خدایا!
شنوایی؟
بینایی؟
دانم که هستی؛
لیک افسوس!
جوابی ناید از نای تو ای خالق؟!
تو خود گو، ز تو به که شکوه آرم؟!
شکوها دارد دلم،
زین غصه های ناتمام؛ رنج های نا ضرور؛
عصرِ غم انگیز؛
پاره باید می شدی، ای بندهای محکم دل؛
آتشی است، در سینه ام؛
خدایا!
شنوایی؟
بینایی؟
دانم که هستی؛
لیک افسوس!
جوابی ناید از نای تو ای خالق؟!
تو خود گو، ز تو به که شکوه آرم؟!
شکوها دارد دلم،
زین غصه های ناتمام؛ رنج های نا ضرور؛
عصرِ غم انگیز؛
پاره باید می شدی، ای بندهای محکم دل؛
آتشی است، در سینه ام؛