شانه‌ها می‌لرزد از هِق‌هِق، و گاه از لرزِ سرمایی سختُ استخوان سوز، از زمستانی بلندُ سرد،

به ویرانی بَرَد، این پا فشاری بر گَلوی خشم،

حنُاقی‌ست، در گردن‌هایِ خَم‌گَشته، از ترسُ هراسُ شرم.

 

چنان بر باد داد، یک کوله‌بار از داشته‌های دُر و گوهر، سرخُ ارزشمند!

زندگی، اکسیرِ بودن، زیرِ گنبدِ پُر رنگ.

 

کدامین دشمنم آورد، این بادِ خزان را، بدین باغِ رنگارنگ،

کِه کَردَست این فضا را سرد؟

 

یک تاریخ، کج خُلقی، دوباره آمدست اکنون، همآره پیش چشمانم،

کِه ترکانده‌ست غمبادِ فِشرده، در دلِ غمگین این آهنگ.

 

شراره می‌کِشد از ظلمِ زخمِ زُور،

از این پُرگویِ سنگدل،

بَس آلوده‌ست به طغیانی چنین پُررنگ.

 

بریدند از زمینُ آسمانم، سَرگشتهِ در بین‌ش، شتابان می‌زند سَرچرخ،

موج می‌سازد، فشارِ مغزِ سردرگم، میانِ زوزه‌های گرگِ اجبارُ، هرچه، چون این تَنگ.

 

سحر، گاهی چشمک می‌زند، در مه،

مه‌ی تاریک و اَفشُرده، نویدم می‌دهد آتش،

دودی میان لغزشِ پهلو به پهلو گَشتَنی، در تختخوابی چِرک،

آلوده‌ می‌سازد، نمای صبحِ روشن را، در پسِ فردای بی فرجامِ تکرارهایی چند.

 

نه صبحم روشنی دارد، نه شب، تاریکی‌اش را از سرم کوتاه گَرداند،

میان این دو هم، ناروشنی‌ها ‌تاخت می‌زد، میان شعله‌های خشم،

تو گویی تاختن بر ما، شده‌ست تقدیرِ بنیانکن،

 

غریب‌ست این حکایت، ریشه در تاریخِ غمبارِ زمینی خونشفان دارد،

همانکه سوتکی شد، در گلوی شوخ‌طبعِ کودکی پر جُنبُ جوشی چند،

زمینی که شکوفا شد، از صد هزاران خون جاری گَشته بر خود، چند،

ریشه دارد این، در پَهلو به پهلو گَشتَنم، در خواب‌هایِ پریشانِ زندگی در تندبادِ سرزمینِ باد.

 

رهایی کو؟ کجاست آن رَستَن، زین خواب‌ آشفته‌ی هر شب،

از موهای آشفته!

که در تندبادها لَغزَد به چپ، بر راست، و گاهی هم، میان بادِ هردم، می‌رود بر باد.

 

زمینِ سفتِ این باغِ رویایی،

بیل ناخورده‌ست در فصلِ، پیش از رویشِ خورشید،

کین پژمرده می‌سازد، همه گل‌های رنگین را،

خارزاری می‌کند، نابودی رنگین کمانِ رنگیِ گل‌های نو رَسته، و یا کهنه،

میانِ بادهای گاه و بیگاه، که خُشکش می‌کند، این باد.

 

ولی چون می‌توان کردن؟!

کین باد هم خود ناله‌ی دَردیست، کَز پهلوی بشکسته از بیداد برخیزد،

از گُلدان غم آلوده بر سردابِ اینخانه برون خیزد.

 

بعد از آن پائیز،

این زمستان‌ست که رویَش را نشانم می‌دهد، خونبار،

زمستان در پی هم، سرما دیده است این باغ،

" صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است» [1]

 به نظم درآمده در شاهرود - پنج شنبه 11 دیماه 1404 برابر با 1 فوریه 2026

 

[1] - زنده یاد مهدی اخوان ثالث:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست ِمحبت سوی کس یازی،

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

 که سرما سخت سوزان است.

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... 

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم.

منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور.

 منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور.

نه از رومم، نه از زنگ، همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

 تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

 حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.

به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلت‌های بلور آجین.

زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است

 

ز تاقِ آسمانِ شب، اشکِ آویزانِ بارش هم، دریغ از بارشی نمناک را دارد،

غصه‌ها در گام‌های خسته‌ی این راهوارِ شب‌،

پشت پا، بر پایِ لَنگان می‌زند بیگاه،

جُوی‌ خون‌ِدل‌، پیچ و خم دارد، در ترکیب ناراست و مَوّاج این کوچه،

بر صورت غمگین آن مادر، زار و گریان، جاری‌ند اشک‌های پُر قِصه،

اندیشه سرگردان این کوچه، آن بیابان، وادی غمناک،

زِ تالاب‌ها گریزانند، رودهای بلندِ اندیشه‌،

تا که یکجا گَشته، پایانی دهند بر این کویرِ خُشک بی پایان،

هَدر، در بی نهایت کوره راهِ خُشک و تشنه،

می‌دوند در خشک‌رود هر تلاشِ سردُ بیحاصل،

به بادم داد، توفانِ شنِ تزویر،

دَفنم کرد،

زیرِ صدها مَن دُروغ، خُدعه و تزویر،

که از پایانه‌ی یکصد دروغ و خدعه، او برخاست،

تمام این تلاش و، صدها باده‌ی صبر و غرورم را،

به بادِ خدعه و نیرنگ داد، آن بادکارِ توفان‌چین،

گُم گشت ناله‌ی دردش، در صدای دلخراشِ ریزشِ هر صخره‌ایی، از کوه،

اینک من، خُشک و حیرانم،

ایستاده بر کَرانی سوخته، از خشکسالی‌های پی در پی،

بادهای سوزانِ برخاسته، زین بیابانِ دروغ و خدعه و تزویر،

و بر این راه رفته، 

اشک‌ها دیدم، ندامت‌ها شنیدم، گریه‌هایِ لب فروخورده،

پشیمان از ره رفته،

نه از راه، از ره بُردِه،

نی راه رفتن دارد و، نی پای، بر بازگشتی چند،

که دل آسوده سازد، زِ ناخرسندی شب‌های بی پایانِ این دَره.

و گام‌هایی تازه بر این راه بی‌حاصل، کمرها بسته‌، اسب‌ها زین کرده‌،

تا شبی آزموده را، به تکراری دوباره، او نیز بنشیند،‌

صدای هق هقِ یک راهوارِ تیزتک، صادق،

غصه‌هایم را دو چندان کرد،  

که نومید از گذر، در واپسین روزهای رفتنِ خود، به هنگام گذر زین «کابوس خون آلود»

ایستاده، شاید ببیند او : «روزِ رسیدن، رُوزیِ گامِ کِه خواهد» شد،

اما «در پیچ و تاب این شب طولانی و بن بست، کسی آهسته می‌گِرید» [1]

و می گرید، او، برین تقدیر بنیانکن.

به نظم در آمد در شاهرود - یکشنبه 23 شهریور 1404 برابر با 14  سپتامبر 2025

[1] - ای غم! نمی دانم  

روز رسیدن

روز گام که خواهد بود ؛

اما در این کابوس خون آلود ،

در پیچ و تاب این شب بن بست ،

بنگر چه جان‌های گرامی ،

رفته اند از دست!

دردی ست چون خنجر ،

یا خنجری چون درد؛

این من که در من

پیوسته می‌گرید؛

در من

کسی آهسته می گرید.

امیر هوشنگ ابتهاج

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...