×

هشدار

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

خطا در بارگذاری کامپوننت: com_content، کامپوننت پیدا نشد

از آن لحظه ایی که آن پدر و آن مادر، خطای نافرمانی مرتکب شدند، [1] عدالتِ صاحبِ فرمان در عدالتخانه‌ی عرش بر این حکم قرار گرفت، که آن دو، و هر چه وارثان این ژن را از وادی قرب و بهشت برانند، و به وادی سرگشتگی، حیرانی، ویرانی، جنایت، کشتار، ذلالت، ضلالت، ظلم، غارت، جنگ، تکبر، تفرعن، بیرحمی، چپاول، مادیت و... در اندازند.

و من فرزند آن پدر و آن مادرم، بازمانده‌ایی از آن سر سلسله‌ی نافرمانان، که حامل ژنِ این دو شده‌ام، و محکوم به گذران دوران محکومیتی، که اجرای حکمی چنین، نسل به نسل تمدید می‌شود، تا شاید شهاب‌سنگی دوباره بر این زمین سقوط کند، و وضعیتی مشابه آنچه در سوره "خورشید" (شمس) توصیفش کرده است، رخ دهد، و نسل صاحبان این ژن نافرمان را، چون نسل دایناسورها از این جهان برکند، و بر این حکم، که انگار عفوی هرگز در آن نیست، با مرگ و نابودی صاحبان این ژن، پایانی زده شود، و این حُکمِ مُحکم و بی پایان، و رنجی که نسل اندر نسل به ارث می‌رسد، پایان پذیرد.  

تا مرگی رقم خورد، و در میعادگاه دوباره‌ایی به روز حَشر، لقا با حق مطلق، دوباره شاید رقم خورد، و تصمیمی دوباره بر تک تک صاحبان این ژن، تقدیرگردانی کند. و آن میعادگاهی دلهره‌آور است، که از دیداری دوباره می‌گوید، و دلم را در وادی دلهره و ترس می‌افکند.

 این دنیا تمامش دلهره و رنج است، و ثانیه به ثانیه‌اش تهدید به هزار ابتلا، از مرگ و نابودی گرفته، تا گرفتار آمدن در دام انسانِ دام‌گستر و عاصی، که انسانیت و هر چه داشته‌هایت را به تاراج خواهد برد، و تو را در این زندانِ محکومیت، به رنجی بیشتر، دَر خواهد افکند و...، در میان این هراس و هول فراگیر، هراس این دیدار دوباره هم، باز مرا همراهی می‌کند.

او خود گفت که «ما انسان را در رنج آفریده ایم» [2]، اما بعد از بیرون راندن آن پدر و مادر از بهشتِ قرب، بی آنکه او بخواهد ما آدمیان را در رنجی مضاعف بیافریند، زندگی در این دنیا، با انسان‌های غرق در رنج و محرومیت، خود رنجی بسیار در خود دارد، بماند محکومیت و داغ نافرمانی، و رنجِ رانده شدن، و از همه مهمتر، درگیر شدن با خود، آنچنان که تاریخ بشر، حکایت درد و رنج انسان را در کشتار و جنایت و بیرحمی در حق خود را به روشنی ثبت کرده است و... اینان خود تمام رنج و درد بود، و شاید دیگر لازم نبود که خداوند ما را دوباره در رنجی دیگر بیافریند.

آنگاه که آدم گُنَهی مرتکب شد، و عدالت خداوند تمام میراثخوارانِ دارنده ژنِ آدم و حوا را محکوم به زندگی در این دنیا کرد. از آن لحظه‌ی هبوط، دیگر کسی روی آرامش خیال را ندید، حتی فرزندان آنان زوج نافرمان، زندگی بر آب! بود، کاش بر آب، بر بادی سهمگین رقم خورد، و آدم مسافر راهی پر خطر و هول انگیز شد، که تمامش سرگشتگی، حیرانی، جنایت، کشتار، ویرانی و... بود و هست.

خداوند در پس این هبوط و راندن، رسولانی بر هدایت این فرزندان آدم فرستاد، اما با رفتن آنان، حتی در بودن‌شان، پیروان شان گوی سبقت را در هر گونه نابهنجاری از هم ربودند، تا آنکه امروز یهود از مسلمان می‌کشد، و مسلمان از یهود، مسیحی از یهود، یهود مسیح را به دار می‌آویزد، و همه از همدیگر در اعدادی شگفت انگیز به دار کشیده و یا کشتار کرده‌اند.

و در این سفر است که در پس این هبوط، انسان‌ها خود را دوباره نشان دادند و خواهند داد، که در کدام سمت ایستادند و خواهند ایستاد، سمت انسان بودن، رحمت و مهر ورزیدن، یا سمت آدم بودن و خطا کردن، دریدن، نافرمانی، خسارت، زجر و رنجِ دیگران و...

آدم اینجاست که باید آن ژن نافرمان و خطاپیشه را رها کند، تا در حالیکه تقدیر، کار آن حکم محکومیت غیر قابل تغییر و یا عفو را می‌کند، از خود تقدیرگردانی کرده، و به انسانیت، به اخلاق، به مدارا، به رحمت و مهرورزی روی آورد، و هر آنچه از این نوع، که تقدیر را برمی‌گرداند، تا دوباره خود را باز یابد، و بهشت آدمیت را برای خود بازسازد و..،

این است که باید از دریدن، چپاول، کشتار، جنایت، بدخویی، بدرفتاری، بدعهدی، تجاوز به حدود دیگران، سخت دلی، سنگ دلی، خشم، خسارت و... در گذشت، و به وادی حلم، بردباری، اخلاق، انسانیت، صبر، رحم، مهربانی، زیبایی، پاکی و... وارد شد، تا بلکه بتوان دوران محکومیت خود در این دنیا را بهتر گذراند، و بهتر به پایان برد، و دوباره لقایی زیبا، در دیداری دیگر با حضرت حق، در پس این انسان زیستن، برای خود رقم زد، و از دایره‌ایی که آن را «لایمکن الفرار» نام نهاده اند، جَست.

باید از بدی‌ها گسست، به خوبی‌ها پیوست، باید از دایره عصیانگرانِ به حقِ انسانِ زندان شده در این دنیا، گریخت، به وادی انسانیت پیوست، تا آدمیت را دوباره بازیافت، و لایق لقا با حضرت حق و وصول به بهشتی انسانی شد، ماندن در زندانِ محکومیتِ این دنیا، نه ممکن است، و نه دل بستن به دوست داشتنی‌های این ویرانه، معقول خواهد بود، روش و نوع گذر از این بیابان، که در آن هبوط‌مان داده‌اند، سرنوشت ساز است،

آنانی از این بیابان گذری موفقیت آمیز خواهند داشت که، به آدمیت بازگردند، که همان مهر ورزیدن، مدارا، پاکی و کمتر رنج رساندن به دیگران است و... باقی با هر دلیلی که به قافله تعدی و تجاوز به حقوق دیگران پیوستند، علاوه بر تحمل رنج دوره محکومیتِ ماندن در این بیدادگاه، بازگشتی به آدمیت نخواهند داشت، و این پایانِ وجودی در خورِ انسانیت، برای آنان خواهد بود.

 زندگی و زنده بودن در این مسیر، هیچ نیست جز گُسستن از بدی‌ها و ناپاکی‌ها، و بَستن‌ و پیوستن با درستی‌ها و پاکی‌ها، گاه باید گسست تا بلکه رها شد، بالا رفت، تا لایق دیدار و لقایی دوباره با اصل و پایه‌ی گشت که در خورِ آنیم. باید جُست آنچه را که از انسانیت و آدمیتِ خود گم کرده‌ایم، و همین گم کردن‌ها ما را از انسانیت و آدمیت دور کرد. پیش از آنکه پایان رقم خُورد، باید از وادی سراب‌های هولناک گذشت، تا باغ‌های سرسبز انسانیت را باز یافت، در فیروزه بیکران وجود، بقا یافت و آرامش گرفت.

"باشد که باز بینیم دیدار آشنا را" مولوی بلخی

[1] - « پس شیطان هر دو را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند ایشان را به درآورد.» فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ...؛ بقره آیه 36

 « ‌ای فرزندان آدم زنهار تا شیطان شما را به فتنه نیندازد چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند.» يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ ...؛ اعراف آیه 27

« پس گفتیم‌ای آدم در حقیقت این (ابلیس) برای تو و همسرت دشمنی (خطرناک) است زنهار تا شما را از بهشت به در نکند.» فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ ...؛ طه آیه 117

[2] - «لَقَد خَلَقنَا الإِنسان‌َ فِی‌ کَبَدٍ‌-‌ آدمی‌ ‌را‌ ‌در‌ رنج‌ و ‌برای‌ رنج‌ آفریدیم‌.»

کوبانی [1] ای ایرانشهر باختری ام!

ای محکم ترین دژ حماسه و مقاومت در مقابل دشمن! [2] 

ای سد محکمی که زیر چکش های خصم، همچنان حماسه ی خون می سراید، و شجاعت تو، تاریخ ایرانیان مدافع در باخترین مرزهای ایرانِ بزرگِ تمدنی را زنده کرد و می کند! و زنده بودن معجزه آسایت، میان این انبوه دشمن خونخواری که تو را فرا گرفته اند، مرا هم دوباره به زندگی، و زنده بودن، و ماندن می خواند.

درودهای گرم مرا از کنار ایرانشهر باستانی بسطام [3] پذیرا باش، شهری که بوی خوش عطر حکمت و عرفان بایزیدش [4] همه جا را فرا گرفته، و تکثرگرایی و رواداری و تسامح و تساهل ابوالحسن خرقانی اش [5] ، آوازه ی این شهر را در جهان پر کرده است، و دل ها را روانه حسِ حکمت خسروانی و جوانمردی خاورنشینان ایران می کند.

من از دل ایالت قومس باستان، در پای چکاد شاهوارِ سربلند و ایستاده و دیرپا با تو سخن می گویم، قله ی بلندی که یک نگاهش به دماوند، و نگاه دیگرش به نوشاخ در اشکاشم، در دل هندوکش روانه می دارد، تا ببیند در پایکوب تیر آرش کمانگیرمان، که بر تنه ی درخت گردویی، در دامنش نشست، چه خبرهایی جریان دارد، جایی که باید بر هجوم تورانیان سدی باشد، که حرمت مرزهای ایران و ایرانیان را داشته باشند.

آنانی که در تجاوز، دستی بلند به غارت و چپاول من و تو داشته و دارند، و همسایگی را بارها به طبع سیری ناپذیر خیانت شان، به خنجرهایی که از پشت زدند، نشان دادند، و تن ایران و ایرانیان را بارها خراشیدند، حرمت نداشتند، و ایرانیان را بارها اسیر خدعه و نیرنگِ دل های سیاه خود کردند، و به چاپیدن و غارت مان اندیشیدند، تو گویی زمینی برای کاشت، داشت و برداشت نداشتند، چراکه چون حرامیان در شغل غارت و غازی گری ماندند، و ادامه دادند، و امروز تو، باز اسیر غازیانی از آن تیره رویانی، که به غارت چند باره امان چشم دارند.

من از کناره های شاهراه خراسانِ شکوهمند، در این سوی خاورشهر ایران، در کناره های سرزمین پارت، درودهای خود را روانه سرزمین رادین مردان ماد می کنم، تا یادآور باهم شدن مادها، پارت ها و پارس ها باشم، که در گردهم آیی خود آنچنان بودند، که بر این هجوم و غارت و چپاول، پناهگاهی پایدار و سنگین ساختند، و گرگ ها را به زوزه کشیدن در کوه ها وا داشتند، چپاولگران را به سینه غارها پس زدند، تا در تاریکی جهل و خشونت خود بمانند، یا که انسانیت در پیش گیرند، و حرمت همسایگی دارند.

نبرد آزادیبخش تو، در روزها و شب های سرد و زمستانی سرزمین کوبانی، تکانم می دهد، که در باختران، گُردآفرینان و آرش هایی چون تو، چنین درفش آزادی و عزت را ایستاده نگه داشته اند، همانگونه که در خاورین دره های هندوکش، در پنجشیر، اندراب، بدخشان و کاشغر نیز، این بیرق همچنان در باد فتنه دشمن تاب می خورد، و بی تابانه به بودن و ماندن، و مقاومتی برای زنده کردن انسانیت و آزادی، و البته پایداری مام میهن، یعنی ایران بزرگ تمدنی، فرا می خواند.

و تو در باختران، و او در خاوران، بیدق بلند انسانیت، آزادی و کرامت را، برای ایرانیان آزادیخواه افراشته اید، و دل به با هم شدن ها، و غمگساری همدیگر دارید، و نشان می دهید که هنوز کسانی در گوشه گوشه ی ایرانشهرها مانده اند، که اسیر خدعه و نیرنگ دشمن نشده، نگاه به یگانگی ایرانیان دارند، که شب های درازِ چله ی زمستانِ حال و روز ایران را، با امید به گرد هم آمدنی دوباره، به صبح می بردند، امیدی که در نوروزگاه فروردین، در زمین تشنه ی ایران، به سبزی فرهنگِ مهرگان، نگاه و نظر دارد.

نگاه خیره و مصمم شیرزنان و شیرمردانت، در صورت سیاه دشمن، مرا دوباره به خود می آورد، که روزگاری من و تو با هم، از ایران بزرگ و تمدنی پاسداری می کردیم، و زندگی را برای مردمان خود تداوم بودیم، و اکنون، تو در جدایی خود، و من در گوشه تنهایی ام، در آروزی زندگی مانده ایم.

تو در باختران، و من در خاوران، پیشانی ایرانشهرهایی آباد و آزاد بودیم، پشت به پشت هم، پوزه دشمن به خاک می مالیدیم، اما چه کنم که دنائتی خشن و تفرقه انگیز همه ما را در بر گرفت، و مرا به جای پایش وضع تو، و تو را به جای پایش وضع من، به خود مشغولمان داشت، و بعد از آن هرگز نتوانستم از خاکستر این آتش دامنگیر برخاسته، یک به یک را به مسلخ خود بردند، و به نابودی امان مشغول شدند.

یادم هست در چالدران ، در آخرین نبرد سرنوشت ساز، که تو را در قمار تکبر، توسل و فرومایگی فکری بزرگان کوته بین در سپاه صفوی باختم [6] ، از آن زمان تا کنون، چشم به حال تو داشتم، تا وضع تو را در اسارت دشمن، در دل و رویای خود به تصویر کشم، و با رنج هایت رنج برم، و با خفت کشیدن هایت، زیر چکمه های سنگین افندی ها، خفت را لمس کنم، تا در رنج اسارت تو، شریک باشم.

اما همچنان نگاه هایت را، به هنگام بردنت به اسارتی دراز را، به یاد دارم، نگاه هایی که مرا به خود می خواند، که روزگاری تو را به نابخردی هایم، باختم، باختنی که هرگز پایانی نداشت، هر بار و در هر دوره، دوباره به تکرار تو را باختم، تا رسوایی ننگِ از دست دادنت، هر بار مرا زجرکُش کند،

اما با همه ی اینها، من با نفس های تند تو، به هنگام نبردی برای بودن، برای ماندن، و برای لمس آزادی، قلبی پر تپش دارم، آنگاه که تو را می بینم، که از چند سو، در محاصره دشمن، دادِ مظلومیتی بلند داری، که با شجاعتی قهرمانانه، از گلوی زخمی ات، سر می دهی، با گُردآفرینانت، آرش های کماندارت، با کاوه های آهنگرت، همقدم هستم.

شرمگین پیچک هایی مانده ام، که پایم را در گِلِ نافهمی ها، نامرادی ها، خیانت ها، فراموشی ها، دردهای بی پایان، دل مشغولی های مخدرواری که برایم تدارک دیدند و... گرفتار کرده است، که پایی برای آمدن، و ایستادن با تو، در یک سنگر، و رو در روی خصم برایم نگذاشته است، مرا به بَنگ مشغول کرده اند، تا در نشئگی و خماری، هروله کنان در آمد و شدِ خرید و مصرف باشم، و در خود حرکتی مجازی را احساس کنم، که به واقع ایستادنی خسارتبار، در حرکتی دروغین، و مرگی ذره به ذره را در خود دارد.

می دانم در تنهایی ات، در پیشانی تماس با دشمنانت، میان سیل حرامیان و تورانیان، و در نبود من، و در نداشتن تکیه گاهی چون من، ناچار به تکیه بر نیروهایی در آن سوی آتلانتیک شدی، که این شرایط نیز، تنم را هر روز مثل بید می لرزاند، چراکه سابقه تکیه ایرانیان بر اهل آتلانتیک را، از سوی خاورنشینان ایرانشهر کابل دیده ام، که سرانجامی جز سقوط در دام دشمن، بعد از چشیدن طعم پیروزی برای شان نبود و نداشت، و به هفت میخ شدن در چنبره دام تروریست هایی خشک مغز و طالبانی گرفتار شان کرد.

و بدین سان، آنان نیز، اهل آتلانتیک را نیروهایی غیر قابل اعتماد یافتند، که خیانت آنان در حق رادمردان هندوکش را، پیش از این دیدیم، از این روست که ترس از تکرار شب های خدعه و نیرنگ را، برای شما رادین مردان و زنان کوبانی نیز دارم، و تکرار تراژدی خراسانیانِ ساکن هندوکش را، که در غیبت من، به رنجرهای آنسوی آتلانتیک تکیه کردند، تکیه گاهی که محکمش می پنداشتند، اما به ناگهان از پشت شان کشیدند، و در دره های سیاهی، اسارت طالبان، واژگون و رهایشان کردند، آنان نیز چون شما، اکنون در محاصره خصم، از هر سو خنجر می خورند.

چه کنم برادر کُردِ مبارزِ کوبانی ام!

اینجا مفهوم ایران و ایرانیان و سابقه با هم بودن مان به فراموشی رفته است، دوست از دشمن را هم کسی تشخیص نمی دهد، اینجا چنان کور شده ایم، که مزدک و مانی را هم به قتلگاه و قربانگاه نابخردی هایمان می برند. منصور حلاج مان را به چوبه های اعدام می آویزند، عین القضات را در بوریای نافهمی و جهل خود پیچیده، کفرگویش می پندارند، و در آتش جهل خود می سوزانند، اینجا شهاب نورانی سهرورد را نیز در زندان های مخوف خود، به مرگی مشکوک مبتلا می کنند.

تو را در این نبرد نیز تنها خواهم گذاشت، از من انتظار کمک نداشته باش، من همچنان به خود مشغولم، و پایم در گِلِ قاچیده جهل و سردرگمی درگیر است، من میان شعارها و آرمان های مجازی گم شده ام، حتی اصل و نسب خود را هم به فراموش سپرده ام.

[1] - کوبانی Kobani  شهری واقع در کردستان سوریه است.  این شهر در استان حلب در شمال سوریه واقع شده است.  جمعیت این شهر ۵۲۱۱۵ نفر است. کوبانی در نزدیکی محدوده مرزی با ترکیه واقع شده است. این شهر تا مرز ترکیه کمتر از دو کیلومتر فاصله دارد قبل از جنگ داخلی سوریه، کوبانی با قریب به ۴۵٬۰۰۰ نفر جمعیت ثبت شده بود.  اکثریت ساکنین کردها بودند و نیز اقلیتی از عرب ها. از سپتامبر ۲۰۱۴ تا ژانویه ۲۰۱۵، این شهر توسط دولت اسلامی عراق و شام (داعش) تحت محاصره بود. بسیاری از اماکن شهر ویران شد و بیشتر جمعیت به ترکیه گریختند. در سال ۲۰۱۵، پس از بازگشت بسیاری از ساکنان به شهر، بازسازی شهر آغاز شد.

[2] - سناریوهای پیش روی کردها در سوریه بدون بشار اسد

در حالی که سوری‌ها  پایان رژیم بشار اسد را جشن می‌گیرند، دولت جنگ‌زده سوریه با مجموعه‌ای از چالش‌های قابل اشتعال در عرصه‌های سیاسی، امنیتی و حکمرانی سرزمینی روبه‌رو است.

نشنال اینترست در گزارشی در این باره می نویسد: هیئت تحریر شام که فعلا ماموریت دارد به عنوان یک جنبش اسلام‌گرای میانه‌رو توانایی خود برای اداره کشور را ثابت کند با ادعاهای رقیب برای کنترل بخشی از خاک سوریه که توسط نیروهای دموکراتیک سوریه در شمال‌شرقی این کشور اشغال شده، مواجه است. نحوه مدیریت منافع و اهداف متفاوت این دو بازیگر—تحریر الشام و نیروهای دموکراتیک سوریه،  چگونگی ترسیم نقشه سیاسی آینده سوریه را تعیین خواهد کرد.

در روزهای پس از سقوط دمشق، هنگامی که تحریر الشام و هم‌پیمانانش از دژ خود در ادلب در شمال‌غرب سوریه به سمت پایین حرکت کردند، نیروهای دموکراتیک سوریه  با مجموعه‌ای از شکست‌های چشمگیر روبه‌رو شد که توسط ارتش ملی سوریه تحمیل شد، ائتلاف محلی شبه نظامیان عربی که توسط ترکیه حمایت می‌شود.

نیروهای دموکراتیک سوریه، شهر نفت‌خیز دیرالزور را ترک کرد، در تل رفعت زمین از دست داد، از منبج (سی کیلومتر غرب رودخانه فرات) خارج و به سمت شرق فرات عقب‌نشینی کرد. منبج عمدتاً عرب نشین است، در حالی که کردها، ترکمن‌ها  و چچن‌ها اقلیت‌هایی در آنجا هستند. علیرغم آتش‌بس تحت نظارت ایالات متحده برای کاهش درگیری‌ها در منبج و سد تشرین، نیروی دموکراتیک سوریه  اکنون از حمله احتمالی به کوبانی در شمال‌شرق، شهری نمادین و استراتژیک برای کردها، ترس دارد. این حرکت برای ارتش ملی سوریه ریسک بالایی دارد و احتمالاً آن‌ها را در یک درگیری طولانی‌مدت گرفتار خواهد کرد.

دافعه نظامی نیروی دموکراتیک سوریه که در برابر ترکیه و ارتش ملی سوریه کاهش یافته احتمالاً به مناطق اکثریت کرد در نوک شمال‌شرقی سوریه محدود خواهد شد، منطقه‌ای محدودتر از ناحیه پیوسته و قومیتی که قبلاً آرزو داشت در سرتاسر شمال سوریه حکومت کند.

این گروه همچنین نفوذ کمتری نسبت به تحریر الشام دارد که از سال ۲۰۱۷ به طور پیوسته در ادلب در حال فعالیت است، جایی که بر جمعیتی حدود ۲ میلیون نفر حکومت می‌کرد تا به عنوان اصلی‌ترین تصمیم‌گیرنده در سوریه پس از اسد ظاهر شود. ایالات متحده نیرویی متشکل از ۹۰۰ سرباز در شمال‌شرق سوریه حفظ کرده و از ۲۰۱۵ به حمایت از نیروهای دموکراتیک سوریه  در برابر آنچه که از داعش باقی مانده، می‌پردازد.

با توجه به اینکه رئیس‌جمهور منتخب دونالد ترامپ خواهان خروج نیروهای ایالات متحده است، نیروهای دموکراتیک سوریه ممکن است با تهدیدی اساسی مواجه شود. فرمانده آن، ژنرال مظلوم عبدی، هشدار داده که سوریه ممکن است وارد یک «جنگ داخلی خونین» شود، مگر اینکه دولت جدید نماینده تمام گروه‌ها در سوریه باشد.

در دوران رژیم اسد، تحریر الشام و نیروی دموکراتیک سوریه در یک تعادل قدرت ناپایدار قرار داشتند و مشغول به بقا و مقاومت در برابر نیروهای رژیم  بودند. تحریر الشام یک سازمان جهادی سنی است که ریشه‌های آن به شاخه سوریه القاعده برمی‌گردد و فرماندهان و جنگجویان آن از گروه‌های جهادی مختلف می‌آیند. این گروه ادعا می‌کند که دیدگاه‌های افراطی خود را در سال‌های اخیر تعدیل کرده و اکنون به حقوق زنان و اقلیت‌ها احترام می‌گذارد.

هنوز هم این سوال مطرح است که آیا رهبران و جنگجویان تازه‌ جرأت یافته و افراطی الهام‌ گرفته از جهاد و طرفدار شریعت می‌توانند تغییر کنند یا نه. از طرف دیگر، نیروهای دموکراتیک سوریه  توسط یگان‌های حفاظت مردم  (YPG)، شاخه سوری حزب کارگران کردستان (PKK)، که از سوی ایالات متحده، بریتانیا و سایر متحدان غربی به عنوان سازمان تروریستی شناخته می‌شود، رهبری می‌شود. نقشه راه حکمرانی و ایدئولوژی نیروهای دموکراتیک سوریه  از PKK مشتق شده و در راستای خطوط چپ‌گرای سکولار پیش می‌رود. این که بخشی از یک جنبش کردی بین‌المللی است، ادعای آن را به عنوان یک گروه بومی سوری پیچیده کرده است.

در دوران رژیم اسد، کردهای سوریه عملاً «بی‌کشور» بودند و از حقوق اساسی شهروندی و نمایندگی سیاسی محروم بودند که این وضعیت نباید دوباره تکرار شود. شاخه سیاسی نیروی دموکراتیک سوریه ادعا می‌کرد که برای اصلاح بی‌عدالتی تاریخی علیه کردها تلاش می‌کند و خودمختاری برای کردهای سوریه ضروری است تا با شیوه‌های انحصارگرایانه رژیم متمرکز اسد مقابله کند. با این حال، سابقه حکمرانی خود آن‌ها، به‌ویژه در شهرها و مناطق غیرکردی، چندان مثبت نبوده است./ جماران

 مشروح این گزارش را در جماران بخوانید:   https://www.jamaran.news/fa/tiny/news-1653285

[3] - بَسطام نام شهری در شهرستان شاهرود استان سمنان در ایران است. این شهر در ۵ کیلومتری شمال شرقی شاهرود و در بخش بسطام جای دارد. گستهم= بسطام:  گستهم در اوستا برابر است با منشور و نیز پهلوانی در شاهنامه که در زبان تازی بسطام شده است 

[4] - ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی معروف به بایزید بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین از عارفان ایران قرن سوم هجری و از بزرگان اهل تصوف و عرفان اسلامی در خراسان بود. و در حالی که از توحید سخن می‌گوید، با مطرح ساختن عشق الهی، مردم را به محبّت به دیگران و دوست داشتن همهٔ آفریدگان خدا تشویق می‌کند. بایزید مکتب انسانیّت را تحت لوای عرفان در زمانی شروع کرد که مبارزهٔ فرهنگ بیگانه، خاطر ایرانیان را نگران ساخته بود. او با سخنان بدیع خود فرهنگ ایرانی را از دستبرد اجانب دور نگهداشت

[5] - ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان بن احمد خَرَقانی زادهٔ ۳۵۲-درگذشتهٔ ۴۲۵ق  عارف و صوفی نام‌دار ایرانی بوده‌است. در روستای خرقان قومس از توابع شهرستان شاهرود، کوهستان بسطام به دنیا آمده‌است. او بایزید بسطامی را مقتدای خود دانسته و مانند ابوسعید ابوالخیر از احمد بن عبدالکریم قصاب آملی خرقه گرفته. گفته شده که سلطان محمود غزنوی به دیدار او رفته و از او پند خواسته‌است. در گفته‌ها و داستان‌ها به جای مانده که ابوسعید ابوالخیر و پورسینا به خرقان رفته و با او گفتگو داشته و مقام معنوی او را ستوده‌اند. از مریدان و شاگردان نام‌دار او خواجه عبدالله انصاری بوده‌است. وفات ایشان در روز شنبه دهم محرم (عاشورا) سال ۴۲۵ق و در ۷۳ سالگی در روستای خرقان بوده‌است. به عقیده جواد نوربخش وی از انگشت شمار پیرانی است که پیرو حکمت خسروانی و پاسدار فرهنگ ایران بودند از او پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق، سوم بی‌نیازی از خلق؛ و اوج این انسان دوستی شعاری است که گویند در خانقاه نوشته بود: «آنکه در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که نزد باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

[6] - جنگ چالدران جنگی میان شاه اسماعیل یکم (شاه صفوی) و سلطان سلیم یکم (پادشاه عثمانی) در سال ۱۵۱۴ میلادی بود که با پیروزی قاطع امپراتوری عثمانی بر ایران صفوی به پایان رسید. در نتیجهٔ این جنگ، امپراتوری عثمانی منطقه آناتولی شرقی و شمال عراق و شهر دیاربکر و دریاچه وان را از ایران صفوی تصرف کرده و ضمیمهٔ خاک خود کرد. این نخستین کشورگشایی عثمانی به سوی آناتولی شرقی و وقفه طولانی‌مدت کشورگشایی صفویان در سرزمین‌های غربی بود. جنگ چالدران آغازگر ۴۱ سال جنگ ویرانگر بود که فقط در سال ۱۵۵۵ به دلیل پیمان آماسیه به پایان رسید. اگرچه بعدها بین‌النهرین و آناتولی شرقی تحت پادشاهی شاه عباس بزرگ (حکومت ۱۵۸۸–۱۶۲۹) باز پس گرفته شد، اما با عهدنامه زهاب در سال ۱۶۳۹، این سرزمین‌ها برای همیشه به عثمانی واگذار شدند.

در انتظار رستخیز، در افقم خیره صبح و شام،          بی رستخیز، قیامت عظماست، صبح و شام،

جمعی "لت و کوبِ" خسانند به بام و بر،                       جمعی به دار، در نوسانند صبح و شام،

 بی نفخ صور، ز گورها خاستند مردگان،                            مبهوت و مات، نگرانند صبح و شام،

این کودتا، به اقلیم زندگان بلاست،                           بی کودتا، به زنجیر کشانند صبح و شام،

کو مرده ایی که ز جای خیزد به مرده زار،                 ای گورخواب ها! ز گور مجویید صبح و شام،

از گور کجا توان رسید به اکسیر زندگی؟!        ما را بگو! ز خفتگان گور، مددجویانند صبح و شام!

این مردگان علی الابد را چه حاجت به زندگی؟!          بر خفتگانِ مزار، ضجه کنانند صبح و شام!

او را به خواب برده تریاق دیرپای مردگی                         بر خواب مردگان نگرانند، صبح و شام!

بر خواب شان خرده مگیر که زین مجال،              بر مردگان بجز خواب، چه خوانند صبح و شام؟!

از حال و قال مردگان مزار مجویید زندگی،                     کین مردگان، غرقِ مزارند صبح و شام

به نظم در آمده در 29 مرداد ماه 1402

بعد از صعود به سبلان، سومین چکاد بلند ایران با 4811 متر ارتفاع، اکنون بر آمدن بر قله علم کوه، با 4850 متر ارتفاع در برنامه صعودم قرار دارد، که بعد از دماوند با 5671 متر، در رتبه دوم ایستاده است؛ مناسب ترین و عمومی ترین مسیر صعود به قله علم کوه از مسیر کلاردشت، ونداربن، تنگ گلو، حصارچال و در نهایت قله علم کوه خواهد بود.

بدین منظور، خود را از اردبیل، به کلاردشت در استان مازندران رسانده، در محله رودبارک در دهانه ورودی به دره ایی مستقر شدم که به علم کوه پایان می گرفت، فرصت مطالعه زیادی نداشتم، این صعود بدون مطالعه خاص انجام می گیرد، تنها مواردی از این صعود می دانستم، که در سخن و خاطرات دیگر همنوردان با من بازگو شده بود، که از این مسیر گذشته اند، و مطالعاتی که خود روی تصاویر و نقشه های ماهواره ایی، گاه از سر کنجکاوی روی منطقه رویایی حصارچال داشته، و در گرداگرد بلنداهای بیش از 4 هزار متری متعددش، سیر کردم، و آن را روی نقشه هایی این چنینی دنبال کردم.

دوشنبه، 23 مرداد ماه 1402 روزی است که تلاش خود را برای فتح دومین قله ی بلند، از سری بلندترین قلل برند ایران را به انجام رساندم، تا صعودهای خود را تکمیل نمایم، که متاسفانه به شکست انجامید و علم کوه اجازه صعود بر خود را به من نداد، این کوه ترسوها را نمی پذیرد، ترسوها مقهور شمایل آن می شوند، و من نیز نتوانستم بر این قله شوم، من این صعود را به ترس از ارتفاع خود، و شیب های تند و وضع صخره ایی این قله باختم.

و این در آخرین گام، قبل از رسیدن به قله بود، که شیب شدید، و خطر از دست دادن جان، مرا با ترسی عجیب قرین و همراه نمود، و بازگشتم، برای اینکه ترس خود را به همنوردان منتقل نکنم، که گروه گروه عازم قله بودند، و می گفتند "حیف است تا اینجا آمده اید، بقیه را هم بیایید، دیگر چیزی نمانده است، من حتی از گرده آلمان ها هم آمده ام به شیبش نگاه نکن، چیزی نیست، تو می توانی و..." و من پیچ خوردن مچ پا را بهانه کرده، و باز گشتم، در بازگشت گروه های زیادی که پیش از این، از آنها سبقت گرفته و گذشته بودم، سوال می کردند، "خیلی تا قله مانده؟" و "صعودتان مبارک!" و پاسخ لازم و روحیه بخش را می دادم، و رد می شدم،

در غیر این صورت سعی می کردم با دیدن گروه های راهی قله، خود را که اولین نفر بودم که امروز رو در مسیر بازگشت و پایین آمدن داشت، با پشت کردن به آنها و...، و مثلا دیده نشدن، از سوال و... فرار کنم، ولی عشق آنان به صعود کنندگان، آنانرا از سوال باز نمی داشت، و مجبور بودم دروغ خود را تکرار کنم و واقعیت را از آنان مخفی دارم، چرا که در این گام های آخر، شاید پاسخ درست، آنها را هم در صعودشان متزلزل می کرد.

دوست همنورد و همراهم آقا جعفر که از تنگ گلو با من همراه شده بود، و او نیز تنها صعود می کرد، تنها کسی بود که واقعیت امر را می دانست و او بعد از جدایی از من، بزرگوارانه وضع مرا درک کرد و راه صعود خود را با یک گروه چند نفره که آماده خیز آخر بودند، در پیش گرفت، بدون این که اصراری به ادامه مسیر صعود کند، رفت، ولی دیگران را سعی کردم از این واقعیت دور نگه دارم.

آقا جعفر که خود خزینه ایی از دریای ادب این آب و خاک است در مسیر راه بارها مرا با اشعار پر مغزش از بزرگان ادب این آب و خاک شارژ کرد، از جمله این غزل ها از جناب حافظ شیراز که :

زلف ‌آشفته و خِوی‌کرده و خندان‌لب و مست

پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست

نرگسش عربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست؟

عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم

اگر از خَمر بهشت است وگر بادهٔ مست

خندهٔ جامِ می و زلفِ گره‌گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

و یا :

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟

ساقی کجاست، گو سببِ انتظار چیست؟

هر وقتِ خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست

پیوندِ عمر بسته به موییست هوش دار

غمخوارِ خویش باش، غم روزگار چیست؟

معنیِ آبِ زندگی و روضهٔ ارم

جز طَرفِ جویبار و میِ خوشگوار چیست؟

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند

ما دل به عشوهٔ که دهیم اختیار چیست؟

راز درونِ پرده چه داند فلک، خموش

ای مدعی نزاعِ تو با پرده دار چیست؟

سهو و خطایِ بنده گَرَش اعتبار نیست

معنیِ عفو و رحمتِ آمُرزگار چیست؟

زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست

 

و این ابیات از حکیم خیام نیشابوری را که می فرماید :

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ست

 

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی

کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من می‌گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کآواز دهل شنیدن از دور خوش است

 

و اما گزارش صعود :

نیمه شب، ساعت دوازده بیدار شدم و کارهای پیش از حرکت، از جمله تدارک و تغذیه را انجام دادم ساعت یک و نیم شب بود که توسط یک نیسان پاترول به سوی قرارگاه "تنگ گلو" در مسیر صعود به علم کوه حرکت کردم جایی که آخر جاده ماشین رو است و ماشین ها آنجا متوقف می شوند تا کوهنوردان از آن پس، خود پای پیاده به سوی قله حرکت کنند، اما زمانبندی این صعود بدین شرح می باشد:

حرکت از رودبارک (فدراسیون کوهنوردی در کلاردشت) ساعت 1 و سی دقیقه شب،

ساعت 1 و 56 دقیقه، حضور در ونداربن، آخرین روستا،

ساعت 2 و 47 دقیقه رسیدن به تنگ گلو، آخر جاده ماشین رو، که در ارتفاع 3200 متری قرار دارد. از این جا تا قله علم کوه باید 1650 متر ارتفاع گرفت.

بلافاصله حرکت در امتداد سردآبرود به سوی میدانی که بزرگان 4 هزارتایی، بر گرداگرد آن نشسته اند، یعنی حصار چال [1] ،

حرکت به سوی قله علم کوه با کوهنوردانی که شب را در حصارچال، چادر زده و مانده، و در ساعت 4 و 45 دقیقه صبح برای صعود به حرکت در آمده بودند

رسیدن به سیصد متر آخر در ساعت 7 و 21 دقیقه صبح، که دیدم استرس پرتاب شدن به پایین نمی گذارد ادامه دهم، و تصمیم به بازگشت گرفتم. این فوبیا همواره در صعود های مختلف مرا آزار داده است و دست بردار نیست.

برگشت به سوی پایین، که ساعت 11 و 13 دقیقه در حصارچال توقف کردم و بعد از کمی استراحت به سوی تنگ گلو بازگشتیم، و ساعت 13 و 47 دقیقه در تنگ گلو ماشین گرفته به سوی رودبارک در کلاردشت باز گشتم.

در تمام مسیر تا حصارچال سردآبرود با ماست، لذا آب تا حصارچال تامین است و همنوردان نیازی به برداشتن آب اضافی ندارند.

 

کیفیت مسیر:

از رودبارک که آخرین محله کلاردشت در مسیر منتهی به فدراسیون کوهنوردی می باشد، کمی بالاتر جاده آسفالته تمام می شود و جاده از آنجا تا تنگ گلو خاکی خواهد بود، مسیری حدود یک ساعت و ربع با ماشین، که البته جاده خاکی خوبی است، و اصلا با جاده خاکی بین شابیل و پناهگاه در مسیر صعود به سبلان قابل مقایسه نیست، تو گویی در برابر آن، این خود یک جاده آسفالته باید در نظر گرفت.

در تنگ گلو که از اتومبیل پیاده شدیم، تنها یک چادر قرار دارد که مربوط به قاطرچی می باشد که بار کسانی که نمی خواهند کوله کشی داشته باشند را، از تنگ گلو با سه فروند قاطر به حصارچال می برد، از محل این چادر باید خود را به روخانه رساند و از یک پل چوبی گذشت، و خود را به سمت چپ سردآبرود رساند، همان رودی که از آب شدن یخچال های حصارچال جاری می شود، و به سوی روبارک و کلاردشت و نهایتا چالوس راهیست، ساعت 2 و 48 دقیقه بامداد از این پل گذشتیم، و مسیر خود را در سمت چپ رودخانه به سوی حصارچال ادامه داده و در ساعت 3 و 31 دقیقه به پل چوبی دوم رسیدیم که ما را از سمت چپ سردآبرود به سمت راست منتقل کرد.

در تاریکی شب بدون مهتاب، راه خود را در پاکوبی کاملا روشن و مشخص ادامه داده در ساعت 4 و 6 دقیقه صبح به یک دو راهی رسیدیم، راه سمت راستی را ادامه دادیم،

در ساعت 4 و 25 دقیقه در دشت حصار چال بودیم، راه خود را به سوی انتهای دشت که گوسفندسرا و همچنین محل کمپینگ کوهنوردانی است که شب را در این جا خوابیده اند، ادامه دادیم.

در ساعت 4 و 41 دقیقه چراغ پیشانی (هدلایت) کوهنوردانی را دیدیم که صعود بامدادی خود را آغاز کرده و در سمت راست دشت حصارچال به سوی قله راهی اند، از روی تعداد آنها متوجه شدیم که مسیر علم کوه را در پیش دارند، خود را به مسیر پاکوب آنها رسانده، راهی قله شدیم.

اینان از یک یال کوتاه بالا می کشیدند که ما در ساعت 4 و 52 دقیقه به این یال رسیدیم، و ساعت 5 و 11 دقیقه بالای این یال بودیم، سپس در پای یک دامنه ریزشی راه خود را ادامه داده و پیش رفتیم، تا به پاکوب های صعود از این ریزشی ها برسیم که من در ساعت 6 و 14 دقیقه در پای پاکوب های این ریزشی ها بودم.

شیب این محوطه ریزشی کمی زیاد است ولی پاکوب خوبی دارد و من این پاکوب ها را از ساعت 6 و 14 دقیقه تا ساعت 6 و 43 دقیقه پیمودم،

از این پس تا گردنه ایی که کمی سرازیر می شود، و سپس گام آخر صعود، باز مسیر جهت صعودی به خود می گیرد، مسیر نسبتا کفی است، و من این مسیر را از ساعت 6 و 43 دقیقه تا 7 و 21 دقیقه پیمودم.

دماوند در افق دامنه های علم کوه

نمایی از دماوند قهرمان در دامنه های علم کوه

آخرین گام را نتوانستم بردارم و از اینجا بازگشتم:

مرحوم پدرم جمله کوتاه و حکیمانه ایی را می گفت که "ترس برادر مرگ است" و این یعنی که افراد ترسو، احتمال مواجهه با مرگ را بیشتر از دیگران تجربه می کنند، و این کاملا در کوهنوردی درست و بجاست، و مصداق دارد، عامل ترس باعث سست شدن عضلات کوهنورد می شود، و گام های محکم او را سست می کند که همین سستی در کنار دیگرا عوامل باعث ایجاد حوادث در کوه و حین صعود می شود، چرا که شما باید با گام های محکم به تکیه گاه های اندک موجود در گذرگاه های کوه، پاکوب ها و... پا و دست خود را بچسبانی، تا در پرتگاه های بیشمارش پرت نشوی، و ترس مانع از این کار می شود.

در مدت نزدیک به یک دهه کوهنوردی، اگرچه توانستم تا حدود زیادی بر فوبیای ارتفاع خود غلبه کنم و از کوهنوردی استفاده کرده و ریه های صدمه دیده خود را ترمیم کنم، اما این ترس و فوبیای بیمارگونه هرگز مرا ترک نکرد، و بارها و بارها عضلاتم را در بزنگاه های صعود، سست یافتم. این بود که با خود عهد کردم که این آخرین حضورم در ورزش زیبای کوهنوردی باشد، ورزشی با مردمانی خاص، عقاید و اخلاقی متفاوت و... که بودن در بین آنان همیشه برایم مغتنم بود و آنان را دوست داشتم، روح همکاری، گذشت، برادری، دلسوزی، همنوایی، همنوردی و... اینجا موج می زد، لذا به رغم این، با خاطری بسیار ناراحت و گریان از این حضور، در دامنه های علم کوه که مرا نپذیرفت، با تمام کوه ها خداحافظی کردم، در حالی که این جملات را هنگام بازگشت، با کوه های اطرافم زمزمه می کردم :

بدرود ای بلنداهای افتخار و شکوه!

بدرود ای آشیانه های رمیدگان از دنیا!

بدرود ای پناهگاه متواریان از اجتماع!

بدرود ای جایگاه دور از دسترس جبّاران!

بدرود ای آسمانخراش های سر در آسمان فرو برده!

بدرود ای میخ های در زمین فرو رفته!

بدرود ای جایگاه پیام آوران!

بدرود ای مهربانانی که عاشقان خود را حتی بعد از مرگ هم در آغوش خود حفظ می کنید!

بدرود ای فضای نورانی!

بدرود ای فضای معنوی و عرفانی!

بدرود ای جایگاه های راز و نیاز!

بدرود ای جایگاه های بلند که انسان کوتاه را نیز با خود به بلندا می برید!

بدرود ای چشمه های باز حکمت، که در تو باز می شوند!

بدرود ای جایگاه آزادگان!

بدرود ای الهام بخش اذهان مرده!

بدرود ای احیاگر ارواح خسته!

بدرود ای منبع راز!

بدرود ای نزدیک ترین مکان به خدا!

بدرود ای آشیان بلند پروازان!

بدرود ای منتهای آمال آرزومندان!

بدرود ای پرورش دهنده رادمردان و رادین زنان!

بدرود ای عرصه تاخت و تاز خونخواهان!

بدرود ای سنگر دلیرمردان!

بدرود ای بیدار کننده خفتگان!

بدرود ای جایگاه اسرار مگو!

بدرود ای مخفیگاه گنج های بزرگ و ارزشمند!

بدرود ای ذخیرگاه های دست نخورد از ظلم درازدستان!

بدرود ای جولانگاه عاشقان!

بدرود ای مرحم زخم های عمیق!

بدرود ای داروی دردهای بی دوا!

بدرود ای الهام بخش فرزانگان!

بدرود ای همنشین زمزمه های دردآلود!

بدرود ای سجدگاه اهل خضوع!

بدرود ای خم کننده ی گردن های فراز!

بدرود ای آوردگاه دل های قوی!

بدرود ای انجمن گردآفرینان و سلحشوران!

بدرود ای جایگاه سیمرغ!

بدرود ای سخت دل ترین مهربان طبیعت!

بدرود ای آرام بخش دل های مشوش و ناآرام!

بدرود ای بستر بروز مهربانی ها!

بدرود ای پذیرای قربانیان بزرگ!

بدرود ای حصارچال!

بدرود ای سفره ایی گسترده از چهارهزارگان!

بدرود، بدرود، بدرود

ترس بین من و تو جدایی افکند، تو جایگاه شیر مردان و شیر زنانی، و من از منش شیرمردان و شیر زنان روزگار فرسنگ ها فاصله دارم،

بدرود ای بلنداهای افتخار!

بدرود!

من با ترس خود، لایق حضور در جایگاه رمیدگان روزگار نیز نیستم، با این ترس، قادر به ساخت پنگاهگاهی در دل تو نیز برای خود نبودم،

بدرود ای کوه های بلند!

تو بر کسانی که دیگر گلیمی در اجتماع خود برای ماندن نداشتند، نیز پناه شدی، اما من با تو نیز رفاقتم کوتاه بود، حتی آهوان نیز، از ظلم بشر به تو پناه می برند، و من از آنان نیز کمترم، جایی در بلندای تو ندارم، این ترس را نمی دانم از کودکی، چطور و چه کسی با من همراه کرد، تا مرا از دوستی با تو نیز باز دارد.

فرومایگان ترسو، نه حق طلبند، و نه جرات حق گویی دارند، و نه حقی را برای خود و یا دیگران استیفا خواهند کرد، ترس مرا را با تسلیم شدگان همراه کرد، و من امروز از تسلیم شدگان بودم، هر چند تسلیم شده ایی در کنار خود ندیدم، فرومایگان ترسو، در ترس و تسلیم خود نیز در میان رادمردان و رادین زنان تنهایند، اینجا بلندای شکوه است جایگاه فرومایگان ترسو نیست،

بدرود ای جایگاه زایش زال!

پای گذاشتن در چنین بلندایی برای اهل ترس مباح نیست، عرصه نام آوران، جایگاه اهل ترس و تسلیم نیست، گاهی فقط ادای رادمران را در می آوریم، "تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف" اینجا زال باید زاده شود، تا از او رستمی پدید آید، که ایرانیان را از خفت ظلم و تعدی و اجبار نجات دهد، جایگاه چون منی نیست.

بدرود علم کوه که به درستی مرا لایق بلندای خود ندانستی!

بدرود مرجی کش، بدرود تخت سلیمان، بدرود سیاه کمان، بدرود آزادکوه، بدرود خلنو، بدرود ریزان، بدرود دماوند، بدرود سبلان، بدرود سهند، بدرود بینالود، بدرود شاهوار و...

اینجا جایی است که رادین مردان و زنان به آغوش مرگ می روند، تا زندگی را دوباره احیا کنند، جای خس و خاشاک نیست، اینجا صخره هایی به سفتی سنگ های علم کوه می خواهد، تا در سیر و سلوک عرفانی، و قدرت جسمی، چنان تسلطی بر خود یابند، که از شیب تندی نترسند. دل به دریای مرگ دهند، تا یاقوت زندگی در میان سنگ لاخ های سخت آن بیابند، وابستگی های دنیا پای شان را در راه کسب زندگی نبندد، خوف مرگ آنان را از زندگی باز ندارد، غلبه بر ترسِ مرگ، شروع زندگی است، رمیدگان از مرگ، زندگی را نخواهند چشید.

و من از ترس مرگ، از راه ماندم، باید جان بر کف دست نهاد، تا زندگی را از بلندای گردنِ گردفرازانِ جبارِ روزگار بیرون کشید، و به دست آورد، گردنکشانی که بشر را به انحراف و اضمحلال بردند، ترس، تو را در مقابل آنان ذلیل و تسلیم خواهد کرد.

بدرود ای بلنداهای مقدس!

بدرود ای جایگاه های رمیدگان به گوشه تنهایی!

بدرود ای گوشه خلوت خودسازی کنندگان!

تا خود را بسازند و از پلیدی ها پاک کنند، تا در خیل جباران و گنهکاران و دیو صفتان نباشند،

بدرود ای جوششگاه حکمت حکیمان!

در آخرین صعود، شکست خورده ایی به تو بدرود می گوید، تا داغی همیشگی بر دلم باشد، که ترس را بر ادامه راه ترجیح دادم، در اوج شکست و تسلیم، با تو بدرود می گویم، تا این تنبیه تا آخر عمر با من بماند، در کنار خفت همه ی صحنه هایی که باید می جنگیدم و نجنگیدم، در کنار خفت تمام حقی را که باید می گفتم و نگفتم، در کنار خفت تمام گناهانی که مرتکب شدم و نباید می شدم، در کنار خفت تمام تسلیم هایی که مقابل جبّاران روزگار از خود نشان دادم.

 آری زندگی عزتمندانه برای اهل تسلیم حرام است، کسانی که چون مرگ را می بینند، دست های خود را به نشانه تسلیم بالا می برند، من از خود متنفرم، به خاطر تسلیم شدنم، به خاطر فرار از مبارزه؛ و من به این خواری و ذلیلی خود معترضم، من با دیدن مرگ به بادی لرزیدم، زانوانم سست و لرزان شد، این مشخصه مردانِ مرد نیست، کسانی که به خاطر دوری چند روزه از زندگی، که به واقع همان مردگی است، متزلزل می شوند، اینان باید جایگاه رادمردان و رادین زنان را ترک کنند، و من بدین جایگاه، بدرود می گویم،  چرا که از خود نتوانستم اعتماد به نفس نشان دهم، اینجا جایگاه متزلزلان نیست.

مردان راه را به هیکل و جُسه اشان نمی توان شناخت، نحیف دخترکانی کار رستم پیل تن می کنند، و پیل تنانی ترسو، در شمایل رستم، از راه باز می مانند، و من نیز در این آوردگاه صعود، با هیکلی تنومند، ادعایی در خور، قدرتی بر جا، توانی در حد، از راه ماندم، تا این ننگ بر پیشانی ام تا ابد بماند، و داغی باشد بر پیشانی ترسویان.

اینجا تمرین زندگی است، و من در این تمرین نیز باختم، آمادگی مواجهه با مرگ، حتی در اوج نیز نداشتم! اینجا بهترین جای مردن بود، و من نشان دادم که لیاقت مرگ در اوج را ندارم.

 بدرود ای جایگاه مردان بزرگ، که افکاری بزرگ را در خود پروریدند، حتی اگر به انحراف، حتی به قیمت نابودی اطرافیان شان، حتی کسانی که بشریت را به ضلالت بردند، اما اینجا آمدند و ماندند و خود را ساختند و حاصلش را بر بشر عرضه کردند، دلها ربودند و به خود جذب کردند، پیام آوران آسمانی نیز در این بلنداها به همراه گوسفندان خود آمدند و چشمه های بزرگی به روی آنان باز شد.

و من از ترس، حتی توان مواجهه با بلندایت را نیز نداشتم

مردانی در دل تو خود را ساختند که پوزه جباران روزگار خود را به خاک مذلت مالیدند، جایگاه آن مردان بزرگ در تو بود، الموتیان قلعه های شان را در بلندای تو ساختند، خردم دینان در بر خصم تاختند، احمد شاه مسعود بلنداهای تو را جایگاه نبرد خود ساخت و پوزه خشک مغزان طالبانی و داعش مسلکان روزگار را به خاک مالید و... آنان مردانگی و علم را در تو جستند، و من نتوانستم حتی بر بلندای تو دست یابم، چه رسد به این که خود را بسازم، این شکست را پذیرایم، و تا مرگ داغ آن را، با خود حمل خواهم کرد، این نیز در کنار تمام شکست هایم، مرا همراهی خواهد کرد.

ترسوها و تسلیم شدگان به دامن کثیف کسانی آویزان می شوند که خود مظهر پلیدی اند، آنان که استیفای حق خود را از دیوصفتان می جویند، دیو صفتانی که خالی از انسانیت، اخلاق و جوانمردی اند، تنها مظهر تمکین و توجیه، اطاعتند، و بر تمام انسانیت بی توجه، خالی از مروت، جوانمردی، اخلاق و وجدان، آنان که گوش هایشان به شنیدن کر، زبان شان به گفتن لال، چشم در چشم ظلم دیدگان، تماشا می کنند،

بدرود ای بلنداهای پاک، بدرود

در آفتابی ترین، پاک ترین، آرام ترین روز صعود، و در خیز آخر، از رفتن باز ماندم!

من با شکست ختم شدم

نمی دانم، شاید تغییری در پس این شکست باشد

اما به شما بدرود می گویم،

بدرود ای بلنداهای عنقا نشین!

ولی "هنوز هزار جام نخورده در رگ تاک است"

امید دارم جایی بر این ترس غلبه کرده، خطی بر تمام شکست هایم بکشم، و رو سپید از یافتن فرصت زندگی، دنیا را ترک کنم.

[1] - به گفته یکی از دوستان محلی حصار دو معنی می دهد، در گویش محلی حصار به معنی شبنم یخ زده ایی است که در شبی سرد، بر دشت می زند، اما معنی دیگر حصار همان دیوار است که به درستی این منطقه حصارچال است چرا که میدان چاله مانندی است که در محاصره قله های 4 هزارتایی متعدد قرار دارد.

صفحه2 از4

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.