معضل بزرگی که هم اکنون انقلاب و انقلابیون در ایران با آن دست به گریبانند، شکافی است که بین حاکمیت و مردم ایجاد شده، و هر چه می گذرد هم عمق و شدت می یابد، از نشانه های این امر می توان به کاهش مشارکت ایرانیان در انتخابات، افزایش تعداد، کاهش زمان بین، و افزایش وسعت جنبش های اعتراضی و... دانست که در ایران به صورت پشت هم اتفاق می افتد، که آخرین آن خیزش بزرگ "زن، زندگی، آزادی" است که این جنبش هنوز پایان نیافته و بر سیاست و گفتمان جامعه ایران سایه سنگین خود را حفظ و تحمیل می کند و از ایرانیان قربانی می گیرد، و در کشاکش بین مردم و حاکمیت بر سر حجاب و تحمیل پوشش اجباری، فرزندان این مرز و بوم مورد هتک حرمت و دچار زندان می شوند و نیروهای امنیتی و نظامی کشور مقابل مردم قرار می گیرند، و به این ترتیب شکاف همچنان عمیق تر می شود؛ در کشوری که کاندیدای اصلاح طلبان [1] می توانست حماسه ایی به بزرگی حضور 85% مردم را به پای صندوق های رای بیافریند، اما اکنون در آخرین انتخابات از این دست، کاندیدای محبوب ترین جریان سیاسی کشور [2] حتی نتوانست رقم مشارکت را به 50% نیز برساند که مردم به پای صندوق های رای بیایند.
اما ایران و انقلاب چطور با چنین شرایطی مواجه شدند، در پاسخ به این سوال باید گفت، یکی از عوامل مهم در رویگردانی ایرانیان از انقلاب، انقلابیون و تفکر انقلابی، در چند دهه گذشته بعد از پیروزی انقلاب 57، که هر لحظه شکاف بین حاکمیت و مردم افزایش می دهد، جدایی از فرهنگ تکثرگرای ایرانی است، که در دیدگاه و حافظه جمعی ایرانی یکی از عوامل مهم و اساسی گردهم آیی آنان در طول تاریخ بوده است،
ایران همواره سرزمینی بزرگ متشکل از کنفدراسیونی از اقوام، زبان ها و حتی مذاهب مختلف بوده است، اوج ایران، با اتحاد این تنوع و تکثر است که شکل می گیرد، و به رسمیت شناختن آن تکثر و تنوع فکری، قومی و زبانی است که، به شکل گرفتن این اجماع بزرگ ملی می انجامد، و می تواند برای ایجاد دوباره اش زمینه سازی کند، و راه موجودیت آن را هموار نماید.
هخامنشان اوج ایرانِ کشف شده در تاریخ گم شده این سرزمین اند، که مجد و عظمت آنان نیز موقعی شکل گرفت که شاه بزرگمنش هخامنشی، مردم متکثر خود را در پرستش خدایان مختلف و متنوع، و تنوع فکری، زبانی و... خود آزاد گذاشت و حتی به تعمیر معابد کسانی با هزینه خود برآمد که حتی خدای او را هم نمی پرستیدند، و خدای خود را داشتند و... همین تاریخ افتخارآمیز است که ایرانیان را الگوی رواداری، و کوروش کبیر را مظهر انسانیت، ایرانیت، و افتخار آن، در بین ملل دیگر مطرح و معرفی می کند.
اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که از قضا این انقلاب نیز نتیجه حضور، مبارزه و تلاش انقلابیون متکثر و متنوعی در انواع و اقسام نیروهای فکری بود، که آمدند و ایستادند و مبارزه کردند تا به پیروزی رسید، اما با محور قرار گرفتن طبقه روحانیت، در حاکمیت ملی ایران بعد از پیروزی، عده ایی با خود فکر کردند که این محوریت را با یکسان سازی، یکدست سازی و خالص سازی تفکری نیز همراه سازند، این بود که مدافعان چنین راهبردی، تفکر تک قرائتی مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را محور تفکری و ایده نیروهای انقلاب معرفی و تعیین کردند، او که از تکثرگرایی فکری و مذهبی غولی وحشتناک و مضر به حال خود و روحانیت و مذهب ساخت، و نبرد علیه چنین ایده ایی را تئوریزه، و به جامعه انقلابی ایران تحمیل کرد، و نیروی انقلاب، انقلابیون و کشور را برای مبارزه با معتقدین به تکثر، وجه جمهوریت، ضرورت تنوع فکری و... بسیج و هدایت کرد، و نیروی بسیار زیادی از انقلاب و ایران را مستهلک حاکمیت تفکر خود نمود، و صرف جنگ های داخلی و اختلافات فکری و عملی برای یکسان سازی، خالص سازی و یکدست نمودنِ حاکمیت و دست اندرکارانش نمود، تا تکثرگرایی و جمهوریت را منکوب نمایند، و بدین وسیله بود که ایران و ایرانیان را در مقابل رقبا ضعیف، و ضربه پذیر کردند، که از نتایج آن حرکت، بسته شدن دایره یی بود که تنها کسانی در آن جای داشتند که این وضعیت را برای انقلاب تمکین باید می کردند، و باقی اکثریتی بودند که از دایره خارج، فتنه و غیرخودی نامیدند. [3]
تفکر این شیخ اهل کویر ایران، که از کویر تنها سختی و خشونت آنرا در تفکرش منعکس داشت، و مهر و مدارای ایرانیان کویرنشین را به فراموشی سپرده بود، روح عدم رواداری، عدم تحمل و عدم پذیرش تکثر و وجه جمهوریت را به جامعه سیاسی، فکری و مذهبی ایران و انقلاب و انقلابیون تزریق کرد، و از آن زمان تا کنون اختلافات برای بقای جمهوریت و البته حضور ملت ایران در منظومه قدرت، و روند تعیین مسیر آن بالا گرفت، که به تنازع و مبارزه ایی همه گیر منجر شده است.
اعتراضات فراگیر موسوم به جنبش سبز [4] در سال 1388 اوج تقابل این دو اندیشه، در سطح عموم مردم ایران بود، که میان قبضه قدرت توسط طرفدران اندیشه ی تک قرائتی و ضد جمهورِ مصباح، و بازگشت قدرت به مردم و پذیرش تکثر، تحمل و رواداری فکری و مذهبی و سیاسی، به رویارویی بزرگ منجر شد، اما حتی بعد از این رویارویی همه جانبه و بزرگ نیز که با آن همه وسعت، دامنگیر کشور شد، مدافعان تفکر مصباح یزدی در سیستم فکری کشور، عبرت نگرفتند و خواستاران مدارا، تحمل و تکثر را "فتنه" نامیدند، و عبرت نگرفته، جنگ با این تفکر تکثرگرا را شدت بخشیدند، و محدودیت های بسیاری را برای اهالی آن در نظر گرفته و اعمال کردند و آنان را از حقوق شهروندی خود محروم کردند، به طوری که رهبران و فعالین این جنبش، راهی زندان ها شدند، احزاب و گروه های شان منحل و پرونده دار، و بیش از یک دهه و نیم است که برخی از رهبران مهم جنبش سبز در حصر افتاده اند و میانجیگری های بین المللی و داخلی هنوز نتیجه نداده، و این نیروهای گرانسگ که مبارزه اشان سیاسی و برای اهل کشور و انقلاب شان بود، در حصر پیر و فرتوت می شوند و عمر به پایان می برند.
جناب مصباح گرچه می دانست که سلطنت و حاکمیت در ایران همواره خود را آسمانی و مفتخر به فرِّ ایزدی، سایه خدا بر زمین، یا ذل الله دانسته است، و با این انقلاب ایرانیان می توانستند از ذیل چنین انسان های مدعی خدا خارج شوند، اما گرچه این امر پدیده تازه برای ایرانیان نبود، و قدرت، حاکم و حاکمیت همواره در این خاک دیرپای، با آسمان گره خورده اند، اما شاید غافل از این شد که همین وجه خدایی حاکمان، اگر با تفکرِ مدارا، قبول تکثر و تمکین در مقابل تحمل و تساهل و تسامح همراه نباشد، به جدایی حاکم از مردمش منجر خواهد شد، که از نتایج گریزناپذیر آن در طول تاریخ می توان به جنایات شاهان صفوی در مورد دگراندیشان مذهبی زمان خود، یا کشتار و قتل عام مزدکیان توسط ساسانیان و... اشاره کرد.
طرفداران نظریه ضد تکثر و تک قرائتی مصباح یادشان رفت که ایران اوج خود را وقتی دید، که خدایان بابل، توسط شاه ایران برای پرستش بابلیان قابل و لایق پرستش دیده و اعلام شدند و...، آنگاه بود که اندیشه ی ایران و قدرت ایران بروز و ظهور عملی یافت، ورنه ایران به همان وضعی دچار می شد که این روزها پیدا کرده است، که دولت مرحوم رئیسی، مجلس قالیباف، دولت مسعود پزشکیان با کمترین رای ممکن، بر کرسی قدرت و یا قانونگذاری بنشینند، که قوانین و دستورات شان حتی برای اهل خانه اشان نیز منطقی و منقاد کننده نباشد، چراکه تفکرشان در بین ایرانیان آنقدر در اقلیت دیده می شود، که قوانین شان نیز خاص خودشان است، و تو گویی به فرقه ایی تعلق دارند، که قانونگذاران فقط بدان معتقدند، و اگر قانونی مثلا در بحث حجاب و عفاف و... بنویسند، جمع کثیری از ایرانیان هرگز با این قانون نه همراهند، نه همدل، و نه موافق، و من نمی دانم این قوانین را برای چه مردمی می نویسند، برای تحمیل به مخالفان، برای دهن کجی به مبارزان و معترضان؟!.
کسانی که تفکر خطرناک و محدودگرایِ ناروادار مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را به بدنه انقلاب آزادیبخش 57 تزریق کردند، انقلابی که عصاره اهداف و نتایج دو انقلاب متاخر، یعنی نهضت مشروطه و خیزش ملی شدن صنعت نفت را باید محقق می کرد، و حاکمیت را به مردم ایران باز می گرداند، به جدایی و شکاف بین مردم و حاکمیت صورت عملی دادند، و آنرا شدت بخشیدند، و تفکر مصباح (و جبهه پایداری که اکنون، آنرا در بعد سیاسی در کشور نمایندگی می کند)، در واقع تله ایی برای انقلاب و انقلابیون بود، که بعد از پیروزی، این انقلاب، آنرا به بن بست فکری و ماهیتی بردند، چراکه نقش ایرانیان (از جمله انقلابیون و...) را به پایین ترین حد ممکن، در دخالت در قدرت و امورشان تقلیل دادند، و مجاری تصمیم سازی را از نمایندگان انتخابی مردم ستاندند، و به طبقه روحانیت، منصوبان آنان، و حاکمانی از بین آنان سپردند، که قدرت و مشروعیت خود را آسمان می دانند لذا دور از دسترس مردم، و بدون نظارت و سوال این مردم، حکم خواهند راند، [5] تفکری که مدافع یک قرائت تکصدایی، خالص سازی شده و یکدست از ایرانیان است، که تسلط، حاکمیت و حکومت را خاص انقلابیون معتقد به این تفکر دانسته، و دیگران را از دخالت در روند امور می راند، و محدود می کند، که این امر باعثِ ایرانی ضعیف، و بدون پشتوانه گسترده مردمی گردیده است.
ایرانیان برای رسیدن به تکثر، بعد از سیطره اعراب و حاکمیت امویان، عباسیان و... مرارت های بسیار دیدند، خون ها دادند، متفکرین تکثرگرای آنان در وضع فجیعی کشتار شدند، تا به روزی برسند که در انقلاب 57 پیوستاری از نیروهای بسیار متکثر، گسترده و وسیعی، از لحاظ فکری و مذهبی برخیزند و در کنار هم بخواهند ایرانی لایق تر برای تمام ایرانیان بسازند، ایرانی که تکثر آن مدیون همچون عین القضات همدانی هایی است که در سی و سه سالگی جان بر سر تکثرگرایی فکری برای بشریت و ایران دادند، چرا که معتقد بود، تکثر در ذات طبیعت و البته هر انسانی است، و تنوع فکری، در طبیعت انسان است، چرا که فکر می کرد :
"اگر آنچه نصارا در عیسی دیدند، تو نیز ببینی ترسا شوی؛ اگر آنچه جهودان در موسی دیدند، تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بت پرستان در بت پرستی دیدند، تو نیز ببینی، بت پرست شوی؛ و هفتاد دو ملت [6] جمله منازل راه خدا هستند".
چنین اندیشه ایی، از شهید جوانمرگ شده تکفر تکثرگرایی ایران، باعث شد که به فتوای فقهای تکقرائتی عصر خود، پوستش را کندند و شمع آجینش کردند و بدن مطهرش را در بوریایی پیچیده و نفت آلوده به آتش کشیدند، او که با جانش مبارزه کرد تا تکثرگرایی را در این ملک جا بیندازند، یا ابن سینای بلخی، ناصر خسرو قبادیانی، شهاب الدین سهروردی که ایرانی ترین تفکر را در بین فیلسوفان ایران داشت را به جرم دگر اندیشی در زندان حلب (در سوریه کنونی) گرسنگی دادند و این جوان نواندیش و پرشور را به جرم منطق علمی متفاوت و دگر اندیشش کشتند و...، و نهال های بالنده را از باغ و گلزار تکفر ایران برکندند و بر خاک کوبیدند.
اما یک دهه بعد از انقلاب، و در آستانه قرن 21 میلادی باز دچار تفکر محدودگرای مصباح یزدی شدیم، و این است که ایران اکنون در اوج ضعف، طعمه ی هر روزه کفتارها و شغالانی در اطراف خود می شود، که خراسانیان در سرزمین خراسان بزرگ، در محدودیت و ظلم قرار می گیرند و زیر چکمه های طالبان نژادپرست، خشک مغز و فاشیست له می شوند، طالبانی که حتی از شهر بلخ نیز پارسی زدایی می کنند، و آنان را که به زبان و ادب مولوی بلخی، ابن سینا، ناصر خسرو قبادیانی و... سخن می گویند را پاکسازی قومی، زبانی و نژادی می کنند،
در شهر توس و در زادگاه و میزبان جسد مطهر حکیم ابوالقاسم فرودسی بزرگ، مجسمه اش را پایین می کشند، و دیوارهای شهر را از نقاشی های شاهنامه گرانسنگ او پاک می کنند و...، و شهادت ایران را، در ایران جغرافیایی کنونی و ایران بزرگ تمدنی این چنین جشن می گیرند.
و ایران این همه شهید داد، تا ایران برای همه ایرانیان باشد و بماند، اما بعد از پیروزی، ایدئولوگی از راه رسید و ریشه ی تمام دستاوردهای آنان را تا کنون به باد تفکر تنگ، دیکتاتور ساز، خالص ساز، یکدست ساز و خود حق مطلق بینِ خود داد.

[1] - سیّد محمّد خاتمی (زادهٔ ۲۱ مهر ۱۳۲۲) سیاستمدار اصلاحطلب ایرانی است که از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ بهعنوان پنجمین رئیسجمهور ایران فعّالیت میکرد. در سال ۲۰۰۹، مجلهٔ نیوزویک، وی را چهارمین مرد قدرتمند در ایران نامید
[2] - مسعود پزشکیان (زادهٔ ۷ مهر ۱۳۳۳) جراح قلب، سیاستمدار و نهمین رئیسجمهور ایران است. او از ۱۳۸۷ نمایندهٔ حوزهٔ انتخابیهٔ تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی بوده و همچنین در دورهٔ دهم مجلس، بهعنوان نایبرئیس اول انتخاب شد. پزشکیان پیشتر از ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴ سمت وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در دولت محمد خاتمی را برعهده داشت.
[3] - "در بسیاری از نقدهای تند خود همراه با نسبتهایی چون کفر و فسق و انحراف در قبل و پس از انقلاب به برخی از صاحب نظران و اندیشمندان و جریانها محق نبود". گرچه معتقد بود : "چون در عصر غیبت، امکان دسترسی به معلم و مفسر معصومِ قرآن و سنت، وجود ندارد، نمیتوان ادعای معرفت ناب داشت." . اما "ایشان را نسبت به پارهای از دیدگاهها و نظرات خود ـ که حتما احتمال خطا در آنها راه داشته و نمیتوانسته به عنوان معرفت و اسلام ناب قلمداد شود ـ آن چنان راسخ و صاحب حق میکرد که به خود اجازه می داد بعضا مخالفان خود را به جهل و کفر و فسق و خیانت و ارتداد و ...متهم کند و چهرهای خشن و مهاجم از خویش در طیفی از افکار عمومی و نخبگان ترسیم کند. اساسا وقتی در کلام و فقه تشیع از آزاد بودن و بلکه ضرورت اجتهاد در عصر غیبت سخن گفته میشود... مجاز به تکفیر و تخطئۀ شخصیتی و نسبت دادن انحراف و بددینی به صاحب نظران نیستیم. اگر عالم و صاحب نظری در مسلمات دینی و مذهبی نیز دچار شبهه و بدفهمی شود و سوءنیت و علم و عمد او ثابت نشود، در اینجا نیز الزاما کفر و ارتدادی رخ نداده و به دلیل عدم دسترسی به فصلالخطاب معصوم و حجتهای بالغه الهی، این فرد یا افراد در زمرۀ قاصران و مستضعفان فکری و عقیدتی قرار میگیرند و به تصریح قرآن، مورد عقاب و عذاب الهی نخواهند بود و به تبع آن سزاوار توهین و تکفیر و هتک حیثیت و محروم شدن از حقوق انسانی و شهروندی و ... نیستند. گر قرار باشد نوع برخورد آن مرحوم با مخالفان فکری خود صحیح باشد، باید به متکلمان شیعه حق داد که او را در زمرۀ منحرفان و بددینان و مخالفان اسلام قلمداد کنند. در هر صورت، التفات و توجه به شرایط عصر غیبت و به رسمیت شناختن اجتهادات و قرائتهای روشمند گوناگون و پرهیز از ادعا و نمایندگی اسلام ناب از سوی هر عالم دینی (چه آن که نابیت فکری و اعتقادی در اختیار معصوم است و بس) میتواند پایانبخش بسیاری از نزاعهای زیانبار عقیدتی و سیاسی و فراهمکننده فضای آزاد برای تضارب آراء و اندیشهها باشد."
[4] - جنبش سبز ایران به سلسلهٔ اقداماتی اطلاق میشود که در آن معترضان به نتیجهٔ انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران، خواهان برکناری محمود احمدینژاد پس از انتخابات شدند. رنگ سبز ابتدا به عنوان نماد طرفداران میرحسین موسوی انتخاب شد اما پس از انتخابات ۱۳۸۸ ایران و اعتراضات گسترده در واکنش به آن، این رنگ نماد اتحاد و امید کسانی بهشمار میآمد که با انتخاب مجدد احمدینژاد و حتی نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند میرحسین موسوی، مهدی کروبی و سید محمد خاتمی به عنوان «رهبران جنبش سبز» شناخته شدهاند. در تاریخ نظام جمهوری اسلامی ایران، این جنبش از انقلاب ۱۳۵۷ به بعد بیسابقه بود
[5] - مصباح یزدی : "اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود. ... مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست، بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد". این در حالی است که به گفته اهل تحقیق : "رأی مردم به هر تصمیمی حتی اگر ۹۹ درصدی هم باشد، موجب مشروعیت (به معنای شرعی بودن) آن تصمیم نمیشود. همچنان که نظر فلان عالم دینی نیز بجز برای خودش برای دیگران حجیت شرعی ندارد. به همین دلیل است که آرای فقهی و شرعی در میان علمای اسلامی متفاوت است و هر کدام نیز برحسب برداشت خود عمل میکنند. و این متفاوت از مسیحیت کاتولیک است که رای پاپ نهایی و به منزله حکم خدا است. بنابراین نه تنها رأی مردم، بلکه رای هیچ کس دیگری حجیت شرعی برای عموم را ندارد. هر فقیه یا مقلدی خودش مسئول آن چیزی است که میگوید و به آن عمل میکند... ولی حقانیت چیزی متفاوت از مشروعیت است... قانون اساسی ایران به واسطه رأی مردم حق یا قانونی شناخته میشود، و به هیچ وجه از این رأی پایه مشروعیتی را نمیتوان استنتاج کرد. بنابراین کل این نظام و جزییات از جمله جمهوریت آن بر پایه یک توافق جمعی واقعیت پیدا کرده است. توافقی که هیچ سابقه تاریخی نیز در شرع نداشته است... البته افراد میتوانند برحسب اجتهاد خود آن را شرعی نیز بدانند، همچنان که آقای مصباح چنین میاندیشید، ایرادی ندارد، ولی این برداشت فقط برای خودشان معتبر است و نه برای دیگران.... بنابراین اگر چه رأی مردم موجب شرعیت چیزی نخواهد شد، ولی مگر راه دیگری برای شکل دادن به حکومت وجود دارد؟ حکومتها یا از طریق زور و سلطه خود را تحقق میبخشند یا از طریق توافق یا رضایت جمعی. اگر براساس توافق جمعی بنا نشوند، به ناچار براساس زور و سلطه خواهند بود و به طور قطع اعمال زور هر چه باشد شرعی نیست، زیرا اساس شرع و دین مبتنی بر انتخاب و رضایت است. مثل اینکه افراد را به زور مجبور به نماز خواندن کنند!!...
[6] - واژه هفتاد و دو ملت در این شعر حافظ نیز بروز یافته است که
جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
پایان تابستان است و شروع پائیز، و در آستانه سالروز آغاز هشت سال جنگ و خونریزی در 31 شهریور سال 1359، و اینکه با چه رویکردی باید بدان نگریست، آنرا به رسم موجود "گرامی" داشت، یا اینکه به تفکر نشست که چه شد که این طولانی ترین جنگ جهان در قرن بیستم آغاز شد، از چه این مقدار به درازا کشید، و چرا این جنگ طولانی و پر از خسارت و درد، این چنین پایان یافت؟! یا اینکه چه باید کرد که چنین جنگ های خسارتبار و دردناکی، دوباره برای کشور و مردم ایران اتفاق نیفتد، و چطور می توانیم ما هم به یک کشور نرمال و بدور از جنگ و جدال با دیگران، در دنیا تبدیل شویم.
هشت سال ویرانی و تجاوز، هشت سال اسارت و آوارگی، هشت سال جراحت و پارگی و از هم پاشیدن بدن هایی که به مسلخ خشم، خشونت و جنگ برده شدند، و البته هشت سال نبرد و رزم رزمندگانی که با هجوم وسیع متجاوزین بعثی مواجه شدند، که آمده بودند تا تیکه های دیگری از خاک مقدس ایران بزرگ را جدا کرده، و به تیکه های جدا افتاده دیگری از این دست ملحق نمایند، که پیش از این، در حاشیه های رودهای دجله و فرات، چونان شهر تیسپون و...، جدا کرده بودند، و متاسفانه می رود تا از گوشه های ذهن ما نیز به فراموشی سپرده شوند، تو گویی انگار چنین شهرها و مناطقی هرگز به ایران تعلق نداشته، و پایتخت ایران نبوده است.
این روزها، تحت نام "گرامیداشت هفته دفاع مقدس"، چهره شهرها به نشانه ی آمدن آن روزِ شومِ آغازِ جنگ، تغییر می کند، هر ساله در چنین روزی رسانه های جمعی بسیج می شوند تا از آن هنگامه، یادمانی خاص بسازند، و بزعم خود، آنرا زنده نگه دارند، و سمبل های آن دوره سحرآمیز و سخت، بر در و دیوار شهرها خودنمایی کنند و...، اما دلم آشوب می شود، چراکه، به روزهایی فکر می کنم که از سوی دو طرف هر میدانِ اینچنینی، تمام موازین انسانی، قوانین اخلاقی و... تعطیل می شوند، و سبقت در قتل و کشتار، وارد کردن جراحت و زخم، به اسارت و زندان بردن، ویرانی و خسارت و... در سرلوحه برنامه ها و اهداف مجاز تبدیل شده و بلکه به عادی ترین کارهای روزانه، تبدیل می شوند.
تو گویی در جنگ ها "رُفِعَ القلم" [1] اتفاق افتاده، که چشمه های وجدان و اخلاق انسانی کور می شوند، و در وجود انسان سوالی از چرایی وجود این همه درد، رنج و غم و مصیبت دیده نمی شود، و انسان ها در شرایطی قرار می گیرند، که می توانند هر آنچه که خواستند و می توانند، از همنوعِ مقابل خود، بُکشند، جراحت زنند، به اسارت برند و... و با افتخار نیز از آن عمل خود یاد کنند، و گردن فراز دارند، که در آن لحظات واجد چنان عرفانی بودند، و در آن صحنه های غرور حضور داشتند، در حالی که غرق در خضوع و خشوع و عبادت، زندگی کردند، این چنین از حریف کشتند و...!
جنگ ها هنگامه ایی اسرار آمیز است، که بشر آن را از تمام موازین اخلاقی و انسانی جدا، و برای خود پرانتزی در زندگی انسانی باز می کند، و آنرا بسان لحظه ایی استثنایی تعریف، و بر آن قوانینی دیگر استوار می دارد، چونان که صحنه داران آن، اوضاع "رفع القلم" را بر اعمال خود استوار می بینند؛ لذا در دوره جنگ، هر جنایتی مجاز و درست، و واجد اجر و پاداش تلقی می شود! می توان بر هیروشیما و ناکازاکی بمب اتمی افکند، و شهرهایی را با تمام مردمش نابود نمود، می توان 665 هزار اسیر نبرد کیف را سر به نیست کرد [2] ، می توان هزاران سرباز حریف را در نبرد بدر [3] در کناره های دجله با مواد شیمیایی و... خفه کرد و کُشت و یا مجروح بر صحنه جنگ رها کرد؛ می توان سنجار [4] را از مرد و زن ایزدی پاک، و آنانرا نسل کشی نمود و... و باز در نزد همقطاران خود به قهرمان شجاعت و قدرت و... مفتخر بود.
انگار نه انگار که خداوند ما را انسانی مسئول و صاحب تفکر آفریده است، که باید بر اراده و اعمال خود لجام زنیم، اما در آن دوره جنگ، سربازان بدانچه مجازند، که در حالت عادی هیچ انسانی هرگز مجاز به انجامش نیست، و نخواهد بود. و در مخیله اش هم، انجام آن قابل تصور نیست، نمی دانم چرا باید آمدن چنین دوره ایی را گرامی داشت؟! می مانم در این ماندن ها.
معنی گرامیداشت چنان سحر شدگی، فراموشی، مستی و مدهوشی را که در این حالت، هرگونه کشتار، جراحت و اسارت و خشم و خشونت مجاز می شود، را خوب نمی فهمم، که طی آن انسان هایی مملو از وجدان و اخلاق، ابتدا از وجوه انسانی و اخلاقی شان با توجیه و تبلیغ خالی، تا چنان صحنه هایی را به راحتی بیافریند، بی آنکه احساس گناه کنند، که هر انسان عادی با دیدن آن صحنه، از خشم و ناراحتی و شرم، صورت و چشم بر می گرداند، تا حتی آنرا نبیند.
آری در چنین روزی ما مجبور به حضور در چنین صحنه هایی شدیم، و برای هشت سال بهترین فرزندان این آب و خاک، و البته برادران عراقی ام، قربانی چنین شرایطی شدند، کُشتند و کشته شدند، جِراحت زدند و جراحت خوردند، اسیر شدند و اسیر گرفتند، معلول شدند و معلول کردند، و بهترین شهرهای ما را ویران کردند و بهترین شهرهای شان را ویران کردیم و...
اما چنان مسحور آن شرایط شده بودیم، که حتی وقتی به پایان آن لحظات مصیبت و درد هم که رسیدیم، در داغ پایانش، ناله ها زدیم و گریستیم که چرا فرایند کشتار و... تعطیل شده است، که "دَرِ باغ شهادت را نبندید!" [5] و آنان که از مصیبتِ قتل و کشتار خاندان پیامبر در سده های نخستین اسلام می گفتند و ما را برای قربانی شدن به سان آنان، در چنان صحنه هایی آماده می کردند، از پایان این صحنه ها، و مصیبتِ پایانش خواندند و گریستند، و ما هم زار زار برای آن پایان، گریستیم و ناله زدیم، که حالا که "جنگ ما را لایق خود کرده بود!" [6] چرا این جنگ به پایان می رسد؛ و این منطق و حال جنگ دیدگانی بود که مثل ماهی از آب بیرون انداخته و بر زمین خشک، مثل ذرت های در روغن داغ افتاده، بالا و پایین می شدیم، که چرا درب باغ شهادت بسته شده است!
با پایان این جنگ هشت ساله و بی پایان، کسی از نکبت جنگ نگفت، و برای عدم تکرارش، فریادی بر نیاورد، کسی برنامه ایی برای صلح طلبی و دوری از جنگ نداشت، شعار "نه به جنگ" تو گویی خود، به ضد ارزشی بزرگ تبدیل شده بود، که میان ارزش های جنگ! نباید فریاد زده می شد، و فریاد زده نشد، و اگر زده شد در میان هیاهوی درد فراق جنگ گم شد.
[1] - مسلمانان معتقدند در طول دوره زندگی، فرشتگانی از سوی خداوند مامور به ثبت اعمال انسان هستند. از کودکی به ما می گفتند روی دو دوش هر انسانی دو فرشته نشسته اند که مامور ثبت و درج اعمال انسانند، فرشته روی دوش راست، اعمال نیک، و فرشته روی دوش سمت چپ، اعمال بد انسان را ثبت پرونده هر انسانی می کنند، و در آخر این پرونده به خداوند عرضه می شود، تا او را روانه بهشت و یا جهنم کند؛ "رفع القلم" از این اندیشه سرچشمه می گیرد و به معنی برداشته شدن "قلم تکلیف" است که کنایه از این دارد که تمام قوانین دینی از دوش مکلف برداشته می شود، دیندارانی که مُقیَّد به انجام و یا عدم انجام کارهایی هستند، زین پس که فرشتگان چشم بر اعمال انسان می بندند، او می تواند هر کاری که دوست داشت را، مثل آدم های آتش به اختیار انجام دهد. مثلا "قتل" شنیع ترین اقدام برای یک انسان در شرایط عادی است، در قالب "جهاد" می توان به عددی که توانستی از طرف مقابل بکشی و در پرونده جهاد خود، که برای دریافت اجر به خداوند عرضه خواهند داشت، انباشت. و... اصطلاح رفع القلم توسط معتقدین شیعه ایی که در جشن مرگ دشمنان ائمه شیعه، خود را مجاز به هر گفته و کاری می بینند، سود جسته می شود تا در آن هنگامه، مجاز شوند گناهان را هم انجام دهند!
[2] - نبرد نخست کییف به نبردی در جبهه شرقی جنگ جهانی دوم اطلاق میشود که در اثر اقدام نیروهای ورماخت در ماههای اوت و سپتامبر سال ۱۹۴۱، در جریان عملیات بارباروسا، برای به محاصره درآوردن نیروهای ارتش سرخ در ناحیه کییف به وقوع پیوست. از این نبرد در تاریخ نظامی شوروی تحت عنوان عملیات دفاع راهبردی کییف یاد میشود. طی این نبرد، پس از توقف حرکت گروه ارتش مرکز ورماخت به سمت مسکو، بخشی از نیروهای زرهی آن در قالب گروه زرهی ۲ تحت امر هاینتس گودریان رو به جنوب چرخش کردند. با حرکت نیروهای گروه ارتش جنوب ورماخت از گذرهای رود دنیپر رو به شمال و اتصال آنها نیروهای گودریان در شرق کییف، بیشتر یگانهای جبهه جنوب غربی ارتش سرخ به محاصره آلمان ها درآمدند و در نهایت به کمک پیادهنظام منهدم شدند. نبرد کییف بزرگترین محاصره نیروهای نظامی در طول تاریخ بوده است که طی آن ۶۶۵ هزار نیروی نظامی شوروی به اسارت نیروهای آلمانی درآمدند. آدولف هیتلر، پیشوای رایش سوم نبرد کییف را «بزرگترین نبرد در تاریخ جهان» توصیف کردهاست.
[3] - عملیات بدر عملیات گسترده نظامی نیروهای مسلح ایران، در خلال جنگ ایران و عراق بود، که در اسفندماه ۱۳۶۳ به مدت ۱۰ روز در منطقه هورالعظیم، به فرماندهی سپاه و با مشارکت نیروی زمینی ارتش، بر علیه نیروهای ارتش عراق انجام شد. عملیات بدر در تاریخ ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ آغاز شد و تا ۲۹ اسفند ۱۳۶۳ ادامه داشت. نیروهای ایرانی در پیشروی اولیه از جزایر مجنون، موفق به گرفتن پاسگاه ترابه و تسخیر بخشی از بزرگراه بغداد-بصره شدند. با این حال پاتک عراقیها نیروهای ایرانی را به عقب راند و حالت واماندگی جنگ ادامه یافت. در این عملیات میزان تلفات طرفین بسیار بالا بود و از سمت نیروهای ایرانی بالغ بر ۱۵ هزار نفر و از سوی عراق نیز بیش از ۱۰ هزار نفر کشته شدند. مهدی باکری؛ فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا و عباس کریمی؛ فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسولالله از جمله کشتهشدگان ایرانی در عملیات بدر بودند.
[4] - نبرد سنجار به نبردهای فشردهای گفته میشود که بین شبه نظامیان داعش و نیروهای کرد رخ داد که منجر به کشته و آواره شدن تعداد زیادی از مردم سنجار و سقوط این شهر توسط نیروهای داعش شد. انگیزه داعش برای حمله به سنجار اولا طبق ایدئولوژی افراطی که ایزدی ها را کافر و حرب و جنگ با اینان را واجب دانسته و مرتکب شنیع ترین جنایت ها علیه غیر نظامیان شدند. دوما نزدیکی به میدانهای نفتی که یکی از درامدهای گروه داعش از طریق فروختن نفت، که گاهی توسط شرکت های ترکیه که برخی منابع ادعا و اثبات کردند، فروخته و هزینه های استقرار و جنگ های پی در پی را جبران میکرد. نسلکشی ایزدیها به جنایات جنگی، کشتار جمعی برنامهریزی شده و هدفمندِ ایزدیان و به بردگی جنسی کشاندن زنان بهدست حکومت اسلامی عراق و شام (داعش) علیه اقلیت مذهبی کردزبان ایزدی سالِ ۲۰۱۴ میلادی در عراق و سوریه اشاره دارد. در ژوئن ۲۰۱۶ سازمان ملل متحد گفته است داعش علیه ایزدیان مرتکب نسلکشی شده است و داعش به دنبال نابودی کاملِ این دین و به اجبار مسلمانکردن ایزدیان است.
[5] - نوحه ایی تحت عنوان "در باغ شهادت را نبندید" که بعد از پایان جنگ توسط صادق آهنگران تنظیم و اجرا شد، هیچ رزمنده ایی از جایگاه سردار آهنگران در روند تبلیغات جنگ بی اطلاع نیست : سبک بالان خرامیدند و رفتند مرا بیچاره نامیدند و رفتند سواران لحظه ای تمکین نکردند ترحم بر من مسکین نکردند سواران از سر نئشم گذشتند فغان ها کردم، اما برنگشتند اسیر و زخمی و بی دست و پا من رفیقان، این چه سودا بود با من؟ رفیقان، رسم همدردی کجا رفت؟ جوانمردان، جوان مردی کجا رفت؟ مرا این پشت، مگذارید بی پاک گناهم چیست، پایم بود در خاک اگر دیر آمدم مجروح بودم اسیر قبض و بسط روح بودم در باغ شهادت را نبندید به ما بیچارگان زان سو نخندید رفیقانم دعا کردند و رفتند مرا زخمی رها کردند و رفتند رها کردند در زندان بمانم دعا کردند سرگردان بمانم شهادت نردبان آسمان بود شهادت آسمان را نردبان بود چرا برداشتند این نردبان را؟ چرا بستند راه آسمان را؟ مرا پایی به دست نردبان بود مرا دستی به بام آسمان بود تو بالا رفته ای من در زمینم برادر، روسیاهم، شرمگینم مرا اسب سپیدی بود روزی شهادت را امیدی بود روزی در این اطراف، دوش ای دل تو بودی! نگهبان دیشب، ای غافل تو بودی! بگو اسب سپیدم را که دزدید امیدم را، امیدم را که دزدید مرا اسب چموشی بود روزی شهادت می فروشی بود روزی شبی چون باد بر یالش خزیدم به سوی خانه ی ساقی دویدم چهل شب راه را بی وقفه راندم چهل تسبیح ساقی نامه خواندم ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست گمانم خانه ی ساقی همین جاست دلم تا دست بر دامان در زد دو دستی سنگ شیون را به سر زد امیدم مشت نومیدی به در کوفت نگاهم قفل در، میخ قدر کوفت چه درد است این که در فصل اقاقی؟ به روی عاشقان در بسته ساقی بر این در، وای من قفلی لجوج است بجوش ای اشک هنگام خروج است در میخانه را گیرم که بستند کلیدش را چرا یا رب شکستند؟! دعا کردند در زندان بمانم دعا کردند سرگردان بمانم من آخر طاقت ماندن ندارم خدایا تاب جان کندن ندارم دلم تا چند یا رب خسته باشد؟ در لطف تو تا کی بسته باشد؟ بیا باز امشب ای دل در بکوبیم بیا این بار محکم تر بکوبیم مکوب ای دل به تلخی دست بر دست در این قصر بلور آخر کسی هست بکوب ای دل که این جا قصر نور است بکوب ای دل مرا شرم حضور است بکوب ای دل که غفار است یارم من از کوبیدن در شرم دارم بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست مرا هر چند روی در زدن نیست کریمان گر چه ستار العیوب اند گدایانی که محبوب اند خوب اند بکوب ای دل، مشو نومید از این در بکوب ای دل هزاران بار دیگر دلا! پیش آی تا داغت بگویم به گوشت، قصه ای شیرین بگویم برون آیی اگر از حفره ی ناز به رویت می گشایم سفره ی راز نمی دانم بگویم یا نگویم دلا! بگذار، تا حالا نگویم ببخش ای خوب امشب، ناتوانم خطا در رفته از دست زبانم لطیفا رحمت آور، من ضعیفم قوی تر ازمن است، امشب حریفم شبی ترک محبت گفته بودم میان دره ی شب خفته بودم نی ام از ناله ی شیرین تهی بود سرم بر خاک طاقت سر نمی سود زبانم حرف با حرفی نمی زد سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد نگاهم خال، در جایی نمی کوفت به چشمم اشک غم، تایی نمی کوفت دلم در سینه قفلی بود، محکم کلیدش بود، دریاچه ی غم امیدم، گرد امیدی نمی گشت شبم دنبال خورشیدی نمی گشت حبیبم قاصدی از پی فرستاد پیامی با بلوری می فرستاد که می دانم تو را شرم حضور است مشو نومید، این جا قصر نور است الا! ای عاشق اندوه گینم نمی خواهم تو را غمگین ببینم اگر آه تو از جنس نیاز است در باغ شهادت باز، باز است نمی دانم که در سر، این چه سودا است! همین اندازه می دانم که زیبا است خداوندا چه درد است این چه درد است؟ که فولاد دلم را آب کرده است مرا ای دوست، شرم بندگی کشت چه لطف است این، مرا شرمندگی کشت
[6] - صادق آهنگران این نوحه "ذوق و شوق نینوا کرده دلم" را بعد از پایان جنگ، در فراق آن روزهای جنگ و خون، دردمندانه خواند و زمزمه کرد و ولوله ایی در دل های رزمندگان برپا کرد : "بـار دیگـر بـا اجــازه از تفنگ میرود ذهنم بسوی شعر جنگ ذوق و شـوق نینـوا کـرده دلم چـون هـوای کـربلا کـرده دلم بود سنگر بهترین مـأوای من آه جبهـه کـو بـرادرهـای من در تمام سالهای عشق و جنگ مهـر در سجاده مـا شد قشنگ سنگر خوب و قشنگی داشتیم روی دوش خود تفنگی داشتیم جنگ مـا را لایـق خود کرده بود جبهه ما را عاشق خود کرده بود روز کوچ کاروان از بر و بحر روز آزادی شد از زندان شهر نفرت از هر خود ستایی داشتیم خلـق و خـوی روستایی داشتیم آسمـان تکبـیر ما را دوست داشت هر حسینی کربلا را دوست داشت روزها در عشق پرپر می زدیم در دل شبها منـور می زدیم داشتیم ای دوست شبهای خطر سایهی صاحب زمان را روی سر ابر گـریان از صـدای ناله بود شور پرپر گشتن یک لاله بود گردبـاد خـون به روی دجلـه بود حمله در شب دعوتی تا حجله بود مین بـه میـدان عبـورم می کشید شیههی اسبی به شورم می کشید گریـههایم آه حسرت خورده اند چکمههایم خاک غربت خورده اند یـاد روزی کـه بسیجی می شدیم شمع شبهای دوئیجی می شدیم یـاد روزی که در خمپارهها جمع میکردیم، پاره پارهها هر بسیجی اقتـدا بر شمع کرد پارههای جـان جود را جمع کرد تـا ابـد شــام پریشانی ماست داغ غربت روی پیشانی ماست سرزمین نینوا یـادش بـه خیر کـربلای جبههها یادش به خیر سر به دوش گریه ها و نالهها چـون نگریم در عزای لاله ها فیض پرپر گشتن گل داشتیم کاش در جـام بلا مُل داشتیم زخم دیدیم و پی مرهم شدیم ما به بزم عشق نامحرم شدیم ارث ما این روسیاهی مانده است یادی از مـرغان چاهی مانده است کربلای جبههها یادش به خیر سرزمین نیـنوا یادش به خیر غم برای نوع عنوان، می خوریم رنج آب و غصهی نان می خوریم کـاش بـا یــارانِ مستِ دوستی باز میداد عشق، دست دوستی تا به دشت و کوه، رُسته شالی است تـا ابـــد جـای شهیـدان خـالی است سرزمین نیـنوا یادش به خیر کربلای جبههها یادش به خیر"
در آن روزها و سال های داغ دفاع (1359-1367)، که قُلدُری از باشگاه قلدرآباد، و استبدادسرای مملو از مستبدِ خاورمیانه، بعد از سرکوب مخالفان داخلی اش، سر به کشتار و تجاوز در کشور همسایه برآورده بود، ایرانی تازه انقلاب کرده، و بهم ریخته، که در آن روزها نظام ارتشش در هم پیچیده شده بود، سران نظامی اش اعدام، متواری، و یا زیر شلاق شماتت انقلابیون تازه به حکومت رسیده، دوره افسردگی و بی تکلیفی را سر می کردند و...،
در چنین شرایطی جنگی خسارتبار آغاز شد، که دامنه ی درازای آن هشت سال به طول انجامید، هشت سال جنگ، کشتار، ویرانی و تجاوز و... و در این دوره هشت ساله، ایران مدافعی در نظام بین الملل نداشت، که به نجاتش از غول از چراغ جهیده بر آید، اما صدام با همه مشخصاتی که داشت، آنقدر مدافع و خیرخواه داشت که هر ساله هیات هایی چند، با طرح ها و پیشنهادات جور واجور، برای نجاتش از این مخمصه اقدام می کردند، و هیات های مختلفی را روانه کشورها و سازمان های بین المللی می نمودند و... دنیا همه، او را می خواست، الا ما!
اینجا بود که مردمی از تمام ایران، شرایط کشور و مدافعان ضربه خورده وطن را دیده، و برای کمک به دفاع، در کنار چنین زخم خوردگانی از فرزندان نظامی خود، سرازیر شدند. اینان مردمی عادی بودند، که کاربرد سلاح و یا نظام جنگ را، تنها در کتاب ها خوانده، یا در حوادث تاریخی دیده و چشیده بودند، آنان از نبرد، حتی گرفتن سلاح سبکی را، به سختی می شناختند، و می دانستند، و سلاح را، پیش از این در موزه ها، یا شکارگاه ها، یا در رژه ارتشیان خود، یا در دست نگاهبانان اماکن شان و... می دیدند، اینان آمده بودند تا در کنار سربازان آموزش دیده ی نظام و جنگ، کمکیار کسانی باشند که تا پیش از این، در لباس انقلابیگری، حتی از انحلال سازمان نظامی آنان سخن گفته بودند.
اینان مردمی عادی بودند، که در سرزمینی گرم، جنگی داغ نصیب شان شده بود، و حتی شیوه ماندگاری و حضور در صحنه جنگ را نیز، در خلال حضور در همین جنگ می آموختند، از جمله پوشش در منطقه جنگی را، از رسم لباس و پوشش مردمی آموختند، که سرزمین شان صحنه این جنگ خسارتبار هشت ساله شده بود، مردمی که نحوه زندگی و کنار آمدن با شرایط محیطی آنرا، در این زمین تفتیده از اشعه های داغ و خشن خورشید می دانستند، و با آن خو گرفته بودند،
ایرانیان اگرچه در نیم قرن گذشته، دستارپوش [1] بودند، و با کاربرد آن آشنا، آما آنان در تماس با دوره مدرن، و در معرض لباس های مدرن، دستارها را به کناری نهاده، از زندگی خود، آنرا حذف کرده بودند، حال آنکه این مردم، تا پیش از آن، دستار را بخشی مهم و بدون اغماض در پوشش خود می دانستند، و بدون سرپوش در جمع حاضر شدن را نوعی بی احترامی به جمع، و به خصوص بزرگان حاضر در آن، لاقیدی، و نشانه جهل و جوانی و... می دانستند [2] اما اکنون همه بدون دستار شده بودند.
پهلوی ها دستارها را با کلاه های مدرنی جایگزین کردند، که آنرا مناسب جامعه کنونی ایرانی می دانستند؛ اما اینک رزمندگان بیکلاس جنگ، در سرزمین دستار بر سرها، یعنی در خوزستان، ایلام، کرمانشاه و کردستان، در امتداد مرز، با دشمنی روبرو شده بودند که برای تجزیه ایران آمده بود، فی المجلس دستار را از مرز نشینان به امانت گرفته، خود را با سرزمین نبرد، هماهنگ کردند، و برای نبرد در سرزمین دستارپوشان، دستارپوش نیز شدند، این شد که استفاده از چپیه یا همان چفیه [3]، به یک فرهنگ رایج در بین رزمندگان تبدیل شد،
پهلوی های اگرچه در شهرهای مرکزی ایران، برای تغییر لباس های محلی موفق بودند، اما در این چهار استان، توفیق در خوری نداشتند، اصالت قومی و فرهنگی کردها، عرب ها، لرها و... در این استان ها، دستار بر سر این مردم را حفظ کرد، و اینک چنین فرهنگی دوباره به رزمندگان جنگ نیز، که از تمام اطراف و اکناف وطن، به این دیار آمده بودند، باز می گشت،
هر رزمنده ایی یک دستار برای خود داشت، که برای او فرشی برای نشستن، سفره ایی برای قرار دادن غذا بر آن، حوله ایی بعد یک حمام برای خشک کردن بدن، چسب زخمی برای پانسمانِ جراحتی در جنگ، دستمال کوهنوردی برای فرار از سرما، و یا اصابت گرما به صورت، دهان و دماغ، کمربندی برای شلوارهای همواره بی قواره و غیر فیت، که در کیفیت بسیار پایینی سری دوزی می شده و روانه صحنه جنگ می شد، و این چپیه گاه کمربندی می شد تا این شلوارهای بد دوخت را، بر کمر رزمندگان جنگ نگاه دارد، سجاده ایی برای عبادت، تا از آن سجده گاهی به سوی معبود بسازند، بقچه ایی برای جمع کردن لباس ها، تا اطوی آن باقی بماند، وقتی آنرا در طول شب زیرِ زیرانداز شبانه ی خود، در جهتی که دوست داشتند شکل بگیرد، پهن می کردند، و بر آن می خوابیدند تا زیر سنگینی وزن بدن شان، لباس ها تا صبح شکل صاف و اطو کرده ایی به خود گیرند؛ کمربند قهرمانی، که بر شکم می بستند، وقتی که وزنه ایی سنگین بر می داشتند،
چنین چپیه ایی سایه بانی برای جلوگیری از نور خورشید بود، کوله ایی برای حمل وسایلی چند در یک سفر کوتاه یا نسبتا بلند، دستمال گردنی برای ابهت دادن به گردن های درازی که از فاصله تن تا سر، در آسمان کشیده شده و مانده بودند؛ دستمالی برای پاک کردن سفره، لنگی در حمام، برای پوشش جاهایی از بدن که نباید دیده شوند، یا ساتری برای تعویض لباس، وسیله ایی برای ساخت برانکاردی که مجروحی را بر آن حمل کنند، پیشانی بندی برای رزمنده ایی که از بیماری سینوزیت رنج می برد، یا به رسم سربازان باستانی و هخامنشی، دستمالی بر پیشانی که در پشت سر گره می خورد و به هنگام دویدن، دنباله ی این دستمال، مثل ادامه دو پرچم، پشت سر رزمآوران در باد افتخار پیچ و تاب می خورد، و نشان نجیبزادگی رزمندگانی را داشت، که نجابت و نسل پاکشان باعث شده بود، تا نسل مدافع وطن را، در طول تاریخ ایران، استمرار دهند و...
این چپیه کارت شناسایی رزمندگان، و نشان و رمز یکی بودن آنان؛ برای بودن در جمعی بود، که عشق به وطن، و دفاع از آب و خاک، آنان را به اینجا کشانده بود، تا از ناموس وطن در مقابل متجاوزی که احساس کرد، این انقلاب بنیان حکومت او را نیز متزلزل خواهد کرد، و لذا پیشدستی کرد و دو ملت ایران و عراق را به خاک مذلت و سیاهی و ویرانی و کشتار کشاند و نشاند، این چپیه سمبل وحدت در هدفی به نام دفاع بود، و دستاری که در طول تاریخ بر سر ایرانیان مانده بود، و اکنون اینجا رزمندگان جنگ خسارتبار هشت ساله، از آن دوباره سود می جستند، تا بار دیگر مرزها را از تغییر نجات دهند.
جنگ که تمام شد چه بر سر این چپیه آمد، خود حکایتی دردناک، سوزناک و غمبار و جداست، چپیه ی قبل از جنگ، با چپیه ی بعد از جنگ از زمین تا آسمان تفاوت دارد، چپیه به گردن های زمان جنگ و نبرد، با چپیه به گردن های بعد جنگ نیز، بسیار متفاوتند، که این تفاوت لعن و نفرین را برای سو استفاده کنندگان از این نشان مردانگی و غیرت رزمندگان را، در خود دارد،
اما حقیقت چپیه دفاع از مردم بود، نه ظلم به آنان، نه وسیله ریا و خودنمایی، نه وسیله ایی برای حذف دیگران از عرصه جامعه، رزمندگان، آن را در مقابل دشمن می پوشیدند، تا او را از دست اندازی به ناموس، مال و جان این مردم باز دارند، مردمی که در همان زمان از تفکرات، منش، دین، آئین و... متفاوت و متنوع بودند، و ایران را چنین ایرانیان متکثری از انقلابی و ضد انقلاب، مومن و بی دین و... ساخته بودند، رزمندگان برای تمام آنان می جنگیدند، ناموس هیچکدام شان را استثنا نبود، همه ناموس ایران و لایق دفاع تلقی می کردند
حال اگر کسانی، بعد از جنگ، آنرا به وسیله ایی برای حذف رقیب سیاسی و... یا ساخت گروه هایی برای فشار بر این مردم، و نخبگان شان، احزاب و گروه های شان و... قرار داده و از آن سود می جویند، حکایت دیگری است که مردم ایران نباید این را به پای آن رزمندگان چفیه به گردن بنویسند، تمایز در کارکردها، در آن دوره طولانی اخلاص، ایثار، نبرد و حماسه، و این دوره، سو استفاده، ریا، فشار، اجبار و... متفاوت است،
آن مسئول بر کرسی قدرت نشسته، و یا آن کارمند متخلفی که چنین چپیه ایی را بر صندلی خود، و یا گردن بی مقدارش می گذارد، که از مجازات اعمال ننگین خود بگریزد، و از سیبل شدن در مقابل حسابرسیِ حسابرسان، و سوالِ سوال کنندگان بگریزد، و خود را در مقابل محکمه خلق مصونیت بخشد، و هر ظلمی را به دیگران، در زیر این ردا، روا دارد و...، این مقوله ایی دیگر است، ربطی به چفیه رزمندگان مظلوم جنگ، و آبرویی که آنان جمع کردند، و به این پارچه بی مقدار دادند، ندارد،
رزمندگان صحنه های پاکبازی و شهادت، به این پارچه بی مقدار آبرو بخشیدند، پارچه ایی که، در اکثر دوران بی آبی، در صحنه نبردی سخت، کار طهارت بخشی موقت به بدن آنان را می کرد، تا خود را به آبی برسانند و خود را کاملا پاک کنند، در اثر اخلاص، خودسازی، ایثار و از خود گذشتگی آنان بود که، این پارچه نجس! نیز عزت یافت و اکنون کسانی تحت آبروی آن پارچه ی عزت یافته، خود، تفکر و اعمال بی آبروی خود را مصون از سوال و عقاب می کنند!
این چپیه روزگاری بر گردن کسانی بود که چشم از بدی های شخصیتی دیگران برداشته، "خودسازی" را وجه همت خود داشتند، از دیگران چشم می پوشیدند، و به خود می پرداختند، تا انسان باشند و انسانیت وجه همت شان باشد؛ نه کسانی که خودناساخته، دگرسازی را در برنامه های خسارتبار خود دارند، خود ویرانند و به آبادی دیگران امر و نهی می کنند و...
از چنین خودناساختگانی است که دیگر ارزشی نیست که به مسلخ هوای نفس، نبرده باشند، حتی از آبروی چپیه ایی بی مقدار هم، در توجیه اقدامات نابخردانه خود سود می جویند، و پشت آن مخفی شده، اعمال ناشایست خود را همچنان دنبال می کنند، و در نتیجه، آبروی چپیه و چفیه داران دوره جنگ و اخلاص و ایثار را هم نابود می کنند، در نگاه آنان "هدف وسیله را توجیه می کند"، برای رسیدن به هدف های ظالمانه و جبارانه خود، حتی این نشان آبروی رزمآوران مظلوم دفاع از میهن را نیز بی آبرو می کنند، پشت این داشته ناچیز یک رزمنده پاکباز جنگ می ایستند، و اهداف قدرت طلبانه خود را دنبال می کنند و...
تا این مردم، در نتیجه اعمال خسارتبار آنان، چفیه را که دیدند، دیگر یاد رزمندگان دوره اخلاص، شهادت، ایثار، مهربانی و از خود گذشتگی و... نیفتند، بلکه یاد غارتگران بیت المال، متکبرین قدرتمند، زورگویان کوچه و خیابان، فحاشان متجاوز به حدود دیگران، دروغگویان ریاکار، فرصت طلبان تمامیت خواه و... بیفتند.
اف بر این آئین و مرام باد!
[1] - عِمامه یا دستار یا دولبند گونهای سربند با سبکهای گوناگون میان مردم غرب آسیا و شمال آفریقا و جنوب آسیا است. به شخصی که عمامه بر سر دارد مُعَمَّم میگویند. در هندوستان نیز عمامه بسته میشود، و نیز در میانِ همهٔ روحانیان مسلمان در جهان گونهای از آن بسته میشود. در سدههای میانه، در جهان اسلام همهٔ مردان سعی میکردند عمامه یا دستار بر سر بگذارند؛ بهطوریکه نداشتنِ آن را نشانهٔ «مست بودن» «مرد نبودن» «خارجی بودن» و نابالغ و… میدانستند. پیش از اسلام، عمامه سربندِ زنان مکّه نیز بودهاست. عمامه میتواند به رنگهای مختلفی مثل سفید یا مشکی یا … باشد.
[2] - مرحوم پدرم (1391-1300) که خود عمری را بدون کلاه بیرون نرفت، وضعیت بی کلاه بودن را غیر رسمی بودن، تلقی می کرد، در جمعی بدون کلاه حاضر شدن را بی احترامی به جمع می دانست، کلاه را نشانه بزرگی و بلوغ می دید، انسان های بی کلاه را، به نوعی آدم های لاقید می دید، آنها پیش از این به دور این کلاه دستاری نیز می پیچیدند که نشانه کفن برای آنان داشت که آنرا در طول عمر، با خود حمل می کردند و وصیت می کردند، در نهایت در همان پیچیده و دفن شوند، و به این طریق خود را متوجه مرگ داشته، بر سر نشانی از مرگ حمل می کردند و از گناه و معصیت و تعرض به حقوق دیگران، و به قول خودشان حق الناس پرهیزِ پرهیزکارانه ایی می کردند. این نشانه تقوا برای شان بود، که این تقوا آنان را مهربان، مسالمت جو، آرام و به حدود دیگران مقید می ساخت، آنرا با احترام بر لب تاقچه می سپردند، تا به هنگام حضور در جمع و مردم آنرا با خود ببرند، و با داشتنش متوجه اعمال خود باشند و... آنها برای هر عمل خود توجیهی داشتند، این دستار نشانه "مرگ" و لزوم "مراقبت" در رفتار، اعمال و گفتار، تا پیش از آمدن زمان مرگ بود.
[3] - چفیه عربی :(کوفية، بالغترة، الشماغ، الحطّة، المشدة، القضاضة) کُردی : (جهمهدانی، جامانه) يا گاهی چپیه یک نوع سربند رایج در پوشاک سنتی مردم کُرد و کشورهای عربی و بعضا کشورهای دیگر است که بر روی سطح سر و زیر عقال قرار میگیرد. چپیه میتواند به اشکال مختلفی بسته شود.
و حاشیه هایی که، در مراسم شهدا، به متن تبدیل می شوند، و نام هایی که به نام شهدا، و بر بدن های پاک شهدا، در حضور اهل و خانمان شهدا، سوار بر یاد و نام آنان شده، به متن اصلی تبدیل می شوند، تا بزرگ دیده شوند، و از متن اصلی افزون گردیده، در نهایت متن را، به حاشیه رانده، و شهدا، که خود صاحب اینگونه مراسمند، از صفحه ایی که خاص، به خود آنان تعلق دارد، حذف می شوند، و بدین ترتیب در نهایت، از صفحه روزگار امروز ما، نیز بیرون خواهند ماند؛ و پیام اصلی آنان، یعنی آزادی و استقلال و آقایی و کرامت این مردم و این کشور، در هیاهوی اهل قدرت، چینش کنندگان، و بازیگران قدرت، گم می شود؛
در روند فعلی مصادره شهدا توسط نهادها و افراد خاص، مراسم یادواره شهدا هم، به وسیله ایی تبدیل شده، تا جریان سیاسی خاص، با حرف ها و اهداف خاص، فرهنگ و اعتقاد خاص خود را به نام شهدا، به خورد عموم مردمی دهند، که به عشق شهدا در این گونه مراسم ها شرکت می کنند؛ حال آنکه شهدا وسیله ارتقا سیاسی، و توسعه قدرت، و انتشار افکار جریان های خاص نبوده و نیستند؛
آنان به ایران و ایرانیان، در کل تاریخ این مرز و بوم، با همه ی تنوع و تفاوت اعتقاد، مذهب، فرهنگ و نحله های سیاسی متنوع شان تعلق دارند، شهدا نباید توسط عده ایی، جناحی، نهادی و... مصادره شوند، آنان تا ابد، سرمایه ایی ملی برای ایرانند؛ آنان را نباید به خود، نهاد خود، جناح سیاسی خود، حتی مذهب خود و... تقلیل داد، و البته این سرمایه را در نهایت، با این سو استفاده ها ضایع کرده و بی اثر نمود.
تاریخ مظلومیت رزمندگان و شهدای جنگ خسارتبار با حزب بعث صدام، به هشت سال نبرد با دشمن خونخواری مثل او، محدود نشد، و این روند انگار حتی بعد از دهه ها، که از پایان آن همه خسارت، کشتار، ویرانی، جنگ، درگیری و البته شهادت ها، که می گذرد، ادامه دارد؛ رزمندگان و شهدایی که از یک طرف، تحت شدیدترین تحریم های همه جانبه ی دو بلوک متخاصم شرق و غرب، از هرگونه سلاح و امکاناتی محروم ماندند، تا با کفِ دست خالی مانده از سلاح های مدرن روز، بدن های خود را، مانع پیشروی دشمنی کنند، که توسط شرق و غرب متفقانه حمایت می شدند، شرق و غربی که متحدانه، درگیری های سخت و مدام خود را، در کیس جنگ ایران و عراق، به کناری نهاده، و مقابل این شهدا و رزمندگان، صف واحد کشیده بودند،
تانک های متنوع و از جمله T72 های وحشتناک، جنگنده های سوخو، توپولوف، میگ، در شمار بسیار زیاد، توپ های دوربرد، سلاح های انفرادی و جمعی متنوع روسی از یک طرف، و جنگنده های میراژ، رادارهای رازیت، موشک های اگزوسه [1] و... فرانسوی، سلاح های شیمیایی آلمانی و... از این رزمندگان قتل عام ها کردند، اما، از یک طرف خارجی، چه انتظاری می توان داشت، آنان بر اساس منافع و امنیت ملی خود، همواره طرف ایستادن شان را، در درگیری های جهانی، انتخاب می کنند، و معقولانه می ایستند، تا ضرری را از منافع و امنیت ملی خود دور کنند، و یا سودی را به سوی این دو، سرازیر نمایند.
دردناک ترین وجه مظلومیت شهدا، رزمندگان، حماسه ی جنگی نابرابر، خانواده شهدا، فرهنگ ایثار و شهادت و...، موقعی خود را نشان می دهد، که عده ایی خود را میراث خوار آنان جا زده، و این سرمایه عظیم ملی را که، باید برای هزاره ها و نسل ها، خونِ شجاعت و غیرت در رگ ایرانیان بدواند را، به تیول اهداف پوچ سیاسی و جناحی، و قدرت طلبانه خود در آورده، رزمندگان، شهدا و خانواده اشان را به وسیله، و نردبان توسعه، و دست یابی به قدرت خود، تبدیل می کنند،
و از جمله، مراسم بزرگداشت شهدا را هم، تحت عنوان یادواره های زنجیره ایی، به خدمت اهداف خود در آورده، آنرا به میتینگ های سیاسی هم جناحی هایی خود، تبدیل، تا نام و عکس آنان را تبلیع، های لایت و بُولد می نمایند، و بدین ترتیب از خون شهدا هم برای رسیدن به مطامع سیاسی خود، نردبان ساخته، و چشم نمی پوشند، و مردمی را که به عشق تکریم و تعظیم ایثار و شهادتِ سربازان پاک باخته خود، که در دفاع از خاک و ناموس ارزشمند میهن شان، جان در طبق اخلاص نهادند، در این مراسم ها حضور یافته اند را، هدف قرار داده و با فرهنگ و ادبیات سیاسی خاص خود، بمباران می کنند، و چهره ها، نام ها و افکار و اهداف خاص سیاسی خود را، از طریق هزینه کرد خون شهدا، برجسته و معرفی کرده، افکار خود را، که آن را اصل و عین ایران، اسلام و انقلاب می دانند، منتشر می کنند و...، افسوس و صد افسوس که این طلای ناب شهادت و شهدا، خرج مُطلای افراد و اهداف اینان می شوند.
و این دردآور ترین مظلومیتی است که امروز دامنگیر شهدا، جنگ، و فرهنگ ملی شهادت و ایثار شده است، که شهدا و فرهنگ اصیل شان را که از سرمایه های معتبر و ملی کشورند، به وسیله ایی برای دست یابی به اهداف سیاسیِ جناح خاصِ فعال در سطح کشور، تبدیل می شوند؛ شاهد مثال آن، متن و محتوای سخنرانی مدعوین یادواره های شهدا است، که اگر حرف های آنان را به تحلیل و بررسی های بی طرفانه سپرد، آنگاه خواهیم دید، که خط خاص سیاسی، با اهداف خاص، محور بحث این سخنرانان است، و نان سیاسی خود و همفکران خود را، در قالب ملی جا زده، و در تنور مراسم شهدا می پزند.
مرحوم مادرم، که خود مادر یکی از همین شهداست، می گفت "حیف از طلا که خرج مُطلا [2] کند کسی"، و انگار طلای ناب شهادت، و فرهنگ ایثار آنانکه برای حفظ جان و مال و ناموس مردم خود، و دفاع از آب و خاک پاک میهن شان، و دفع تجاوز دشمن متجاوز، از جان عزیز مایه گذاشته اند، خرج توسعه و گسترش فرهنگ و اعتقاد افرادی، از جناح خاص سیاسی، در کشور می شود، جناحی که، جز به رسیدن، توسعه و گسترش قدرت خود، و همفکران شان، هدفی ندارند، و این هدف را نیز، در لایه ایی نازک از ارزش های جنگ، شهدا، مذهب و هرچه ارزش که باید سرمایه ملی باشد، پیچیده، دنبال می کنند.
به پوستر منتشر شده برای یادواره شهدای روستای گرمن نگاه کنید، این پوستر خود گویای جایگاه و نقش شهدایی است که، به نام آنان یادواره گرفته می شود، در حاشیه این پوستر، تصاویر آنانی که خود باید متن اصلی پوستر باشند را، می توان دید، تصاویر و نام ریز شهدا، به حاشیه عکس و نام درشت کسانی تبدیل شده اند که، در مراسم آنان، سخن گفته و اجرا خواهند داشت!
سپردن متن اصلی پوستر، که باید به تصویر و نام شهدایی اختصاص یابد که برایشان مراسم گرفته شود، به روایتگر، مداح، عمو غزالی و...، ظلم نیست!
حیف از طلا که خرج مُطلا کند کسی.
در طراحی این مراسمات، و آنچه در آن باید گفته شود، و این پوستر که پیشانی و پرچم این مراسم است، خانواده و اهل این شهدا چه نقشی داشته اند؟ آیا آنان راضی به حاشیه رفتن تصاویر و نام شهدای خود، در پای نام و عکس مجریان این مراسم، که متن اصلی شده اند، هستند؟!
از طراحان این پوستر یادواره شهدای ما، باید پرسید که، آیا در پوستر اعلامیه مراسم ختم عزیزان مرحوم خود نیز، این چنین دست و دل بازانه از نام، یاد و عکس عزیز از دست رفته خود، به نفع سخنران، مداح و مجری مراسم او، صرف نظر می کنید؟! که این چنین تصویر و نام شهدا ما را فدای برجسته کردن نام و عکس مجریان مدعو خود کرده اید؟! نام و عکس شهدا ما، که این مراسم برای آنان است، از نام و عکس مجریان برنامه، کم اهمیت تر است؟!
حیف از طلا که خرج مُطلا کند کسی.
غریب تر و مظلوم تر از شهدا، کسی نیست، حتی در حضور اهل و خانواده اشان، این چنین به حاشیه برده می شوند.
[1] - اگزوسه (Exocet) موشک ضدکشتی فرانسوی است که تولید آن از اواسط دهه ۱۹۷۰ آغاز شده و همچنان ادامه دارد. گونههای متفاوت موشک اگزوسه از کشتی، زیر دریایی، آتشبارهای ساحلی و هواپیماها و هلیکوپترهای جنگی شلیک میشوند. اگزوسه در سال ۱۹۷۴ وارد نیروی دریایی ارتش فرانسه شده و از آن زمان تاکنون به کشورهای متعدد دیگری نیز صادر شده و در دهه ۱۹۸۰ در جنگهای ایران و عراق و جنگ فالکلند شرکت داشت. عراقیها در جنگ ایران و عراق به طور گستردهای از این موشک علیه کشتیهای نظامی و غیرنظامی ایران استفاده کردند و چندین کشتی ایرانی از جمله دو فروند از ناوچههای سبک کلاس بایندر با این موشکها غرق شدند. تعدادی از هلیکوپترهای سوپرفریو عراق و تعدادی از میراژ اف-۱هایی که در اواخر جنگ به عراق تحویل شدند، قابلیت شلیک این موشک را داشتند. فرانسویها پیش از تحویل میراژ اف-۱های سازگار با اگزوسه، پنج فروند هواپیمای ضدکشتی سوپراتاندارد نیروی دریایی خود را به عراق اجاره داده بودند. در جنگ نفتکشها در جریان جنگ ایران و عراق در سال ۱۹۸۷ یک جنگنده میراژ اف-۱ عراقی با شلیک دو موشک اگزوسه ناوچه امریکایی یواساس استارک را دچار صدمه جدی کرد.
[2] - مطلا فلز طلاکاری شده ایی است که، جلوه ایی از درخشش ارزشمند طلا دارد، و محتوایی از آهن بی قیمت و بی مقدار
در خجسته ایام نوروز باستانی 1401، توفیق، فرصت و حالی دست داد، تا از شهید آزادمرد و آزاده، ابراهیم ابوتراب بنویسم؛ او که متولد 3 مهرماه 1344 در روستای گرمن، بخش بسطام، شهرستان شاهرود، استان سمنان می باشند؛ تحصیلات اول راهنمایی، مجرد، در اولین اعزام، جمعی لشکر17 علی بن ابی طالب سپاه گردیدند، و در گردان مخابرات، به عنوان بیسیم چی مشغول شدند؛ نهایتا هم در کسوت سرباز مدافع وطن، در 25 دیماه 1365، در شلمچه، منطقه ایی واقع در بین شهرهای بصره عراق، و خرمشهر ایران به شهادت رسیدند، منطقه ایی که در طول این جنگ هشت ساله خسارتبار، به قدری در آن عملیات های مختلف جنگی صورت گرفت، که حجم خونریزی های عظیمی در آن اتفاق افتاد، و از این لحاظ و مسایل دیگر، قابل مقایسه با هیچ نقطه جنگی دیگری نیست؛
حجم کشتارها در منطقه شلمچه به حدیست، که شاید وجبی از خاک این منطقه را نتوان یافت، که به خون مدافعان ایرانی، و یا سربازان متجاوز عراقی آغشته نباشد؛ و ابراهیم این نوشته غم انگیز نیز، در خلال انجام عملیات کربلای 5 ، که خود یکی از عملیات های پر خون و جراحت، و از پر تلفات ترین نبردها، در خلال جنگ خسارتبار 8 ساله بین ایران و عراق بود، در همین شلمچه به شهادت رسید، در طول این عملیات طولانی که در اواخر سال 1365 آغاز گردید، و شاید این آخرین عملیات عمده، و واجد پیروزی ما، در این سال های پایانی جنگ تحملی باشد، که البته تا سال 1367 ادامه یافت، و در نهایت مجبور به پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل شدیم، و این جنگ لعنتی در انتها نیز، نه از طریق تحرکات میدان نبرد، بلکه از طریق ابتکارات صلح، و در صحنه دیپلماسی، و بسیار دیر هنگام به پایان رسید.
ناگفته نماند، با این شهید دوست داشتنی و شیرین، هرگز در طول حضور در میدان جنگ، همرزم و یا همسنگر نبودم، لذا از حالات و افکارش در خلال جنگ بی اطلاعم، آنچه در این نوشته می آید، مربوط به دانسته هایم از این شهید، قبل از اعزام به جنگ است، که از ایشان دیده و یا شنیده ام، و در خلال مراوداتم، از شخصیت و رفتارش دریافتم، بخش خاطرات زمان جنگ این شهید را، به دوستان همرزمی می سپارم که با او، همسنگر و همرزم بودند، باشد که با اضافه کردن خاطرات آن دوره، چشم انداز کاملی از زندگی و افکار این شهید، بعد از حضور در جنگ هم داشته باشیم، و برای نسل های آینده روایتگر، زندگی کسانی باشد که صحنه های خطیر این چنینی را نقش زدند.
به رغم قدیس سازی ها و...، که در اثر کج سلیقگی های تبلیغاتی، و مصادره شهدا توسط جناح ها و ارگان های خاص صورت می گیرد، و شهدا را به تافته هایی جدا بافته از جامعه خود تبدیل کرده، و در نتیجه از جامعه و عموم مردم ایران به صورت مصنوعی جدا می کنند، و متاسفانه به محض این که فردی از احاد جامعه مدافعین وطن، که به نوعی جان خود را در ماموریتی از دست می دهد، او را بر موجی از تبلیغات خاص سوار کرده، و از کف معمول و جاری در جامعه، جدا نموده، در اوجی می نشانند، که دیگر از دسترس، و تصور عموم، خارج می شود و...، من از این شهید، بدون سانسورهای معمول، و تعارفات نامناسب موجود، و بدون اسارت در این نحوه تبلیغات جاری، از خود واقعی، و ملموسی که او را یافتم، و شناختم، خواهم گفت.
چراکه به واقع شهدای ما، هرگز انسان هایی، به سان تافته های جدا بافته از مردم خود نبودند، بلکه عموما از همین مردم معمول و عادی، و در بین آنان، همچون آنان، با دغدغه هایی همانند آنچه دیگران دارند و... بودند، شهدا تا قبل از شهادت، هرگز خود را از مردم خود جدا، و منفک نه می دیدند، و نه به شانی خاص، و جدا از مردم، برای خود قائل بودند، و به قول اهل رزم در آن زمان، عموما انسان هایی "خاکی" [1] و خودمانی می نمایاندند،
در این نوشته از شهیدی سخن خواهم گفت که نه قصد داشت که "خاکی" باشد، و نه با رفتارش به دنبال "قدیس" شدن بود، نه قائل به این بود که به قول معروف "جا نماز آب کشیده" و در تهجد و نماز و روزه، خود را در مرتبه ایی خاص در بین مذهبیون جلوه دهد، و یا همسان سازد و... او به سان اکثر همسالان خود (حتی مثل بسیاری از جوانان همرزم شهیدش)، جوانی مملو و سرشار از زندگی بود، پر از جوانی، و جوانی کردن ها، سعی می کرد مدرن ترین، و به روزترین مد لباس ها ممکن و موجود را بپوشد، آخرین مد فرم مو را برای تیپ ظاهری خود تدارک ببیند، و در پر شورترین ورزش های روز (که برخی از اذهان، و شیوه تفکر اهل آن روزگار، آنرا کاری عبث و بیهوده تلقی می کردند، و به این دلمشغولی ها "یلللی تلللی" [2] می گفتند)، شرکت فعال داشت و...، او اهل زندگی بود، و برای زندگی کردن، خوش بودن، برنامه می ریخت، و البته بی توجه به اینگونه تفکرات رایج، عمل هم می کرد.
به نظر می رسید ابراهیم در خلال همتی که برای کسب زیبایی های جسمی و ظاهری، و ساختن اندام زیبا و ورزشی، و در یک کلام، جذاب شدن و...، خود را آماده ورود به زندگی می کرد، تا در آینده شریک زندگی مناسبی برای خود جلب و جذب کند، و زندگی را مثل تمام انسان های نرمال دیگر، به تمام معنی، و فعالانه تشکیل دهد، بدین لحاظ به زیبایی های ظاهر، اهمیت بسیار زیادی می داد، تا در پوشش و رفتار مرتب، مدرن و به روز باشد، او حتی در مدت نزدیک به سه سال که سابقه حضور در جبهه های مختلف جنگی را داشت، بر این قصد بود تا مورد بغرنج سربازی خود را حل کرده، و با به انجام رساندن این دوره اجباری، مجهز به "کارت پایان خدمت"، یکی از موانع اصلی معمول در ورود جوانان به زندگی، یعنی سربازی را، از پیش پای زندگی خود برداشته، و از شر این مانع عمده، و گلوگیر جوانان ایران خلاص شود،
به نظرم او اصلا برای شهادت به جنگ نرفته بود، ابراهیم آنقدر که با زندگی و حیات قرین و همراه بود، و برای آن برنامه داشت، و خود را آماده آن می کرد، هرگز به مرگ فکر هم نمی کرد، لذا او اگر در جنگ حاضر شد، هرگز برای شهادت نبود، بلکه با هدف دفع تجاوز بیگانه بود که به جنگ رفت، از این رو می بینیم که حتی در جنگ هم خود را برای زندگی بعد از جنگ آماده می کرد، تا به محض پایان این دوره خسارت بزرگ، که دامنگیر کشور شده بود، زندگی را دوباره از سر گیرد، از این روست که او ابتدا بسیجی و داوطلب، و سپس در کسوت سرباز در جنگ حضور داشت، و در خلال جنگ و نبرد نیز، نگاهی امید بخش، به زندگی داشت، او برای زندگی، بیش از مرگ عاشق بود.
در آن روزهای اول انقلاب که در اثر شرایط انقلابی، بسیاری در صدد تغییر رفتار و افکار جامعه، به شکلی جدید از رفتار و تفکر بودند، تا به قول فعالین انقلابی آن موقع، به زعم خود افراد را از فرهنگ ساری و جاری در جامعه، که آن را فرهنگ "طاغوتی" اش می نامیدند، دور کرده، مصادیق آن را از جامعه زدوده، و جامعه را از آن ها پاک کنند، و طرحی نو در اندازند، این شهید بزرگوار خود به واسطه نوع پوشش و منش رفتاری، موضوع و مصداق "امر به معروف، و نهی از منکر" های آن زمانِ چنین تفکراتی قرار می گرفت، چرا که به عنوان مثال آن موقع ها، پوشیدن شلوار جین، یا استفاده از پیراهن های آستین کوتاه، زدن ادکلن های خوشبو، با بوهای جلب کننده و تند، یا در بر کردن شلوارهای تنگ، پوشیدن لباس های رنگ نامتعارف، داشتن موی بلند و... ضد ارزش های انقلابی، و از مصادیق منکرِ اجتماعی تلقی می شدند، و این شهید بزرگوار، به عکس چنین روندی را قبول نداشت و البته نیز خود بسیار مقید به داشتن چنین پوششی استایلی و حرکت در راستای افرادی با چنین منشی می دید، و عمل می کرد.
لذا وقتی قصد بیرون رفتن از خانه را که داشت، باید مدت ها منتظرش می بودیم، تا به قول آن موقعی ها "آرا و گیرا" کند، و وضع سر و صورت و لباسش برسد، تا شاید رضایت دهد، که از پشت آینه منزل جداشده، و به دوستانش که انتظار پیوستنش، به جمع شان را می کشیدند، پایان دهد و به جمع شاد آنان در خارج از خانه اضافه شود، و شادی بخش جمع همسالان خود باشد، اما همواره مدت انتظار دوستانش طولانی می شد، و او زمان بسیار زیادی را روی فرم موی های سرش کار می کرد، تا در نظمی خاص آنها را تربیت، و نگه دارد، در این صورت بود که به نظرش شرایط خروج از منزل را کسب کرده، و می توان، بیرون رفت، این بود که دوستانش همواره باید بیرون از منزل خطاب به او فریاد می زدند "ابراهیم زود باش، ابراهیم زود باش و..." بعد از مدت ها انتظار که از منزل خارج می شد، معترض بود که "چقدر عجله می کنید؟!" در حالی که هنوز از وضع و ظاهر آراسته اش، احساس عدم رضایت داشت، و به کیفیت آراستگی و مد آن انگار باز مشکوک بود.
در جامعه انقلاب زده ما در آن موقع ها، پوشیدن شلوار جین که ما آن را "شلوار لی" می گفتیم، از مصادیق همشکل و همقواره شدن با تیپ جوانان دوره طاغوت تلقی می شد، و لذا پوشندگان این لباس ها، نامتعارف و ضد ارزش های انقلابی، مذهبی و اجتماعی تلقی می شدند، و به همین دلیل ابراهیم همواره از خرد و کلان، دور و نزدیک تذکر می گرفت، چراکه او به پوشیدن جین، در آخرین مد و رنگش عاشق بود. شیک پوشی و استفاده از ادکلن های بوی تند، که خط بوی بلندی از خود در کوچه بر جای می گذاشت، برای مرد و زن، در آن زمان ها، نامتعارف و نشانه زندگی طاغوتی تلقی می گردید، و فقط عطرها، و یا بوی ادکلن هالی خنثی مثل عطر گل رز (یا تیرُز Tearose فرانسوی)، توصیه می شد، ولی ابراهیم هرگز قائل به چنین تفکر، و محدودیت هایی این چنینی نبود؛ او به لباس های آستین کوتاه عشق می ورزید، حال آنکه آن موقع ها به قول مرحوم پدرم و بسیاری که این تفکرات را داشتند، "نامحرم نباید اندام و بازوی شما را ببیند، این امر هم، مرد و زن ندارد، مردها هم به هم نامحرمند!"، و او باز هم، به خاطر پوشیدن آستین کوتاه زیر سوال بود، شامل مصداق امر به معروف می شد، و از منکر نهی می گردید.
آن موقع ها شلوارهای جین، از بالا تنگ و از پاچه ها، گشاد بود، گرچه این وجه غالب مد لباس همه بود، اما این خود نشانه ماندن در استایل پوشش دوره طاغوت محسوب می گردید، که جامعه باید از خود، این فرهنگ طاغوتی را زدایش می کرد، لذا باز این خود مورد دیگری بود، که شامل مصداق امر به معروف، و نهی از منکر می شد، و ابراهیم باز تذکر می گرفت و...،
اما به رغم همه اینها، ابراهیم سرشار از زندگی، جوانی، و جوانی کردن ها بود، و هرگز گوش او به این حرف ها، و این خواست های سلیقه ایی، بدهکار نبود، و آنطوری می پوشید، و بیرون می آمد، که دوست می داشت، و دلش می پسندید، آری در روزگاری که اینگونه تغییرات اجباری، تحت فشار شدید اجتماعی اطرافیان، بسیار مرسوم بود، و متمردین در بین اینگونه جوانان را، که در فرهنگ رایج آن روزگار، "جلف و سبک" می شمردند، این شهید بزرگوار در یک بی تفاوتی آشکار به چنین قضاوت هایی، که به حتم او آن را غیر منطقی اش می شمرد، حالت آزادمنشانه در رفتار، و روح مملو از اعتماد به نفس خود و... را حفظ می کرد، و آنچنان که دوست داشت، می پوشید و رفتار می نمود.
که لابد در دید، صاحبان امر، و تعیین کنندگان معروف و منکر، در آن زمانه ی تغییرات زوری، "جلف"، و از مصادیق جوانان "جاهل" و "سبک" تلقی می کردند، ولی او بی توجه به این گونه نظرات شخصی، که سلیقه آنان تبدیل به منکر و معروف شده بود، و به اجتماع تحمیل می گردید، آنگونه که می خواست، بود و رفتار می کرد، ولی هماو وقتی به شهادت رسید، تمام این انگ ها به کناری رفت، و همین جوانی که او را ممکن بود "جلف" و سبکش ارزیابی کنند، واجد تمام ارزش ها گردید، و جوانی پاک، مومن و... ارزیابی و خطاب گردید، و در حالی که بسیاری از معروف ها، و منکر هایی، که به واقع سلیقه های شخصی افراد اختراع کننده آنان بودند، که متناسب با حال و جّو موجود اجتماعی، تعریف شده و به دیگران تحمیل می شدند، را رعایت نمی کرد، و اینگونه جوانان، که اهل پذیرش این تحمیل ها نبودند، به جامعه خود معترض مانده، راه خود را می رفتند؛
امروزه شاید این موارد منکر و معروف، دیگر به واسطه رشد و بلوغ جامعه ما، شیوع، کثرت و همه گیری و...، خنده دار و جوک تلقی شوند، اما آن روزها همین موارد منکری که اکنون دیگر هرگز منکر تلقی نمی شوند، ملاک ارزشیابی، مارک زدن، و سنجش میزان ایمان، و پایبندی به ارزش ها، تلقی می شدند، و جوانانی که به این تحمیل ها تن نمی دادند، متاسفانه بسیاری، انگ ها و برچسب های متفاوت دریافت می داشتند، و باید تاسف خورد که اینگونه جوانان در زمان زنده بودن خود، اینگونه از چشم ها می افتادند، اما در جامعه نامتوازن ما، فقدانشان، آنان را از این فرش مندرس و قابل تذکرِ ناشی از تلقی غالب اجتماعی، به عرش اعلا پرواز می داد، و آنان را در عرش می نشاند،
و این چنین، در فرهنگ اجتماعی ما، زنده های سرشار از زندگی و شادابی و امید، به معیارهای سلیقه ایی دل افراد کشیده می شدند، و خالی از ارزش، و خارج از کوکِ جّو مصنوعی حاکم بر جامعه ارزیابی، و مورد بی مهری واقع می شدند، و ترک دنیا گفته گان، در همین جو مسموم، ارزش کسب کرده، و تغییر نگاه به خود می دیدند، چیزی که انگار به فرهنگ ما تبدیل شده است، و در جامعه ما زندگان این چنین بیرحمانه، بی حرمت می شوند، و مردگان این چنین شامل مهربانی شده، و به عرش برده می شوند، حال انکه هر انسانی نیاز دارد که تا زنده است، خود را لایق احترام، و قدر دانستن ببیند، تا این که بعد از مرگ، برایش مقامات آنچنانی قائل شوند و...
ابراهیم ابوتراب، با تمام مشخصاتی که در او یافتم و بر شمردم، موقعی که به سن اعزام به جنگ رسید، در اولین فرصت خود را در خیل کسانی قرار داد، که باید مردانه جلوی خصم می ایستادند، کسانی که در میان آنان آمران به معروف آنچنانی، و ناهیان از منکر این چنینی هم، شاید دیده می شدند، و او آنقدر در ضمیر و رفتار خود آزاده و آزاد اندیش بود، که در اولین فرصت به خیل آنانی پیوست، که برای دفع تجاوز، و دور کردن مردم خود از خطر اسارت دشمن، و دفاع از آب و خاکش، به سوی جنگ شتافت، به حق هم ایشان در این صحنه مردانه ظاهر شد،
ابراهیم ابوتراب از خیل آزادمردان و رزمندگانی است که نزدیک به سه سال سابقه حضور در جنگ را دارد، و زمانی که در نبرد با دشمن به شهادت رسید، تنها 21 ساله بود، این یعنی اینکه، ابراهیم از حدود17 - 18 سالگی، و یا حتی پیش از آن حضور در جنگ را آغاز، و در همین زمان، موعد انجام خدمت سربازی اش هم رسید و بعد از مدت ها که در جنگ بعنوان داوطلب و بسیجی سپری کرده بود، اکنون باید در قامت یک سرباز مدافع وطن بجنگید،
لذا با نگاه و امیدی که به زندگی داشت، از داوطلبی تغییر کسوت داد، و در نقش یک سرباز وطن، دوره خدمت سربازی خود را آغاز کرد، و خود را به واقع برای زندگی بعد از جنگ آماده می کرد، که به شهادت رسید. آن روزها داشتن سابقه جنگ، منافعی برای رزمندگان نداشت، لذا اگر رزمنده ایی پیش از انجام سربازی، سابقه جنگ هم می داشت، این مدت، از زمان خدمت سربازی اجباری اش کسر نمی گردید، و هر سربازی باید 28 ماه تمام، فارغ از هر سابقه ایی که می داشت، خدمت می کرد، تا کارت پایان خدمت دریافت کند، و ابراهیم در همین گذران 28 ماه بود که در نبردی سخت، در خلال عملیات کربلای 5 در اطراف بصره عراق، در حالی که دو پایش به واسطه اصابت ترکش قطع شده بود، به شهادت رسید، روحش شاد.
پیش از این، او به توصیه همرزمانش که تشویق به پذیرش انجام تعهد 5 ساله، و پیوستن به کادر سپاه پاسداران اش می کردند، که در نتیجه آن، هم شامل حقوق و مزایای پاسداری می شد، و هم دو سال سربازی اش، مستهلک می شد و... عمل نکرد، و خواست تا سربازی اش را در موعد مقرر و در روش معمول خود انجام داده، یکی از موانع بزرگ زندگی معمول جوانان ایرانی، یعنی انجام سربازی را از پیش پای زندگی خود احساس می کرد، سریعتر و اگرچه پر هزینه تر بردارد، و لابد به زودی به زندگی عادی باز گردد، اما این جنگ خسارتبار هم زندگی او، و هم فرصت زندگی بسیاری دیگر از جوانان ما را ضایع کرد و از آنان سلب کرد،
و باعث تاسف است که در این کشور، با همه خسارتی که از این جنگ لعنتی متحمل شدیم، که طولانی ترین و خسارتبار ترین جنگ جهان در قرن بیستم لقب گرفت، هیچگاه یک جنبش ضد جنگ واقعی و در خور آنچه بر ما و جوانان ما رفت، در ایران شکل نگرفت، تا از خسارات جبران ناپذیر این جنگ لعنتی لایه بردارد، و همه ی چهره زشت و کراهت بارش را نشان دهد، و آنچنان که باید و شاید، پرده از راز های مگوی آن بردارد، و چهره تلخ آن را نزد همگان هویدا سازد، و لذا در نبود رسانه های مستقل و موثر، که روی این کیس کار کنند، چهره مخوف جنگ از نظرها پنهان ماند، و امروز کسانی را می توان دید که مدح گوی جنگند، و در فراقش می سرایند و می خوانند و گریه می کنند، و در نبود چنین خیزشی که بعد از هر جنگی در جوامع جنگ زده شکل می گیرد و زمینه سازان جنگ را به محاکمه کشیده و رسوا می کند، و شرایط پیدایش جنگ ها را تبیین کرده از تکرارش هشدار می دهد، اما به عکس در جامعه ما از نعمت جنگ گفته می شود و در فراقش فریاد واحسرتا سر داده می شود، حال آنکه در شرایط عادی باید خسارت دیدگان این جنگ دهان استقبال کنندگان و مدح گویان جنگ را بشکنند، تا دوباره این کشور و هیچ کشور دیگری شرایط ایجاد جنگ جدید ایجاد نگردد، و هرگز دوباره دچار چنین وضعی نشویم، و یا حداقل در وضعی قرار داشته بگیریم که جریان جنگ طلب، در داخل وجه غالب نداشته، و فرصت مانور نیابد.
اما ابراهیم این قصه دردناک جنگ مذکور، و نابود شدن سرمایه های ملی این کشور، به هنگام مواجه شدن با کوس حرکت به سوی مرگ، و ترک این دنیای وحشی کشتار و جراحت و جنایت، با قلبی رقیق و مهربان، شدیدا دغدغه رضایت مردم، و اهل خود را داشت، که این چنین در وصیتنامه خود روی کلمه "حلالیت" مثل بسیاری از همرزمان شهید دیگرش، مانور داده، و به خصوص خود را بدهکار پدر و مادرش می دید، و در صدد جلب رضایت قلبی آنان بود که چنین نوشت : "... و اما پدر و مادرم، چند كلامي با شما پدر عزيزم: هميشه خود را مديون دستهاي پينه بستهات ميدانستم و تقاضا دارم كه زحمتهاي جبران ناپذيرت را حلالم كني و اميدوارم بعد از من بتواني هرچه بيشتر در خدمت اسلام و جنگ باشي. مادر مهربانم، كه هرگز نتوانستهام محبتهاي تو را جبران كنم، شير پاكت را حلالم كن، و رنجهايي را كه از طرف من بر تو وارد شده ناديده بگير. پدر و مادرم، پيوسته در نامههاي متعددي كه برايتان مينوشتم، به شما قول داده بودم كه فرزندي شايسته برايتان باشم و اميدوارم كه با نثار جان خويش در راه اسلام توانسته باشم به اين عهد خود وفا كرده باشم. برادران و خواهران عزيزم، برادر كوچك خود را حلال كنيد..."
شهید ابراهیم ابوتراب جوانی شاداب، خوش مشرب، اهل موسیقی های شاد، فوتبالیستی و... فعال و قهار، اهل بزم و خنده و خنداندن بود، و جوانی بود که فارغ از قیود جامعه ترمز خورده خود، اسب زندگی را مطابق با دنیای شاد خود سوار بود، و قصد پیاده شدن از آن آزادی عملی که در رفتار و تفکر، برای خود قائل بود را، نداشت، در دوره جنگ با او همرزم نبودم، اما در دوره زندگی، به واسطه برادر شهیدم، سید محسن، که با او نسبتا همسال و هم بازی بودند، بسیار باهم محشور می شدیم، و شیوه اخلاق و منش آزادمنشانه اش را دیدم و چشیدم، و او هرگز اسیر جّو زمانه خود نشد، و آزادانه بی توجه به آنچه دیگران برایش قالب می زدند، بر بال اندیشه ها، و قالبی که مطابق با دوران جوانی و نوجوانی اش، برای خود ترسیم کرده بود، زندگی می کرد، این نوع آزاد منشی ها در تفکر و رفتار، بسیار زیباست، و چنین انسان هایی، با اعتماد به نفس مثال زدنی اشان، خود رهبران زندگی اجتماعی خود هستند، قوام شخصیتی مناسب دارند، و خود تعیین کننده الگوی زندگی خودند، و البته خود نیز پیروی راستین و بی ریا، بر الگوی زندگی خود می باشند، و تن به اجبار و جبر موجود در فضای غیر منطقی اطراف شان نمی دهند، آنان آزادمردانی اند که آزادانه انتخاب، و طبق انتخاب خود، آزادانه عمل، و آزاد زندگی می کنند.
آنچه از همرزمانش شنیدم، ابراهیم در خطیر ترین دوران جنگ، همراه با رزمندگان تیپ 17 علی ابن ابیطالب سپاه، از نبردهای پاکسازی جاده بانه به سردشت گرفته، که دوشادوش رزمندگان لشکر 28 کردستان ارتش جنگیدند، تا عملیات های دیگر از جمله والفجر 4 و... و عملیات های مختلف در سرزمین داغ جنوب، در این جنگ خسارت بار تحمیلی، تا زمان شهادت، مشارکت فعال داشت، ابراهیم در شرایطی جنگید که خطر، آنقدر به رزمندگان نزدیک بود، که او احساس می کرد، باید در آمادگی نبرد، از همه پیشروتر باشد، لذا از پتانسیل جان لوله سلاح ژ3 اش نیز، در خلال نبرد باز پس گیری جاده بانه به سردشت، علاوه بر خشاب پر از گلوله اش، استفاده بهینه می کرد و تیری بیش از سازمان معمول حمل سلاح، در جان لوله اسلحه اش ذخیره داشت، تا در هنگامه ی نبردی غیر قابل انتظار، که هر لحظه احتمال آغازش توسط دشمن می رفت، چراکه معمولا دشمن در یک غافلگیری عجیب، آن را آغاز می کرد، یک گلوله آماده به شلیک، بیش از دیگران برای جنگیدن داشته باشد،
لذا وقتی در حدود سال 1360 که در مسجد بانه در جمع همرزمان خود برای این نبرد آماده می شدند، چنان آماده بود که سلاح پر و پیمان، و این شگرد جنگی اش، نزدیک بود کار دستش بدهد، اما گلوله ایی که در جان لوله اسلحه اش قرار داده بود، در یک غفلت همرزمش، چگانده، و شلیک شد، و خوشبختانه سر لوله اسلحه اش به سمت سقف مسجد شهر بانه بود که همانجا پذیرای این گلوله گردید، و خوشبختانه خسارتش مقداری کچ بود، که از سقف کنده، و بر سر رزمندگانی که زیرش در حال استراحت بودند، ریخت، و نصیب صورت نازنین خودش هم، پوکه داغ شلیک شده ایی بود، که زخمی ناشی از داغی و ضربه بر جای گذاشت.
آری به رغم آن همه شور و هیجان برای زندگی، در این جنگ، اینقدر آدم ها با مرگ نزدیک و همآغوش می شدند، و البته به هنگامه رویارویی مرگ و زندگی، همواره انسان متحول می شود؛ به خصوص جوانی که خود را برای کسب بالاترین استاندارد زندگی آماده می کند، و این چنین در مخمصه جنگی تحمیلی گرفتار می گردد، و بسیار تاسف بار است مرگ جوانانی که مملو از زندگی و سرشار از امید برای آغاز آنند، در حالی که نمی خواهند تن به این واقعه نابه هنگام دهند، و این جبر روزگار، و هوای نفس حکام مستبد است، که این جوانان پرشور و لبریز از زندگی، و عاشق آنرا، با چهره نابهنجار مرگ مواجه کرده، و البته همه را به داغ آنان می نشانند.
آنچه که اکنون در اوکراین، یمن و... می بینیم، مثل همیشه، دست ساز مستبدین دوران، و توسعه طلبانی است که، زندگی را از اینگونه جوانان، و اهل شان، سلب می کنند، و آنان را به اجبار در خیل آوارگان، جنگ زدگان، کشته ها، مجروحین، اسرای و... جنگ وارد می سازند؛ جوانانی که تا چند هفته پیش از شروع هر جنگی، مملو از زندگی، و سرشار از برنامه های پرشور برای ارتقای آنند، و اکنون اسیر یک حادثه ناگوار، ناشی از منویات دل یک مستبد و... شده، که شرایط جامعه را با یک حرکت نابجا، و تصمیم نابخردانه، و در یک بی سیاستی کامل، به صحنه کشتار و ویرانی، و به مقتل بردن این چشمه های جوشان زندگی انسانی، تبدیل می کنند،
باشد که روزی، بشریت به چنان اوجی از رشد و پیشرفت فکری و عملی برسد که، هیچکس را یارای تمجید از جنگ، و استقبال، و زمینه سازی برای آغاز آن نباشد، و هر جنگ افروزی، و تئوری پرداز مهیا کننده جنگی و... چنان با بی اعتنایی، و واکنش منفی و تنفر برانگیز شدید جریان ضد جنگ توسط جهانیان مواجه گردند، که دیگر کسی را هوس ایجاد جنگی نکند، آنچه این روزها دنیا در مقابل حرکت متجاوزانه مستبد کرملین، در حمله به همسایه خود اوکراین، در تحریم و اخراجش از صحنه جهانی انجام می دهد، می تواند شروع و آغاز، و الگوی خوبی برای منزوی کردن جنگ افروزان و متجاوزین و آغازگران جنگ باشد، تا دیگر هیچ جوان و هیچ خانواده ایی، در این کره خاکی، این چنین از حق زندگی، که در واقع حق مسلم و خدا دادی اوست، ناکام و نابرخوردار نشود.
روح آزادمرد شهید ابراهیم ابوتراب شاد و قرین آرامش و رحمت الهی باد
شهید ابراهیم ابوتراب
شهید ابراهیم ابوتراب
نامه و دستخط شهید ابراهیم ابوتراب از منطقه جنگی در سال 1362
نامه و دستخط شهید ابراهیم ابوتراب از منطقه جنگی در سال 1362
چهشهر شهید ابراهیم ابوتراب در کنار نخل های منطقه جنوب و خوزستان
چهشهر شهید ابراهیم ابوتراب در کنار نخل های منطقه جنوب و خوزستان
انرژی اتمی، خداحافظی رزمندگان برای عملیات والفجر 4
انرژی اتمی، خداحافظی رزمندگان برای عملیات والفجر 4
پاکت های استفاده شده برای نامه رزمندگان، شهید ابراهیم ابوتراب
پاکت های استفاده شده برای نامه رزمندگان، شهید ابراهیم ابوتراب
نفر اول سمت چپ شهید ابراهیم ابوتراب
نفر اول سمت چپ شهید ابراهیم ابوتراب
نفر ایستاده از سمت چپ نفر چهارم - شهید ابراهیم ابوتراب
نفر ایستاده از سمت چپ نفر چهارم - شهید ابراهیم ابوتراب
چهره شهید ابراهیم ابوتراب در لباس رزمندگی
چهره شهید ابراهیم ابوتراب در لباس رزمندگی
نفرات نشسته در ردیف پشت، نفر سمت راست - شهید ابراهیم ابوتراب
نفرات نشسته در ردیف پشت، نفر سمت راست - شهید ابراهیم ابوتراب
نفر نشسته در پشت احتمالا چادر فرماندهی - شهید ابراهیم ابوتراب
نفر نشسته در پشت احتمالا چادر فرماندهی - شهید ابراهیم ابوتراب
با علامت قرمز مشخص است شهید ابراهیم ابوتراب درپشت صحنه عکس شهیدان سید جمال و سید کمال میری
با علامت قرمز مشخص است شهید ابراهیم ابوتراب درپشت صحنه عکس شهیدان سید جمال و سید کمال میری
شهید ابراهیم ابوتراب در میان خیل همرزمان، نشستگان از راست نفر سوم
شهید ابراهیم ابوتراب در میان خیل همرزمان، نشستگان از راست نفر سوم
http://mail.mostafa111.ir/neghashteha/articel/shohada/tag/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA.html#sigProIda444e32f24
وصیت نامه شهید ابراهیم ابوتراب که تنها ده روز پیش از شهادتش به نگارش در آمده است، ابراهیم پیش از این که در جمله ی قهرمانان خفته در مزار روستای گرمن قرار گیرد، این چنین نوشت :
ابراهیم ابوتراب
بسمالله الرحمن الرحيم
«الذين امنوا و هاجروا و جاهدوا فيسبيلالله [3] امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون». [4]
«اشهد ان لا اله الاالله و اشهد ان محمد رسولالله و اشهد ان علي وليالله».
اينجانب، ابراهيم ابوتراب، فرزند فتحالله، وصيتنامة خود را به شرح ذيل تقديم ميكنم. خدايا، پناه ميبرم بر تو. پس كمكم كن تا بتوانم حقيقتي را كه در اعماق وجودم نهفته به رشتة تحرير درآورم. الهي و ربي من لي غيرك. [5] خدايا غير از تو كسي را ندارم و تنها معبودم تويي. خدايا در دعاي با عظمت كميل ميخوانم كه «اللهم فاقبل عذري و ارحم شدة ضري و فكني من شد وثاقي يا رب ارحم ضعف بدني». [6] اي خداي من، عذر مرا بپذير و رحم كن بر ناتوانيام و رهايي ده مرا از بند سخت گناهانم و رحم كن بر ناتواني بدنم. خدايا، خود ميداني كه بهخاطر رضاي تو و سالت (رسالت) و مسئوليتي كه نسبت به امام و انقلاب داشتم، پاي در جبهه گذاشتم و جان بيارزش خود را به كف گرفته، تا بتوانم با نثار جانم در راه اسلام و قرآن اداي تكليف كرده باشم و اكنون كه خود را سربازي نالايق براي اسلام و امام ميدانم، از تو اي مهربان خدا ميخواهم كه توفيق شهادت در راهت را نصيبم كني. خداوندا، در جاي ديگر از دعاي كميل ميخوانم كه «ولايمكن الفرار من حكومتك». و گريز از قلمرو حكومتت ممكن نيست. پس پناه ميبرم بر تو اي تنها معبود عاشقان.
برادران و خواهران مسلمان، زبان الكنم قادر نيست براي شما چيزي بگويد و قلم هرگز قادر نيست شهامت، شجاعت و ايثار و مردانگي شما را توصيف كند. اما توجه داشته باشيد كه داريد. زمان زمان حسين و ايام ايام عاشوراست پس بهخاطر خدا اوامر امام را بدون چون [و] چرا بپذيريد. شهداء را فراموش نكنيد و مسئله جنگ، كه به گفتة امام مسئله اصلي است، فراموش نشود و اما آنان كه هنوز در خواب غفلت بهسر ميبريد و در پيروزي اسلام ترديد داريد، بايد بگويم تا دير نشده به آغوش اسلام برگرديد. اي منافقين و اي مزدوران استكباري كه بويي از وجدان [و] انسانيت نبردهايد، بدانيد كه روزي رزمندههاي ما به سراغ شما خواهند آمد و فريادهاي پوچ شما را در گلو خفه خواهند كرد. در پايان از ملت عزيز تقاضامندم كه هميشه حامي اسلام و روحانيت مبارز در خط امام باشيد و اما پدر و مادرم، چند كلامي با شما پدر عزيزم: هميشه خود را مديون دستهاي پينهبستهات ميدانستم و تقاضا دارم كه زحمتهاي جبران ناپذيرت را حلالم كني و اميدوارم بعد از من بتواني هرچه بيشتر در خدمت اسلام و جنگ باشي. مادر مهربانم، كه هرگز نتوانستهام محبتهاي تو را جبران كنم، شير پاكت را حلالم كن و رنجهايي را كه از طرف من بر تو وارد شده ناديده بگير.
پدر و مادرم، پيوسته در نامهای (نامههاي) متعدي (متعددی) كه برايتان مينوشتم، به شما قول داده بودم كه فرزندي شايسته برايتان باشم و اميدوارم كه با نثار جان خويش در راه اسلام توانسته باشم به اين عهد خود وفا كرده باشم. برادران و خواهران عزيزم، برادر كوچك خود را حلال كنيد و هميشه حامي اسلام و قرآن باشيد و تا ميتوانيد برايم كمتر گريه كنيد كه همانا از گريه شما منافقين خوشحال خواهند شد. دوستان عزيزم، اگر در طول اين مدت از من رنجشي ديدهات (دیده اید) مرا حلال نماييد و سعي كنيد در زندگيتان راهروِ راه خونين شهيدان باشيد و امام عزيز را تنها نگذاريد كه نخواهيد گذاشت. در پايان نصر و پيروزي را براي ملت عزيز و رزمندگان اسلام خواهانم.
امام را تنها نگذاريد، پيرو روحانيت باشيد.
جنگ جنگ تا پيروزي.
وصيتنامههاي گذشته مردود است.
ابراهيم ابوتراب 15/10/65
[1] - در آن زمان فرض بر این امر بود که، اکثریت جامعه، انسان هایی از جنس کار و کارگری اند، که سمبل و نشان کار و کارگری لباس کار ساده و به اصطلاح خاک آلوده ایی بود، که پوشندگان آن فارغ از هر گونه تکبر، و خود بزرگ بینی، از تواضع در فکر و عمل برخوردار بودند چنین افرادی را "خاکی" می گفتند
[2] - وقت گذرانی های بی ارزش و فاقد بازده برای زندگی، اصطلاحی که برای این گونه مشغولیت ها گفته می شد، آن روزها محور و ارزش، کار و درآمد بود، و فرض بر این گرفته می شد که هر چیز که شما را از کار با بازده درآمدزایی و... باز می دارد، به واقع وقت گذرانی های بیهود و "یلللی تلللی" نامیده می شدند، نگرشی که امروز درست یا نادرست دیگر منسوخ شده است.
[3] - سوره توبه/ آیه 20 که ترجمه آن به این شرح است : "آنها كه ايمان آورده و هجرت اختيار كرده و در راه خدا با مال و جان جهاد كردهاند."
[4] - بخشي از آيه 169 سورة آلعمران است كه شهيد در اصل وصيتنامه آن را در ادامه قسمتي از سورة توبه، آيه 20 آورده است. ترجمه: "مرده مپنداريد بلكه آنها زندگانند و نزد خدايشان روزي ميخورند."
[5] - فرازي از دعاي كميل است. به این معنی که "خداوندا، ای هدایت گر من! غیر تو کسی را ندارم"
[6] - در اصل وصيت نامه شهید به جای اللهم از "الهم" استفاده کرده بود.

