مصطفوی
کجایی ای علامه بزرگ!
کجایی که جای خالی تو و شاگردانت را در عرصه علم کشور می توان شدیدا حس کرد، مشی علمی و فیلسوفانه تو و تمسک شما به قرآن به عنوان متن اصلی دین و این که با هانری کربن ها بنشینی و با بردباری علمی و منش تحمل لازم تحول علمی خود، از فلسفه غرب (فرانسه) بشنوی و شاگردانی همچون مرتضی مطهری تربیت کنی، که تحمل دیدن یک کمونیست را بر کرسی تدریس دانشگاه ج.ا.ایران برای تدریس کمونیسم را داشته باشد و... همه و همه نشان از تربیت اسلامی و روح متوازن محمدی (ص) تو است.
یادت گرامی باد جناب علامه، سادگی متفکرانه ات به همراه وزن علمی ات، گویای جایگاه فکری توست، گویای اوجی علمی است که در آن پرواز کردی؛ بی غرور و بی تکبر، بدون هیاهو همچون درختی پربار که شاخه هایش از زیادی میوه و ثمر بر زمین خم شده است.

همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برون اند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افگارها
به جز اشک چشم و به جز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام، دیوارها
چه فرهادها مرده در کوهها
چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان
نبازند هرگز به مردارها
مهین مهر ورزان که آزاده اند
بریزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت،سبزه به هامون و دشت
زند بارگه ،گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبارها
در آیینه ی آب، رخسارها
رود شاخ گل در بر نیلفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده ی غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن، تارها
به یاد خم ابروی گل رخان
بکش جام در بزم می خوارها
گره از راز جهان باز کن
که آسان کند باده، دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابی است چون پارها
فریب جهان مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها
شعری از علامه طباطبایی
وقتی هیجده خرداد 1388 برای استفاده از مرخصی تابستانی به ایران می رفتیم تا بعد از توقفی کوتاه در تهران جهت زیارت حرم حضرت زینب به سوریه برویم، هیچ فکرش را هم نمی کردیم که وقتی 9 مراد ماه برگردیم با اعلامیه آغاز ثبت نام برای تشرف به حج تمتع در سفارت مواجه شویم.
فرزند رشید فرهنگ و هنر ایران زمین، جناب داود رشیدی وصیت کردند که بر سنگ قبرش بنویسند:
"آمدم، دیدم و رفتم"
اما جناب استاد! کاش ثبت می کردی و یا می گفتی که شما در این سال ها چه دیدی؟! آمدنت را که اهلت می دانستند و شاد شدند و در ثبت احوال نیز رسما و کتبا ثبت کردند، رفتنت را نیز که همه مطلع شدند و غمدیده ی رفتنت خواهند بود و در جای خود رسما و کتبا ثبت خواهد گردید، رفتن افتخار آمیز، اما دردآور و فقدانت را همه حس خواهند کرد، اما آنچه ثبت نشد و در هاله ایی از ابهام ماند و البته ثبت نکردی اینکه چه دیدی جناب استاد؟! کاش از دیده هایت به ما هم می گفتی....
خدایت رحمت کناد. منزل نو مبارک، جناب استاد؛ آثاری از خود بر صحنه هنر ایران ثبت کردی که دیدنی و شنیدنی است. رفتنت از باغ ملخ زده هنر ایران به تمامی مردم ایران خصوصا اهالی فرهنگ و هنر تسلیت باد. این سال ها انگار زمان بدرقه بزرگان هنر و علم شده است، این هم از بخت بد ماست که زایش ها کم شده و مرگ ها بسیار.
این هم هدیه ایی از دوست و همکار سابقم در سفارت ج.ا.ایران در دهلی نو جناب آقای بهروز مهدینژاد که تلفنی از ایشان خبریگرفتم و خوشحال شد و این شعرش را که خود سرده اند به من هدیه کرد. هدیه ایی که از دل برخاست و لاجرم هم بر دل هم نشست لذا حفظش می کنم:
ای هستی حیاتم، شکریست زین رفاقت تحیتم آرزوست، هماره با سلامت

تصویر: مقبره نصیر الدین همایون دومین پادشاه گورکانی هند در دهلی که در گسترش زبان فارسی در این کشور نقش اساسی داشتند.
ظاهرا جامعه و سیستم اداره جامعه ی ما هنوز به آن بلوغ مدنی نرسیده است که تریبون های مناسبی در اختیار مردم قرار دهد که اگر خواسته ایی دارند، آن را به نحو بهتری بیان و ابراز دارند، تا دیگر همچون زمانه بحران و خفقان ناشی انقلاب و خیزش مردمی (یعنی نزدیک به چهل سال قبل در سال های دهه 1350 و اوج انقلاب اسلامی) دیوارها روایت گر خواست مردمی نباشد و آنها روش های بهتری برای ابراز درخواست های خود در اختیار داشته باشند. انگار شاهرودی ها در دهه نود و در آستانه ورود به مقطع دهه 1400 هجری راه بهتری به جز دیوارنویسی و... برای ابراز خواسته های منطقه ایی و جمعی خود نیافته اند و این روزها دیوار نویسی هایی تحت عنوان"استان شاهوار" بر نمای دیوارهای شهر حکایت از درخواستی مردمی دارد که خواهان استان شدن منطقه شاهرود و جدایی از سمنان دارد، حتی این حرکت که با انگیزه اقتصادی – منطقه ایی شکل گرفته نیز از نام "شاهوار" وام گرفته تا آن را بر استانی جدید نهاده که انتظار می رود روزی تشکیل شود و پایانی بر بی عدالتی در تقسیم منابع تخصیص یافته استانی از سوی حاکمیت مرکزی و عدم توسعه یافتگی این منطقه باشد؛ استان شدن و یا نشدن شاهرود بحث این نوشته نیست، ولی کلمه شاهوار بزرگ و پر برکت نقش مهمی در تفکر مردمان این دیار دارد و همانقدر که سبلان سفره پر برکت خود را بر اهالی اردبیل گسترانده است، شاهوار نیز منطقه ایی تاریخی را میلیون ها سال هاست که به وجود خود نعمت بخشیده است. این ارتفاع[1] که بلندترین قله در ارتفاعات سلسله جبال البرز واقع در منطقه استان سمنان می باشد و در شمال شرقی شهرستان شاهرود قرار دارد، رتبه هفتاد و سومین قله بلند ایران را دارا می باشد.
سال های کودکی، بارها به نظاره غروب خورشید بر بلندای شاهوار نشسته و گاه دوست داشتم آنرا در مسیر غروبش در پشت این قله اسطوره ایی دنبال کنم، تا ببینم در کجای زمین فرو می رود که ما زمینیان را به مدتی یک شب در تاریکی فرو می برد. و یا آن روزها که هرکس خود به جستجوی ماه نازک رمضان در هنگامه غروب پایانی آخرین روزِ ماهِ شعبان می نشست و دفاتر علمای کرام این مسولیت را از آن خود نکرده بودند، ما در نقطه ایی بر بلندای همین قله به جستجوی ماه نازک و سفیدرنگِ کم نورِ خجالتی می پرداختیم تا با رویتش اعلام کننده آغاز ماه روزه داری و عبادت باشیم، مسابقه ایی که اولین نفر که آن را می دید افتخار اعلام شروع ماه رمضان را آن خود می کرد و به بقیه هم نشانش می داد و کلی افتخار و...
شاهوار قله ایی خاطره انگیز است که همواره چشم به گشودن اسرار آن داشتم و فکرم را از کودکی به خود مشغول کرده بود و حتی در اوج مساله هسته ایی آنگاه که حضور اشیاء ناشناس پرنده UFO[2] در اوج بود، خود و خانواده بر پهنه همین کوهستان شاهد پرواز نقطه ایی نورانی و خاص بودیم و همه ما در هنگام حرکت در جاده شاهرود – آزادشهر، حرکت آنها را بر فراز قلل سمت راست خود دیدیم گویا آنان نیز اسراری را در این نقطه حس کرده بودند و به بازرسی از آنجا مشغول بودند، پرنده های ناشناسی که بین گرگان و شاهرود در همین مسیر کوهستانی در حرکت بودند و مردم زیادی را به دیدن خود متعجب کردند.
اما در سحرگاه 23 تیرماه 1395 بالاخره بخت یار شد و پای در راه فتح این قله نهادیم، تا صعودی تابستانی را بر آن تجربه کرده باشیم، صعودی که از ساعت سه و نیم سحرگاه آنروز آغاز و تا ده و نیم شب به مدت 19 ساعت رقم خورد؛ حرکتی پیاده که از مبدا روستای ابرسج آغاز و از طریق مسیر رود "دره اِستامیدان"[3] به بالاترین نقطه یعنی ارتفاع 3945 متری ختم و از همین مسیر نیز به مبدا بازگشتیم.
آری سخت و توان فرسا اما به همین سادگی می توان قله هایی را فتح کرد که روزگاری فتح آن آرزویی برایمان بیش نبود؛ بر خلاف صعودهای دیگر که از تجهیزات خوبی برخوردار بودم اما در این صعود به علت نداشتن وسایل کوهنوردی مناسب از جمله کفش (که اساسی ترین و چماق که از ضروریات کوه است)، صعودی بسیار سخت را تجربه کردم که از این لحاظ هم به یاد ماندنی خواهد بود، نداشتن کفش مناسبِ کوه حرکت در دره اِستامیدان که مملو از خرد سنگ هایی که سیل های دائمی آنها را به همراه می آورد برایم همچون راه رفتن روی ریگ های پخش شده روی آسفالت خیابان با دمپایی پلاستیکی کف نازک بود، آبله هایی که بر پایم از این سفر دارم حکایت به یاد ماندنی صعودی بی تجهیزات را به خاطرم همواره زنده خواهد کرد، کوتاهی چوب دستی ام نیز هنگام برگشت کار دستم داد و سه بار زمین خوردن هنگام پایین آمدن را تجربه کردم و...
اما شاهوار گنجینه ایی طبیعی و تجدید شوند است که خداوند برای هزاره ها جهت مردم اطرافش به ودیعه گذاشته تا از آن سودهای زیادی ببرند و زندگی خود را رقم بزنند آب های جاری از این قله ی بزرگ شهرها و روستاهای اطرافش را سیراب می کند و درختچه های اَوَرس آن نیز (که اکنون متاسفانه دیگر انگشت شمارند) حکایت سختی و تحمل و محکمی را برای انسان روایت می کند؛ اگرچه یک نسل قبل این کوه پوشیده از این درختچه نادر و پر ارزش بوده است که اکنون نسل آن در معرض انقراض می باشد و آنقدر از آن بریده اند و برای سوخت استفاده کرده اند که مدت ها باید چشم بگردانی تا یکی از آنها را بر پهنه این قله زیبا ببینی؛ و یا حیات وحش آن که امروز با حضور پرتعداد چوپانان و کوسفندان شان دیگر جایی برای ماندن ندارند و دزدکی در ارتفاعات کم پوشش و فقیر گیاهی شاهوار و مرتعی که برای هزاره ها متعلق به خودشان بوده است می توانند حرکت کنند و همواره در معرض تیر شکارچیانی هستند که آنها را نشانه رفته است تا نسل آنان را نیز منقرض نمایند، این حکایت دردآور تجاوز به طبیعت توسط انسان است که اشک از دیده های آشنا به درد جاری می کند.
اینجا در شاهوار حتی در ارتفاع سه هزار متر به بالا می توان فسیل صدف [4] ماهیانی را که اکنون به صخره ایی از سنگ تبدیل شده اند را دید که روایتگر تاریخ زمین شناسی میلیون ساله منطقه هستند و این که میلیون ها سال بر این پهنه گذشته است و لایه های درونی زمین آنقدر به زیر لایه های سطحی باز مانده از دریاها و اقیانوس های قدیمی فشار آورده اند که این لایه های کفِ دریاهای قدیمی را تا ارتفاع بیش از سه هزار متر بالاتر از سطح دریا در آسمان ها برده اند و نشان از تاریخچه شکل گیری شاهوار طی میلیون ها سال دارد و این که دریاهای زمین تا کجاها ادامه داشته و امروز تنها چاله ایی در ارومیه یا دریای قزوین و... از آن همه اقیانوس باقی مانده اند و آنها هم در حال خشک شدن هستند تا این بازماندگان دوران زمین شناسی میلیون ساله نیز به تاریخ بپیوندند و عقب نشینی آب ها از پهنه زمین هرچه تکمیل تر و نمایان تر شده و زمین ما خشک و خشکتر شود.
شاهوار و کوه ها اطرافش گنجینه رستنی های گیاهی است که امروز چرای بی رویه دام آن را با تهدید جدی زیست محیطی مواجهه کرده است و برخی از مکان ها را چنان احشام روستاییان چریده اند که با زمین صاف و بی حاصل یکی شده و منظره اسفباری را به نمایش گذاشته است؛ این چرای بی رویه و عدم دادن فرصت به طبیعت برای بازیافت و ریکاوری خود باعث شده است که در ما مسیر حرکت خود در چندین نقطه شاهد حرکت زمین باشیم که این بدان معنی است که فقر پوشش گیاهی باعث خواهد شد تا خاک حاصلخیز این پهنه در شیب ها زیاد دیگر توان نگهداشتن خود را نداشته و خاک های حاصلخیز شیب ها که ظرفیت رویش گیاه دارند همچون بهمن به دره سرازیر شوند و مناطقی که خاک مناسب رویش دارند از بین رفته و پوشش گیاهی در معرض خطر جدی قرار گیرد، خبر بد دیگر این که فعالیت های معدنی هم در حوزه این کوه ارزشمند آغاز شده و جاده سازی و عوارض دیگری که در آینده بر این منطقه تحمیل خواهد کرد باعث تخریب و تعرض به منطقه حیات وحش و طبیعت بکر آن خواهد شد و بدین ترتیب یکی از حوزه هایی که چرخه کامل زیستی گیاهی و جانوری را به طور نسبی در شکل کامل در خود دارد و باید آب چندین منطقه پرچمعیت روستایی و شهری اطراف خود را پاسخگو باشد در معرض خطر جدی و نابودی قرار گیرد.
اما اگرچه گفته می شود هرجا پای انسان باز شد دیگر باید نابودی طبیعتش را از پیش دید و پیش از مرگ به فاتحه خوانی اش نشست، اما متاسفانه تیم های کوهنوردی که در مسیر این بلندترین قله منطقه در حرکت باشند نیز دیده نمی شود و ظاهرا فعالیت آنچنانی ندارند و این نشان از عدم توجه به این ورزش ارزان و مفرح و در دسترس دارد که برنامه ایی برای گسترش آن دیده نمی شود و شاهرود با داشتن چنین قله ایی باید فدراسیون کوهنوری فعالی داشته و از این ظرفیت گردشگری سود جویند، تا مدافعان محیط زیست هم بروند و ببینند و نابودی ها را گزارش کنند و مسولین را به تجدید نظر در رویه ها وادارند.
-
درخت نایاب و گونه در حال انقراض سرو کوهی و یا اورس برر دامنه شاهوار
درخت نایاب و گونه در حال انقراض سرو کوهی و یا اورس برر دامنه شاهوار
-
بر فراز قله شاهواربا 3945 متر ارتفاع
بر فراز قله شاهواربا 3945 متر ارتفاع
-
پوشش گیاهی دامنه شاهوار
پوشش گیاهی دامنه شاهوار
-
تصویر سنگی مملو از فسیل های دریایی در ارتفاع بیشتر از 3000 متری در دامنه کوه شاهوار
تصویر سنگی مملو از فسیل های دریایی در ارتفاع بیشتر از 3000 متری در دامنه کوه شاهوار
-
نقشه صعود ما به قله در طولانی ترین مسیر که 18 ساعت به طول انجامید
نقشه صعود ما به قله در طولانی ترین مسیر که 18 ساعت به طول انجامید
http://mail.mostafa111.ir/component/k2/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/559-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=400#sigProId1dde9a28d3
[1] - بر اساس داده های ارایه شده در سایت (http://peakery.com/kuh-e-shahvar-iran/)
[2] - Unidentified flying object یا همان بشقاب پرنده ها که از اسرار تکنولوژی فضایی هستند که حرکت آنها در جو کاملا با دیگر پرندگان انسان ساز و متعارف متفاوت است.
[3] - دره ایی در سمت راست دره بالای روستای نکارمن (که انتهای آن به قله ختم می شود) و سمت چپ دره بالای روستای ابرسج
[4] - ما در اصطلاح محلی به آن گوش ماهی می گویم و اکنون اگر سفری به شمال و حاشیه دریای قزوین داشته باشید می توانید این صدف ها سفید را به وفور روی شن های ساحل ببینید
(17 الی 21 تیرماه 1395)
خراسان گنجینه فرهنگ و ادب ایران، گنجینه ایی که برداشت از آن به کاستی اش نمی انجامد، و با هر برداشتی به غنا و تلالو این گوهر تابناک افزوده می شود و آگاهی از تاریخ آن هر ایرانی را به وجد می آورد و شادی و سرور از داشته هایی این چنینی وجود انسان را آکنده می کند. برداشتن لایه های غبار پوشیده بر این گنجِ فرهنگیِ بی پایان، باعث زنده شدن ایران و آشکار شدن بزرگی و عظمت مردمانی می شود که پایمردی آنان مثال زدنی است، مردمی که اسیر ظلم زمانه نشدن شان حیرت انگیز است؛ مردمی از داشته های دنیا، یک لا قبا که زره و کلاه خود آهنین و هیکل قدرتمند و عضلانی و شدت ظلمِ ظالمینِ و جورِ جابرینِ حاکم بر آنان، آنها را از قیام علیه این غارت گران باز نداشت و فرهنگی تابناک را در تاریخ ظلم ستیزی این مرز و بوم رقم زدند و افتخاری تاریخی را در روند فرهنگی این ملت سرودند که باید پاسش داشت، و ارجش نهاد.
چیزی که انگار اکنون از صدر ماموریت مسولین فرهنگی این کشور به کناری رفته و در آثار تولیدی صاحبان بودجه های کلان فرهنگی این عصر دیگر حکایتی از این فرهنگ افتخار آمیز در فرآورده های تولیدی اشان دیده نمی شود و اگر هم دیده شود، تناسبی با واقعیت، اهمیت و عظمت آن ندارد؛ و کورسوهای حرکات جزیره ایی، یک تنه و انفرادی سردمداران فرهنگ این مرز و بوم نیز در کشاکش رقابت های مذهبی و سیاسی داخلی به سیاهی می رود؛ به عنوان مثال در مهد فرهنگ ایران یعنی نیشابور شخصی همچون شهرام ناظری که او را می توان از ژنرال های فرهنگی این کشور نامید، حتی نمی تواند نوای اشعار شعرای ایرانی، به همراه نوای موسیقی ناشی از آلات موسیقی ایرانی را طنین انداز کند و کنسرت موسیقی او به نام اسلام، شهدا و خانواده شهدا لغو می شود[1] و لابد او نیز باید برنامه های موسیقی سنتی - ایرانی خود را همچون خوانندگان لس آنجلسی! در ترکیه و دبی برای ایرانیان اجرا کند؟!! که این جای تاسف بسیار عمیق دارد.
بعد از ساخت سریال ارزشمند تلویزیونی"سربداران" که غباری از تاریخ حوادث گذشته بر این خطه فرهنگی برداشت، دیگر کمتر اثری از این دست در پهنه تولید فرهنگی و هنری ما خودنمایی کرد، به قول مرحوم پدر "دیگر آن شیری بود که به ننه اش مرد[2]" و در حالی که ایران بزرگ که به وسعت چندین کشور است، اکنون به گربه نشسته ایی بر نقشه کنونی ایران کاهش یافته و اگرچه این باقی مانده بخش مهمی از این سرزمین را پوشش می دهد، اما بخش مهم تری از آن هم جدا افتاده، و بدتر از آن این که در همین ایران باقی مانده هم، فرهنگ ایرانی ما غریب و بی یاور مانده است.
گذشته از دست اندرکاران فرهنگ و هنر این کشور که شرح داستان غمبار آنان رفت که نمی توانند و یا نمی خواهند به وظیفه خود در قبال سرزمین، تاریخ و اجدادشان عمل کنند، امروز ما مردم عادی نیز از نقش خود در این خصوص به دور افتاده ایم و حتی سفرهای چندین میلیونی سالیانه امان در این پهنه فرهنگی نیز، آن رهاورد مورد انتظاری که باید و شاید را برای مان به ارمغان نمی آورد. سفرهای مان به جای این که به مقصد هرات، سمرقند، بخارا، مرو، بدخشان، خُتن، فرغانه، قندهار، پیشاور، مزار شریف، بلخ، بادکوبه، نخجوان، باکو، تفلیس، لنکران و... باشد، دبی، انتالیا، پوکت، بالی، مالزی، اروپا و امریکا و... را هدف گرفته است و علاوه بر میلیون ها ایرانی که به این مقاصد مسافرتی می روند و نمی دانم چه چیز خود را در آنجا جستجو می کنند، مسافرین داخل هم که سالانه و میلیونی سفر دارند هم فارغ از اهداف اصلی سفر در غفلت از فرهنگ و تاریخ خود سیر می کنند.
اکنون این جاده ها هستند که مسیر حرکت و توقف ما مردم را نیز در سفرهای داخلی تعیین می کنند، دیگر همچون گذشته نیست که مسافر در سفرها با مردم و سرزمین های واقع در مسیر حرکتش گره می خورد و سفرنامه ها مملو از برخوردهای فرهنگی و حکمت آمیز بین مسافر و اهالی مسیر بود؛ امروز اتومبیل ها، قطار ها، هواپیماها ما را از مسیرها و مردمش دور کرده اند و این وسایل سفرند که ما را در مسیر جاده هایی از پیش تعیین شده با سرعتی شگفت آور به حرکت در می آورند و از زمین و زمینیان مسیر مسافرت کنده و ناگاه در مقصد فرودمان می آورند تا جایی غیر از آنچه در مسیر جاده هست (آن هم سرسری و از روی تعجیل)، ندیده به مقصد برسیم و حتی می توان مدعی شد که چیزی از مسیر و حاشیه اش نمی بینیم و درک نمی کنیم، اما کافی است جاده تو را اسیر خود نکند و گاهی هم از این مسیر اجبار و روتین فاصله بگیری تا بدانی از کجا، از کنار چه ملتی، چه تاریخی و چه سرزمینی گذر می کنی، و آنان با تو چه نسبتی دارند.
سال ها بود که در مسیر رسیدن به مشهد و سرزمین شگفت آور و معجزه ساز توس، تنها به مقصد و زیارت امام رضا (ع) می اندیشیدم و از کنار روستای فرومد[3] می گذشتم، منطقه ایی که یادآور خاطرات زیادی از تاریخ گذشته امان است، خاطره قیام سربداران، خاطره هجوم مغولان، خاطره تجاوز و ظلم آنان، خاطره خون ریزی و غارت این قوم وحشی در خاک ما، و در انتها خاطره قیام مردم این منطقه علیه ظلم حاکمان بدکاره ایی که مردم این سرزمین را به هیچ انگاشتند و ظلم و غارت خود و عساکرشان را به اوج رساندند. در اینجا می توان ردپای قیام مردمی را دید که به ساز و برگ و هیمنه و توحش متجاوزین و همکاران داخلی اشان مقهور نشدند، اینجا می توان مسیر عبور کسانی از ما مردم را دید که بر وضع اسفبار خود آگاهی یافتند و ریشه یابی کردند و بر ریشه آن شوریدند و به موفقیت هم رسیدند، همراهی مردم عادی، عرفا، شعرا و دانشمندان در این مسیر الگویی است یادگرفتنی و تجربه ایی است آموزنده.
درمسیر سفر به شرقِ فرهنگیِ خود از غرب به شرق که حرکت کنید، کافیست کمتر از بیست کیلومتر از بزرگراه شاهرود – سبزوار جدا شوید و به روستای فرومد درآیید، روستایی تاریخی در مسیر جاده ابریشم که حامل مخزن عظیمی از خاطرات اجدادمان است، مسجد جامع این روستا یک اثر مهم معماری منحصر به فرد بجای مانده از گذشته های افتخار آمیز آن به زمان حاکمیت خوارزمشاهیان می رسد.[4]

آرامگاه شاعر و مبارز سربدار جناب ابن یمین فرومدی
و مزار بی زایر شاعر ایرانی جناب ابن یمین فرومدی[5] چون نگینی در این روستا می درخشد او که در قیام سربداران نقش مهمی داشت و دیوان شعرش را در نبرد سرنوشت ساز هرات (که شرح غمبار این شکست را باید در تاریخ خواند) از دست داد و در آخر نیز از معرکه این جنگ به طرز معجزه آسایی جان سالم به در برد و بمحل سکونت خود روستای فرومد بازگشت و ماوا گرفت و ماندگار شد تا امروز ما را به آن شرایط دلالت دهد، این شعر ابن یمین را حتما باید شنیده باشید که : " آن کس که بداند و بداند که بداند/ اسب خرد از گنبد گردون بجهاند! "[6] اما او در نهایت بی توجهی ما در حاشیه این مسیر حرکت میلیونی ما ایرانیان که راهی مشهد هستیم، بی زایر در این نقطه خفته است، و فراموشکاری ما مردم را بی صدا فریاد می زند و ما را به هوشیاری و عدم فراموشی تاریخ خود فرا می خواند.

آرامگاه حسن جوری از مشایغ و رهبران قیام سربداران - مختصر اما با معنویت
در کنار این شاعر حکیم، رهبر قیام سربداران جناب شیخ حسن جوری[7] که خود در سِلک عرفای تاثیر گذار و حاضر در صحنه عصر خود بود و در سیاست و وضعیت منطقه و مردم خود شریک شد، اما البته نه حتی شریک در ظلم حُکام سربدار بلکه در مقابل خطای دوستان خود نیز ایستاد و رهبری قیامی را به عهد گرفت که بعد از راهبرش جناب شیخ خلیفه مازندرانی[8] بی سکاندار شده بود. حدود بیست سال پیش وقتی در کنار قبر این بزرگمرد بی مدعا و فارغ از دنیا و ثروت آن عمر خود را در خدمت به ایزد بزرگ و خلق خدا صرف کرد، حاضر شدم، آرامگاهش همچون خانه باغی گلی و واگذاشته شده بود که موش ها کف این سایبان بناشده بر قبرش را سوراخ سوراخ کرده بودند و کف این مکان را تل های خاکی از آثار این جوندگان پوشانده بود و حتی سریال سربداران هم باعث نشده بود که فکری به حال آنجا شود و موش ها آنجا را به ویرانه ایی بدل کرده بودند، ولی اکنون کلبه ایی ساده و اما آبرومند بر قبرش قرار دارد و همین کافی است که مراجعین مرقدش در آن صحرا برای وقوف چند لحظه ایی بر مزار این عارف سالک سایبانی بر سر داشته باشند.
اکنون مزار بی تکلفش از نقش مهم و تاثیر گذار او در قیام سربداران حکایت می کند که اختلاف نظر او با امیر و سیاست پیشه سربداران زمان یعنی خواجه وجیهالدین مسعود سربداری[9] به کشته شدنش به اشاره همین حاکم همسنگر سربدار او منجر شد، و ناگفته نماند که به گواهی تاریخ همین حذفِ نابجا و نابکارانه منتقدی همچون شیخ حسن جوری توسط سیاست پیشگان تکیه زده بر حاصل دست سربداران هم به نابودی این نهضت حتی توطئه گر این صحنه در مقابل بازماندگان مغول و دست نشاندگان آن یعنی حاکم هرات انجامید و حاکم دست نشانده مغول بعد از غلبه بر سربداران چنان خونی از آنان ریخت که حکایت قیام توابین به رهبری مختار ابو عبید ثقفی و خیانت یارانش به مختار در آخرین لحظات و شکست مختار و سرانجام کشتار تسلیم شدگان از یاران مختار توسط مصعب ابن زبیر[10] را در جریان فتح کوفه، برایم تداعی کرد.
این عاقبت هم داستان غریبی است، و گویای حکایت ما که در هنگامه قیام و مبارزه، همه زیر یک چتریم، و بعد از نبردی سخت و کسب پیروزیی گرانبها، خرابکاری ها، زیاده طلبی ها، انحصارها، مصادره نتایج به نفع خود و... شروع می شود، از جمله حکایت غمبار حذف که حتی به رهبران نهضت هم سرایت می کند و همین حذف ها باعث نابودی همه ما شده است، اگر یاران مختار او را ترک نمی کردند شاید اسیر شمشیر حاکم زبیری نمی شدند و او اینچنین در یک روز هزاران تن از تسلیم شدگان را سر نمی زد؛ و اگر حاکم و سربازان سربداری به حذف شیخ حسن جوری اقدام نمی کردند شاید به شکست در مقابل حاکم هرات گرفتار نمی شدند و او نیز این چنین هزاران سرباز سربدار را در یک روز گردن نمی زد؛ و انگار این حکایت تکراری تاریخ تشیع شده است و پایانی بر آن متصور نیست.
[1] - http://www.tabnak.ir/fa/news/592963/
[2] - این ضرب المثل حکایت دوری از گنجی دارد که دیگر دست نایافتنی است، به سان شیر با مزه و مقویست در پستان مادری که برای فرزندش کیمیاست اما با درگذشت مادر شیر و چشمه جوشان آن هم از بین می رود و با مادر به زیر خاک دفن می شود و فرزند محروم از آن می شود.
[3] - https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%AF روستایی درمسیر جاده شاهرود – سبزوار
[4] - http://fa.journals.sid.ir/ViewPaper.aspx?id=164520
[5] - http://parsi.wiki/dehkhodaworddetail-071fa5cb50bd4231960c3b7935e4a6ba-fa.html
[6] - آن کس که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهاند! آن کس که بداند و نداند که بداند بيدار کنیدش که بسی خفته نماند! آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خويش به منزل برساند! آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند!
[7] - https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C شیخ حسن جوری
[8] - http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13921104000021 شیخ خلیفه بنیانگذار سربداران
[9]سربداران
[10] - همان گونه که مصعب ابن زبیر شش هزار نفر از یاران مختار را بعد از شکست و کشته شدن مختار گردن زد، حاکم هرات نیز چهارهزار سربدار را که بعد از شکست وجیه الدین مسعود تسلیم شده بودند را گردن زد و سیلی از خون آنان بر پا کرد. http://www.military.ir/forums/topic/15427/
دیشب در عالم خواب، آنگاه که به قصد تدارک منزلی، از ورانداز خانه های کوچک و اما زیبای قدیمی به حراج گذاشته شده در زادگاهم می آمدم، پدر (ره) مهربانانه تنهایم یافت و بی هیچ شماتت، طعنه و یا گلایه ایی خبر داد که تشیع مادر مرحومت هم به خیر گذشت، شب آدینه بود و جَمعِ خلایق، جمع، آبرومندانه به خاکش سپردیم، و هم اکنون از مزارش بر می گردیم، بی آنکه به رویم آورد که تو کجا بودی و غیبت تو از بهر چه بود؟! و واقعا هم نمی دانستم و بی خبرانه به امور خود مشغول، و لابد بر آدم غافل و بی خبر هم حرجی نیست. در آن لحظه دریافت آن خبر نمی دانستم باید بر این رفتن و ندیدن آخرین مادرم بِگریم و یا عذر تقصیر ردیف کرده و به توجیه عدم حضورم نزد پدر بپردازم، در این خیال بودم که بانک سحرخیزان بیدارم کرد که برخیز و توشه ایی برای روز دارز در پیش برگیر.
خدایا در این پنج شنبه نیمه ماه روزه داری، که بندگانت از سر بندگی، سر بر آستان تو ساییده و روز را به تشنگی و گرسنگی از برای اطاعت تو مشغولند، قسمت می دهم که اموات و گذشتگان ما را در نعمت خود شامل گردانی و ما را مشمول دعای خیرشان کنی.

استعانت از خداوندگار بزرگ و با اهدا درود بی پایان به روان پاک انبیاء، اولیا و صالحان و مصلحین و همه آزادمردان جهان، وب سایت خود را در این ماه مبارک رمضان و هنگامه بندگی خاصان درگاه حضرت باری تعالی آغاز می کنم. آنچه باید در نظر داشت این که دنیا همواره در حال چرخش است و ما نیز پله به پله مراحل زندگی خود را طی می کنیم و خواهیم کرد تا به سر انجام خود نزدیک و نزدیک تر شویم، و در آخر نیز در لحظه موعود بانک رفتن سر دهیم، و همه چیز این دنیایی خود را واگذاریم و ترک دیاری کنیم، که میهمان چند روزه آنیم؛ در این بین نیز منزلگاه های مختلفی را تجربه کرده و می کنیم و جدا شدن هایی را شاهد بوده و خواهیم بود که تداعی گر و تمرین جدایی اصلی خواهد بود و همواره یاد آور ترک و جدایی بزرگ (مرگ).
وبلاگ "یادداشت های بی مخاطب" (http://mostafa111.blogfa.com) برایم سال ها مامنی بود تا بتوانم با خود، ایزد بزرگ، دوستان و... سخنانی را بلند و کوتاه طرح نمایم؛ شاید وقتی که به همراه استاد و دوست فرهیخته ام جناب آقای دکتر سید عبدالحمید ضیایی در روز جمعه ایی به تاریخ نوزدهم مهر ۱۳۸۷ در خانه فرهنگ ج.ا.ایران در دهلی نو (هندوستان) به تدارک ایجاد وبلاگی برای خود مشغول بودیم، هرگز نمی دانستم که این وبلاگ را نه سال بعد در تهران ترک خواهم کرد و به نظاره پایانش خواهم نشست؛ و دیگری از راه خواهد رسید و مرا به داشتن وبسایتی ترغیب و متقاعد خواهد کرد، که به منزل جدیدی برای طرح افکار و یادداشت هایم تبدیل خواهد شد.
امیدوارم همانگونه که این وبلاگ تاکنون به محل و منشا نوشته ها و یادداشت هایم تبدیل شده بود، این وب سایت نیز برای سال ها محل امنی برای حضور اندیشه هایم بوده و به داغ هجران او دیگر مبتلا نشوم و عمر با همین وبسایت (http://mostafa111.ir) به پایان برسد. خدایا این وبسایت را نیز برایم به محیطی میمون و مبارک تبدیل کن تا منشا اثری برای خود و دیگران باشد. آمین رب العالمین
نگارش مطلب "دیداری که "دیدار شونده" دین و انسانیت را از یاد ما برد" بازتابی از سوی دوستی ارجمند داشت که ذیلا بدان اشاره می گردد:
Sehri, [19.05.16 18:44]
شما کار فائزه را قبول دارید
Seyed Mostafa Mostafavi, [19.05.16 22:07]
جناب استاد عزیز، اگرچه رنجش شما را نمی خواهم؛ ولی متن من نشان می دهد که می خواهم بگویم او مظلوم واقع شده و جریانی در این کشور برای جریان سازی مورد نیاز حاضر است از یک کاه، کوهی بسازد و آتش بزند تا حریف را کور کند، اگر چه تنها جرمش متناسب شماتتی بیش نیست.
Sehri, [20.05.16 03:17]
سلام امیدوارم شما و فائزه و سایر مظلومین بهائی با باب و بهاءالله و افندی محشور شوید البته مطمئنم با خوشروئی دعایم را آمین میگوئید و اصلاً ترش نمکنید خداوند دفاع شما از مظلومیت ها را قبول فرماید و آیت الله هاشمی را هدایت کند که دخترش را تقبیح و استغفرالله بهائیت را ساخته انگلیس و آمریکا و اسرائیل دانست حیف که دین حقوق سگ و خوک را برسمیت میشناسد ولی بهائیت را نه و آخ از جفای به خانمهای مظلوم هم بند که همگی به ظلم و ستم زندانی رژیم شدند و.....
Sehri, [20.05.16 03:19]
✍ کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ* *فيلسوف است**
**کسی که راست و دروغ برای او يکی است،**چاپلوس است**
**کسی که پول مي گيرد تا دروغ بگويد،* *دلال است**
**کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد،* *گدا است**
**کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد،**قاضی است**
**کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد،**وکيل است**
* *کسی که جز راست چيزی نمی گويد،* *بچه است**
**کسی که به خودش هم دروغ می گويد،* *متکبر است**
**کسی که دروغ خودش را باور می کند،* *ابله است**
**کسی که سخنان دروغ شيرينست،**شاعر است**
* *کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد،* *همسر است**
* *کسی که اصلا دروغ نمی گويد،* *مرده است**
* *کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد،**بازاری است**
* *کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد،**پر حرف است**
* *کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند،**سياستمدار است **
* *کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند،* *ديوانه است*
Seyed Mostafa Mostafavi, [20.05.16 16:03]
[In reply to Sehri]
سلام بر استاد خودم، من همیشه آرزو دارم در بهشت و یا جهنم همنشین کسانی نباشم که حق الناسِ انسان های کثیری گردن شان سنگینی می کند، برخی ممکن است بین خود و خدای خود بدهی ایی داشته باشند، ولی انتظار آمرزش آن برایم بسیار روشن و اتفاق افتادنی است، ولی کسانی هستند که گردنشان زیر بار حقوق انسان ها له خواهد شد، برایم مهم این است که داخل این جماعت محشور نشویم، من یاد گرفته ام و ذهنم همیشه درگیر این مطلب باشد، البته همانطور که شما هم به نتیجه درست رسیده اید همیشه آرزوی همنشینی آن دنیایی با کسانی را دارم که مظلومند و هرگز بهشت را به همنشینی با ظالمین (آن هم در حجم زیاد ظلم) نمی خواهم، باید به این جمله شما هم آمینی محکم بگویم که خداوند اعمال قلیل ما را که، یا بضاعتی برای بیشترش نداریم و شرمنده کمبودهایش هستیم، را قبول کند. اگر خدا قدم کوچکی را از ما بپذیرد فریاد شادی ام به آسمان خواهد رسید، اگر عملی باعث گوشه نگاهی از سر قبولی خدا به انسان شود، آن دقیقه را با کل عمرم عوض نخواهم کرد.
Seyed Mostafa Mostafavi, [20.05.16 16:14]
این که فرمودید خداوند آیت الله هاشمی را هدایت کند، و البته برای رقبای سیاسی ایشان هیچ نخواستید، جای تامل دارد. عزیز برادر من! رقبای سیاسی آقای هاشمی که دین و ایمان و انسانیت و ... را به فراموشی سپرده اند و این استوانه انقلاب، جنگ، سازندگی را به همراه خانواده اش گوشه رینگ انداخته و انتقام کمک او به امام و انقلاب و جنگ و سازندگی را می خواهند یکجا از او و خانواده اش در این پایان عمر بگیرند و مفتضح و بی آبرو به دیار باقی رهسپارش کنند و... را رها کرده اید، تقوا و ایمان و انسانیت به فراموشی رفته است و از هر دستاویزی برای به زیرکشیدن این مرد بزرگ سیاست و عمل (با همه کاستی هایی که دارد و داشته که او انسانی بیش نیست و ادعای قدیسی هم ندارد) فروگذار نیستند، اما در همین عرصه جناب آقای مصباح یزدی که حاصل مکتب سیاسی او احمدی نژادی بود که چوب حراج بر امنیت و حاکمیت ملی این کشور زد و حاصل خرابی او را سال ها کشور نمی تواند جبران کند و... در حاشیه امن قرار دارد؛ مصباحی که در انقلاب جزو قاعدین بود و درجنگ جزو ساکتین در سازندگی کشور جزو غائبین و امروز در صحنه فتنه و انشقاق و اختلاف بسیار فعال و همیشه در صحنه.
Seyed Mostafa Mostafavi, [20.05.16 16:19]
استاد عزیز! در مورد پیرو ادیان بودن هم من هرگز واقعیتی از زندگی را فراموش نمی کنم، که امروز شیعه اثنی عشری بودن من و یا یهودی بودن او، و مسیحی بودن آنها و یا بهایی بودن ما، هیچ ارتباطی به تحقیق و تفحص و انتخاب نداشته بلکه اکثرا (شما را عرض نمی کنم که استاد من هستید) وارث دین پدرانمان هستیم و وقتی تازه به هوش هم که می آییم با افتخار خود را در دین بهی می دانیم؟!! حال آن که برخی از ما اگر در خانواده ایی مسیحی بدنیا آمده بودیم امروز در حزب داشناک قاتل دیگران بودیم و اگر در خانواده ایی یهودی به دنیا آمده بودیم امروز یک صهیونیست مومن و فداکار برای ارض موعود بودیم و اگر در خانواده ایی هندو به دنیا آمده بودیم شاید امروز برای دفاع از فرهنگ و دین هندو بسیاری از اقلیت های دینی از جمله مسلمانان در تحت ظلم ما بودند تا به دین تاریخی خود (هندو) برگردند و...
پس استاد عزیز به نظر این حقیر و شاگرد کوچک شما چندان افتخاری ندارد که در این دین هستیم و... که این مقتضای تولد و ایجاد ماست (شما را عرض نمی کنم، شاگردانی مثل خود را می گویم). این که "ادیانی ساخته و پرداخته این و آنند" مگر این یک کشف بزرگی است که امروز ما کنیم، و پیروان مسلکی را مورد حمله قرار دهیم. کافی است همین من و شما اعتقاد به نبوت محمدی (ص) را از دست بدهیم بلافاصله بعد از آن اسلام را دینی ساخته و پرداخته (نعوذ بالله) یک فردی از اعراب اعلام خواهیم کرد که برای توسعه قدرت و نفوذ اعراب فعال است، و توسعه طلبی این دین را باعث جدایی دیگران از ادیان آبا و اجدادی شان اعلام می کردیم و آن را خنجری در دل فرهنگ خود برای مقهور کردن فرهنگ خودی و توسعه طلبی فرهنگ عربی می خواندیم و حکم منطقی برای جلوی گیری از این هجوم فرهنگی را صادر می کردیم و... به راستی برای این سقوط چقدر فاصله است و برای حکم دادن چقدر نزدیک تر.
جناب استاد من! که همچون شاگردی در مقابل شما حاضرم زانوی شاگردی بزنم، درست است که ادیانی ساخته و پرداخته سیاستی و... هستند ولی پیروان آنان همچون من و شما که در رودخانه اسلام متولد شده ایم و در مسیر تند شنا هم می کنیم، گناه زیادی برای آن جرم نداریم و نخواهیم داشت زیرا پیروان ادیان بخت برگشته هایی هستند که متناسب با تولد خود در خانواده های مختلف، امروز پیرو ادیانی متفاوتند و دیگر هیچ. اینجاست که بایدگفت اینان مورد ظلم مضاعفند اولا برای تولد در خانواده ایی آنچنانی و دوم کشیدن بار گناه کسانی که بنیانگذار غلط بودند و البته منظور خانم فائزه هاشمی هم حتما از ظلم رفتن به این افراد همین است وگرنه او هم همچون من و شما مسلمان است و معتقد و در خانواده شیعه شاخص
Seyed Mostafa Mostafavi, [20.05.16 16:45]
استاد عزیز من! که تازه شما را یافته ام و هرگز نمی خواهم شما را از دست بدهم، آن هم به خاطر بازی سیاسی سیاست بازانی که در بازی خود هیچ ملاک و معیاری و ارزشی جز زدن رقیب ندارند، امیدوارم قلب مبارک شما که به پشتوانه باطری کار می کند را آزرده روده درازی های خود نکرده باشم و اگر خلاف و انحرافی می بینید آن را به بزرگی خود عفو کنید و حساب قیامت را هم به خداوند واگذارید که ایمان دارم و معتقدم هرگز او به خاطر انحراف از سر نافهمی ما را تنبیه نخواهد کرد و بلکه از سکوت از سر مصلحت سنجی را حتما عقوبت خواهد کرد.
Sehri, [20.05.16 22:49]
آسمون و ریسمون بافته اید« اگر برای یک خطا هزار دلیل بیاورید میشود هزار و یک خطا» امام باقر فرمودند هرحرفی را گوش میکنید اگر از طرف خدا نباشد حرف ابلیس است / از قلب و روحتان بیشتر مواظبت کنید /اسارت در جناح لوچی و سپس کوری در پی خواهد داشت
Seyed Mostafa Mostafavi, [21.05.16 07:58]
[In reply to Sehri]
سلام بر استاد عزیز! صبح گرامی تان به خیر و خوشی باد، ایام شادی به کام، اما در این جنگ بی پرده برای کسب حداکثر قدرت و حذف و نابودی حداکثری رقبا، اگر شما سخنی از طرف خدا یافتید مارا هم خبر کنید، انسان اگر حرف خداوند را یافت فطرتا حرف ابلیس را نخواهد گرفت و سراغ حرف حق را خواهد رفت. البته طبق قاعده "یک خطا هزار دلیل..." کلا باید درب هر چه سخن، توضیح و تبیین و... را بست؟! که اگر نبست می شود "آسمون و ریسمون" یعنی دفاع از نظر حقی که بدان رسیدی تعطیل؟! در خصوص قاعده "عدم اسارت در جناح" هم با شما کاملا موافقم و معتقدم باید از "خود حق مطلق بینی "خارج شد و دیگران را همانطور که هستند دید و پذیرفت و آن را مطابق شیوه علوی (ع) می دانم آنگاه که ایشان از حقوق اقلیت ها در حاکمیت اسلامی دفاع می کرد و از در آوردن خلخال از پای زن یهودی به ظلم، درخواست مرگ حاکم اسلامی و مسولین موثر را می کرد و یا از حقوق آن مسیحی می گفت که عمری در جامعه مسلمین کار کرده و اکنون پیر و فرتوت و بی پناه توسط جامعه اسلامی رها شده بود و یا در آن نامه منشور حقوق بشری اش به مالک اشتر از حقوق آنانی می گفت که "در دین ومرام با تو نیستند" و... آری استاد ایشان از حصار جناح و "خود حق مطلق بینی" خارج شده بود و دیگران را هم می دید چرا که در ذیل او زندگی می کردند و جنگ دائمی را با دگر اندیشان زمان خود تدارک ندیده بود و تنها به یوم شمشیر (آن هم اگر آنان می کشیدند و آغاز گر می شدند) بود که به مبارزه با دگر اندیشان بر می خواست. او یک نمونه خروج از تعصب جناحی و مذهبی بود چرا که دیگران و حقوق شان را می دید و رعایت می کرد. باز هم جسارت این شاگرد را عفو فرمایید. شاد زی مهر افزون.
دیدار خانم فائزه هاشمی رفسنجانی با همبند "بهایی" زمان زندان خود (خانم فریبا کمال آبادی) موجی آفرید که از حد و اندازه مورد انتظار خارج بود، و کسانی بدان واکنش نشان دادند که قاعدتا انتظار بیشتری از آنان می رود و لابد نباید خود را خرج چنین موضوعات پیش پا افتاده ایی می کردند و اگر دیدار همنشینان شش ماهه زندان، ارکان ما را بلرزاند، باید بر این ارکان لرزان فاتحه ایی خواند و رهایش کرد تا فرو بریزند و بعد از آن بنایی محکمتر ساخت که اینچنین سست و بی اساس نباشد.
واقعا اگر دو هم بند زندانی سابق که "شش ماه با هم زندگی 1" کرده اند، دیداری دوباره داشتند، باید این چنین رگ ها غیرت مان بر گردن ها بلند شود؟! و حتی مراجع تقلید و... هم بر آشوبند و فغان ما به آسمان بلند؟!! اگر چنین غیرتی هست چرا آن موقع که فرزندان مان را برای شش ماه با آنان همبند و همنشین می کردیم، رگی نبود از خود تکانی دهد و بگوید "فاین تذهبون"؟! لابد این خانم هاشمی برای ما اهمیت دارند که این چنین رفتارش ما را آزار می دهد و اگر مهم بود آیا او لایق همنشینی با چنین افرادی بود که مجبورش کنیم دامان خانواده خود رها کند و همنشین آنان شود؟!! اگر این هموطنان بهایی این قدر خطرناکند چرا باید ارزشمندترین فرزندان خود را که این چنین برای شان اهمیت قایلیم را برای شش ماه دمخور و همنشین آنان کنیم. پس اگر گریه ایی و فغانی لازم است باید بر عملکرد خود داشت که او را در مسیر خطری چنین بزرگ نهاده ایم و آنانی پاسخگوی این نتیجه باشند که باعث و بانی این امر شدند.
بگذار از جهت دیگری آن را نقد کنیم، اگر این دوستان در زمان پیامبر اکرم (ص) زندگی می کردند و خالد بن ولید و یا ابوسفیان و... را که دست های شان تا آرنج به خون شهدای بدر، احد، احزاب و... آلوده بود، را می دیدند که به دیدار یگانه اخلاق و انسانیت (ص) آمدند و او آنها را با آن همه جنایات و پلیدی ها به حضور پذیرفته و پاک و مسلمان شان اعلام می کند، با محمد (ص) چه می کردند؟!!
پیامبر رحمت (ص) بعنوان الگوی اسلام رحمانی، برعکس ما که با دشمنان و یا رقبای خود این می کنیم، انگار به کسانی که عناد با اسلام داشتند توجه ویژه ایی داشت (از غنایم به امثال ابوسفیان ها بیشتر می داد)، به دشمنانی که در حق او بیشترین دشمنی را می کردند توجه بیشتری نشان می داد و لذا وقتی دید که از آن دشمنش (که هر روز با پاشیدن خاکروبه و محتویات شِکَنبِه حیوانات بر سرش) و سخت ترین مزاحمت ها، دیگر خبری نیست، به سراغش رفت و حالش را پرسید و... البته پیامبر اسلام رحمانی (ص) را نباید متهم کرد که سرش برای این مزاحمت ها درد می کرد و از روی تفنن به دیدار این دشمن خود می رود، بلکه این خوی مسلمانی و انسانی محمد (ص) بود که بدین امر، رهنمونش می کرد.
سوالی دیگری که مطرح است این که آیا واقعا مسلمانان و پیامبرشان (ص) بعد از اعلام مسلمانی و رسالت خود، از دیگران دور شدند و آنان را نجس اعلام و از همنشینی با آنان خود داری کردند؟ تاریخ چنین چیزی را ثبت نکرده و نشان می دهد که آنان با کفار هم ارتباط داشتند و هم نشست و برخواست می کردند، و در همین گفت و شنودها و ارتباطات بود که دیگران با حقیقت اسلام آشنا کردند و در تحت تاثیر خٌلقٌ خٌوشِ محمدی (ص) و منطق و مدارای اسلامی بدین دین گرویدند، و می توان گفت اگر از کفار کناره می گرفتند امروز شاید گسترشی برای اسلام هرگز متصور نبود؟!!
بزرگان و بنیانگذاران همین انقلاب که البته باید الگوی ادامه دهندگان آن باشند، هم با کسانی در زندان همنشین و همسخن بودند که بعدها اسلحه به دست گرفته و به کشتار و مخالفت با آنان مشغول شدند، اقتضای مبارزه هماهنگ، آنان را مجبور کرد تن به همسنگری با آنان در سنگری دادند که نتیجه اش سال ها مبارزه ی دوشادوش بود، زندگی آیت الله طالقانی (ره)، آیت الله منتظری (ره) و... به عنوان بیشترین زندانی کشیده های دوران استبداد، مملو از رفاقت و همنشینی های این چنینی است، لذا امروز ایران و ایرانی دشمن مشترکی دارد (وهابیت خونخوار و متعصب) که می طلبد به جای غربال کردن ایرانیان، ایرانیان را به صرف ایرانی بودن در زیر یک چتر گرد آورد و باز همسنگر سنگری مشترک برای مقابله با دشمنی مشترک شد.
اثر طبیعی همنشینی، خصوصا همبند شدن در یک فضای محدود زندان، ایجاد علاقه و دلبستگی به همبند است، خصوصا اگر از جماعت خانم ها و طبیعتا واجد خصوصیات انسانی بیشتری هم باشی؛ حال چرا باید به خانمی با آن همه احساس و ظرافت خدادادی خرده گرفت که چرا با همبند زندان خود که از قضا اشتراکات زیادی از جمله درد مشترک (محکوم به زندان شدن) و... هم دارند، احساسی انسانی پیدا کرده، کاری که به صورت طبیعی در وجود خانم هاشمی صورت گرفت و بدین امر هم اشاره دارد که "من (قبل از زندان) با این ها (جامعه بهایی) آشنایی که نداشتم ... و این هم یکی از ارتباطاتی بود که آنجا ایجاد شده بود..." و لذاست که به درستی ایشان هم بدین امر اشاره داشته که "... حیوان که نیستیم" ، بله انسانیت و خوی انسانی است که با کمترین اشتراکات حتی ائمه (ع) ما را اسیر مهر کسانی می کرد که دشمنان خونی آنان بودند و تلاش آنان برای هدایت دشمنان سرسخت و خونی اشان نشان دهنده این مدعاست، و یا نفرین نکردن آنان از همین قبیل است و...
واقعا خداوند انسان ها را فارغ از این که حتی او را بپرستند و یا کفران کنند و... مورد عنایت خود قرار داده و می دهد و انگار او و آخرین فرستاده اش (ص) در این شیوه به هم نزدیکند، انسان می ماند که ما کجاییم و خدا و رسولش (ص) کجا سیر می کنند.
1- http://persian.euronews.com/2016/05/15/faezeh-hashemi-says-she-has-done-no-wrong
سال 1394 با همه شادی و غم هایش، هر چه بود به پایان رسید، همانگونه که دیگر فرصت های زندگی نیز به همین منوال، در روز و ساعتی مقرر به اتمام رسیدند و یا خواهند رسید؛ و انسان با نگاهی به کارنامه "خودکرده هایش" است که یا فریاد دریغش به هوا بلند می شود و یا این که رضایت دل است که قلبش را آرام می کند.
اما حلول فرخنده سال 1395 می تواند نویدبخش فرصتی دوباره برای درخشیدن باشد، و شاید اهمیت موعد تحویل سال هم در همین است که انسان بتواند با عبرت از گذشته تصمیم به درخشیدن گیرد و در ساعت تحویل سال زشتی ها را به سال کهنه واگذارد و در حالی وارد لحظات و فرصت سال جدید شود که دیگر آن باشد که باید، شاید و شایسته است و به نظر می رسد با همین نگرش است که در نقطه تحویل سال این دعا را خطاب به ایزد مهربان خود زمزمه می کنیم (1):
که ی دگرگون گر دل هـــــا و دیده هـــا
ای گرداننده ی چرخ روزان و شبـــان
ای بهبودبخش روزگار مردمان و زمین
کامم را به بهروزی و بختیاری بگردان
از این فرصت استفاده کرده و پیشاپیش از باری تعالیِ مهرورز خود، سالی مملو از شادکامی، موفقیت، پیروزی، بهروزی و بخت یاری برای همه آرزو می کنم.
1- یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 6:57 شماره پست: 910 توسط سید مصطفی مصطفوی |






