مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

بت شِکنان!

بت شکنی ختم شد؟!

نی نشد! مَخُسبید،

بت شکنی نو کنید،

بت، ز نو پرداختند،

پشتکُ وارو زَدند،

بتی دِگر ساختند،

پهن ز پهنا و بَر،

بی بَرُ بِرّ و ثمر،

 

عشوه گری می کند،

در دل ما جا کُند،

میان دریای خَلق،

ولوله بر پا کند!

 

بتان همه عِشوگر،

زنده و مرده ردیف،

از پس دریای غم،

رو به دریای خَلق،

شاد، به کُرنش حریص،

سد زِ حیا شکسته،

جمله خلایق به خود،

جذب و فَنا خواسته،

در رگ و پیوند ما،

جا و بَقا خواسته،

رو زِ رَهَم داشته،

در جَهَتش کاشته،

بتی زِ گِل داشته،

روز و دو روزی همه پرداخته،

بر سر ما کاشته،

آن بت اعظم، فناست

ساخته دست ماست

 

بت شکنان!

بت شکنی سَر کنید،

بت شکنی ساده است،

هوش بدار!

بت شدن آسوده است،

از رگ و پی دور ساز،

پرستش این بتان،

هر بتِ پهن پیکری،

ساخته ی دیگریست،

 

بت چو شکستی، مَخواب

بتی دِگر در پی است،

چرخه ی بُتگَر – بُتان

از پی ماست، این دوان،

 

زانکه، بُتی ساخته،

بُتگَری در قفاست،

بت شکنان!

بت شکنی سر کنید

بت شکنی، خود بقاست.

به نظم در آمده در 21 خرداد 1400    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

روند تاریخی شیراز و اصفهان را باید با هم، و به دنبال هم دید، تا ایران را در روند طی شده اش متصل و پیوسته، مشاهده کرد و فهمید، شیراز با هخامنشیان، به نوعی آغازگر مکتوب کُلیت ایران تمدنی و بزرگ است؛ و اکنون در دوره پارادایمی اصفهان قرار داریم که با حاکمیت سلسله صفویان آغاز گردید، و آنان مکتب اصفهان را پایه گذاری و خلق کرده و به اوج رساندند.

صفویان باعث زنده شدن ایران بعد از یک به هم ریختگی مقطعی شدند، و توانستند موجودیت ایران را در برابر متجاوز توسعه طلبی، همچون عثمانی [1] ، تا حد قابل قبولی حفظ کنند، امپراتوری که همچون یک غول بلعنده، ملل همسایه را در خود می بلعید، و به پیش می تاخت، عثمانی ها از طریق سیستم فتح و پیروزی متکی به نوعی غازی گری [2] ، توسل به حکم جهاد اسلامی و... تنها در غرب و در اروپا، تا دروازه های وین در اتریش هم پیش رفتند [3]

اما پیشروی آنان در شرق، هرگز مانند پیشروی آنان در غرب نبود، و این ایستادگی صفویان بود که طرح های توسعه طلبی آنان را در این سو ناکام کرد، و باید به واقع از صفویان از این لحاظ متشکر بود که هم یکپارچگی ایران را باز یافتند، و هم آنرا، تا حدودی مقابل چنین غول متجاوزی حفظ کردند، هرچند در شکست هایی که صفویان مقابل عثمانی متحمل شد، سرزمین های بسیاری را به عثمانی ها باختیم،

از جمله به دنبال شکست در نبرد چالدران، که به رغم شجاعت سربازان و شاه صفوی، سرزمین های بسیاری که اکنون در حوزه های ترکیه، عراق و سوریه فعلی قرار دارند، که عمدتا هم محل سکونت اصیل ترین قوم ایرانی، یعنی کُرد هاست را از دست دادیم، که این شکست به لحاظ عدم تطابق سطح سلاح و تجهیزاتِ سپاه عثمانی در مقابل سپاه صفوی بود، و اما دلیل دیگر این شکست ها، تاکید صفویه روی شیعه گری است که باعث واگرایی قبایل کُرد اهل سنت، و گرایش آنان به عثمانی های هم کیش (اهل سنت) آنان گردید، و بسیاری علیرغم میل خود به عثمانی پیوستند و یا گرایش یافتند.

لیکن باید اذعان نمود که در نبود مقاومت مردانه صفویان، شاید این باخت ها می توانست بیش از این باشد که هست، و عثمانی این توان را داشت که مثل تمام دول آسیایی و آفریقایی خاورمیانه، در شرقِ بدون صفویان، مثل جبهه غرب، پیشروی کند، کاری که با وجود صفویان از آنجامش باز ماند، و این ایران بود که به عنوان سد محکمی، برابر پیشروی آنان در شرق ایستاد.

نقاشی مربوط به ساختمان های دوره صفویه در اصفهان

یک نقاشی از ساختمان های دوره صفوی در اصفهان - از نقاشی های مربوط به هتل عباسی 

ولی موجودیت صفویان در ایران روی دیگری هم دارد، که از قضا به عنوان یک دوره پارادایمی فکری و اندیشه ایی نیز، شکل گرفت و تاکنون برای ایران باقی مانده، و شرایط کنونی ایران نیز به نظر می رسد ادامه و نتیجه حرکت و سیاست فکری صفویان است، آنان گرچه نشان شیر و خورشید [4] ، یا همان نمادهای معنادار تاریخی ایران باستانی و تمدنی را در پرچم خود داشتند، و آنرا بالا کشیدند، و با خود حمل کردند، و به نوعی در مجد و عظمت ایران کوشیدند، اما از منش و فرهنگ گثرتگرای باستانی ایرانیان، به دور افتادند، و تکثرگرایی [5] فرهنگی، تفکری و مذهبی را به کناری نهاده، به سوی وحدت فرهنگی و دینی، و تکصدایی دینی – مذهبی و تفکری پیش رفتند، و سلطه این تک صدایی و انحصار فکری را پی گرفتند، و حتی در علم و معرفت نیز تسری داده، لذا مکتب اصفهان، مکتب تکصدایی، تک قرائتی و خفه کننده ی نفسگاه های فرهنگی، تفکری و علمی متنوع ایرانیانی را با خود به همراه داشت، که "غیر" خود از میان ایرانیان را "دیگری" تعریف، و له کرده و سرکوب شدید نمودند،  

صفویه علاوه بر عدم تحمل و مدارا در وجوه دینی و فکری، حتی اهل علمی همچون صدرای شیرازی که شاید آخرین فیلسوف نظریه پرداز ایرانی از آن عصر تاکنون نیز باشد را که در این عصر ظهور و به نظریه پردازی علمی و فلسفی پرداخت را نیز تحمل نکردند، و فقهای اصفهان نشینِ دربار شاه صفوی، او را به کوره دهات های گرم و خشک قم، تارانده و متواری کردند، و تحت تعقیب ملحد انگارانه خود قرار دادند، و بخش های ارزشمندی از عمر شکوفایی علمی این دانشمند ایرانی، در فرار و گریز از آنان گذشت و ضایع شد، تا جان از فتوای الحاد و زندقه آنان به سلامت ببرد.

دوستی برایم نوشت اصطلاح "مکتب شیراز و مکتب اصفهان ساخته (ذهن) خودتان است"، به درستی هم نوشت، این برداشت من از روند آغاز و انجام تاریخ ایران است، و این دو شهر را به عنوان سمبل دو مکتب جداگانه دیده و انگاشتم، و از آن واژه برای بیانش سود جستم، هر چند این تعبیر شاید ناپخته و نارسا به نظر آید، اما از معنا، مفهوم و مصداق هم خالی نیست،

چرا که روزی مکتب و رویه تمدن سازی و حاکمیتی شیراز، بعنوان آغازگر ایرانِ یکپارچه ی تمدنی است، که شامل تمام مردم و سرزمین هایی است که با آن در این اوج گیری شریک بودند و... و در حکمرانی فرهنگی و حتی سیاسی، کثرت گرایی و حق تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی را به رسمیت شناخته و به ظهور و اوج رساندند، و وجود 23 ساتراپ نشین [6] متفاوت، با فرهنگ، زبان، خدایان، و اقوام گونه گون، خود نشان پذیرش تنوع و تکثر فکری – دینی هخامنشیانِ شیراز نشین دارد، که در محیط و اتمسفر مُلک پارس (شیراز) شکل مصداقی به خود یافته و اوج گرفتند، نتیجه این نوع نگاه و حکمرانی، توسعه و پیشرفت ایران بود، و کشور را در اوج تاریخ خود نشاند، و بزرگترین باهم بودن ها، پیشرفت ها را در هخامنشیان عملی کردند، و آنرا به عنوان یک الگوی جهانی برای بشریت، در نوع نگاهِ به همنوع، حقوق بشر مدرن و پیشرفته، توسعه ارتباطات، سیستم های اداری و کنترل و هدایت جامعه و... تبدیل کردند.

اصفهان اگرچه از شهرهای مطرح دوره تمدنی مذکور، و بعنوان اسپادانا، جی، سپاهان و... شهرت در خور داشت، اما بعنوان پایتخت صفویان، با صفویه به اوج خود به عنوان یک الگو و نظریه پرداز نگاه به بشریت، حقوق بشر مدرن و... در نوع خود دست یافت، اما در ذیل حاکمیت صفویان، با نفی کثرت گرایی و تاکید روی وحدت فرهنگی – مذهبی، باعث از هم پاشیدگی انسجام، حتی در حوزه ایران تمدنی و ایران بزرگ نیز شدند، بطوری که علاوه بر واگرایی ملل پیرامونی تحت حاکمیت حوزه تمدنی ایران بزرگ، یکی از دلایل واگرایی های مناطق و مردم شامل در این حوزه نیز گردیدند، از همین رو، عدم تحمل، مدارا، تسامح و تساهل، پذیرش تکثر و تنوع در فکر و اندیشه و... است که به خصوص جدایی مناطق خراسان بزرگ [7] از ایران را باعث می شود، که آخرین شهر، از شهرهایی که در این دوره می بازیم، شهر هرات است، که از قضا محل تولد شاه حاکم صفوی نیز می باشد.

اما ما آنرا به چه باختیم؟! شاید بتوان گفت یکی از دلایل این باخت، همین وحدت گرایی و نفی کثرتگرایی مذهبی و فرهنگی بود، که توسط صفویان دنبال می شد، که در پایتخت زیبای صفویان یعنی اصفهان، توسط حُکام و قدرت های پیرامونی شاه صفوی، از جمله فقهای شیعه حاکم در دربار صفوی دنبال، و نتیجه اش واگرایی خراسان از مرکزیت ایران شد.

و در ادامه همین جدایی ها و واگرایی ها بود که البته کار دست صفویه داد، محمود افغان، یکی از مردمان حاشیه نشین همین خراسان بزرگ، بر اصفهان نشینان، تاخت، و صفویه را برانداخت، صفویه که با تاکید بر شیعه گری، که دکتر علی شریعتی این نوع شیعه گری خاص را به "شیعه صفوی" تعبیر می کند، بسیاری از ایرانیان حوزه تمدنی را از ایران و ایرانیت تاراند، چرا که این چارچوب تحمیلی فکری و مذهبی صفویان را بر نمی تافتند، و عطای ایران را به تحمیل شیعه گری اش بخشیدند، و با ایران صفوی همراهی نکردند، و گاه به دشمن صفویان پیوستند،

 و ما این چنین یکپارچگی تمدنی و فرهنگی خود را، به فرقه گرایی مذهبی و فکری صفوی تقلیل دادیم، و حوزه وسیع تمدنی ایران را دچار واگرایی کرده، و در نهایت در چند مرحله جدایی، بسیاری را باختیم و نتوانستیم دوباره به دامن میهن باز گردانیم، که مردمان آنها، به واسطه دین و مرام متفاوت خود، نه جایی در وطن داشتند و نه از سلطه دشمن خلاصی یافتند.

این است که شیراز را با هخامنشیان بعنوان آغازگران ایران و مکتب کثرتگرای (پلورال)، مبتنی بر حقوق بشر، فارغ از دین و مذهب شان، به عنوان مکتب شیراز تلقی کرده، و اصفهان را با صفویان، بعنوان انتهای یک سیستم فکری در ایران که به نظر می رسد آخرین تیر ترکش فکری و حکومت ساز باید از آن یاد کرد، و آن را در نظر گرفتم، که در ایران شکل گرفت و مکتب تکصدایی، تک قرائتی، و وحدت فکری و دینی را در مُلک ایران رواج داد، که در این سفرنامه از آن به عنوان مکتب اصفهان یاد کرده ام، و مدافعان چنین منش و رفتاری را، به این دو مکتب ابتدایی و انتهایی در تاریخ ایران منسوب کرده ام،

بعد از صفویه، مکتب فکری جدیدی هنوز در ایران تفوق نیافته، و ایران در دوره سنتی صفویان ماندگار شده است، حال آنکه به نظر می رسد مردم ایران رو به افق تحقق دوره مدرن خود دارند، و شکاف عمده در اینجاست که ایجاد شده و هر روز وسیعتر هم می شود، و لذا ریشه انقلابات و خیزش های مردمی در ایران، چه در دوره مشروطه، چه در خیزش ملی شدن صنعت نفت، و چه در انقلاب 57 و چه خیزش های مردمی بعد از آن و... همه در این راستا ارزیابی می شوند، همین شکاف و تفاوت بین ایدئولوژی حاکمیت و نگاه مردم ایران به جهان و مقوله فرهنگ است که در حال گسترش است.

در آخرین صبح حضور در شیراز، گِرداگرد ارگ "وکیل الرعایای" شیراز، یا همان ارگ کریمخان زند، طواف کردم و جانی تازه گرفتم، تا سفری دراز، در حدود 500 کیلومتر، فاصله بین شیراز تا اصفهان را به تاخت بروم، مسیری که دروازه جنوبی ایران یعنی شیراز را، به نقطه مرکزی ایران کنونی، یعنی اصفهان متصل می کند، جایی که قلب تفکری سلطه یافته بر ایران کنونی نیز به نظر می رسد در آن، هنوز می تپد،

هر چند قاجارها با تسلط بر ایران، پایتختی را، از چنین اصفهانی، به تهران منتقل کردند، اما سلطه فکری و تمدنی اصفهان باقی ماند، و با اینکه پایتخت به تهران منتقل شد، ولی همچنان تفکر صفوی خود را به تهران رساند و به موجودیت خود ادامه داده و می دهد، و به نظر می رسد که دوره پارادایمی صفوی – اصفهان، هنوز نیز با رفتن قاجارها و آمدن پهلوی و رفتن آنان و... باقیست،

و مدافعان وحدت فکری – مذهبی و فرهنگ تکصدایی، تک قرائتی و... صفوی، که تسامح و تساهل در برخورد با موجودیت دیگران، مدارا با دیگر اندیشان، و قبول اصل تکثرگرایی در تفکر، و حق حضور دیگران را، منکر می شوند، آنرا برای سلطه فرهنگی خود خطر تصور کرده، و از جمله آنرا به غرب منتسب می کنند، در حالی که این نوع تفکر ریشه در قلب تاریخ ایران دارد، این است که ایدئولوگ های یک انقلاب آزادی بخش قرن بیستمی در ایران نیز، به محافظات باقی ماندن چنین تفکری تبدیل! و در قدرت پیش می تازند، تا جلوی هر گونه تکثر فکری، اندیشه ایی و... را در ایران بگیرند و...

 اکنون در سال 1402 خورشیدی، تو گویی من نیز با این گذر تاریخی، از شیراز به اصفهان، سفری سمبلیک داشته، و از دوره پارادایمی هخامنشی و باستانی – تمدنی شیراز، به دوره و پارادایمی صفوی و معاصر شیفت داشتم، و با این سفر بین این دو دوره، تحرکی مکانی را تجربه می کنم، و نه معنایی! چرا که تحرک معنایی به این روش میسر نیست.

نمایی از شهر اصفهان

نمایی از شهر اصفهان، در انتها کوه صفه دیده می شود

در این افکار بودم که با فرهنگ تکثرگرا، مدارا جو، و تسامح و تساهلگر شیراز، که در کنار "آب رکن آباد و گلگشت مصلای" شیراز شکل گرفت و حکمت خود را پرورش داد، خداحافظی کردم و به سوی شمال تاختم، و پلتفرم های محکم و استوار ادب و حکمت ایران معاصر، یعنی سعدی و حافظ و... را که در محیط شیراز زاده، پرورش و تکثیر شدند، و دوره جدید زبان پارسی، برغم سلطه فرهنگی و مذهبی مکتب اصفهان، همچنان مُلک خدایی آنان است را بدرود گفته، راه دراز بین شیراز – اصفهان را در پیش گرفتم،

راهی که به درازای دو پارادایم تاریخی – تمدنی می ماند، و یک ایران نیز از آن عبور کرده است، و ما هنوز وارد پارادایم ایران مدرن نشده، و یک پا (ی حاکمیتی) در دوره سنتی صفوی – اصفهان داریم، و یک پا (ی مردمی) در دوره مدرن جهانی، که بشریت با سرعت خیره کننده ایی، در این دوره پارادایمی مدرن به پیش می تازد، اما حافظان سنت در ایران، تمام تلاش خود را شبانه روز، با بکارگیری تمام امکانات ایران، دارند تا با حفظ این دوره سنتی و اقتضائات آن، از حرکت ایرانیان و شیفت آنان به سوی دوره جدید و مدرن باز دارند،

اما به رغم این، جوشش و خیزش حرکت به سوی دوره مدرن نیز، قدرت خودجوش و بی وقفه ایی دارد، و خیزش ها و خیزهای بلند آن، و موفقیت های آن قابل انکار نیست؛ که البته امیدوارم در فرایند این دو کشاکش قدرتمند، ایرانی باقی بماند تا دوره مدرن خود را ببیند، چرا که در دوره زایمان های مهم، گاه مادر (ایران)، جان خود را از دست می دهد، نمی خواهم بدبین باشم، اما این دوره شیفت تمدنی، برای ایران سرنوشت ساز است، و امیدوارم، این شیفت پارادایمی نیز به خیر بگذرد، و حداقل ایران فعلی پا برجا مانده، و از تجزیه و... مجدد، به دور بماند، چرا که برخی معتقد به این ضرب المثل پارسی اند که "دیگی که برای ما نمی جوشد، کله سگ در آن بجوشد" نیز مهم نیست.

هر چند به عقل و بصیرت ایرانی امیدوارم، به سرمایه های تمدنی و فکری خود، امیدوارم، تا این پایه های تمدنی و فرهنگی بر جای مانده از تاریخ دراز تمدنی ایران، به کمک آیند، و این شیفت تمدنی از دوره سنت، به دوره مدرن، با سلامت برای ایران و ایرانیان طی شود، شخصا مهم نیست چه سرنوشتی خواهم داشت، چرا که در پای نهال این خاک زرخیز و حکمت و افتخار خیز، میلیون ها چون من جان باختند، و اگر ما هم ببازیم، نه اولین بار است و نه آخرین بار، و مهم ایران است که باید به عنوان ظرف تمدنی، برای این مردم، و آیندگان باید باقی بماند، و مهمترین دغدغه من در این شیفت تمدنی ایران است.

شهردار شیراز، اگرچه در مقایسه با شهردار تهران، در حفظ و ماندگاری باغ های این شهر، تا حدود زیادی موفق بوده است، اما در ایجاد یک خط تاکسیرانی بین شیراز و اصفهان، قطعا شکست خورده است، و در مقابل مسافران بیشمار شهر شیراز، که در دوره کمبودهای بهت برانگیز فعلی، که حتی بلیط سفر با هواپیما و قطار را نیز نمی توان یافت، ناموفق و شکست خورده و شرمنده است،

چرا که در نبود امکانات قطار و هواپیما، مسافران شهر شیراز دو انتخاب دیگر به طور طبیعی خواهند داشت یکی اتوبوس های بین شهری و دیگری تاکسیرانی بین شهری، و در این بین مسافرانی که نمی خواهند و یا نمی توانند، به هر دلیلی، این مسیر دراز را، در همراهی با چند ده مسافر دیگر، در یک اتوبوس بین شهری، طی کنند، معمولا به تاکسیرانی بیش شهری روی می آورند، که شهردار شیراز در این خصوص، شرمنده چنین مسافرانی است.

خود را به ترمینال مسافربری شیراز رساندم، به امید این که با دو تن دیگر از مسافرانِ راهی شهر اصفهان، در این مسیر همراه شوم، و با هم یک تاکسی زرد و زیبا را، رو به اصفهان روانه سفر کنیم، اما وقتیکه با بار و بنه خود را بدانجا رساندم، در بهت و حیرت متوجه شدم، برغم تمام شهرهایی که در این دور و یا ادوار مسافرت هایم، از آن گذشتم، شهرداری شهر مهم گردشگری شیراز، چنین خط تاکسیرانی را بین شیراز و اصفهان راه اندازی نکرده است، و در حالی که باورم نمی شد که شهری با این عظمت گردشگری، از چنین بدیهی ترین امکان حمل و نقلی بی بهره باشد، در ناباوری با چنین پدیده ایی روبرو و باورم شد که نیست و ندارد.

پرسان پرسان متوجه شدم، برخی از مسافرکش های شخصی، بدین ضعف برنامه ریزی شهری متوجه گشته، و با حضور خودجوش خود در دروازه قرآن شیراز، این ضعف را جبران کرده، و آنرا در حد توان خود پوشش داده اند، و آنجا را پاتوق مسافرگیری مسیر شیراز به اصفهان کرده اند، اما با رفتن بدانجا، متوجه بلبشویی از قیمت هایی شدم که در غیبت مدیریت شهری شیراز، این اشخاص خود قیمت مسافربری در این مسیر را تعیین و روزانه اجرا می کنند،

تصویری از سی و سه پل در دوره خشکسالی

سی و سه پل بر بستر خشک زاینده رود

خلاصه خود و تنی چند از مسافران مسیر، دست به کار شده، وظیفه شورای شهر شیراز را، در غیبت مدیریتی آنان به عهده گرفته، و چانه زنی ها برای تعیین قیمت منصفانه مسافرکشی بین شیراز – اصفهان را آغاز، و با هر ترفندی که بود، قیمت طی مسیر مذکور را توافق کردیم، و به زودی با یک راننده که مدعی بود 17 سال است در این مسیر در آمد و شد است، راهی راه دراز بین شیراز و اصفهان شدم.

گندم های دشت های شیراز را تراشیده اند، و در برخی از مزارع به جای آن برنج می کارند! تا برنج مشهور "کامفیروز" را روانه بازار مشتاقان این تحفه ارزشمند و خوشمزه کنند، که خوردنش به قیمت از دست رفتن ذخایر آب های زیر زمینی میلیون ها ساله منطقه است، و ما نسل خودخواه، برای داشتن چنین پلوی لاکچری ایی در سفره خود، سهم آب های ذخیره برای نسل های آینده در زیر زمین را، بی شرمانه و بی رحمانه می کشیم، و در مزارع پر مصرف برنجکاری، از بین می بریم و به تبخیر گرمای خیره کننده جنوب، در این موقع گرم از سال می سپاریم، تا این جنایت نیز توسط نسل های آینده، در لیست سیاه جنایات دیگر نسل ما، در حق ایران و ایرانیان، و محیط زیست آن، ثبت و در تاریخ غمبار مان ذکر شود، و آیندگان مصیبت این داشته را که در آینده ایی نزدیک دیگر نخواهد بود، را با حسرت تمام یاد کنند، و بر حال خود بگریند، و بر باعث و بانیانش لعن گویند.

اکنون در حاشیه شرقی زاگرس به سوی شمال در حرکتم، و مسیر گردشگری را که از چهارمحال بختیاری تا کهگیلویه و بویر احمد و سپس شیراز، در نزدیک به هشت روز، به سمت جنوب پیموه ام را، به یک نیم روز، به سمت شمال باز گردم، تا در نقطه آغازین، در آخرین نقطه دایره سفرم به میانه های زاگرس، دوباره در اصفهان پایان دهم، و سپس به تهران باز گردم.

چند ده کیلومتری که از شیراز خارج شدم، به ترتیب گندمکاری های آبی، و سپس گندمکاری های دیم نیز به اتمام رسید، و در میان کوه های پراکنده حاشیه خاوری زاگرس، مراتع گیاهان خودرو گَون و... آغاز و در این میان صفاشهر، را پشت سر گذاشتم، در آپاتیه [8] یا همان شهر آباده راهی به سوی خاور ایران باز است، و مرا به سوی یزد و کرمان می خواند، وسوسه ام می کند، تا پیش از رسیدن به اصفهان، راه منتهی به شمال را وا گذاشته، رو به سوی خاور شکوهمند ایران شوم، راهی ابرکوه، و سپس یزد و کرمان گردم، اما برغم چنین وسوسه ایی، با راننده توافق کرده ایم که ما را به اصفهان ببرد، و در این سفر تنها نیستم، و به این وسوسه ها نمی شود توجه کرد.

همسفری که در این مسیر مرا همراهی می کند، از قشقایی های شیراز می گوید، از ناصرخان قشقایی [9] و دیگر خانان این ایل می گوید، که زمانی بعد از پیروزی انقلاب، در خیل نمایندگان مجلس اول بعد از انقلاب در تهران بودند، به گفته او، ناصرخان با خلخالی که مامور قدرتمند اعدام و... در آن سال ها بود، دچار مشکل شد، و کار به جسارت و دعوا و برخورد فیزیکی هم کشید، کینه به دل شدند، و نتیجه این درگیری، به تفرق بین آنان در آن موقع منتهی شد، حال آنکه هر دو در یک سنگر برای نابودی پهلوی ها مبارزه کرده، و انقلاب 57 را به ثمر رسانده بودند، و اینک در دروه بعد از پیروزی، انتهای قصه مبارزه آنان، به کشمکش بین انقلابیون سابق، تبدیل، و نهایتا هم به اعدام خسرو خان قشقایی انجامید، این همسفر، ناصرخان قشقایی را فردی باسواد و دانا اعلام می کند، که حاکمیت او بر ایل قشقایی باعث گردید، تا یاغیگری های و... مردان این ایل خاتمه یابد و...

شهر سورمق [10] که محلی ها آن را "سوره مه" می گویند، و سپس شهر آباده، که به شهر منبت کاری ایران شهرت دارد، در میانه مسیر خود نمایی می کنند، ورزشگاه شهر آباده، نام آپاتیه بر خود دارد، که ظاهرا نام روزنامه ایی نیز بود که در این شهر چاپ و منتشر می شده است.

آباده برایم زنده کننده خاطره سرود "قصه بابا"  است که زبانحال فرزندان مظلوم شهدایی است که پدران خود را در نبرد خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث عراق از دست داده اند، و مظلومانه با مادران همسر از دست داده خود، بعد از مرگ پدرانشان، سخن می گویند، "مادر! برام قصه بگو، قصه بابا رو بگو و..." [11] هنوز نوای دلنشین بچه های آباده در ذهنم هست و حک شده است،

آنها برون داد جنگی هشت ساله هستند، با خسارت های عمده ایی از این دست، از جمله این فرزندان پدر از دست داده، همسران شوهر از دست داده که گلیم سنگین بازماندگان از شهدا را باید با خود از آب بکشند، و میلیون ها انسانی که خانه و کاشانه از دست دادند و... و اما بسیار جای تامل و تعجب دارد که مثل دیگر جنگ های دنیا، هیچ جنبش ضد جنگی بعد از آن کشتارها، معلولیت ها و مجروحیت های چند صد هزار نفره، و ویرانی های چند هزار میلیارد دلاری و... شکل نگرفت، تا به مقابله با پدیده شوم جنگ، پدیدآورندگان نابخردش، زمینه سازان خیانت پیشه اش، تئوری پردازان بی رحمش و... پرداخته تا دیگر بار شاهد تکرار چنین پدیده شوم و خسارتباری نشویم،

این یک رسم عادی در دنیاست که بعد از هر جنگی دلایل به وجود آمدن آن، افراد مقصر در آغاز آن و... را بررسی و مورد مطالعه قرار داده، تجربیات جامعه را در این رابطه پخته و مکتوب می کنند، و برای آیندگان به یادگار می گذارند، تا آنان بدانند و جلوی تکرار مجدد آنرا بگیرند، اما اینجا ایران است، همه چیز متفاوت است، جنبش های صلح طلب و ضد جنگ که شکل نگرفته که هیچ، بی توجه به چنین خسارات جبران ناپذیری، به عکس روند دیگری قوت گرفت، چنین جنگی هرگز نقد جدی نشد، مقصران، کاستی ها و ضعف هایش بحث نگردید و...

ساعت 12 و 17 دقیقه ظهر بود که در گرمای خفه کننده میانه روز، به آباده رسیدم، برخی از رانندگان شخصی مسیر شیراز – اصفهان برای خود برنامه ریزی خاصی دارند، آنان در ابتدای مسیر، قیمت تا اصفهان را فیکس کرده، و با مسافر خود، توافق می کنند، و در نیمه راه اصفهان به شیراز، یعنی در شهر آباده، مسافر را به مسافرکش های شخصی بین آباده به اصفهان، می سپارند، و بهانه ایی آورده، به شیراز باز می گردند، و ما نیز چنین بودیم، البته شانس و اقبال با ما بود و راننده ادامه سفر ما به سوی اصفهان، جوانی ورزشکار، بسکتبالیست و تحصیلکرده در رشته ی تربیت بدنی است، با ادب، با محبت، و البته تمیز و مردمدار، که به واسطه کرونا، شغل ورزشی خود را از دست داده، اکنون خرج خانواده اش را از این راه تامین می کند. و با سرعت خوبی که این راننده تازه نفس می رفت، شهرضا [12] به زودی میزبان ما بود، که بر تابلویی آنرا شهر سفال ایران معرفی می کنند.

از شهرضا تا اصفهان 75 کیلومتر بیش فاصله نیست، و به زودی این مسیر طولانی، با طی این مسیر نسبتا کوتاه، به پایان خواهد رسید، و در هتل زیبای عباسی اصفهان، که از بناهای فاخر حاشیه مجموعه تاریخی میدان نقش جهان تلقی می شود، شبی را خواهم ماند، تا در میانه راه شیراز به تهران، کمی جان دوباره بگیرم؛ مسیرهایی که تنها راه منطقی رفتن آن هواپیما و قطار است، اما این روزها تا حدود دو سه هفته بعد، هیچ پروازی، صندلی خالی برای فروش ندارد، لاجرم، توفیق اجباری سفری زمینی، حاصل آمد تا برای دیدار بیشتری از این مسیر، آنرا زمینی و با تاکسی های بین شهری طی کنم.

حیف که خستگی راه، و وسوسه دیدار دوباره از شهر زیبای اصفهان، که انسان از دیدار چندباره اش هم سیر نمی شود، مرا از توفیق درک حضور در هتل عباسی باز داشت، ورنه باید لحظه لحظه حضور یکشبه خود را در راهروهای زیبای این هتل قدم می زدم، و از راهروهای دراز و نقاشی های زیبای هنری اش، یک به یک دیدار کرده و در فرصت خوبی آنان را یک به یک ورانداز، و در عمق زیبایی هایش فرو می رفتم، و در معنای آن سیر می نمودم، هتل عباسی بهشت هنر زیبای نگارگری و بُروز هنر معماری زیبای اصفهان است، اینجا به واقع "اصفهان نصف جهان" است.

بار و بنه ی راه را بر هتل نهاده، و بعد از ظهر، کمی در خیابان های اطراف، از جمله در خیابان مشهور و تاریخی "چهار باغ" قدمی زدم، بر "سی و سه پل" حاضر شدم، جایی که بستر خشک زاینده رود، زیر این پل تاریخی، ورود ایران به دوره سخت خشکسالی و غم بی آبی آنرا فاش فریاد می زند، اما کو چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن، با این وضع در این مناطق هنوز برنج می کارند!

یکی از اهالی شهر، که خشک شدن زاینده رود را در ایجاد و گسترش فضای خشکسالی های پی در پی و ناامیدی، در بین مردم اصفهان، بسیار موثر می داند، معتقد بود، با هزینه کمی می توان در یک روند چرخشی آب ایجاد کرد، و آب را در زاینده رود جاری ساخت، به این صورت که آب در مسیر رود جاری می شود و به محض خروج از شهر، دوباره به بالای رودخانه پمپاژ شده و... با جاری شدن این آب گردشی، هم آب و هوای اصفهان ترمیم و تلطیف می شود، و هم کمک می کند تا بارندگی ها، دوباره به شهر باز گردد، بدون بارندگی آب های زیر زمینی مصرف شده و شاهد فرونشست های بیشتری خواهیم بود، فرونشست هایی که اصفهان، این شهر تاریخی را در معرض خطر جدی قرار داده است، او از فرونشست زمین زیر ساختمانی در شهرک بهارستان اصفهان مثال آورد و گفت، که اهالی صدای آب را در زیر زمین می شنوند، موازییک ها را که بر می دارند متوجه بیست متر فرونشست زمین در زیر ساختمان خود می شوند، ساختمان از اهالی آن تخلیه، چاله پر می شود و ساختمان دوباره نوسازی می شود.

بعلاوه این شرایط، از همه بدتر، نوجوانان دختر و پسر 14 تا 15 ساله، و کمتر و بیشتری را در حاشیه های زاینده رود خشک شده می توان دید که از عرضه کنندگان قلیان، کام دودی نابودگر می گیرند، که دندان ها، ریه ها و دهان و مری شان را نابود خواهد کرد، و چنین وضعی، گرد غم را بر چهره هر بیننده ایی می نشاند، و از دیدن سن دود و دخانی چنین پایین دچار افسردگی می گردد؛

طاقت نیاوردم و به رسم "امر به معروف و نهی از منکر"، به گروهی از آنان که در نزدیکی من، بر چمن های حاشیه پل نشسته و به قلیان ها، گروهی و به نوبت پک می زدند، رو کرده با خنده ایی که تلخ تر از گریه بود، گفتم "به خدا ریه های جوان و سالم شما لایق این دود نیست، هنوز برای چنان ریه هایی زود است که آنرا مملو از چنین دود کُشنده ایی کنید، این دود لایق ریه های سیاه و پیر و به پایان رسیده هم نیست، چه رسد به شما که در ابتدای راه زندگی هستید!".

یا لبخندی از محبت از من گذشتند، و حیا مانع از شلیک کلماتی شد که آنان نیز در دل داشتند، و می توانستند چون دیگرانی بگویند: "برو عامو! نَفَست از جایی گرم بیرون می آید و..."؛ ابراز نظری از سوی آنان نشد، مهربانی کردند و ختم به خیر شد، چرا که در چهره های آنها حرف های ناگفته بسیاری را می توان حس کرد، که می تواند به سوی هر آمر به معروف، و ناهی از منکری شلیک کنند، و از وضع حال و آینده خود بگویند و ناامیدی ها و.. اما حیا و بزرگمنشی آنان، مانع از آن گردید، و شکر خدا مرا از چنین بازخوردی بی نصیب گذاشتند.

چهار باغ خیابانی است که از دفعه قبل دیدارم از اصفهان، تغییر دکوراسیون داده، و راه بر عبور اتومبیل ها بر بخشی از آنرا بسته اند، و من تا میدان نقش جهان را پیاده قدم زدم، از میان بازار هنر گذشتم و در خیابان فردوسی، از خوردنی های اصفهان شکمی سیر کردم،

در بازگشت چند جوان خوش ذوق، تاتر خیابانی را با مضمون سیر تحول و گسترش فضای مجازی، و رواج بازی های رایانه ایی در میان کودکان جامعه ما و...، بر پا کرده اند، چهار جوان با متوسط سنی حدود سی سال، لباس های کودکی، به قامت جوان و رشید خود پوشیده، و چنان هنری، در نقش کودکانی کم سن و سال به خرج دادند، که در دل به آنها احسن گفتم، و به واقع تحرکی چنان حسابشده، و هنرمندانه "میانه ی میدانم آرزوست" که خود را به خاک و خُل خیابان کشیدند، و حتی رقص هایی بر تابوت مردگان، که در آفریقا مرسوم است و مملو از موسیقی و رقص خاص تشییع کنندگان، در زیر تابوت است و...، را اجرا کردند، تا مفهومی اجتماعی را هنرمندانه، به خیل افراد حاضر گرد آمده در خیابان منتقل نمایند،

تعداد زیادی از تماشاچیان، چند لایه، ایستاده به تماشای این تاتر مشغولند، و عده ایی موبایل به دست، صحنه های خندآور، و مملو از طنز آنان را ثبت و ضبط می کنند، تا به مدد فضای مبارک مجازی، به دیگران نیز منتقل، یا برای اهل و دوستان شان، از خیابان چهارباغ تحفه برند، تاترهای خیابانی می تواند جایگزین، تفریحات گاه مخرب سلامتی امروزه جوانان ما شود، که به رفتن به فست فودها، نشستن در کافی شاپ ها، کشیدن قلیان در پارک ها و اماکن تفریحی، نوشیدن شراب هایی که معلوم نیست در کدام کارگاه مخفی و با چه عواقبی برای آنها ساخته اند و... محدود شده اند.

جامعه ما در یک عقبگرد به سوی دوره سنت، و عهد قاجار، در حال فراموشی بازار هنر فاخر و مدرن تاتر و سینما است، و در نبود چنین هنری، در سطح شهر و اماکن فرهنگی آن، به قهقرا خواهد رفت، و از سلامتی جسمی و روحی خود دور می شود، در حالی که هنر تاتر سرگرم کننده، آموزنده، تحول آفرین و... است، اوایل انقلاب ما حتی در مدارس هم گروه های تاتر داشتیم، یکی از ملزومات درسی ما اجرای یک تاتر بود، که در متن درسی آن را گذاشته بودند، در بزرگداشت سالگرد انقلاب حتما یک تاتر اجرا می کردیم و... اما امروز نه تنها سالن تاتر ساخته نمی شود حتی بازمانده ها از دوره گذشته نیز رونقی ندارند، در حالی که این امکان فرهنگی و هنری می تواند، همراه با انتقال مفاهیم اجتماعی، با استفاده از ذوق و هنر کارگردانان و بازیگرانی قدرتمندی چون اینان، به انتقال تجربه و مفاهیم، به جامعه تشنه ما اقدام کرده، آنرا به سمت درستی هدایت نماید، ضعف ها را گوشزد کرده، به جامعه ی به خواب رفته، تلنگر بزند.

جامعی که در چنین میدانی، گارد محافظ ذهنی، مقاومت، مشکوک بودن به رسانه های جمعی ملی، و سردمداران فضای تبلیغات عمومی، افراد، و دوره و زمانه را باز کرده اند، و شوق تماشا و غرق شدگی شان را در استقبال آنان از این تاتر فی البداهه و خیابانی می توان دید، کسانی که به بازیگران این صحنه تاتر اعتماد کرده، و بازیگران نیز مفهومی را غیر مستقیم، در غیاب مقاوت و گاردی آنچنانی، به آنان منتقل می کنند، و البته چنین دریافتی گیرا، و ماندگار خواهد بود؛ بر خلاف کارهای دیگری که ناشی از بی سلیقگی و... اجرا می شود و مقاومت آفرین، تنفر زا و... هستند.

بعد از یک مسافرت 500 کیلومتری، و چنین گَشت و گذارهای فشرده و خسته کننده ایی، خوابِ شبِ رویایی و بدون نقص، در هتل عباسی می چسبد، و صبح شاداب و تازه نفس، ورزش صبحگاهی ام را به بالا رفتن از "کوه صُفّه" اصفهان اختصاص دادم، تا پیش از صبحانه و به دنبال آن، خروج از اصفهان، جان و نفس خود را در این کوه تازه کنم، صفه صخره ایی ایستاده بر کناره شهر اصفهان است، که به دورش راه پیاده عجیب و غریب و ترسناکی کشیده اند، تا مردم اصفهان خطر، هیجان و کوهنوردی را در صخره های این کوه، یکجا تجربه کنند،

و البته گاهی خطر کردن ها، با یک بی احتیاطی و غره شدن به قدرت خود، و جدایی از راه عمومی که امن تر است، به مرگ هم ختم می شود، همچنان که روز قبل از حضورم، این کوه شاهد سقوط یکی از این خطر کنندگان بوده است؛ و یکی از کوهنوردان به هنگام راهنمایی ام، در خصوص مسیرهای صعود، به افرادی اشاره کرد که راه میانبری را به سوی قله در پیش گرفته و صعود می کردند، و گفت حادثه دیده دیروز، در همین مسیر میانبر به پایین پرت شد، و متاسفانه جان به جان آفرین تسلیم کرده است. تله کابینی، کسانی که پیاده قصد دیدار از این قله را ندارند را، به بالای کوه صفه می برد، اما اکنون خاموش است، خرابه های قلعه ایی تاریخی را نیز بر فراز این قله می توان دید.

صبح پنج شنبه است، و گروهی بر مزار چند شهید گمنامِ جنگِ خسارتبارِ هشت ساله با رژیم بعثی عراق، که بر دامنه این کوه آرمیده اند، حاضرند و برای خود برنامه زیارت عاشورایی را با مخلفات و اضافات، از جمله مصیبت خوانی و...، برنامه ریخته، و اجرا می کنند، صدای بلندگوهای بزرگی که استفاده می کنند، در کل کوه پخش می شود، حدود 30 نفرند که بر گرد این مزار رو به قبله نشسته و زیارت و مرثیه می خوانند، اما صدای بلندگوهای آنان در حد یک نشست چند صد نفره است، تو گویی بیشتر پخش همین صدا از بلندگوها را منظور نظر دارند، تا برگزاری یک نشست معنوی، یا زیارت خوانی، مرثیه گویی، یا مصیبت خوانی برای ائمه دین شان.

این حرکت به یک نشست سیاسی – عبادی، متینگ تبلیغاتی، و یا اردو کشی سیاسی – خیابانی بیشتر می ماند، تا یک عبادت جمعی و معنوی، چرا که چنان بلندگوهایی، و حرکت دسته ایی، و به صورت راهپیمایی، با حمل پرچم، پیشانی بند های جبهه، چفیه بر گردن و... که در بازگشت از مراسم داشتند، و البته صبحانه ایی که در کنار اتوبان، و در نزدیکی مجسمه کوهنورد، پایان بخش برنامه این تیم بود، که به دنبال آن سوار اتومبیل های شخصی شده و متفرق شدند، مشخص بود که احتمالا از چند محله و پایگاه هماهنگی کرده و این مراسم اینجا نتیجه این هماهنگی بوده است.

سه و یا چهار روحانی جوان نیز آنان را در این راهپیمایی آخر، رهبری، و در پیشاپیش آنان حرکت می کنند، که پیش از این هر کدام، جدا جدا، و در فواصل زمانی به این جمع پیوستند، در حالیکه دو تن از آنان را که، دو سه نفری همراهی و اسکورت شان می کردند، را در مسیر دیده بودم، و اکنون، در آخر برنامه، تمام شان در جلوی صف راهپیمایان تا محل صبحانه می آمدند،

یکی از آنها فرد مودبی به نظر می رسید، چرا که به رغم این که، روحانیون معمولا تامل می کنند تا تو به آنان ابتدای به سلام کنی، اما این جوان روحانی هنگام گذر از من، در مسیر، ابتدای به سلام کرد، ظاهرا نسل جوان روحانیت، این واقعیت را فهمیده اند که باید با مردم از در خضوع در آمد، و باب تکبر و خود بزرگ بینی و...، موقعیت آنانرا، بیش از پیش ویران خواهد کرد، شاید هم نه، او به سن تکبر نرسیده است!

نقاشی مینیاتور دوره صفوی

نقاشی مینیاتور مربوط به دوره صفوی

اما به نظر من، برنامه زیارت عاشورایی با این کیفیت، بزرگترین ضربه به پارامترهای ارزشمندی است که دستاویز چنین حرکاتی می شوند، از جمله همین شهدای مظلوم و بی نام و نشان، که سرمایه ملی هستند و خاص اهل عبادت، سیاست و... نیستند، متعلق به تمام ملت با تمام وجوه مختلف فکری، دینی، زبانی و قومی و... اند، که در گمنابی و بیکسی از همرزمان خود در صحنه جنگ و نبرد با متجاوزین بعثی باز ماندند، و در بی صاحبی و گمنامی شهید شدند و در زمین های عرصه جنگ و نبرد ماندند، و سپس اجساد مقدسِ بی نام و نشان شان یافته شد، و اکنون اینجا بی نام و نشان خوابیده اند، مصادره چنین سرمایه هایی از گناهان نا بخشودنی است؛

و البته این ضربه ایی بزرگ به زیارت عاشورا، عبادت جمعی، و البته معنویت و اهل معناست، که این شهدا را دستاویز یک حرکت، یا مانور حضور سیاسی – اجتماعی افراد و تفکر خاص قرار داده، و چنین سو استفاده هایی از اینها می شود، و دیگرانِ حاضر در این اماکن ورزشی و تفریحی را، از زیارت عاشورا، شهدای گمنام، معنویت، عبادت جمعی و... نیز بیزار می کند.

بیزاری، تنفر و اعتراض به صدای بلندگوها و... را، گاه در رفتار و گفتار برخی از کسانی که بامداد این روز تعطیل را، برای ورزش و کوهنوردی انتخاب، و به صفه آمده اند، می توان آشکارا دید، که به نوع برنامه ها، در بیجاترین نقطه ممکن، در این ساعات روز، اعتراض و تنفر ابراز می دارند.

تازه کل این برنامه چقدر جمع حاضران در صفه را (به فرض تاثیر مثبت)، تحت تاثیر قرار خواهد داد؟، چیزی حدود یک ساعت، اما 23 ساعت دیگر شبانه روز چه، نمی توان کل شبانه روز، کوه صفه را به عرصه تاخت و تاز چنین بلندگوها، و چنین راهپیمایی هایی قرار داد، و روی این نقطه ورزشی و تجمعی اصفهان، حضوری این چنینی داشت.

به نظر من چنین مراسمی بدون شوهای راهپیمایی گونه، یا بلندگوهای آنچنانی و... اثر مثبت بیشتری خواهد داشت، که جمعی از سر اخلاص، بدون قصد قبلی برای تاثیر گذاری بر دیگران، بر مزار این شهدای مظلوم حاضر شده، و جوی روحانی و معنوی برای خود ایجاد کنند، و برنامه ایی معنوی برای خودسازی داشته باشند، و از دیگرسازی ها بگذرند، و در چنین حالتی ممکن است گارد مقاومت دیگران را بر نانگیخته، و تنفر ایجاد نکنند، و رهگذران از حال خوب معنوی، و در سکوت و آرامش آنان و... ناخودآگاه، جذب آنان شوند؛ اما این یک امر روشن است که حرکات "شوآف" گونه اثر مقاومت، تنفر، اعتراض و... ایجاد می کند، تا اثر مثبت.

این گونه حرکات، حال و دعای اهل ریا را می ماند، که دیگران را به سمت بیزاری و تنفر از خود و مرام شان می برد، ورنه از عبادت اهل اخلاص، حتی آتئیست های فراری از دین و مذهب نیز لذت خواهند برد، چرا که این یک کار طبیعی است، و اثر طبیعی خود را خواهد داشت، از دل برخاسته بر دل خواهند نشست، ایجاد فضای مصنوعی اخلاص و عبادت، اثر دفعی و مقاومت و در نهایت تنفر ایجاد خواهد کرد.

 از آنان گذشته، و همراه با صعود کنندگان دیگرِ راهی قله، به سوی آن پیش رفتم، خود را به بام اصفهان، رسانده، جاییکه عده ایی از ورزشکاران کوهنورد، بعد از یک پیمایش خوب صبحگاهی، با لباس های متحد الشکل مشغول به نرمش بودند، کمی با آنان بودم، اما به خود ندیدم که ادامه راه داده، خود را به بلندای قله صفه برسانم، و بیدرنگ راه بازگشت در پیش گرفته، و خود را به هتل رساندم، تا پیش از ظهر، تشریفات خروج از هتل را انجام داده، و راهی ترمینال مسافربری بین شهری اصفهان شوم، و آنجا را به قصد شهر خوانسار [13] ترک کنم، تا شبی را نیز در کنار "گلستانکوه" ، در خوانسار مانده، و سپس راهی تهران گردم،

همچنان که اصفهانی ها، بر خلاف شیرازی ها به فضای میراث فرهنگی شهر خود مواظب و مراقب هستند، و آنچه بر ویرانی میراث گذشتگان در اطراف شاهچراغ در شیراز در جریان است، در اصفهان دیده نمی شود، بر خلاف شیراز، ترمینال های مسافربری اصفهان نیز، منظم است، و برای شهرهای اطراف سرویس تاکسی های زردرنگ گاه آبرومند و خوبی دارد، اما پیش از رسیدن به ترمینال، مسافربرهای شخصی، راه بر من بریدند، و با پیشنهادهای وسوسه کننده ی خود، مرا به جمع مسافران خود دعوت، تا با آنها راهی خوانسار شوم،

اشتباه من هم همینجا بود، چرا که بعدها فهمیدم راننده ناشی مذکور، مسیر کوتاه بین اصفهان تا خوانسار را واگذاشت، و ما را از مسیر جاده اصفهان - قم - گلپایگان به خوانسار برد، مسیری که صد کیلومتر طولانی تر از جاده دیگری است، که از مسیر اصفهان – داران به خوانسار می رود، و بدین وسیله راهی بسیار کوتاه را وانهاده، و طولانی ترین و خسته کننده ترین مسیر، نصیب ما شد، نمی دانم راننده ناشی بود یا قصد دیگری، از انتخاب این مسیر داشت.

برای اولین بار بود که در این مسیر می رفتم، لذا تسلطی بر مسیرها نداشتم، راننده که از بختیاری های اهل دزفول و در اصفهان ساکن شده بود، گفت "فکر بد نکن من از آن دست بختیاری هایی نیستم که آدم کشته باشم و از شرم شهر و دیار خود را ترک کنم [14] ، موضوعات کاری مرا به اصفهان کشاند". او نیز از تعداد افغان های ساکن در ایران در هراس بود و معتقد است تا 50 سال آینده با این حجم افغان های ساکن ایران، آنان تفوق جمعیتی خواهند یافت، چرا که ایرانیان در شرایط فعلی کشور، فرزندآوری را وا نهاده و رشد جمعیت مناسبی ندارند، در حالی که مهاجرین مذکور، هر کدام بین 5 تا 7 کودک به دنیا می آورند.

از دوراهی جاده گلپایگان با جاده اصفهان – قم که به سمت خوانسار پیچیدیم، معدن طلای موته [15] ، در آنسوی دشت، در کنار کوهی خودنمایی می کرد، یکی از مسافران همراه، از درآمد کشور از طلا گفت، و اینکه، "هیچکس در کشور نمی گوید، چقدر طلا استخراج می کنند، پول آن به کجا می رود، دست کیست؟!" این سوال هایی است که ذهن مردم را از میزان درآمد کشور از محل استخراج طلا، و محل خرج آن وجود دارد، شفافیت در این مورد، می تواند باعث رفع نگرانی های ذهنی مردم شود.

جاده موته به گلشهر از منطقه شکار ممنوع غرقچی می گذرد، و گلشهر مجموعه ایی از روستاهاست (گنجه جون، ورزند، فیلاخوس، گُوگَد و...) که با هم تجمیع شده و شهر جدید گلشهر را ساخته اند. در روستاهای مذکور برج های خشت و گلی را می توان دید که مشخصات معماری زمان ساسانی را دارد، و قدمت این روستاها را حداقل به زمان ساسانیان می رساند، گلپایگان بعد از گلشهر خود را نشان می دهد، که در اینجا دو راهی وجود دارد که یک راه فرعی، به شهر خمین و اراک ختم می شود، و راه دیگری که به خوانسار می رود، خوانسار شهری چسبیده به کوه های بلند زاگرس، و در پای گلستانکوه واقع است، که به عسل و گز، شهرت دارد، و گلپایگان نیز به کبابش و البته اکبر گلپا خواننده مشهور موسیقی سنتی ایران مشهور است.

گلستان کوه در شهر خوانسار

گلستانکوه در شهر خوانسار 

شبی را در این شهر خواهم گذراند، شهری که زنده است، و برای زنده ماندش تلاش هایی در جریان است، و مردانی دارد که کارخانجات نسبتا بزرگی را به این منطقه آورده، و آنرا با وجود خود، آباد کرده اند، بر بالای این شهر سدی را احداث کرده، که در تقویت آب های زیر زمینی این منطقه بسیار موثر خواهد بود، و صبح فردا، خوانسار را ترک، و راهی قم، و سپس تهران خواهم شد.

اولین بار است که از گلپایگان و خوانسار دیدن می کنم، نام این دو شهر در تاریخ معاصر، برایم با نام مراجع تقلید معاصر شیعه [16] ، از اهل این دو شهر زنده است، آخرین آنها آیت الله محمد رضا گلپایگانی [17] بود که نماز میت تاریخی و میلیونی را بر پیکر رهبر فقید جمهوری اسلامی، در مصلی تهران خواند، و با برکناری آیت الله حسینعلی منتظری، از قائم مقامی رهبری، که از قضا از هم استانی های او بود، طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، این آیت الله، که از اهالی همین گلپایگان است، و بلواری بزرگ نیز اکنون به نام اوست، می توانست رهبر جانشین، بعد از مرگ بنیانگذار جمهوری اسلامی باشد،

اما در روندی که، با کارگردانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، و به خصوص با همراهی مرحوم سید احمد خمینی طی شد، او و دیگرانی از این دست، از جانشینی رهبر بنیانگذار باز ماندند، و در نهایت رهبری به آقای خامنه ایی رسید، که اگر چنین نمی شد، رهبری شیعه بعد از صفوی، دوباره به رجال اصفهان می رسید، نمی دانم خیری برای کشور هم در بر داشت یا نه، اما اگر چنین می شد، حداقل مسلم است که شرایط به حتم این چنین که هست، نبود، و روند دیگری رقم می خورد.

از خوانسار تا چلگرد (کهگیلویه و بویراحمد) که سفر گردشگری ام از آن آغاز شد، تا اینجا در خوانسار راه چندانی نیست، تنها یک کوه در میان است، و درست در پس همین گلستانکوه، چشمه دیمه (زایشگر زاینده رود) قرار دارد، که من با یک دور بلند و چند روزه، اکنون خود را به نزدیکی مبدا این سفر، رسانده ام، بعد از یک شبمانی در خوانسار، صبح ورزشی کردم و بعد از صبحانه به سوی تهران حرکت کردم، ابتدا خود را به سلفچگان، سپس از آنجا با اتومبیل های کرایه عبوری رقمی را توافق تا مرا به تهران ببرد، البته با قبول این شرط که در قم اتومبیل دیگری مسیر را به سوی تهران ادامه دهد، چاره ایی دیگر نبود، باید قبول می کردم، چرا که هوا گرم و آزار دهنده است و باید گاه به شرایطی ناخواسته تن داد، و گذشت،

از کنار مسیر در حال ساخت راه آهن سریع السیر قم – اصفهان که می گذشتیم، راننده ما، با حسرت گفت "این پروژه به دست چینی ها افتاده است، اینجا شهرکی برای خود دارند، و زندگی خصوصی و آزادانه ایی را برای خود تدارک دیده هر چه می خواهند می خورند و هر چه می خواهند می پوشند و می نوشند، و خوش می گذرانند! و این راه را سال هاست معطل دارند، و ساختش را به پایان نمی رسانند، رضاشاه هیچ نداشت و این همه راه آهن کشید، الان همه چیز داریم و نمی توانیم پروژه ایی را به موقع تمام کنیم!"،

با کمال تعجب و در یک عدم هماهنگی قبلی، راننده مسیر سلفچگان - قم، برای ادامه مسیر قم تا تهران، مسافران خود را به اتومبیلی در قم سپرد، که شیر زنی از نسل زنان کُرد آنرا رانندگی می کرد، که طبق ادعای خودش، بین تمام شهرهای ایران مسافر می بَرَد، و برده است، او این مسیر را، مسلط، و به سرعت تمام می تاخت، چرا که از رانندگان "شوتی" [18] بوده که اجناس وارداتی را از گناوه و مرز، به مرکز می آورده، و بعد از یک باخت عمده در این مسیر، تا کنون از آثار مصادره مال الاتجاره، اتومبیل و جریمه های تعلق گرفته خود در این راه، کمر نتوانسته است که راست کند، و اکنون با مسافر کشی به کمک زندگی و همسر خود آمده، تا دوباره کمر راست کنند، و در کسب درآمد و خرج زندگی، و ساخت آینده خود و بچه های شان، کمک کند،

او که در نتیجه باخت اجناس و اتومبیل خود، اکنون 12 میلیون تومان ماهانه قسط می دهد. می گفت افسری که در مسیر گناوه به مرکز، او را متوقف، و اتومبیلش را توقیف کرده و به دادگاهش فرستاد، وقتی دید که به جز "هدلایت" (چراغ پیشانی) هیچ جنس ممنوعه دیگری نداشته ام، دچار عذاب وجدان شده بود، به او گفتم اگر زندگی مرا می دیدی این بار را متوقف نمی کردی، از روی دلخوشی به این شغل دست نزدم، و خود را آواره جاده و خطر نمی کردم. به دنبال لقمه حرام نبودم، که اگر بودم، راه های پر درآمد دیگری هم بود، او آخوند زاده ایی مقیم قم است که در 15 سالگی به ازدواجش دادند.

 اجاره نشین است و با این اقساط و خرجی بالا، دست خدا را همواره در زندگی خود می بیند، و می گوید خود را در خطرات جاده و مسافر، به ائمه و حضرت ام البنین سپرده ام. از آنجایی که امتیاز گرفتن مسافران این مسیر، به راننده ایی که از سلفچگان ما را گرفت، تعلق داشت، به ناعادلانه ترین وضع، درآمد مسیر سلفچگان – تهران را نصف کرده، نیم آنرا خود برداشت، و نیم دیگر را به راننده قم – تهران سپرد، در حالی که مسیر قم به تهران بسیار طولانی تر است، دنیای تجارت بسیار بی رحم است.

ولی این خانم مدعی بود که چاره ایی جز تن دادن به این تقسیم ناعادلانه کرایه ندارد، چرا که در گرفتن مسافر تبحری ندارد. داستان این زن، که برای مهاجرت از ایران، دست به چه کارهایی زده است، خود غمبار و شنیدنی است، و فیلمنامه یک فیلم بلند و گریه آور است، که این خود می تواند مواد کافی برای یک رمان مفصل را فراهم کند، از جمله داستان رفتن او به افغانستان، برای تهیه اوراق هویتی افغانی، تا او را در مسیر مهاجرت، به کشورهای هدف، شامل امتیازات مهاجرتی اتباع افغانستان کند، که تحت ظلم نظام طالبانی، شامل امتیازات ویژه ایی از سوی کشورهای مهاجر پذیر اروپایی و امریکایی شده اند، که البته در فرایند مهاجرت موفق نمی شود و...

چنین داستان غمباری را جایی دیگر، و به نوعی دیگر هم شنیده بودم، یکی از ایرانیان تعریف می کرد، که فرزندان عمه اش، پدر روحانی و افغانی خود را که همسری ایرانی اختیار کرده بود، مورد شماتت قرار می دادند که چرا اوراق هویتی افغانی اش را واگذاشته و اوراق ایرانی اختیار کرده است، که اگر چنین نمی کرد، در روند مهاجرت به خارج از کشور، این اوراق بسیار موثرتر از هویت و شناسنامه ایرانی است! و این ها، همه خفتی است که امروزه دچار اتباع ما شده، و در روند تحریم و مخالفت با جهان، و شنا در خلاف جهت روند جهانی و... نصیب ایرانیان می شود، که یک خانم جوان ایرانی باید از طریق هرات به کابل برود، تا اوراق هویت افغانی بخرد، تا او را در روند مهاجرتی اش به اروپا و... کمک کند!    

سفرم را در مسیر قم به تهران، با شنیدن داستان غمبار این زن جوان به پایان بردم، که زندگی کوچک آنان مملو از تلاش های بزرگ، و البته باخت های بزرگ بود، و امید به آینده ایی که امیدوار است که این زندگی را دوباره بسازد؛ سفرم به دیار لرستان، میان بختیاری ها، بویراحمدی ها، و سپس مرکز تمدن ایران در شیراز، و زایشگر شرایط دوره فرهنگی، دینی و سیاسی فعلی کشور، یعنی اصفهان، که یک دوره دیرپای را از صفویه آغاز، و تاکنون ادامه دارد.

  

اصفهان از فراز کوه صفه

[1] - امپراتوری عثمانی (دَوْلَتِ عَلِیّه عُثمَانِیّه) که در میان مسلمانان، هندی‌ها و چینی‌ها به روم معروف بود، یک امپراتوری در بازه زمانی شش سده در جنوب شرق اروپا، غرب آسیا و شمال آفریقا بود. این امپراتوری در اواخر سده سیزدهم میلادی در سال ۱۲۹۹ میلادی توسط رهبر قبیله‌های تُرک اغوز یعنی عثمان یکم در سوگوت بنیان‌گذاشته شد و در سده چهاردهم میلادی در سال ۱۳۵۴، با فتح شبه جزیره بالکان، به قاره اروپا راه یافت که بدین ترتیب دولت کوچک عثمانی به یک کشور فراقاره‌ای تبدیل شد. تا سال ۱۴۵۳، عثمانیان امپراتوری بیزانس را ضمیمه خاک خود کردند و با فتح قسطنطنیه توسط محمد فاتح، پایتخت خود را به این شهر انتقال دادند. در سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی، امپراتوری عثمانی در اوج گستره خود در زمان سلطان سلیمان قانونی یک دولت چند فرهنگی و چند زبانی بود که همه جنوب شرق اروپا، بخش‌هایی از اروپای مرکزی و آسیای غربی، بخش‌هایی از شرق اروپا و قفقاز و قسمت‌های وسیعی در شمال و شاخ آفریقا را زیر فرمان خود درآورده بود. در آغاز سده هفدهم، این دولت ۳۲ ولایت و تعداد زیادی دولت دست‌نشانده داشت که این دست‌نشاندگان در ادوار مختلف یا به ولایت‌های جدید تبدیل شدند یا توانستند از خودمختاری نسبی‌ای برخوردار باشند.

[2] - جنگنده هایی که شغلشان جنگ است، و مزد خود را بعد از پیروزی از طریق غارت و چپاول سرزمین ها و ملل فتح شده دریافت می کنند، و با به بردگی و کنیزی گرفتن ملل مغلوب،

[3] - سلیمان قانونی در سال ۱۵۲۱ شهر بلگراد را تسخیر و همچنین مناطق جنوبی و مرکزی پادشاهی مجارستان را فتح کرد. سلیمان با پیروزی تاریخی خود در نبرد موهاچ، مجارستان کنونی (به جز بخش‌های غربی) و سرزمین‌های دیگری در اروپای مرکزی را ضمیمه خاک عثمانی کرد گرچه، او در سال ۱۵۲۹ شهر وین را محاصره کرد اما در فتح آن ناکام ماند.

[4] - شیر و خورشید از نمادهای ملی ایران است که تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ به صورت رسمی مورد استفاده بود. این نشان آمیزه‌ای از فرهنگ‌های کهن بین‌النهرین، ایران، عرب، ترک، یهودی، شیعی و مغول است. ریشه نماد شیر و خورشید نشان ستاره‌بینی، خورشید در صورت فلکیِ اسد (شیر) در منطقةالبروج بوده‌است. در دوران صفوی نشان شیر و خورشید مظهر دو رکن جامعه بود: "حکومت" و "مذهب" مشخص است که هر چند درفش‌های مختلفی در زمان شاهان صفوی به‌خصوص نخستین شاهان صفوی استفاده می‌شده‌است، تا زمان شاه عباس صفوی، نشان شیر و خورشید به نشانی رایج در درفش‌های ایران بدل شده‌بود شاه اسماعیل دوم برای نخستین بار نماد شیر و خورشید را به رنگ طلایی بر روی پرچم ایران سوزن دوزی کرد. این پرچم تا آخر دوره صفوی نیز درفش رسمی ایران بود. قدیمی‌ترین نشان شیر و خورشید شناخته‌شده، سکه‌ای است که بمناسبت تاجگذاری آقامحمدخان بسال ۱۷۹۶ ضرب شده‌است. در این سکه در زیر شکم شیر علی، امام شیعیان ذکر شده‌است (یا علی) و در بالای نشان شاه وقت خوانده شده‌است (یا محمّد). این سکه می‌تواند بیانگر آن باشد که هنوز در این زمان شیر به مذهب و خورشید استعاره‌ای از شاه ایران است (ایرانیت و اسلامیت حکومت در دوران قاجار این نشان کاربردی گسترده داشته‌است و از علم‌های عزاداری ماه محرم تا سندهای ازدواج یهودیان ایران کتیبه (کِتوباس) از این نشان استفاده می‌شده ‌است. در پنجمین متمم قانون اساسی مشروطه نخستین قانون اساسی ایران )قانون اساسی مشروطه(، پرچم ایران به شکل شیر و خورشید بر روی سه رنگ سرخ و سفید و سبز تعیین شد

[5] - تکثرگرایی یا پلورالیسم فرهنگی، مذهبی و دینی به معنی "نه تنها قبول، بلکه آغوش باز کردن به وجود تفاوت و گوناگونی انسانی است. چنین کثرت گرایی تنوع جهانی را به عنوان یک کمک می بیند، نه یک بار و مانع برای خود، دیگران را نیز بعنوان فرصت می بیند، تا یک تهدید". (آغاخان؛ امام شیعیان اسماعیلیه)   “pluralism means not only accepting but embracing human difference. It sees the world’s variety as a blessing rather than a burden, regarding encounters with the “Other” as opportunities rather than as threats”. The Aga Khan

[6] - ملل تحت حاکمیت هخامنشیان شامل :  1-مادی‌ها ۲- ایلامی‌ها ۳- پارت‌ها ۴- سغدی‌ها ۵- مصری‌ها ۶- باختری‌ها ۷- اهالی سیستان ۸- اهالی ارمنستان ۹- بابلی‌ها ۱۰- اهالی کلیکیه ۱۱- سکاهای کلاه‌تیزخود ۱۲- ایونی‌ها ۱۳- اهالی سمرقند ۱۴- فنیقی‌ها ۱۵- اهالی کاپادوکیه ۱۶- اهالی لیدی ۱۷- اراخوزی‌ها ۱۸- هندی‌ها ۱۹- اهالی مقدونیه ۲۰- اعراب ۲۱- آشوری‌ها ۲۲- لیبی‌ها ۲۳- اهالی حبشه

[7] - خراسان بزرگ و تمدنی، به منطقه ایی اطلاق می شود که از شرق ایالت های باستانی قومس و هیرکانا آغاز، می شود و شامل مناطقی همچون افغانستان، ازبکستان، تاجیکستان، سین کیانگ و... است، که در مجموع با هم مجموعه فرهنگی نسبتا منسجمی را تشکیل می دادند.

[8] - آپاتیه، نام قدیم شهرستان آباده واقع در استان فارس به معنای "ده آباد" است؛ آباده در سال ۱۳۹۷ به عنوان شهر جهانی منبت انتخاب شد گیوه دوزی در این شهر رونق بسیار دارد. آباده شمالی‌ترین شهرستان فارس به ‌شمار می‌رود و شهرهای آن عبارتند از سورمق، صغاد، بهمن و ایزدخواست اقلید باستان هستند. مهمترین وقایع تاریخی شهر آباده عبارتند از :

حمله لشکر افغان به آباده و تسخیر آن در راه عزیمت به اصفهان (۱۱۳۴ ه‍.ق)

اقامت شاه اسماعیل سوم در آباده به فرمان کریم خان زند از سال ۱۱۷۹ ه‍.ق

جنگ لطفعلی خان زند و آقا محمد خان قاجار در محدوده شهر آباده و تخریب قسمتی از شهر

قیام حیدر میرزا فرزند شاه اسماعیل سوم علیه آقا محمد خان قاجار

جنگ محمدشاه با حسینعلی میرزا در نزدیکی شهر

وقوع جنگ آباده در سال ۱۲۹۷ ه‍. ق، این جنگ بین نیروهای تفنگدار پلیس جنوب (قشون بریتانیا مستقر در آباده) از یک سو و نیروهای ایل قشقایی، کردشولی‌ها و آباده‌ای‌ها از سوی دیگر

[9] - محمد ناصر خان صولت قشقایی معروف به ناصر خان، فرزند ارشد  اسماعیل خان صولت‌الدوله قشقایی (ایلخان‌ ایل قشقائی و سیاستمدار دوره پهلوی) و برادر ملک‌ منصور خان، محمد حسین قشقایی و خسروخان قشقایی بود. تا پیش از کودتای ۲۸ مرداد وی قدرتمند ترین فرد در جنوب ایران بود. او قصد داشت با انجام کودتایی علیه نیروهای بریتانیایی و شوروی ایران را از اشغال متفقین خارج کند که این عملیات ناکام ماند. با پاگیری دولت پهلوی با آنان نیز درگیر شد و در دوران تبعید، تمام اموال و دارایی‌های ناصرخان که باغ ارم شیراز و املاک زیادی را شامل می‌شد، مصادره و توقیف شد. وی به دلیل سکونت فرزندانش در آمریکا پس از مدت کوتاهی اقامت در اروپا به آمریکا مهاجرت کرد و به گفته خودش مصاحبه‌ای مفصل و نزدیک به هشت ساعته در مصاحبه با حبیب لاجوردی در پروژه تاریخ شفاهی ایران، همچنان به مخالفت با شاه ادامه داد. وی بعدها همچنین از طریق دوستان فعال در جبهه ملی با تماس با انقلابیون و سید روح‌الله خمینی به طرفداران انقلاب ملحق شد و در زمان نخست وزیری شاپور بختیار در دی ۱۳۵۷ در زمانی که شاه هنوز در ایران بود، بعد از ۲۵ سال تبعید به ایران مراجعت کرد. با توجه به شلوغی اوضاع و تب انقلاب در ایران، ناصرخان با حمایت شاپور بختیار به وطن وارد و با حمایت او، از دستگیری‌اش در فرودگاه جلوگیری شد. او به میان ایل خود بازگشت و به مبارزه و تبلیغ علیه شاه و حمایت از انقلاب ۱۳۵۷ ادامه داد. ناصرخان قشقایی در انتخابات نخستین دوره مجلس شورای اسلامی به نمایندگی انتخاب شد اما هم کینه قدیمی کمونیست‌ها از جمله حزب توده به دلیل سابقه مخالفت او با آنها ادامه داشت و هم مجاهدین خلق با او مخالف بودند. در نتیجه، اعتبارنامه‌اش رد و ابتدا برادرش خسرو خان و سپس خودش دستگیر شدند. دستگیری این دو باعث نا آرامی در شیراز و قیام قشقایی‌ها و در نهایت آزادی او شد. ناصرخان با امام خمینی همسو نبود و گروه‌های مختلف انقلابی برای قدرت نیافتن و انسجام مجدد او و ایلش در جنوب، تلاش می‌کردند. ناگزیر با حکومت جمهوری اسلامی درگیر شد و پس از درگیری مسلحانه در اطراف شیراز و فیروز آباد با سپاه پاسداران، سرانجام به دلیل چنددستگی در ایل قشقایی و نداشتن نیروی لازم، اردوی او در هم شکست. دادگاه انقلاب شیراز حکم اعدام غیابی برای ناصرخان و برادرش خسرو خان صادر کرد و پسر بزرگش عبدالله خان که در آمریکا تحصیلات پزشکی کرده و در اردوی او به مبارزه مشغول بود، به صورت ناگهانی درگذشت. ناصرخان ناگزیر به ترک مخفیانه ایران و مهاجرت مجدد به امریکا از راه ترکیه شد. برادرش خسرو خان که در کوه‌ها مخفی بود، به دلیلی نامعلوم به شیراز رفت و با خیانت یکی از نزدیکان، دستگیر و چندی بعد در فیروز آباد تیرباران شد.

[10] - سورمق در یکی از چهار راه‌های مرکزی ایران قرار دارد بطوریکه این چهار راه، چهار استان یزد، فارس، کهگیلویه و بویر احمد و اصفهان را به هم متصل می‌نماید. سورمق در ۱۸ کیلومتری اقلید، ۲۲ کیلومتری آباده، ۶۵ کیلومتری صفاشهر و ۲۴۵ کیلومتری شیراز قرار دارد. روستاهای پیرامون آن عبارت‌اند از: دشت بیضا، باقرآباد، جوشقان سورمق، ده بالا، فیض‌آباد، امیرآباد، چنار، یعقوب آباد و بیدک. البته در سال‌های گذشته فیض آباد به عنوان یک محله به سورمق الحاق شده و هم‌اکنون تحت عنوان خیابان امام حسین این شهر می‌باشد

[11] - گروه سرود بچه های آباده که به سرپرستی احمد توکلی در سال ۱۳۶۰ فعالیتش را در شهر آباده، استان فارس آغاز نمود. قطعه “قصه بابا” یا “مادر برام قصه بگو” که با گویش آباده ای اجرا شده، حرف دل بخشی از بچه های دهه ۶۰ بود. ملودی گیرا و روان، شعر واقع گرا، صمیمی و تصویری اثر در کنار اجرای تاثیرگذار و احساسی خواننده و تنظیم ساده آن این قطعه را به اثری دوست داشتنی و خاطره انگیز مبدل ساخته است متن این سرود از این قرار است: مادر برام قصه بگو دل تنگ تنگه          قصه بابا رو بگو دل تنگه تنگه        مادر مادر مادر مادر         مادر برام حرف بزن از ایمونش بگو     مادر برام حرف بزن از پیمونش بگو           مادر تو دونی و خدا از خوبی هاش بگو       از مهربونی و از مهر و وفاش بگو      از جونفشونی و از رزم بابام بگو        مادر مادر مادر مادر    دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره        نوری بهشتی دیدم بر چهره داره         وقتی به نزدیک بابا رسیدم           دیدم ملائک به دورش بیشماره         نگاش کردم دلم لرزید       صداش کردم به روم خندید         بغل واکرد منو بوسید        لباش خندون چشاش گریون         منو بویید منو بوسید        بابا منو بوسید بابا منو بویید        با دیدن اشکم خون در رگش جوشید          بابا نوازش کرد بابا سفارش کرد        در جنگ با دشمن ننگه که سازش کرد        مادر مادر مادر مادر        بابا برام یه لاله چید        منو تو آغوشش کشید        درد دلامو که شنید          حرف حسین و پیش کشید     خونم مگه رنگین تره خون حسینه        جونم مگه شیرین تره جون حسینه         یه جون اگه دادم به راه دین و ایمون         صد جون هزارونش به قربون حسینه      بگو به مادر هرگز نخور غم        حسین و بابا هستند باهم      مادر نخور غم نگیر ماتم        حسین و بابا هستند باهم      

[12] - از شهرضا خاطره ایی ندارم، به جز این که یکی از دوستان که اهل این شهر بود، از مادر شوهرهای این شهر می گفت، که در جهاز عروس خود به دقت جستجو می کنند، اگر کمبودی نیافتند، با بهانه ایی باز هم عدم رضایت خود را اعلام می کنند، مثلا "قلیان در این جهیزیه ندیدم، نگرفتید؟!"

[13] - "خوان" به معنای "چشمه" و "سار" پسوند "کثرت" است. در گذشته به علت کثرت چشمه‌های موجود در این منطقه این نامگذاری صورت گرفته‌است. مردم خوانسار دارای گویش مستقل خوانساری هستند که ریشه در زبان فارسی باستان داشته و از قبل از اسلام در این منطقه رایج بوده‌است

[14] - ظاهرا این یکی از سنن قوم بختیاری است که اگر یکی از آنها مرتکب قتلی از طایفه دیگری شود، از شرم منطقه را ترک می کند و به دور دست ها می رود و آنجا ساکن می شوند.

[15] - معدن طلای موته از توابع بخش میمه در نزدیکی روستای موته و روستای رباط ترک و در فاصله ۵۰ کیلومتری از شهر میمه قرار دارد. معدن طلای موته که در این محل واقع است به صورت روباز است و دارای ۹ کانسار طلادار می‌باشد.  ذخیره اکسیدی معدن (تا سال ۱۳۸۰) بهره‌برداری شده است. عیار متوسط طلای این معدن ppm ۲ (۲ گرم در تن) می‌باشد که در هر روز ۱ الی ۲ کیلوگرم طلا با درصد خلوص۷۰ ٪ (۱۸ عیار) تا ۹۵٪ (۲۴ عیار) در شمشهای ۲ تا ۱۰ و ۱۳ تا ۱۵ کیلویی تولید می‌شود. در حال حاضر سالانه نزدیک به ۲۰۰ کیلو طلا از معدن طلای موته استخراج می‌شود. کارخانه فرآوری طلای ایران در موته ۱۵ سال پیش با همکاری یک شرکت استرالیایی به بهره‌برداری رسید.

[16] - سید احمد قدوسی موسوی خوانساری (زاده ۲ شهریور ۱۲۷۰ در خوانسار – درگذشته ۳۰ دی ۱۳۶۳ در تهران) معروف به آیت‌الله خوانساری فقیه، اصولی، مجتهد، عارف، فیلسوف، و از مراجع تقلید شیعه بود. 

[17] - سید محمدرضا موسوی گلپایگانی (۱ فروردین ۱۲۷۸–۱۸ آذر ۱۳۷۲ گلپایگان) از مراجع تقلید و عالمان شیعه در دوران معاصر بود که پس از مرگ سید حسین طباطبایی بروجردی، به مرجعیت رسید. او از زمره مخالفان حکومت پهلوی و از همراهان سید روح‌الله خمینی بود که پس از تبعید وی به عراق، بیانیه‌ها، اعلامیه‌ها، تلگراف‌ها و سخنرانی‌هایی در حمایت از سید روح‌الله خمینی و انقلاب اسلامی ایراد کرد تأسیس بیمارستان آیت‌الله گلپایگانی، مدارس علمیه، دارالقرآن الکریم و مجمع اسلامی جهانی لندن از فعالیت‌های او بود گلپایگانی روز پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۷۲ (۲۴ جمادی‌الثانی ۱۴۱۴) در شهر تهران درگذشت. از سوی دولت هفت روز عزای عمومی و یک روز تعطیل اعلام گردید. پیکر او روز جمعه ابتدا در شهر تهران با حضور سید علی خامنه‌ای و مردم تشییع شد و سپس روز شنبه در قم تشییع و نماز به امامت لطف‌الله صافی گلپایگانی (دامادش) بر او خوانده شد و در مسجد بالاسر حرم فاطمه معصومه در کنار دیگر مراجع تقلید به خاک سپرده شد 

[18] - شوتی ها اتومبیل ها و رانندگانی هستند که کار قاچاق بری بین مبادی مرزی و مرکز کشور را به عهده دارند، داستان زندگی آنان، پر از خطر و باخت است، سرعت و خطر کردن، مشخصه اصلی آنان در جاده های بین شهری کشور است، در سفرنامه های مربوط به بوشهر و سواحل جنوب، به اندازه کافی از آنان گفته ام.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد         من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک (حافظ)

آثار بازمانده از اوج شکوه و عظمت، یادآور آنچه است که باید بود و نیست، و خود انگیزه آفرین حرکتی است تا به کوششِ بدست آوردن آنچه از دست رفته است، منجر شود؛ و البته گذشته چراغ پر فروغ راه هایی است که در آینده باید رفت، ضعف هایی که باید دیده، و رفع نمود، شکاف هایی که باید دید و پر شود، تقویت آنچه نقطه قوت است، و برداشتن موانع ضعفی که همیشه ما را به ایستایی و سکون و مقاومت در ایستایی می خوانند،

مقاومتی برای هیچ، برای تغییر نکردن، برای ماندن تا پوسیدن و فسیل شدن، و نابودی، که آینده محتوم هر تمدن ایستایی است، که خود را به گذشته سپرد، و در آن ماند، تا حسرت بخوریم، حسرت آنچه می توانستیم باشیم و نیستیم، آنچه می توانست بود، و نیست؛ آنچه در یک قدمی ما بود، و از دستش دادیم و دست دراز نکردیم تا بر گیریم، راه هایی که می توانستیم برویم و نرفتیم، آنچه می توانستیم بدانیم و ندانستیم، آنچه ما را به نابودی برد، و ما همواره آویزانش شدیم، و در این ویرانی ماندگار گردیدیم.

شیراز دروازه جنوب، برای ایران بوده است، مردمی متفاوت، اتمسفری بزرگ پرور و از اهل خرد و اندیشه ساز، مرکز خیزش های آزادی خواهانه فکری، و تفکر رهایی بخش، و دوری از اسارت ماندن و مقاومت برای عدم تغییر؛ از این رو عرفانِ به بند کننده مریدی و مرادی، به شیراز که می رسد کمتر به بند کننده است، حتی دیکتاتوری های برخاسته از این خطه نیز، نوعی آزادی و کرامت را برای انسان های تحت سلطه خود دغدغه مند بوده اند، اینجا فضایی خاص است، تفکر و اندیشه ی مکتب شیراز شراب مستی آفرین است که خود هوشیاری در بر دارد، تو گویی شرابش برای مستی نیست، برای بیداری و هوشیاری است. اندیشه ایی متفاوت در این نقطه جوانه می زند، و جوشش دارد؛ این از جامعه، اندیشه و فضای متفاوتش سرچشمه می گیرد.

مُلک پارس، نگاهبان خوبی هاست، رهایی ها را در دوری از وحدت، و تبلور تکثر و تنوع می بیند، انسان پارسی تولیدگر اندیشه های نوست، که گاهِ اندیشیدن، به ماندن فکر نمی کند، به گذر می اندیشد، از این روست که در اکثر موارد حافظان سنت، و ماندگار کنندگان شرایط موجود، اندیشه شیراز را در نطفه خفه می کنند، تا مکتب مانوی [1] و مزدکی [2] در همین آغاز ظهور، نابود شوند و جوانه های رهایی به درخت تبدیل نشوند، جوانه هایی که در شیراز می توانند بزرگ و تنومند شوند، و سپس به نقاط دیگر ایران بروند، تا ماندگار و سراسری گردند،

 شیراز می تواند قفل تحجر را بشکند، چرا که فرهنگ مدارا و... در سرزمین پارس اجازه رشد می یابد، اگر پارس به تسخیر اسکندرهای تحجر و تکصدایی در نیاید، این زمین می تواند آغازگر تحول در اندیشه هایی شود، که نسوج این مُلک را تاکنون سوخته اند، البته اگر تیمورِ اجبار و سلطه هم بیاید، باز سعدی ها در شیراز زبان به حکمت می گشایند، و او را نیز از دم تیغ منطق انسانی و اخلاقی خود می گذرانند، حتی در سلطه مغول خونریز نیز تیغ امر به معروف و نهی از منکر سعدی کُند نیست، و به درستی این را نثار حُکامی می کند لایق این و امر و نهی هستند، او مهر و حکمت را روانه خَلق، و امر و نهی را به سوی حُکامی می گیرد، که لایق ترین بدین امر و نهی هستند، این است که ملک شیراز گرچه به شرایط تن می دهد، اما هرگز با او عقد اخوت و پیمان نامه سازش نمی بندد، و در پی رهایی و خلاصی است.  

برای دیدار از آثار شکوه و عظمت ایران و البته ارزشمندترین سایت و نگین انگشتری گردشگری ایران، باید شیراز را ترک کرد، و حدود 60 کیلومتری از این شهر خارج شد، تا از مشهورترین اثر تاریخی ایران، یعنی پارسه، پرسپولیس و یا همان شاهکار معماری، و مجموعه ی کاخ های معروف به تخت جمشید، در ده کیلومتری شهر مرودشتِ [3] شیراز دیدار کرد.

این مجموعه متعلق به آثار بازمانده از حُکامی در سلسله هخامنشی است که ایران، مردم و تمدن ایرانی را به اوج عظمت خود رساندند، و مثل خورشیدی در تاریخ این مرز و بوم، و البته حکمرانی جهانی درخشیدند، عظمت این بنای تاریخی، و سازندگان آن، اکنون نیز، حتی از بین سنگ های ویرانه های بر جای مانده از آن کاملا هویداست.

برغم اوج گیری های خیره کننده و شکوه تمدنی که آفریده شد، این مردم بعد از هخامنشیان، در اثر هجوم های پی در پی، حکمرانی حاکمان نالایق، و مشکلات بی منتهای ناشی از کاستی ها، بی سوادی، عقب ماندگی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و... که در آن غرق شدند، حتی ملیت و نام و نشان خود را هم به فراموش سپردند، به طوریکه مفهوم "وطن" را هم از یاد بردند، و آنطور که جامعه شناسان اقرار دارند، چنان ایرانیان از مفهوم وطن خالی شدند که نام متجاوزانی ویرانگر، همچون اسکندر، چنگیز و تیمور را بر فرزندان خود نهادند، و در اواخر قاجار وقتی از یک ایرانی، از وطنش سوال می کردند، دهات، یا حداکثر شهر خود را به عنوان وطنش اعلام می کرد، و مفهوم ایران - وطنی از ذهن آنان پاک شده بود، از این رو، کار پارس نشینان به جایی رسید که پارسه [4] که جایگاه نجبای ایران و پارس بود را، به آغل گوسفندان گله داران منطقه تبدیل کردند، این یعنی خود را کاملا به فراموش سپردند، تخدیر بی سوادی ها، و افول عقل، و کاهش فهم به جایی رسید که از خود بیگانه شدند.

بعدها پهلوی ها به اهمیت تاریخی پارسه به عنوان یکی از شناسنامه های بزرگ تمدنی کشور، پی برده و آنرا بعنوان اثر تاریخی ملی، و میراث جهانی ثبت، و احیا کردند، و در یک سلسله اقدامات آموزشی و... روح ملی ایرانیان را کمی زنده و بیدار کردند، و آنانرا به خود و تاریخ گذشته اش، دوباره آشنا ساختند، و به موازات آن علاوه بر معرفی ایران و پیشینه افتخار آمیزش نزد مردم خود، این تاریخ و گذشته شکوهمند را به ملل دیگر جهان نیز معرفی کردند، و موج ایرانگردی در بُعد داخلی و بین المللی، به راه افتاد، و زندگی اندیشمندانه دوباره می رفت تا پا بگیرد.

آنان علاوه بر اقدامات باستان شناسی و بیرون کشیدن آثار و شواهد تاریخ تمدن ایران، و تعمیر و نگهداری اماکن تاریخی آن، احیا مقبره ها و اماکن متعلق به مفاخر ملی، تحرکات تبلیغی و بزرگی را در این جهت سامان دادند، تا با برگزاری مراسم فرهنگی – تمدنی، و البته سیاسی – بین المللی، با شرکت سران و پادشاهان بیش از ۶۹ کشور جهان، و دیگر هیات های بین المللی، در جشن‌های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی [5] در پارسه، ایران را به دول و ملل دیگر نیز معرفی کنند،

پهلوی ها در این حرکت موفق دیپلماسی فرهنگی – بین المللی توانستند سران بسیاری از کشورهای مهم منطقه و جهان را از سراسر دنیا، به ایران آورده، و در یک مراسم معرفی بزرگ و با مشارکت جهانی، فرهنگ، تمدن، و پیشینه کشور را معرفی، و موج بزرگ جهانی برای معرفی ایران و تاریخ آن ایجاد نمایند؛

در نشست مذکور که با میزبانی پهلوی دوم انجام گرفت، تعداد نمایندگان عالیرتبه خارجی شرکت کننده در این مراسم، از تعداد هیات های گردهم آمده از ساتراپ های تحت حاکمیت داریوش هخامنشی در پارسه، که هر ساله در اولین روز نوروز در پایتخت هخامنشیان گردهم می آمدند نیز، بیشتر بود، که این سلسله بزرگ به افتخار این تعداد نمایندگان ملل تحت حاکمیت خود، که در موسم نوروز، در تخت جمشید گرد هم می آمدند، تصاویر نمایندگان شرکت کننده در مراسم پارسه را، بر سنگ های دیواره پله های این شهر تشریفاتی، حجاری کردند، [6].

پارسه به اندازه یک شهرِ متشکل از قصرها و تالارها وسعت دارد، که از این شهر اکنون تنها بناهای سنگی آن از ستون ها، راه پله ها و دروازه هایش باقی مانده است، دیدن این بنای فاخر را، برای هر ایرانی، برای یکبار هم که شده، واجب و لازم می دانم، اما خود این دومین بار است که افتخار حضور در آن را می یابم، جایی که 4 الی 5 ساعت وقت نیاز است، تا آنرا از جهات متفاوت دید، و در مورد آن به تفکر و مشاهده نشست، داشتن راهنما برای شنیدن توضیح در مورد تاریخ و حوادثی که بر این کاخ گذشته است، دیدار از پارسه را بسیار شیرین تر و گواراتر خواهد کرد.

2541 سال پیش، ساخت پارسه توسط داریوش هخامنشی بعنوان پایتخت اداری - تشریفاتی هخامنشیان آغاز گردید، و حدود 200 سال مجد و عظمت و توسعه این شهر به طول انجامید، تا سه پادشاه هخامنشی آن را تکمیل، و یا گسترش دهند، و پهلوی دوم که خود به عظمت هخامنشیان پی برده، و به آنان ارادت داشت، مبدا ساخت همین پارسه، یا آغاز حاکمیت سازندگانش را مبنا و مبدا تاریخ و روزشمار ملی ایام در ایران در نظر گرفت، و آنرا رواج داد، که البته موفق هم نشد، اما این مبدا به عنوان یک اصطلاح در فرهنگ سیاسی و اجتماعی در ایران جا افتاد، که حاکمیت پادشاهی در ایران را، بنایی 2500 ساله اعلام می کند.

اما حقیقت طور دیگری است، و گرچه هخامنشیان دولت و تمدن بسیار گسترده ایی را تدارک دیدند، که ساتراپ های تحت حاکمیت آن از رود دانوب در اروپا تا رود نیل در افریقا و رود سند در هند و سیحون و جیحون در آسیای مرکزی را شامل می شد، لیکن آنچه مسلم است این که تاریخ پادشاهی و تمدن های شکوهمند، در ایران به پیش از هخامنشیان باز می گردد،

به عنوان نمونه ایلامی ها [7] پیش از هخامنشیان بر منطقه ایی وسیع از استان خوزستان و منطقه پارس فرمانروایی داشتند، و تمدن بزرگی را برای خود ایجاد کردند، به طوری که هخامنشیان را "وارثان واقعی هنر و فرهنگ عیلامی" می دانند؛ همچنین مادها در غرب، پارت ها در شرق، تمدن سازان جیرفت که سابقه تمدنی ایران را به 7 هزار سال قبل می برند و... همه و همه نشان از بیشینه تمدنی ایران، و ایرانیان دارد.

 اینکه ایرانیان پیش از وجود سیستم شکوهمند هخامنشیان، دارای جریان و سیستم تمدنی دیرپای و مداومی بوده اند، امر روشنی است، ایلامی ها دارای اجزای حکومتی، مذهبی و اجتماعی بزرگی بودند، گرچه از حق نیز نباید گذشت که هخامنشیان ایران را از همه لحاظ به اوج وحدت سرزمینی و ملی و فرهنگی رساندند، چه خوشمان بیاید چه نیاید، آنان عظمتی را خلق کردند که تاکنون دیگر تکرار نشده است.

در تصاویر نقش زده شده در پارسه، نقش و تصویری از زنان ندیدم، که به شکل همسر، دختر و یا الهه ایی روی سنگ های آن کنده کاری شده باشد! اما به رغم این واقعیت، در هزاران خشت نگاره های بدست آمده از این مکان، نوشته هایی هست که در واقع وقایع نگاران، یا مسئولین دفاتر حسابداری کارکنان، و مهندسین سازنده این قصر، در این خشت نوشته ها، از زنانی ذکر به میان آورده اند، که به عنوان مهندس سازنده، مسئولیت داشته و به آنها حقوق پرداخت شده، یا به موقع بارداری، حق بیمه دوره وضع حمل دریافت می کردند و...

و این نشان می دهد که زنان ایرانی هزاران سال قبل، در نقش اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خود، در بین مهندسین سازنده، مدیریت گارگاه های ساخت این بنای رفیع و...، جا گرفتند، و هخامنشیان، دولت متمدنی را ساخته و پرداختند، که حتی صنعت بیمه را در آن موقع، در 2500 سال قبل در دستور کار خود داشت، و اگر کارگری و... در جریان کار، صدمه می دید، حامله می شد و... حقوق دوره بازیابی سلامت را دریافت می کرده است،

از اینرو، این نیز بعنوان یک افتخار برای شاهان هخامنشی باقی مانده است، که برای ساخت کاخ های بی نظیر خود در ایران، به کارگران و مهندسین سازنده آن، طبق یک الگوی منظم، حقوق پرداخته اند، و مثل دیگرانی نبودند که ساخت کاخ هایشان حاصل بردگی و اسارت اقوام و ملل دیگر بوده است، و لای جرز دیوار کاخ های شان، مملو از اجساد کارگران، اسیران و بردگانی است که به بیگاری بردند، این همان انسانیت، اخلاق و روح متمدن شاهان هخامنشی را نشان می دهد، که در تاریخ حکمرانی جهانی آنان را برجسته و باقی می دارد.

هخامنشیان درصد مهمی از مناطق قابل سکونت کره زمین را زیر مدیریت خود گرفتند، و سیستم دیرپای حاکمیت فردی، نظام پُست و ارسال پیام های سریع، ارتباطات، جاده سازی، دیوان سالاری حکومتی و... در ایران را، به اوج رساندند، اما در کنار آن بروز عدل، رحم و بخشش، مدارا، تسامح و تساهل دینی و قومی، و اعتقاد عملی به تکثرگرایی فرهنگی، فکری، قومی و... را نیز، از خود نشان می دادند،

روحانیت مذهب زرتشت، در حاکمیت هخامنشیان فعالند، و نقش اجتماعی در خور خود را دارند، اما مغز متفکر در این حاکمیت، در چنان مرحله ایی از عقلانیت بودند، که آنقدر به آنان در قدرت سهم ندهند که پا را از حدود معابد خود بیرون نهند، و به جای خدمت به اهورامزدا، در خدمت توسعه طلبی قدرت و ساخت ها و جریانات آن قرار گرفته، دین زرتشت را نردبان قدرت کرده، جامعه را دچار ایستایی، ویرانی و دو قطبی های شدید نمایند، و به کشتار و تضییع حقوق "دیگران" مبتلا کنند،

و جنایاتی که در دیگر حکومت های این چنینی ایرانی دیده می شود، در حکومت هخامنشیان گزارش و یا ثبت نشده است، ولی به عکس در داستان هخامنشیان و کشور گشایان آنان و امثال کوروش کبیر ثبت شده است، او از بقای معابد ملل مغلوب (بابلیان و...)، حق پرستش خدای آنان، و حتی تعمیر و احیای معابد شان و... سخن به میان می آورده است، و آنچه امروزه از حقوق بشر مدرن گفته می شود، در آن زمان، در فرمان حکومتی کوروش کبیر، در برخورد با ملل مغلوب لحاظ شده، و دیده می شود، و در عین حال که شاهان هخامنشی قدرت خود را مدیون اهورا مزدا، می دانستند، خود را مقید به رهایی ملل از ظلم، و اعطای آرامش، شادی و امنیت به ملل جهان اعلام می کردند.

اما در سلسله بزرگ دیگر ایرانی یعنی ساسانیان، که بعدها در ایران حاکمیت را از سلوکیان و جانشینان اسکندر مقدونی پس گرفتند، روحانیت دین زرتشت، چنان وسعت عمل و سهمی در قدرت بدست آوردند، که مُخِل حرکت طبیعی ملی و مردم و حاکمیت کشور شد، و در فرایند قدرت چنان عجین شدند، که نمود این امتزاج، کشتار دردناک مزدکیان و... گردید، که حرکت اصلاح گرایانه آنان، توسط قشریون حافظ وضع موجود، به کفر و زندقه متهم شد، و ننگ بی تحملی، عدم تسامح و تساهل، عدم مردم داری، تن ندادن به اصلاح و تغییر و... بر پیشانی بی گذشت، بی تحمل و بدون مدارای ساسانیان نوشته و باقی ماند،

و البته در نهایت ساسانیان سزای عملکرد خود را هم دیدند، و در مقابل مهاجمین بیمقداری مغلوب شدند، که از شبه جزیره عربی آمدند؛ مردمی که امپراتوری های رم و ایران، هیچ انگیزه ایی مالی و یا تمدنی برای حمله و تسخیر سرزمین آنان یا به انقیاد کشیدن آنان را نیز نمی دیدند، و همین ها پایه های این امپراتوری بزرگ و متمدن را سست و نهایتا آن را بر انداختند، و بر جنازه اش اسب غارت و چپاول و نابودی تاختند،

و گرچه هخامنشیان نیز به زودی مغلوب شدند، اما در واقع مغلوب یک رقیب امپراتوری عظیم، متمدن و دیرپا با سیستم شورایی و دمکراسی شدند، اما ساسانیان به افرادی بیابانگرد، فاقد تمدن و فنون رزم باختند، که هیچکدام از دو ابر قدرت موجود در آن زمان (ایران و روم)، آنان و سرزمین شان را، حتی لایق حمله هم نمی دیدند، و یکی از دلایل مهم شکست ساسانیان در مقابل چنین دشمن بی مقداری، شاید همین بی تحملی، عدم مدارا، کشتار مصلحین و تن ندادن به تغییر و اصلاح داخلی بود، که در اثر سلطه روحانیون زرتشت، بر دستگاه حکمرانی ساسانیان بود، که اجازه وجود تکثر و اصلاح را از جامعه ایرانی سلب کردند، کاری که هخامنشیان تاکنون، بدین اتهام مبتلا، و متهم نشده اند.

ناگفته نماند سیستم حاکمیت فردی، یا همان دیکتاتوری – که البته رایج ترین نوع حکومت در آن زمان بود - ، یا همان 2500 سال حاکمیت شاهنشاهی، در سلسله هخامنشیان به اوج رسید و توسط سلسله های مشابه در ایران ماندگار شد، رواج یافت و دیرپای گردید، به طوری که هنوز هم، این بلیه از مناطق تحت حاکمیت آنان در آسیا، افریقا رخت بر نبسته است، و گرچه دنیای خارج از چنین سیستم تمدنی، از جمله در یونان باستان، تمرین حاکمیت مردمی کردند و رو به دمکراسی و مردم سالاری رفتند، و خود را توسعه داده اند و...، اما در جایگاه هایی که چنین تمدنی شکوهمند و دیر پای را برای بشریت خلق کردند، متاسفانه نظامات دیکتاتوری پا برجا مانده، تداوم یافت و تنها گاهی شکل عوض کرده اند، نه در میانرودان، نه در سیحون و جیحون، نه در حاشیه های نیل، پایانی بر این سیستم دیرپای حاکمیت فردی و دیکتاتوری های ویرانگر کرامت انسانی، اخلاق و... دیده نشد،

و این تنها در حاشیه های رود دانوب، و حاکمیت یونانی در اروپاست که نظامات متکی بر اراده مردم، و سیستم های دمکراسی شکل گرفت، و می رود که جاگیر شده، و ماندگار گردد، گذشته از این منطقه تمدنی ایران بزرگ و تمدنی، متاسفانه در حوزه های تمدنی دیگر همجوار آسیایی، همچون حاشیه رود زرد، که نزدیک به یک ششم جمعیت جهان در آن می زیند، نظام دیکتاتوری ادامه یافت و حاکمیت حزب کمونیست چین، هم اکنون نیز حاکمیت دارد.

چنین جمعیتی در هند نیز، بعد از انقلاب آزادیبخش 1326 خورشیدی، به رهبری گاندی، نهرو و... به دمکراسی دست یافتند، اما با قدرت گیری حزب ملیگرای مذهبی هندوییBJP در دهلی نو که از دهه 1990 میلادی پا به عرصه قدرت نهادند، که به واقع نیز خود را برادران آریایی، و مدعی همکیش با هخامنشیان می دانند، و معتقد به بازگشت به سلسله مراتب قدرت اجتماعی سابق، و باستانی اند، و برهمنان و روحانیون هندو را در راس جامعه پرجمعیت و متکثر فعلی هند قرار می دهند و باقی مردم در ذیل آنان تعریف می کنند، و با وجود چنین تفکری، اکنون هند نیز به سوی دیکتاتوری مذهبی هندویی، طبقات اجتماعی باستان پیش می برند، و بزرگترین دمکراسی جهان، با خطر پاگیری دوباره دیکتاتوری مذهبی هندویی هست و تهدید می شود، و بسوی حاکمیت بنیادگرایی و ملیگرایی مذهبی و فرهنگی هندویی پیش می رود، و با این روند آینده خوبی در انتظار هند نیز نخواهد بود، و در نهایتِ چنین حاکمیتی، به سلطه طبقه روحانیت هندو منجر شده و به حاکمیت سیستم طبقاتی باستان هند ختم خواهد شد، و مردم هند یکبار دیگر بعد از آزادی، به رعیت درجه دوم تحت حاکمیت سلطه گران مذهبی و فرهنگی، و ارباب معابد تبدیل می شوند.

از این وقایع دردناک که بگذریم، زمین های اطراف پارسه را کشاورزان مرودشتی در اختیار گرفته و شخم کرده اند، و می روند تا حتی پارسه را در محاصره خود در آورند، گاهی انسان احساس خطر می کند که دست اندازی به مراتع اطراف پارسه، آنرا به دوره قاجار باز گرداند، و دوباره به آغل گوسفندانش تبدیل کنند، فضای سبز ساخته شده برای جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی در شیراز، در حال خشک شدن است، و با خشک شدن آن، زمین های کشاورزی پیشروی بیشتری نیز به سوی سایت تاریخی پارسه خواهند داشت، و بزرگترین سایت گردشگری ایران با بی توجهی، در معرض خطر است.

کشاورزی بی رویه ایی که در اطراف این میراث باز مانده از شکوه ایران و جهان، در جریان است، باعث خواهد شد با برداشت بیش از حد از آب های زیر زمینی منطقه، فرونشست زمین، بناهایی که برای 2541 سالم و ایستاده باقی مانده اند، در معرض فرو پاشی قرار گیرند.

پارسه یکی از مجموعه های بزرگ حاکمیتی در جهان است، اما چنین عظمتی که در 518 پیش میلاد مسیح ساخته شد، در سال 330 پیش از میلاد، توسط اسکندر مقدونی، مورد هجوم، تسخیر و غارت قرار گرفت، و به آتش کشیده شد، و ویران گردید، و عمر چندانی نداشت، و این از بد اقبالی ایرانیان و پارسه بود، که اسکندر مقدونی، جوانی کم سن و سال و اما جنگجو و با انگیزه یونانی، ایران را شخم کرد و تخت جمشید را ویران کرد، و اکنون 2353 سال از ویرانی پارسه می گذرد، اما این بنا هنوز عظمت خود را به رغم نظر ویران کنندگانش، به رخ جهانیان می کشد،

وجود پارسه در کنار کوه مهر و یا میترا، که اکنون به کوه رحمت مشهور است، نشان می دهد که ایرانیان در زمان هخامنشیان به معجزه و اسرار کوه ها معتقد بودند، که شهری به اندازه و اهمیت پارسه را، برای اولین بار، در پای این کوهِ مورد توجه، توسط داریوش کبیر، ساخته و پرداخته اند، کوه در فرهنگ ایرانیان، شرق نشینان و البته آغازگران بزرگ تمدن، برجستگی و اسرار خود را داشته است.

بعد دیدار از تخت جمشید به سوی شهر پاسارگاد شتافتم، شهری در 130 کیلومتری شیراز، که در کنار این شهر، مجموعه ایی تاریخی متعلق به مشهورترین و پر افتخار ترین پادشاه هخامنشی، یعنی کوروش کبیر قرار دارد، شاهی که منشور حقوق بشر کشف شده، از قوانین او عملی او، در حق ملل مغلوب، جهانیان را انگشت به دهان، و مبهوت بزرگی و اخلاق مداری خود کرده است، از این روست که او در بین شاهان هخامنشی به مدارا، تسامح و تساهل، و حکمرانی بر عدل و احسان و بر طبق موازین حقوق بشری مدرن، شهرت دارد، و دنیا در مقابل بزرگی و عقل و درایت او سر تعظیم فرود می آورد.

چنین انسان بزرگی، که هر ملت و تمدنی، برای داشتن چنین سرمایه افتخار آمیزی، مشتاق و بی قرار است، در ایران مورد بی مهری قرار می گیرد، و به رغم افکار عمومی ایرانیان که خواهان داشتن روزی در تاریخ و تقویم خود برای بزرگداشت کوروش هستند، خواهان نامگذاری اماکن خود به نام او می باشند و... اما در مقابل این خواست به حق مقاومت می شود!

و در این بی اعتنایی و مقاومت برابر خواست این مردم، آنان خود هفتم آبان هر سال را به عنوان روز ملی بزرگداشت کوروش هخامنشی [8] اعلام، و از او تجلیل می کنند، و برای دیدار از مقبره اش در پاسارگاد سرازیر می شوند و حوادثی اتفاق می افتد که نشانگر شکاف جهت حرکت حاکمیت با مردم خود می باشد، و چنین شکافی بین مردم و حاکمیت، به ضرر هر دو خواهد بود.

و به نظر می رسد حاکمیت بی جهت بر این خواست عمومی بی اعتناست و مقابل آن مقاومت می کند و تن به خواسته افکار عمومی خود نمی دهد، و با این عمل خود، نیروهای اجتماعی کشور را در مقابل هم قرار داده، و متسهلک می کند، و به نظر می رسد تمام این حرکات، با یک پیشفرض انجام می گیرد که تمدن ایرانی را مقابل اعتقاد دینی فرض می کند، حال آنکه اگر اسلام را دین مدعی درستی و انسانیت در نظر بگیریم، کوروش نیز به معیارهای درستی و انسانیت عمل کرد، و آن را عملی و عینی نمود، و مسلما طرفداران درستی و انسانیت باید او را از خود بدانند، نه اینکه در مقابل او، جبهه گیری کرده، به مقابله با خواست ملت خود برخیزند! این هم از تراژدی های غمناک روزگار ماست که ما را سرگرم به خویش می کند، تا قافله پیشرفت و تمدن جهانی بتازد و ما در درگیری های بی اساس خود غرق باشیم.

مقصد بعدی ام دیدار از سایت تاریخی "نقش رستم" است که حدود شش کیلومتر از قصرهای پارسه فاصله دارد و محل دفن پادشاهان سازنده تخت جمشید، یعنی داریوش بزرگ، خشایارشا، اردشیر یکم و داریوش دوم است که در حقیقت نوع خاصی از دفن بزرگان را در خود به نمایش گذاشته است، و بعلاوه بنای موسوم به کعبه زرتشت که در جوار این چهار مقبره شاهان هخامنشی قرار دارد، که در کاربری این بنا، نظرات متفاوتی وجود دارد، عده ایی آنرا آتشکده می دانند، که در این صورت با بناهای چهارطاقی آتشکده های موجود در ایران، که معمولا هم خشتی اند، متفاوت است چرا که کعبه زرتشت نه چهارطاقی است و نه خشتی، بلکه از سنگ است، و تاکنون نظر روشنی برای آن وجود ندارد.

در میانه ی راه دیدار از پارسه و پاسارگاد، از ویرانه های شهر مهم و مشهور استخر (اصطخر) پارس نیز گذشتم، که امروز کاملا ویران و با خاک یکسان شده است، اما غمبارتر از ویرانی چنین شهر مشهوری، برنجکاری های در این نقطه از ایران است که زجرآورتر می شود، در حالی که کشور به لحاظ برداشت از ذخایر آب های زیر زمینی، به مرحله بحران رسیده، با مصرف چنین سرمایه تجدید ناشدنی، که برای آیندگان باید حفظ شود، در این نقطه از ایران که دیگر نه رودی جاری است، و نه بارش های آنچنانی به خود می بیند، و خشکسالی به حدیست که امسال که بارش خوبی داشته اند، تنها در حد نرمال، حدود 300 میلیمتر باریده است،

در چنین نقطه ایی، با چنین شرایط بغرنجی، در کمال تعجب، مزارع برنجکاریی را می توان دید، و کشاورزان شیرازی، بعد از برداشت محصول گندم خود، در گرم ترین فصل سال، آب را از ذخایر زیر زمینی چندین میلیون ساله بیرون کشیده، زمین های کشاورزی خود را به صورت استخرهای وسیع پر از آب تبدیل کرده، و شرایط را برای کاشت برنجی آماده می کنند، که کاشت و داشت آن، مستلزم مصرف آب بسیار فراوانی است، که این خود یکی از جنایاتی است که در حق ذخایر آب های زیر زمینی کشور و شیراز تاریخی در جریان است و همه به این تراژدی خسارتبار و غمناک واقف و ناظری بی عمل هستند، و آینده تمدنی ایران در خطر جدی بی آبی و کوچ های بیشتر قرار دارد،

آب های بدون جایگزین زیر زمینی را با حفر چاه های عمیق می کشند، و در این استخرها در وسعتی بسیار زیاد، تحت عنوان برنجکاری، در معرض تابش شدید آفتاب جنوب، و البته سوزش نور خورشید شیراز قرار می دهند، که درصد تبخیر در اوج است، و به زودی تبخیر می شوند، و چرخی از استخراج آب و به تبخیر دادنش، در فرایند برنج کاری های غیر اصولی جریان دارد. این غیر اصولی ترین کشت و کارها در این مناطق است، که گرد خشکسالی حتی هم اکنون نیز، بر آن نشسته است، اما مدیریتی نه بر ذخایر آب های زیر سطحی وجود ندارد، و زمین های وسیعی بدین امر مشغول به کشت هستند، و در خودخواهانه ترین حالت، سرمایه هایی که متعلق به آیندگانی است که در این کشور باید بیایند، و بعدها با اتکا به همین آب های اندک زیر زمینی، زندگی کنند، و آبی برای نوشیدن حداقل داشته باشند، این چنین، سرمایه ایی که هرگز تجدید نخواهد شدف به سطح زمین آورده شده و در معرض تبخیر بی حد و حساب، در آب و هوای گرم منطقه، در زمین های برنجکاری شده پخش و نابود می گردد،

از ورودی استان چهار محال بختیاری تا کهگیلویه و بویر احمد و از آنجا تا شیراز این مزارع برنج، که از پر مصرف ترین کشت و کار آبی در جهان است، و خاص مناطق پر آب کره زمین می باشد، رایج است و همه نهاد های مسئول کشور، چشم ها را به نابودی سرمایه های تجدید ناشدنی آب بسته اند، و ذخایر آب های زیر زمینی که برای بقای ایران، و آیندگانش ضروری است، به تاراجی مغول وار می رود.

جالب است که آنانکه خود می دانند که سد سیوند را در این منطقه زده اند، برغم خطراتی که این سد برای بناهای تاریخی بی نظیر منطقه دارد، آنرا ساختند و افتتاح کردند، اما به علت خشکسالی هرگز آبگیری نشده است، اما برغم این واقعیت، این چنین دست و دلبازانه، از تنها ذخیره آبی باقی مانده برای این نقطه ارزشمند کشور، که از میلیون سال قبل در زیر زمین شکل گرفته و ذخیره شده است، سو استفاده و تاراجی چنین گسترده می شود، اسکندر اگر روزی آمد و آنچه در پارسه و پاسارگاد بود به تاراج برد، چنین سیاستی حتی قطرات آب پارس را نیز به تاراج می برد، تا پارسه و اطرافش را به کویرهایی بی آب تبدیل کند.

و خدایگان زمینی و آسمانی بدین تاراج در سکوتی تامل برانگیز نشسته و ناظرند. حتی "خدای بزرگ اهورامزدا، که شادی را برای آدم آفرید" [9]

در پارسه ترجمه کتیبه ایی را نهاده اند که متن و محتوای آن جالب و تفکر بر انگیز است :

"خدای بزرگ است اهورمزدا که این شگفتی دیدنی را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خرد و دلیری را بر خشیارشا شاه فرو نهاد. خشیارشا شاه می گوید: بخواست اهورمزدا آنچنانم که راستی را دوست هستم، بدی را دوست نیستم. نه مرا کام (= علاقه) که به ناتوان ز توانا بدی رسد، نه مرا کام که به توانا ز ناتوان بدی رسد. آنچه راست است، آن کام من است. مردی را که پیرو دورغ است، دوست نیستم. تندخو نیستم (چون مرا خشم افتد)، با اراده سخت نگاه می دارم، بر خویش فرمانروا هستم. مردی که همراهی (هم کوششی) کند، طبق همکاری اش می پرورم. آنکه تباهکاری کند، برابر تبهکاری اش پرسش کنم. کام من نیست که مردی تبهکاری کند. همچنین کام من نیست که اگر تبهکاری کند، پرسش نشود. مردی که علیه مردی سخن گوید، مرا باور نشود تا شهادت هر دو را نشنوم. آنچه مردی به اندازه توانایی خود کند، یا (بجا) آورد، از او خشنود می شود و مرا (طرف) بس کام است و از او خرسند هستم و من مردان فداکار را بسیار می دهم، چنین است هوش و سنجش (فرمان) من. هنگامی که تو ببینی یا بشنوی، چه در دربار (یا در میان ملت) و چه در میان سپاهیان، آنچه من کرده ام، این است (شاهد) شجاعت (یا کاردانی) من که فوق (حد) فکر و هوش است. این است باز دلاوری من. تا تن من تاب دارد، جنگاورم، خوب جنگاوری. همین که در جای (= میدان نبرد) قرار گیرد، با هوش (خود) می بینم، آنکه دشمن است و آنکه غیر دشمن است، هم باهوش و هم با سنجش. آنگاه من بهتر (از همه) در هنگام ارزش یابی (یا اقدام) تصمیم می گیرم تا دشمن را از نادشمن بشناسم. ورزیده هستم، چه با دو دست و چه با دو پا. در سواری، سوار خوبی هستم.ر کمانداری، کماندار خوبی هستم، چه پیاده، چه سواره. در نیزه افکنی، نیزه افکن خوبی هستم، چه پیاده و چه سواره. اینها هنرهایی است که اهورمزدا به من ارزانی داشت (= فرو نهاد) و من تاب (بکار) بردن آن را داشتم. بخواست اهورمزدا آنچه کرده من است، با این هنرهایی که اهورمزدا مرا ارزانی داشت، کرده ام. اهورمزدا مرا و آنچه کرده من است را بپایاد."

[1] - مانی (زاده ۱۴ آوریل ۲۱۶ م  درگذشته ۲ مارس ۲۷۴ م) فیلسوف، شاعر، نویسنده، پزشک، نگارگر و بنیانگذار آیین مانوی است. او از پدر و مادر ایرانی منسوب به بزرگان اشکانی در نزدیکی تیسفون که در ایالت آسورستان قرار داشت که بخشی از شاهنشاهی اشکانی بود، زاده شد. او آیینی را بنیان نهاد که دیرهنگامی در سرزمین‌هایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت. برادران شاپور یکم او را پشتیبانی کردند و شاپور به او اجازهٔ تبلیغ دینش را داد. اما گرفتار خشم موبدان زردشتی دربار ساسانی شد و سرانجام در زمان بهرام یکم زندانی گشت و اعدام شد مانی خود را مانند بودا و عیسی فرستاده خدا معرفی می‌کرد، برای تکمیل آموزه‌هایی که پیشینیان آورده بودند دینی نو و همگانی را تبلیغ می‌نمود که مانند مسیحیت در آن به روی آدمیان از هر نژاد و با هر وضع، باز بود. باورهای آن از آیین‌های بابلی و ایرانی سیراب شده بود و از دین‌های بودایی و مسیحیت اثر پذیرفته بود. مانی رتبه شماره ۸۳ را در سیاهه تأثیرگذارترین اشخاص تاریخ مایکل اچ هارت دارد پیروان مانی او را با القابی چون فرستاده روشنی، بغ راستیگر، سرور نجاتبخش، بودای روشنی و فارقلیط زمان می‌خواندند کاتاریسم یک جنبش اصیل مانوی بود و به همین دلیل خود را «پاک‌ها» می‌نامیدند، نامی که از ادبیات مانوی برگرفتند. مفهوم «پاک» و پوشیدن «جامه‌ی سفید» از عناصرِ دینی‌ای بود که مانی از فرقه‌ی گنوسی مغتسله‌ی خزایی که در آن پرورش یافته بود وام گرفته بود بخشی از دوران جوانی مانی در فرقه‌ای عرفانی سپری شد که غسل در کانون آیینشان بود و استادش الخزایی یا الخسائیوس بود.

[2] - مَزْدَک یا مزدک بامدادان اصلاح‌گر اجتماعی و کنشگر مذهبیِ ایرانی در زمان شاهنشاهی ساسانی بود. وی در دورهٔ پادشاهی قباد یکم ساسانی فرقه‌ای مذهبی بنیان نهاد و به تبلیغ آن پرداخت. او مروج آیینی بود که تحت تأثیر باورهای مانی به‌ویژه باور «بوندوس» یا «زرتشت خورگان» قرار داشت؛ در واقع، می‌توان گفت فرقه‌ای که مزدک بسط و گسترش داد همان آیین بوندوس بود. اوضاع ایرانشهر در زمان ترویج آیین مزدک نابسامان بود، و این کشور با بحران‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی فراوانی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. پیش از ظهور مزدک، قدرت شاه در مقابل قدرت طبقهٔ اشراف، روحانیون و صاحبان قدرت رو به افول گذارده بود. در برابر، قباد به حمایت از مزدکیان به‌منظور کاستن از قدرت اشراف و روحانیون دست یازید. این امر باعث همراهی مزدک و مزدکیان با پادشاهی قباد شد و اتحاد نوظهور قباد و مزدکیان از قدرت و نفوذ طبقهٔ اشراف، بزرگان و روحانیون به نفع شاهنشاه کاست. هم‌دلی قباد با مزدکیان سبب شد که آیین مزدک در تمامی قلمرو ایرانشهر بسط و گسترش یابد و حتی از مرزهای ایران نیز پا فراتر بگذارد و به شبه‌جزیره عربستان برسد. با این همه، قباد در اواخر پادشاهی خود از حمایت مزدکیان دست کشید و همین امر موجب قتل‌عام مزدک و مزدکیان به‌دست خسرو یکم شد. منابع تاریخی علل گوناگونی برای دشمنی خسرو انوشیروان با مزدکیان برشمرده‌اند؛ برخی منابع حمایت مزدکیان از به‌تخت‌نشاندن کاووس، برادر خسرو انوشیروان و پسر دیگر قباد، را علت اصلی این دشمنی دانسته‌اند.

[3] - یکی از اهالی منطقه عنوان داشت که شهر مردوشت، با چنین غنای فرهنگی و باستانی، متاسفانه با آمار خودکشی بالایی روبروست، شاخص های اقتصادی، فرهنگی و... نشانه های بسیار بدی را نشان می دهد، اما دنیای ستبر مشغول به آرمان های خود، به این شاخص های ناجور، نه واکنشی می بینی و نه تغییری را حس می کنی.

[4] - تخت جمشید (در دوره هخامنشیان: پارسه) (به پارسی باستان) (در زبان‌های غربی: پرسپولیس، پرسه‌پلیس) (در دوره اسلامی میانه: صدستون یا چهل منار) (در عصر ساسانی: صدستون) (به پهلویsadstūn) مجموعه‌ای از چند کاخ تو در تو در کنار دشت مرودشت و در کوهپایهٔ کوه رحمت در استان فارس واقع در ایران است. در دوره‌های تاریخی پس از هخامنشیان، به دلیل فراموشی خط و زبان پارسی باستان و نامانوس بودن کتیبه‌ها، نام پارسه فراموش شده و مردم نام تخت جمشید (پادشاه پیشدادی) را بر روی کاخ می‌نهند. تخت جمشید در شهر باستانی پارسه یکی از شهرهای باستانی ایران قرار داشته‌است که طی سالیان، پیوسته پایتخت تشریفاتی امپراتوری هخامنشیان بوده‌است. تخت جمشید در دوران زمامداری داریوش بزرگ، خشایارشا و اردشیر اول بنا شده‌است و به مدت حدود ۲۰۰ سال آباد بوده‌است. در نخستین روز سال نو گروه‌های زیادی از کشورهای گوناگون به نمایندگی از ساتراپی‌ها یا استانداری‌ها با پیشکش‌هایی متنوع در تخت جمشید جمع می‌شدند و هدایای خود را به شاه پیشکش می‌کردند. در سال ۵۱۸ پیش از میلاد بنای تخت جمشید به عنوان پایتخت جدید هخامنشیان در پارسه آغاز گردید.[۴] بنیان‌گذار تخت جمشید داریوش بزرگ بود، البته پس از او پسرش خشایارشا و نوه‌اش اردشیر یکم با افزودن بناهای دیگر، این مجموعه را گسترش دادند

[5] - جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران با نام رسمی «دو هزار و پانصدمین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران به‌دست کوروش بزرگ» نام مجموعه جشن‌هایی است که به‌مناسبت دو هزار و پانصد سال تاریخ مدون شاهنشاهی ایران و در زمان سلطنت محمدرضا شاه پهلوی از تاریخ ۱۲ تا ۱۶ اکتبر ۱۹۷۱ (برابر با سه شنبه ۲۰ مهر تا شنبه ۲۴ مهر ۱۳۵۰) در تخت جمشید برگزار شد. در این جشن‌ها سران حکومتی و پادشاهان ۶۹ کشور جهان شرکت کردند

[6] - اسامی ملل شرکت کننده در جشن نوروز در تخت جمشید، که در سنگ نگاره ها این کاخ ترسیم شده اند بدین شرح است :  ۱- مادی‌ها ۲- ایلامی‌ها ۳- پارت‌ها ۴- سغدی‌ها ۵- مصری‌ها ۶- باختری‌ها ۷- اهالی سیستان ۸- اهالی ارمنستان ۹- بابلی‌ها ۱۰- اهالی کلیکیه ۱۱- سکاهای کلاه‌تیزخود ۱۲- ایونی‌ها ۱۳- اهالی سمرقند ۱۴- فنیقی‌ها ۱۵- اهالی کاپادوکیه ۱۶- اهالی لیدی ۱۷- اراخوزی‌ها ۱۸- هندی‌ها ۱۹- اهالی مقدونیه ۲۰- اعراب ۲۱- آشوری‌ها ۲۲- لیبی‌ها ۲۳- اهالی حبشه

[7] - تمدن ایلام یا هَتَمتی (به پارسی باستان : اووْجه، هووجه  (Ūvja)[ نام یک تمدن در منطقه‌ای است که بخش بزرگی، در جنوب غربی فلات ایران را در پایان، هزارهٔ سوم قبل از میلاد در بر می‌گرفت و در دورهٔ هخامنشیان به منطقه جغرافیایی سوزیانا شوش (Susa) کاهش یافت. ایلامیان کشورشان را «هَتَمتی» (هَ (ل) تَمتی) (Ha(l)tamti/Hatamti) به‌معنی «سرزمین خدا» می‌خواندند، اکدیان بدان «اِلامتو» (Elamtu) می‌گفتند و سومریان آن را با اندیشه‌نگاشت NIM به معنای «بالا و مرتفع» می‌نوشتند.[۱۰] در ۲۷۰۰ پیش از میلاد، نخستین شاهنشاهی ایلامی در شوش «در جنوب غربی ایران» تشکیل شد سفالینه‌های نقاشی شده متعلق به حدود ۳۵۰۰ پیش از میلاد در شوش واقع در ایلام بیانگر دوره‌ای پیشرفته از طرح‌های هندسی، ایجاد سبک خاص از انسان و شکل‌هایی از جانوران در آن‌ها می‌باشد.

در حدود ۲۰۹۴ تا ۲۰۴۷ پیش از میلاد ایلام توسط شولگی، دومین پادشاه سلسله سوم اور تسخیر گردید و بعداً در سال ۲۰۰۴ پیش از میلاد سلسله سوم اور توسط ایلام واژگون می‌شود  

[8] - روز کوروش بزرگ، در ۷ آبان ۲۹ اکتبر یک روز در گاهشمار غیررسمی و ملی ایران در گرامی‌داشت کوروش بزرگ بنیان‌گذار و نخستین پادشاه شاهنشاهی هخامنشی است.امروزه به صورت جهانی گرامی داشته میشود. بر اساس رویدادنامه نبونعید، در تاریخ ۷ آبان ۵۳۹ (پیش از میلاد)، کوروش بزرگ وارد دولت‌شهر بابل شد و یهودیان اسیر را آزاد کرد روز کوروش بزرگ در تقویم رسمی ثبت نشده‌است با این‌حال گروه‌های مختلفی از مردم ایران خواهان ثبت این روز در تقویم ملی ایران هستند و هرساله روز هفتم آبان ماه با حضور در آرامگاه کوروش در پاسارگاد این روز را گرامی می‌دارند این روز، زادروز کوروش بزرگ نبوده و روز گرامی‌داشت وی است.

[9] - "خدای بزرگ اهورامزدا است، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که آدم را آفرید، که شادی را برای آدم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یک شاه از بسیاری٬یک فرمان‌دار از بسیاری. من خشایارشا، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین‌های دارندهٔ همه گونه مردم، شاه در این زمینِ بزرگِ دور و دراز. پسر داریوش شاه هخامنشی. شاه خشایارشا گوید: به خواست اهورامزدا این دالانِ همه کشورها را من ساختم. بسیار (ساختمان) خوب دیگر در این (شهر) پارس ساخته شد، که من ساختم و پدر من ساخت. هر بنایی که زیبا دیده می‌شود ٬آن همه را بخواست اهورامزدا ساختیم. شاه خشایارشا گوید: اهورامزدا مرا و شهریاری مرا بپاید و آنچه را که به دست من ساخته شده و آنچه را که به دست پدر من ساخته شده، آن را اهورامزدا بپاید. شاه خشایارشا گوید: داریوش را پسران دیگری بودند، ولی چنان‌که اهورامزدا را کام بود، داریوش، پدر من، پس از خود، مرا بزرگ‌ترین کرد. هنگامی که پدر من داریوش از تخت کنار رفت، به خواست اهورامزدا من بر جای‌گاه پدر شاه شدم. هنگامی که من شاه شدم، بسیار ساختمان‌های والا ساختم. آنچه را که به دست پدرم ساخته شده بود، من آن را پاییدم و ساختمان دیگری افزودم. آنچه را که من ساختم و آنچه که پدرم ساخت آن همه را به خواست اهورامزدا ساختیم. شاه خشایارشا گوید: پدر من داریوش بود؛ پدر داریوش ویشتاسب نامی بود. پدر ویشتاسب آرشام نامی بود. هم ویشتاسب و هم آرشام هر دو در آن هنگام زنده بودند، اهورامزدا را چنین کام بود، داریوش، پدر من، او را در این زمین شاه کرد. زمانی که داریوش شاه شد، او بسیار ساختمان‌های والا ساخت."  سنگ‌نگاره ایاز خشایارشا در موزه ملی ایران.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

صبح صبحانه ایی خورده یا نخورده، خود را به منطقه "عفیف آباد" شیراز رساندم، جایی که بازارهای مدرن شهر شیراز چشم نوازی می کنند، بازار هنوز نیمه باز و بسته است، و فروشندگانش به مرور در حال آمدنند، از میان مال های بزرگ و آبرومند این خیابان گذشتم، و خود را در انتهای آن به دروازه ورودی باغ تاریخی "عفیف آباد" رساندم،

هزار جلوه زیبایی شیراز را در این خیابان، و این باغ زیبا، می توان دید؛ باغی که به برکت خوش فکری فرماندهان ارتش ایران، تا کنون حفظ و نگهداری شده، و از گزند ویرانی و بذل و بخشش ها در امان مانده است، و از همه مهمتر اینکه، با تدبیر ارزشمند روابط عمومی ارتش، در معرض دید عموم قرار داده شده است، تا در زیر ذره بین دید عموم، باز درصد ماندگاری این باغ ارزشمند تاریخی افزایش یابد،

و البته این یک حقیقت و اصل اجتماعی است که، آنان و یا آنچیزهایی که زیر ذره بین دید عمومی هستند، سالم و ماندگار تر خواهند شد و ماند، در پستوهای نادیده شدن، این فساد و نابودی و انحراف است، که گریبانگیر بهترین گوهرها انسانی و مادی خواهد بود، و این مرگ و بدنامی است که انتظار آنان را می کشد، که خود را از دید و ارتباط با مردم محروم می کنند، این دیدرس بودن تنها با موزه شدن میسر نمی شود، بلکه جهانیان، مطبوعات و رسانه ها را به عنوان رکن چهارم دمکراسی، بر همه حاکمان قرار داده اند، تا بر اعمال قدرتمندان نور بیفکنند و آنان را در دیدرس عموم قرار دهند، تا فاسد و منحرف و غارتگر نشوند، آنان که ریگ به کفش دارند، مطبوعات و رسانه ها را کور می کنند تا در دیدرس عموم نباشند، و همین ابتدای نابودی و بدنامی و انحراف خود آنان خواهد شد.

 تو گویی در پیشانی این باغ خیر نوشته اند، که تاریخ او را می چرخاند و می چرخاند، تا به دامن فرزندان پاکِ مدافعِ میهن و مردم بیندازد، تا در کنار آنان، برای شیراز، و البته ایران ماندگار و محفوظ شود. باغ عفیف آباد اکنون خود رسانه ایی عمومی است که به نام موزه، هم خود در دیدرس عمومی است و هم محتویاتش، هر دو حفظ خواهند شد.

ارتشی بر محافظت این باغ قرار دارد که تنها یک خاطره از شهادت فرزندانش را در "تنگ تامرادی" پیش از این در سفرنامه یاسوج گفته ام، و این هم نمونه ایی از همان تاثیری است که شیراز از میانه زاگرس می گیرد، و تاثیراتی که به آن منطقه می دهد؛ آنان کارنامه ایی درخشان از دفاع از خاک و مال و ناموس میهن در نبرد خسارتبار هشت ساله با دشمن بعثی دارند،

باغ عفیف آباد یک بنای سنتی و قدیمی در کنار بازارهای مدرن، و تلاقی سنت و مدرنیسم، در شیراز است، باغ هایی تاریخی، که در کنار مال های مدرن شهر، هر دو موجودیت خود را در کنار هم بی تعرض به یکدیگر، حفظ کرده اند، و اکنون، هر دو مکمل همدیگرند، این همان بروز پلورالیسم و تکثرگرایی مثبت و مبارکی است، که شیرازی ها رمزِ آن با هم بودن را دانسته، و آنرا حفظ کرده اند، و آن دو را در کنار هم نگه می دارند.

باغ عفیف آباد مجموعه ایی ارزشمند و 12 هکتاری است که از گزند طمع ورزی های تاریخی جان سالم به در برده، تا کنون دست به دست  و حفظ شده، و به امانت داران امینی، همچون ارتش سپرده شده است، و اکنون برای مردم شیراز و البته ایرانیان، باقی مانده، امیدوارم از طرح فروش های مخفیانه دولت رئیسی در "طرح مولد سازی" اشان هم جان سالم به در ببرد، باغ با یک بنای 2400 متر مربعی فاخر در وسط آن، که در سال 1240 خورشیدی، توسط حاکم منصوب ناصرالدین شاه قاجار بر فارس، میرزا علی محمد خان قوام الملک آنرا بنا نهاده شد.، او که به همراه شیراز، مجموعه ایی از چند استان فعلی و از جمله سواحل شمالی و بعلاوه ساحل جنوبی خلیج فارس و بحرین را نیز در حاکمیت خود داشت؛ تا ببینیم بعد از این هم، امرای ارتش ایران، این توانایی را خواهند داشت که این باغ را برای آینده میهن خود حفظ کنند؟!، "خداوندا نگهدارش از زوالش"

چنین زمین ها و اموال ارزشمندی، در چنان جای مهمی، همواره در معرض خطرهایی بزرگ، قرار دارند و طمع ورزی ها، آنان را تهدید می کند [1] ، یکی از خطرهای فوری برای چنین اموالی، همین طرح به اصطلاح "مولد سازی" [2] دولت رئیسی است که در فروش اراضی و املاک دولتی، تن همه دلسوزان به کشور را می لرزاند، که در فضایی عجیب، مخفی، به دور از چشم هر ناظر، بازرس و رسانه ایی، و یا پیگرد حقوقی و قانونی در آینده، دست اندرکاران این طرح در حالت کاپیتولاسیون و مصونیت حقوقی، اموالی چنین ارزشمند را انتخاب، قیمت گذاری، مشتری یابی و به فروش خواهند رساند!

تاراجی چنین، سرمایه هایی چنین را در کشور تهدید می کند، و من هر دم، مثل مادر شهیدی که منتظر خبری از فرزند مفقود خود هست، و با هر نشانه ایی مو به تنش سیخ می شود، من نیز منتظرم خبری درز کند و ببینم این هیات مبسوط الید، کجا را به حراج گذاشته، و کجا را باخته ایم، در چنین بزنگاه هایی است که املاکی مثل باغ عفیف آباد به سرنوشت شومِ هزاران به چپاول رفته دیگر، در تاریخ ایران، دچار می شوند، و ما اکنون در تاریخ است که می خوانیم، کشور فلان ثروت، یا فلان گوهر را داشته است، و اکنون ندارد.

اما در این آشوب دل، مثبت اندیشی می کنم، می گویم که عفیف آباد اکنون موزه و کلکسیونی متنوع از تجهیزات نظامی ارتش را، طی دوران های مختلف در خود دارد، و آن را به یک محیط پژوهشی و علمی نظامی تبدیل کرده است، و این روزها، موزه ارزشمند باغ عفیف آباد از قدیمی ترین سلاح های جنگی، تا مدرن ترین آن را، از قدیم و جدید در خود دارد،

برای جنگ دیده هایی مثل من، دیدن هر کدام از این سلاح ها، خاطره ایی است که یاد آور دلاور مردی ها، برای حفظ این آب و خاک می باشد، شهادت هایی که نصیب فرزندان این وطن شد، چرا که آتش جنگ ها را کَسان دیگری بر می افروزند، و دامن آتشش، کسانی دیگر را در بر می گیرد، که در ایجاد آن هیچ نقشی نداشته اند، تنها این شانس و اقبال آنان بوده است، که دوره خدمت آنان، به برنامه جنگ افروزی قدرتمداری خوردند، و با آن معاصر شدند، و جان بدین خرگه کشتار باختند، و چشم هایی بیشمار، که پشت سربازانی ماند، که برای نبرد به رزمگاه ها رفتند و باز نگشتند.

باغ های اطراف شیراز، دلبراست، درست در کنار باغ عفیف آباد و... باغات دیگر شیراز نیز با گذرها و شاکله دیوارهای قدیمی خود، که به خصوص به انار شهرت دارند، دیده می شوند، آن هم انار "قصرالدشت" که مشهورتر است، و یا انگورهای دیم شیراز که آن را برای شراب سازی مناسب می کند، و تا پیش از انقلاب شراب شیراز شهرت جهانی داشت و...

شهرداری شیراز برای حفظ محیط باغ های شیراز فعال و نگاهبان است، و تلاش دارد که ریه های تنفسی این شهر از بین نرود، قصرالدشت روستایی بوده است که اکنون به شیراز وصل شده است، مثل چَلِستون که به شهر منضم شده است،

و این به برکت وجود سلسله ایی از شهرداران در شیراز است، که گویا وجه همت آنان حفظ شهر و انجام وظیفه شهرداری خود بوده است، و مردم شیراز هم خاطره خوبی از آنان دارند، و از این رو بود که یکی از شیرازی ها به من گفت: "در شیراز شهرداری نداشتیم که به جرم فساد دستگیر شود!". این یک خبر خوب است که نقطه ایی از کشور باشد که در این حد، از فساد به دور بماند. حال آنکه تهران این چنین نیست، و همواره حرف و حدیث های تلخی از بلدیه این شهر، شهردارانش، به گوش می رسد، و برای همین هم هست که بلدیه به یکی از مثال های ناجور در فرهنگ فلکلور تهران، و سمبل فساد تبدیل شده است. اما در شیراز ظاهرا اینگونه نیست.

انار رتبه اول محصول باغات شیراز، و بعد از آن، گردو و خرمالو، در رتبه ی بعد قرار دارند، باغ های شیراز از آب قنات سیراب می شوند، باز هم این یک خبر خوب است که آنقدر چاه های عمیق حفر نکرده اند که کاریز ها را که تاریخ آنان به تاریخ تمدن ایران پیوند دارد، در این شهر خشک شوند و هنوز قنات ها در شیراز زنده اند، و مزارع را از آب خود سیراب می کنند. "مالی آباد" و کوچه باغ هایش پر از شعار نویسی است، اینجا یکی از مراکز اعتراض جنبش های اعتراضی مختلف در شیراز است.

از خیابان قصر الدشت را هم دیداری داشتم، به گفته یکی از شیرازی ها، از محلات شیراز است که طی دهه های گذشته تغییر آنچنانی نکرده است، در این خیابان، با یک ابتکار خوب، به جای این که در دو طرف خیابان چراغ برق بکارند، چراغ ها را با یک سیم بکسل به وسط خیابان آویزان کرده اند، این باعث می شود علاوه بر کلی صرف جویی در انرژی، نوری به هدر نرود، و نور بی آنکه در لای بلای شاخ و برگ درخت های حاشیه خیابان گم شود، مستقیم به خیابان بتابد.

باغ ارم را از میان باغات دیگر شیراز به عنوان انتخاب دوم و آخری ام، برای دیدار از باغات مشهور شیراز برگزیدم، تا دوگانه ایی از باغات بزرگ شیراز را دیده باشم، این باغ نیز قدمت بسیاری دارد، و اکنون در اختیار "دانشگاه شیراز" است، با کلکسیونی از روئیدنی هایی جهان،

دانشگاه نیز از امین ترین نگاهبانان بر سرمایه های ملی کشور است، در واقع دانشگاه خود محل تولید سرمایه های ملی، یعنی نیروی انسانی کشور می باشد، خیالم کمی راحت است چرا که بدنه دانشگاه همیشه از شریف ترین کارکنان نظامات مختلف در کشور بوده اند، هر چند روزگار را چنان سیال دیده ام که انسان دیگر به چشم خود هم نمی تواند اعتماد کند، در جامعه حاکمیتی یکدست، محل امنی وجود ندارد، چراکه فرش های تاریخی کاخ ها [3] در فرهنگی ترین بخش کشور، در کنار گوش و چشم بالاترین مقامات حاکمیتی کشور، یعنی سازمان موزه ها و مراکز گردشگری کاخ های فعال کشور، مفقود می شوند!   

ارم باغی مثال زدنی در تاریخ باغ های ایرانی است که تاریخ ایجادش حداقل به 900 سال قبل باز می گردد، و از سال 1342 به دانشگاه شیراز واگذار شده، و امیدوارم هرگز از مالکیت دانشگاه شیراز که از پر افتخارترین دانشگاه های ایران است، خارج نشود، دانشگاه برازنده داشتن چنین مایملکی هست،

 

باغ عفیف آباد شیراز

[1] - در سفر همدان یکی از شهروندان همدان از تقسیم زمین های پادگان بزرگ ارتش در این شهر گفت که زمین هایش را تفکیک و به پرسنل دادند تا برای خود ساختمان سازی کنند، حال آنکه زمین هایی که به این بزرگی است باید به عنوان سرمایه های عمومی و جاهایی که تاریخ این کشور در آن رقم خورده است حفظ شود، چه بصورت پادگان، یا به صورت پارک و... هزاران جوان این کشور بهترین روزهای خاطره انگیز خود را در این مکان ها گذرانده اند، لذا حفظ آن به صورت مکان های عمومی مناسب است. طمع ورزی در چنین مکان های تاریخ سازی تنها خودخواهی متصرفین را تامین می کند.

[2] - این هیئت هفت‌نفره دارای اختیارات گسترده‌ای برای اجرای مصوبه مولدسازی دارایی‌های دولت از جمله شناسایی کامل اموال غیرمنقول دولت و تعیین تکلیف آنها ظرف مدت حداکثر یک سال با استفاده از روش‌های مختلف از جمله واگذاری و فروش اموال مازاد و مولدسازی با مشارکت بخش خصوصی است. این هیئت مأموریت دارد با فروش املاک و اموال دولت، ردیف ۱۰۸ هزار میلیارد تومان منابع بودجه سال ۱۴۰۲ ایران را تأمین کند

[3] - ناپدید شدن فرش‌های کاخ سعدآباد به ناپدید شدن ۴۸ تخته فرش نفیس کاخ‌ موزه سعدآباد اشاره دارد. در ابتدا خبرگزاری فارس این موضوع را رسانه‌ای کرد و مسئولیت آن را به گردن دولت دوازدهم انداخت؛ ولی طرف مقابل آن را رد کرد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اینجا شیراز است، مرکز اندیشه، مرکز معنا و ظهورهای مختلف معنوی و تفکری؛ اینجا مرکز پرورش تفکر آزاد، و بروز و تحمل تکثر و تنوع فرهنگی و معنوی است، گرچه حکیم صدرای شیرازی در این شهر پرورش یافت، و حکیم شد، اما وقتی به اصفهان رفت، و در محیط سلطه استبداد دینی، و تک صدایی های حاکم فقهیِ در اصفهان قرار گرفت، تحمل نشد، به جرم نظریات فلسفی و علمی اش، حکم به خروج از دین گرفت و قصد جانش کردند، و این فیلسوف بزرگ ایرانی، بدین وسیله آواره دهات، و پناهگاه هایی دور افتاده، و خارج از دیدرس فقها و گزمگان شان شد، تا از گزند قشریون و اهل ظاهر نجات یابد، و جان سالم به در برد؛ 

و اما شیراز، از آنجاییکه عارفان صاحب سبکی، همچون حافظ، سعدی و... که در چنین محیط فرهنگی پرورش و ظهور یافته اند، نگاهشان به دین، مذاهب و تفکر و در نتیجه پیروان آنان، نگاهی باطنی، غرفانی و با تسامح و تساهل است، از این رو در تحمل دیگران خدشه ایی در کارشان نیست، و خود مثال و سمبلی بودند، تا تفکر و مذهب مختلف دیگران را جلوه ایی متفاوت، از نام ها و صفات مختلف خداوند دیده آن را حق حیات و بروز دهند،

لذا از درگیری های فرقه ایی، تنش های فیزیکی با دیگران، به دور بودند و نوعی کثرتگرایی را در اندیشه و عمل بشر، قایل بودند، خدای دیگران را با خدای خود تفاوتی نمی دیدند، و آنرا تنها جلوه ایی دیگر از خدای خود می دیدند، از این رو شیراز می تواند سمبل و مرکز تحمل مذهبی، پلورالیسم و تکثرگرایی، و تحمل دیگران در کشور باشد، چرا که اصفهان با این پیشنه تحمل ویران، همدان با چنان وضعی و... این شیراز است که می تواند به محل تحمل و تسامح و تساهل تبدیل شود،

تا شاید دوباره چشمه های اندیشه از جامعه در سکوت فرو رفته ایرانی، جوششی دوباره آغاز کند، و به تعفن مردابی عدم تحمل در کشور پایان دهد، و بلیه ی ضد بشری و ضد انسانی عدم تسامح و تساهل از کشورمان رخت بربندد، و به شرایطی برسیم که حافظ در شعف تمام، شهر خود را ملکه فاضله عصر می دید، و به وجد آمده و برای بقایش دعا می کند که :

خوشا شیراز و وصف بی مثالش     خداوندا نگهدار از زوالش

اما حافظ کجاست که این روزها ببیند، شیراز به تقابلگاه آشکار بین سنت و مدرنیزم، تسامح و تساهل و عدم تحمل و... تبدیل شده است، زیر پوست این شهر بزرگ، یک تقلا، یک رقابت و یک تلاش بی وقفه در دو جهت یک پیوستار، از انسان هایی ادامه دارد که شهر را به دو گروه تقسیم کرده اند، که تا اینجای کار، یک فرایند نسبتا طبیعی است، و در هر جامعه ایی، ممکن است بروز یابد، هر چند آنچنان هم طبیعی نیست، که در یک جامعه مردم این چنین، دچار دو دستگی های شدید شوند، در حد کشتار هم، و در دو جهت کاملا متفاوت حرکت کنند.

اما عنصر متفاوت و تاسفبار در اینجاست، که معمولا در رژیم های حاکمیتی نرمال، قدرت حاکمه، خود را از اینگونه تقابل ها بالا کشیده و بی طرفی نشان می دهد، و در بالا می ایستد، و سعی می کند اوضاع را به نفع منافع ملی و خیر اجتماعی تنظیم و رهنمون کند،

تا تقابل در یک محیط طبیعی، بدون دخالت مستقیم قدرت و حاکمیت، و دستکاری نشده، حتی با یک حساسیت زایی غیر مستقیم، در راستای پیشگیری حرکت های بی مورد، راه را بر برخوردهای نابهنجار مسدود کند، تا روندها جریان داشته، و مسیر خود را به صورت طبیعی بیابد، و حتی برای زنده بودن جامعه هم که شده، چنین روندی را در جامعه را به رسمیت می شناسد، و اجازه می دهد که در شرایط کنترل شده ایی، جریان ادامه یافته، تا اجتماع به ثبات لازم خود برسد،

اما اینجا متاسفانه حاکمیت، خود را در یک سوی جریان قرار داده، و آشکارا خود سردمدار یک سوی دعوا شده و خود را در صفبندی دعوای جامعه خود، جای داده و ایستاده، و به عنوان مدافع بخش سنتخواه، در یک فرایند لخت و بی پرده، و در تقابلی سازمان یافته قرار گرفته است،

این خسارتبارترین نوع تقابل در یک جامعه است، که حاکمیت نقش بالا دستی خود را رها کند، وجهه خود را از دست بدهد، و به یک طرف دعوا تقلیل یابد، و از همین روست که در دو سوی چنین شیرازی، بکش بکش ها آشکار، متخاصم و دو قطبی شده، شدید، جریان دارد، که گاه از سر لجاجت و عنادی آشکار دنبال می شود، شدت می گیرد، بروز می یابد، و در اینجا شعارها و خواست های یک طرف، در حاکمیت کشور غایب و مظلوم و بی نماینده می شود، و از این رو نوک حمله آنها، به سمت راس حاکمیت کج می شود، و طبقه روحانیت را به عنوان پایه های چنین تصمیم و نظامی، مورد حمله مستقیم و غیر مستقیم قرار می دهند،

و از این روست که دیوارهای شهر شیراز، پر از شعارهایی علیه راس حاکمیت است، و کشتارها از دو طرف هم، همینجاست که معنی تقابل همه جانبه به خود می گیرد، و در نسل ها شکاف ایجاد می شود، و فرزند آن رزمنده جنگ، در بین معترضین با وضع موجود مبارزه می کند، و در "معالی آباد" شیراز شعار می دهد، و در مقابل نیروهای ضد شورش بر می خیزد، و در مقابل، پدرش در مراسم تشییع یک روحانی که در این درگیری های کشته شده، و در معالی آباد برایش تشییع گرفته اند، شرکت می کند! و شکاف ها هر لحظه عمیق تر می شود.

یک شیرازی در این رابطه گفت :

"اعتراضات خیزش "زن، زندگی، آزادی" بیشتر در بالاشهر شیراز بود، و طبقه متوسط به بالا بیشتر اعتراض کردند، مرکز اعتراضات همان منطقه معالی آباد بود، اما در اعتراضات آبان 1398 اعتراضات همه شهر را در بر گرفته بود.
سال 57 مثل یک کبریتی بود که انبار باروت افتاد، می گفتند شاه شعائر دینی را زیر پا می گذارد. ولی هنوز جامعه ما به این مرحله که آن زمان رسیده بود، نرسیده که مردم میلیونی وارد کارزار بشوند و رهبر کارزاری هم نیست. ما برای ساخت جامعه ای باید آلتر ناتیو مشخص باشد، باید دانست که به کجا می خواهید بروید.
یک روحانی که فرد فعالی بود و کارهای جهادی خیلی شرکت داشت، در خیابان ترورش کردند، و چون مرکز اعتراضات معالی آباد بود همینجا تشییع کردند، عصر ها که می شد اینجا اعتراض می شد، قاتل این روحانی فعال به نام زارع معیری که 45 سال داشت، هنوز پیدا نشده است. با تیر او را زدند، یک مامور نیروی انتظامی را هم آتش زدند که بعدها از شدت جراحات و سوختگی کشته شد.
من یک مدتی است که اخبار را گوش نمی کنم چون دارم مریض می شم، آنقدر اخبار منفی بود، من مراسم 22 بهمن رفتم، ولی روز قدس نرفتم، راهپیمایی 22 خیلی شلوغ بود جمعیت هم خیلی بود جامعه دو قطبی شده بود، یک عده بودند که خودشون در این راهپیمایی بودند و بچه هایش در اعتراضات بودند، و من گریه کردم."

هوا رو به تاریکی بود که با گذر از "چهار راه ادبیات"، خود را به منطقه سعدیه رساندم، اما در مقبره جناب سعدی محیط در کنترل شدید نیروهای حافظ حجاب و عفاف است، و کارشان دیگر از برخورد با خانم ها، فراتر رفته، و گریبانگیر آقایان هم شده است، و محیطی از خفقان و خمودگی ایجاد کرده اند، و اینان حتی تحمل زمزمه شعری از سعدی، بر سر قبرش را نیز ندارند، حتی شعری که از قضا، بر مزار سعدی کاشی کاری کرده اند، شعری که در واقع مناجات و سخنی عالی، از سوی سعدی، در سخن با حضرت حق است، اما مدعیان امر به معروف و نهی از منکر، و گزمگان گماشته بر مزار سعدی، تحمل زمزمه این مناجات بر مزار او را هم ندارند!

 وارد مرقد این مرد حکیم دنیا دیده که شدم، حالت وجد و شادی معنوی مرا در فرا گرفت، که باید اعتراف کنم در مزار حضرت حافظ، که خود خداوندگار معنا و معنویت است، نیز چنین طرب معنوی به من دست نداده بود، اما تو گویی عرفان حافظی، اینجا در سعدیه حکیم شیراز میوه می داد، و در اولین قدم، مهد جمال شعری از مصلح الدین سعدی شیرازی شدم، که در سمت چپ درب ورودی مزارش، بر کاشیکاری های تاقچه ایی، نوشته بودند،

 شعری که لژیونر سنتی خوان موسیقی ایران، جناب "شهرام ناظری" آن را به زیبایی تمام، آنچنان که روح انسان را به پرواز در آورد، اجرا کرده است، و من گویی با گروه موسیقی همراه با شهرام ناظری، اینجا بر مزار سعدی حاضر شده بودیم، و این شعر را که ناخودآگاه مرا به خود جلب کرده بود را اجرا می کردیم، شعر چنان مرا در خود در ربود و غرق کرد، که آنرا در مقامات و گوشه های موسیقی شهرام، به تکرار بنشینم، که :

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست        عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست [1]

که تا این دو بیتی از آن شعر زیبای جناب سعدی شیرازی را از روی کاشی کارای ها زمزمه کردم، جوانکی پیش آمد و مرا به سکوت دعوت کرد، و گفت "حرمت نگه دارید، آقا!"، به طعنه پاسخ گفتم : "حرمت کِه را؟! لابد از خواندن این شعر، جناب سعدی، در مزار خود بی حرمت می شوند، و تن سعدی در گور خواهد لرزید؟!"  

این طعنه را که نثار این گزمه گماشته کردم، به خود آمدم و کظم غیظ کردم، و متوجه شدم او از همان نیروهایی است که سردار عزت الله ضرغامی، وزیر گردشگری دولت رئیسی و... بر اینگونه اماکن نهاده اند، تا سوژه های بی حجابی را یافته، و سیاست کنند، و گماشتگانش گویا زمزمه ایی موسیقیایی از مناجات این حکیمِ خفته بر این گور را نیز، خوش نمی دارند و  بر نمی تابند؟!

در این لحظه شاید اگر سعدی، از گور بر می خواست، بدین گزمگان توصیه می کرد تا به ابراهیم رئیسی و معاونش عزت ضرغامی این پیام را از نوشته هایش برسانند که :

"یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید: از عبادت ها کدام فاضلتر است؟ گفت ترا خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری! ظالمی را خفته دیدم نیمروز، گفتم این فتنه است خوابش بُرده بِه، آنکه خوابش بهتر از بیداری است، آنچنان بد زندگانی مُرده بِه"

"ذوالنون مصری پادشاهی را گفت: شنیدم فلان عامل را که فرستاده ای به فلان ولایت، بر رعیت درازدستی می کند و ظلم روا می دارد. گفت: روزی سزای او بدهم. گفت بلی. روزی سزای او بدهی که مال از رعیت تمام شده باشد. سپس به زجر و مصادره از وی بازستانی و در خزینه نهی، درویش و رعیت را چه سود؟ پادشاه خجل گشت و دفع حضرت عامل بفرمود در حال." 

"پادشاهی که عدل نکند و نیکنامی توقع دارد، بدان ماند که جو همی کارد، و امید گندم دارد."

"پادشاهی به دیده حقارت در طایفه درویشان نظر کردی یکی از آن میان به فراست دریافت و گفت: ای ملک، ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش از تو خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر."

و شاید اگر حافظ نیز زنده بود، و در این لحظه بر مزار همشهری اش، جناب سعدی حاضر بود، به واعظان مسلط شده به شهر و طراحان استقرار چنین تیم هایی از گزمگان و حافظان وضع موجود، می گفت :

"حافظ! اين خرقة پشمينه بينداز و برو        آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت

دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

برو به کار خود ای واعظ! این چه فریادست     مرا فتاد دل از ره، تو را چه افتادست

دور شو از برم ای واعظ! و بیهوده مگوی      من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ       اگر چه صنعت بسیار در عبادت کرد"

اما ذهنم به بیراهه ایی بیش نرفت، چرا که اگر حافظی در زمانه ما ظهور می کرد، و قصد می کرد تا زاهدان و اهل ریا در این روز را خطاب قرار دهد، در مزار خود می ماند، و از میهمانان مزار خویش، دلجویی می کرد، و حمایتی نثارشان می نمود، که آنان نیز گرفتار چنین گشت هایی اند، که قاضی شهر پشت آنان است، و دیدار کنندگانش در آن مکان نیز از آزار و گزند این تیم های "امر به معروف و نهی از منکر" در امان نبوده و نیستند،

ساعتی پیش خود نمونه هایی از برخورد چنین محتسبانی را در آن محیط فرهنگی دیده، و تاسف خوردم، و اکنون همان دشنه در پهلوی من نیز فرو رفته بود، قاضیانی که گروه های رشوه و فساد های چند هزار میلیاردی را وا نهاده، و گزمگان شان را بر تار مویی از بازدیدکنندگان از مرقد خدایگان ادب و فرهنگ شیراز نهاده اند!  

امر به معروفی که بر حاکمان مسلط بر قدرت بیشتر سزاست، تا بر کسانی که آمده اند تا از فرهنگ زلال معنای، خداوندگاران معنا در شیراز توشه برگیرند؛ اگر طراحان چنین گشت هایی سراسر ضرر، و خانمان بر باد دِه، کمی تفکر می کردند، به حتم می فهمیدند که کسانی را که شما از محیط معنا، و معنویت حافظ، سعدی و... می رمانید را، گروه های شبه عرفانی و... در خواهند یافت؛ اگر بفهمید، اینان با هر تفکری که دارند، آمده اند تا از چشمه زلال سعدی و حافظ توشه برگیرند، و درست هم آمده اند، آنان را می رمانید تا طعمه این و آن شوند؟!.

این است که می گویم سعدی و حافظ در ایران ما غریب هستند، ورنه مرقد مولانا جلال الدین محمد بلخی، این روزها در قونیه، در اختیار ترک هاست، که نه زبان مولانا را می فهمند، و نه واجد پیشینه ادبی و عرفانی اند که عمق معنا را در کلام و ادب مولانا بفهمند، اما اگر یک زائر، بر مزار مولانا در ترکیه حاضر شود، آزادانه می تواند زیارت کند و حتی می تواند رقص سماعی داشته باشد، و خود را با ترک هایی که از مولانا سماع او را می فهمند و بلدند، همراه شود و به سان عرفا برقصد.

و دولت عقلمدار ترکیه، نیروهای بنیادگرای جامعه مذهبی خود را (که کم هم نیستندرا) به عنوان ناظران بر رعایت شرعیات در مزار مولانا قرار نمی دهد. اما اینجا در وزارت گردشگری ما که باید مروج سعدی و حافظ باشد، دیدار کنندگان از مزار آنان را آزار می دهند و می رمانند تا به ترکیه بروند و از آزادی های آن کشور سود جویند، و معنا را از مزار مولانای روم برگیرند.

 این حرکت سردار ضرغامی، ضد فرهنگی ترین حرکت یک بخش فرهنگی در چنین نظامی است که حتی سود خود را هم نمی فهمد، و حاضران در مرکز معنا، در چشمه جوشان رندانه حافظ را، بدین گونه، با حرکات ضد تمدنی خود، مورد آزار قرار می دهند و محیطی که باید دل را روانه عالم معنا کرد را، آلوده به کسانی می کند که حافظ عمری بر آنان و بر حرکات ناشایست و ضد اجتماعی آنان تاخت، و اصولا حافظ، بر چنین مکتب و تفکری که دین را وجهه برخورد با مردم قرار می دهد، مخالف و معترض بود، اما اینک مزار او و هم سلک عقلمدارش سعدی، در تسخیر جرانات قشری و متکی به نظام واعظان و محتسبان و قاضیان آنچنانی گرفتار آمده است.

دلم گرفت و فضا بر تنفسم تنگ شد و ناراحت شدم، دیگر تحمل ماندن در کنار سعدی را هم نداشتم، و بیدرنگ سعدیه را ترک کردم، و به سوی محیطی مدرنی، در آنسوی شهر شیراز شتافم، "مجتمع گردشگری، تفریحی و تجاری خلیج فارس"، بازاری چند طبقه و طولانی، با دنیایی از پدیده های نو و مدرن، انسان هایی از نوع دیگر، تفکری متفاوت، که من آنقدر که در دنیای سخن سعدی، مولانا، حافظ، فردوسی و... لذت می برم، هرگز شیفته بودن در چنین محیط هایی نیستم و از آن لذت نمی برم، اما چه می شود کرد، که دنیای معنوی آنان، آلوده به بگیر و ببند گزمگان و گماشتگان و محتسبان تبدیل شده، و تو باید در چنین جاهایی آرامش بگیری، و تسکین یابی، جایی که تنها برای خریدی چند لحظه ایی بیشتر مناسب حال من نیست.

دلگیر شدم از روزگاری که در آن گرفتار شدیم، از آنان که در محیط سنتی و قدیم شیراز، دنیای معنا و معنویت را، سعی می کند به سوی سکوتی مردابی برده، به انقیاد و سلطه خود نگه دارند، که حاصل آن محیطی پر از سکوت، خشن، بدون شادی، بدون خنده، عبوس که حتی مناجات آهنگین سعدی را بر مزار او نیز، تحمل نمی تواند کرد! محیط بیزاری آوری که انسان را از بهشت آنان نیز متنفر می کند، چه رسد به جهنمی که "عبوساً قمطریرا" در ایران ایجاد کرده، و می کنند.

اما کیلومترها آنطرف تر از سعدیه، بازاری از مدهای جدید، زنده و پویا، سرشار از نور پردازی های خیره کننده، معماری نو و براق، مملو از سرزندگی و... شب را به نیمه می برند، و بی هیاهو، زندگی خود را دارند، گرچه من هرگز دوست ندارم در مسابقه مد با کسی باشم، و رقابت کنم، و کلا چنین مدگرایی را دوست ندارم، آنرا ضد انسانی، ضد محیط زیست، مصرف زدگی و ظالمانه می دانم، اما اینجا حداقل انسان هایی هستند، که در دنیای خود غرقند، و با دنیای تو کاری ندارند، به تفکرت طعنه ایی نمی زنند، تنها انتظاری که از تو دارند، این است که با دنیای آنان کاری نداشته باشی، همین و بس. تو را با تمام قیافه، لباس، طرز فکرت می پذیرند و تحمل می کنند،

خسته از گشت و گذارهای روزانه، به رفتن به این مجتمع مجبور شدم، جایی که برای بازدید آرام و بی دغدغه از آن (مجتمع خلیج فارس)، حداقل باید 5 ساعت وقت گذاشت، اما در یک حرکت واکنشی، دیرهنگام آمدم، و زود باید رفت، اکنون شب به نیمه های خود نزدیک می شود و باید کمی آرمید، شیراز دیدنی های بسیار دارد، دیدار از باغ های شیراز، تخت جمشید، دیدار از نقش رستم، مقبره کوروش کبیر را به صبح فردا نهاده ام، پیش از آن، استراحتی باید.

 سرباز ایستاده بر دیوار باغ عفیف آباد شیراز

نگهبان غضبناک ایستاده بر دیوار خانه عفیفه خانم قوام السلطنه در باغ عفیف آباد

[1] - به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست       عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست          به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح       تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست       نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل          آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست       به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست        به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست           زخم خونینم اگر به نشود به باشد            خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست      غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد            ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست              پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است     که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست        سعدیا گر بکند سیل فنا خانه عمر            دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در کنار دیواره های بلند رشته کوه زاگرس، آنجا که از ارتفاعات بلندش، به سمت دشت های داخلی کاسته می شود، دو تا از مهمترین شهرهای ایران شکل گرفته اند، شیراز و اصفهان، که خود دارای دو مکتب و فضای مجزای فکری، تمدنی و اجتماعی اند، که البته در تاریخ تمدن و ادب ایران درخشیدند، و این دو، از تحولات سیاسی، آب و هوایی و... مناطق مرکزی زاگرس نیز همیشه تاثیر گرفته اند، و به آنها تاثیر داده اند، لذا من نیز سفر به میانه های زاگرسِ بلند و خاطره بر انگیز، با دیدار از این دو شهر، سفرم به حاشیه های زاگرس را تکمیل کردم؛

اولین و آخرین باری که از شیراز دیدن کردم، به اوایل دهه 1370 باز می گردد، که اکنون سی سال از آن زمان می گذرد، شهر آنقدر بزرگ شده است که از شهرک گلستان که وارد این شهر شدم، ده ها کیلومتر مسیر را ادامه دادم تا خود را به مرکز شهر شیراز رساندم، شهری کاملا متفاوت، به لحاظ وسعت، اما ساخت شهری آن در مرکز، تغییر آنچنانی نکرده است، دروازه قرآن، سعدیه، حافظیه، ارگ کریم خانی و... همانگونه که بوده اند، باقی اند، باقی همه تغییر است، و گسترش و...

اما در مرکز شهر، این تنها در سمت شاهچراغ است که بسیار شاهد تغییرات هستیم، این حرم به طرز عجیبی بزرگ شده، و در اطراف آن کماکان در حال تخریب و گسترش حرم هستند، بافت قدیمی شهر شیراز را تخریب می کنند و فضاهای خالی شده از بناها را، کمی به حرم می دهند و بر باقی ویرانه های محلات تاریخی شیراز، بازارهای مدرن می سازند، با دیوارهایی که به دیوارهای حرم تفوق نیابد، اما نتیجه آن تنها افزودن به مجموعه بازارهایی بی شمار و بی پایانی است که در کنار حریم شاهچراغ گسترش و توسعه می یابند،

این وضع مرا به یاد توسعه حرم رضوی در مشهد انداخت، که زمانی پیرامونش را آنقدر ویران کردند، که حرمی در اندر دشت، به وسعت یک شهر، برای مشهد بوجود آورند، همان الگو در اینجا دوباره سازی و تکرار شده است، بافت قدیمی شهر را تخریب می کنند، و به جایش بازارهای کناری حرم را اضافه می کنند، شاهچراغ فضای اطراف خود را می بلعد، اشتهایی سیری ناپذیر را می بینی که ویران می کند و پیش می رود، و طرح توسعه این حرم، ذهن شیرازی ها را به خود مشغول داشته، و آنرا نسبت به آینده شهر خود نگران کرده است.

مردم شیراز واکنش دلسرد کننده ایی به این ویرانی ها دارند، یک شیرازی که وقت صحبت، خود را  نتوانست کنترل کند، و اشک در دیدگانش حلقه زد، در پاسخ به این سوالم که خانه "زینت الملک قوامی" کجاست؟ وقتی دید مسافرم، و به دیدار این خانه تاریخی می روم، به دقت تمام آدرس داد [1] و اضافه کرد، "برو، و حتما از آن عکس هم بگیر، برخی از این بناهایی را که در این سفر می بینی، در سفر آینده ات به شیراز، شاید نخواهی دید، مافیای ویرانی شیراز، چشم به گسترش بازار دارند!" 

گفتم "طرح گسترش حرم شاهچراغ" در آنسوی خیابان خان زند، و این خانه تاریخی در این سو است، چطور از ویرانی این بنا می گویی، و می ترسی؟! پاسخ داد، "حرم بهانه است برادر، آن سوی خیابان که دیگر از دست رفت. اینان چشم به گسترش املاک تجاری خود دارند، این سو نیز بازار است، پس آن بنا را نیز دیر یا زود خواهند بلعید، آنان که آنسوی را بلعیده اند، تنها به آنسو رضایت نخواهند داد، دیر یا زود بدین سو نیز دست خواهند انداخت، در هر سو که سود باشد، آنها نیز خواهند دوید!".

دیدار از آب انبار وکیل، در کنار ارگ گریمخانی، برای اولین بار مرا به درون یک آب آنبار قدیمی برد، جایی که هزاران لیتر آب، که در یک سیستم سنتی جمع آوری، و سرد می شد، و آب آشامیدنی اهل منطقه ایی مهم در شیراز را، تامین می کرد، که در اطراف ارگ "وکیل الرعایا" [2] زندگی می کردند، یا در بازار آن مشغول به کار بودند، کیاست و کاردانی زندیه [3] در مدت کم حاکمیت آنان، در ایجاد این منطقه، و امکاناتش ستودنی است، آنان هم بازار، هم حمام، هم آب انبار، هم مسجد، هم گذرگاه های زیبا و سایه داری را در این منطقه طراحی و آفریده اند، تا مردم شهر در این نقطه از هر آنچه می خواهند و لازم شان می شود، یکجا بهره مند باشند.

سفیر خارجی در خدمت کریمخان زند

بازسازی صحنه دیدار یک سفیر خارجی با کریمخان زند در ارگ کریمخانی

ارگ کریمخان زند [4] ، مجموعه ایی کامل از یک محل حاکمیتی است که چندان هم مجلل نیست، اما به قدر کافی مستحکم، با فضای کافی، البته آبرومندانه و نسبتا با اُبهت است. با نوع حکومت زندیه که خود را خاضعانه به جای پادشاه، "وکیل الرعایا" می دانستند، تناسب خوبی دارد، محبوبیت حکام زندیه بین مردم شیراز و ایران مشهود است، هم لطفعلی خان زند، آخرین پادشاه زندیه، و به خصوص کریمخان زند، موسس این سلسله؛

در داخل ارگ گریمخانی، حمامی دیدنی وجود دارد، مثل همان حمام هایی است که یک نسل قبل، از آن استفاده می کردند، قبل از این که سیستم شستشو توسط دوش توسط فقها حلال اعلام شود [5]، این نوع حمام های خزینه ایی رایج بود، که شامل، رختکن، قسمت شستشو، و یک خزینه بود، که آب گرم در یک حوض بزرگ (خزینه) قرار داشت، و مردم در صحن حمام، خود را می شستند و تمیز می کردند و سپس برای انجام غسل، خود را در آب خزینه غرق می کردند، تا به صورتی شرعی پاک شوند، همانگونه که هندوها، بنا به رسم هزاران ساله آریایی خود، بدن شان را در آب های ساحل رود گنگ، و در این رودخانه مقدس برای هندوها، فرو می برند، تا در آب آن غسل کرده، و از ناپاکی های شرعی و دینی و اهریمنی پاک شوند.

در گوشه ایی از ارگ کریمخانی گروهی عکاس مستقرند که بازدید کنندگان را به عکاسی، و گرفتن عکس یادگاری فرا می خوانند، اما لباس های محلی که در اینجا به مشتریان خود ارایه می دهند، تا با آن عکس یادگاری بگیرند، همان سبک لباس های دوره و دربار قجری است!

در این ارگ زندیه، لباس زمان زندیه را ارایه نمی دهند، در ارگ حاکمیت زند، لباس های رقیب قاجاری اش را به مراجعین ارایه می شود، تا بپوشند، و در ارگ کریمخانی، عکس یادگاری با لباس قجری بگیرند! من اگر جای آنها بودم لباس های دوره زندیه را به مشتریان خود ارایه می دادم، البته این در مورد باقی مکان های توریستی هم صدق می کند، و اگر بخواهیم چنین امکانی را به فراخور مکان و تاریخ داشته باشیم، در کاخ های ساسانی، لباس ساسانیان، در بناهای سلجوقی لباس سلجوقیان، در مکان هخامنشیان، لباس هخامنشی و... باید بازیابی و عرضه شود، بدین ترتیب هم فضای اصلی، حفظ می شود، و هم مصداق عینی دروه های مختلف تاریخی ایران و پوشش مختص آنان، ساخته و پرداخته، و عکس یادگاری اش ثبت و خاطره آفرین می شود.

در ارگ زندیه، لباس های رقییب قجری کریمخان را ارایه می دهند، تا تن کریمخان زند در گور بلرزد! در حالیکه قجرها چنان با زندیه مخالف و دشمن بودند، و چنان کینه ایی از زندیه داشتند، که وقتی آغا محمد خان، اولین شاه قجری بر زندیه تفوق یافت، قجرهای مسلط شده، دست به اعمال خجالت آوری علیه بازماندگان زندیه زدند، قبر گریمخان زند را شکافتند و استخوان هایش را برداشته و با خود به تهران بردند، و در پای پله های قصر خود چال کردند، تا هر روز بر آن پای بگذارند، و از روی آن رد شوند و... یا آنچه بر مردان، زنان و کودکان بازمانده از خانواده حاکم زند، از کشتار و نبردها کردند، چنان شرم آور است که، تاریخی از بی شخصیتی، و کینه توزی شاه قجری را روایت شده است، و به نام آنان به خاطر فجایع صورت گرفته، در تاریخ ثبت شد، کاری کردند که انسان شرم می کند تا حتی آن را در پانویس مطلب خود روایت کند.

اما موسس سلسله پهلوی استخوان های این پادشاه قدرتمند و پر طرفدار زندیه در بین ایرانیان را، از زیر پله های کاخی که از قجرها در تهران به ارث برده بود، در آورد و با گلاب شستشو داد، و به قبر او که اکنون در موزه پارس، در شیراز و مقابل همین ارگ کریمخانی قرار دارد، بازگرداند، و این بزرگواری را، با هر هدفی که داشت، به نام خود، در تاریخ این کشور ثبت کرد. شخصیت زندیه و وجهه آنان در ایران به حدی است که برغم شاه زدایی هایی که از کشور، بعد از پیروزی انقلاب صورت گرفت، اما اکنون دو خیابان مهم شیراز، همچنان به نام لطفعلی خان زند، و کریمخان زند است و...

بازار زندیه شیراز هم زیبا و دلرباست، فرش های بافت عشایر شیراز، زینت بخش مغازه های فرش فروشی این شهر است، قالی هایی که بدون نقشه، و با اتکا به ذهن بافندگانش خلق هنری می شوند، از این لحاظ هم، شهر شیراز هنوز زنده و پابرجاست، "خداوندا نگهدار از زوالش" و دخترکان مسافری را می توان دید که سر بر عدل های فرش های سرخ رنگِ منتظر مشتری، در بازار وکیل می گذارند و گیسوان خود را بر نقشه زیبای فرش های بافته شده، توسط دخترکان شیرازی می افشانند و بر آن نقش اضافه زده، و عکس یادگاری می گیرند، تا لابد در اینستاگرام خود، تازه و بدیع، یا طبق مد و مرام روز، ظهوری جدید داشته باشند.

در ارگ کریمخانی، صحنه ایی از دیدار یکی از سفرای خارجی با کریمخان زند را باز سازی کرده اند، و شاه زند، شمشیر بر زانو، دیده می شود، که سفیر مذکور خاضعانه کلاه از سر برداشته، یک پا به احترام شاه زند، به عقب کشیده، و به خان زند تعظیم می کند، این یک صحنه تامل بر انگیز، و حرف های زیادی در خود، برای گفتن دارد، جایی که زندیه بر تحرکات بریتانیایی ها در ایران مشکوک بودند و ترس این را داشتند که بریتانیا، ایران را نیز چون شبه قاره هند، به زیر سلطه خود کشیده، به کمپانی هند شرقی خود بسپارند.

محیط ارگ کریمخانی، یا مرکز حاکمیت زندیه، دوستانه و جذاب است، انگار ساکنان این کاخِ - قلعه ی مختصر، با ما مردمان عادی، چندان هم متفاوت نبوده اند، خود را در این کاخ غریب نمی بینی، گویی بین اهل آن و جامعه اطراف چندان تفاوتی نیست، تنها دیوارهایی بلند، و چهار برج گوشه های ارگ، آنان را از مردم عادی جدا می کند.

این روزها، جدای از پادشاهان پیش از اسلام، همچون کوروش بزرگ، داریوش کبیر و...، در بین شاهان حاکم در دوره 1400 ساله اسلامی در ایران، شاه عباس صفوی ، نادرشاه افشار، کریمخان زند و این روزها رضاشاه پهلوی [6] از شهرت و شخصیت اجتماعی بهتری نسبت به بقیه برخوردارند، و مردم در بین شاهان دیگر این خاک، بیشتر از آنان، به نسبت، به نیکی یاد می کنند،

قاجارها کمترین جایگاه را در افکار عمومی ایران دارند، و به جز "عباس میرزا"، نایب السلطنه قجری، که در مقابل هجوم روس های متجاوز ایستاد، گرچه شکست خورد و خاک های زرخیز ایران، به مقدار زیادی بر باد رفت، اما این شکست هرگز به پای جنگاوری مثل او، نوشته نشد، بلکه حتی شکست خورده او نیز، در بین ایرانیان عزیز و پر قدر است، اما دیگر قجرها، چندان جایگاه، و شخصیت اجتماعی در جامعه ایرانی ندارند، و بیشتر به فساد، داشتن حرمسراهای مملو از زنان، و بر باد دادن خاک ایران، بی لیاقتی، استبداد، جنایت و... شهرت دارند،

هرچند قاجارها قلمرو زندیه را در ابتدا گسترش دادند، اما بعدها هر چه را که سلف گرفته بود، بر بادِ بی لیاقتی و بی تدبیری خود دادند به خصوص آنچه را که آغا محمد خان قاجار، از رقبای ایران بازپس گرفته بود، او که در بازگشت سرزمین های ایرانی بر باد رفته، تلاش بیشتری نسبت به بقیه داشت، اما جانشینان خلف او، یافته هایش را بر باد دادند، دچار خدعه و نفوذ روس ها شدند، و این روس ها بودند که بیشترین ضربه را در ادامه، به قاجارها و ایران زدند، و جالب است که قاجارها برای رهایی از موج آزادیخواهی مردم ایران، دست به دامن دشمنان روس خود شدند، و مجلس مشروطیت را با کمک توپچیان روس، به گلوله بستند و سرکوب کردند و... و نهایتا هم در گرداب روسی غرق شدند.

مقبره حافظ در شهر شیراز

شیراز مجموعه کاملی از تاریخ تمدن، ادب و حکمت ایران است، تاریخ قدیم، جدید، و معاصر، این شهر با داشتن استاد الاساتیدی همچون حافظ، سعدی و...، در جهان ادب، و دنیای تفکر و اندیشه بشری شهرت یافته، و نام ایران را در جهان بلند آوازه کرده اند. اما حیف که این مردان ادب و حکمت، در وطن خود غریب تر از نقاط دیگر جهان و حداقل همسایه های تمدنی ایرانند، به عنوان مثال تا کنون فیلم و یا سریال ارزشمندی از زندگی، زمانه و تفکر آنان در ایران ساخته نشده است، که برازنده نام و سطح شهرت و تاثیر آنان در ایران و جهان باشد، و یا رمان قابلی، از دوران شکوفایی شیراز و مردان بزرگش نوشته نشده است، تا تصویرگر دنیای واقعی و رندانه حافظ [7]، و یا مکتب حکیمانه و دنیا دیده ی سعدی [8] و حتی مکتب فلسفی صدارای شیرازی باشد.

به خصوص در چهار دهه گذشته که به نظر می رسد کشور از مکتب شیراز بیشتر فاصله گرفت، و خود را به مکتب اصفهان شیفت پارادایمی داد، و فرهنگ تعقل گرا، حکیمانه و کشف و شهودی، متفکرپرور شیراز را رها می کند، و در ورطه فرهنگ اخباری، مراد و مریدی، سلطانی، آکنده از خرافه و تسلیم و دنباله روی و... اصفهان که اوج آن در دوره صفویه است می افتد، و به نوعی به رغم این که خود یک انقلاب آزایبخش بود و باید میل به تفکرات و سنت آزادی بخشی ایرانی می داشت، که ریشه در تاریخ این کشور از مزدک، مانی و... دارد، به نوعی دچار انگار مکتب آزادیبخشی، مملو از تفکر، و رهایی اندیشه شیراز شد، آنرا رها می کند و نظام سلطه مرید و مرادانه اصفهان را سر مشق دفتر خود قرار می دهد،

حال آنکه متفکرین آزاد اندیشی مثل سعدی شیرازی، دنیا گشته ایی حکیم است، که کتاب های "گلستان" و "بوستان" او، غنای تفکر شرقی است، که او آن را ثبت و ضبط کرده، و رشد و گسترش داده است، و شاید یکی از نقاط قوت سیستم آموزشی دوره پهلوی، تکیه به این متون کلاسیک و مرجع بود، که توانست تفکر، هنر، ادبیات و... را در بین قشر پیشرو ایران را، شکوفا کند، که منجر به تحول خواهی در ایران شد و...،

و در مقابل به نظر می رسد ضعف سیستم آموزشی ج.ا.ایران، جدایی از متون کلاسیکی چون "گلستان" و "بوستان" و... است، که دنیای ادب و حکمت مملو از جهان بینی مترقی و وسیع سعدی و... را رها می کند و در ناکجا آباد سلایق این و آن، رها می نماید، حال آنکه بدون سعدی، فردوسی، مولوی و... جوانان ما در بیراهه ها، چند راهه ها، بی راهی ها و... و در یک کلام "ناکجا آباد" رها می شوند، با هزاران سوال بی جواب، سرگشته و حیران، و نهایتا هم کلافه از نیافتن پاسخ، روی به دنیای غرب می گذارند، تا شاید در مهاجرت از ایران، پاسخ سوال های خود از زندگی و زمانه را بیابند.

چنین رویکردی است که نظام"رندی" حافظ را رها می کند و جامعه را گرفتار صوفی، شیخ، محتسب و زاهد می کند، تا کوی و برزن را به خیمه و خرگاه خود تبدیل کرده، با برداشت های خود از انسان و انسانیت، جامعه را به توقف، بی هوایی، خفقان، فرار، اعتراض، ضجه، غم، خشم، دار، شلاق و... مبتلا کنند،

حال آنکه در مکتب متفکرانه و رهایی بخش حافظ، که مهم‌ترین و اساسی‌ترین اصطلاح، در شعر و سخن او "زندگی رندانه" است که بیان می شود، و از این روست که مکتب حافظ را "مکتب رندی" نامیده‌اند، حافظ با بیان این نوع جهان بینی خواست، تا در روند زندگی بشر، راهی نو کشف و معرفی کند.

مکتب حافظ نوعی عقلگرای رندانه است، که بین عشق و عقل پل می زند، و به تزکیه نفس، اخلاق انسانی، و رهایی از موانع درونی و بیرنی تحول انسانی توجه دارد، تا انسان بتواند در خود غور کند، و خود را از رذایل پاک نماید، عقل تزکیه گرای حافظ به انسان نظر دارد، تا او را از ورطه خرافه و اهل خرافه و بندهای زاهدان ریاکار و تجارت پیشه، برهاند، او انسان را در اوج می خواهد، معقول و مشهود، رها از بند اهل بند و... عقلگرایی اهل شهود که مرغ دلش، با دو بال عشق و عقل به پرواز در می آید.

گرچه در جامعه شیراز کنونی نیز هستند کسانی که قدر این اسطوره های ادب را می دانند، همچنان که آن جوان شیرازی می گفت 20 سال تلاش کرده، و بیش از 95% از اشعار حافظ را به خاطر سپرده است، او اکنون حافظِ حافظ است و آرزو دارد که روزی، درآمد حاصل از کسب و کارش در گل و گیاه، به جایی برسد که مِکنت مالی مناسبی یابد، تا به خارج از کشور مهاجرت کرده، و با تاسیس کانال تلویزیونی ایی، تریبونی بدست آورد تا حاصل یافته های خود در مکتب حافظ را، با هموطنان خود در میان بگذارد!

اینجا شیراز است، شهری با فضای تفکری و تنفسی متفاوت، که اگر چه اصفهان با چنان حال و هوایی، با ذلتی آنچنانی، به تسخیر محمود افغان [9] در می آید، و پایتخت غرق در خرافه و... و زیبا روی صفویه، به غارت و چپاول می رود، اما اینجا در شیراز گویا حافظانی بوده اند که شهر را از گزند خرافه گرایان سجاده پرست، نجات دهد، سفره بی محتوای وجودی اشان را بر باد دهد، تا حاکمانی با کیاست داشته باشند، که در فضایی متفاوت از مکتب اصفهان، در این شهر پرورش یابند، که در زمان حمله مغول، شهر و مردم شان را از گزند خطر حفظ کنند، تا خود، و این شهر را از غارت و کشتار سپاه جرار آنان نجات دهند،

به رغم فضای مردسالارانه در ایران، اینجا در شیراز "آبش خاتون[10] که یک زن با کیاست از حاکمیت اتابکان شیراز است، با نجات دیار خود، توانست این شهر را به مرکز هنرمندان و اهل علم ایران تبدیل کند، تا آوارگان کشتار و غارت مغول، خود را باز بیابند و بعدها بدین شهر رهایی یافته، سرازیر شوند، و آنرا مامن خود یافته، و مکتب شیراز را شوکت بخشیدند. اما به رغم این، مرقد چنین رادین زنی در لیست مکان های آبرومند دیدار، از اماکن دیدنی شهر شیراز قرار ندارد، و متاسفانه رو به ویرانی است، تو گویی ویرانی اش را به نظاره نشسته اند، تا با خاک یکسان شدنش را ببینند. 

در بخشی از سفرم، در شیراز، رزمنده جانبازی از جنگاوران لشکر 8 نجف اشرف [11] میزبانم بود، که در خلال جنگ خسارتبار 8 ساله، برای آمادگی جهت شرکت در نبرد بزرگ بدر، با جمعی دیگر از رزمندگانی منتخب، از سراسر کشور، به این تیپ مامور، و آموزش های سه ماهه و سخت خود را در نیشابور، و در کویر کاشمر دیدند، تا در شرق دجله عملیاتی بزرگ را تدارک ببینند، که به قول خودش حتی الان هم، وقتی که خاطرات آنرا به یاد می آورد، مو به تنش سیخ می شود، او در این جنگ سکاندار قایق بوده است، و نبردی سخت و توان فرسا را، در دل آب های هور العظیم شاهد بوده و به انجام رساندند.

نهایتا هم بعد از این عملیات و در جریان پدافند، و پاسخگویی به تک دشمن روی جزیره مجنون شمالی، که در مهرماه 1364 برای بازپس گیری این جزیره، توسط دشمن صورت گرفت، عضو یک تیم 5 نفره کمین روی خطوط حمله دشمن می شود، که در این کمین، 2 نفر از دوستانش شهید، او و دوست دیگرش مجروح می شوند، و در طول این درگیری با اصابت 4 گلوله دشمن، در مدت 45 دقیقه نبرد، و تبادل آتش با مهاجمین، مجروح و به طرز معجزه آسایی، از مرگ جان سالم به در برده است،  

به گفته او از این تیم، تنها یک نفر سالم می ماند، و در این کمین 11 نفر از نیروهای مهاجم عراقی کشته، یک نفر اسیر و دو قایق مسلح به مسلسل دوشکا نیز به غنیمت گرفته می شود، او اکنون اتومبیل شخصی اش را به وسیله کسب روزی حلال تبدیل کرده، و مسافر جابجا می کند.

 این رزمنده معتقد است "اگر آرمان درستی باشد، انسان می تواند گرسنگی را هم تحمل کند، اما حیف!" او معتقد است "باید آرمان های درست را شناخت، و راهی که خدا می پسندد را رفت، حتی اگر آرمان ما ایستادن مقابل همین نظام هم باشد! باید انسان با آگاهی، این آرمان را بشناسد، آن وقت کار آسان خواهد شد، حتی اگر سختی هایی آنچنانی باشد، مثل همانی که در جنگ بر ما گذشت؛ مهمترین آرمان یک انسان "خود سازی" است، شما اگر خود سازی کردی، و راه را شناختی، دیگر داعش نمی شوی، وگرنه سر از داعش در می آوری، حتی اگر فردی با آرمانی بزرگ باشی".

او معتقد است که "دوره جنگ، دوره ایی بود که چون از آن برون آمدیم تو گویی هبوط کردیم، و  این وظیفه همه رزمندگان آن جنگ است که واقعیت های جنگ را بنویسند و آن را حفظ کنند، اما مطابق با نظر شهید ابراهیم همت که معتقد بود : "جنگ را درست بنویسید، آنرا درشت ننویسید"." او در حسرت است که بعد از رهایی از آسیب های مجروحیت در نبرد سخت بدر، دیگر به جبهه باز نگشت، و آن فضای زیبا را از دست داده است.

در این سفر، جرعه ایی هم از چشمه "آب رکن آباد" برداشته و نوشیدم که با ترکیب "گُلگشت مصلی"، حافظ شیرازی معتقد بود آن را در بهشت برین نیز، نخواهی یافت، او آن دو را در هم آمیخت، و این شعر مشهور خود را سرود که :

"بده ساقی مِیِ باقی که در جنّت نخواهی یافت      کنار آب رُکن‌آباد و گُلگَشت مُصَلّا را" [12]

به واقع کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی، چه فضایی روحانی و یا جسمانی جاری بوده است که حافظ آن را در دیدگاه نوآور و بدیع خود آورده است، این نشان می دهد در نگاه عرفانی و رندانه حافظ، نعماتی را در این دنیا می توان یافت که در بهشت موعود نیز نمونه ایی از آن را نخواهی یافت،

شاید این نعمت، نهمان فرصت "زندگی" در این دنیاست که شیرین تر از حضور در بهشت است، و متاسفانه این "زندگی" را عده ایی، به واسطه افکاری که تنها برای خود آنان حُجت است، بر اهل دنیا حرام و تنگ می کنند. حق "زندگی" با "کرامت انسانی"، حرمتی است که باید پاسش داشت، و در واقع این همان "حق الناسی" است، که باید بدان حرمت گذاشت، و بی بدیل ترین نعمت خداوند به انسان ها، و فرصتی تکرار ناشدنی، را نباید به پای افکار این و آن، ضایع و باطل کرد.

چشمه رکن آباد، اکنون نیز خارج از شهر شیراز قرار دارد، و به مقدار کمی آب از آن جاریست، اما ظاهرا در زمان حافظ، چنان پر آب بوده، که خود را به شهر می رسانده، از جمله در جایی که اکنون به "باغ ملی" مشهور است و در واقع "مصلای شهر" بوده، و نماز عیدین (عید فطر و قربان) در آن اقامه می شده است، که بعد ها این مصلی به قبرستان تبدیل می شود، و چون اهل شهر، حافظ بزرگ شیراز را، به میزان تفکر و اعتقاد ناچیز خود می کشیدند و "خارج از دین" می دانستند، لذا حتی بعد از مرگ، جسد حافظ اجازه نمی یابد که در این قبرستان دفن شود، که حافظ از آن به نام "گلگشت مصلی" در شعر خود یادکرده، و آن ابدی می کند.

لذاست که اهل حافظ، بعد از مرگ او، مکان فعلی مقبره حافظ، که خارج از قبرستان مسلمین است را، برای دفن او تعیین، و دفن می کنند! و چقدر دردناک است که اهل تفکر در این آب و خاک، حتی در قبرستان عموم شهر خود هم، جایی برای خفتن ندارند، همچنان که ابن سینا در فرار مرد، صداری شیرازی در فرار مرد، و دیگران که چون عین القضات و سهروردی و... به چنگ خشک مغزان آفتادند و کشته شدند.

اما اینجا در شیراز روزگار بر مداری چرخید، که چونان اهل شریعتی که، در قبرستان عمومی شهر آنان جایی، برای بزرگمرد متفکری همچون حافظ نبود، به جایی رسیدند، که آن قبرستان الان ویران، و به ساختمان ها و... تبدیل شده است، و حافظی که او را "خارج از دین" ارزیابی اش کردند، و لایق قبرستان خود هم حتی او را ندیدند، امروز عزیز و جذاب، جدای از دنیای اجبار و زور آنان و...، بر جای مانده است، و قبرش قبله گاه اهل تفکر، اهل عرفان، اهل رویش و جنبش و... شده است، به افتخارش می آیند و سخن و جایگاهش را سرمه چشم خود می کنند، در افکارش فرو می روند، و دنیا متاثر از تفکر اوست، مثل چشمه ی جوشانی که تشنگان راهیابی را، هنوز سیراب می کند.   

تجربه برخورد اهل شیراز با حافظ، نشان می دهد که ما نیز باید درسی ابدی بگیریم و امروز نباید هر سخن تازه ایی را به خط کشِ ایده خود کشیده، و تفکر خود را میزان و خط کش حق قرار داده، آن را ارزیاب و تعیین کننده ی سطح سخن دیگران قرار دهیم، چرا که ممکن است ایده ما، همان ایده "بت پرستانی" باشد که در برابر سخن جدیدی که به آنها رسید، ایستاند و کُشتند و کُشته شدند، برای هیچ، با نتیجه ایی هیچ. مکتب رندانه حافظ اکنون زنده است و پیروان خود را دارد، او دنیایی به سوی انسان و انسانیت گشود، به فراخی تفکر، تا آیندگان بیایند و در آن غور کنند.    

 مجسمه دوچرخه سواران در خیابان کریمخان زند شیراز

نماد دوچرخه سواران حرفه ایی در خیابان خان زند شیراز

[1] - دوست شیرازی اهل شوخ طبعی دارم، در وصف تنبلی شیرازی ها همیشه لطیفه ها در خورجین دارد، و می گوید : "از یک شیرازی، آدرسی را پرسیدند، دید، تفهیم چنین آدرسی، سخنی بسیار طولانی می طلبد و مستلزم تلاش فَکِ بسیار است، به این مسافر شهر شیراز رو کرد و گفت : "نمی شود نروید"، تا من هم متحمل این همه آدرس دادن نشوم؟!، اما اینجا به عکس با دقت تمام و وسواسی ستودنی آدرس داد، و مطمئن شد که حتما آدرس را فهمیده ام. گاه لطیفه ها، تنها بزرگنمایی از امری ناچیز است.

[2] - کریمخان زند خود را شاه ایران نمی دانست، بلکه خود را وکیل آنان می نامید

[3] - ندیان یا زندیه (۱۱۲۹–۱۱۷۴ ه‍.ش) یکی از دودمان‌های ایرانی‌تبار بودند که پس از فروپاشی دولت افشاری و تا برآمدن دودمان قاجار به درازای ۴۵ سال در سرزمین ایران حکومت کردند. این دودمان به سردمداری کریم‌خان زند در سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ایران به قدرت رسید. کریم‌خان در آغاز یکی از فرماندهان سپاه نادرشاه افشار بود که پس از مرگ نادر با همراهانش بازگشت. او فردی دانا و مدبر بود. خوانین زند خود را از قوم لر معرفی می‌کردند.

[4] - محمد کریم بهادرخان زند[۲] (۱۱۱۹ قمری ملایر– ۱۳ صفر ۱۱۹۳ شیراز) بنیان‌گذار دودمان زندیان بود که از سال ۱۱۲۸ تا ۱۱۵۷ (۱۷۵۱ تا ۱۷۷۹ میلادی) بر تمام ایران به جز خراسان حکومت کرد.[۳] او بر برخی از سرزمین‌های قفقاز نیز حکومت کرد و چند سال بصره را اشغال کرد. او پیش از این وکیل‌الدول (نایب السلطنهشاه اسماعیل سوم بود.

[5] - جنبش خزینه مجموعه کوشش‌ها و رویدادهایی است که توسط برخی مذهبیون ایران در دورهٔ پهلوی یکم برای جلوگیری از ورود دوش حمام، و با هدف ادامهٔ استفاده از خزینه در حمام‌ها صورت گرفت. این جنبش بخشی از مجموعه تلاش برخی از مذهبیون برای مقابله با مظاهر تمدن نوین بوده‌است که قبلاً نیز خودش را با مخالف آن‌ها با قرنطینه، واکسیناسیون، شناسنامه و… نشان داده بود. در آن زمان مسئولان بهداشتی ایران به این نتیجه رسیده بودند که «خزینه‌ها یکی از مرکزهای اصلی نشر عفونت‌ها و بیماری‌های واگیر دار خطرناک است و سلامت عمومی جامعه را به خطر می‌اندازند.»

[6] - چند سالی است که در اعتراضات سراسری در ایران، شعار "رضاشاه روحت شاد" به گوش می رسد، که این نشان می دهد در بین شاهان معاصر ایران، خدمات او به کشور، نظر مردم را به خود جلب کرده است، شاید هم از نفرت این، بدان نظر دارند؟! نمی دانم دلیلش چیست، ولی نسل نادیده او، به سمتش کشش دارد.

[7] - خواجه شمسُ‌الدّینْ محمّدِ بن بهاءُالدّینْ محمّدْ حافظِ شیرازی (۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری) مشهور به لِسانُ ‌الْغِیْب، تَرجُمانُ الْاَسرار، لِسانُ‌الْعُرَفا و ناظِمُ‌الاُولیاء، متخلص به حافظ، شاعر فارسی‌گوی ایرانی است. بیش‌تر شعرهای او غزل است. مشهور است که حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی گرویده و همانندیِ سخنش با شعرِ خواجو مشهور است. حافظ را از مهم‌ترین اثرگذاران بر شاعرانِ فارسی‌زبانِ پس از خود می‌شناسند.

[8] - ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری ) متخلص به سعدی، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. اهل ادب به او لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی به‌طور مطلق، «استاد» داده‌اند. او در نظامیهٔ بغداد، که مهم‌ترین مرکز علم و دانش جهان اسلام در آن زمان به حساب می‌آمد، تحصیل و پس از آن به‌عنوان خطیب به مناطق مختلفی از جمله شام و حجاز سفر کرد. سعدی سپس به زادگاه خود شیراز، برگشت و تا پایان عمر در آن‌جا اقامت گزید. آرامگاه وی در شیراز واقع شده‌است که به سعدیه معروف است

[9] - محمود شاه هوتکی (۱۰۷۶ خورشیدی - ۱۱۰۴ خورشیدی) پسر میرویس خان هوتک که در ایران به محمود افغان معروف است. پس از پدرش رئیس طایفهٔ غلجی قوم پشتون شد و خیزش او علیه صفویان را پی گرفت تا جایی‌که به شاخص‌ترین فرد این خیزش تبدیل شد و توانست حتی پایتخت صفویان را نیز بگشاید. وی پس از سرنگونی دودمان صفویان برای مدت کوتاهی از سال ۱۷۲۲ میلادی تا زمان مرگش در سال ۱۷۲۵ پادشاه ایران شد.

[10] - اَبش خاتون دختر اتابک سعد بن ابوبکر بن سعد بن زنگی و ترکان خاتون٬ ملکه سلغری در قرن هفتم قمری بود و تنها فرمانروای زن استان فارس می‌باشد که از سوی ایلخان مغول، اتابک فارس بوده است. پدر این خانم جناب اتابک مظفرالدین ابوبکر بن سعد بن زنگی یا اتابک ابوبکر (۶۲۳–۶۵۸ هجری قمری/۱۲۲۶–۱۲۶۰ میلادی) پسر سعد بن زنگی و ششمین و معروفترین اتابکان سَلغُری فارس(۱۱۴۸–۱۲۸۶ میلادی) بود. که به روزگار پادشاهی او، شکوه و شوکت این سلسله به اوج بلندی رسید و «پارس» رونق و آبادانی فراوان یافت.

[11] - لشکر زرهی ۸ نجف اشرف از لشکرهای زرهی نیروی زمینی سپاه پاسداران است، که پس از لشکر ۱۴ امام حسین، دومین لشکر سپاه پاسداران در استان اصفهان به‌شمار می‌آید. این یگان در سال ۱۳۶۲ در خلال جنگ ایران و عراق و پس از عملیات ثامن‌الائمه، تحت عنوان تیپ ۸ نجف تشکیل شد، نخستین فرمانده آن احمد کاظمی بود و بخش اعظم از نیروهای آن از شهرستان نجف‌آباد، استان اصفهان تأمین می‌شد. لشکر ۸ نجف در اغلب عملیات‌های گسترده در خلال جنگ به‌عنوان یگان عمل‌کننده حضور داشت و در خلال آزادسازی خرمشهر، نخستین یگان ایرانی بود، که وارد خرمشهر شد. لشکر ۸ نجف همچنین نخستین یگان زرهی سپاه پاسداران می‌باشد، که واحد زرهی آن، پس از فتح خرمشهر، از تجهیزات و ادوات به غنیمت گرفته شده از ارتش عراق، شکل گرفت. هم‌اکنون سرتیپ‌دوم پاسدار مصطفی محمدی فرماندهی لشکر ۸ نجف را برعهده دارد.

[12] - اگر آن تُرک شیرازی به دست آرد دل ما را        به خال هِندویَش بخشم سمرقند و بخارا را    

بده ساقی مِیِ باقی که در جنّت نخواهی یافت         کنار آب رُکن‌آباد و گُلگَشت مُصَلّا را   

فَغان کاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کارِ شهرآشوب          چنان بردند صبر از دل، که تُرکان خوان یغما را  

ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار، مُستَغنی است            به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را؟ 

من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت دانستم    که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم                جوابِ تلخ می‌زیبد، لبِ لعلِ شکرخا را   

نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست‌تر دارند       جوانان سعادتمند پند پیر دانا را    

حدیث از مطرب و مِی گو و راز دَهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را  

غزل گفتی و دُر سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ       که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گشت و گذارم در استان زیبا و دیدنی کهگیلویه و بویر احمد را پایان دادم، هر چند تنها جرعه ایی از جام غنی این منطقه برداشتم، استانی که یکی از محروم ترین استان های واقع در میانه ی رشته کوه زاگرس است؛ و باید راهی شیراز می شدم، شهری که می توان از دو طریق از یاسوج، بدان دست یافت، یکی از مسیر شهر اقلید، که در همان راه آبشار مارگون قرار دارد، و دیگری از مسیر سپیدان خواهد بود، جاده ایی 175 کیلومتری، که تو را به شیراز رهنمون خواهد شد.

 مقداری از تاریخ دلاورمردی بویرها و گیلوی ها را در تاریخ خوانده ام، اما دلاورمردان رزمنده تیپ "48 فتح" را که متشکل از مردم داوطلب این استان، در نبرد خسارتبار هشت ساله، با رژیم بعث عراق بودند را، بارها در جبهه های مختلف زیارت کردم، رزمندگان پر شور در جنگ و نبرد، اما خوش برخورد در ارتباط با دیگران، که در جزیره مجنون با آنها چند روزی همسنگر شدم، در جبهه فاو ، نبرد آنان را مشاهده کردم، و قهرمانی های شان را لمس کردم، در جنگ آوری و محبت، هر دو نمونه اند.

راه یاسوج به شیراز از طریق سپیدان مسیری دره ایی است که تنگه ها (مثل تنگ تیزاب و...) و چشمه ها و باغات فراوانی دارد، که از بعد از سد شاه قاسم یاسوج آغاز می شود و تا شیراز ادامه می یابد، شهر یاسوج سابقه شهریت زیادی ندارد، و منطقه کهگیلویه و بویر احمد، مناطق مسکونی نامتراکمی بوده اند، که بسته به دشت های کناره ایی نزدیک به خود، در مرکز و جنوب ایران، با آن مرتبط بودند، و خود را از آنجا تدارک می کردند، به طوری که یاسوجی ها و آبادی های اطراف آن با شیراز در ارتباط بودند و شهرکردی ها با اصفهان و...، و از طریق چهارپایان آزوغه خود را از شیراز و... تامین کرده و به منطقه خود می آوردند.

یکی از مسیر های دسترسی به شیراز همین مسیری است که اکنون صاحب جاده ایی شده، که رفت و آمد اصلی یاسوج به شیراز از آن صورت می گیرد، این مسیر پیاده، بیش از دو روز راه است، تا به شیراز رفت و با آزوغه برگشت. داستان این رفت و آمدها هم خود از زبان این مردم شنیدنی است، که یک نسل قبل بدین امر مبتلا بودند، و مردم ساکن بین راه شیراز به یاسوج، معمولا میزبان این مسافران می شدند، تا راه کوتاه و قابل گذر شود.

و این میزبانی به مهر، یا به ندرت به زور، صورت تحقق به خود می گرفت، در هوای خوب و فصل گرم، که مسافران در مسیر استراحت می کردند، اما اگر شرایط جوی نامساعد بود، مسافران راه مجبور به دریافت سرویس اقامتی از اهالی بین این راه می شدند، اگر صاحب خانه اجازه می داد که به مهر، این میزبانی صورت می گرفت، اما اگر اجازه نمی داد، به دلخوری هایی منجر می شد،

یکی از مسافران مسیر یاسوج به شیراز داستانی را تعریف کرد که شرایط آن روزها را روشن تر می کند، او می گفت "تنگه سرخ" بین راه اردکان و یاسوج بود، یکی از افراد طایفه ما در گذر از این مسیر، کارش به شب می خورد، و از ترس حیوانات وحشی به خانه ایی برای شب مانی مراجعه می کند، ولی صاحب خانه به او راه نمی دهد، همین باعث دلخوری زیادی می شود، لذا بعدها چند نفر از طایفه را بسیج می کند، و به خانه او شبانه دستبرد زده، و احشام او را به غارت می برند! در میان این همه مسافر، که در این مسیر رفت و آمد می کردند، این هم داستانی است، که شاید به ندرت صورت واقع به خود می گرفته است، داستان غارت طوایف و ایل ها در این منطقه خود غمناک ترین تراژدی زندگی ایل، و طایفه ایی است، کاری رایج در تاریخ این منطقه ضبط شده است.

نظام خان و خان بازی، و سیستم فرهنگی – اقتصادی ارباب - رعیتی در منطقه جنوب، یکی از علل عقب ماندگی این مردم است، که داستان غمناک آن را در این منطقه بسیار می شنویم، یادم هست اوایل انقلاب، یکی از موارد مورد پیگیری انقلابیون جدید، جمع شدن چنین نظامی بود، و دلمشغولی اهل ادب و هنر این کشور نیز به طبع همین بود، لذا ساخته هایی در این رابطه هم وجود دارد، مثل فیلم سینمایی"سفر سنگ" [1] که یکی از تولیدات سینمای ایران در آن موقع ها بود که به عنوان اولین فیلم سینمایی بود، که من دیدم، ناظر بر داستانی در همین ارتباط بود، اما داستان عملی جمع آوری نظام خانی و سیستم ارباب - رعیتی، به پیش از انقلاب باز می گردد؛ گرچه ایرانیان در ذیل چنین نظام و فرهنگی، سنت و رسوم قدیم خود را حفظ کرده اند، اما تمام وجوه فرهنگ ایرانی، نه درست، و نه قابل دفاع، و نه قابلیت حفظ و نگهداری ابدی را دارد.

یکی از این وجوه ظالمانه در فرهنگ ایرانی، نظام ایلی و ایلخانی و یا همان سیستم ارباب – رعیتی است؛ از رسوم نظام سنتی ایران، که غیر قابل دفاع است، و مدافعین آن باید در تاریخ تفکر مدافعانه خود پاسخگو، و در این خصوص تامل و تفکر کنند،

اولین تحرکات رسمی و قانونی در ایران، که به صورت یکپارچه و سراسری، در مبارزه با این فرهنگ شکل گرفت، در زمان پهلوی ها آغاز گشت؛ پهلوی ها با هدف برچیدن این نظام، که به نوعی آنرا بسیار ضد پیشرفت و ترقی ایران و ایرانیان می دانستند، و دون شان حاکمیت خود آن را ارزیابی می کردند، در کنار آن، چنین فرهنگی را ضد حاکمیت خود نیز ارزیابی می کردند، و لذا به مقابله عملی با آن برخاستند و رسما و قانونا در این مسیر اقدام نمودند،

پهلوی ها علاوه بر سیاست های داخلی خود، از سویی می خواستند در نظام بین الملل بعد از جنگ جهانی دوم، که روند دولت – ملت سازی ها، تقویت و در حال گسترش مفهومی بود، روند این پروسه را در ایران نیز به سرعت اجرا کنند، تا پیش از پهلوی ها شکل گیری نظامات حکمرانی در ایران، سلسله ایی و مبتنی بر همین نظام خانی، قبایلی و عشیره ایی بود، که به قدرت دست می یافتند، همچنان که قاجارها، پیش از آنها زندیه، و قبل از آن خیزش نادرشاه افشار و...، مبتنی بر اتکا به همین شیوه بوده است.

لذا در اولین فرصت، پهلوی دوم به دنبال تثبیت حاکمیت خود بعد از انجام کودتای 28 مرداد 1332، طرح تقسیم زمین بین رعیت و مردم عادی را در اصل اول انقلاب سفید شاه و ملت، در زمستان سال 1341 ارایه و مطرح نمود، تا ایرانیان را از نظام ارباب - رعیتی نجات دهد، مهم ترین نتیجه این طرح، نصیب کشاورزان و توده هایی از مردم ایران می شد، که با توجه به مالکیت زمین توسط زمینداران بزرگ، کار می کردند، اما صاحب تمام دسترنج خود نبودند و..،

اما با ارایه این طرح از سوی دولت پهلوی، گاه دیده می شود که توده های ناآگاه که خود نیز از این طرح منتفع می شدند، در کنار اربابان خود، که در واقع بازنده ترین قشر، این اقلیت قدرتمند بودند، به مبارزه و مقابله با این تغییر، برخاستند، و خوانین و همراهان شان در این مخالفت، با تکیه بر این ناآگاهی، مردم را علیه این طرح، به خیزش وا می داشتند، این یک تراژدی بزرگ بود که کشاورز اسیر سیستم ارباب - رعیتی، سلاح بردارد و به همراه خان، علیه کسانی که برای نجات او از این سیستم برنامه ریزی کرده اند، مبارزه کند.  

اینجا در بویر احمد و حتی در شیراز، خوانین قشقایی و بویر احمدی از جمله کسانی بودند که بین سال های 1341 تا 1342 تحرکات گسترده ایی را علیه اصلاحات ارضی [2] ترتیب دادند و کشتار عجیبی از نظامیان و مردم عادی که مقابل هم قرار گرفته بودند، در اینجا، در گرفت و خلق شد. اینجا وقتی تاریخ غمبار این نبردها را که می خوانی به حال ایرانیان متاسف می شوی که در محافظه کاری، کار را به جایی رساندند که همگام با خوانین مقابل رهایی و آزادی خود ایستادند، مردمی که نمی خواستند آقای خود باشند، نمی خواستند صاحب زمینی باشند که بر آن کشت و کار می کنند و...!

البته پهلوی ها هم مقصر بودند، چرا که برای آزادی مردم از نظام ارباب – رعیتی ابتدا باید این عوام را به وضع خود اگاه کرد، ابتدا باید آنان بدانند و آگاه شوند که در چه وضعی زندگی می کنند، تا بعد سخن از آزادی آنان گفت، و این سخن خریدار داشته باشد، مردمی که نمی دانند در چه سنت های قرون وسطایی زندگی می کنند و در آن غرق هستند، چگونه باید برای رهایی خود بجنگد، یا حتی بی طرف بایستند، تا قوای دولت مرکزی آنان را نجات دهند، چنین رعیتی فکر می کند چنین طرح هایی توسط دولت مرکزی، برای نابودی آنهاست، لذا با جریان ضامن و حافظ عقب ماندگی خود، همراهی و همکاری می کند، حال آنکه این طرح برای رهایی او از نظامی ظالمانه بود، که برای هزاره ها بر این کشور مستولی، و جاگیر شده بود، لذا پهلوی ها اگر به این مردم فرصت آگاهی می دادند، تا به شرایط خود واقف شوند، و سپس کوس رهایی آنان را از نظام ارباب – رعیتی می زدند، در همراهی توده ها با خود موفقتر بودند، گرچه این طرح جایگاه خود را یافت و مسیر خود را در کشور باز کرد، و زمین ها تقسیم شد، و همه رعیت صاحب زمین و سند و اوراق مالکیت آن شدند و....

اما این ناآگاهی بود که مردم را در شرایطی قرار داد که، مدرنیزاسیون کشور را دشمن خود حس کرده، و از سوی آن احساس خطر کردند، و در مقابل آن، گاه ایستادند، یادم هست در جریان همین سال هاست که اصطلاحی مشهور شد که "امان از کلاه نمدی ها" که ناظر بر همین ناآگاهی ها بود، که از سوی جریان روشنفکری مطرح می شد، وگرنه طرح اصلاحات ارضی را یک اروپایی مثل "مارکس" بدهد، یا یک امریکایی رهایی طلب مطرح کند، و یا یک پادشاه از سلسله شاهان ایرانی و... چه تفاوتی می کند، نتیجه آن آزادی از نظام ظالمانه ارباب – رعیتی است، نتیجه آن آزادی مردم از یک نظام سلطه اقتصادی و فرهنگی است، رهایی از نظام سلطه اربابان و خوانین است، نتیجه ایی زیبا و مترقی، که در واقع تفاوت نمی کند که طراح و مجری آن چه کسانی باشد، نتیجه اش زیباست. اما متاسفانه بیشترین مقاومت در مقابل آن طرح درست، در محروم ترین مناطق کشور، یعنی همین بویر احمد و جنوب فارس صورت گرفت، جایی که شدیدترین نظامات خانی، و ارباب رعیتی در آن جاری بود!

از این روست که نظام خانی و طایفه ایی در ایران مثل همان چاقویی است که گاه به سمت رشد و ترقی مردم ایران گرفته شد، و گاه در دفاع از تمامیت ارضی کشور، چنان موفق بوده است که ماندن جغرافیای فعلی کشور، گاه مرهون همین ایلات و عشایر است، مقابله اینان با هجوم انگلیسی ها، و پیش از آن تهاجمات عثمانی ها و...، خود داستان زیبایی دارد. که داستان ایل سنجابی های کرمانشاه، و یا همین بویراحمدی ها، که گویند "کی لهراسب بویر احمدی" را انگلیسی ها کشتند! کسی که در فرماندهی تراژدی تنگ تامرادی مشهور است و... این نشان می دهد که گاه این چاقو را به سوی خودمان گرفتند، و گاه این چاقو، در سینه متجاوزان به کشور فرو رفت.

بهترین محصول اردکان و سپیدان پیاز آن است که بدین لحاظ در شیراز مشهور است. شهرت دیگر شیراز به انگورش می باشد که از سپیدان مزارع انگور نیز آغاز می شود، گرچه شیراز در حاشیه زاگرس شکل گرفته، اما به نوعی شیراز نیز غرق در زاگرس و زاده زاگرس است، چرا که آب های شیراز از زاگرس سرچشمه می گیرند، یکی از سرچشمه های آن آبشار مارگون است.

سپیدان و اردکان نیز به همین قسم، حاشیه ایی بر ییلاق های شیراز هستند، تقسیم زمین ها بین یاسوج تا شیراز برای ویلاسازی و... بیانگر داستان فساد بزرگی است، که انگار در نسوج سیستم اداری و مسئولین مختلف این شهر جاریست، انسان مبهوت می ماند که تمام کوه و دشت را به ویلاباغ ها تبدیل کرده اند، این جریان به خصوص در شهرک گلستان، قبل از شیراز شدت می گیرد،

عوارض برداشت از آب های سطحی و زیر سطحی برای اداره این همه باغ ویلا، و آبیاری باغشهرهای حاشیه ایی، خسارت های محیط زیستی و... آن، بر هر عوامی آشکار است، چه رسد به مسئولین شهری، از دستگاه محیط زیست گرفته تا جهاد و کشاورزی و... نهادهای حاکمیتی و نظارتی مثل دستگاه قضا و... که هرگز از چشم های تیزبین آنها به دور نخواهد ماند، اما زیر چشم های تیزبین آنان این روند ادامه دارد!

 در ابتدای ورودی به شیراز از این سمت، بر تابلوی بزرگی نوشته اند "به شیراز، شهر بین المللی سلامت خوش آمدید"، که این تابلو پوزخند یکی از مسافران همراهم را که از یاسوج با من بودند را، به همراه داشت و گفت : "به شیراز شهر بین المللی مصرف تریاک" خوش آمدید، به او گفتم : "مگر شیراز این مقدار آلوده به این ماده مخدر شده است؟!، گفت: "اینجا دیگر تریاک را مثقال وزن نمی کنند، کیلو کیلو می کشند!" سپس به بناهای خراب شده در حاشیه جاده در شهرک گلستان و باغشهرهای اطرافش اشاره کرد و گفت: "به غیر بومی ها اجازه ساخت هیچ بنایی (مغازه و..) در این منطقه نمی دهند، چرا که می ترسند، به مراکز فروش تریاک تبدیل شود".

متاسف شدم، هرجا که پا می گذاری همین است، بلیه تجارت خانمان برانداز باندهای سازمان یافته مخدرات، ایران را در نوردیده است، و شیراز را که یکی از پایه های تمدنی ایران و ایرانیان است، نیز به نظر می رسد این چنین به این بلیه سراسری مبتلا، و در آن غرق شده است،

شیوع چنین تجارتی از دو جهت کشور را تهدید می کند، یکی سست نمودن بنیاد خانواده و اجتماع در ایران، و دیگری پا گرفتن جزایر ثروت و در نتیجه قدرت در کشور، که بر پایه تجارت پر سود مخدرات شکل می گیرند و کشور را از درون نابود خواهند کرد،

باید گفت که تجارت مخدرات در ایران، مثل جارو برقی ثروت ایرانیان را می مکد و به وادی کثیف ترین باند های قدرت و ثروت منتقل می کند. یکی از خطراتی که بنیان کشور را تهدید می کند، همین پول های کثیف است، که نظام کشور را به ویرانی و فساد باند بازی های گروه های مخوف تبدیل خواهد کرد، که کشور را از درون متلاشی می کند. این فسادی است که پوست از جامعه و کشور خواهد کند، چنین جامعه ایی است که مرگ و ویرانی خود را، زنده زنده تماشا خواهد کرد، و بی هیچ تحرکی نظاره گر نابودی خود خواهد بود، تا کامل ویران و نابود شود، بدون این که تحرکی از خود نشان دهد، حتی دادی از سر درد بکشد.

 

[1] - سفرِ سنگ عنوان یک فیلم سینمایی به کارگردانی مسعود کیمیایی و نویسندگی بهزاد فراهانی محصول سال ۱۳۵۶ است. این فیلم در روستای زیاران، از توابع استان قزوین ساخته شده‌است. خلاصه داستان به این صورت است که ارباب روستا، سال‌هاست که مالک تنها آسیاب آبادی است و مردم را استثمار می‌کند. او درضمن از ساخته‌شدن آسیابی که بتواند منافع مردم را تأمین کند جلوگیری می‌کند. مدت‌هاست که مردم روستا سنگ عظیمی را برای آسیاب تراشیده و آماده کرده‌اند، اما برای حملش ایادیِ ارباب همیشه مانع شده‌اند و.... فیلمنامه سفر سنگ بر اساسِ نمایشنامه سنگ و سرنا از بهزاد فراهانی است.

[2] - اصول انقلاب سفید که در سال 1341 مطرح و مورد مقاومت برخی قرار گرفت :

1-  اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی       2- ملّی کردن جنگل‌ها و مراتع        3- فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی       4- سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها         5- اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رأی به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان      6- ایجاد سپاه دانش          7- ایجاد سپاه بهداشت     8- ایجاد سپاه ترویج و آبادانی      9- ایجاد خانه‌های انصاف و شوراهای داوری      10- ملّی کردن آب‌های کشور        11- نوسازی شهرها و روستاها با کمک سپاه ترویج و آبادانی        12-  انقلاب اداری و انقلاب آموزشی      13-  مبارزه با تورم و گران‌فروشی و دفاع از منافع مصرف‌کنندگان       14- تحصیلات رایگان و اجباری     15- تغذیه رایگان برای کودکان خردسال در مدرسه‌ها و تغذیه رایگان شیرخوارگان تا دو سالگی با مادران   16-  فروش سهام به کارگران واحدهای بزرگ صنعتی یا قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی      17-  پوشش بیمه‌های اجتماعی برای همه ایرانیان       18- مبارزه با معاملات سوداگرانه زمین‌ها و اموال غیرمنقول     19 -  مبارزه با فساد، رشوه‌گرفتن و رشوه‌دادن 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سفر در استان کهگیلویه و بویر احمد در مرکز این استان ادامه یافت که رو به توسعه و پیشرفت دارد، شهر کلا نوساز است و محلات قدیمی را در آن ندیدم، تو گویی در حول و حوش همان سیستم اقتصادی و ساختار صنعتی که پهلوی ها در آن بنیاد نهادند شکل گرفت و اکنون نیز دنبال شود،و خود را در خاور و باختر، شمال و جنوب گسترش می دهد و شهر بزرگتر و بزرگتر می شود، و بویرها به سوی یکجا نشینی پیش می روند. ویلاسازی ها، در مراکز خوش آب و هوای اطراف اوج گرفته اند، سی سخت و محلات دیگری از این دست را، می توان در این زمینه نام برد.

همانگونه که مادوان در سوی باختری، روزی به شهر یاسوج پیوست، روستای سروک در این سوی خاوری شهر نیز خود را دوان دوان به سوی یاسوج می رساند، تا از آن دور دست ها، کشیده و کشیده شود، و عنقریب است که خود را به یاسوج رسانده، خود را بدان متصل نماید، اینجا همان جایگاه "لواسان" تهران را، برای یاسوج دارد، زمین های کشاورزی به ساخت های شهری تبدیل می شوند، در همین منطقه که طبقه متوسط و رو به بالای یاسوج می نشینند، آثار شعارهای خیزش "زن، زندگی، آزادی" را بیشتر از نقاط دیگر می توان در آن دید، هرچند در محله ستارخان و باقرخان یاسوج نیز همینگونه بود.

شهر یاسوج به دانشگاه بزرگ و زیبایش نیز شناخته می شود، که در بهترین نقطه شهر، آن را ساخته اند، دانشکده های مدرن، فضای بسیار زیبا، کتابخانه ایی بزرگ و... همه و همه نشان از این دارد که بویرها و گیلوی ها، به اهمیت دانش پی برده اند، و در این راه کوشاتر از دیگرانند، در گشت و گذارهایم در این شهر، دو نقطه را پر جمعیت و زنده تر از دیگر جاها یافتم، در روز بازار و کاخ دادگستری این شهر مملو از جمعیت بود، و در غروب هم پل بشار، بر رودخانه بشار و مجموعه پارک های اطراف آن از جمله پارک اسکان و... اما غم انگیز اینکه، جمعیت در ساختمان دادگستری شهر، این همه در هم می لولند!

یاسوج شهر بلوارهای گشاد و زیباست، شهرداری و صنوف شهر یاسوج هم ابتکار زیبایی داشته اند، و کلیه بنگاه های اتومبیل شهر را در یک بلوار بزرگ، وسیع و طولانی جمع کرده اند و قاعدتا خریداران و فروشندگان خودرو در این شهر، از این لحاظ در آسایشند، چرا که می توانند در طول یک خیابان به مقصود خود، به راحتی دست یابند.

مجموعه تفریحی و رستوارنی آبشار یاسوج هم جای مناسبی برای قدم زدن و ورزش می باشد، صبح در خلوت بامدادی می توان در آن گشت و گذاری بی ترس از هر گونه آمدی شدی داشته که اتومبیل ها آنرا خطرناک خواهند کرد، و در غیبت ماشین ها خود را به منتهی الیه آن رساند، و از زیبایی هایش لذت برد، صبح که هنوز آفتاب طلوع نکرده بود، اتومبیلی را در کنار خیابان در حال پارک دیدم که راننده اش گفش های ورزشی خود را از پا در می آورد، و کفش های مجلسی می پوشید، به گمانم که برعکس است، و از ورزشکاران شهر است این موقع هدف مان یکی است، به او نزدیک شدم ارتباط گرفتم، متاسفانه دیدم کارمند بانک است، که با طرح جدید ساعات اداری مصوبه دولت، در این بامداد خلوت، عازم محل کار بود،

نمی دانم در این ساعات بامداد بانک ها برای چه کسی باز هستند، در خیابانی که تنها یک کله پزی این موقع صبح باز هست، بانک ها را برای کدام ارباب رجوع باز کرده اند؟! کمی آنطرف تر دو نوجوان از من سراغ یک سوپر مارکت را گرفتند، گفتم : در طول حدود 4 کیلومتر مسیری را که من پیاده آمدم، سوپر مارکت بازی ندیدیم، تنها یک کله پزی باز بود، در این سو که من آمدم، نَگَردید که نَخواهید یافت، معلوم بود مسافرند و می خواهند نان و پنیری برای صبحانه خود بگیرند...

کارمند دیگری عازم محل کار بود، با او که صحبت کردم، او را از کارکنان شهرداری یاسوج یافتم، موضوع را گفتم، گفت شهردار فعالی در یاسوج داریم، گفتم به او بگو که در این موقع صبح، مردم سوپر مارکتی می خواهند که پنیری و... برای صبحانه تهیه کنند، بانک به چه کارشان می آید، بانک ها برای چه کسی باز کرده اید؟! شهرِ در خواب، بانک نمی خواهد، گزمگانی می خواهد که در امنیت باشند، نه بانکدارانی که پشت میز، ساعت ها باید چرت بزنند، تا صبح شود و... گفت راست می گویید، این موضوع را به شهردار خواهم گفت.

صنایع دستی یاسوج

در یاسوج افتخار شرکت در بخشی از یک نشست ادبی و هنری هم نصیبم شد، گزیده ایی از آنچه در این محفل گفتند، چنین است  :

ما که جوانان دهه 40 هستیم از زندگی خیر ندیدیم، همه اش جنگ بود دیگه و...، بعد دهه های 50، 60، 70، 80، 90 و... هم گذشت به نظر من به سرعت نور اوضاع داره خوب می شه، یعنی در اروپا 950 سال طول کشید، شما یقین داشته باشید که در ایران 50 سال هم طول نمی کشه، که کشور ما به آنجایی می رسه که همه شما می خواهید.

من دو تا شعر دارم، یکی برای آنکه دیوارش از همه کوتاه تر است، که او خداست! برای من گفتند که یکی به سران مملکتی توهین کرد، در همین یاسوج شما، طرف را بردند زندان و کتک زدند و... باباش آمد و گفت وقت ملاقات می خواهم، در زندان او هم کتکش زد، گفتند، "ما که زده بودیمش، شما چرا زدید؟!"، این پیرمرد پاسخ داد : "خواستم بهش بگم: فحش به کسی می گفتی که صاحب نداشته باشد، به خدا و پیغمبر می گفتی،  به کسی که صاحب داره چرا گفتی! به این که صاحب داره چرا فحش دادی!" حالا چون مواخذه ایی در کار نیست به خدا می گویم،

درد ما در جایی دیگر است، این که همه اش شعر عاشقانه بگوییم و.. "مرد همیشه مرد بوده، دنا همیشه دنا بوده، پیغمبر همیشه پیغمبر بوده، یاسوج همیشه یاسوج بوده است و..." این مشکلی از جوانان ما حل نمی کنه

                                                                  من اگر بودم به جای بار اِلا (اله)      

من خودم طلبه بودم، موقعی که عده ایی اشکال می گیرند، من حوزه علمیه درس می خواندم، ما نمی دانستیم چی می شود...

 می شدم روزی به دنیا، کدخدا.

این جهان را می نمودم چون بهشت      خلق را می آفریدم خُوش سرشت

خلقتم را مرز و پایانی نبود          این جهان را دینِ ویرانی نبود

مکر و نیرنگ، سرزمینم جا نداشت     ظلم و بیداد، ملک من معنا نداشت

در جهان دادی به پا می داشتم       رسم انصافی بنا می زاشتم

در جهان من نبود یک بینوا         خلق من بودند جمله در رفاه

حسرت و ماتم، وطن معنی نداشت         درد و محنت کشورم جایی نداشت

در جهانم داد و بیدادی نبود     نامی از رنج و غم و خواری نبود

مادری را داغ فرزندی نبود       باغ را، هم مرگ دلبندی نبود

منع می کردم به دنیا اضطراب       در جهان من نبود رنج و عذاب

کشورم هرگز عزاداری نبود      از سر شب تا سحر زاری نبود

عارف دنیا، نمی گشتی دین من      بود هم انسانیت، آئین من

زاهد و مفتی و مداحی نبود         واعظان را، کشورم جایی نبود

کِشتزار مرگ را می سوختم      لب به هر یاوه سرا می دوختم

آقایان! نسل جدید، هم از ما مومن ترند هم متدین تر، نسل جدید عقل مدارند، ما خیال مدار و یاوه مداریم، این نسل کشور را نجات می دهد، شک نکنید. بعنوان یک کسی که از مذهبی ترین انسان ها روی کره زمین بودم، این نسل، نسلِ امید است،

مسجد و معبد، کلیسایی نبود         موسیُ، جرجیس و عیسایی نبود

آخر دنیا نبود، هم محشری       کشورم هرگز نبود، خیر و شری

میهن من، حصر و زندانی نبود       هیچ کس در بند و، زندانی نبود

مردمم بودند صاحب اختیار       میهنم رنجی نبود از گیر و دار

خلق را هرگز نبودی امتحان    جمله را می دادم آرام نهان

حکم می راندم جهانم مستقیم      هم نبود آن را رسولی بهر دین

واعظان تعطیل می کردند دُکان       پاک می کردم ز مفتی این جهان

خود به خود دنیای ما خانی نداشت   هرگروه و دسته، مولایی نداشت

نگاه به داعش بکنید، فردی به خدا توهین کند، دارش می برند! آیا خدا راضی است؟! اگر کسی به شما توهینی کرد، دارش می زنید؟! که خدا هم بخواهد، چنین فردی را دار بزنند؟!

تار می بستم همه بیم و هراس        تا شوند مردم ز هر بندی خلاص

دسته بندی و عناوینی نبود      جز به عدل و داد، آئینی نبود

القصه، من از ازل این کاخ را      می نمودم جنت و، زیبا سرا

 

در وصف قله دنای باشکوه:

ای قُوی سپید نازِ دلبند       ای کوه سِتبر چون دماوند

یادآور شوکت کیانی        ای تخت به خاک خورده پیوند

بر یال بلند پازنِ پیر        انگار نشسته یک کمانگیر

تیری که به پا نشسته از تو    در چله نهاده او به نخجیر

چون باد بهار شادمانه       بر کاکلِ گل کشیده شانه

بر نافه داغدار لاله        انگار نشانده یک نشانه

کهگلول نگاره قلم بین    پر لاله و نرگس و ستم بین

در آب زلال چشمه ریزی        سودای شکوه جام جم بین

دیریست دلا که ما به هوشیم    بر سفره شب ستاره نوشیم

از قوی سپید، مست مستیم        با باد بهار می خروشیم

آوردگه فرشتگانی        خرگاه بلند خُسروانی

هرکس که به تو پناه آورد       بر دیده خویش می نشانی

پیران و دلاوران رادت     مهرآور، ساز و پرده پوشند

چون آب زلال "چشمه میشی"      چون تیر خدنگ می خروشند

افسونگری و خُجسته فالی،       با فرُّ و شکوه و بی زوالی

گل ها همه هدیه خدایند،      چون عشوه گرند و دلربایند

از بال هما چه یاد داری؟         بر قله چو بال می گشایند

مردان تو راد و سخت کوشند        گاهی همه چو خودت خموشند

یک ریگ تو را نگار بانان     هرگز به کسی نمی فروشند

پرورده تو، پری رخانند         سیمین بر و شنگ و خوش زبانند

گاهی غزل و گهی غزالند      دل ها پی خویش می کشانند

مردان تو باز در تلاشند       تا بنده خوار و خس نباشند

شهباز همشه بر فرازند    پا بسته ی هر سفر نباشند

 

سلام بر دنای کاکل سفید، سلام بر یاسوج و یاس های کبودش، و سلام بر آریو برزن، سپر دیار کیخسرو و کی های گمنام،  ای دِنا! آزمون سرد انتظار شلاق باد هایت را دوام آوردیم و سوز سرمایت را تحمل می کردیم، و از کولاکت هراسی نداریم، زیرا دلمان به عشق گرم است، به مهر و محبت به همراهی و همدلی،

پرسید: شغل؟

گفتم: شاعر

خندید و کف دستم را مهر زد، روی برگه اعزام به بیمارستان

افسر نگهبان، شغلم را آزاد نوشته بود

خندیدم! که چگونه یک زندانی می تواند شغلش آزاد باشد،

محبوبم به تو فکر می کنم، به تو که می دانی شاعرم، و دوست داشتن تو، شغل تمام وقت من است،

 

بیا تا براریم دستی ز دل      که نتوان براآورد فردا ز گِل

مِنه این شهر افسرده

مِنه این شهر دلمرده  

بزن نی زن!

بزن مهتر!

بزن رسم وفاداری

بزن رسم هواداری

فرار کرده زِ این سامون

یکی درگیر صد درده

یکی پاگیر سردرده

بزن تا عشق برگرده

بیا بارون

بیا نم نم

بیا هر دم

بیا که کُشتِمونه غم

زبانش نیش و بی شرمه

هوا پر غش

زمین ناخش

هوا یخ بسته بند کفش

بیا رسوا به این خانه

بخندون طفل بیمارش،

چنار پیر بی همدم

پرستو ره به راه غم،

سکوت و سایه خو مَشکه

گِله در سایه دشته

 

 

شب از آبستن دانه، به یخبندان می ترسم

من از خاموشی شمعِ خردمندان می ترسم

نه از تیکی که بر ساعت، رمق بر یاد بسپارد

من از افکار چون رندانِ سرگردان می ترسم

چه باکی از شتاب فضل و اندیشه، به درگاهان

من از بُهت فرومایه، و کج دندان می ترسم

که ما را باغبان تعریف از آزار در راه است

من از دیوار، گوش و موش در زندان می ترسم

ملالی نیست ز خشم و قهر، ز زندانِ صاحب دل

من از دیوانه مغرور، به آبادان می ترسم

چه کار از گنج قارون، کو کفن پوش است گورستان

به گورستان من از خوف کفن دزدان می ترسم

شب از عوعوی سگ سانان ندانستم که دزد آمد

من از دزدان اندیشه، وز آجودان می ترسم

من از باریدن خونآب که بر رخسار می تابد

هم از توفان ویرانگر، ... بندار می ترسم

کجاست آن پیچ و تابی که، برانگیزد هوای نفس

من از گفتار بی پروا، هم از نادان می ترسم

نه از شیر و پلنگ و ببر، یا اژدر به نخجیرگاه

ز کِرت ریشه اشجار، دو صد خندان می ترسم

 

از بس ما از حق دفاع نکردیم، به این روز افتادیم.

 

ای شاعران! فردوسی شاعر زمان بود، جناب محمد علی اسلامی ندوشن می فرماید : ادبیات جلوتر از زمانه است، شاعر باید درد زمان را بیان کند، اگر فردوسی در تاریخ ما سطح جهانی دارد، از این نظر است که درد زمان خود را بیان می کند. در این مملکت و در این زمانه و جامعه، نه تشکل سیاسی است، نه تشکل فرهنگی، نه نشست سیاسی هست، نه نشست فرهنگی هست، اما خوشبختانه می بینم که دختران جوان خوش درخشیدند، خانم ها! اگر می خواهند، جایگاه تاریخی خود را در فرهنگ ایران بخوانید، کتاب "بانوان شاهنامه" اثر دکتر رستگار را مطالعه بفرمایید، شما جایگاه والایی در جامعه ایرانی داشته اید.  

آبشار شهر یاسوج

استاد میرزا امرالله جهانگیر بویراحمدی : چو ایران نباشد تن من مباد، حیثیت ما ایران است، و فردوسی به نحو احسن آن را تفسیر و توجیه کرده است، و سپس استاد پیشکسوت استان کهگیلویه و بویر احمد، قصد خواندن شعر استاد شهریار به البرت انیشتین را داشت، که آنرا در یادداشت های خود نیافت، اما من این شعر را که ایشان قصد خواندنش را داشت، در این جا می آورم:

متن ارسالی استاد شهریار به انیشتین:

پیام به انیشتین

انیشتین یک سلام ناشناس البته می بخشی ،

دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی

نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان

فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم

از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند

ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها

دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید

در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.

درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه

سر از زانوی استغراق خود بردار

به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، در بگشا

اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،

به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را

به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.

نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی

به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام

به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو

که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را

انیشتین آفرین بر تو ،

خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی

زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد

حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد

بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست

تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را

انیشتین ناز شست تو!

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست

اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست

به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز

جهان ما حباب روی چین آب را ماند

من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،

جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم

اصالت نیست در مادّه.

انیشتین صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس

حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد

انیشتین اژدهای جنگ ....!

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد

دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد

دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد

چه می گویم؟

مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟

انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت

نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن

سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور

نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد

زمین، یک پایتخت امپراطوری وجدان کن

تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را

انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟

حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را

به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.

انیشتین پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن

کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را

کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن

و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.

انیشتین بازهم بالا

خدا را نیز پیدا کن.

پسر! شعار بیگانه دادن کار ما نیست         به ویژه آن شعاری که می گویند خدا نیست

شعار آنها هم ستادین است و نام است         نه عز و نه شرف، نه جانانه نه جان است

عمو جان درس بخوان تا لَنگ نمانی              هنوز زود است که تو اینها  بدانی

ولیکن اگر به هوشیُ، هدفمند و بیدار      همیشه زنده ایی با صدها چوبه دار

شعر از استاد میرزا امرالله جهانگیر بویراحمدی

 

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

منطقه زاگرس پر از دره ها و دشت هاست، که در اصطلاح محلی این دره ها را "تنگ" گویند، "تنگ تامرادی" را برای آبشار زیبا و دیدنی اش در نظر گرفته، و به سویش شتافتم، اما "یک من رفتم و صد من برگشتم" [1] ، چرا که پیش از رفتن بدین نقطه، از تاریخ خونبارش خبری نداشتم، اما وقتی در آن حاضر شدم، و با تاریخش آشنا شدم، خود را با اجساد هزاران شهید مقابل دیدم، که در این تنگه به خاک و خون کشیده شدند، جان هایی که در اثر فعالیت اهل "زر، زور و تزویر"، بدین قتلگاه برده شدند، و قربانی آمال و آرزوهای اهل قدرت گردیدند؛

در این نقطه در سال 1309 خورشیدی آتشی افروخته شد [2] و دامن جوانان این آب و خاک را گرفت، تا هزاران نفر در این جا قربانی شوند، ایران همیشه در کشاکش قدرت داخلی سوخته، و سرمایه هایش بی حساب و کتاب ضایع شده است، و منطقه ایل نشین نیز از این قاعده مستثنی نبوده، و بلکه بیشتر از دیگر نقاط ایران، در آتش فتنه ها سوخت، چرا که این مردم مظلوم تر، و محروم تر و... از نقاط دیگر ایران بودند، و بیشتر از دیگران دچار بازی های چیده شده در مدار قدرت شدند.

قدرت بی حد و حصر خوانین، ملاکان بزرگ، کشاکش قدرت بین آنان، فتنه گری دست های داخلی و خارجی [3] ، کارگر شدن خدعه سفلگان و تشنگان قدرت، و اصل "اختلاف بینداز و حکومت کن" و... ایلات و عشایر را در یک تنش دائم بین خود، و بعدها با حکومت مرکزی و... نگه می داشت، این منطقه همواره در کش و قوس حمله و غارت همدیگر بوده است ، و نبرد بر سر چراگاه ها هم که جای خود دارد و... و جایی که کوروش کبیر، آریو برزن ها و... را به جامعه ایرانی تقدیم کردند، خود در کشاکش یک توطئه، خدعه و قدرت طلبی گرفتار آمدند، تا در یک جنگ و گریز بی پایان نگه داشته، نیرو و توان آنان و کشور ضایع شود.

در حالی که بویرها و گیلوی ها در کشاکش درگیری هایی داخلی خود می سوختند، فرصت توسعه منطقه و مردم خود را بیشتر از دیگران از دست دادند، و در این دوره رقبای قشقایی، بختیاری ها و... آنان با شرکت جستن در انقلاب مشروطه، و حوادث سیاسی کشور، جایگاه خود را در نظام منطقه و مرکز مستحکم کردند، و در ادامه درگیری با مرکز نشینان، اهالی استان فارس و ایل بختیاری و... نیز بر مشکلات بویرها اضافه شد و به جریان افتاد، و بویرها از قافله توسعه و پیشرفت دورتر کرد.

در حالی که بختیاری ها و قشقایی ها اینطور نبودند، بلکه به نخست وزیری ایران، وزارت جنگ و... رسیدند و کم و بیش پایه های نفوذ خود را در مرگز و اطراف گسترش دادند، چنین عقب ماندگی، و روند غارت و چپاولی که بین خود آنها در رقابت خان ها و طوایف درجریان بود باعث گردید تا سهم خواهی های آنان در قدرت نیز بی اثر بماند، و دولت مرکزی برای به انقیاد کشیدن آنان دست به کار شود،

در این زمان سپاهی از قشقایی ها، بختیاری ها و نیروهای ارتش مرکزی به استعداد 10 هزار نفر، در سال 1309 خورشیدی، برای سرکوب بویرها عازم این منطقه شد، که با رشادت بویراحمدی ها و کیاست سرداران لر بویراحمدی، به شکست قوای دولت مرکزی انجامید و متاسفانه هزاران نفر از ایرانیان، در تنگ تامرادی اسیر نقشه بویرها شده، و قتل عام شدند، چنین قتل عامی اگرچه برای بویرها در همان زمان، یک پیروزی بود اما، همین مقدمه سرکوب شدیدتر آنان گردید، که پس از آن "عشایر جنوب از هم پاشید و دیگر دود از تفنگ بویراحمد بلند نشد".

و بدین ترتیب ایرانیان اسیر درگیری داخلی و کشتار از همدیگر گشتند، و نظام حاکم پهلوی، در همان اوان تشکیل و بنیانگذاری خود مقابل مردم خود قرار گرفت، و این به آوارگی و جنگ و خونریزی بیشتری منجر شد، که زمین منطقه را به خون ایرانیان از دو طرف غسل داد.

رضا شاه پهلوی اگرچه در یکپارچه سازی ایران موفق بود، اما در کنترل عوامل خود چندان موفق نبود، و گرچه بویر احمدی ها در سرکوب "شیخ خزعل" که خود را حاکم و صاحب خوزستان می دانست، به رضاشاه کمک کردند، تا کشور یکپارچگی خود را کسب کند، اما این کمک بویرها، به دولت مرکزی، به تنش بیشتر بین اقوام و طوایف بویر احمدی منجر شد، چراکه سرداران بویر احمدی نزدیک به رضاشاه، از موفقیت خود در خوزستان سود جستند و به تسویه حساب های داخلی در منطقه خود اقدام کردند، و رضا شاه در این خصوص نتوانست و یا نخواست نقش متعادل کننده ایی را بازی کند.

در نهایت رضاشاه با تشکیل ارتش ملی، تصمیم خود را برای پایان دادن به ناامنی و کشاکش قدرت در مناطق مختلف کشور، از جمله منطقه بویرها را اجرایی کرد، و نیروهای خود را از جمله عازم کهگیلویه و بویراحمد نمود تا به غائله نبردهای داخلی در این منطقه پایان دهد، که این حرکت، در نخستین قدم، به شکست انجامید و هزاران نیروی نظامی کشور در تنگ تامرادی، قتل عام شدند.

اما این قتل عام، آخر کار و منجر به پیروزی جنگجویان بویراحمدی نشد، چرا که نیروهای دولتی با استعداد و طرح های بهتری وارد کارزار شدند، و در نتیجه شکست بویراحمدی ها بود، و دولت مرکزی که خواهان تاسیس مدارس، و شروع زندگی مردم در شکل جدیدی از یکجا نشینی و دوری از کوچ نشینی و... بود اجرایی گردید، و بنای توسعه منطقه یاسوج از این زمان آغاز گردید.

مشکل رضاشاه پهلوی در عجله او برای اجرای طرح هایش بود، حال آنکه می توانست روند توسعه و مدرنیزه کردن ایران را در مرور ایام و به آهستگی و پیوستگی دنبال کند، تا منجر به چنین حساسیت ها و رویارویی ها و کشتار غمناکی نشود، او در قضایای دیگر هم تعجیل داشت، اشتباهات دیگر او در بحث مدرنیزاسیون کشور این بود که آنرا در کشف حجاب مصداق می یافت و می دید، و در ایجاد تحولات اجتماعی تعجیل می کرد، و با این سیاست تمام جریان سنت گرا را علیه خود بسیج، هماهنگ و به صف کرد،

 اهداف پهلوی ها برای توسعه ایران اگرچه کمابیش مترقی و آینده نگرانه بود، اما نوعی تعجیل در برخورد آنان دیده می شود که این عجله باعث ایجاد نوعی منش دیکتاتوری و ایجاد تنفر در بین مردم ایران می شد که همین هم در آینده دامن آنان را گرفت.

در حادثه "تنگ تامرادی" آدم نمی داند بر دلیرمردان بویراحمدی که نمی خواستند زیر سلطه تمرکزگرای رضاشاهی بروند و علیه این سلطه تمام عیار می جنگیدند همراهی و همدردی کند، یا بر سربازانی که بر کنترل نیروهای یاغی خوانین حرکت کرده، و گرفتار تله آنان شدند، و کشتار شدند، همراهی و همدردی کند، هر دو هموطنانی هستند که در یک عدم تطابق سیاست ها، زیر چرخ تصمیمات بالادستی له شدند.

این دشت و کوه های بلاخیز در دوره پهلوی دوم نیز با چنین وضعی مبتلا شد، وقتی که پهلوی دوم طرح اصلاحات ارضی را در راستای اجرای اصول انقلاب سفید، یا انقلاب شاه و ملت به اجرا گذاشت تا با صاحب زمین کردن رعایا و مردم عادی، زمین و مرتع را در اختیار کسانی قرار دهد که روی آن کار می کنند، و کشور را از حالت ارباب – رعیتی خارج کند،

و باز بعضی خوانین و ایلخانان با این روند مقابله کردند و باز جوی خون سربازان میهن، در این مناطق جاری شد، دوستم مرحوم جلال زرینی از کامیون های ارتش گفت که حامل تلی از جنازه سربازانی بود که در مسیر اجرای این قانون مهم اجتماعی و اقتصادی قتل عام شده بودند و اجسادشان صبحدمان به شیراز رسیده بود.

داستان غمناک "تنگ تامرادی" حتی اکنون نیز در روایت این مردم زنده است و حوادث بعد از آن که بویراحمدی ها برای حقوق خود مبارزه می کردند، بازگو می شود، یکی از اهالی یاسوج در این باره می گفت :  

شاه (محمد رضا شاه پهلوی) 15 تن از خان های بویراحمدی را به تهران فراخواند پرسید "شما بویراحمدی ها چرا دست از غارت و یاغی گری نمی کشید و قصد تضعیف دولت را دارید، از چه جهت شما اینقدر یاغیگری می کنید؟!" که یکی از خان های مذکور به نام "حاج اسماعیل مظفری" به حیوانات درنده موجود در باغ وحش کاخ شاه اشاره می کند و پاسخ می دهد : "... ای قبله عالم یکی دیگر از علل اساسی یاغیگری بویراحمدی ها شکم گرسنه است، اگر سهم جیره یک روز باغ وحش کاخ نیاوران را ندهند چه وضعی پیش میاید، چه رسد به آدمیزاد که از ابوالبشر و در پی برآورده ساختن نیاز های انسانی اش و تغذیه برای بقا و زنده ماندن است".

 به دنبال این جلسه بود که شاه به یاسوج می آید و وضع این مردم را که دید، دستور ساخت پل، بیمارستان شیر خورشید، سیلو، کتابخانه، مدرسه، کارخانه قند یاسوج و... را داد، و اوضاع منطقه متحول شد.

اما گذشته از این داستان های غم انگیز آبشار تنگ تامرادی در 45 کیلومتری یاسوج به سمت بابامیدان، زیبا و دیدنی است، وقتی من بدانجا رسیدم، زوجی با لباس کردی، در این چشمه با یک تیم عکاسی حرفه ایی، مشغول ثبت لحظاتی بودند که در ابتدای زندگی زوج های جوان، باید در عکس ها ثبت شود، آنان بدون چتر و با چتر زیر آبشار تن به هر ایستادنی می دادند تا عکس هایی متنوع در حالت های مختلف از همدیگر و در کنار هم داشته باشند، بالاتر زوج دیگری با لباس لری، در حالی عکس برداری مشابهی اند، تا اول زندگی خود را در عکس هایی به یاد ماندنی، ثبت کنند.

در بازگشت به "دشت روم" رفتم، دشتی که به گفته یکی از اهالی رومی ها یکسال در اینجا توقف داشتند، و آثار باستانی از خود برجای نهاده اند، و بدین جهت نام دشت روم بر خود دارد؛ سد شاه قاسم مقصد دیگر گردشگری ام در کناره های شهر یاسوج بود، که هنوز آب دارد ولی از دوره ایدال خود، به دور است و سطح آب سد هنوز بسیار پایین است.

راننده ایی که مرا به دیدار از تنگ تامرادی برد، خود را از خاندان گیو [4] قهرمان اسطوره ایی شاهنامه می داند، در بازگشت در میدان آریو برزن [5] یاسوج ایستاد، تا آخرین مقصد گردشگری دیگرم باشد که با این قهرمان تاریخی ایران به پایان می رسید، این راننده یاسوجی مرا برای دیدار از یادواره سرداری از سپاه ایران برد که اهالی منطقه، او را از خود می دانند، و به گفته خودشان بعد از کشاکش بسیار با استان فارس، ثابت کرده اند که آریو برزن از مردم آنان بوده، و میدانی را به نامش نام نهاده، و مجسمه ایی از او در آن نهاده اند، آریوبرزن سرداری است که بعد از شکست سپاه داریوش سوم در نبرد گوگمل در محلی در کردستان عراق کنونی، و نزدیکی شهر اربیل، که به شکست مهمی برای ایرانیان انجامید، و سپاهش متواری شدند، آریو برزن در دربند پارس (تنگ تکاب)، جایی که اکنون رود مارون در نزدیکی های بهبهان جاری است، با سپاه اسکندر مقدونی برای بار دیگر روبرو شد و شجاعانه جنگید و به شهادت رسید. اسکندر بعد از این شکست است که شوش و تخت جمشید را تسخیر می کند و آنرا آتش می زند، گویند، اسکندر به آریو برزن می گوید شاه تو گریخته است، از چه مقاومت می کنی، بیا و تسلیم شو تا تو را حاکم بر ایران قرار دهم، اما او از آن قِسم ایرانیان سست بنیادی نبود که تاج حکمرانی را از یک بیگانه متجاوز بستاند و بر سر نهد.

[1] - "مَن" در این جمله به معنی همان "من تبریز" است که به عنوان یک واحد اندازه گیری وزن است، که معادل سه کیلو می باشد؛ این اصطلاح را مرحوم مادرم وقتی استفاده می کرد که انتظار داشت از رفتن به جایی، دیدار با فردی و... سبک شود و بار غم هایش را وا بگذارد و برگردد ولی به رغم این هدف، باری سنگین از غم بر دوشش نهادند و برگشت، و خود را لعن کرد که چرا به چنین جایی رفته است و...

[2] - جنگ تنگ (دره) تامرادی درگیری میان عشایر لر بویراحمدی و ارتش شاهنشاهی ایران بود که در سال ۱۳۰۹ خورشیدی به وقوع پیوست. این درگیری به فرماندهی امیر لشکر حبیب‌الله شیبانی بعنوان فرمانده قشون دولت از یک سو ، کی‌لهراسب باطولی ، شکرالله خان بویراحمدی و سرتیپ خان بویر احمدی از سوی دیگر درگرفت

[3] - بویراحمدی ها به هنگام تجاوز انگلیسی ها به جنوب ایران چنان منافع آنها را به خطر انداخته و عرصه را بر آنان تنگ کردند که در ۱۵ دسامبر ۱۹۰۹کنسول انگلیس در شیراز ناچار شد به طور رسمی از بویراحمدی ها به”سر جرج بارکلی” سفیرشان در تهران شکایت کرده و سفیر هم متن شکایت را به لندن مخابره کند در بخشی از شکایت کنسول انگلیس از بویراحمدی ها آمده است: “اشرار بویراحمدی بیش از یک ماه است که در نقاط مختلف بین “دشت ارژن” که ده فرسنگ زیرشیراز است و “گلدارچین” که در مجاورت اصفهان است مشغول عملیات عمده ای هستند و… بی نهایت مشکل خواهد بود که یک طایفه کوه نشین به این رشادت و فعالیت را بتوان درتنگنا انداخت و… به عقیده من( بیل) طایفه ای که باید اختصاصا مورد تنبیه واقع شوند همانا طایفه بویراحمدی است و… طایفه بویراحمدی می تواند ۱۰هزار نفر تهیه کند که عده کمی از آنها سواره اند، چهار قلعه محکم دارند که بدون توپ، گرفتن آنها ممکن نیست

[4] - گیو یکی از سرشناس‌ترین پهلوانان ایرانی در حماسه ملی ایران در دوران‌های پادشاهی کیکاوس و کیخسرو است. بر پایهٔ شاهنامه او پسر گودرز و پدر بیژن است. تبار گیو با میانجی پدربزرگش کشواد، به کاوه آهنگر می‌رسد. گیو احتمالاً چهره‌ای تاریخی در دوران اشکانیان بوده‌است که برخلاف داستان‌های سنتی، پدر گودرز دوم اشکانی بوده‌است که در نیمه‌های سده نخست میلادی به همراه وردان اشکانی بر تخت شاهی اشکانیان نشسته بوده‌است.

[5] - آریو برزن از اشراف‌زادگان و سرداران هخامنشی در دوران پادشاهی داریوش سوم بود که کمینی را برای مقاومت در برابر اسکندر مقدونی و سپاهیان او در تنگه دربند پارس ترتیب داد منطقه‌ای که آریوبرزن از آن برخاست، اوکسیان نام داشت بعد از جنگ های پی در پی اسکندر از شجاعت آریوبرزن خوشش آمد و به او گفته است که تسلیم شود تا سر سلامت از میدان به در ببرد، اما آریو برزن در پاسخ به اسکندر می گوید: «شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد» اسکندر در پاسخ به آریو برزن می گوید: «شاه تو فرار کرده. تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم» در همین حال آریو برزن هم جواب می دهد: «پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می‌مانم و آنقدر مبارزه می‌کنم تا بمیرم» زمانی که اسکندر این استقامت آریوبرزن را مشاهده کرد دستور داد تا از راه دور او را با نیزه و تیر بزنند. و دشمنان به قدری این کار را تکرار کردند که یک نقطه سالم هم در بدن این سردار باقی نماند. بعد از مرگ وی در همان نقطه به خاک سپرده شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

قدیمی ترین اقوام تمدن ساز بشر را آریایی ها می دانند که با مهاجرت تاریخی خود، روند تاریخی تمدن سازی بشر را به تکان واداشتند، اما اینجا در سرزمین لرستان، به خصوص چهارمحال و بختیاری و کهگلیویه و بویر احمد، تا سرزمین میانرودان (تیسپون)، و از این سو تا جیرفت و شهر سوخته در زابل، و در همسایگی تمدن بزرگ سند، پیش از ورود آریایی ها، اقوامی صاحب تفکر، مبتکر، تمدن ساز و پیشرو حضور داشتند، که خود دارای تمدن و شکوفایی تمدنی و تفکری بودند، حاکمیت ها برای خود ایجاد کرده، سیستم مذهبی و تفکری خاص خود را داشتند، و با ورود اقوام مهاجر آریایی، که آنان نیز چون اینان بودند، اولین تمدن های بزرگتر و گسترده تر بشری به صورت منسجم تری شکل گرفت، هخامنشایان از ان جمله اند.

مردمی که در این منطقه می زیستند وضعیت خود را به نحوی، تا کنون حفظ کرده و از این رو بین دشت و دامنه، ییلاق و قشلاق می کنند، قبایل و طوایف چادر نشینی که، سرپناه انان سیاه چادرهاست، و کل دارایی اشان بر چند اسب و قاطر و الاغ قابل حمل است، و حرفه اصلی آنان دامداری است، انان متخصص دام و دامپروری اند، آنان متخصص زندگی با طبیعت، در طبیعت و همچون طبیعتند.

نام کهگیلویه از واژه "گیلوی" گرفته شده، که به واقع یک تیره بزرگ از انسان هایی بودند که در عصر آغاز سلطه خلفای اولیه عرب، در این منطقه حکومت می کردند، روزبه حاکم منطقه در سه سده اولیه حاکمیت سلسله های خلفای بغداد نشین عرب، از این تیره و تبار است، اما به واقع این طایفه ریشه دار، به پیش از ورود سپاه خلفای اسلامی به ایران باز می گردد، و یک نام باستانی است که حداقل از عهد ساسانی در متون به جای مانده از آنان، ذکر به میان آمده است،

بویرها هم چنین هستند، به طوری که وقتی تیمور لنگ، سر سلسله گورکانیان، در گردش هجومی خود شیراز را فتح کرد، و پسرش را به جانشینی خود در آنجا نهاد و رفت، هنوز به مقصد خود در "فرارودان" نرسیده بود، که به او خبر دادند فرزندش عمر را، که بعد از چیرگی بر ایالت پارس، به حاکمیت شیراز نهاده بود را، بویر ها کشته و حکومت را پس گرفته اند، از این رو به قصد انتقام بازگشت، اما در برخورد با هسته سخت مقاومت لرها، در منطقه لرستان، خود او نیز درماند، و ناکام بازگشت؛ او در معرفی بویرها که با فرزندش چنین کرده بودند، در کتاب "منم تیمور جهانگشا" می نویسد :

"قبل از درگیری در مورد ایل بویر ، تحقیق کردم و دریافتم که بویری ها فرزندان جمشیدشاه هستند که در شاهنامه در مورد آن خوانده ام... و می دانستم که شهرهای ایران به دست جمشید ساخته شده و او بود که برای ایرانیان دارای زاکون (قانون) نوشت و قبل از جمشیدشاه ، ایرانیان دارای زاکون نبودند. آثار قصر جمشید به طوری که خود من در فارس دیدم هنوز در آن کشور باقی است و من بعد از دیدن آثار آن قصر دستور دادم که اسمم را روی سخته سنگی که آنجا بود نقر کنند تا آیندگان بدانند که من آن سرزمین را فتح کرده ام ولی در آغاز ورود نمی دانستم که بازماندگان جمشیدشاه هنوز در آن کشور هستند و شنیدن آن موضوع برای من تازگی داشت... سکنه محلی به من گفتند قبایل بویر فرزندان جمشید هستند در میدان جنگ هرگز قدمی به عقب برنداشته اند و اگر سپاه خصم به اندازه مورچه های بیابان باشد مقاومت خواهند کرد و سپاه مهاجم نمی تواند بگذرد مگر اینکه قبایل بویر را تا آخرین نفر به قتل برساند.جمشید شاه از شاهان پیشدادی و از اجداد ساسانیان پادشاهی عادل لرتباربویری که نوروز را به پا داشت و هفتصد سال بر ایران پادشاهی کرد تخت شاهی اش چنان بزرگ بود که دیوان به دوش میکشیدند."

استان کهگیلویه و بویر احمد از جمله سرزمین های وابسته به دوره تمدن عیلامی است، که زمانی زیگورات هایشان سر به آسمان می کشید و آنان عبادت خود را در اوج بلنداها، برای خدای خود به انجام می رساندند، و خدای را در اوج آسمان می جستند، شاید به همین جهت است که بعدها که معماران ایرانی که اسلام را پذیرفتند، سبک عبادتگاه های مسلمانان را این چنین رقم زدند که الان دیده می شود، و گنبدها و مناره های مساجد اسلامی به اوج آسمان ها کشیده شده اند و شیوه مسجد سازی اسلامی را هم بدین سمت بردند و توسعه دادند، که خود در فلسفه آن غرق بودند، معماری گنبد و ایوان و مناره، ریشه در خلاقیت دینی و فرهنگ ایرانی دارد.

وجه مشخصه لر زبانان منطقه لرستان، کوچ نشینی و عشایری زیستن است، که این مشخصه به آنان این امکان را داده است که فرهنگ خود را در جابجا شدن های دائم، از گزند مهاجمان بی شمار به این سرزمین بلادیده، حفظ کنند، و در معرض یکجا نشینی، و حل شدن در فرهنگ بیگانگان که گاه در شهرها حاکم شد، قرار نگیرند، که کم هم نیستند مهاجمانی که شهرها را گرفتند، اما در تغییر روستائیان و کوچ نشینان موفق نبودند؛ از این رو فرهنگ و زبان لری، مثل فرهنگ و زبان بسیاری دیگر از اقوام ایرانی که شیوه کوچ نشینی داشتند، از باستانی ترین فرهنگ ها، و زبان های ایران باستان است، که از گزند تاخت و تازها در امان مانده است.

بعد از دیدار از شهر زیبای سی سخت، اکنون دره ایی در جوار این منطقه را، به سوی شهر اقلید فارس در پیش گرفتم، تا در میانه این راه، از آنجا به سوی  آبشار زیبای مارگون [1] بروم، آبشاری دیدنی در انتهای یک دره، که آب از صخره ایی بلند فرود می آید، و آب به واقع به مانند مارهایی است، که از صخره ها تا به سوی زمین آویزانند، بی جهت نیست که آنرا "مارگون" گفته اند، چرا که آب، در صخره می لغزد و پایین می آید، به گونه ایی که مارها در این شیب ها حرکت می کنند.

برای رسیدن به آبشار مارگون باید از طریق جاده یاسوج به اقلید از منطقه ایی در شمال یاسوج به نام مهربان، وارد دره ای شد، که این دره در مسیر خود پیش می رود، و یک مکان تفریحی برای یاسوجی ها هم محسوب می شود، چرا که دارای چشمه ها و باغات و رستوران هاست، پیست اسکی مشهور کاکان را نیز در همین مسیر می توان دید، که البته این روزها برفی برای اسکی ندارد. در محلی به نام "عباسعلی خانی"، جاده ایی فرعی از جاده اقلید، جدا می شود و به سوی روستای مارگون می رود،

روز تعطیل است و مردم زیادی در جاده منتهی به آبشار مارگون حضور یافته اند، روستا، کاملا چهره توریستی دارد، و باغات مسیر به رستوران – باغ تبدیل شده اند و پذیرای خیل مسافران زیادی هستند که به دیدار از مارگون آمده اند، پیدا کردن جای پارک اتومبیل، و حتی فضایی برای سر و ته کردن اتومبیل، برای بازگشت مشکل است، اما اینجا مردمی از سراسر جنوب ایران را می توان دید که برای تفریح و آب و هوایش آمده اند، از آبادان، شیراز، سیستان و بلوچستان و...، و محیطی شاد و مفرح را با گرمای وجود جنوبی خود ایجاد کرده اند،

نیروی انتظامی در ورودی دره منتهی به مارگون، قبل از روستا، پست ایست و بازرسی قرار داده، و به نوعی مردم را از رفتن باز می دارد! چرا که به راننده ام که مرا از یاسوج بدینجا آورده بود، گفتند : "کجا می روید، اینجا اتومبیل شما را دزیدند پای خودتان است، دزدی اتومبیل زیاد است". راننده هم که از فنی کاران صنعت پتروشیمی است و پیمانکارشان چند ماهی است که به آنها حقوق نداده، و مجبور به مسافرکشی شده است، از ترس، پای اتومبیل خود ایستاد و با من به دیدار از آبشار نیامد، او که برای پرداخت اقساط وام هایش، در این مدت مجبور شده است، حتی منبع گاز سوز اتومبیل پراید خود را باز کند و بفروشد، البته شرمندگی در برابر خانواده اش، به خاطر بیکاری و نداشتن پول خود به جای خود، او صاحب دو کودک خردسال است، که هر نیم ساعت یکبار دلتنگ پدر می شوند، و با موبایل به دنبال صدای پدر هستند، راننده ایی که وقتی دیدمش حتی به مقدار پر کردن باک خودروی خود، پول در جیب خود نداشت؟!.

 این ایجاد رعب و وحشت توسط نیروی انتظامی تعجب بر انگیز بود، در حالی که جمعیت مسافران در این منطقه موج می زند، کدام دزد می تواند، در میان چنین جمعیتی، در روز روشن اتومبیل ببرد، تازه اگر چنین حجم سرقتی اینجا رایج است، با تدبیری مختصر می توان از آن جلوگیری کرد، در همین تنها ورودی و خروجی روستا، که مبلغ قابل توجهی توسط روستاییان، بعنوان ورودی دریافت می شود، کافی است که برگه ایی در قبال دریافت ورودی آن، به صاحبان خودروها داد، تا فقط با ارایه آن خروج اتومبیل ممکن باشد، در چنین شرایطی کنترل یک روستا، با تنها یک ورودی و خروجی، سخت نخواهد بود، و لازم نیست خاطر مسافرانی که از راه دور برای دیدن این اثر طبیعی آمده اند را، مشوش کرد.

البته فکر کنم دوستان در این ایست و بازرسی به دنبال مورد دیگری در اتومبیل ها می گشتند، و این درجه دار در گفتن این جمله به راننده، منظور دیگری داشت، در عین حال باید در استفاده از جملات دقت کرد، مردم همینطور هم در مشکلات خود غرق هستند، و با این جملات نباید آنان را بیش از این آزار داد، و متاسفانه او با گفتن این جمله، راننده را از دیدن آبشار محروم کرد، او که بعد 65 کیلومتر رانندگی، جرات نکرد اتومبیل خود را رها کند و در مدت دیدار از آبشار، از اتومبیل خود نگهبانی داد، این هم حقی بود که از این راننده ضایع کردند، به راحتی گفتن یک جمله حساب نشده، الکی و ساده.

تصویر آبشار مارگون را فکر کنم سابق بر این، در کتاب درس جغرافیا دیده بودم، اکنون آن را به چشم خود می دیدم، زیبا و روان، چشمه هایی که از دل صخره سنگ ها بیرون می زند، و در حجم وسیعی مثل مارها، از صخره ها سرازیر است. ساعات روز رو به پایان است و باید بازگشت، اینجا در استان فارس قرار دارد، و باید به استان کهگیلویه بازگردم، در مسیر بازگشت شاهد یک جشن عروسی بودم، عروسی لرها هم زیبا و دیدنی است، در چلگرد عزای شان را دیدم و اینجا عروسی اشان را، تیم موسیقی آنها در عزا و عروسی یکی است، آنجا غم می زنند و اینجا نوای شادی می نوازد، که به نوعی آهنگ رزم است، یک ساز نی مانند، و یک ساز موسیقی تنبک مانند، که بعد از رقص جمعی خانم ها، بازی چوب و دستمال، که به واقع همان زدن و دفاع است، که توسط مردان حاضر در مراسم اجرا می شود، زنان لر با لباس های زیبا و بلند خود و مردان شان با شیوه های رزمی، که بزمی اش کرده اند، صحنه زیبایی را رقم می زنند، اما هر لحظه ادم احساس خطر می کند که چوبی به پای حریف بخورد و نزاعی در گیرد و... آنان در بازی خود بسیار جدی هستند، نگاه ها نگاه حریفانه، و جنگ در عین بازی جریان دارد، تو گویی بین خانواده عروس و داماد یک جنگ غیر رسمی در این رسم صورت می گیرد! فکر کنم دل عروس و داماد از احتمال این جنگ واقعی از من بیشتر خون بوده باشد، چرا که در صورت عدم تحمل هر یک از دو طرف، و یا غرض آلود بودن یک طرف، کار به راحتی به یکه دعوای تمام عیار ختم خواهد شد، آن هم مقابل چشم هایی زیادی که در حال تماشا هستند.

من که نگران بر هم خوردن این شادی بودم، دل صاحبان مجلس را نمی دانم چگونه بود.

  

[1] - آبشار مارگون مجموعه‌ای از آبشارها در ایران است که در اردکان، سپیدان در ایران واقع شده‌است. این آبشار در حقیقت سرچشمه رودخانه است و در بالای کوه هیچ رودخانه‌ای نیست، بلکه از بدنه دیواره صخره‌ای کوه، بیش از چند هزار چشمه وجود دارد که آب از آن‌ها به بیرون ریخته می‌شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در در این ظلم، هوس هیچ ساحلی نخوا...
بسیارزیبا نه به جنگ نه به جنگ نه به جنگ آن سالهای بعدروزگارسیاه مردم مثل زخمی ناسور برپیشانی تاریخ...
- یک نظر اضافه کرد در آیا کشتار، جنایت و ویرانی را ب...
یک وکیل، چاه خود را به معلم فروخت☢ دو روز بعد وکیل آمد پیش معلم و گفت: آقا من چاه را به شما فروختم ...