صبح بعد از ورزش صبحگاهی و صبحانه، سری به اسکله جلالی زدم، لنج های ماهیگیری زیادی در این اسکله منتظر رفتن به دریا، یا در حال تعمیر و آماده سازی اند، برخی برای گرفتن سوخت (گازوئیل) مراجعه می کنند، موتور شش سیلندر و قدرتمند ژاپنی یانمار (Yanmar)، به این لنج ها وضعیت قابل اتکایی می دهد تا برای روزها در دریا بدون وقفه برانند، یکی از موتورهای قابل اتکا برای رفتن به دریا، چرا که در صورت خاموش شدن موتور، دیگر به سبک قدیم، لنج ها دارای سیستم بادبان نیستند که با استفاده از نیروی باد، به سوی ساحل برانند، و از این رو، موتور مهمترین عنصر در این گونه شناورهاست،
در این اسکله هر لنج پلاکی دارد مثل شماره شهربانی اتومبیل ها، که بسیاری از لنج ها در این اسکله نام شغاب [1] و یا جلالی در پلاکشان استفاده کرده اند، که ظاهرا این پلاک به اوراق مالکیت آن ها اتصال دارد، این لنج ها وقتی به دریا می روند گاه بین 15 تا یک ماه در دریا می مانند، و به صید ماهی می پردازند، دارای یخچال و بخش سوخت و موتورخانه اند، یکی می گفت مجوز ماهیگیری هر یک از این لنج ها خود میلیاردها تومان قیمت دارد، هر لنج تا ده هزار لیتر گازوئیل ظرفیت دارد، تا بتواند روزها در دریا بمانند.
شب بلیط کشتی مسافربری "آروس مهیار کیش" یا همان "عروس مهیار" را که بین بوشهر و خارک در رفت و آمد است را تهیه، و برای هر نفر با پرداخت 115 هزار تومان، به صورت آنلاین، سفرم را به خارگ قطعی کردم، چرا که میزبان با محبت ما که از رزمندگان دوره جنگ است کار دریافت مجوز ورود مرا به انجام رسانده و امروز می توانم با استفاده از این کشتی خود را به جزیره خارگ برسانم، زمان حرکت این کشتی به سوی خارگ، ساعت 13 تعیین شده است،
ساعت یازده صبح خود را به اسکله والفجر رساندم، چرا که مطمئن نبودم که کشتی از همین اسکله حرکت خواهد کرد، لذا گفتم در اسکله معطل بشوم بهتر است تا این که دیر برم و با مشکل زمان مواجه شوم، ساعت 12 ظهر بود که خانمی با محبت، کیوسک ارایه بلیط را باز کرد و بدون اینکه خود را مشغول چیزهای دیگر کند، در حد روشن کردن رایانه اش ما را پشت پنجره کوچکی که مشتریان را به او می رساند معطل نکرد، به زودی بلیط کاغذی در دستم بود و این در حالی بود که هنوز مجوز ورود [2] به خارک را دریافت نداشته بودم، آن را هم به هر سختی که بود از طریق ارتباطات مزخرف شبکه های اجتماعی مجازی ایران دریافت داشتم، آن هم با کمک گرفتن از راننده تاکسی اسنپ که مرا به اسکله برد، و کسانی که در تهران، بسیج کردم تا تصویر این نامه را از میزبانم در خارگ دریافت، و به دستم برسانند، تا در هنگام ورود به جزیره خارگ ویزا! داشته باشم و دچار مشکل نشوم،
با بروز اعتراضات گسترده سراسری که بعد از مرگ دلخراش خانم "مهسا (ژینا) امینی" به دست نیروهای "گشت ارشاد" شدیدا بالا گرفت، هر آنچه که در "طرح صیانت" مجلس سردار قالیباف بر سر مردم در رابطه با ارتباطات اینترنتی قرار بود بیاورند، آمد و از این نظر، اعتراضات، برای دولت قاضی القضات رئیسی، مجلس سردار قالیباف و...، نعمت بزرگی بود، چراکه بدون هیچ دغدغه ایی "طرح صیانت" مجلس را که در واقع طرح محدودیت ارتباطات اینترنتی و شبکه های اجتماعی بود، اجرایی کردند، و بلایی به سر ارتباطات مردم آمد که آنانرا به عصر ارتباطات قبل باز گرداند، حتی شاید عمیق تر از آنچه مجلس نشینان و سران سه قوه انتظار اجرایش را داشتند، تا در این مرحله بتوانند، انجام دهند، در چنین شرایطی است که برای ارسال و دریافت تصویر یک نامه کوچک، که همان مجوز ورود به خارگ از سوی میزبان خود خارک، در بوشهر بود، چنان دلهره و اضطرابی به من وارد شد، که حساب ندارد.
ارتباطات دریایی بین سواحل خلیج فارس، یکی از ظرفیت های بزرگ گردشگری ایران است که متاسفانه نگاه امنیتی به جزایر، بنادر و آب های ایران در خلیج فارس، "مغزهای دیزلی"، عدم برنامه ریزی، تحریم و انزوای بین المللی، خروج سرمایه ها از کشور، عدم سرمایه گذاری و... باعث گردیده است که خطوط مسافربری در خورِ سواحل، جزایر، بنادر متعدد و آب های زیبای دریایی ایران در حاشیه خلیج فارس نداشته باشیم.
در زمان محمد رضا شاه پهلوی دو کشتی مسافربری در خورِ ایران و آب های ایران در خلیج فارس، به نام های "میکل آنژ" و "رافائل" را بابت غرامت ایران از یک طلب مالی از ایتالیا دریافت، و وارد کشور کردند، اما وقوع انقلاب و جنگ این برنامه شیک و بلند پروازانه برای راه اندازی خطوط مدرن دریایی را عقیم، و سپس در زمان جنگ خسارتبار هشت ساله نابود کرد، چرا که سرنوشت کشتی رافائل که از قضا سهم بندر بوشهر شده بود، چنان غم بار است که قلب انسان را دچار درد می کند،
چرا که این کشتی زیبا در روز پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۶۲ در خلال دفاع از خارگ در مقابل بمباران های توسط هواپیماهای دشمن بعثی عراق، صدمه شدید دید، کشتی رافائل کمک زیاد کرد تا مدافعان سکوهای خارگ بتوانند از پایانه نفتی مهم آن دفاع کنند، و نهایتا در یک تصادف دریایی با یک کشتی دیگر ایرانی، کار دشمن توسط ناخدای کشتی ایرانی "ایران سیام" تکمیل شد و کشتی رافائل صدمه بیشتر دید و کارش به آخر رسید، و این چنین خود به دست خود، کار دشمن را تکمیل و رافائل را کاملا غرق کردیم، تا داغ این کشتی زیبای مسافربری و لوکس، به دل بوشهری ها، و مردم ایران بماند، کشتی رافائل با ۲۷۶ متر طول و ۳۱ متر عرض، از کشتی مشهور به تایتانیک هم بزرگتر بود، و لذا آن را "تایتانیک ایران" می نامیدند.
طی چند سال گذشته ایران دوباره برای بازیابی توان مسافربری خود در خلیج فارس، دو کشتی مسافربری دیگر به نام های "گرند گرین" و "سانی" را از روسیه خریداری کرد، که متاسفانه این دو نیز، با بد اقبالی عجیب و غریبی مواجه شدند، و با گسترش ویروس کرونا، "گرند گرین" نیز متوقف شد و از برنامه مسافربری خود خارج شد، و اکنون در وضعیت غمناکی، در آب های ساحلی بوشهر لنگر انداخته، و منتظر است. و با این وضع عملا از چنین کشتی هایی، استفاده نمی شود، و به نوعی می توان گفت در حالت نابودی قرار خواهند گرفت، و این سرمایه هایی است که به هرز می رود؛ وقتی با کشتی کوچک "آروس مهیار کیش" بین بوشهر و خارگ در حرکت بودم، کشتی "گرند گرین" را در میان آب های ساحلی بوشهر، و در سمت چپ خود، متوقف شده دیدم.
از کشتی دیگر که "سانی" نام دارد بی اطلاعم، اما با آمدن ویروس کرونا سفرهای دریایی این کشتی هم انگار تعطیل شده، و این کشتی نیز ظاهرا در دریا لنگر انداخته، و مسافری حمل نمی کند، حال آنکه در یک فرض حداقلی، خط دریایی داخلی کشورمان در خلیج فارس و دریایی عمان، بین آبادان تا چابهار، صدها کیلومتر فاصله دریایی دارد، که این دو کشتی را می توانند، در این مسیر به کار گرفته شده، و حداقل به توریسم داخلی خود سامان دهیم، و به سواحل ایران در حاشیه شمالی خلیج فارس رونق بخشید، اما صد افسوس که انگار این مردم، بیش از آنکه از ناحیه تحریم های بین المللی، در محدودیت قرار گیرند، از سوی مسئولین خود ما، و تصمیماتی که باید بگیرند، و یا نمی گیرند، مورد تحریم و محدودیت قرار دارند و... به عنوان مثال در تنها چیزی که ایران تحریم نیست، اینترنت و ارتباطات است، که مردم ایران توسط مسولین خود این چنین تحریم و محاصره شده اند، که تصویر یک نامه را با مکافات بسیار رد و بدل کرد، و این دو کشتی نیز شاید از این نوع تحریم ها دچار شده اند.
بالاخره کشتی آروس مهیار بعد کمی تاخیر حرکت کرد، برخورد خدمه این کشتی با مسافران خوب بود، به غیر کاپیتان که هیچ محلی به مسافرین نگذاشت، نه خوش آمدی گفت، نه بدرقه ایی، و نه توضیح حین مسافرتی، نه سلام و نه درودی، در حالی که خلبانان در حین پرواز و در انتهای آن مسافران خود را مورد تجلیل و احترام قرار می دهند،
به غیر از کاپیتان، یکی از ملوانان که همکارانش او را "رستم" صدا می کردند، و انگار مقام ارشد تری در بین ملوانان داشت هم با مسافران برخورد مناسبی نداشت، چه موقع ورود که مسافران را با بار، روی اسکله معطل نگه داشت، و هم در موقع انتقال بار به داخل کشتی که برخورد مناسبی با مسافران نداشت.
برای یکصد و چهل مسافر در بخش همکف این کشتی، صندلی وجود دارد، ولی بخش VIP کشتی را ندیدم، و به خودم اجازه ندادم که از آن بازدیدی داشته باشم، چراکه آنقدر برخورد ملوان مذکور که انگار مامور پذیرش مسافر هم در این کشتی بود، بد می نمود، که با خود گفتم اگر بازدیدی از این بخش داشته باشم، ممکن است مورد جسارت احتمالی از سوی او قرار گیرم، لذا عطایش را به دیدارش بخشیدم، و از آن بخش کشتی بازدیدی نداشتم، گرچه خیلی دوست داشتم برای گزارش هم که شده، از آن قسمت بازدیدی داشته باشم.
ایران اگر بخواهد در بخش گردشگری فعال شود باید به نیروهای فعال در این بخش آموزش مردم داری، مشتری مداری، اخلاق، و تکنیک های رویا رویی مناسب با مشتری را یاد بدهد، این در مورد سرمایه گذاران بخش خصوصی نیز صدق می کند، تا نیروهایی را بکارگیری کنند که در تماس مستقیم با مشتریان رعایت حال مسافر را کرده تا شیرینی سفر دریایی را حس کنند، و چنین ملوانانی را انتخاب نکنند، تا مشتریان خود را از دست ندهند، هر چند رانت خواری ها، و انحصارگری ها در کشور باعث شده است، که رانتخواران و انحصارطلبان، و چنین سرمایه گذارانی به مردم مشتری خود بی توجهی کنند، و برایشان مهم نباشد که چه بر سر مسافران خواهد آمد، چرا که مسافر در حالت انحصار و رانت، چاره و گزینه ایی جایگزین، جز آنان نخواهد داشت،
و این همان وضعی است که در اکثر موارد، مردم در کشور با آن مواجهند، و لذا نداشتن گزینه جایگزین، برای مردم نه راه پس، و نه راه پیش، قرار داده، و محکوم به تحمل این وضع می شوند، و در چنین شرایطی است که این تنها خود مردم هستند که قادر به تغییر وضع خود خواهند بود، چرا که دیگر عناصری که باید دست به اصلاح بزنند، در فسادی مسلسل وار با هم، درگیر رانت و انحصارات هستند، و به شکایتی رسیدگی نخواهند کرد؛
اما در حالت نرمال ملونان و ماموران پذیرایی در این گونه کشتی ها را باید از مردم دارترین، صبورترین و با اخلاق ترین، آموزش دیده ترین کادرهای در دسترس خود انتخاب کرد، این را هم بگویم که در این کشتی حتی با یک شکلات هم از مسافرینی که نزدیک به سه ساعت مهیمان کاپیتان و کشتی بودند، پذیرایی نشد، یادم هست سی سال پیش وقتی در یک تور دانشجویی، به یک کشتی مسافربری از این دست، در همین اسکله سر زدیم، اگرچه به علت مواج بودن دریا، یک متر هم ما را در دریا به سفر دریایی نبرد، اما شیرینی شکلاتی که کاپیتان با معرفت آن کشتی، به ما هدیه داد را، هنوز در دهانم حس می کنم، پر بود از مردم داری، تحمل، مهربانی، او حتی اجازه داد، از کابین کاپیتان هم دیدن کنیم، چه رسد به بخش VIP. از آن روزها تا حالا چقدر سقوط کرده ایم؟!
نزدیک به سه ساعت روی آب بودیم، در حالی که با توجه به موقعیت جزیره خارگ نسبت به بوشهر، جهت حرکت کشتی ما، به صورت طبیعی روی آب های دریا، در جهت خاور به باختر خلیج فارس بود، جهت شمالشرقی مایل به جنوب غربی، اما احساسم دچار اشتباهی غیر قابل تصور شده بود، و در کل مسیر حس می کردم، در از جهت شمال باختری، به سوی جنوب خاوری در حرکتیم، که این نشان از گُم کردن ذهنیِ جهت های جغرافیایی در روی دریا بود، وضعی که ملونان در گرفتار شده در دریا، دچار می شوند، و اگر چنانچه نتوانند جهت و موقعیت خود را بفهمند، روی دریا سرگردان خواهند شد.
از روی رنگ آب دریا می توان به میزان عمق آب پی برد، هر چه رنگ آب خاکستری تر باشد، عمق آب کمتر، و هرچه آب ها آبی تر باشد، نشان از عمق بیشتر آب دریا دارد، انگار دو موتور در جناحین عقب کشتی نیروی خود را به گیربکسی منتقل می کنند که پروانه کشتی را می چرخاند، اما سرعت کم، و آب عظیمی که در عقب کشتی جابجا می شود، نشان از سنگینی کشتی ما، نسبت به توان موتورهایش دارد، انگار به سختی به جلو رانده می شود، با این که کشتی مسافربری است، جلو و عقب کشتی مملو از بار و آذوقه است که به خارک منتقل می شوند، و لذا اگرچه کشتی نسبتا خالی از مسافر است، اما انگار بیش از حد سنگین است.
سرعت کشتی را یکی از ملونان حدود 12 مایل دریایی اعلام کرد که با توجه به این که هر مایل دریایی حدود 1850 متر است، یعنی سرعتی حدود 22.2 کیلومتر بر ساعت، که با توجه به حدود 2 ساعت و 45 دقیقه مسافرت دریایی، می شود حدود 54 کیلومتر فاصله بین خارگ و بوشهر، گفته می شود سرعت این کشتی به 24 مایل هم قابل افزایش است، که در این صورت با آخرین توان حرکت خواهد کرد.
در بین راه کشتی گلاره را نیز دیدم که در مسیر بازگشت از خارگ بود، و به فاصله کمی از کنار ما گذشت. کشتی گلاره، قدیمی تر و مستهلک تر از کشتی آروس مهیار است. مقدار زیادی از مسیر بین خارگ و بوشهر را موبایل پوشش دارد، ولی تقریبا بعد از یکساعت حرکت دریایی، در قسمت هایی از این مسیر، پوشش موبایل قطع نیز شد، و این قطع بودن، تا نزدیکی جزیره خارک ادامه داشت.
برای آموزش ملوانی برای کشتی های بالای 500 تن، در بندر عباس و بوشهر کلاس های آموزش هست که یکی از آنها کلاس های آموزشی است که در جزیره خارک، و در همین دانشگاه آزاد واحد خارک، جریان دارد. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که به اسکله خارگ و "ترمینال مسافربری بندر مروارید" که میزبان کشتی آروس مهیار خواهد شد، رسیدیم و همه از آن خارج شدیم، اینجا بود که به دقت مجوز ورود مرا به خارک چک کردند، و افراد فاقد مجوز را اجازه ورود نمی دهند.
جزیره خارک که مردم محلی آن را خارگ می نامند، شش کیلومتر طول و 4 کیلومتر عرض دارد، در 38 کیلومتری بندرگناوه، 30 کیلومتری بندر ریگ و 76 کیلومتری بندر بوشهر قرار دارد. متوسط ارتفاع آن از سطح خلیج فارس 3 متر و در بلندترین نقطه این جزیره 87 متر ارتفاع را شاهدیم، که به تپه "دیدبان" مشهور است. از مهمترین جزایر اقتصادی ایران در خلیج فارس، که قسمت اعظم نفت صادراتی ایران از این جزیره بارگیری و صادر می شود، طراحی این صنایع به طوری توسط تصمیم سازان در زمان پهلوی چنان حرفه ایی به صورت گرفته است که بدون پمپاژ، نفت صادراتی ایران را به کشتی هایی منتقل می شود که در بندر خارک پهلو می گیرند،
یادم هست نیروی هوایی عراق، بارها و بارها این جزیره راهبردی را بمباران کردند، تا شریان فروش نفت ایران را که در ان موقع 90% آن، از این جزیره صادر می شد را مختل کنند، گفته می شود نیروی هوایی رژیم بعث عراق 2880 بار این جزیره را مورد حمله هوایی قرار دادند، رقمی باور نکردنی از حملات هوایی روی جزیره ایی با حدود 24 کیلومتر مربع،
یکی از رزمندگان جنگ در این خصوص گفت که در آخر ایران مجبور شد برای حفاظت از تاسیسات بندرگاهی بارگیری نفت، همین کشتی مسافربری "رافائل" را به عنوان حفاظ و سنگر قرار دهد، تا هواپیماهای دشمن نتوانند تاسیسات بارگیری نفت را در این جزیره، هدف قرار دهند، و این چنین بود که موشک های شلیک شده از سوی هواپیماهای دشمن به بدنه این کشتی می خورد و به تاسیسات بندر اصابت نمی کرد، این کشتی در واقع به یک سنگر برای ترمینال بارگیری نفت تبدیل شد. این است که خارک به یک جزیره نفتی تبدیل شده است و اداره آن بیشتر در اختیار نفتی هاست،
در عین حالکه این جزیره چیزی برای تفریح ندارد، اما ساحلی خوب برای ورزش دارد و آب های زلالی که مثل اشک چشم روشن و تمیزند، ماهی های تازه دریایی، آهوهایی که آزادانه در تمام جزیره می گردند زیبایی خود را دارد، در این جزیره پلیسی دیده نمی شود، و امنیت و پلیس آن توسط مدیریت عمومی جزیره تامین می شود.
به غیر از ارزش اقتصادی این جزیره، این جزیره از لحاظ تاریخی نیز دارای اهمیت فراوان است، کتیبه ی یافته شده به خط میخی، که مربوط به دوره عظمت ایران، یعنی هخامنشیان است، نشان از اهمیت تاریخی آن در دوره های مختلف تاریخی ایران را دارد، و این اهمیت از دید بیگانگان نیز دور نمانده است، لذا وقتی که بریتانیایی ها می خواستند، تا بر ایران فشار آوردند، تا از مالکیت خود بر ایرانشهر "هرات" در زمان محمد شاه قاجار دست بردارند، نیروهای کمپانی هند شرقی بریتانیا، با استفاده از نیروهای بیشمار مزدور هندی خود، این جزیره را اشغال کرده، تا پایتخت نشینان ایران را به تسلیم وادارند، و این چنین بود که توانستند هرات را از ایران جدا کرده و به خواسته خود دست یابند. پیش از این هلندی ها هم خارک و قسمتی از جنوب ایران را اشغال کردند، که با مبارزات میرمهنا بساط آنان از ایران و خارگ برچیده شد.
قبرستان یافته شده در خارک، مربوط به دوره پیش از اسلام و عصر زردشت است که به گفته یکی از اهالی خارگ، کشتی هایی که ناخدا و یا شخص مهمی از همراهان خود را در طول سفر از دست می دادند، خود را به این جزیره می رساندند، و جسد آن فرد مهم را در یکی از قبور دستکند بر صخره های سنگی جزیره نهاده، که حکم سردخانه را داشتند، و بعد از این که جسد متلاشی، یا خشک می شد و... در فرصت مناسب، باقی مانده از آن را، به شهر و دیار متوفا منتقل می کردند، مرده های جاشو و... را به دریا می انداختند، اما افراد مهم اینچنین را به دیارش منتقل می کردند. این قبور که گورهای "پالمیریان" نامیده می شود در نزدیکی مرقد میرمهنا قرار دارند.
میر مهنا نیز امامزداه ایی است که در این جزیره با معماری خاص خود از آن بازدید کردم، سبک معماری این امامزاده را در زمان جنگ، در دزفول هم دیده بودم، گنبد مثلثی خاصی، که گفته می شود یکی از فرزندان امام علی، امام اول شیعیان را در خود دارد، قدمت آن به سال 738 هجری باز می گردد. جالب است که یکی از نمازگذاران این امامزاده گفت "برق امامزاده را شرکت نفت، تعمیر و نگهداری آن بر دوش سازمان میراث فرهنگی کشور است، و اوقاف و امور خیریه در این زمینه هیچ اقدامی نمی کند، تنها اقدام اوقاف قرار دادن صندوق دریافت نذورات است، و به این ترتیب، امامزاده به یک منبع درآمد تبدیل شده است تا محلی که اوقاف باید به لحاظ مذهبی به آن و مستخدمین در آن رسیدگی کند! و هر چند وقت یکبار فقط برای خالی کردن این صندوق به اینجا سرکشی می کنند."
در کنار مقبره میرمهنا مزار شهدای جزیره خارک هم قرار دارد، که بسیاری از آنان مردم داوطلبی هستند که برای دفاع از این آب و خاک، در قالب بسیج به جبهه ها اعزام شده و به شهادت رسیده اند، بر سنگ مزار شهدای خفته در این آرامستان، این چنین نوشته اند :
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله، امام خمینی، شکرالله آباش، فرزند عبد النبی، متولد 1335، عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 6/9/1359 در جبهه آبادان به درجه رفیع شهادت نائل گردید. روحش شاد و یادش گرامی باد.
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله، امام خمینی، شهید جاوید اثر محمود شنوئی فرزند علی، متولد 1342، عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 7/1/1361 در جبهه دشت عباس بدرجه رفیع شهادت نائل گردید. روحش شاد یادش گرامی باد.
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله، امام خمینی، شهید عبدالمحمد (مسعود) ملاح زاده، فرزند احمد متولد 1340، عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 26/1/1360 در جبهه آبادان بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد.
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید محمد باقر (محمد رضا) عهد قدیمی فرزند ابراهیم متولد 1341 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 9/9/1360 در جبهه بستان بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید فتح الله درودگاهی فرزند محمد متولد 1342 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 9/9/1360 در جبهه بستان بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید اسماعیل درودگاهی فرزند محمد متولد 1329 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 9/9/1360 در جبهه بستان بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید عبدالرضا امانی فرزند منصور متولد 1344 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 9/9/1360 در جبهه بستان بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید عیسی خادمی فرزند یوسف متولد 1326 عضو شرکت فلات قاره خارگ که در مورخه 28/12/1362 در جبهه جزیره خارگ بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید علیرضا ندیم زاده فرزند بهروز متولد 1345 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 1/5/1362 در جبهه کردستان بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهیدیدالله دشت پور فرزند علی متولد 1343 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 7/5/1361 در جبهه کوشک بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید سید مجید حسینی فرزند سید موسی متولد 1337 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 4/1/1361 در جبهه دشت عباس بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید احمد رضانیا فرزند کرم متولد 1340 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 12/1/1361 در جبهه دشت عباس بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، محمد رضا رزمی فرزند محمد متولد 1344 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه7/1/1361 در جبهه دشت عباس بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید عبدالحمید میرزایی فرزند میرزا متولد 1328 عضو شرکت فلات قاره خارگ که در مورخه 1/6/1363 در جبهه جزیره خارگ بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید غلامعباس بحرینی فرزند میرزا متولد 1312 عضو شرکت فلات قاره خارگ که در مورخه 28/12/1362 در جبهه جزیره خارگ بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید حسین اسماعیلی فرزند محمد متولد 1333 عضو شرکت فلات قاره خارگ که در مورخه 28/12/1362 در جبهه جزیره خارگ بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- رزمنده جانباز، آزاده شهید فرهاد خسروانی فرزند مسعود آغاز 2/9/1347 پرواز 25/2/1400 یکی مرد خوابیده در این مزار که کم دیده همتای خود در روزگار ز گردون دلی گرچه پر درد داشت ولی جسم و جانی جوانمرد داشت
- کل من علیها فان آرامگاه ابدی ناوی وظیفه صفرعلی صفری که در تاریخ 11/9/1367 در حین انجام وظیفه بدرجه رفیع شهادت نائل آمد، روحش شاد و یادش گرامی باد.
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید محمد رضا حیدری فرزند قاسم متولد 1346 عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه5/11/1365 در جبهه شلمچه بدرجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید نظر می کند به وجه الله (امام خمینی)، شهید عباس رنجبر فرزند بهروز متولد 1339 عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در مورخه 29/10/1365 در جبهه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گردید روحش شاد و یادش گرامی باد
- شهید سید ماشااله موسوی فرزند مرحوم سید اصغر تاریخ تولد 24/3/1363 که در اثر سانحه انفجار در پتروشیمی خارک در تاریخ 2/5/1389 به شهادت رسید. غریب و بی صدا مردن چه زیباست به رسم لاله ها مردن چه زیباست به پرواز آمدن تا کهکشان ها در آغوش خدا مردن چه زیباست روحش شاد
رزمنده ایی از رزمندگان زمان جنگ در این جزیره می گفت :
"... اوایل انقلاب شرایط خاصی بود، من آن موقع 23 سال سن داشتم، کنار خیابان هر گروهی آزادانه نشریات و کتاب های خود را به متقاضیانش می فروختند، نقطه به نقطه گروه های مختلف مذهبی از جمله گروه های فرقان، مجاهدین خلق و...، گروه های غیر مذهبی از جمله حزب توده، چریک های فدایی و... آزادانه فعالیت می کردند. از سوی دیگر آن موقع ها صداقت و راستی در حدی بود که قیمت ها را روی جلد کتاب ها، مجله ها، روزنامه ها و... نوشته بودیم، و یک جعبه کاغذی هم با مقداری پول خرد و... در میان بساط خود می گذاشتیم و هر فردی که کتابی و... را بر می داشت، خود پول آن را در صندوق می انداخت، و مابه تفاوت قیمت را هم خودش از آن جعبه بر می داشت.
اما امروز کار ما به جایی رسیده که به چشم خودت هم نمی توانی اعتماد کنی، گاهی دوستان به ما خرده می گیرند که چرا انقلاب کردید، ولی ما با آن گرایش فکری و در همراهی با چنین انقلابیونی انقلاب کردیم و جنگ را هم در همین وضع گذراندیم. جنگ که شروع شد دو ماه بعد من به جنگ رفتم و در آبادان هم دیدم که گروهی های مختلفی از مردم داوطلبانه به جنگ آمده بودند، هر سنگر که نگاه می کردیم، گروه های خاصی در آن حضور گردهم آمده بودند، گروهی به فرماندهی سید مجتبی هاشمی آمده بودند، که از فدائیان اسلام بودند (نه آن فدائیان که آن ترورها را و... به فرماندهی نواب صفوی انجام دادند، این ها گروهی جدای از آنها هستند)، در سنگر دیگری از همین قشر افرادی بودند که فیلم اخراجی ها را طبق داستان واقعی آنها ساخته اند، و...
هنوز نه بسیج تشکیل شده بود و نه سپاه، آن موقع ارتش بود، ژاندرمری، نیروهای کمیته های مردمی و نیروهای مردمی که در آبادان فعال شده بودند. بعدها گروه جنگ های نامنظم دکتر مصطفی چمران، و بسیج هم تشکیل شد و آنها هم آمدند، جنگ در 31 شهریور شروع شد، من دو ماه بعد از شروع این جنگ، به جبهه اعزام شدم، و شش ماه در آبادان و اطراف در جبهه ماندم، از 1359 تا سال 1363 بارها به جبهه اعزام و ابتدا همراه نیروهای تیپ المهدی شیراز بودیم و...، اینجا هم تنوعی از رزمندگان را می شد دید".
منطقه مسکونی خارگ دو قسمت است یکی در اختیار بومیان قرار دارد که متراکم و گاه زیبا، بازسازی شده، دیدنی و زنده است، بناهای دولتی که گاه مدت هاست دستی به روی آن کشیده نشده است، ساختمان های قدیمی با حیاط های بزرگ و مشجر که مشخصه ساختمان های شرکت نفت، در زمان حضور خارجی ها در کشور، و در حال ویرانی است، و ساختمان های تازه ساز دولتی که خوب و زیبا ساخته شده اند، در مورد خیابان ها بر عکس است، خیابان های بخش دولتی زیبا مشجر و با اسفالت خوب است، و مناطق مسکونی بومیان خیابان ها تنگ و پیچ در پیچ است. میدان اصلی منطقه مسکونی با مغازه ها متراکم مرکزیت را دارد که در ده دقیقه می توان دور تا دورش را گشت، اما جنب و جوش خرید در آن را می توان دید،
اگرچه 4 روز مجوز اقامت در این جزیره را داشتم، ولی امکانات حضور در جزیره به حدی نیست که بتوان در آن ماند به خصوص بخش بومی نشین، یک هتل در جزیره هست که وقتی به آن مراجعه کردم، اتاق خالی نداشت، یک اتاق داشت که آن هم هنوز نظافت نشده بود، و نظافتچی هتل هم قرار بود فردا بیاید، ولی چاره ایی جز استفاده از آن با همان وضع نبود، نفر پیش از من یک مسافر سیگاری بود که آنقدر در این اتاق سیگار کشیده بود که درب و دیوارش بوی سیگار می داد، ظاهرا 15 تا 20 روز هم در این اتاق اقامت داشته است، اتاقی که پنجره ایی هم به بیرون نداشت، جز یک پنجره که به نورگیر راه داشت، اتاق هم سرد بود، و با گرفتن یک بخاری برقی از دوست رزمنده ام، توانستم شب را صبح کنم، و صبح با کشتی دیگری که عازم گناوه بود، به بندر گناوه باز گردم.
اما پیش از این، صبح سحر به ساحل زیبای خارک رفته، و کیلومترها قدم زدم، اعتراضات به این نقطه از دریا هم رسیده است، چرا که آثار شعارنویسی ها بر ساحل خارک هم دیده می شود، در این مسیر آهوهای رها شده در جزیره را هم دیدم، که اینجا دشمنی غیر از انسان ندارند، اما به رغم این دشمن انحصاری، کنترل آن نیز انگار از مشکل ترین هاست، چراکه آهوها را به تعداد زیاد نمی توان دید، ظاهرا به رغم ممنوعیت شکارشان...
صبح سحر وقتی در حال قدم زدن در جزیره بودم ماهیگیران محلی هم عازم دریا بودند، یکی از آنها به گرمی با من احوال پرسی کرد و از من دعوت کرد که در جزیره بمانم، و بعد از ظهر که از ماهیگیری باز می گردد مرا به جزیره "خارگو" ببرد، جزیره ایی کوچکتر از خارک، که در کنار خارگ قرار دارد، و تنها یک خانواده در آن زندگی می کند، که دامدار است و به صید ماهی مشغول است. اما تصمیم من به ترک جزیره قطعی بود، چراکه هم شرایط ماندن در اینجا سخت است، و هم سفر طولانی در پیش دارم، لذا باید یک مشت از این گوهر متراکم برداشت و حرکت کرد، او از کتاب "دُرِّ یتیم" نوشته جلال آل احمد گفت و کتاب "گبر نشین ها" که در خصوص خارک نوشته شده است، گفت که نام نویسنده اش را فراموش کرده بود، ماهیگیری اهل مطالعه و مهر و محبت.
به زودی خود را جمع و جور کرده و ساعت یازده صبح، در ترمینال بندر مروارید بودم تا با کشتی "مَهبُد" که از کشتی "آروس مهیار" کوچکتر بود، عازم بندر گناوه شوم، راهی که یک ساعت و نیم بیشتر طول نخواهد کشید، و به مبلغ یکصد و پنج هزار تومان طی خواهد شد؛
در بین راه یک ماهیگیر اهل بندر دیلم همراهم شد، او از سفرهای دریایی پدرش با لنج به دبی و... گفت، زمانی که هر هزار تومان ما ایرانیان، برابر ده درهم امارات بود (اکنون هر درهم بیش از 12 هزار تومان ارزش دارد)، که در آن زمان این سفر بیش از یک ماه به طول می انجامید. او گفت که پدرش در این سفرها به صورت جاشو حاضر می شد، که با هفت جاشوی دیگر کارهای لنج را در این سفر از جمله بار کردن و خالی کردن بار لنج ها بود و... را انجام دهند؛ جاشوها علاوه بر حقوق خود در پست جاشو، در مدتی 15 روزی که ناخدا در مقصد مشغول خرید، یا فروش اجناسی خود بود، به کارهای متفرقه در کشور مقصد دست می زدند، و درآمد قابل توجهی را از این طریق کسب و پس انداز می کردند، و با این پول ها به خرید ملزومات شان اقدام می کردند، لذا یک سر و گردن از دیگر همشهری های خود به لحاظ مالی بالاتر بودند، او گفت از سال 1367 به بعد روستای شان به برق و... دست یافت، و بدین ترتیب به برخی نیازهای اساسی دسترسی یافتند. او از ماهیگیری در دریا و خطرات آن گفت که یک بار مه باعث شد که در دریا گم شود، که با کمک دستگاه جی.پی.اس نجات یافت.
شبانه روزی را در جزیره ایی گذراندم که دهه هاست دو حاکمیت پهلوی و جمهوری اسلامی نفت ایران را از سراسر ساحل شمالی خلیج فارس جمع آوری و روانه این جزیره کرده، تا در مخازن آن جمع آوری، و در این نقطه به کشتی های غولپیکر حمل نفت سپرده، تا راهی کشورهای مصرف کننده ایی شوند.
به خصوص در این روزگار تحریم های حداکثری، و دور زدن های تحریم نفت و پول آن، که معلوم نیست چه کسانی، و به چه قیمتی این ثروت ملی را می فروشند، و یا چه کسانی آن را می خرند، و این خریدارن بی نام و نشان، با این کشور و این مردم چه معامله ایی می کنند، و خواهند کرد، و در این سو نیز دلارهای ارزشمندی که روانه کشور می شود، در روزگاری که دیگر یک شماره حساب خزانه [3] داری کل وجود ندارد، و درآمد کشور به حساب های متفاوتی واریز می شود، چرا که هر دستگاهی این روزها برای خود شماره حساب هایی مجزا دارند، و درآمد خود را به این شماره، و شماره های دیگری که تشخیص می دهد، منتقل می کنند، و در خوش بینانه ترین حالت این سوال وجود دارد که تصمیم سازان متنوع در کشور، چگونه تصمیم می گیرند، تا این ثروت به کدام مصرف برسد، کدام مصلحت ها این پول ها را به مصرف خواهد رساند.
این نوشته حاصل مشاهداتم از این سفر بود، هر چند در مقایسه با نویسنده توانای کشورمان، اهل شهرستان تالقان در استان البرز، که "میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است" بسیار ناچیز است، اما فارغ از توانایی هایم در نوشتن، و ارزش این نوشته، آنرا در این مجال آوردم،
همان کاری که "جلال آل احمد" در سال 1337، از حاصل سفرش به این جزیره، در کتاب "خارگ دُرِّ یتیم خلیج فارس" آورد، تا "اضمحلال یک واحد اقتصادی و فرهنگی این ملک را در قبال چنان سرنوشت محتوم نشان بدهد" او از گذشته "جزیره تاکنون گُم نام، که آخرین گذشته قابل ذکرش پناه دادن به زندانیان سیاسی بود، به عنوان نقطه ای پرت و بد آب و هوا" نوشت که به "بزرگ ترین بندر صدور نفت خام" تبدیل شد، تا "خمره هیولایی شکم نفت کش های صد هزار تنی را در یک نیمه روز بیانبارد" و آنرا به "بندری بین المللی" برای صدور نفت خام تبدیل کند، چرا که "دیگر ملت ها، چشمی گشوده تر" بر این نفت و عواید آن دارند،
و جلال نیز گویا این دغدغه را داشت است که، آیا این تاسیسات برای مردم ایران هست یا نه، که در کتاب خود این گونه نوشت "چنان تاسیساتی نه به دست ما است و نه به خاطر ما" و این را امروز می توان حس کرد، وقتی حتی رفتن به این جزیره هم از اختیار مردم ایران خارج است و باید برای رفتن به خارک، ویزای ورود، یا همان مجوز داشت!
وقتی از آثار باستانی این جزیره در غار و قبرهای عصر باستان به نام "پالمیریان" دیدن می کردم، با تن خود آنچه آل احمد هم دیده بود را حس کردم "که خارگ چه گونه از دم جاروب بولدوزرهای بزرگ روفته می شد. از خانه ها و نخل هایش گرفته، که مزاحم فرودگاه ها و باراندازها بودند، تا بزهایش که دست و پاگیر شده بودند؛ و حتی شخص ساکنانش که در چنان گرم بازار متخصصان و مهندسان و مقاطعه کاران هیچ کاره بودند." و این چنین بود که "زمانه آن خارگ ... به سر آمد" و چنین خارکی متولد شد، "و در گیراگیر این ندانم کاری و تسلیم ما" ثروت و امکانات این کشور در حال "مولد سازی" [4] است، تا باز طعمه قیمت های پس پرده، خریداران پس پرده، تصمیم های پس پرده و... در مصونیت کامل، و خارج از دید و هر گونه پرسش و محکومیت دست اندرکارانش، به ناکجا آبادی بروند که معلوم نیست چه چیزی را، برای چه کسی مولد سازی خواهد ساخت، و یا به کدام جیب، با چه اهدافی سرازیر می گردند؛ و به قول جلال آل احمد در این کتاب"خدا عالم است که به زودی به صورت چه پروانه بی کاره ای از پیله به در" خواهند آمد.
و باز به قول "جلالِ" جلیل القدر که از قول ابوریحان بیرونی نوشت که : "می گویند دُرّ یتیم از این جزیره بیرون می آید"، امروز مردم ایران مثل یتیم ها، چشم به حساب های بیشماری دارند، که درآمد های این ملک بدان ها سرازیر می شوند، تا بر اساس "مصلحت" های سنجید شده، در پس پرده ها، با نظارت هایی ناچیزی، به مصرف رسند، از این درآمدها که کم آمد، اموال عمومی را به حراج توسط کسانی خواهند گذاشت، که پیش از این در پروژه حراج "املاک نجومی شهرداری تهران" خود را نشان داده بودند، و عملکرد سوال برانگیزی از خود برجای نهادند، حال چنین افرادی اکنون همه ی حرکت آنان در پس پرده، و با مصونیتی بالاتر از مصونیت های کاپیتولاسیونی می تواند، قدرت مانور و اختیارات نا محدود برای حراج املاک عمومی در سطح ملی داشته باشند.
[1] - قدیمیترین آثار بدست آمده مربوط به دوره عیلامیها نشان می دهد در دوره حکومت عیلامیان، شهری به نام لیان (به معنای آفتاب درخشان) در کنار شهر بوشهر فعلی بنا شد که عظمت این شهر را میتوان با توجه به قبرستان شغاب (۱۰ هکتار) که محل دفن مردگان اهالی لیان بوده، حدس زد.
[2] - "وای بر چنین نقطه ایی اگر چون خارگ جزیره ای باشد بریده از کل مملکت!" خارگ دُر یتیم خلیج فارس، نوشته جلال آل احمد، جلال در سال 1337 به دعوت کنسرسیوم بین المللی نفت به این جزیره سفری داشته و این سفر را در کتاب مذکور جمع آوری و چاپ کرده است.
[3] - زمانی در این کشور حساب واحدی به نام "حساب خزانه داری کل کشور" وجود داشت که کل درآمد کشور بدان واریز و تجمیع می شد، و چک خروج این پول ها نیز مطابق بودجه تدوینی و تصویب شده در مجلس و حساب و کتاب سازمان برنامه کشور، خرج می کرد. حتی اگر 5 تومان جریمه می شدی، یا 20 تومان هزینه خروج از کشور بود و... مالیات ها و... مستقیم توسط مردم به این حساب واریز می شد، اما تنها قوه قضاییه چندین حساب دارد که از متهمان و شاکیان بدان پول واریز می شود و...
[4] - مولد سازی نام طرحی است که در نشست سران سه قوه که چنین شورایی جایگاهی در مراجع قانونی تصمیم گیر کشور ندارند تصویب شد تا هیاتی هفت نفره پشت درب های بسته، فارغ از نظارت های قانونی، بدون تشریفات قانونی، املاک مازاد دولت را بفروشند و از هرگونه پیگرد قانونی نیز مصونیت داشته باشند!
جنوب پیشانی پیوند و پیوستگی ما با جهان خارج، از طریق آب های آزاد است که یک دنیا را به بزرگی انسان با ما رو در رو می کند، دنیایی مملو از دوستی ها و دشمنی ها که در هم آمیخته اند، حاشیه جنوب ایران دارایی شگرف و بزرگی است که ارج و اندازه اش را آنان می دانند که از چنین داشته ایی بی بهره اند، مثل همکیشان هم فرهنگ و همزبانان جدا افتاده از دامان ایران بزرگ در افغانستان، ارمنستان، آذربایجان، ترکمنستان و... که از چنین پیوستگی در اثر هجوم ها و تجاوزها بی بهره مانده اند، آبهایی ارزشمندی که با وجود شوری زیادش، که آنرا به روشنی آفتاب نموده است، تو را از ترس و باک تشنگی، برای همیشه می رهاند؛
به سوی سر حدات در این سرزمین به غارت رفته که رو می کنم، داستان غمناک دریده شدن ها، به غارت و یغما رفتن ها آزارم می دهد، اما مرزهای جنوب برایم یاد آور تقابل دریایی است که ایرانیان در آب های آزاد، با رقبای خود داشته اند، از آرتمیس، نخسیتن و تنها زن دریاسالار جهان که ۴٨٠ سال پیش از میلاد مسیح به دریاسالاری ارتش خشایارشاه انتخاب شد و در نبرد ایران و یونان جنگاوران کشورش را فرماندهی کرد و پیروزی های بزرگ را از آن خود و ایرانیان ساخت، او که در زیبایی و متانت سرآمد زنان روزگارش نامیده اند.
تا جنگ آوران نیروی دریایی ارتش ما، که در جنگ خسارتبار هشت ساله با متجاوزین بعثی، نبردهای به یاد ماندنی و بی باکانه ایی را به انجام رساندند، و باعث تاسف است که در گمنامی تمام، بسیاری پیکرهای شان نیز در پهنه خلیج پارس به جای ماند، و حتی هموطنانِ آنان، از نام های نام آورشان نیز بی خبر ماندند، کسانی که در ناوچه های سهند، سبلان و... رزمیدند و جان به پای میهن خود فدا کردند،
و باز تاسف بار است که توزیع کنندگان بودجه های فرهنگی، به داستان های شورانگیز تاریخ این مردان و زنان نمی پردازند، تا این مردم با شجاعان تاریخ خود بیشتر آشنا شوند، امروز آرتیمیس را در بین نام های رایج استفاده شده برای زنان ایران نمی بینمیم و نام های دیگری از این نوع که به فراموشی می روند.
این سفری است به کناره های ساحل جنوب، تا روح را به پرواز در آورد و در ژرفاهایی فرو رفت و با شجاعت ها، توانمندی ها، ایثار شجاعانه جان ها، پیروزی ها و شکست ها و... آشنا شد، و همگام با دریانوردان، ناخداها و ملوانانی شد، که این سواحل را به قصد کشف جهان اطراف ترک کردند، و به مقصدهای دور کالاهای مادی و معنوی ایرانی را بردند، و با خود گنج های زیبا از ماده و معنا به ارمغان آوردند،
سیری روحی و معنوی در عالم این مردان پهنه دریا، که در شرایط موجود کشور، بدین توجه نیازی مبرم داریم، تا شاید بتوان کشور را از خطرهای بزرگی که در اثر ندانم کاری ها، کوچک و کوتوله پروری ها، بی سیاستی ها، حذف نخبگان، و به حاشیه بردن اهل علم، و بیکار کردن اهل صنعت، و ارج دیدن سفلگان، و بر کرسی نشستن های نابجا و... که نتایج آن گریبانگیر این آب و خاک شده، و هرچه پیش می رویم، در سیاهی باتلاق های چنین راهبری و راهبردی بیش از پیش فرو می رویم، و نتایج دهشتناک آن روشنتر می گردد؛
نام جنوب را که می شنوم، ناخودآگاه به یاد انگلستان و سیاست هایش در پهنه جنوب کشورمان می افتم، جدایی بحرین، اشغال جزایر ما، حمله های برنامه ریزی شده آنها از بصره، دخالت های همه جانبه این کشور در این منطقه، اشغال جزیره خارک برای انصراف ایران از مالکیت بر ایرانشهر هرات و... سیاهه ایی بلندبالا از پرونده های گشوده، و زخم هایی که چرک های آن همواره بر تن ایران فوران می کند، و چشم هر بیینده ایی را بدین وضع پریشان و پر از درد و رنج می نماید.
من تنها مسافر این راه، با چنین دغدغه های فکری ایی نبودم، بزرگمردی از تیپ 55 هوابرد نوهد [1] نیز داستان پرداز این مسیر غمناک یافتم، که او نیز در نبرد هشت ساله، از ابتدایی ترین سربازان این صحنه بود، و سخنانش برگرفته از روزهای نخست جنگی بود، که دامن دو ملت ایران و عراق را گرفت، و حلقوم آنانرا برای هشت سال تمام فشرد، و قربانیان و خسارت های بیرون از شماری را به جای گذاشت، و این تنها دشمنان این دو ملت بودند که این جنگ را برای خود سودمند و پر از بهره ها یافتند.
این سرباز که گویا بله قربانگوی مافوق تربیت نشده، و در عین سرباز بودن اهل مطالعه و تفکر نیز هست، از داستان ها و تفکراتش گفت که در زندگی ایی که بر او و پدرش، که هر دو از طیف نظامیان این کشور بودند، رفته است، همسفری که دقایق تاخیرهای طولانی و عادی شده در سالن فرودگاه را، به لحظاتی شیرین تبدیل کرد، و زمان باطل شده در انتظار پرواز را، با او سر کردم و از تاریخی شنیدم که برایم گاه تازگی داشت، توصیه هایی برای سفرم به بوشهر داشت :
"در دیدار از بوشهر به عمق محلات آن بروید، از چهار محل دیدن کنید، تلگراف خانه انگلیسی ها هنوز هست و از آن زمان باقی مانده است، شهرداران این شهر زیبا، در محلات قدیم بوشهر طوری برنامه ریزی کرده اند که هر فردی که بخواهد خانه خود را باز سازی یا نوسازی کند، باید طبق نمای قدیم آنرا مرمت نماید، و شما وقتی در این محلات راه می روید، هنوز بکر است و انگار در 200 تا 300 سال قبل سیر می کنید،
سه یا چهار باری به واسطه نوع شغلم به حج رفته ام و حاجی بردیم، ولی این را فهمیده ام که ما نمی توانیم از موضوع اسلام به سادگی عبور کنیم، یک مسائلی هست، به این سادگی نیست که گفته شود یک مشت عرب ریختند و بردند و... این نیست، این ها قصه است، ما ایرانی ها یک روحیه و عرق ملیگرایی داریم، و مسایل را طبق همین روحیه تفسیر می کنیم؛
سفرهای زیادی به مالزی، سنگاپور، اندونزی و... داشتم، اسلام آنجا با اسلامی که در کشور ما جاری است بسیار متفاوت است، چرا که آنان اسلام را در اثر تبلیغ دریافت کردند، اما ایران را با زور شمشیر مسلمان کردند، اما همین ایرانیان مسلمان به تدریج به شبه قاره هند رفتند، از شبه قاره هند، به سمت شرق آسیا اسلام را گسترش دادند، شما اگر الان به تایلند بروید، پدر تایلند یک ایرانی است، که نامش شیخ احمد قمی است، شهر آیوتایا [2] در تایلند، یک شهری سه هزار ساله است، که مثل تخت جمشید ما دارای قدمت است، مجسمه شیخ احمد قمی در این شهر است، وی شهر به شهر می رود تا سر از این منطقه در می آورد، و می بیند که اینجا هم مثل زمان شاه اسماعیل صفوی در ایران، هر منطقه ایی یک پادشاهی برای خود داشته و حکومت می کند، شاه بانکوک، شاه پوتان و... شیخ احمد آدم گردن کلفتی بوده است، شروع به تبلیغ می کند، و جمعی از جوانان را دور خود جمع می کند، مردم تایلند هم مردم مبارزی هستند، الان هم اگر بروید در خیابان نمایش های رزمی دارند، و مسابقات از این نوع برقرار است، از جمله بوکس تایلندی مشهور است، که اتفاقا من در یک سفر به تایلند،در یکی از این مسابقات خیابانی به بالای تشک دعوت شدم و شرط بندی زیادی هم روی مسابقه ما شده بود و طرف من که تنها 28 سال سن داشت گفت : از پا هم استفاده کنیم که من گفتم: نه فقط دست و همان بوکس، که در راند اول طرف خود را شکست دادم و بیرون رفت، در آخر هم دلال این بازی کلی پول شرط بندی را آوردند و به من داد، که این هم سهم شما، گفتم ما این پول ها را درست نمی دانیم، و پول ها را گرفتم و به نفر بازنده دادم، که یک جوان فقیری بود، که برای کسب این جایزه مادی مبارزه می کرد، و خیلی هم خوشحال شد، کلی مرا بوسید، آن موقع من 60 سال سن داشتم، در وزن 51 کیلو روزگاری قهرمان ورزش های رزمی در غرب کشور شده ام، لذا پیش زمینه ورزشی داشتم.
یکی از دلایلی که مرا به تیپ 55 هوابرد نوهد جذب کردند همین قدرت بدنی ام بود، و این که دارای مقامات ورزشی بودم، و در اثر این لیاقت مرا جذب این تیپ کردند. آن موقع ها این شایستگی ها دیده می شد و برایش طبق ظرفیت های کشور برنامه ریزی می شد، 5 سال در جنگ با همین تیپ حضور داشتم، در جریان نبرد دشت عباس، هویزه، دزفول هم بودم، که کار نبرد به جنگ تن به تن کشید، و ما حتی خود را به تانک های دشمن رساندیم و درب بالای تانک را باز می کردیم، و به درونش نارنجک می انداختیم، در نبرد آزادی خرمشهر هم حضور داشتم، ما موقعی رسیدیم که خیلی از بچه های تکاور کشته شده بودند، حدود 60 الی 70 نفر بودند، نیروها کوچه به کوچه دفاع می کردند، بین 600 تا 700 تکاور ارتش در این نبرد شرکت داشتند، ما از تهران برای کمک به آنها اعزام شدیم. از این تعداد فکر کنم 200 نفر باقی مانده بودند، ارتش بعد از انقلاب از هم پاشیده بود، روسای ارتش که اعدام شده بودند، و کسی به ارتش اعتماد نداشت و این نیروهای باقی مانده در ارتش هم روحیه ایی نداشتند، اما باز می جنگیدند.
این همان استعداد ذاتی ایرانی بود که هنوز کار می کرد و کارایی داشت و می جنگید، وگرنه ارتش با توجه به ضربات متعددی که از دوست و دشمن بعد از انقلاب خورده بود، در جایگاهی نبود که بتواند جنگ کند. این را در تاریخ ایران هم می توان دید، وقتی اسکندر مقدونی به ایران حمله کرد، و شیرازه سپاه ایران از هم کسست و وارد کشور شدند، یک سردار ایرانی به نام آریو برزن و خواهرش یوتاب [3] ، جلوی این سپاه پرتعداد یونانی را سد کردند، در حالی که تنها 1500 نفر نیرو بیشتر داشتند، اما مقابل 100 هزار جنگجوی یونانی ایستادند، و مقاومت می کردند، و تنها در اثر خیانت یک ایرانی بود که از یونانیان شکست خوردند، وگرنه دلیرانه می جنگیدند، این ها از همین اصیل ترین اقوام ایرانی، یعنی لرها و کردها بودند، که جانانه نبرد می کردند، یوتاب چنان قهرمانانه می جنگید که اسکندر مجبور شد دستور دهد که او را تیرباران کنند، و جسدش را هم با احترام دفن کرد، چرا که یونانیان مبهوت شجاعت و قهرمانی او شده بودند، او را با ابزار جنگی اش با احترام، خود یونانیان دفن کردند. متاسفانه از زمانی که شیعه گری اصل شد، و طی 5 قرن گذشته حاکمیت مرکزی به علت شافعی مذهب بودن، کردها را تحت فشار گذاشته دچار مشکل شده اند، ورنه این ها مرزداران دلیر ایرانند،
جالب این است که قاجاریه که خود ترکمن، و اهل سنت بودند، چون به قدرت رسیدند شیعه شدند، و همینطور صفویه که باز خود اهل سنت بودند، تاریخ را اگر نگاه کنی شیخ صفی الدین اردبیلی [4] خود از علمای اهل سنت و شافعی مذهب است، [5] ولی برای قدرت و لج و لجبازی با ترکان عثمانی به شیعه گری دست زدند، و آن کارهایی که نباید می کردند را در حق اهل سنت ایران انجام دادند، و ایرانیان را بدین ترتیب با اقدامات خود، از ایران و ایرانگرایی تاراندند،
نبرد چالدران [6] جنگی بالای دست آن هنوز نیامده است، از همین نبردهاست که بین 27 هزار سرباز ایرانی قزلباش از یک سو، که تنها مجهز به نیزه و شمشیر بودند، با سپاه عثمانی در گرفت، که ایرانیان باز غوغا کردند و یک نفر هم اسیر ندادند، 1200 نفر از ایرانیان زنده ماندند و 4000 از عثمانی اسیر گرفتند، در سوی دیگر سپاه عثمانی قرار داشت که بیش از یکصد هزار نفر، که مجهز به توپ و تفنگ بودند، آنان مقابل هم قرار گرفتند، و ایرانیان شجاعت و دلیری بسیاری از خود نشان دادند، یک اسیر هم ندادند، ولی شهدای بسیاری دادند. نبردی سخت بین شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی بود که می گویند به رغم شکست ها، شاه اسماعیل قصد عقب نشینی نداشت، که شیخ محمود شبستری، عارف نامی ایرانی، صاحب کتاب "گلشن راز" قرآنی را که گفته می شود به دست خط امام علی بوده را می آورد و به شاه اسماعیل می گوید "ببوس"، که شاه اسماعیل می گوید دست هایم خونی است نمی توانم، می گوید خم شو و ببوس، که این کار را می کند، و بعد این، عارف به این قرآن قسمش می دهد که اگر می خواهی ایران بماند، از جنگ دست بکش و برگرد، که شاه اسماعیل همین کار را می کند، و در اثر شکست در این جنگ بخش بزرگی از کردستان ( کردستان ترکیه، عراق، سوریه) از ایران جدا می شود،
در این نبرد یکی از سرداران سپاه شاه اسماعیل صفوی یک پسر کرد اهل یکی از روستاهای منطقه بانه در کردستان ایران به نام تارو بیره بود، او خوش اندام و شکارچی بود، شاه اسماعیل که از سفر کربلا باز می گشت، او را می بیند، و به کدخدای محل می گوید او را به نزد من بیاور، وقتی می آید می گوید به چه کاری مشغولی می گوید، شکار می کنم و خرج مادر و خود را تامین می کنم، شاه اسماعیل از او دعوت می کند تا از افسران ارتش او شود، بیره جواب می دهد من به تو احتیاجی ندارم، شاه اسماعیل می گوید اما من به تو احتیاج دارم، و او همان کسی است که در همین جنگ چالدران بادرجه سرهنگی، و فرمانده بریگارد سواره نظام سنگین سپاه صفوی را عهده دار بوده است و به سپاه عثمانی حمله می کند و توپخانه عثمانی را زمین گیر می کند و توپ های آنها را می شکند، اما در نهایت عثمانی ها با توپ او را هدف می گیرند و می کشند. قهرمانان این جنگ هم باز همین محلی ها و اقوام ایرانی بودند، که سلطان سلیم این سرباز شجاع ایرانی را با احترام دفن می کند.
متولد 1334 هستم و هر دو سیستم حکومتی را در ایران به اندازه کافی دیده و لمس کرده ام، در سیستم پهلوی جذب ارتش شدم، و در همان دوره پنج ماه و دوازده روز را در زندان انفرادی، و در زمره زندانیان سیاسی بودم، در سیستم فعلی حتی یک سیلی هم نخوردم، اما وقتی مقایسه می کنم می بینم، آنان یک سیستم واقع گرا بودند، در یک بُعد، و یا دو بُعد در جامعه از سوی پهلوی ها دیکتاتوری اعمال می شد، که مثلا اظهار نظر سیاسی نکن، در دیگر ابعاد اینطور نبود، و آزادی ها برقرار بود.
پهلوی ها در آن زمان روی جریان چپ خیلی حساس بودند چرا که حتی "مجاهدین خلق" هم که یک گروه اسلامگرا محسوب می شوند، مشی سیاسی چپ گرایی داشتند، و پهلوی ها در مورد تفکر چپ دیکتاتوری اعمال می کردند، این دیکتاتوری در امور اقتصادی و... در امور مردم عادی اعمال نمی شد،
چرا که شرایط جامعه طوری به چپ گرایش داشت که پهلوی شرایط را خطرناک می دید، نسل ما همه چگوارایی مسلک شده بودند، ستاره سرخ، و تصاویر ارنستو چگوارا (مبارز چپگرای امریکای لاتین) بر در و دیوار شهر نقش بسته بود، عکس هایش را در همه جا زده بودند، استیل چهره و لباسش مد شده بود، انگار کشور ایران چگورایی گردیده، و او به چهره محبوب جوانان تبدیل شده بود، این در حالی است که چگوارا یک شورشی به تمام معنا، و یکی از کثیف ترین مبارزان تاریخ بود، شما تاریخ را بخوان ببین همین چگوارا چند نفر را تیرباران کرده، چپ همه گونه کشور را به هم ریخته بود.
صفویه پدر اهل سنت ایران را در آوردند، پشت داستان صفویه مشکلات فراوانی نهفته است، این سکه ها دو رو دارد که روی کثیف آن مسکوت می ماند، تصاویر تاریخی که اهل سنت از صفویه دارند بسیار ویران است، رفتار صفوی ها، اهل سنت را از ایران فراری داد، در حالیکه از اصیل ترین اقوام ایرانی مثلا همین کردها هستند، که اهل سنت اند، و این واگرایی ها همچنان ادامه دارد،
آنروی کثیف سکه صفویه را می خواهید ببینید، به کردستان بروید و ببینید قزلباش های صفوی با کردهای ایران چه کردند، متاسفانه این برخوردها بعد از صفویه هم ادامه یافت و پایان نپذیرفت، و همین حرکات باعث شد که ایران کردها را از دست بدهد، کردها آریایی و ایرانی اند، و در داستان های نمادین ایران باستان، جایگاه ویژه ایی دارند، تا آنجا که در اسطوره ضحاک که در شاهنامه فردوسی بدان اشاره شده، آن موقعی که روزی مغز دو جوان ایرانی را خوراک مارهای روی دوش ضحاک می کردند، یک آشپز با انصافی پیدا شد که با کیاستی که به خرج داد، هر بار یکی از این دو جوان را نجات می داد و فراری می داد، و به کوه ها می فرستاد، و به جای آنها مغز گوسفندی را به مارهای ضحاک می خوراند، همین جوانان جان سالم به در برده از آشپزخانه دربار ضحاک، در کوه ها، آنقدر زیاد و جمع شدند که ارتشی را تشکیل دادند و بساط ضحاک را از ایران برچیدند، این ها همان کردهایی هستند که اکنون در کوه های زاگرس زندگی می کنند، فرزندان اصیل ایرانی که از خوراک مارهای ضحاک نجات یافتند، و ایران را نیز نجات دادند. این همان اسطوره ایرانی بودن کردهاست که فردوسی در لطافت داستان خود گنجانده و آنان را ناجی ایران از ضحاک مار به دوش معرفی می کند.
کردی، ترکی، لری، گیلکی، مازندرانی و... را به خوبی حرف می زنم، از آنهایی هستم که همه جای ایران سرای من است، در همه جای ایران به واسطه ماموریت های پدرم، و یا ماموریت های نظامی خودم که در ارتش ماموریت بودم، حضور یافتم، و با همه اقوام ارتباط داشتم، پدرم سینه اش پر از مدال بود، روزی که انقلاب پیروز شد مجبور شدم همه این مدال ها را ببرم در بیابان دفن کنم، روزی که آقای طالقانی از زندان آزاد شد، از میدان بیست و چهار اسفند، تا میدان انقلاب و آزادی جمعیت آمده بودند، و در حالی که مسلح به کلت کمری بودم در این جریان من هم در بین انقلابیون حضور داشتم،
سوال) شما به عنوان یک ارتشی چرا در انقلاب حضور پیدا می کردید، انقلابیگری شما نظامیان از چه جهت بود؟
اختلاف طبقاتی در ارتش شاهنشاهی زیاد بود، یک گروهبان به سرباز خدایی می کرد، یک ستوان به یک گروهبان خدایی می کرد و... این وضع در سلسله مراتب ادامه داشت، هم مالی و هم موقعیتی این اختلاف ها بود، تا جایی که نهارخوری افسر و درجه دار جدا بود، در باشگاه های ارتش نیز درب ورود خانواده ها هم در باشگاه افسران جدا بود، اگر در مراسم ها و جشن ها، خانواده افسران از درب اصلی می آمدند، خانواده درجه داران از درب های پشتی باید وارد می شدند. اگر در یک پایگاه هوایی یک خلبان با یک درجه دار دوست می شدند فورا یقه اش را می گرفتند و بازخواستش می کردند، اگر خانواده یک درجه دار با خانواده یک افسر در یک پایگاه ارتباط می گرفت، فورا عذرش را می خواستند، یک سیستم طبقاتی کامل داشت اجرا می شد، این در داخل ارتش بود، در بیرون از ارتش هم به همین صورت بود، این ناشی از نظم نبود، ریشه در نظام طبقاتی ایران باستان داشت، در زمان ساسانیان هم وضع به همین صورت بود، که کشور بدبخت شد، تاجری به انوشیروان که عنوان عادل را یدک می کشید، مراجعه می کند و می گوید نیمی از ثروت خود را میدهم، فرزندم در ازای آن خواندن و نوشتن بیاموزد، که انوشیروان قبول نمی کند. فقط درباریان، موبدان و شاهزادگان می توانستند سواد داشته باشند.
در این شرایط است که سی هزار عرب به ارتش سیصد هزار نفری ایران حمله می کند و در نبرد "قادسیه" پیروز می شوند، یا در حمله به همین بوشهر، سردار ایرانی "شهرک" مامور حفظ شهر است که به اندازه نبرد "قادسیه"، ایران در حمله به بوشهر که آن زمان ریشهر نامیده می شد، ثروت از دست می دهد.
نباید این نکته را نادیده گرفت که جنگ هشت ساله را با سلاح هایی پیش بردیم که پهلوی ها انبار کردند، اگر این سلاح ها نبود، خیلی با مشکل مواجهه می شدیم. تکاوران ما سربازان جگردار و شجاعی بودند، ما تانک های زیادی از دشمن گرفتیم، سربازی که خود را به نزدیکی تانک ها دشمن می رساند، دیگر آن تانک کارش تمام بود، چرا که بسیار ضربه پذیر می شد، خیلی از بچه های ما در همین جنگ ها شهید شدند، نیروهای تکاور کارهای نشدنی را ممکن می کردند، از جمله یک پل بود روی رودخانه دامپری در دشت عباس که سه ماه روی آن کار کرده بودند ولی نتوانستند آنرا منهدم کنند، ما رفتیم و در فرصت کوتاهی انجام دادیم و برگشتیم، این پل خیلی اهمیت داشت و نیروهای دشمن از طریق همین پل خود را به موسیان و دهلران می رساندند، این پل را شش نفره به طرز سریع و فنی توانستیم منفجر و ویران کنیم.
وقتی خسته و کوفته به پایگاه برگشتیم، متوجه شدیم که ظاهرا آقای بنی صدر آن شب در منطقه بودند و با دوربین انفجار این پل را دیده اند، و با توجه به اینکه فرماندهی کل قوا را در دست داشت، و اهمیت این عملیات، به تک تک ما یک تقدیرنامه داد، که "به تو ای سرباز دلیر ایران ..." بعدها، وقتی برای بنی صدر مشکل ایجاد شد، به ما گفتند هرچه از بنی صدر دارید، تقدیرنامه، مدال و... معدوم کنید و ما مجبور شدیم آن را پاره کنیم و بریزیم دور، چرا که ممکن بود همین سند خیانت به کشور تلقی شود، و علیه خود ما استفاده شود. مدال های پدرم که شامل مدال قهرمانی دو 1500 متر ارتش ایران، مدال قهرمانی ارتش های جهان که فرانسه و اسپانیا را برده بودند و... همه را به خاطر این که ممکن بود به عنوان سند علیه خود ما استفاده شود، در بیابان خاک کردیم. نفهمیدیم که کارهای نظامی ما افتخار بود، و یا خیانت.
پهلوی های هم به کردهای اهل سنت رسیدگی نکردند، تا سال 56 سنندج یک کارخانه هم نداشت، البته کردها هم با همان رسوبات فکری زمان صفویه همچنان حرف شاه را نمی خواندند، و حالت شاکی را حفظ کردند، بعد از پیروزی انقلاب هم در دو یا سه مرحله ما مجبور به دخالت در کردستان شدیم، مثلا وقتی که برای پس گرفتن شهر سقز رفتیم، که دست کومله و دمکرات افتاده بود، آنها پادگان ها را هم گرفته بودند، توپ های ضد هوایی و... و ارتش را خلح السلاح کرده بودند، که از تکاوران 55 نوهد در این زمینه هم استفاده شد و تمام سلاح های سنگین، از جمله توپ های 105 میلیی متری و... را پس گرفتیم، الان هم گاهی در کردستان از ما گلایه می کنند، ولی می گویم کار شما هم درست نبود، که پادگان ها را بگیرید و ارتش را خلع سلاح کنید، نیروهای ارتش را بکشید، سرگرد عباسی نامی بود که در مهاباد درجه سرگردی خود را روی لباس کردی خود زده بود، فرمانده نظامی کردها شده بود، یا همین شیخ عزالدین حسینی معروف که الان در ترکیه است و اولادش میلیاردرند.
در زمان جنگ چند بار پیش عزالدین حسینی رفتیم، که سرگرد عباسی هم کنارش بود، گفتیم اگر سلاح ها را تحویل ندهید بمبارانتان خواهند کرد، اگر پادگان ها را تخلیه نکنید نیروی هوایی آماده بمباران شماست. اینها در سقز به این توصیه ها گوش نکردند، لذا کشت و کشتار شد. البته این را هم باید بگویم که کردها حق دارند که ناراحت باشند، اصیل ترین قوم ایرانی اند، ولی در ایران جایگاهی ندارند. من هر ساله به مریوان می روم، اشک آدم جاری می شود، الهی بمیرم (اشکش واقعا جاری شد) طرف لیسانس و فوق لیسانس است ولی کولبری می کند، زن و مرد و کوچک و بزرگ کولبری می کنند، کار نیست، تولید نیست، گرانی هست و...
ناگفته نماند که شیعه مخلوطی از اسلام، عیسایی، زرتشت، ادیان هند و... است، مثلا بحث مهدویت را اهل سنت خیلی تکیه نمی کنند، اما شیعه روی آن مانور زیادی می رود که همان "بهرام ورجاوند" است که در زرتشت باستان خبر ظهورش را می دهند. که شاهزاده ایی ایرانی است که قیام می کند و حکومت جهانی تشکیل می دهد، اما آنچه روشن است از مذهب شیعه جمهوریت بیرون نمی آید، چرا که در این سلسله، رهبری موروثی است و از پدر به پسر منتقل می شود و ادامه می یابد، اما شیعه اولیه خیلی پرمغزتر بود، بسیاری از اهل علم و فرهنگ ایران شیعه بودند، مثل ابن سینا، فردوسی، حافظ، سهروردی، ابو نصر فارابی، خوارزمی، صدرای شیرازی و... و اینها عالم جامع بودند، ابن سینا ریاضیدان، فیلسوف، عارف، پزشک و... بودند، یا همین صدرای شیرازی و... که ایشان ثابت کرد زمان بُعد چهارم ماده است، یعنی هر ماده طول، عرض و ضخامت دارد، و بُعد چهارم آن زمان است، که بعدها چند صد سال دیگر غربی ها در تئوری نسبیت آن را بیان کردند، و جایزه نوبل را از آن خود کردند. اما متاسفانه این روزها جامعه شیعه از این گونه اهل علم خالی است و کسانی جایگزین آنان شده اند که از علم خالی اند. من تعصب شیعه گری هم ندارم، حتی از دین هم زده شده ام، اما این شرایط را می توانم حس کنم.
کردستان که بودیم گاه بحث شیعه و سنی می شد و بزن بزن هم می شد، که یکهو یک نفر از این بین بیرون می آمد می گفت "مگر جمهوری است" که همدیگر را می زنید، که این نظر ریشه در جمهوری مهاباد داشت، که یک سال این حکومت ادامه یافت، و قاضی محمد روی کار آمد، و کابینه تشکیل داد، و یک آنارشی به تمام معنا را ایجاد کردند، و هرکه صبح زودتر بیدار می شد قدرت دست او بود، و هر چه می خواست می کرد.
این داستان را در مورد شرایط جمهوری از تبریزی ها هم شنیدم، که جعفر پیشه وری که روی کار آمد و جمهوری فرقه دمکرات آذربایجان را تشکیل داد، یک بهم ریختگی ایجاد شد که یک حمال محل هم، حکومت می کرد و اموال مردم را می بردند، مصادره می کردند و... این در حالی است که بهترین نوع حکومت جمهوری است، و جمهوری در واقع حاکمیت معنویت است، از نظر من بر منکر اهل بیت و ائمه لعنت، ولی نمی شود هر کاری را به نام آنها انجام داد، در اثر این عملکرد الان کار به جایی رسیده که وقتی فضای مجازی را باز می کنی توهین هایی به دین و ائمه می شود که آدم شرم می کند، و چیزی که عمری در ذهن مردم مقدس بود، به نابودی کشیده شده است. ایرانیان قرن ها با این اعتقادات زندگی کرده اند، این جای غصه دارد، سره از ناسره معلوم نیست، آنچه در اکثر مذاهب مشترک است بحث معنویت است، تا آنجا که وقتی از آنتونی کوئین یونانی که ارتدکس متعصب است می پرسند تو چطور در فیلم محمد رسول الله بازی کردی، می گوید این یک کار معنوی بود.
ما در حالی با یهود در اوج جدال هستیم که با آنها تنها در نخوردن مشروب تفاوت داریم، بسیاری دیگر از مناسب و احکام مشترکیم، شما یک پرورش خوک در اسراییل نمی توانی پیدا کنی، پسرها اگر ختنه نشوند یهودی نیستند، زن تنها می توان چهارتا گرفت و... اسراییل الان عرب ها را تحت نام "ابراهیم" دور خود جمع کرده که این نشان از یکی بودن این ادیان است،
جالب است فرهنگ ایلام باستان خودمان را هم که مطالعه می کردم، پادشاهی بوده به نام امی تاش که لوحه خط میخی آن را هم کشف کرده اند که مقرراتی مثل حمورابی بابل داشته است، که باز با احکام اسلام مو نمی زند، چهارتا زن بیشتر نمی توانی داشته باشی، اگر دزدی را بگیرید که دلیلی برای دزدیدن نداشته باشد، دستش باید قطع بشود، اگر دلایلی از جمله فقر و... برای دزدی داشته باشد، دستش نباید قطع شود و... وقتی این قانون که مربوط به شش هزار سال پیش بود را خواندم مات و مبهوت شدم که چطور این قوانین نسل به نسل منتقل شده است."
[1] - تیپ ۵۵ هوابرد یا تیپ ۵۵ هوابرد شیراز یگان ویژه هوابرد نیروی زمینی ارتش ایران است، که در استان فارس مستقرند و قرارگاه مرکزی اش شیراز است، در سال ۱۳۴۲ تشکیل شد، تیپ ۵۵ هوابرد در خلال جنگ ایران و عراق، از یگانهای عملکننده ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و در عملیاتهای ثامنالائمه، طریقالقدس، فتحالمبین، بیتالمقدس، مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی، خیبر، قادر و والفجر ۸ شرکت داشت.
[2] - Ayutthaya از شهرهای توریستی و تاریخی تایلند که در دورهای از تاریخ، عنوان بزرگترین شهر جهان را به خود اختصاص داده بود، امروزه متاسفانه بخش اعظمی از شهر ویران شده است. اما با این حال هنوز هم آثار تاریخی و گردشگری زیادی در آن وجود دارد که نشان دهنده شکوه این شهرند.
[3] - یوتاب سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن هخامنشی سردار نامدار ارتش داریوش سوم بود که مانند برادرش آریوبرزن در کوهستان های محل نبرد، حوالی استان کهکیلویه و بویراحمد امروزی یا نواحى بهبهان امروزى در استان خوزستان تا آخرین نفس مبارزه کرد. اما بر اثر کمبود نیرو و خیانت یک ایرانی، به دست سپاهیان اسکندر مقدونی کشته و در همان محل به خاک سپرده شد. وی با اسکندر در دربند پارس، تکاب در کهگیلویه جنگید. یوتاب در نبرد با اسکندر مقدونی در سال ۳۳۰ (پیش از میلاد) همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است، او در کوه های بختیاری راه را بر اسکندر بست. ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. دشمن سپاهیان آریوبرزن و یوتاب را محاصره می کند، اما ایرانیان حلقه ی محاصره ی دشمن را می شکنند.
[4] - صفیالدین ابوالفتح اسحاق اردبیلی (۶۵۰–۷۳۵ ق) نیای بزرگ دودمان صفویان ایران است و نیز هشتمین نسل از تبار فیروزشاه زرینکلاه بود. که در منطقه مغان مقیم شده بود. صفیالدین اشعاری به زبان آذری در کتاب صفوةالصفا و سلسلةالنسب سرودهاست. دودمان صفوی نام خویش را از وی گرفته بودند. او پایهگذار خانقاه صفوی در اردبیل بود که با گذشت زمان پیروان بسیاری به دست آورد.
[5] - بیشتر مورخان، اجداد وی را سنی شافعی مذهب و از بنی هاشم مهاجر از حجاز به کردستان ایران دانستهاند عبدالحسین زرینکوب محقق و مورخ فقید هم، در کتاب مشهورش «جستجو در تصوف ایران» با استناد به منابع تاریخی متعدد و گوناگون، وی را سنی مذهب میداند. زرینکوب مینویسد: "مذهب خود او (صفی الدین) تسنن و شافعی مذهب بود و با آنکه بعضی اقوال و اشعار منقول ازو، از اتکا بر محبت و مهر علی حاکی است، این محبت علی با تسنن وی که در تاریخها از جمله حتی در «احسن التواریخ» بدان اشارت هست، مغایرت ندارد. در مکتوبی هم که عبیدالله خان ازبک به شاه طهماسب صفوی (سال ۹۳۶ هجری) مینویسد، گفته میشود که «پدر کلان شما، جناب مرحوم صفی مردی عزیز اهل سنت و جماعت بودهاست»"
[6] - جنگ چالدران، نخستین نبرد ایران (در زمان صفویان) با عثمانی بود که در نزدیکی شهرستان چالدران در شمال غربی ایران، در ۲ رجب ۹۲۰ ه.ق/۲۳ اوت ۱۵۱۴ میلادی رخ داد؛ نتیجه این نبرد، پیروزی سپاهیان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم اول (حکومت ۹۱۸–۹۲۶ ه.ق/ ۱۵۱۲–۱۵۲۰ میلادی) بر سپاه صفوی به فرماندهی شاه اسماعیل اول (حکومت ۹۰۷–۹۳۰ ه.ق/۱۵۰۱–۱۵۲۴) بود
و حاشیه هایی که، در مراسم شهدا، به متن تبدیل می شوند، و نام هایی که به نام شهدا، و بر بدن های پاک شهدا، در حضور اهل و خانمان شهدا، سوار بر یاد و نام آنان شده، به متن اصلی تبدیل می شوند، تا بزرگ دیده شوند، و از متن اصلی افزون گردیده، در نهایت متن را، به حاشیه رانده، و شهدا، که خود صاحب اینگونه مراسمند، از صفحه ایی که خاص، به خود آنان تعلق دارد، حذف می شوند، و بدین ترتیب در نهایت، از صفحه روزگار امروز ما، نیز بیرون خواهند ماند؛ و پیام اصلی آنان، یعنی آزادی و استقلال و آقایی و کرامت این مردم و این کشور، در هیاهوی اهل قدرت، چینش کنندگان، و بازیگران قدرت، گم می شود؛
در روند فعلی مصادره شهدا توسط نهادها و افراد خاص، مراسم یادواره شهدا هم، به وسیله ایی تبدیل شده، تا جریان سیاسی خاص، با حرف ها و اهداف خاص، فرهنگ و اعتقاد خاص خود را به نام شهدا، به خورد عموم مردمی دهند، که به عشق شهدا در این گونه مراسم ها شرکت می کنند؛ حال آنکه شهدا وسیله ارتقا سیاسی، و توسعه قدرت، و انتشار افکار جریان های خاص نبوده و نیستند؛
آنان به ایران و ایرانیان، در کل تاریخ این مرز و بوم، با همه ی تنوع و تفاوت اعتقاد، مذهب، فرهنگ و نحله های سیاسی متنوع شان تعلق دارند، شهدا نباید توسط عده ایی، جناحی، نهادی و... مصادره شوند، آنان تا ابد، سرمایه ایی ملی برای ایرانند؛ آنان را نباید به خود، نهاد خود، جناح سیاسی خود، حتی مذهب خود و... تقلیل داد، و البته این سرمایه را در نهایت، با این سو استفاده ها ضایع کرده و بی اثر نمود.
تاریخ مظلومیت رزمندگان و شهدای جنگ خسارتبار با حزب بعث صدام، به هشت سال نبرد با دشمن خونخواری مثل او، محدود نشد، و این روند انگار حتی بعد از دهه ها، که از پایان آن همه خسارت، کشتار، ویرانی، جنگ، درگیری و البته شهادت ها، که می گذرد، ادامه دارد؛ رزمندگان و شهدایی که از یک طرف، تحت شدیدترین تحریم های همه جانبه ی دو بلوک متخاصم شرق و غرب، از هرگونه سلاح و امکاناتی محروم ماندند، تا با کفِ دست خالی مانده از سلاح های مدرن روز، بدن های خود را، مانع پیشروی دشمنی کنند، که توسط شرق و غرب متفقانه حمایت می شدند، شرق و غربی که متحدانه، درگیری های سخت و مدام خود را، در کیس جنگ ایران و عراق، به کناری نهاده، و مقابل این شهدا و رزمندگان، صف واحد کشیده بودند،
تانک های متنوع و از جمله T72 های وحشتناک، جنگنده های سوخو، توپولوف، میگ، در شمار بسیار زیاد، توپ های دوربرد، سلاح های انفرادی و جمعی متنوع روسی از یک طرف، و جنگنده های میراژ، رادارهای رازیت، موشک های اگزوسه [1] و... فرانسوی، سلاح های شیمیایی آلمانی و... از این رزمندگان قتل عام ها کردند، اما، از یک طرف خارجی، چه انتظاری می توان داشت، آنان بر اساس منافع و امنیت ملی خود، همواره طرف ایستادن شان را، در درگیری های جهانی، انتخاب می کنند، و معقولانه می ایستند، تا ضرری را از منافع و امنیت ملی خود دور کنند، و یا سودی را به سوی این دو، سرازیر نمایند.
دردناک ترین وجه مظلومیت شهدا، رزمندگان، حماسه ی جنگی نابرابر، خانواده شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت و...، موقعی خود را نشان می دهد، که عده ایی خود را میراث خوار آنان جا زده، و این سرمایه عظیم ملی را که، باید برای هزاره ها و نسل ها، خونِ شجاعت و غیرت در رگ ایرانیان بدواند را، به تیول اهداف پوچ سیاسی و جناحی، و قدرت طلبانه خود در آورده، رزمندگان، شهدا و خانواده اشان را به وسیله، و نردبان توسعه، و دست یابی به قدرت خود، تبدیل می کنند،
و از جمله، مراسم بزرگداشت شهدا را هم، تحت عنوان یادواره های زنجیره ایی، به خدمت اهداف خود در آورده، آنرا به میتینگ های سیاسی هم جناحی هایی خود، تبدیل، تا نام و عکس آنان را تبلیع، های لایت و بُولد می نمایند، و بدین ترتیب از خون شهدا هم برای رسیدن به مطامع سیاسی خود، نردبان ساخته، و چشم نمی پوشند، و مردمی را که به عشق تکریم و تعظیم ایثار و شهادتِ سربازان پاک باخته خود، که در دفاع از خاک و ناموس ارزشمند میهن شان، جان در طبق اخلاص نهادند، در این مراسم ها حضور یافته اند را، هدف قرار داده و با فرهنگ و ادبیات سیاسی خاص خود، بمباران می کنند، و چهره ها، نام ها و افکار و اهداف خاص سیاسی خود را، از طریق هزینه کرد خون شهدا، برجسته و معرفی کرده، افکار خود را، که آن را اصل و عین ایران، اسلام و انقلاب می دانند، منتشر می کنند و...، افسوس و صد افسوس که این طلای ناب شهادت و شهدا، خرج مُطلای افراد و اهداف اینان می شوند.
و این دردآور ترین مظلومیتی است که امروز دامنگیر شهدا، جنگ، و فرهنگ ملی شهادت و ایثار شده است، که شهدا و فرهنگ اصیل شان را که از سرمایه های معتبر و ملی کشورند، به وسیله ایی برای دست یابی به اهداف سیاسیِ جناح خاصِ فعال در سطح کشور، تبدیل می شوند؛ شاهد مثال آن، متن و محتوای سخنرانی مدعوین یادواره های شهدا است، که اگر حرف های آنان را به تحلیل و بررسی های بی طرفانه سپرد، آنگاه خواهیم دید، که خط خاص سیاسی، با اهداف خاص، محور بحث این سخنرانان است، و نان سیاسی خود و همفکران خود را، در قالب ملی جا زده، و در تنور مراسم شهدا می پزند.
مرحوم مادرم، که خود مادر یکی از همین شهداست، می گفت "حیف از طلا که خرج مُطلا [2] کند کسی"، و انگار طلای ناب شهادت، و فرهنگ ایثار آنانکه برای حفظ جان و مال و ناموس مردم خود، و دفاع از آب و خاک پاک میهن شان، و دفع تجاوز دشمن متجاوز، از جان عزیز مایه گذاشته اند، خرج توسعه و گسترش فرهنگ و اعتقاد افرادی، از جناح خاص سیاسی، در کشور می شود، جناحی که، جز به رسیدن، توسعه و گسترش قدرت خود، و همفکران شان، هدفی ندارند، و این هدف را نیز، در لایه ایی نازک از ارزش های جنگ، شهدا، مذهب و هرچه ارزش که باید سرمایه ملی باشد، پیچیده، دنبال می کنند.
به پوستر منتشر شده برای یادواره شهدای روستای گرمن نگاه کنید، این پوستر خود گویای جایگاه و نقش شهدایی است که، به نام آنان یادواره گرفته می شود، در حاشیه این پوستر، تصاویر آنانی که خود باید متن اصلی پوستر باشند را، می توان دید، تصاویر و نام ریز شهدا، به حاشیه عکس و نام درشت کسانی تبدیل شده اند که، در مراسم آنان، سخن گفته و اجرا خواهند داشت!
سپردن متن اصلی پوستر، که باید به تصویر و نام شهدایی اختصاص یابد که برایشان مراسم گرفته شود، به روایتگر، مداح، عمو غزالی و...، ظلم نیست!
حیف از طلا که خرج مُطلا کند کسی.
در طراحی این مراسمات، و آنچه در آن باید گفته شود، و این پوستر که پیشانی و پرچم این مراسم است، خانواده و اهل این شهدا چه نقشی داشته اند؟ آیا آنان راضی به حاشیه رفتن تصاویر و نام شهدای خود، در پای نام و عکس مجریان این مراسم، که متن اصلی شده اند، هستند؟!
از طراحان این پوستر یادواره شهدای ما، باید پرسید که، آیا در پوستر اعلامیه مراسم ختم عزیزان مرحوم خود نیز، این چنین دست و دل بازانه از نام، یاد و عکس عزیز از دست رفته خود، به نفع سخنران، مداح و مجری مراسم او، صرف نظر می کنید؟! که این چنین تصویر و نام شهدا ما را فدای برجسته کردن نام و عکس مجریان مدعو خود کرده اید؟! نام و عکس شهدا ما، که این مراسم برای آنان است، از نام و عکس مجریان برنامه، کم اهمیت تر است؟!
حیف از طلا که خرج مُطلا کند کسی.
غریب تر و مظلوم تر از شهدا، کسی نیست، حتی در حضور اهل و خانواده اشان، این چنین به حاشیه برده می شوند.
[1] - اگزوسه (Exocet) موشک ضدکشتی فرانسوی است که تولید آن از اواسط دهه ۱۹۷۰ آغاز شده و همچنان ادامه دارد. گونههای متفاوت موشک اگزوسه از کشتی، زیر دریایی، آتشبارهای ساحلی و هواپیماها و هلیکوپترهای جنگی شلیک میشوند. اگزوسه در سال ۱۹۷۴ وارد نیروی دریایی ارتش فرانسه شده و از آن زمان تاکنون به کشورهای متعدد دیگری نیز صادر شده و در دهه ۱۹۸۰ در جنگهای ایران و عراق و جنگ فالکلند شرکت داشت. عراقیها در جنگ ایران و عراق به طور گستردهای از این موشک علیه کشتیهای نظامی و غیرنظامی ایران استفاده کردند و چندین کشتی ایرانی از جمله دو فروند از ناوچههای سبک کلاس بایندر با این موشکها غرق شدند. تعدادی از هلیکوپترهای سوپرفریو عراق و تعدادی از میراژ اف-۱هایی که در اواخر جنگ به عراق تحویل شدند، قابلیت شلیک این موشک را داشتند. فرانسویها پیش از تحویل میراژ اف-۱های سازگار با اگزوسه، پنج فروند هواپیمای ضدکشتی سوپراتاندارد نیروی دریایی خود را به عراق اجاره داده بودند. در جنگ نفتکشها در جریان جنگ ایران و عراق در سال ۱۹۸۷ یک جنگنده میراژ اف-۱ عراقی با شلیک دو موشک اگزوسه ناوچه امریکایی یواساس استارک را دچار صدمه جدی کرد.
[2] - مطلا فلز طلاکاری شده ایی است که، جلوه ایی از درخشش ارزشمند طلا دارد، و محتوایی از آهن بی قیمت و بی مقدار
زمانبندی پانزدهمین صعود به چکاد زیبا و جذاب توچال در سال 1400
کل زمان صعود 8 ساعت و 14 دقیقه
با کسر زمان استراحت 7 ساعت و 30 دقیقه
حرکت از میدان سربند در خیابان دربند ساعت 4 و 4 دقیقه بامداد یک شنبه 23 آبان ماه 1400
رسیدن به جانپناه شیرپلا در ساعت 6 و 49 دقیقه صبح
استراحت به مدت 30 دقیقه و حرکت به سمت یال سنگ سیاه
حضور در جانپناه امیری در ساعت 10 و دو دقیقه صبح
استراحت 15 دقیقه ایی
حضور در خط الراس یال سنگ سیاه در ساعت 11 و 20 دقیقه صبح
حضور در قله ساعت 12 و 18 دقیقه
برگشت با تله کابین
رجزخوانی بی پایان، تابویی دیرپا :
برای کوهنوردان که کوه منبع گرفتن انرژی از طبیعت، یعنی همان کهواره زندگی موجودات است، انگار قرار گرفته بر هر قله ایی همچون تابویی، ناشکستنی، و پایان ناپذیر است، و تو باید هر بار این تابو را بشکنی، و با هر صعودی که بر جاذبه قدرتمند، هر قله فایق می آییم، انگار این خود اولین شکستی است که بر آن قله سخت دسترس، تحمیل می شود، چرا که همان قله، باز تو را رجزخوان، به صعود و چالشی دیگر فرا می خواند؛ 23 آبان بعد از بارش های قابل توجه چند روز گذشته، انگار باز رفته بودم، تا شاخ غول را بشکنم، غولی در برف، توچال زیبا و جذاب، که سپیدی ارتفاع آن، از دیرپایی او، و فانی بودن ما انسان ها حکایت ها در خود دارد.
شهاب سنگ ها و گلوله ها :
هوای صاف و ستاره ایی انتهای شب، باعث شد که بارش شهاب سنگ ها را در این صعود به راحتی بتوان دید، سقوط دو شهاب سنگ بزرگ را در حدود قله دماوند، مشاهده کردم، که در برخورد با جو زمین، مثل موشک هایی بود که در آخرین لحظات سقوط، انگار آنها نیز خود را رها کرده بودند، تا لَش سنگین و غیر قابل کنترل شان مثل گوشتکوبی سنگین، خود را بر زمین بکوبند، و فرو روند، و با یک انفجار عظیم هر چه در اطراف خود دارند را نابود کنند؛
این بارش های شهابی در این شب زیبا، مرا به یاد جنگ های موشکی انداخت که از بی رحمانه ترین و خسارتبارترین ها، در جنگ های نوین نوین محسوب می شوند، که بشر برای نابودی خود، در مسابقه دائم برای ساخت و ارتقا و تجهیز خود، بدان سلاح مخرب روی آورده است، و برای ما که لحظات خسارتبار جنگ را درک کرده ایم، این لحظات زیبا نیز خود دلهره آور است، چرا که انواع راکت ها را به همین صورت دیده ایم که چطور با صدای زوزه ایی دلخراش، خود را در زمین فرو می کنند، و بعد با یک انفجار اطراف شان را ویران، و موجودات نزدیک خود را بدون هیچ انتخاب و چینشی می کشند،
اما در مورد شهاب سنگ ها که خطرناک تر از هر موشکی هستند، جو زمین آن را می ساود و می سوزاند، تا ما از این حملات دائم، سالم جان بدر بریم، و آنچه می بینیم، حاصل کار جو زمین است که سنگ را با استفاده از شتاب بالایش، می سوزاند و قبل از رسیدن به زمین نابود می کند.
حادثه در توچال :
با رسیدنم به جانپناه شیرپلا شاهد همنورد حادثه دیده ایی بودم، که در آنجا منتظر بود تا به پایین و بیمارستان منتقل شود، وقتی رسیدم او را بر کف سالن رستوران جانپناه مستقر کرده بودند، که نزدیکترین مکان به درب خروجی بود، چرا که از ناحیه لگن به هنگام صعود به قله، در ورودی جانپناه امیری روی یخ آستانه درب آن لیز خورده و افتاده، و صدمه دیده بود، و قدرت حرکت موثر نداشت، و دوستان تیم امداد و نجات هلال احمر او را تا جانپناه شیرپلا پایین آورده بودند، اما به واسطه این که هلیکوپتر امداد و نجات هلال احمر نتوانسته بود روی زمین بنشیند، قصد داشتند با یک بسکت مخصوص حمل مجروح، او را به ایستگاه 5 تله کابین منتقل، و سپس به بیمارستان ببرند، خطر آمبولی اینگونه بیماران را تهدید می کند، و باید هر چه سریعتر به خدمات پزشکی دسترسی یابند، اما کمبود تجهیزات مناسب امداد و نجات، آن هم در حاشیه پایتخت، اکنون سه روز از حادثه گذشته بود، و بیمار منتظر مانده بود، تا به پایین منتقل شود؛ با نسکافه، و کمی خرما از او پذیرایی مختصری کردم، ولی مایل به خوردن چیز دیگری نبود، چراکه قدرت حرکت نداشت و دوست داشت شکم خالی باشد و مشکل بیرون روی پیدا نکند و...، با او خداحافظی کرده، و راهی قله شدم
پاکوب سازان قدر قدرت:
روز شنبه گذشته انگار صعودی به قله صورت نگرفته بود، و یا اگر بود، رد پاها را برف ها پر کرده بودند، همنورد جوان و قدر قدرتی از راه رسید و از من سبقت گرفت و پاکوب ها را احیا کرد، تیم دو نفره دیگری هم به دنبال او، و یک تیم یک نفره هم از پس آنها، از من سبقت گرفتند و من اینک پای در جای پای آنان گذاشته، و در برف پیش می رفتم. صعود نسبتا سخت و نفس گیری بود، اما با منظم کردن ریتم حرکت، و هماهنگی تنفس با قدم هایم، سعی کردم بر خستگی و... غلبه کنم.
همنورد مصدوم در جانپناه شیرپلا
همنورد مصدوم در جانپناه شیرپلا
خراش های ایجاد شده در برف بر اثر وزش توفان
خراش های ایجاد شده در برف بر اثر وزش توفان
تهران غرق در مه و ابر و آلودگی
تهران غرق در مه و ابر و آلودگی
خراش توفان بر برف های قله توچال
خراش توفان بر برف های قله توچال
شکوه برف بر چکاد شکوهمند و جذاب توچال
شکوه برف بر چکاد شکوهمند و جذاب توچال
http://mail.mostafa111.ir/neghashteha/articel/shohada/tag/%D8%AC%D9%86%DA%AF.html?start=35#sigProId99f5998135
ما پادشاه را کشتیم.
سعی کردیم دنیا را تغییر دهیم.
حال تنها چیزی که به دست آوردهایم،
یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست.
اینجا سرزمینی است که در آن برای آزادی جنگیدیم،
اما حالا برای نان میجنگیم.
نکتهی عدالت این است که: همه وقتی برابر میشوند که مردهاند.
Resistance 2 @sept9_2001
کلاهی از مسلمانی به سر
مبتلا به تنی مغلوب از سو تغذیه
فارغ از هر گونه داشته ایی از دنیا
تکیه امان به سلاح های گرمی است که در دستان مان قرار دادند
و از دستان کوچک مان، بسیار بزرگتر است
تا بکشیم و کشته شویم، و مدام فریاد مظلومیت سر دهیم
این است عاقبت زیستن در منطقه ایی که از منابع سرشار خداوندی برخوردار است
اما راهبرانی خودخواه و متکبر، در عین حال نادان و فخرفروش دارد

