قلبی ز سنگ می خواهد امروز زنده را
صدای شان در قعر سکوت شان رساست
خلاصی از مردگی ها
هر سرو سوخته را، ایستاده ایی در پی
این کودتا به اقلیم زندگان بلاست
آن بت اعظم، فناست، ساخته دست ماست
زندگی جاری تر از این، سیاهی هاست
به انتظار کدام صبح در هپروت خیال فرو رفته ایی!
انسان غریب، در دنیایی بیرحم و پر از بیداد
با دهانی بوناک، به سانِ مزدبگیران مافنگی استعمار، به سخره ام می گیرد