باد نسبتا سردی که از آب‌های دریا بر می‌خیزد، در مسیر سفر خود در ژرفای ساحل، از میان برگ صنوبرهای محوطه هتل می‌چرخد، تا زیبایی رقص برگ‌هایش را به دیدگان مسافران شمال کشیده، لذت حضور در کرانه‌های دریای قزوین (Caspian Sea) را دو چندان کند، و دمای دلپذیری را در این گرمای زودرس، به مسافران منطقه گردشگری ساحل «فرج آباد» هدیه دهد.

اینجا چالوس است، جایی که فریدون توللی (۱۲۹۸ شیراز - ۱۳۶۴ تهران)  شاعر و نویسنده شیرازی که در دهه 1330 خورشیدی پیرامونش نوشت :

«... و چالوس بر وزن سالوس، خُرَم‌شهری است بر ساحل دریای مازندران، که تا مدینه بغدادش فاصله از بلخ تا کشمیر است. هوایی دلکش و زمینی از لاله مُنَقَش دارد. ربیع‌ش (بهار) بدیع، و خریف‌ش (پائیز) لطیف، و صیف‌ش (تابستان) پُر کیف، و شتائش (زمستان) بغایت مُفرح و دلگشاست. مطاره (بارش) قدرتِ باری مَطار، رحمت از آن دریغ نکند و دست بَذّال کَریم، چهر سپهرش از بُرقَعِ میغ (ابر)، عاری ندارد.» (توللی، فریدون، ص 173).

روزگاری که هنوز ایران گرفتار نفت و درآمدِ آن نشده بود، این آب و خاک، یکی از مراکز تولید ابریشم در جهان بود، و ابریشم از صادرات اصلی کشور، بطوریکه در دوره صفویان تجارت ابریشم در انحصار شخص شاه بود، و ابریشم آذربایجان، طبرستان، خراسان و... از سوی سیستم سلطنتی صفوی از مردم خریداری و توسط دستگاه شاهی در کشورهای دیگر بازاریابی و به فروش می‌رسید، این از درآمدهای خاص دربار بود، مثل تجارت نفت که امروزه همه برایش چنگ و دندان می‌شکنند تا از دست وزارت نفت خارج کرده و بر آن دست اندازند، کسانی حاضرند تحریم ها تا ابد بماند تا دست آنان از تجارت نفت کوتاه نشود، تا این درآمد بزرگ در کشور را در تیول خود داشته باشند. در زمان مرحوم فریدون توللی (شاعر، نویسنده و طنزپرداز عصر پهلوی)  چالوس همچنان یکی از مراکز تولید ابریشم ایران بوده است، به طوریکه  این شاعر، نویسنده و طنزپرداز عصر پهلوی در این رابطه نوشته است:

«و مدینه چالوس را کارگاه‌های فراوان باشد که بُقچه بقچه ابریشم خام بدهان آن دهند و از جانب دیگر حریر و پرنیان و دیگر اَقمشه لطیفه بصندوق کنند و هم از آن‌جمله است کارگاهِ جوراب که روزانه موازی شصت هزار شلنگِ (پای) عریان مستور (پوشیده) دارد.» [1]

این گزارش توللی نشان می دهد چالوس جایگاه خود را در تولید ابریشم تا پایان دوره پهلوی اول نیز حفظ کرده بود، اما امروزه از آن مراکز تولید که در زمان پهلوی دوم از آن سخن گفته شده است، دیگر خبری نیست و دشت‌های حاصلخیز چالوس، به ویلاهای متراکم و گاه پراکنده تبدیل شده و گاه هتل‌هایی که پذیرای مسافرانِ دیدارِ از این دیار هستند، و امروز شمال یکی از مراکز صنعت توریسم ایران است، و تولید ابریشم، جای خود را به پذیرایی از مسافرانی داده، که درآمد مردم این دیار را سامان می‌دهد، و باید قدر آنرا دانست و از آن مراقبت کرد و آنرا توسعه داد.

 دو دستگاه اتوبوس VIP منتظر سوارکردن زنان و مردان ایرانگردی هستند که از شمایل صورت و هیکل‌های نسبتا درشت، و گویش آنان می‌توان فهمید که از کناره‌های رودهای دجله و فرات آمده‌اند، و از حاشیه نشینان شهر باستانی و ایرانشهر تیسپون هستند، پایتخت زمستانی شاهان ایرانی که زاگرس را مرکز حاکمیت تابستانی خود داشتند، و این توریست‌ها چند روزی را میهمانِ باشندگانِ سرزمینی‌اند که روزگاری در زمان پدران و مادران‌مان دست اندر دست شوش، شیراز، هکمتانه، صددروازه و ده‌ها تختگاه شاهی دیگر در این سرزمین پر پهنا، میزبان تختگاه سلطنتی فرمانروایان ایران، بزرگان و دولتمردانش در فصل سرد و کُشنده زمستان زاگرس بوده‌اند.

زنانی با پیراهن‌های زیبا، و روسری‌هایی که در پیچِشش در سر و گردن آنان، تنها گِردی صورتشان را هویدا می‌کند، مثل تصویری که در قاب عکس قرار داده‌اند که جلوه‌گری اش در قاب صدچندان شده، و قاب، حاشیه‌ها را حذف کرده، نظرها را به اصل جلب می‌کند. در میان این زنان تنی چند را با چادر سیاه عربی هم می‌توان دید، از آن سو نیز تعدادی با کلاه‌های دوره‌دار و بلوز دامن و جوراب، که چنین پوششی را، برای زنِ غربیِ ترسیم شده در سریال‌های ساخته شده، برای توصیف زنان تجددخواه ایرانی زمان پهلوی، در فیلم‌ها و سریال‌ها دیده‌ایم، تو گویی بین زنان ایرانی و آنان دیگر تفاوتی نیست، همگونی‌ها دیگر کاملا قابل تشخیص است.

و مردانی که از عرب بودن تنها دشتاشه‌ایی گاه برتنِ آنان دیده می‌شود، و باقی به گونه مردم ایران لباس می‌پوشند، تفاوتی که با ما دارند در شیوه سلمانی و فرم موی سر آنان است، که دور سر را لخت کرده و بر بالای سر، موی بیشتری نگه می‌دارند، مثل زمانی که استایل موسوم به آلمانی، در ایران رسم شده بود و جوانان این دیار نیز، اینچنین موی سر خود را اصلاح می‌کردند.

 جنگ خسارتبار 8 ساله که از شهریور سال 1359 تا تابستان 1367 به درازا کشید، و نام درازترین نبرد جهان در قرن بیستم را برای خود به یدک می‌کشد، بین ما و این مردم جدایی بزرگی انداخت، خشم برانگیخت، شکاف ایجاد کرد و... تا جایی که اکنون بعد 37 سال هنوز ترکش‌های این تیر را که دشمنانِ ایرانِ بزرگ فرهنگی و تمدنی، در خرمن مشترک ما ایرانیان، و حاشیه نشینان شهر تیسپون (مدائن) شلیک کردند، تنِ هر دوی ما را هنوز می‌خراشد،

از سوی دیگر شکاف بین حاکمیت و مردم ایران، طرح‌های نسنجیده و شکست خورده‌ایی که ناظر بر «امت‌سازی» دیده می‌شود، و امانت ایران از سوی مسئولین کشور به درستی به کار گرفته نشده، و گاه می‌رود تا ملتی را در پای امتی خیالی قربانی کند، و به واقع ملت ایران خود را در مقابل امت سازی اسلامی قربانی می‌بینند، چنانکه شرایطی به وجود آمده است که میلیون‌ها ایرانی فضای امت سازی، و زیستن زیر شرایط مذکور را تنگ دیده، و ترک زادگاه کرده، سرزمینِ ملت‌های دیگر را مناسبتر از خاک ایرانِ خود، برای زیستن یافته، و عطای امت اسلامی را به لقای این شرایط بخشیده، و ترک کشور خود کرده‌ و می‌کنند و... و رفته اند تا خود را خلاص و کشورهای دیگر را آباد کنند.

و شایعاتی که این روزها سخت در جامعه پخش می‌شود که من هنوز در نیافته‌ام که تا چه حد درست، و یا نادرست است، که در راستای همین سیاست امت سازی‌، و در آخرین حرکت از این دست دنبال می‌شود، که به طرح‌های افراطیون خراسانی به رهبری احمد علم الهدی (نماینده ولی فقیه و امام جمعه مشهد در خراسان) نسبت داده می‌شود که با کارپردازی مرحوم ابراهیم رئیسی در دوره ریاست او بر جمهور ایرانیان، و با همکاری باند سعید جلیلی (که گویا تبار در افغانستانن دارد)، این روزها در فضای مجازی از آن سخن به میان می‌آید که گفته می‌شود، «حدود 15 میلیون افغان را در ایران جای داده‌اند تا بانک رای ثابتی را برای خود در انتخابات‌ها رقم زنند، و امتی را بسازند که با ساز ناکوک آنان با باقی هموطنان خود، همراهی کنند و...»

و این باعث شده است که برخی از ایرانیان به رغم این طرح‌های خباثت‌بار منتسب به تفکر امثال «جبهه پایداری»، که در صورت درست بودن واقعا جای تامل دارد، و مردم ایران حق دارند که به این روند مشکوک و پرهیزکار باشند، و تمام تاریخ مشترک خود با عراق و افغانستان را نادیده بگیرند، و حاشیه نشینان تیسپون و باشندگان خراسان باستان را بیگانه شمرده، و از سر بی‌مهری گاهی سخنان و رفتاری از برخی آنان دید، که به نوعی قابل درک، و به نوعی انحرافی است، که ایران و ایرانیان را در مرزهای امروزی، و مرزهای گذشته بزرگ فرهنگی‌اش مورد حمله قرار می‌دهد و خسارات آن مشکل برطرف خواهد شد.

این را خود در سفر به چالوس دیدم و رنجیده خاطر شدم:

موقع ورود به رستوران هتل، مرد میانسال عرب با دشتاشه عربی کِرِم رنگ بلند خود، متواضعانه در آستانه در رستوران ایستاد، تا خانواده‌ من از ورودی بگذرند و او سپس از رستوران خارج شود، و به جمع خانواده‌ خود در بیرون از غذاخوری هتل بپیوندد، که آنان پیش از او خارج شده بودند، و او برای ما ایستاد و تامل کرد تا ما بگذریم، اصرارم با اشاره، که ایستادم تا در پس ورود خانواده‌ام، او ابتدا خارج شود و من پس از او وارد رستوران شوم، اثری نداشت، او همچنان ایستاد و مودبانه تحمل کرد تا من نیز که از او کوچکتر بودم، بگذرم و او به خود اجازه حرکت دهد، این مقدار محبت و گذشت با ادبانه را، با گذاشتن دو دست خود بر روی سینه، به نشانه احترام و سپاس، پاسخ گفتم و او با لبخندی از محبت، پاسخ داد و از هم گذشتم.

مسئول پذیرایی سالن غذاخوری هتل به میز ما که در محاصره چند میز دیگر، که توریست‌های عرب نشسته بودند مراجعه کرد و گفت اگر تخم مرغ آب پز دوست دارید برایتان بیاورم.

گفتم: در سلف سرویس شما تخم مرغ آب پز نبودا؟!

(با اشاره به عرب‌های حاضر در سالن) گفت : اینها بودند، از این رو در سلف سرویس قرار ندادم!

گفتم: اینها هم گناه دارند اینطوری نگو، خوب اینها باشند، چه می‌شود؟!

گفت: آنها رعایت نمی‌کنند، هم می‌خورند و هم با خود می‌برند...

صبحانه صرف شد و هنگام خروج از رستوران، به مسئول پذیرایی رستوران هتل گفتم : سپاس از صبحانه شاهانه، خوشمزه و پذیرایی خوب و مهربانانه‌ایی که داشتید

پاسخ داد: خواهش می‌کنم، وظیفه ماست، از این‌که زمان اقامت شما در هتل ما، به حضور (اشاره به توریست‌های عراقی حاضر در رستوران) این‌ها خورده (همزمان شده)، عذر‌خواهی می‌کنم، و...

گفتم: عذرخواهی ندارد، من که از بودن با آنها، و از آمدن‌شان و بودن‌شان لذت بردم. مگه اینها چطوری‌اند، که شما رو ناراحت کردن؟!

مسئول پذیرایی رستوران چندتا از مشکلاتی که با مسافران عراقی دارد را برشمرد: شیر رو اینطوری می‌خورن، چای رو آنطوری بر می‌دارند و...

گفتم عزیزم: همه ملت‌های دنیا در رفتار، سخن گفتن، خوردن، خوابیدن و... متفاوتند، اینها هم مستثنی نیستند، گاهی رفتاری متفاوت از نُرم‌های ما دارند، تازه اگر این‌ها به ایران سفر نکنند و صنعت توریسم ایران را زنده نگه ندارند، ما ایرانیان چه درآمدی داریم؟!

(کمی درنگ کرد و) پاسخ گفت: راست می‌گویید این مشکلات را با برخی مسافران ایرانی هم داریم...

و ادامه داد : کلا آدم های متفاوتی هستند، وارد که می‌شوند سر و صدا زیاد می‌کنند و...

گفتم: ببین ملت‌های دیگر هم در مواجهه با ما ایرانیان ممکن است همین نظر را داشته باشند، مثلا در هند وقتی ما از خوردن کله و پاچه می‌گفتیم، به سان این بود که در ایران با ایرانیان از خوردن گباب و یا استیک گوشت خوک بگوییم، اینقدر برای آنان چندش آور بود، وقتی از خوردن کباب می‌گفتیم با تعجب به ما می‌نگریستند که مگر می‌شود یک آدم گوشت یک حیوان زنده دیگر را بخورد، همانگونه که ما از خوردن گوشت سگ و گربه و حشرات در شرق و یا جنوب شرق آسیا تعجب می‌کنیم، هندوها نیز طرز و تنوع غذا خوردن ما به ویژه خوردن گوشت حیوانات که در فرهنگ آنان به دور از انسانیت است، متعجب می‌شدند. این تفاوت‌ها طبیعی است، چراکه نوع تربیت و ارزش‌ها در اینجا و آنجا متفاوت است.

مجسم کن خودت با تور به عراق و... بروی و با شما چنین برخوردی کنند، چقدر ناراحت می‌شوید...

[1] - کتاب التفاصیل، نوشته فریدون توللی، چاپ سوم، 1348، صفحه 173، ناشر کانون تربیت شیراز (این نوشته جناب توللی را که می‌خوانی متوجه می‌شوی که انگار نویسندگان آن عصر هرچه عربی‌تر می‌نوشتند، یعنی ادبی‌تر نوشته‌اند، ایشان در عصر پهلوی به سان نوشتارهای دوره قجری نوشته است، نوشتارهای اصولگرایان را هم که در فضای مجازی می‌خوانی، انگار یک بازگشت به عصر قجر و پهلوی را در استفاده از واژه های قُلمبه سُلمبه عربی را می‌توان در آن یافت).

 

حسین امیر عبداللهیان (وزیر خارجه در دولت آقای رئیسی): 

"نگرانی‌های حکومت سرپرست (طالبان) برای فراهم آوردن زمینه‌های شرعی لازم برای این امر (اشتغال و تحصیل زنان) قابل درک بوده "

نشست وزاری خارجه در تاشکند ازبکستان در 24 فروردین 1402

جناب امیر عبداللهیان!

جمله دردناک شما در ارتباط با اشتغال و تحصیل بانوان ساکن در خراسان باستان ایران را شندیم، سخنی که قلب هر انسان آزاده ایی را به خشم واداشته، و مملو از درد خواهد کرد، اما شوربختانه وقتی اولویت اول هر مسئولی ایدئولوژی خاصی می شود، نتیجه بهتری از این ایده مندی برون نخواهد تراوید، چنین ایده مندانی دنیا و هموطنان خود را، به پای ایده خود قربانی خواهند کرد.

آقای امیر عبداللهیان! شما اکنون جانشین وزاری قدر قدرت امورخارجه ایی هستید که ایران وجه همت سخن و عمل آنان بود و برای اعتلای ایران و ایرانیان تلاش های تاریخی و به یاد ماندنی کرده اند، شما نیز خود را "وزیر خارجه ایران" احساس، و عمل کنید، ایرانی که لااقل به لحاظ فرهنگی و تاریخی به بزرگی فلات ایران است، فرهنگ و زبانی که از فرای خاور زمین در خُتن (سین کیانگ) آغاز و تا ورای مرمره (مدیترانه) در باختر، حوزه تمدنی خود را گسترش داده است، با ارزش ها، زبان و یا فرهنگ مشترک، که گاه یکسان، این مردم جدا افتاده از مام میهن انتظار حمایت از کشوری را دارند که نام ایران را بر خود یدک می کشد، و خود را میراثدار هزاره ها تمدن و فرهنگ ایرانی می داند.

هرات  آخرین ایرانشهر در خراسان بود که به واسطه توطئه انگلیسی های حاکم در هندوستان در سال ۱۲۷۳ ه‍.ق (۲۳ ژانویه ۱۸۵۷ میلادی)، و البته ناشی از ندانمکاری حاکمان ما، در زمان قاجار از ایران جدا شد، هروی ها از اهالی فرهنگ و صنعت و هنر ایران زمین، و مثل کردها از ایرانی ترین اقوام ایرانی اند، که اکنون این مردم پارسیگوی تحت سلطه قومیتگرایان پشتو زبان، به بندهای سخت و متصلب و خشک طالبانی گرفتار آمده اند، و این باعث شده است که تحت حاکمیت چنین انسان های بی منطق و آزمندی به قدرت، حتی زنان ایرانشهرهای هرات، بلخ، کابل، مزار و... از تحصیل و کار محروم شوند.

شما اگر کاری برای این مردم نگونبخت تحت سلطه طالبانی نمی توانید و یا نمی خواهید بکنید، حداقل بر زخم دردناک و دمل چرکین تحت سلطه عقب مانده ترین انسان های روزگار، که به زور و تعدی به حقوق حقه خود مبتلا شده اند، نمک نپاشید. پیش از شما حاکمیت دولت مقتدر صفوی نیز با تاکید بر ایدئولوژی تشیع، در واگرایی خراسانیان از ایران، و از دست رفتن این سرزمین، و مردم ارزشمند، که مولانای بلخی ما و بسیاری از استوانه های فرهنگ، هنر و ادب پارسی از آنان است، نقش زیادی داشتند و شاید بتوان گفت حاصل آن تاکید بر ایدئولوژی، این جدایی ها، و این آوارگی ها را برای خراسانیان سبب شد، که طعمه ازبکان، روس ها و اینک پشتو زبانانی از این قماش شده اند، که آنان را از حتی زبان بکارگیری زبان پارسی هم ممنوع می کنند، و بر این تجاوزات انگار پایانی نیست.

شما دیگر لازم نیست که این تجاوز آشکار به حقوق زنان و مردان خراسان را که توسط سفاکان طالبانی بر این مردم اعمال می شود را "قابل درک" اعلام کنید.

کمی تاریخ بخوانید جناب امیر عبداللهیان، تا ببنید مبنا قرار دادن ایده ها در عمل و تفکر، چه بلایی بر سر ملت ها مختلف جهان آورده است. بر زخم خراسانیان تحت سلطه طالبان، مرحمی نمی نهید، نمک نیز بر آن نپاشید. درک خود را عوض کنید تا در ادراک شما مانع شدن از تحصیل و کار زنان خراسان، "قابل درک" و توجیه شدنی نباشد. این به انسانیت و ایرانیت نزدیک تر است.

ممنوع کردن تحصیل و اشتغال زنان به هر بهانه ایی ظلمی نابخشودنی است؛ آقای امیرعبداللهیان، این را درک کنید.

میان دریایی از دشمنان، شناوریم، هر روز موجی ما را در بر می گیرد، و ما را به واکنش هایی گاه خالی از تدبیر بر می انگیزاند، و این روزها موجی از اخبار درست و نادرست، از آثار آمدن میلیون ها آواره، که از جور طالبان استبداد و تاریکی، مجبور به گذاشتن هر آنچه داشته اند، شده، و راهی پناهگاهی اند، که آنان را سایه و نانی ارزانی دارد، و به حق هم از ما انتظار دارند، از آن جهت که بخشی از ایرانشهر بوده اند، و اکنون همزبان و همکیشانی اند، که مرزهای تصنعی سیاسی قرون جدید، ما را از هم جدا کرده است، به حق انتظار دارند که در این سوی مرز مورد مهر قرار گیرند، و البته که دهه هاست ما مهربانانه میزبان میلیون ها، از آنان بوده ایم و اکنون هم هستیم، و با همه ی بیش و کمش، به حتم آنان را در پناه خود گرفته ایم، اما انتظارها باز به حق، بالاست، و هر ناملایمی، دل های رنجیده و ناملایم چشیده اشان را به فریادی تند فرا می خواند،

خراسانیان از ما انتظار مهر دارند، که به سان فرزندان خلف، و باز ماندگان آیین شاهدِ اهل نظر، ابوالحسن خرقانی، که فرمودند، "هر که در این سرای در آمد نانش دهید و از ایمان مپرسید، که آنکه نزد باری تعالی به جانی ارزد، در خوان بوالحسن به نانی ارزد"، مورد محبت و مهر قرار گیرند؛ اما فشارهای کمر شکن ناشی از تحریم های بی پایان، عصبانیت ها از آنچه باید بودیم و نیستیم، و البته دست های آلوده به سلاح و عزم خصم و...، که تفرقه در بین ما را می گستراند تا تکه تکه امان کرده طعمه راحت گلوی گرگ های هار مان کنند، و این روزها ما را به هم می اندازند، و حوادثی محدود، ما را به واکنش هایی دور از تدبیر مبتلا می کند، و دل نازک و البته مهربان هنرمند آواز افغانستان [1] به رنج آمده و مجبور می شود این چنین از ایرانیان گلایه کند [2]

در جواب گلایه های فرهاد عاشقِ کوهکنِ کناره های آمو باید گفت :

درود بر فرهادِ دل های عاشق و نگران!

بخوان و بگو فرهاد! از دل غمدیده شهر،

تو در آن سوی، شاهد خونی،

من در این شهر به خود دلخونم،

ما به یک شهر بودیم،

شهر دل آرای عشق،

غرق در عشق،

کنون در خونیم،

لُجه لُجه به خون غرقیم ما،

تکه تکه طعمه ی گرگانیم،

هنرمند عزیز، همزبان و هم خونم!

من نیز همواره "همآواز با کاروان مویه کنان خون و آتش در این سوی آمودریا" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/938.html) بوده و هستم؛ غرق در غم، غمگین حال توام، شرح حالت را زیر چرخ "ارابه مرگ و اسارت طالبانیان، (که) بر پیکر و زندگی خراسانیان همچنان می تازد" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1059.html )را بی منت، نگاشته و می نگارم، و آن را میان رنج های خود نهاده، به اشتراک گذاشته و هر روز مرورش می کنم، به اندازه دردهای خود، بر رنج و آوارگی ات نگرانم، هنوز با "حکیم قبادیانت" هم سفره بحث و درسم ( http://mostafa111.ir/.../985-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8...)، و در سروده هایم تو را هم دارم، و حتی به تو هم توصیه کردم که "خاموشی بر درد بیدرمان خود حیرانی است" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/985.html )، و البته می دانم "آثار همنشینی با گرگ های تروریستی که جنبش اصیل نام گرفتند (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1097.html)، "حاصل جدایی است، و تقدیر بی کسیست" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1101.html)، این است که سروده هایم روایتگر جدایی ها و تکه تکه شدن ها، و طعمه ی گرگ ها شدن هاست،

 می دانم که باید "یکی دستی رساند، به نوشاخم دوباره نور افشاند" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1074.html) اما چه باید کرد که در "حکایت غمبار افغانستان، نسل پاکان، (هم) همکاسه با گرگ های طالبانی" شده اند، غافل از این که "طالبان خطری عظیم برای تمدن و فرهنگ ایران و ایرانیان" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1035.html) بودند و هستند، و در زمانی که "حال خراسانیان خراب است (و) نبرد (آنان) با گرگ ها در افغانستان" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1033.html) در جریان است، باید ما هم در کنار هم باشیم (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1081.html) ، چرا که در روزگاری که "دشت برچی کابل، هزاره ها، و ناقوس پیاپی مرگ و جنایت مسلمانان" نواخته می شود (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1013.html)،  در حالی که "خراسانیان و نبرد رهایی ملت ها از اسارت باند های تروریسم بین الملل" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1069.html)  در جریان است و... ما باید صبورانه چشم بر عیوب هم بسته،تحمل را پیشه کرده، و همچنان منتظر نتایج این نبرد سرنوشت ساز باشیم. تا ببینیم گردآفرینان، رستم ها، بابک خردمدین ها، یعقوب لیس صفارها، ابومسلم های خراسانی ها، احمد شاه مسعود های پنجشیری، همت ها، باکری ها و... با کسانی که با هدف "افغانستان، ایجاد برده داری، به وسعت یک کشور به بزرگی یک ملت"، (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1061.html) پیش آمده اند، چه خواهند کرد، در نبرد "پنجشیر (اندراب، بامیان، هرات و...)، جبهه مقاومت در مقابل زر و زور و تحمیل خلافت طالبانی" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1063.html) کار خصم به کجا خواهد انجامید، در "نبرد خونبار خراسانیان برای جمهوری، مقابل سیطره نظام خلافت طالبان" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1058.html)  چه روی خواهد داد و...،

می دانم دشمن در "کمین غارت، تجاوز و چپاول بر ایرانشهر هرات، طالقان، لشگرگاه و... (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1055.html)  است، و من به تاریخ نویسان این ملک و ملت انذار داده ام و گفتم که "کجاست ابوالفضل بیهقی که داستان خونبار خراسانیان را دوباره بنویسد" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1043.html)، و می دانم همه تحت تاثیر این شرایط سخت، چون من خواهند گفت "کجاست ناصر خسرو، تا دوباره فریاد در دهد که از ماست که بر ماست" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1040.html) و...،

می دانم برادر!

که "برای آزادی جنگیدیم، اما حالا برای نان می جنگیم" (http://mostafa111.ir/component/k2/1072.html) و ما را به این حد از خواستن ها، تنزل داده اند، اما "چه کنم که جز مویه نماندست مرا"  (http://mostafa111.ir/.../458-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9...)، این را می دانم که "ترور و خشونت را در قلب تئوری و تئوریسین هایش باید خشکاند" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/940.html) و...

تو ای فرهادِ کوهکنِ عاشق!

از عشق و مهر بگو، که تو سراینده عشقی و مهر، حنجره ات را بر مهر و عشق بنیان نهاده اند. من نیز چون تو، نگران توام، و نگرانت خواهم بود، چشم از تو و وضع تو بر نخواهم داشت، حتی اگر خرخره ام، زیر چکمه های خصم، تحت فشاری کمر شکن باشد.

نوروز امسالتان را دیدم که در چه وضعی بود؛ اما باید گفت "میان شعله های آتش ظلم هم، نوروز امید آفرین است" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1123.html)، چرا که مردانی در گوشه گوشه این شهر در حال دمیدن روح امید، و مقاومت هستند، تا دوباره آزادی و رفاه و رهایی و استقلال و باهم بودن را در آغوش گیریم،

فرهاد عزیز!

دندان به جگر داشته باش، که در "ماریوپل، خرمشهر، کوبانی، پنجشیر، نبرد برای آزادی از اسارت" http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1126.html ادامه داشته و دارد، و من امیدوارم، تو هم به نتایج این استقامت امیدوار باش، چرا که آنانی که در خرمشهر، پنجشیر، کوبانی، و اینک در ماریوپل مقاومت می کنند، درس آزادی و آزادگی را داده و خواهند داد، و تخم امید را در دل کسانی که نمی خواهند زیر یوغ استبداد، استثمار و وابستگی باشند را کاشته اند، و این سرمایه ما روزی به ثمر خواهد نشست، از این باد های داغ که بر تن ما وزیده و می وزد، غمگین شو، ولی عصبانی نه، چرا که این نیز بگذرد، همچون هزاران که بر پاکان گذشت، می دانم ما را تکه تکه کرده اند تا یک به یک طعمه گرگ ها شویم، اما نباید به هم طعن زنیم، که چنین کرده اند.

ما را در غم دردت شریک بدان، حتی در همین دردی که از آن گلایه کردی، چرا که تو از مایی، و ما از تو،

روز و روزگارتان بر مهر باد

  

[1] - فرهاد ناشر با نام هنری فرهاد دریا (زاده ۲۲ سپتامبر ۱۹۶۲ در کابل، افغانستان) موسیقی‌دان، خواننده، بازیگر و فعال حقوق بشر افغان و تأثیرگذارترین هنرمند افغانستان از دهه ۱۹۸۰ تا اکنون می‌باشد.[۱] او به عنوان یکی از برترین موسیقی‌دانان افغانستان نه تنها توسط موسیقی‌اش بلکه توسط اعمال خیرخواهانه و وطن‌دوستانه‌اش نزد مردم افغانستان شناخته می‌شود و از سال ۲۰۰۶ تاکنون سفیر صلح سازمان ملل متحد در افغانستان می‌باشد. طرفداران او شامل مناطق آسیای مرکزی، پاکستان، تاجیکستان، ازبکستان و در غرب بین افغانستانی‌ها و فارسی‌زبان‌ها هستند. دریا به زبان‌های گوناگون شامل فارسی، ازبکی، انگلیسی، پشتو و اردو ترانه می‌خواند.[۲] او تاکنون چندین کنسرت را در افغانستان، تاجیکستان، ایالات متحده، امارات متحده عربی و آلمان برگزار نموده است. کنسرت‌های او در افغانستان همیشه رایگان و بدون سود اجرا می‌شوند.

[2] - "نامه‌ی اعتراضی

به ملت بزرگ ایران

من از سیاست‌های بیمار دولت ایران گلایه‌ی ندارم؛ چون می‌دانم دولت‌های خودکامه‌‌ی ایران و افغانستان، ملت‌های خود را به گروگان گرفته‌‌اند. شناخت من از ایران‌زمین و باور من به ایرانیان، فراتر از یک دولت استبدادی و چند آخوندِ سیاست‌نوش است.

اما همسایه! همزبان!

خواهر و برادر تنی من!

تو که خود را داعیه‌دار آریاییان بزرگ می‌خوانی، تو که منشور کوروش را سرمشق زندگی‌ات می‌دانی و خود را رهرو راه شاهنامه می‌نامی، چگونه شب را با وجدان راحت به بستر می‌روی وقتی فرزندانت، چند بی‌پناه و رانده شده‌ی بی‌وطن را - که با تو همزبان و هم‌دین و هم‌کیش و همسایه‌اند، روز هزار بار از دَم تیغ اهانت و تحقیر، شکنجه‌ی زبانی و روحی و فزیکی و حتا اذیت و آزار جنسی می‌کَشند؟!    

امروز روح فردوسی و سعدی و خواجه‌ی شیراز از اعمال شما - که از عیاری فرسنگ‌ها دور شده - در قبال یک همسایه‌‌ی همزبان تان ناخشنود است. به عنوان یک انسان و شهروند این کره‌ی خاکی، از تماشای اعمال غیر انسانی تان در قبال این پرنده‌های شکسته‌بال و بی‌آشیانه، خجالت می‌کشم.

من امروز از شما ملت بزرگ ایران خواهش می‌کنم نگذارید اعمال چند اوباش و سیاست خصمانه و غیر انسانی چند آخوند، حیثیت و عزت تان را از خاطره‌ی بشریت بزدایند. روزهای نگون‌بختی ‌و عمر دولت‌های سیه‌کار دیر یا زود به پایان خواهند رسید، اما ملت‌های مان تا ابد در کنار هم خواهند زیست!

اگر نمی‌توانیم همسایه‌ی خوب باشیم، حد اقل انسان خوب باشیم!

مهر نثار تان باد!

فرهاد دریا"

 

زمانبندی این صعود:

کل زمان صعود 7 ساعت و 17 دقیقه

شروع صعود از میدان مجسمه دربند، در ساعت 2 و 50 دقیقه بامداد روز 17 شهریور 1400

شیرپلا ساعت 5 و 28 دقیقه صبح

استراحت به مدت نیم ساعت

حرکت ساعت 5 و 56 دقیقه صبح

چشمه نرگس ساعت 7 و 39 دقیقه صبح

استراحت به مدت 15 دقیقه

خط الراس توچال ساعت 9 و 35 دقیقه صبح

حضور در قله ساعت 10 و هفت دقیقه صبح

در مسیر چشمه نرگس که به غیر از ما صعود کننده ایی دیگر نبود، در مسیر یال سنگ سیاه هم که 5 الی 6 نفر در گروه های یک نفره و دو نفره و سه نفره در حال صعود بودند، در مسیر ولنجک نیز وضع بر همین منوال بود، اما یک نفر هم از مسیر پیازچال و کلکچال به قله صعود کرد، چهارشنبه یکی از خلوت ترین روزهای صعود به توچال است.

 

طبیعت از آن وحوش است نه از آن انسان :

چشمه نرگس همچنان آب دارد و رود دره دربند زیبای تهران را آب می دهد، تا در این اوج خشکسالی و گرما، صدای زیبای آب زندگی را برای پایین دست به ارمغان آورد.

مهمترین خبر زیست محیطی این صعود خروج گله های گوسفند از پهنه کوه توچال است، آنها که امروز آثار چریدن آنان را همه جا می توان دید، آنقدر آمده اند و رفته اند و چریده اند که مسیرهای رفت و آمدشان مثل مویرگ های بدن، بر بدنه لخت شده کوه کاملا هویداست،

تک خانواده ایی از حیوانات آزاد در کوه ها، در این صعود چشم ما را به دیدارشان روشن شد، زوجی با دو فرزند کوچک اما چالاک، که وجودشان زنده بودن طبیعت را فریاد می زد، و نور امید را در دل انسان تازه می کرد که اگر انسان ها، عرصه را بر دیگر موجودات تنگ نکنند، طبیعت خود را به سرعت بازسازی خواهد کرد؛ برای ادامه زندگی آنان در طبیعتی که البته متعلق به آنان است، و انسان متجاوز آن را از آنان ربوده است، بسیار خدا خدا کردیم.

کاش انسان خود را مسئول می دید، و در حفظ طبیعت کوشا بود، اما سودجویی و مصرف بی رویه ذخایر زمین توسط انسان ها، مهمترین تهدید همه، حتی خود انسان در این روزها محسوب می شود؛

شاید بیماری کرونا هم به نوعی قیام طبیعت بر علیه انسان زیاده خواه متکبر باشد، که عرصه را دست و دل بازانه بر همه ی موجودات تنگ کرده است. این نظر را بارها و بارها از انسان های صاحب اندیشه شنیده ام، که گویا جهان طبیعت علیه انسان، و تکثیر بی رویه او بر خود، قیام کرده است، و بیماری کشنده کرونا، بار گران تعدد انسان های بیشمار، مغرور و پر مصرف را از زمین در حال کم کردن است! نمی دانم چه بگویم، شاید هم این خود نظریه ایی درست باشد، نظری که دل برخی طبیعت دوستان بیرون می آید.

 

صعود به توچال در سالروز قیام 17 شهریور :

این روزها دیگر تاریخ ها هم برای ما بی معنی شده، و یا معنی خود را از دست داده است، چرا که در مسیر این صعود بود که یکی از همنوردان از سالروز قیام 17 شهریور گفت، و این که در چنین روزی یکی فرمان کشتار مردم ناراضی علیه خود را داد، و لکه ننگ کشتار مردم خود را، بر پیشانی مرتکب شدگان این جنایت ثبت کرد، هر چند وقتی به تاریخ این انقلاب بزرگ و مردمی نگاه می کنیم، متاسفانه گاه هدف وسیله را توجیه کرده است و عده ایی هر کاری را برای پیروزی خود کرده و می کنند، حتی به دروغ و... متوسل شدند، تا رقیب سیاسی خود را بی آبرو و از میدان به در کنند، حال آنکه دروغ بنیان جامعه ایرانی را از همان بدو تاسیس این سرزمین، تهدید می کرده است، آنچنان که وقتی داریوش کبیر [1] خواست در حق سرزمین تحت حاکمیت خود، دعایی نزد خداوند خود، حضرت اهورامزدا کند، بر دو عنصر مهم دروغ و خشکسالی تاکید کرد، و باید متاسف بود که انگار خوب و بد، قدیم و جدید ما ایرانیان دچار این بلیه شده اند، و امروز خشک و تر ما را، دروغ و خشکسالی در حال سوزاندن است.

گاهی ما حوادث را به میزان هوای نفس خود می کشیم، و آن را مطابق با منافع خود کوچک و یا بزرگ می کنیم، و همین رسوایی تاریخی را به دنبال دارد، در محکمه عدل الهی گفته می شود اعمال در همان حد خود، برای مرتکبین تشویق و یا تنبیه به ارمغان می آورد، اما در محکمه انسان ها، تشویق و یا تنبیه ها، به انسان هایی بستگی دارد که در این رابطه مسئول و یا قاضی اند، این است که حادثه قیام 17 شهریور [2] هم متاسفانه توسط انقلابیون، آنطور که واقع شده بود روایت نشد، بلکه آنطور که منافع برخی اقتضا می کرد، ثبت و اعلام گردید. در آمار شهدای این روز اغراق صورت گرفت، هرچند جنایت در حق ملت ها، تعداد نمی شناسد، چرا که ظلم ظلم است و تعداد کشته ها، تنها بر عمق جنایت می افزاید، و نتیجه ایی در تغییر ماهیت جنایت، و تبدیل آن به عمل مطلوب نخواهد داشت.

نبرد میان کوه و دره ها برای کسب آزادی:

اما مجاهدان آزادی خواه خراسانی ما در شمال افغانستان، همدم من در قدم به قدم کوهپیمایی های امروز بودند، ملت مظلوم افغانستان که توسط نظم ظالمانه جهانی موجود، و نظام بین الملل مدعی اما شرور، و کشورهای منطقه به نظام جور، اسارت، بردگی و سیاهی استبداد و سرسپردگی طالبانی سپرده شدند، ملتی که بیش از 42 سال است که آوارگی و جنگ را تحمل می کنند تا جایگاه در خور انسانی خود را بیابند، اما بعد از نیم قرن مبارزه و سختی، به یک عده مدعیان علوم خداوند، که در یک دست کتاب مقدس دارند، و در دست دیگر سلاح آتشین حمل می کنند، سپرده شدند تا در گاز انبر مذهب منحط و زور لخت طالبانیانِ وابسته و تروریست، له شوند،

قیام شمال، در میان همه تردیدها و دودلی های یک ملت، که هم نخبه و هم عامش به تماشای غرق شدن خود نشستند، نور امید رهایی را روشن کرد، دره پنجشیر و اندراب، این روزها صحنه ی نبرد کسانی است که امید برای آزادی ملتی را در یاس همه زنده کردند، ملتی که بعد از نیم قرن مبارزه، جهد و کوشش، توسط سیاست های دیگران، نقطه سر خط شده اند، تا برای دور چندم، مبارزه را از سر گیرند، تا آزادی خود را از بردگی و اسارت در دست استبداد داخلی، و سرسپردگی خارجی حاکمان طالب خود بدست آورند، و چقدر غمناک است که دنیا به نظاره بلعیده شدن یک ملت توسط مافیای تروریسم جهانی طالبان نشست، و تماشا کرد، که چطور یک ملت به تمام، طعمه زورگویان تروریست طالبانی وابسته به باندهای تروریسم جهانی می شوند.

این اوج تنهایی انسان در دنیایی مملو از ادعاست، که هر یک از مدعیان پر رو و بی شرم آن، صدای حقوق بشرشان، و ادعای کرامت انسانی اشان، و فضایل مکتب و ایدئولوژی اشان گوش بشریت را کر کرده است، ادعاهایی پوچ که در این برهه ی زمانی، چهره زمخت دروغ همه ی این مدعیان را هویدا کرد؛

 غرب و شرق، شمال و جنوب، مسلمان و غیر مسلمان، همه در این امتحان بزرگ رفوزه شدند، و تشت رسوایی اشان سخت بر زمین برخورد کرد، و تنها یک اصل و نسب دار، از جامعه شهدای راه آزادی افغانستان، یعنی فرزند خلف  شیر دره پنجشیر، جناب احمد شاه مسعود، و یارانش، از همه ی دنیای خود گذشته، پرچم قیام بر علیه این همه سیاهی را برداشتند، تا با اهدای همه ی آنچه که داشتند، به دفاع از رهایی و آزادی ملت خود بایستند، و ایستادند، و آزادی و انسانیت را سمبل خیر شدند، چه احمد مسعود و همرزمان گرانقدرش در این نبرد پیروز شوند، و چه به ظاهر شکست بخورند، برندگان این صحنه روسیاهی همه ی مدعیان دین، اخلاق، حقوق بشر و... خواهند بود.

امروز هر قدمی که در این پیمایش سنگ ها و سراشیبی ها گذاشتم، به یاد مبارزینی بودم که با سیاهی در افتاده اند و انشالله پیروز این میدان خواهند بود، تا روسیاهی به پیشانی همه مدعیان دین، حقوق بشر و... تا ابد بماند.

 

[1] -  در کتیبه چهارم داریوش در تخت‌جمشید داریوش‌ هخامنشی می گوید: "این کشور پارس که اهورامزدا به من ارزانی داشت، زیباست و دارای اسبان خوب و مردم خوب است. به خواست اهورامزدا و من داریوش‌شاه، این کشور از دشمن نمی‌هراسد. اهورامزدا و خدایان خاندان شاهی مرا یاور باشند. اهورامزدا این کشور را بپاید از سپاه دشمن، از خشکسالی و از دروغ. به این کشور نیاید نه سپاه دشمن، نه خشکسالی و نه دروغ."

[2] - ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ یا «جمعه سیاه» که در برخی منابع از آن با عنوان «کشتار ۱۷ شهریور» نیز یاد می‌شود، رویدادی در جریان ناآرامی‌هایی بود که در نهایت به وقوع انقلاب ۱۳۵۷ ایران انجامید. تظاهرات مخالفین و انقلابیون در محلات جنوبی تهران، خیابان ژاله پیشین (خیابان مجاهدین اسلام کنونی) و میدان ژاله (میدان شهدا کنونی)، منجر به سرکوب خونین تظاهرکنندگان توسط نیروهای نظامی ارتش شاهنشاهی ایران شد. ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ اغلب به عنوان آغاز پایان کار دودمان پهلوی ایران در نظر گرفته می‌شود که هر گونه امید به مصالحه میان انقلابیون و سلطنت‌طلبان را از میان برد. رویدادهای این روز عملاً امکان به ثمر رسیدن اصلاحات تدریجی، آرام و لیبرالی را ناممکن گذارد. اگرچه مخالفان حکومت پهلوی از کشته شدن چند هزار نفر صحبت می‌کردند، اما بعدها مشخص شد که آمار رسمی و آنچه در اطلاعیه فرمانداری نظامی تهران درباره تعداد کشته‌ها ذکر شده بود، یعنی حدود ۸۷ نفر، درست بوده‌است. سال‌ها بعد نیز عماد الدین باقی با دسترسی به آمار بنیاد شهید انقلاب اسلامی و منابع دیگر، در پژوهشی تعداد کشته‌شدگان ۱۷ شهریور را ۸۸ نفر عنوان کرد که ۶۴ نفر آن‌ها در میدان ژاله کشته شدند.

ما را چه فرض کرده اند، که هر از چند گاهی، خشک مغزی منحرف، که خود در باتلاق فلاکت و بی خبری غرق است، جماعتی از بیخبران همچون خود را گرد آورده، به نیت هدایت ما به سوی خداوند! هوس تاخت و تاز بر ما می کند، و جان و مال و ناموس ما را در معرض غارت و چپاول خود، و غازیان جنایتکار خود قرار می دهد، او که بر کرسی فتوا نشسته، خود را به باطل، "میزان حق" پنداشته، غیر خود را به میزان افکار پوسیده خود کشیده و کافر، و لایق مرگ انگاشته، حکم به خلع ید از جان و مال و ناموس دیگران می دهد؟!!

باید دید ما را چه شده است که این طاغیان، و خیانتکاران به انسانیت و مهر، که خود در سیاهی کامل، از انسانیت، اخلاق و مهر بویی نبرده اند، خود را نماینده تام و تمام "حضرت حق" پنداشته، سلاح آتشین بر کمر زده، آتش بر خرمن انسانیت، اخلاق و مهر زده، حکم به کفر این و آن داده، مثل مور و ملخ بر سرزمین سبز از انسانیت، اخلاق، عرفان، معرفت، حکمت، مهر، بلوغ، شرف، غیرت، علم و... تاختن آغاز می کنند، و هر بار طعمه حرکات این حرامیان می شویم، و این تاریخ ننگ و خسارت، همواره بر ما مکرر تکرار می شود.

باید به خود بازگشت، باید خویشتن را یافت، اعتماد به نفس خود را باز گرداند، تا در هیاهوی غارت و جنایت و وحشت از خشونتِ چنین جماعت در سیاهی فرو رفته ایی، دچار تردید، دو دلی و بعد سرزنش بی پایان خود نگردیم. و آنگاه که سیاهی سپاه جورِ طالبانِ اسارت و بردگی، روستا به روستا، شهر به شهر پیش می آمد، عده ایی از ما دچار تردید و بلاتکلیفی شدند، گمان کردند که این گرگ های بدین گله آشنا، برای نجات از نا امنی و ویرانی ما می آیند،

حال آنکه یادمان رفته بود، آنها خود منشا و باعث تمام ناامنی، کشتار، جنایت، خونریزی، بی رحمی، قساوت، جور، ظلم و... بوده اند، که پیش از این دامنگیر تمام سرزمین خراسان و خراسانیان شده بود، آنان همان هایی هستند که با بمب گذاری ها، عملیات انتحاری توسط فریب خوردگان خود، راه بندان ها، حمله ها، ترورها، گلوله باران ها و... شرایطی ایجاد کردند، که برای هیچ انسانی قابل تحمل نباشد، تا از خود و شرایط خود، خسته شویم، و ناگزیر به دامن خصم خود پناه بریم.

به سوژه های ترور روزانه آنان اگر توجه می کردیم، آنها آگاهی، دانش و هدایت را نشانه رفته بودند، هدف آنان از سوژه های ترورشان روشن بود و به راحتی می توانستیم متوجه شویم که آرزوی آنان انتشار تاریکی و جهل و بی خبری است، سوژه های ترور آنان در بین دانش آموزان، دانشگاهیان، اصحاب رسانه و... بود، آنان مدارس، دانشگاه ها، رسانه های جمعی را هدف قرار داده بودند، کسانی در این مراکز مشغول بودند که خود را از سیل مشکلات جامعه خود بیرون کشیده، و رسالت اگاه شدن و آگاهی بخشی را بر خود واجب کرده بودند، و طالب و داعش و داعش صفتان درست همان ها را هدف گرفته بودند.

ترور بی امان روزنامه نگاران، خبرنگاران، دانشجویان، فعالین اجتماعی، فعالین حقوق بشری و... نشانگر اوج کینه آنان از آگاهی انسان هایی بود، که در صورت دانستن، به زیر بار اسارت تاریکی نمی رفتند؛ حمله به دانشگاه کابل، حمله به مدارس دخترانه و... بستن راه ارتباط مردم با اگاهی، و اگاهی بخشی بود، چرا که در هجوم سیاهی و تاریکی طالبانی، این نور است که چشمان طالبان اسارت و بردگی انسان را آزار می دهد، و به همین دلیل است که در بین سپاه نور، شهید راه قلم و آزادی بیان، جناب "فهیم دشتی" مهمترین سوژه ترور و کشتار طالبان، حتی در مهمترین صحنه های جنگ و در بین جنگجویان خراسان است، تا با کمک سرویس های اطلاعاتی خارجی، که طالبان سیاهی، دست پروردگان آنانند، چشم نور و اطلاع رسانی را کور کنند.

اما کور خوانده اند،

آن فرماندهی که شیر دره پنجشیر بود و آگاه به زمانه و دشمن خود، و روزگاری نگذاشت تا آخرین حلقه زنجیرهای اسارت اسلام طالبانی را در افغانستان، به هم آورند، و یک کشور، و یک ملت را به اسارتی طولانی برند، تخم آزادی و آزدایخواهی را با خون مظلومانه خود، در سرزمین خراسان کاشت؛ امروز هم سرزمین او، فرزندانش، همکاران و همرزمانش، مردمش، و در کل آزادیخواهان از این ملت، نخواهند گذاشت، تا آخرین خشت لحد، مردمی در قبر نهاده شده، توسط سیاهی طالبانی، گذاشته شود، و ندای آزادی و آزادیخواهی از اسارت و بردگی طالبان وابسته به تروریسم بین الملل، از پنجشیر، اندارب و... برخواست، و در میان تردید و آشفتگی تمام رزم آوران، نقشه ی، ابلیس های زمانه را نقش بر آب کرد، تا نتوانند امارتی دیگر، که بر اساس ظلم، اسارت و بردگی انسان ها طراحی شده است را، بر گرده مظلومان افغانستان بگذارند.

آنان که خون خود را، فدیه آزادی ملت خود کردند، شهادت را راه رهایی خود دیدند، جهاد شان نور امید را بر چشم امیدواران به آزادی و رهایی تابانید، تا یک ملت، مقهور سیاهی شبگونه مستبدین وابسته به دست های خارجی نشوند، باندهای تروریسم بین الملل که متاع شان، در هر کشوری کشتار، اسارت، غارت، تجاوز، بردگی، فلاکت، غم، بیچارگی و... است، در این حرکت خود ناکام شدند، تا مردمی به خود آیند و زورگویی، "خود حق مطلق انگاری" طالبانِ سیاهی و اسارت را ببینند، و به یاد آورند که اینان همان هایی هستند که هرکه به غیر خود را هدایت نایافته، لایق بندگی و اسارت و کنیزی خود می بینند.

طالبانِ اسارت، که مادر تروریسم بین الملل اند، دست نشاندگان سیستم فکری ایی اند، که غازیان آن به طمع غارت و تجاوز به حریم این و آن، کسیل داشته شده، و می شوند؛ این جنایت پیشگان، خون ها را حلال کرده، جان ها را ستانده، و تاریخ جنایات آنان، در دوره سلاطین و خلفای جور، هزاره ایی است که تمدید شده، و هرجا پا نهاده اند، زنجیرهای بندگی را بر پای و دست و مغر انسان های پاک، و مملو از مهر نهاده، جامعه ایی عقب مانده، در ریا، خودنمایی، پوچی و بی حیایی فرو برده شده و... بر جای می گذارند، و آنرا مملو از افکار پلید تجاوز و غارت و... کرده، نه دنیای انسان ها را تامین، و نه آخرتی برای انسان سقوط داده شده در سیستم جور آنان متصور خواهد بود.

این خشک مغزان مغرور، و مملو از تکبر ناشی از جهل، دل های پاک جوامع به سلطه در آمده خود را، که هزاره هاست متوجه خداوند و خالق یکتا بوده است را، متوجه خود و خلفای زورگوی خود نمودند، خود را جایگزین خداوند، و خوبی ها کرده، هرچه از خوبی و مهر است را زیر پای افکار متعفن خود دفن می کنند.

امروز پنجشیر، اندراب و... و در کل خراسان بزرگ و غیرتمند، پرچمدار انسانیت و مهر، برای مبارزه با یک دنیا تاریکی و جهل است، که اسارت و بردگی طالبانی را به دنبال دارد. باندهای جنایتکار بین المللی که در وجود طالبان و حمایت گران او گرد آمده اند، وارد هر کشور و سرزمینی شوند، ویرانی و اسارت را به ارمغان آورده، مردم آن کشور را طعمه دست های پلید خارجی کرده اند، تا مردم آن کشور، سال ها سوژه غارت و تجاوز باندهای بین الملل تجارت خون و جان و مال شوند.

پرچم "نه بزرگ" را امروز خراسانیان بر دوش می کشند، نه به سلطه، نه به غارت و تجاوز، نه به زورگویی و اسارت، نه بردگی انسان در مقابل انسان دیگر، نه به عقب ماندگی و تحمیل، نه به غلامی و سیستم غلام پرور طالبانی، نه به سیاهی و غلبه حیوانیت بر انسان ها، نه به قساوت و بی رحمی، نه به تروریسم، نه به نظام مریدی و مرادی، نه به بندگی انسان در مقابل خشک مغزان منحرف و خود حق مطلق بین، نه به خلافت جور و... و هزار نه دیگر به آنچه انسان را از انسان بودن خود جدا می کند.

امروز شعله های آتش مقدس توسط خراسانیان در خراسان بزرگ بر پا شده است، دل های آزادگان جهان بدین شعله ی سوزان از مهر و انسانیت گرم شده، نقشه ی مکاران و اصحاب زر و زور تزویر که خدعه را به تمام، برای به اسارت و بردگی کشیدن انسان، به کار برده اند، نقش بر آب است، و آزادگان خراسانی، پرچم رهایی انسان از قیدِ بند کنندگان را برداشته، راه مبارزه و شهادت را، در راه رهایی انسان برگزیده، تا جهادشان در راه آزادی و رهایی باشد، نه آن نوع جهادی که به اسارت، و رکوع و سجود انسان در مقابل خلفای خودخوانده خداوند منجر می شود، خلفا و امیرانی که نه تنها امیر مومنان نیستند، بلکه امیر منحرفان زورگو و جنایتکاری اند، که از مهر و رحمت خداوند، ذره ایی در وجودشان یافت نمی شود. سراسر خباثت اند و جنایت.

درود خداوند بر مبارزین راه آزادی انسان،

روح و روان شهدای شان شاد باد.

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...