دلها پر از شراره، همچنان توفانی!
جاری زِ خونابه، پر از خشمِ پنهانی!
به سنگِ تنور میساید،
خنجرِ خشمُ انتقامِ توفانی،
هُرم این نگاه، تنوره دارد سخت،
در میان هزار ویرانی،
زندگی کجاست؟ میانِ خاکستر؟!
سوزنده در تبُ، همچنان در بِستر؟!
گردابِ دشمنی میانه گرفت،
با چرخشی تندرینُ سا، گردابی،
غُصهها به سانِ سیلاب،
بُردهست، مرا، میانِ گرداب،
میدَرَد خاکریزهای دلم،
زوزههای گرگِ درنده، غرقِ حیرانی!
سیلان در آمدُ شد، پر زِ اضطراب است او،
غُران میانِ هزار طمعُ، حیلتان پنهانی،
در تب و تابِ حملهای پُر تَر،
دریدنِ زندهُ، زندگانی دیگر.
در این کویرِ خشک، پر از مردگانِ شهر،
در این هنگامهی سیاهیها،
قبطهها، رنجها، گرفتاریها،
او را ببین! ورانداز میکند اموالِ وقفی شهر،
لَعن میفرستد، به هر که بُرد و خُورد، جُز او،
در پی رفتههای تاریخیست،
دست چرخیدههایِ تاریکیست،
سوخته طلب، جوید این نِگاهبانِ میراث،
در خاکروبههای خاکسترین این دوران،
در آوارِ زندگیهای نابود،
ورانداز میکند، عرضُ طول، طولانی،
دوستانِ به دشمن مبدلند، به شهر،
پرشمار، سرگردان، پر از خشمُ کینههای دورانی،
تنوره میکشد، فریادِ خشمشان به شام،
کور میکند، روزنهی، نورهای نورانی،
او همچنان، به شغلِ جشن و عزاست!
در پی احترامِ پابرجاست!
به نظم در آمده در 30ام برج امرداد 1405، هشتم ماه ربیع الاول 1448

