میانِ بادهای گاه و بیگاه، که خشکم میکند این باد
ساقی چِه تواند ساخت، با این می و پیمانه؟!
هَلا تو ای سکوتِ غم انگیز و بنیانکن
زِ تالابها گریزانند، بلند رودهای اندیشه
ایستادهام به باران، شاهد به روزگاران
گهی مَسموم عشقُ، گاه من، در منطق آلوده
راهزادُ قرین خاک بودیم، چشم در آسمانها، زیستن بر خاک را جُستیم
بازیخوردگان شب
وول خوردن میان مردگان
گویند بشویید زمین را با خون! کی مباح ست تو را، شستن این تن با خون