آخوندی و همرزمان شاهرودیش در تیپ امام حسین (ع) به فرماندهی شهید حاج حسین خرازی ادغام شده و با دوستان اصفهانی در عملیات رمضان شرکت می کردند. کار اصلی این گروه رزمندگان در مرحله دوم عملیات رمضان بود که باید شب هنگام آغاز می شد به این صورت که شب مرحله اول عملیات انجام شده بود و باید امام حسینی ها تا شب در منطقه فتح شده مقاومت می کردند تا شب مرحله دوم عملیات را ادامه داده و هجوم خود را برای ادامه عملیات داشته باشند. در لحظات روز پاتک های دشمن شروع شد لذا نیروهایی که برای عملیات شب در منطقه استقرار یافته بودند به دفاع از مناطق فتح شده اقدام کردند و در مقابله با همین پاتک ها هم بود که این شهید بزرگوار به درجه رفیع شهادت نایل شد. شهادت او زمانی اتفاق افتاد که دو پاتک دشمن را او و هم رزمانش با موفقیت دفع کرده بودند.
حال به لحظات قبل و حین شهادت این شهید به روایت کمکش می پردازیم :
بالای خاکریز بودم و مشغول دیدبانی تحرکات دشمن که در این لحظه نیم نگاهی هم به سمت پشت خاکریز خودی هم داشتم که دیدم ماشین وانت که جیره آب و غذای مدافعین خاکریز خودی را آورده بود و به توزیع آن اقدام می کند سنگر به سنگر بسته های مخصوص کنسرو و آب را می گذاشت و می گذشت. بعد از چند لحظه شهید آخوندی انگار که فرصتی برای تجدید وضو یافته از آب رسیده استفاده نمود و وضویی ساخت و در سنگر خود شروع به تلاوت آیاتی چند از قرآن کریم که در قرآن های کوچک یازده سوره ای که معمولا در جیب رزمندگان بود کرد. من هم غرق تماشی او بودم ناگهان صورت به سمت دشمن برگرداندم و دیدم که تانک های دشمن به سمت خاکریز خودی در حالی که نفرات پیاده هم در پوشش آنان را در پشت آنها سنگر گرفته بودند حرکت خود را آغاز کرده اند و بلافاصله رو به شهید آخوندی کردم و او را از شروع پاتک سوم دشمن آگاه نمودم و او هم بلافاصله قرآنش را ختم کرد و در جیب خود گذاشت به بالای خاکریز آمد و آماده دفاع از خاکریز خودی شد و تیربار خود را کاملا آماده شلیک نمود و من هم که نقش کمک او را داشتم در جایگاه خود استقرار یافته و هر دو آماده شلیک بودیم من نوار بدست و او قبضه به دست آماده شلیک بودیم و هر دو تا لحظاتی در آمادگی بودیم اما انگار این پاتک و این شرایط با قبلی ها تفاوت زیادی دارد حالات شهید آخوندی منقلب بود و انگار وضعیت دیگر متفاوت است. در حالی که هیجان در خاکریز در حد اعلی خود بود ولی شهید آخوندی در فضای دیگری سیر می کرد من که کمک او بودم مرتب گزارش حضور نیروهای دشمن در لابه لای تانک ها و ضرورت شلیک به سمت آنها را متذکر می شدم و با هیجان صحنه را پوشش داده و هدایت می کردم ولی شلیکی را از او شاهد نبودم دو بار این جریان تکرار شد در بار سوم که به شهید آخوندی نظری انداختم دیدم تیر خورده و سرش روی قنداقه تیربار در حالتی شبیه خوابیدن افتاده است و این تیر که به سر مبارکش اصابت کرده باعث شده که خون تازه به شدت از سرش جاری گردد و کف سنگر که همچون جامی کوچک بر قله خاکریز حفر شده بود مملو از خونی شده که از بدن او جاری بود سنگری که به سختی پذیرای دو نفر بود. به این ترتیب این شهید بزرگوار بدون هیچ گونه آهی و یا صدایی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و ظاهرا قبل از این که تیر بخورد روح مبارکش از بدنش خارج شده بود چون در دو بار قبلی که او را از وجود پیاده نظام دشمن آگاه کرده بودم او هیچ واکنشی نداشت و در حالی که به دشمن می نگریست واکنشی از او دیده نشد و لحظاتی قبل از اصابت تیر روح از بدنش خارج شده بود و قبل از صابت تیر به بدن مبارکش او به ملاقات خداوند شتافته بود.
این را باید متذکر شد که شهید مجید آخوندی بعد از ۷۴ روز بعد از شهادت برادر شهیدش حبیب آخوندی به ملاقات خداوند می شتافت و این خانواده تنها در کمتر از سه ماه دو شهید را تقدیم دفاع از میهن و اسلام عزیز کرده بودند. این شهید بزرگوار که از ورزشکاران و بسیار چابک بود و مرا به این دلیل به عنوان کمک تیربارچی خود انتخاب کرد که فکر می کرد من تنها فردی هستم که می توانم در شب حمله هم پای او بدوم و مهمات او را حمل نمایم. دوستانش از این امر مکدر بودند که چرا آنها را برای کمک انتخاب نکرده بود ولی او اصرار داشت که دوستی ها در شب حمله به کار نمی آید و در آن شب چابکی نیاز است که او آن را در من یافته بود.
همانگونه که دیدیم این شهید بزرگوار به شب عملیات نرسیده به شهادت رسید و با سازماندهی جدید گردان من نیز در نقش کمک آر.پی.چی در عملیات شب شرکت کردم اما بدون شهید مجید آخوندی.
در آخر باید امیدواری و آرزوی خود را هم بیان کنم که همانطوری که در قبل از عملیات رمضان شهید بزرگوار مجید آخوندی این حقیر را در بین دیگران به عنوان کمک خود انتخاب کرد و مرا لایق همراهی و کمک خود یافت در آن دنیا نیز این امر تکرار شود و او مرا دوباره انتخاب نماید.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 21:44 شماره پست: 261
وصیت نامه شهید مجید آخوندی (برگرفته از http://fshshahid.persianblog.ir/post/11/)
شهید مجید آخوندی فرزند محمدعلی متولد سال 1332 از شهرستان شاهرود دارای تحصیلات فوق دیپلم در 25/4/61 به شهادت رسید.
فرازهایی از وصیتنامه شهید:
امروز که کاملاً تجهیز شده و آمادهایم برای حمله به خط میرویم. امشب شبی است که ما دو ماه آرزویش را داشتیم. کربلا و عاشورا تکرار میشود. فردا صبح معلوم نیست که چند نفر مهمان خدا باشند.
روی سخنانم فقط با مردم است و با منافقین، ساز شکارها و رنگعوض کنها و کسانی که قاشق هر آشی میشوند نیست. در تشییع جنازهام و در مجالسی که به خاطر شهدا بر پا میشود، فقط خواهران و برادران حزبالله شرکت کرده و با تمام وجود بکوشند که نگذارند افراد غیر مکتبی و سازشکار و منافقین شرکت کنند. توصیه بعدی من به مسؤولین عزیز و برادران آموزش و پرورش است. شما بیشتر از این حقیر اطلاع دارید که ما چه وظیفه خطیری به عهده گرفتهایم، چه امانتهای ارزنده در رکاب کاروانی به ما سپرده شده و ما قافله سالار آن هستیم که متاعهای گرانبهایی را حمل میکند و این قافله را به صراط مستقیم هدایت کرده و به نور برسانیم. شما سعی کنید که این امانتها و این کاروان را تحویل کسانی بدهید که در روشنایی حرکت کرده و راه نور میپیمایند. پس این ما هستیم که سازنده و خط دهنده به نسل جدید میباشیم و در این راه باید نسبت به وظیفه و مسؤولیتی که در جامعه اسلامی به عهده ما گذاشته شده، از هستی مایه بگذاریم و از ناملایمات نهراسیم.
صحبتی دارم با دانشآموزان این غنچههای کوچک و نشکفته؛ لابد یادتان هست که با هم چه برنامهها و هدفهایی را داشتیم دنبال میکردیم، مخصوصاً در رابطه با نماز که با هم پیمان بسته بودیم، نمازها را با جماعت خوانده و در نماز جماعت نیز شرکت فعالی داشته باشیم. حالا که من نیستم برای شادی و خشنودی خدا و شادی روح من، آن برنامهها را ادامه دهید و یادتان باشد حتماً در آخر نماز که دست دعا به سوی پروردگار بزرگ و بینیاز بلند میکنید، حتماً امام را دعا کنید. خداوند وقتی میبیند دستهای کوچکی برای استغاثه به درگاهش بلند شد، ناامیدتان نخواهد کرد و دعای شما را مورد اجابت قرار خواهد داد.
به مربی که بعد از من سر کلاستان خواهد آمد، بگویید ما به ورزش روحی بیشتر احتیاج داریم تا به ورزش جسمی. اول غذای روح ما را تـأمین کن بعد غذای جسم را که ورزش باید وسیله باشد نه هدف.
پدر، مادر و خانواده عزیزم! چند سال قبل در یکی از عاشوراهای حسینی تعزیه میخواندند، وقتی که تمام یاران امام حسین شهید شدند و امام تنها ماند، به شمشیرش تکیه داد و ندای «هَل مَنْ ناصِرْ ینصرنی» سر داد ولی کسی نبود که به ندایش لبیک گوید. من آن روز آرزو کردم کاشکی در آن جا بودم و به ندای امام پاسخ میگفتم و هزار جان میداشتم و در راهش فدا میکردم. حالا به آن آرزو رسیدهام و در کنار حسین زمان و در رکاب او آنقدر میجنگم که به معبودم بپیوندم و از این نظر خوشحال و سعادتمندم و شما
نیز اگر سعادت مرا میخواهید خوشحال باشید که فرزندتان به آرزویش رسید.
شهید سید محسن مصطفوی

بیداد رفت لاله بر باد رفته را
یا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمی شود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آورده ام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چها به سینه این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را
لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک در افشان شهریار
در رشته چون کشم در و لعل نسفته را (مرحوم شهریار سخن ایران ره )
شهید سید محسن حسینی متولد ۱۳۵۰ بود. این شهید بزرگوار در منطقه کربلای فاو در تاریخ 22/1/1366 به شهادت رسید، منطقه ای که مزدوران بعثی خیلی زحمت کشیدند تا آن را پس بگیرند ولی نتوانستند. وقتی جسد پاک این شهید بزرگوار را به سپاه شاهرود آوردند تا به خاک سپرده شود من بر جنازه اش حاضر شدم صورتی آرام داشت که از یادم نمی رود انگار که خوابیده بود. انگار زنده بود و تر و تازه نظری بر جنازه اش انداختم از مظلومیتش فریاد یا محمدا یا علییا سر دادم با خود گفتم آثاری از جراحت انگار به بدنش نیست او چطوری به شهادت رسیده است. انگار چیزی به او اصابت نکرده است. ولی ظاهرا قبل از تحویل جنازه ها آنها را سرو سامانی داده بودند و خون و خاک صحنه جنگ را از چهره آنها زدوده بودند در همین عوالم بودم که صورت به پهلو خوابیده اش را بلند کردم تا چهره اش را بهتر و برای آخرین بار ببینم این جا بود که دیدم رگ گردنش از کنار مورد اصابت قرار گرفته و کاملا شکافته شده است و همین عامل شهادتش شده است و او انگار صورتش را به پهلو خوابانده بود که کسی از جراحتش آگاه نشود.
سید محسن انسان آرام ٫ بی آزار ٫ متواضع ٫ دوست داشتنی٫ مهربان ٫ خالی از هر گونه غل و غش ٫ ... بود او در اولین باری که به جبهه اعزام شد به شهادت رسید تا نباشد و وضعیت این روزها را نبیند. ولی برای رفتن بسیار زود بود او فرزندی صالح بود و در بی مشکلی نظیر نداشت. نوجوانی که به هیچ گناهی آلوده نبود. متانت٫ محبت در او اوج می زد. دلم وقتی چهره معصومانه اش را در سپاه شاهرود دیدم فرو ریخت. مردان این وطن چه مظلومانه به تیغ کین سردار بی خاصیت عرب (صدام معدوم) گرفتار شدند. بریده باد گلویی که فرمان آتش به سوی ما را داد و بریده باد دستانی که دست به ماشه بردند تا زلالان پاک این وطن را به خاک بکشند. واقعا حرامش باد خاک که چنین بدن های پاکی را در خود بلعید. خلا هزاران شهید را که رفتند و صحنه امروز خالی از وجودشان است را با پوست و خون احساس می شود.
هرکدامشان را که نگاه کنی بی نظیر بودند و مادر گیتی نخواهد زاد همچو گل های پاکی را که پای در زمین و سر در آسمان داشتند. وقتی به تک تک آنها فکر می کنم به بی اساسی برخی شعار های رایج مان پی می برم که "امریکا در چه فکریه ایران پر از بسیجیه" آن ها بسیجی هایی بودند بی نظیرند و بدون چشمداشت به هیچ امتیازی سوی جبهه شتافتند (اصلا آن موقع ها امتیازی در کار نبود که برایش به جبهه رفت و اصلا پیروزی در افق دیده نمی شد که به بعد آن فکر کرد) و جان در طبق اخلاص نهادند و سر بر کف گرفتند شدند آنچه لایقش بودند. باز ماندگان از این قافله کجا و آنان کجا آنان جز به رضای دوست هیچ در نظر نداشتند و ما که حساب و کتاب هر قدم و هر کلمه خود را داریم که مبادا بر منافعمان خدشه ای وارد شود. آنان تمام سرمایه ی خود را بی حساب در دست گرفتند و رفتند بدون هیچ چشم داشتی به نتایج دنیوی آن. امروز ما اگر حقی را ببنیم و یا ناحقی را موقع واکنش (حتی زبانی) هزار احتیاط را در نظر می گیریم که مبادا خدشه ای به منافع مادی ما وارد شود ولی آنان در صحنه عمل تمام سرمایه خود را به قمار خانه جهاد بردند و باختند هر چه داشتند تا بلکه گوشه نگاهی از حضرت حق (جل اعلی) را به خود جلب نمایند
امروز اگر به مزار این شهدا مراجعه کنی می بینی که از این دست زیادند. البته با طرح های جدید بنیاد شهید و سپاه امروزه تمثال های مبارک این شهدا از قبورشان برداشته شده تا مراجعین ندانند که با چه چهره هایی ملاقات می کنند و به جز سنگ نوشته هایی یکدست و یکرنگ و یک اندازه و با متنی کلیشه ای بر قبورشان چیزی دیده نمی شود ولی اگر به مزارهای شهدای جنگ که هنوز دوستان موفق نشده اند عکس هایشان را بردارند بروی می بینی که این جماعت حتی از چهره هم با ما متفاوت بودند چه برسد بر سیرت.
خدایش رحمت کند و او را با شهدای صدر اسلام و روح مبارک انبیا و اولیا و صالحان و مصلحان (علی الخصوص روح مبارک مصلح بزرک و قافله سالار این سپاه حق حضرت امام خمینی ره) محشور و متنعم گرداند.
خدایا در این روز دوم محرم حسینی ات و به برکت این ایام ما را هم مشمول دعای خیر این شهید قرار ده. و عاقبت ما را هم همچون این شهدا ختم به خیر فرما. امین رب العالمین
خدایا می دانم که اکنون هم پس از سال ها چشیدن درد ماندن اگر صحنه ای باشد (که البته صحنه مبارزه با ظلم هر دقیقه و ثانیه موجود است اگر مرد میدانی باشد که البته هستند و ما آنان را به چشم خود می بینیم) نمی توانم باز در قمارخانه های جهد و جهاد با تمام سرمایه به میدان بیایم ولی نظری حسرت بار به برد آنانی دارم که روزی در کنارشان بودم و آنان با فاصله ای زیاد از من جلو افتادند و حسودانه به برد بزرگ شان و معامله سرشار از سودشان می نگرم ٫ برای تو چه خرجی دارد که ما را همین طور قبول کنی ٫ از تو چیزی کم نمی شود که ما را همین طور ناخالص بپذیری٫ این که این پاکان را مورد تفقد خود قرار دهی که زیاد کاری نیست اگر ایثار کنی ناخالص هایی همچون ما را بپذیری آنگاه است که رحمانیت و رحمیتت بهتر در دیده خلقت خواهد آمد. خدایا شرمنده که در میان چه جمعی بودم و بهره لازم را نبردم. شرمنده از همه چیز.
این هم شاید تقدیر ماست که باشیم و ببینیم افتادن انقلاب به دست نا اهلان را (آنچه امام ره قبلا بدان هشدار داده بود)٫خیانت ها را٫ انحراف ها را٫ اختلاس ها را٫ و حیف و میل بیت المال ها را و... را البته تقدیر که نه ٫ حاصل نتیجه بدی هایم که کفاره گناه البته ماندن است و دیدن.
آنچه مطمئنم این که تو تقدیر بد نمی کنی چون نسبت به بنده ات نه حسودی و نه بد خواه و تو مبرای از هر گونه رجس و پلیدیی٫ و رجس پلیدی تنها برازنده ما بندگانت است که آبروی تو را به واسطه خلیفه و نماینده تو بودنمان در زمین نزد فرشتگانت برده ایم. ولی چه بگویم زبانم نمی چرخد که آنچه لایق تو و آنچه لایق ماست را به زبان بیاورم انگار قفل شده این ذهن و معرفتی نیست که حتی شرح درد کند دردی که انگار تکرار و مکرر بر انسان های اعصار اتفاق می افتد و این دور را پایانی نیست.
امتحانی گذاشته ای با سوال های روشن و از پیش اعلام شده که همه همان امتحان را پس می دهند و بدبختانه دور تکرار این افتادن ها و رفوزه شدن ها در این امتحان را پایانی هم نیست٫ نفس ما آنقدر قوی هست که روز را شب و شب را روز اعلام کنیم تا خدایگان و خدایان این دنیایی مان را راضی کنیم که مبادا خسارتی به منافعمان برسانند و خجالتی هم از خدای بالا سر نکشیم که به یقین او را ناظر بر اعمال خود می دانیم.
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
بیداد رفت لالهی بر باد رفته را
یا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لالهای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمیشود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آوردهام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش نالههای چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چها به سینهی این خاکدان در است
کس نیست واقف این همه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی این همه راه نرفته را
لب دوخت هر که را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کِلک دُرافشان «شهریار»
در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را
شهریار
تهران - ۲۷/۸/۱۳۹۱
روز پنجم محرم ۱۳۹۱ خدمت آقای محمد عباسی رسیدم او که از فعالین جنگ و فردی پیگیر در مورد شهداست در مورد سید محسن مصاحبه ای با دائی رضا بسطامی (روحانی فرهیخته و عارفی که سال های سال عمر خود را در جبهه گذراند و به قول خودش شهادت نصیب او نشد و هر وقتی رزمنده ها را می دید می گفت برای دائی رضا هم دعا کنید شهید بشه ولی انگار خدا او را برای صحنه ای دیگر نگهداشته تا بماند. خداوند به او طول عمر بدهد) داشته است می گفت وقتی در میان عکس ده ها شهید عکس سید محسن حسینی را به او نشان دادم او را شناخت و گفت اگر بر قبر این شهید امام زاده ای بسازند کار زیادی نکرده اند و چند بار اسم سید محسن را تکرار کرد و گفت و عجیب انسان بزرگی بود چیزهایی که من در او دیدم که خیلی عجیب بود
محمد عباسی می گفت به گمانم این شهید یک بار به جبهه بیشتر اعزام نشد و در همان بار اول هم شهید شد و با دائی رضا بسطامی زیاد نباید دمخور بوده باشد زیرا از تاریخ اعزامش تا شهادتش زیاد زمانی نبوده است ولی دائی رضا نمی دانم در این شهید چه دیده بود که در وصف او این چنین می گفت و بعد از سال ها جنگ چهره منور این شهید را در ذهن داشت و این چنین ارتباط روحی را با این شهید حفظ کرده است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 8:38 شماره پست: 205
شهید رضا قنبری از شهدای نبرد مرصاد است او از جمله اولین کسانی بود که در تنگه "چهار زبر باختران" در مقابل ستون نظامی فرزندان فریب خورده و خیانت پیشه این مرز و بوم که سال ها بود که به عنوان مزدوران صدام متجاوز به خدمت ماشین جنگی او در آمده بودند٬ ایستاد و به همراه همرزمان دیگرش (از جمله شهید رضا نادری) آنان را از ادامه پیشروی در خاک کشورمان باز داشت تا دیگران آمادگی کافی پیدا نمایند. او که فرماندهی متشخص بود و رسته ی جنگی نداشت و نباید دست به قبضه سلاح می برد در کشاکش نبرد و نیاز تمام این موارد را کنار گذاشت و همچون رزمنده ای ساده سلاح در دست گرفته و به دفاع از تنگه چهار زبر پرداخت تا به این حرکت ستون پنجم صدام پایان دهد و ستونی که مجهز به سلاح های خودکار سنگین بود پاسخ این شهید را با سلاح های ضد هوایی دادند و او سرش را در این میدان از دست داد تا بی سر به خانه اش برگردد انگار او به اباعبدالله الحسین (ع) اقتدا نموده بود که باید بی سر می شد.
قسم به اسبانی که نفسشان (در جهاد) به شماره افتاد (1) و در تاختن از سم ستوران برسنگ اتش افروختند (2) و صبحگاه انان را به غارت گرفتند (3) و گرد و غبار بر انگیختند (4) و سپاه دشمن را تماما در میان گرفتند (5) (سوره عادیات)
خدا در ایه های یک الی پنج سوره مبارکه عادیات به هنگامه های خلق شده توسط جهادگران به بحبوحه های نبرد قسم یاد می کند، این صحنه ها انقدر وجد اور است که خداوند که خالق همه زیبایی های وجد اور معنوی است، خود به وجد امده، به ان لحظه های پر شور خون و شهادت و به ان صحنه هایی سرنوشت ساز قسم یاد می کند. و ان نه چکاچک شمشیرها بلکه به جرقه هایی که از سم اسبان رزمجویان به هنگام برخورد با سنگ ها افروخته می شود و یا غباریکه از جدال بر می خیزد و یا انگاه که دشمن در صحنه استیصال در میان رزمندگان به محاصره افتاده است.
جنگ تحمیلی هشت ساله نبرد مقدسی بود بین حق و باطل، بین مورد تجاوز قرار گرفته و تجاوزگر، بین رزمندگان متخلق به اخلاق الله و بعثیان از دین و اخلاق و انسانیت دور افتاده، نبردی بودن بین معتقدین به خلق محمدی ص و مسلمانان به جاهلیت برگشته، لذا صحنه های این جنگ نیز بعد از سالها که از نبرد های بین اسلام و الحاد می گذشت یاد اور دوباره صحنه های بود که سوره والعادیات در شان ان نازل شده بود. انان که این صحنه ها را از نزدیک دیده اند به راحتی می توانند شهادت دهند که شباهت های این نبردها با نبردهای نبی مکرم اسلام (ص) و سپاهیان کفر در مدینه تفاوت زیادی نداشت. اگر کفار مکه و اهل کتاب در مقابل پیامبر (ص) با تمام توان در جنگ احزاب ایستادند در این جنگ نیز تمام جاهلیت عرب و نیروهای یهود و نصاری در مقابل رزمندگان اسلام مالا و جانا ایستادند ولی چون ان روز امام خمینی (ره) و مردم شریف ایران ایستادند، نتیجه ایستادگی جز پیروزی نبود، و خداوند نیز نمی خواست اجر این ایستادگی را ضایع نماید و در اخر کار پیروزی از ان ما شد و امروز به برکت ان جهاد است که وجبی از خاک کشور در دست دشمن نیست و دست متجاوز از سر کشورمان کوتاه است و الا ان دشمن، دشمنی نبود که جز زبان زور زبان دیگری را بفهمد و اگر خشم و خروش امام خمینی (ره) و مردم ایران نبود اکنون مثل بسیاری از ما باید شاهد جدا شدن قسمت هایی از خاک خود به دست اعراب متجاوز بعثی و جاهلیت عرب باید می بودیم و کاری هم از دست مان بر نمی امد. همانگونه که سوریه سالهاست شاهد اشغال بلندی های جولان به دست اسراییلی ها هست و کاری از مجامع بین المللی و یا کشورهای عربی بر نمی اید و اسراییل کما کان به اشغال این سرزمین های اسلامی ادامه میدهد. و همانگونه که بحرین را ایران جدا کردند و یا قسمت های شمالی کشورمان که هم اکنون در خاک جمهوری اذربایجان، کرجستان و ارمنستان قرار دارد و این مناطق به تازگی از خاک ایران جدا شده اند.
اری اگر شهادت و ایثار فرزندان این ملت نبود امروز سرنوشت ما معلوم نبود. اری این کشور ، استقلال و تمامیت ارضی خود را مرهون شهادت و ایثار فرزندان این ملت است.
دهلی نو – 17 اگوست – 2009
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 16:9 شماره پست: 53
شهید سید محسن مصطفوی در سال 1348 بدین دنیا پای نهاد و در سال 1365 در حالی که تنها شانزده سال سن داشت داوطلبانه به جبهه های نبرد برای دفاع از خاک پاک میهن و انقلاب اعزام شد و در سال 1365 در جریان عملیات بازپس گیری مناطق شهر مهران (ایلام) از دشمن متجاوز به شهادت رسید. وصیت نامه این شهید بزرگوار که در سن شانزده سالگی توسط خود وی نوشته است، و بعد از شهادت توسط سپاه به خانواده ایشان تقدیم شد به شرح ذیل می باشد که تقدیم خوانندگان محترم می گردد، این وصیت نامه بیانگر دغدغه آزادیخواهی، روح معرفت جو، خداجو و ایمان شهدای جنگ تحمیلی است که خود سازی و آزادی را در کنار هم وجه همت خود قرار دادند و وفادار به وطن در راه میهن، خداوند و مردم خود جان دادند.
سال 1366 سالی بود که مرحوم مادرم و بابا با هم به مکه مشرف شده بودند این هم زمان با سالی بود که ال سعود کشتاری بزرگ از زایرین خانه خدا کردند که بی سابقه بود. در این سال چند صد زایر و حاجی ایرانی در جریان راهپیمایی ضد امریکایی و اسراییلی در حریم حرم خدا توسط کسانی که ادعای مسلمانی دارند و در واقع تنها ردایی از اسلام و جسمی انسانی دارند و از خونخواری با حیوانات وحشی نیز قابل مقایسه نیستند، شهید شدند در حالی که میهمان خدا و به طور رسمی میهمان ال سعود به عنوان کلید داران خانه خدا بودند و چه بی شرمانه این جنایت را انجام دادند این واقعه زمانی اتفاق افتاد که جبهه بودم و بی وسیله ایی که بتوانیم از جریان اتفاقاتی که ممکن بود بر بابا و مادر گذشته بود، با خبر شویم.
شهید سید محسن مصطفوی کسی که در شکل گیری شخصیت من تاثیر زیادی داشت زیرا فاصله کمی از لحاظ سنی با داشتیم او متولد 1347 و من متولد 1349 بودم اگرچه به قول قدیمی ها پس و پیش بودیم ولی مثل دیگر بچه ها که در این سن و سالها با هم مرتب دعوا و درگیری داشتند، نبودیم بیشتر باهم دوست بودیم و او را حامی خود در طول مدتی که با وی بودم یافتم درعین حال انچه یادم می اید او بیشتر به من مراعات می کرد چون رفتار من بچگانه تر بود ولی انگار او از سن خودش کمی جلوتر بود و بچگانه با من برخورد نمی کرد.
اکثرا او رفتار مرا نادیده می گرفت و درک رفتار و سن مرا داشت در کارها همیشه بار مرا هم به دوش می کشید و جور کار مرا هم می کشید و در این خصوص در بین دیگران بارز بود و به عینه این می توانستند این را دیده و همیشه به من خرده می گرفتند و به انان از این قضیه حالت ترحم دست می داد زیرا وی از روی ترحم و از خود گذشتگی خود همیشه اغماض می کرد و از روی گذشت بامن رفتار می کرد.
چند وقت پیش دعوتنامه ای از یک گروه NGO برایم به سفارت آمد که در آن از من برای شرکت در یادواره ی "شهید" (هندی ها هم به رسم ما مسلمانان به سربازانی که در راه میهن شان کشته می شوند، شهید می گویند و این به علت نفوذ فرهنگ ایرانی و اسلامی در این کشور است) به سالن بزرگی در شهر دهلی نو دعوت شده بودیم.








