مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

در آستانه آغاز سال 1400، و ورود به قرن 15 اسلامی، هر یک از ما باید به تفکر، حرکت و اهداف خود نگاه کرده، و ببیند که در نقشه شرایط موجود، از وضعیت خود در خانواده، جامعه، کشور، منطقه و جهان، در کدام پازل نقش آفرینی می کنیم، و به کدام سوی خود و دیگران را می بریم، چرا که پیش برندگان کاروان براه افتاده را، تک تک ما تشکیل می دهیم، در آن سهیم هستیم، و بدون ما، این قطار از حرکت باز خواهد ایستاد، یا تغییر جهت می دهد، ادامه و یا تغییر این شرایط در دستان تک تک ماست، باید شرایط را شناخت، و برای تغییر و تعویض آن، چاره فردی اندیشید، و مطابق آن عمل کرد.

زندگی برای بعضی مثل آب چشمه ایی کوچک، برای بعضی مثل جویباری، برای بعضی به سان رودخانه ایی، و برای بعضی، سیل دمادمی است، که می گذرد، جهان بشریت نیز مثل تمام کائنات، مثل زندگی تک تک ما، جزعی و کلی در حال شدن و تغییر به سمت خیر و شر می باشد، حوادثی که در لحظات یک چشم بر هم زدن، در فضای بی پایان هستی در حال رخ دادن است، وقتی به شماره در می آید، حیرت انگیز است، جسم و جان نیز، مثل جامعه ما، مثل منطقه ما، مثل جهان هستی، در حال شدن هاست، تغییر به سمت خیر و شر، هر لحظه جریان دارد، و گاه چون خود شاهد لحظه لحظه آنیم، از دیدگانمان به دور می ماند و به چشم نمی آید، اما حقیقت این است که تغییر با، یا بدون آگاهی ما در حال انجام است، باید به خود آمد، تا آن را دید.

با پایان قرن بیستم، [1] که بر اساس تقویم مسیحیان جهان، شمارش آن از 2020 سال قبل آغاز شد، که از قضا این قرن، قرنِ اوج جنگ و جدال و خونریزی برای بشر بود، و جنایاتی که در این سده رقم خود، حجمی از کشته ها، ویرانی ها، تجاوزها و بی رحمی ها به دست انسان غربی و شرقی (مسیحی، یهودی، مسلمان، هندو، بودایی و...) به انجام رسید، که یادآوری آن، در تاریخ بشریت، عرق شرم را بر پیشانی انسانیت خواهد نشاند، [2] اما همه انتظار سال 2000 می کشیدند، تا صفحات هزاره ایی ورق خورد، و شاید این مقطع از تقویم تاریخ، تغییر ریل به سمت انسانیت و اخلاق باشد، و بشر از خودخواهی ها، ظلم ها و انسان های مسلط شده بر تقدیر خود، رهایی یابد، و در پایان این هزاره، سخن از حقوق بشر، تغییرات آب و هوای جهانی، سخن از صلح و... بود.

ولی حرکت تروریستی گروه های فعال اسلامی نظیر گروه القاعده، [3] که با حمله به برج های دوقلو در نیویورک و... صورت گرفت، و از قضا منشا اصلی آن هم تروریسم و تروریست های تربیت یافته در بینش وهابیت (جنبش اسلامی بازگشت به اصل اسلام)، که در ام القرای اسلامی، یعنی مدارس علمیه شهرهای مقدس مدینه و ریاض، که در قالب گروه القاعده، و رهبر وقت آن، جناب بن لادن تبلور یافته بودند، باعث گردید، آرزوها برای آغاز روند صلح، حقوق بشر، دوری از جنگ و... به یاس تبدیل گردد.

و خاور میانه، که زیستگاه ما مسلمانان است، اکنون دو دهه خونبار را از آن تاریخ به بعد، پشت سر گذاشته، کشورهای بسیاری ویران شدند، دارایی اشان به غارت رفت، سیستم های حکمداری، تمدنی، تاسیساتی و... مریض اما موجود شان، ویران گردید، که هنوز که هنوز است، چشم اندازی از پایان این شرایط، و استقرار، صلح و پیشرفت و... دیده نمی شود.

به رغم این فرصت سوزی تاریخی، اکنون روز شمار تقویم اسلامی، [4] که از حرکت پیامبر اسلام، که با فرار او و یارانش از ظلم و تعدی اهل مکه آغاز شد، ظلم کسانیکه دیگران را به پای افکار و بت هایی که می پرسیدند، به راحتی قربانی می کردند، و با ورود ایشان به مدینه (یثرب)، این تقویم صورت آغازین به خود گرفت، و اکنون 14 قرن است که ادامه یافته و این روزها در آستانه یک نقطه عطف در این تقویم هستیم، هر چند قرن های اولیه این تاریخ، با نبرد و جنگ و کشتار طی شد، و اسلام را تا دیوارهای اروپا، در سمت غرب، و شمال افریقا پیش برد، اما از مسلمانی که همانا باید انسانیت و اخلاق و مهر را به دنبال داشته باشد، خبری نبوده است، و همواره جامعه ایی مملو از حرکت تنشی و چالشی، و در نتیجه کشتارهای داخلی و خارجی، گریبانگیر سرزمین های اسلامی و اطراف آن بوده است، و اکنون نیز نه تنها این روند پایان نیافته، و این مردم و مناطق شان به ثبات نرسیده اند، بلکه چشم انداز تاریکی نیز، ما را از این جهت فرا گرفته است.

گرچه در ابتدا، این درگیری ها، بیشتر متوجه جوامع غیر مسلمان همسایه، سرزمین های اسلامی بود، و کشورگشایی ها و توسعه مُلک و ملت تحت فرمان، سر لوحه حرکت سردمداران سرزمین های اسلامی بود، اما با قدرت گرفتن جهان غرب و اکنون شرق، حملات خونبار اکنون متوجه داخل این سرزمین وسیع شده، تجزیه ها صورت گرفت و امپراتوری ها، که آخرین آن امپراتوری بزرگ عثمانی بود، رو به ویرانی رفت، و با جهت درگیری ها به سمت داخل کشورها و سرزمین اسلامی، نهضت های اسلامی به تسویه حساب های مذهبی، قومی و قبیله ایی داخلی، در مناطق مسلمان نشین تغییر راهبرد داده اند، بطوری که جنبش بازگشت به اصل، که از سید قطب [5] آغاز شد، اکنون با مایه های درونی وهابیت [6] و سلفی گری [7] ، نهضت بزرگی را در سطح جهان اسلام آغاز کرده اند، که پاره های تفکری آن در قالب جنبش القاعده، از کشور فیلیپین تا مراکش (و حتی فرانسه در اروپا) شاخه های خود را فعال و گسترش داده است، و در خاور میانه به خصوص، حمام خون به پا کرده اند، تا سیطره تفکر و حاکمیت خود را بر مناطق اسلامی برقرار و تحکیم بخشند، القاعده که تا پیش از این، جنوب آسیا، و به ویژه افغانستان، پاکستان، هند و... را بستر عملیات خود قرار داده بود، با فشار امریکا و متحدان غربی و شرقی اش، بر آنان، تغییر نام یافت، و مثل قارچ اینبار در کشورهای سوریه، عراق، یمن، نیجریه و... سر برآورد، و حمام خون و جنایت را در آنجا گسترش داد، که این نیز تا حدودی با همکاری روسیه، ایران و غرب مهار شده، اما پتانسیل جنایت آفرینی در مناطق تحت گسترش اسلامی، همچنان بالاست، که هر آن می تواند فوران کرده، و چنگیزوار از سرها دوباره مناره ساخته، انسان ها را در قرن بیست و یکم مسیحی، و پانزدهم اسلامی به برده هایی مطیع شده، زیر فشار و زور سلاح و کشتار تبدیل کند،

این شرایطی است که ما را وارد قرن 15 اسلامی می کند، گرچه کشورهایی در این منطقه هستند که از فرصت این درگیری ها سو استفاده کرده، و خود را به جزایری نسبتا با ثبات و در حال توسعه و رشد تبدیل، و راه رشد و توسعه و ثروت اندوزی و... را در پیش گرفته اند، که به عنوان مثال می توان به ترکیه، امارات، عربستان و... اشاره کرد، اما دیگرانی که خود مستقیم و غیرمستقیم در این درگیرها، توان مالی و عملیاتی خود را به کار گرفتند، و یا صحنه آن وضع بوده اند، دچار فقر و فلاکت شده، چرخ های صنعت و تولید و... و هر آنچه باعث آبادانی می شود، در این مناطق از حرکت ایستاده و می روند تا در قهقرای فقر و توسعه نیافتگی، عقب ماندگی های تصاعدی و مضاعفی را، در جهان متلاطم و در حال پیشرفت فعلی تجربه کنند،

امسال نقطه عطفی در تاریخ تقویمی مسلمانان است، 14 قرن تسلط فرهنگ و دین اسلام را به پایان برده، و مردم مسلمان وارد قرن 15 اسلامی می شوند، چشم انداز تاریک کشورهای اسلامی، در شکل عمومی اش هول برانگیز است، عقب ماندگی ها و تجاوزی که از شرق و غرب توسعه یافته و پیشرفته، متوجه این ملت هاست و همزمان تمامیت خواهی ها، ظلم ها، عقب ماندگی ها، حاکمیت های غیر کارآمد، فرهنگ منحط، سقوط اخلاق و انسانیت، جنگ ها و اختلافات عمیق، ظهور و بروز تندروی های مذهبی و فرهنگی، نژادی و... ویرانی محیط زیست، فقر فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، غارت ثروت ها ملی، تحکیم دیکتاتوری های نظامی، مذهبی، نژادی و... قرار گرفتن در همسایگی بحران، نبرد های بین هند و چین، روسیه و اروپا، امریکا و بقیه و... همه و همه چشم انداز تیره ایی از وضع موجود در دنیای اسلام و مسلمانان است، که از درون و برون مردمی را که در این مناطق زندگی می کنند را، تهدید می کند.

این شرایطی است که ما در حال ورود به قرن 15 اسلامی هستیم، تجربه می کنیم و نمی دانم، آیا جهان اسلام از ظلم، نابرابری، غارت، تمامیت خواهی، خود حق مطلق بینی ها، توسعه طلبی ها، جنگ ها، خودخواهی ها و خود شیفتگی های بی دلیل، تکبر، عدم توسعه فکری، علمی، اجتماعی و... خلاص خواهد شد، یا اینکه روند تصادم بین این نیروهای متضاد و شرور، ما را در قرن 15 نیز همراهی و له و نابود خواهد کرد، یا این که بالاخره رنسانسی در این منطقه نیز روی خواهد داد، که مردم خود، به نجات خویشتن برخیزند و از این بلایایی خانمان برانداز، نجات یابند.

چراکه دولت ها و سازمان های گسترده اسلامی، مثل کنفرانس اسلامی و... تمام در دست سران کشورهایی است که خود سردمدار این صحنه خون و جنایتند، و هر یک، یک لنگه از این شرایط دهشتبار را به دوش می کشند، لذا کارایی لازم را، برای ایجاد اسباب نجات مردم منطقه خود نداشته، و این مردم مسلمانند که باید، تغییر را از درون خود، تک به تک آغاز کنند، و بدین شرایط، با تغییر خود، خاتمه دهند. امید دارم سال 1400 شروعی برای به خود آمدن ما مردم باشد، تا با تغییر خود، به تغییر اتمسفر خانواده، جامعه، منطقه زیست خود دست زده، و از خود، با دست خود، تقدیر گردانی کنیم.   

Click to enlarge image Bogh.PNG

امروز هر که بر سکوی خود صلح یا جنگ را فریاد می زند، باید دید به کدام رغبت داریم

[1] - سده ۲۰ میلادی از سال ۱۹۰۱ تا ۲۰۰۰ در گاه ‌شماری میلادی است. این دوره برابر با سال‌های بین ۱۲۷۹ تا ۱۳۷۹ در گاه‌شماری هجری خورشیدی است.

[2] - اصطلاحاتی چون ایدئولوژی، جنگ جهانی، قتل‌عام و جنگ هسته‌ای وارد واژه‌های روزمره مردم شدند و تأثیرات زیادی روی زندگی آن‌ها گذاشتند. جنگ‌ها به مقیاس‌ها و درجه‌های بی‌سابقه‌ای از پیچیدگی رسیدند. تنها در جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵-۱۹۳۹) حدود ۵۷ میلیون نفر کشته شدند که یکی از دلایل مرگشان پیشرفت در تولید سلاح‌ها بود.

[3] - القاعده تشکیلات بین‌المللی نظامی و بنیادگرای اسلامی است که در دوران جنگ شوروی در افغانستان توسط اسامه بن لادن در شهر پیشاور تأسیس شد. این سازمان در قالب شبکه‌های نظامی گوناگون فراملی و به عنوان یک جنبش اسلام سنی فعالیت می‌کند و هدف خود را مبارزه با تأثیرات و دخالت‌های غیرمسلمانان بر دنیای اسلام و گسترش اسلام در جهان می‌داند. اکثریّت اعضای شبکه القاعده را پیرو مسلک سلفی می‌دانند. این سازمان در فهرست سازمان‌های تروریستی بسیاری از دولت‌ها و سازمان‌های بین‌المللی از جمله شورای امنیت ملل متحد، ناتو، اتحادیه اروپا و ایالات متحده قرار گرفته‌است.  اسامه بن لادن رهبر القاعده در سال ۲۰۱۱ در عملیات نظامی ارتش آمریکا در پاکستان کشته شد و پس از آن ایمن الظواهری رهبری این شبکه را بر عهده گرفت. شاخه‌های مختلف این شبکه در کشورها و مناطق متفاوتی فعال هستند. داعش در عراق جبهه النصره در سوریه و انصارالشریعه در یمن از شاخه‌های القاعده هستند که کنترل بخش‌هایی از این دو کشور را در اختیار دارند البته در اواخر ژوئیه ۲۰۱۶، جبهه النصره از القاعده جدا شد. القاعده حملات متعددی را علیه اهداف نظامی و غیرنظامی در کشورهای مختلف انجام داده‌اند. حملات ۱۱ سپتامبر مهم‌ترین آن‌ها بود که با برج‌های دوقلو و ساختمان پنتاگون برخورد کرد و آمریکا در پاسخ به آن جنگ با تروریسم را با حمله به افغانستان آغاز کرد.

[4] - مبدأ گاهشماری هجری یا اسلامی، سال هجرت پیامبر اسلام، محمد از مکه به مدینه می‌باشد که در زمان خلافت عمر بن الخطاب خلیفه دوم مسلمانان وضع گردید است. آغاز هجرت پیامبر اسلام از مکه روز دوشنبه (۱ ربیع‌الاول/ ۲۴ شهریور سال ۱ هجری) برابر با ۱۳ سپتامبر ۶۲۲ میلادی قدیم (ژولیانی) و ۱۶ سپتامبر ۶۲۲ میلادی جدید (گرگوری) و ورود پیامبر به مدینه روز ۸ ربیع‌الاول همان سال می‌باشد. سال هجرت پیامبر به مدینه سال ۶۲۲ میلادی مبدأ گاهشماری هجری قمری و هجری شمسی مسلمانان می‌باشد. سرآغاز گاهشماری هجری قمری روز جمعه «۱ محرم سال ۱ هجری قمری» (۲۷ تیر ۱ هجری) برابر با ۱۶ ژوئیه ۶۲۲ میلادی [قدیم] است. سرآغاز گاهشماری هجری شمسی روز جمعه «۱ فروردین سال ۱ هجری خورشیدی» (۲۹ شعبان ۱ سال پیش از هجرت) برابر با ۱۹ مارس ۶۲۲ میلادی [قدیم] است. البته روز اول سال یک هجری شمسی (از ا فروردین تا ۲۴ شهریور) برابر است با ۵ ماه و ۲۴ روز پیش از هجرت پیامبر (کمتر از یک سال) می‌باشد.

[5] - سید ابراهیم حسین شاذلی قطب شناخته‌شده با نام سید قطب (۹ اکتبر ۱۹۰۶ - ۲۹ اوت ۱۹۶۶) نویسنده و نظریه‌پرداز اسلام‌گرای مصری بود. وی به دلیل بازنگری در تأثیر برخی از مفاهیم اسلامی بر تحولات اجتماعی و سیاسی نظیر جهاد، میان پژوهشگران اسلام سیاسی، مشهور است. برخی از مخالفان اسلام وی را «آموزگار گفتمان تکفیر» در سده بیستم خوانده‌اند. اندیشه او سخت در ایدئولوژی جنبش‌ها و گروه‌های اسلام‌گرای، جهادی و سلفی اثر نهاد و مفهوم‌های «جاهلیت جهان»، «حاکمیت الله» و «جهانی بودن اسلام» به «تکفیر»، «انقلاب» و «خشونت» پیوندی ناگسستنی خورد. مکتب فکری او به عنوان «قطبی‌گری» شناخته می‌شود.

[6] - وهابیت جنبشی مذهبی است که محمد بن عبدالوهاب در قرن هجدهم در نجد عربستان بنیان گذاشت و از سال ۱۷۴۴ مورد پذیرش خاندان سعودی قرار گرفت. دیدگاه وهابی به یک پالایش اساسی در اسلام معتقد است، هدف خود را بازگشت به آموزه‌های اصیل در قرآن و حدیث (سنت پیامبر) می‌داند و با هر نوع بدعتی مخالفت می‌کند. وهابیت از نظر ایدئولوژیکی پیرو اعتقادات ابن تیمیه و از نظر فقهی پیرو مذهب حنبلی است. وهابیت الهام‌بخش بسیاری از جنبش‌های مذهبی جهان اسلام از هند و سوماترا تا سودان و شمال آفریقا بوده‌است و بر جنبش طالبان در افغانستان و برخی جنبش‌های اسلامی دیگر قرن بیستم هم تأثیر گذاشته‌است. گروه داعش یکی از گروه‌هایی است که با عقاید وهابی فعالیت می‌کند

[7] - سَلَفی به گروهی از مسلمانان اهل سنت گفته می‌شود که به دین اسلام تمسک جسته و خود را پیرو سلف صالح می‌دانند و در عمل و اعتقادات خود از پیامبر اسلام، صحابه و تابعین تبعیت می‌کنند. سلفی‌ها تنها قرآن و سنت را منابع احکام و تصمیمات خود می‌دانند. سلفی گری دو رکن اساسی دارد: یکی بازگشت به شیوه زندگی و مرام سلف صالح و در نهایت سنت حجاز و به خصوص سنت اهل مدینه در ۱۴۰۰ سال پیش، و دوم مبارزه با بدعت، یعنی هر چیزی که سلفی‌ها جدید و خلاف سنت می‌دانند. سلفی‌های معاصر بر معنی خاصی از توحید تأکید زیادی دارند که باعث می‌شود افراد بسیاری «نامعتقد» به آن تلقی گردند. سلفی‌گری دارای ابعاد مذهبی، فرهنگی، اجتماعی، و سیاسی است و تأثیری بنیادین بر متفکران مسلمان در گوشه و کنار جهان اسلام گذاشته است. در تاریخ معاصر دست کم سه گونه سلفی گری قابل تفکیک است. سلفی گری ظاهراگرا پیرو آرای اهل حدیث‎‎ و به‌خصوص ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب است. سلفی‌گری جدید، رویکردی متمایز از سلفی گری ظاهرگراست که در آغاز قرن بیستم و در واکنش به پیشرفت‌های غرب توسط سید جمال‌الدین اسدآبادی و محمد عبده با هدف آزادسازی امت اسلام از تقلید و جمود و احیای اخلاقی، فرهنگی، و سیاسی بنیان‌گذاری شد. سلفیان بر بازگرداندن تفکر اسلامی به اصل خالص آن، تبعیت از قرآن و سنت، مردود دانستن تفسیرهای جدید، و حفظ اتحاد امت اسلامی تأکید دارند. آنان تقلید را نفی می‌کنند و تلاش می‌کنند سازگاری اسلام و دانش جدید را نشان دهند. مشهورترین گروه‌های الهام گرفته از سلفی‌گری اخوان‌المسلمین و جماعت اسلامی هستند. در اواخر قرن بیستم، این اصطلاح به اصلاح‌گران سنت‌گرا اطلاق می‌گردد.  ایدئولوژی جهادگرایی سلفی الهام‌بخش بسیاری از گروه‌های مسلح مانند القاعده در آغاز قرن ۲۱ بوده‌است. این گروه‌ها دیدگاه‌های سلفی‌گری علمی (سلفی‌گری سنتی) را رد کرده و خشونت را راهی مناسب و ضروری برای مقابله با حملات غرب علیه اسلام می‌دانند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایزد یکتای من! ای آخرین و بلندترین قله، در زندگی جستجوگرانت، همواره تو را در افقی که چشمم توان دیدنت را داشت، و یا ذهنم را به تجسمت توانی بود، جسته ام، تا ابعاد وجودت را در میان آلودگی حاصل از گرد و خاک مدعیان نمایندگی ات، و مه زیبای وجود بی نظیر و ناشناخته ات، بین زمین و آسمان بیابم، بشناسم، درک کنم، اما تو همواره در ورای این افق، گاه خودی نشان داده، اما غیبت تو را مدام حس می کنم.

گرچه مبتلاییم به انواع،

پسرفت ها ما را گریبانگیر است،

رقیب غلبه اش را بر ما تحمیل کرده، و می رود تا پنجه هایش را بیش از پیش در تن رنجور از ظلم مان فرو کند،

و...

اما تو را در شکل گیری این شرایط، هرگز دخیل نمی دانم، چرا که سرپنجه تدبیرت را در قوانین طبیعت می بینم، تا دوخت و دوز رشته رشته آنچه، بافته شده است، یا کور گره هایی که هر روز بر زندگی انسان و جهان زده می شود.

اما نمی توانم بر بارش باران رحمت تو در این روزها، بی تفاوت باشم، و شکرگزار قطره قطره هایی نباشم که از آسمان، بر زمین خشکیده ما، طراوت می بخشد.

خدایا شکر، گرچه شاکی بر عدم دخالت تو هستم، اما نه این باران را از چشم تو می بینم و نه این همه نارواداری و ظلم و... عارض شده را، اما به رسم شکرگزاران بر این باران و بارش شاکرم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 لجبازی شاهرودیه با خدا

خدا! اگه حاجَتُمه نِدنی یا،

هی روزه هِنگیرم، هی هُنخورم، و باطلش هُنکنم،

پشت به قبله نماز هُنخوانم

شو قدر تا صبح هِنگیرم هُنخُفتم

هِرُم حج، وسط راه ور هِنگردم،

هی وضو هِنگیرم، هی باطلش هُنکنم.

 

به یه مرد شاهرودی هِنگَن نُماز هُخانی؟

هِنگه : عادت وِندارُم

هِنگن : روزه هِنگیری؟

هِنگه : طاقت وِندارُم

هِنگن : مسجد که هِرِوی؟

هِنگه : وقتشه وِندارُم

هِنگن : خیرات که هِندنی؟

هِنگه :  درآمدش وِندارُم

هِنگن : صیغه هُنکُنی؟

هِنگه : اره پی یر جُن، دِگِه کافر که ونییُم

به افتخار  همه ی مردای شاهرودی که، هنوز ذِره ای ایمُن مینه وجودشُن بُمانِده

 

در زمان های دور مردی در باغ های شاهرود مشغول ته واجالوی درختان جوز بود، که گذرش به آسیو مَندَلی افتاد!

هِره داخل هُمباشه هِوینه کِ آسیوبون مین اُتاقک خودش راحت دراز بکشیه، و الاغش در اتاق دِگَ آسیو رِ هِنچرخانه.

به آسیوبو هِنگِ: دايی! هنگوم اگه خرت وِستاكه تو اِز اینجه چِطَري حاليت هُمباشه؟!

آسيو بون هِنگِ: به گِردِنِش زُنگُوله دِلينگونه، يَه وقت صدا زونگوله قعط هاباشه حاليم هُمباشه وِستاكيه، هروم سَروقتش!

طرف هنگه: خآ اگه واستاکه هِمطو سرشه تُکُن هادنه چی؟

آسیوبون هنگه : وخه وخه دایی جون، وخز برو رد كارت، این کِلَکایه به خر بیچاره مِن یاد نِدی!

 

منبع : @shahroodnegar

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تلاشم برای قبولی در کنکور دکترا چهار ساله شد، تغییر رشته، همآوردی ام را با جوانانی که در یک رشته بالا آمده اند، و اطلاعات شان به روز، کارآمد و متوالی است، موفقیتم را مشکل می کند؛ یکبار دانشگاه امام حسین، مربوط به سپاه پاسداران در اتوبان شهید بابایی، یکبار دانشگاه پلیس، در حاشیه اتوبان شهید همت، مربوط به نیروی انتظامی، بار دیگر دانشگاه پیام نور، در محله حکیمیه، و اکنون دانشگاه فرماندهی و ستاد ارتش، که موزه جنگ هم در آن قرار دارد، میزبان ما برای کنکور امسال است؛ آسمان پردرد تهران از خشکسالی امسال، امروز ابری و بارانیست، دیشب پودری سپید از برف بر کوه زده، کاش بیشتر می بارید، ولی باز آسمان انگار، هوای بارش دارد، خدا کند، که ببارد و دلی خالی کند، آفتاب هنوز نزده، و در این ساعات صبحگاهی، با عده ایی دیگر، نیمه شتابان، با ترس و لرز از دوربین های سرعت پلیس، اتوبان چمران را می پیماییم تا در میدان پاستور، خیابان جنگ، سه راه گلشن، به منطقه ایی وارد شویم، که اکنون یادگارهایی از سه دوره حاکمیت، حکومت های مختلف در ایران را در خود دارد.

و توسط سازمان میراث فرهنگی کشور، به عنوان یک اثر تاریخی به ثبت رسیده، و در روزهای دوشنبه و جمعه، بعلاوه روزهای تعطیل پذیرای بازدید کنندگان از موزه جنگ است، دو سالن را به امتحان ما اختصاص داده اند، ساختمان فتح المبین که بنایی قدیمی و بزرگی است، در دو طبقه، زیبا و با سقف هایی بلند، پله های خاص با شیب زیاد، که وقتی از بالا که پایین می خواهی بیایی، تابلویی هشدار داده است، هنگام پایین آمدن حتما مواظب باشید، چراکه احتمال پرت شدن می باشد.

ساختمان دیگر به نام سورنا، سردار باستانی ارتش ایران نام گذاری شده، که جدید سازتر است شاید مربوط به دوره پهلوی دوم باشد. اما ساختمان "فتح المبین" که کلاس های دانشگاه فرماندهی و ستاد معروف به دافوس، در آن جریان دارد، میزبان ماست، در موزه جنگ نیز، عکس چهار شهید که دوره دافوس دیده اند را قرار داده اند؛ احتمالا این ساختمان، بدین لحاظ نام "فتح المبین" گرفته، که رزم آوران ارتش در آن عملیات برای بیرون راندن ارتش متجاوز صدام، نقش اساسی داشتند. در ورودی دانشگاه دو عراده توپ قدیمی قرار داده شده که مربوط به ارتش شاهنشاهی، در دوره پهلوی اول، و یا حتی بازمانده از قاجاریه است، چراکه روی آن سال 1312 خورشیدی حک شده است، توپ هایی که با ظرافت و حسن سلیقه، و مهندسی طراحی و ساخته شده، ممزوجی از هنر، ظرافت و... می باشد. 

شکل و شمایل و ساخت این توپ ها، که مثل یک اثر هنری است، بی اختیار ذهنم را به دوره جنگ های ایران و روس در قفقاز برد، آن موقع که نایب السلطنه ایران، جناب عباس میرزا با نداشتن این سلاح ها، به اندازه کافی، در مقابل روس ها کم آورد و مجبور به بخشش بخش بزرگی از بهترین سرزمین های ایران، به بیگانگان شد؛ با ورود به داخل محوطه، سخنی از رهبری کنونی انقلاب قرار دارد که، دانش آموختگان این مکان را به بررسی طرح های کشور به لحاظ نظامی تشویق می کند، حیاط هم مزین به ماکت یک فروند جنگنده اف 4، یک هلیکوپتر جنگی دو خلبانه امریکایی، و یک فروند هواپیمای مربوط به جنگ جهانی دوم، تانک کوچک و بزرگ قدیمی، یک توپ بزرگ، و یک اتومبیل بنز متعلق به خانم فرح، همسر پهلوی دوم، و یک اتومبیل بزرگ امریکایی که احتمالا از نوع کادیلاک است، که به گفته ناظر جلسه ما، همان اتومبیلی است که کندی (رییس جمهور وقت امریکا)، [1] در سفر به ایران بر آن سوار شد، این دو را در یک باکس شیشه ایی نهاده اند که به نظر کار درستی در شیوه نگهداری اشیا با ارزش نیست، چراکه اشعه آفتاب با عبور از این شیشه های کلفت، اثر سوزشش چند برابر خواهد شد، و با گرفتن خاصیت ذره بینی، فرایند از بین بردن این دو اتومبیل را چند برابر خواهد کرد، یک کامیون ارتشی بزرگ که احتمالا از نوع "زیل" می باشد، و ماکت زیردریایی و ناوچه پیکان نیز از مواردی است، که چشم را به خود جلب می کند.

سالن امتحانی ام در طبقه دوم در کلاسی قرار دارد که به نام نامی دریابان شهید غلامعلی بایَندُر [2] ، نام گذاری شده بود، کلاسی که مزین به نقشه بزرگی از ایران است، که ناظر بر جلسه ما می گفت، در سال 1311 خورشیدی یعنی 89 سال پیش بر این دیوار به صورت نقش برجسته اجرا شده، و بزرگی ایران را به رخ کسانی می کشد، که در این کلاس درس دفاع از میهن را می آموزند؛ و این که در آن سال ها چقدر در ترسیم نقشه، ایران پیشرفت داشته است، و باید به نظامیان بدین لحاظ درود گفت، هم از این که آن را خلق کرده اند، و هم اینکه با سلیقه آن را تاکنون حفظ کرده اند، انگار این نقشه را در همین روزها درست کرده اند، واقعی و تمیز، به بزرگی یک دیوار با ابعاد شش در شش متر. با عظمت، به طوری که وقتی امرای ارتش ایران در جلوی این نقشه مشغول فراگیری فنون رزم هستند، بدانند که از چه وسعتی از خاک پاک و مقدس کشور باید پاسداری کنند.

ناظر امتحانی ما از بیحالی صلوات فرست ها، به هنگام شروع کنکور که از بلندگوی سالن درخواست صلوات می شود، شاکی شد، و گفت صلوات را بلند بفرستید، که کسی در این استرس امتحان گوشش بدهکار نبود، ولی همچون مساجد او هم، صلوات دوم را بلندتر درخواست نکرد، البته نمی دانم بلند صلوات فرستادن چه حساسیتی است، که ما پیدا کردیم، و تقریبا همه بدین درد مبتلایند، و دوست دارند بلند و کوبنده صلوات فرستاد! انگار می خواهند این صلوات را بر سر فردی دیگر قهرمانانه بکوبند؛ و اینکه ناظر امتحان ما مثل ناظم هایی که در کلاس های دبیرستان، بین نوجوانان تخس و شلوغ، به دنبال تقلب می گردند، آنقدر در طول کنکور راه رفت، و از پشت، جلو و کنار بچه ها را پایید، که داشتم عصبانی می شدم، چرا که در این کنکور میز آخری بودم، و تمام حرکات همه زیر نگین من بود، و وسط سوال های استفهامی که باید، عمیق شد، حرکات و آمد و شدش، مرا به خود مشغول می کرد، ذهنم را پراکنده، به هپروت عالم رویاها و خاطرات درس و مدرسه می برد، و در این هنگامه کمی وقت، داشتم با او مساله دار می شدم.

اما صحبتی که در انتهای امتحان با ایشان، از سابقه این ساختمان کردم، دیدم بسیار با محبت و گرم هم هست، محبت دوستان دست اندرکار این کنکور را در ابتدا با توجه به مشکلی که پیرامون پرینت کارت ورود به جلسه من و چند نفر دیگر داشتیم، چشیدیم، و یک سروان ارتش ایران، تا یک ساعت زحمت کشید، تا پرینتر و لب تابش را با هم هماهنگ کند، ولی نشد، و این دو همدیگر را نشناختند، و در نهایت هم در دفتر کار خود، کار ما را با کامپیوتر کارش حل کرد.

کنکور از ساعت هشت تا دوازده ظهر به طول انجامید، و ما به سوال هایی، در خصوص اقتصاد سیاسی، روابط بین الملل، نظریه های علوم سیاسی، سازمان های بین المللی (در بخش تخصصی)، و در بخش عمومی، هوش استعداد سنجی و زبان و... پاسخ گفتیم در انتها هم بلندگوی سالن از ما دعوت کرد که از منزل تاریخی عبدالحسین تیمورتاش [3] که از پایه گذاران سلسله پهلوی است، و درست مقابل سالن فتح المبین قرار دارد، که اکنون موزه جنگ در آن دایر است، دیدن کنیم، بزرگواری دوستان ارتش در این کنکور، در مساعدت های اولیه برای ورود، و هم دعوت آنان برای این بازدید، مهر و محبت خود را بر ما کامل کرد.

پایان کنکور که رقم خورد، سری به کلاس های دیگر سالن در طبقه دوم زدم، چراکه این ساختمان نیز خود قدمت داشته و معماری جالب و منحصر به فردی دارد، یکی از کلاس ها را به نام سرلشکر شهید حسن آبشناسان [4] زده اند، دیگری به نام امیر سرلشکر شهید عباس بابایی [5]، یکی به نام شهید سید موسی نامجو [6] است، اما خود را به حیاط رساندم، باران و به نوعی مخلوط برف از آسمان سرازیر بود، مشتاقانه مسیر بین ساختمان فتح المبین و موزه جنگ را طی کردم، تابلوی موزه می گفت که ساختمان مربوط به دوره قاجاریه است و تیمورتاش آن را خریده، اما به دنبال دستگیری و قتل او در زندان رضا شاهی، اموالش و از جمله این ساختمان مصادره، خانواده اش به حصر خانگی در کاشمر فرستاده شدند، و این منزل مصادره ایی بین حکومت ها دست به دست شده و اکنون یک موزه است، و در اختیار ارتش ایران قرار دارد.

اما تن انسان اینجا می لرزد، وقتی که، به عاقبت کسانی فکر می کند که در به قدرت رسیدن مستبدین (خوب و بد تفاوتی ندارد) نقش اساسی داشتند، جاده را برای رسیدن افرادی به قدرت، صاف کردند، که وقتی در کرسی قدرت، خود را به اندازه کافی مستحکم دیدند، توسط خود آنها، بیرحمانه نابود و حتی کشته می شوند، عبدالحسین تیمورتاش در تاریخ ایران، یکی از آن جمله رجال سیاسی قدرتمند و لایق ایران، از این دست است، چرا که در حکومت رضاشاه مدتی حتی جایگاه نفر دومی نظام وقت را یدک می کشید (گرچه ایران ولیعهد داشت)، که بدین عاقبت دردناک توسط دوست و همرزم و مبارز خود، جناب رضاشاه کبیر مبتلا شد، بدین لحاظ، این موزه نیز، خود آینه عبرتی برای کسانی است که فاصله چندانی با نفر اول ندارند، و به حسادت و... او مبتلا شده، چنین عاقبت هایی را تجربه می کنند، تیمورتاش در به قدرت رسیدن رضاخان میرپنج خیلی زحمت کشید، ولی توسط همان کسی که او خود، او را تا رسیدن به کرسی پادشاهی ایران، و سقوط شاهنشاهی قاجاری احمد شاهی، و حتی حوادث سخت بعد از به قدرت رسیدن رضا شاه، کمک رساند، و بعد از این همه، به طرز غمناکی در زندان رضاشاهی (به فرموده و به اراده ملوکانه) کشته شد، گویند به بدن او در زندان، آمپول هوا تزریق کرده، و او را کشتند، در حالیکه، در اوج و به نوعی، نفر دوم حاکمیت محسوب می شد، از همه بدتر اموالش هم مصادره، تا به وارث و اهل بیکس و کارش در دوره غضب ملوکانه، نرسد و...

نفردوم بعدی، جناب عباس میرزا است، در طبقه اول این موزه، توپی نگهداری می شود که روس ها آن را به او، بعد از شکست، و امضای صلحنامه ترکمنچای هدیه دادند، روی این توپ نامه امپراتور روسیه به همین مناسبت حک شده است. یا امیرکبیر که در به قدرت رسیدن ناصرالدین شاه سنگ تمام گذاشت، اما به بیرحمانه ترین وضع توسط اراذل و اوباش اعزامی توسط بت بزرگ، در حمام فین کاشان رگ زده شد.

تاریخ سیاسی و حکومتی نظامات مختلف ایران، از این دست حکام، زیاد دارد که کسانی را که در به قدرت رسیدن آنان زحمت بسیاری متحمل شدند را، با مستحکم شدن پایه های قدرت شان، به مرگ و زحمت زیاد مبتلا کردند؛ تیمورتاش انسان لایق و اهل مطالعه و مسلط به زبان های روسی و فرانسه است، ایشان خانزاده ایی بود، اهل روستای "نردین" ، که اکنون در شهرستان شاهرود واقع است، یک بار در دهه 1370 خورشیدی از این روستا دیدن کردم، ولی هرگز نمی دانستم، و نمی توانستم تصور کنم که پای به زادگاه چنین مرد بزرگی در تاریخ سیاسی ایران گذاشته باشم، تیمورتاش توسط پدرش جهت تحصیل به عشق آباد، و سپس سن پترزبورگ اعزام شد، و بعد از بازگشت به ایران در دوره پهلوی به فرماندهی قوای نظامی خراسان و ایران رسید، و در وحدت ارضی ایران در کنار رضاشاه فعالیت کرد و...

در این موزه سلاح های سرد متعلق به دوره صفوی، سلاح های گرم ساخت دوره عثمانی، کشورهای چک و اسلواکی، انگلستان، فرانسه، امریکا، شوروی، آلمان و... به نمایش در آمده است، که هر کدام خاطره برانگیز است، پایان نامه نظامی شاهپور غلامرضا پهلوی، که در مورد نقش خلیج فارس در امنیت ایران نگاشته شده، در اینجا نگهداری می شود، و یک اتاق به وسایل، و مدارک تحصیلی سرلشکر شهید ولی الله فلاحی [7] تعلق دارد که برام بسیار جالب بود، در یکسال در دوره کودکی نمرات تحصیلی اش بین ده تا 15 در نوسان بود و یک سال بین 15 تا 20، یا اتاق کار امرای دیگر ارتش ایران، و از همه مهمتر محل زندگی عبدالحسین تیمورتاش که مشهورترین چهره این انجمن وابسته به نظم و نظام است.

کنکور دل انگیزی، بعد از دیدار از این دیدنی ها رقم خورد، اکنون رو به کوه هم که می کنی، در هوای دل انگیز آفتابی بعد از بارش، ارتفاعات سپیدپوش است، و در همان زمانی که ما مشغول تست زدن بودیم، از آسمان زیبایی باریده، و اکنون نعمت کامل است، می توان دلشاد بود، یک روز خوب، در این نیمه اسپندگان؛ این شادی غنیمت بزرگیست.

    

 

 

[1] - احتمالا منظور سفر ایزونهاور است که در سال 1338 به ایران سفر کرد و پهلوی دوم میزبان ایشان بودند

[2] - غلامعلی بایَندُر (زاده ۲۳ آذر ۱۲۷۷ – درگذشته ۳ شهریور ۱۳۲۰) دریادار نیروی دریایی ارتش و به مدت ۵ سال فرمانده این نیرو از مهر ۱۳۱۵ تا شهریور ۱۳۲۰ بود. وی در جریان درگیری‌های میان قوای ایران و انگلستان در جنگ جهانی دوم در خرمشهر در تاریخ ۳ شهریور ۱۳۲۰ به شهادت رسید.

[3] - عبدالحسین تیمورتاش (زاده ۱۲۶۰، نردین - درگذشته ۹ مهر ۱۳۱۲، تهران)، ملقب به سردار معززالملک و سردار معظم خراسانی، دولتمرد ایرانی دوره‌های قاجار و پهلوی بود. تیمورتاش از کسانی بود که در برانداختن قاجارها و برآوردن پهلوی‌ها مؤثر بود. در دوره رضاشاه نخستین وزیر دربار بود و نقش مهمی در سیاست خارجی ایران بازی کرد. چند سال بعد مورد غضب رضاشاه قرار گرفت و در ۱۳۱۲ در زندان قصر کشته شد. روستای نردین یکی از روستاهای توابع شهر میامی، در شهرستان شاهرود، استان سمنان می باشد.

[4] - حسن آبشناسان (۱۹ اردیبهشت ۱۳۱۵ تهران - ٨ مهر ۱۳۶۴ منطقه سرسول کلاشین عراق) معروف به شیر صحرا، فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء و فرمانده لشکر ۲۳ نیروهای ویژه هوابرد ارتش جمهوری اسلامی ایران بود.

[5] - عباس بابایی (۱۴ آذر ۱۳۲۹ – ۱۵ مرداد ۱۳۶۶) سرتیپ خلبان نورثروپ اف-۵ و اف - ۱۴ تام‌کت نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و معاون عملیات فرماندهی این نیرو از ۹ آذر ۱۳۶۲ تا ۱۵ مرداد ۱۳۶۶ بود.

[6] - سید موسی نامجوی (زاده ۲۶ آذر ١٣١٧ در بندرانزلی – درگذشته ۷ مهر ١٣۶٠ در حومه شهرری) معروف به موسی نامجو سرهنگ نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران و وزیر دفاع در دولت محمدجواد باهنر بود.

[7] - ولی‌الله فلاحی (۱۰ اردیبهشت ۱۳۱۰در شهرستان طالقان – ۷ مهر ۱۳۶۰ در نزدیکی شهر ری)، سرتیپ نیروی زمینی ارتش بود که پس از مرگ به درجه سرلشکری ارتقا یافت. پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ ایران به سمت فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و از آغاز جنگ ایران و عراق در جبهه‌ها حضور دائم داشت. فلاحی در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۵۹ به سمت کفیل ریاست ستاد مشترک ارتش برگزیده شد. ولی‌الله فلاحی در سانحه سقوط هواپیمای سی-۱۳۰ در ۷ مهر ۱۳۶۰ کشته شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

حضرت استاد بزرگ

جناب دکتر محسن کدیور!

درود خداوند بر شما،

نقد های تان را بر نظریه استاد خوب و دانای مان، جناب دکتر عبدالکریم سروش، [1] دنبال کردم، هماوردی علمی تان مایه مباهات همه ماست؛ بروم سر اصل مطلب و وقت عزیز شما را نگیرم؛ مشکل این است که از دریای اسلام، هرچه را، هرکس خواست، می تواند بدست آورد، آنکه بر مدار "مهر" است، مهربانترین اسوه ها و قوانین را می تواند، بیرون کشیده نشان دهد، و آنکه به جواز و تئوری خونریزی، خشونت و تجاوز نیاز داشته باشد، می تواند چنان احکامی و سیره ایی را بیرون کشد، که تمام بی رحمی ها، شقاوت ها و بدترین اعمال که بر انسان ها می توان انجام داد را، مجاز و قربه الی الله به انجام رساند.

ما متاسفانه اطلاعاتی به وسعت دریایی، به عمق چند سانت از اسلام و این گونه امور داریم، که نه می توانیم در آن شنا کنیم، و نه کشتیرانی، و نه ماهیگیری هایی که برازنده علم شما باشد، اما 50 سال درگیری فکری و عملی با آنچه بر ما می رود، جسارت گفتن حرف هایی را به ما ارزانی داشته است، که عرض می کنم، بدین گزاره ها توجه فرمایید :

اسلام بهترین آیین برای گسترش و ژرفا بخشیدن به علم است، و همزمان این پتانسیل را بی برو و برگرد دارد که انسدادی ایجاد کند، که هیچ علم و نظریه جدیدی، نه پا گیرد، و نه اندیشمندی بتواند، اصلا آنرا ابراز نماید، چرا که نظرات جدید، در نزد اهل آن چنان به نظر می رسند که پایه های منطقی اسلام را سخت می لرزاند، که گوینده آن نظر را و... باید شمع آجین کرد (عین القضات را عرض می کنم)، و در قلعه حلب او را جوانمرگ ابراز سخنش نمود (سهروردی را می گویم که من به برکت وجود شما، با برخی ادبیات ایشان آشنا شدم).

و البته خود، این شرایط را درک کرده اید که به برکت تنگ شدن عرصه حکمداری اسلامی بر شما و دکتر سروش، امروز هر دو تان، خود و علم تان را برداشته، راهی دیار دور شده اید، تا مجبور شوید، در فضای مجازی، آن را عرضه کنید، تا همه از عام و خاص بدان دست یابند، وگرنه شما و دکتر سروش هم عقاید و سخن خود را در کتبی می نوشتید که مثل کتاب های دیگر اساتید، در کتابخانه خاک می خورد، تا روزی محققی آن را بیابد، و نکته ایی بردارد، و این ظرفیت انسداد علمی، باعث شد هر دو بزرگوار به جایی پرت شوید که علم تان، سوار بر امواج آزادی بیان، به خانه تک تک ما توان راه یافتن یابد، و نظرات و علم شما بیشتر از هر صاحب نظر قدر قدرتی که توان و مجوز چاپ کتاب دارد، به ما برسد، این هم حُسن و قبح آنچه است، که خود با پوست و خون خود، درکش کرده اید، و بر شما رفته است.

در ارزش های دیگر هم همین گونه است، اسلام آزادترین دین می نماید، آیه "لا اکراه فی الدین" آن قلب هر آزاده ایی را چنان مسرور می کند که می خواهد ده ها متر به هوا خیز بردارد، اما در همان حال آیات ارتداد، قاتلوا ها و حدود شرعی، قوانین الحاق بر اهل جزیه، خروج از اسلام و... مجال هر نفس کشیدن را از غیر اهل آیین فرو در می خفتاند؛ و به چنان تنگی نفسی مبتلا می کند که آرزو می کند کاش در این دنیای ظلم، هرگز خدایش نیافریده، و نیاورده بود، اللهم نَشکو...

شما را دلالت می دهم بر آنچه در همین روزها، بر اقلیت های دینی در ج.ا.پاکستان، ج.ا.افغانستان و ج.ا.ایران و به خصوص ام القرای اسلام در سعودی و... می رود، و به عنوان مثال شرایطی که به صورت قانونی بر بهاییان، طبق بندهای قانون و نظر قضات شرع روا داشته می شود و...، ما همواره مفتخر به این بودیم که پذیرش اصول دین (توحید، نبوت و...) تحقیقی است، و نه تقلیدی، اما اگر بنا را بر همین اصل درست هم بر گیریم، که هرگز تقلید در آن جایز نیست، هموطنانی که در اثر تحقیق یا به هر دلیل دیگر، راه اسلام را برای خود مناسب ندیده، و تغییر آیین داده اند، چرا باید دچار این همه مشکل شوند، که متعرض خدای خود شوند که، "از چه آورد در این دیر خراب آبادم"،

ما قانون اسلامی را مترقی ترین، عادلانه ترین و... به نظر می آوریم، چرا که در عرصه تئوری، البته آنطوری که به ما گفته اند، واجد بهترین نوع حکمداری است، اما وقتی به عمل در می آید، هرگز نمی توان نه بن لادن (القاعده) را طبق شرع محکوم کرد، نه ملاعمر طالبانی را، و نه اصحاب ابوبکر البغدادی را گفت که، چه می کنید؟!! فاین تذهبون؟!! چرا که وقتی او در مقام پاسخ بر آید، عوام لشکرشان هم به تو نشان خواهند داد که همان می کنند که در جنگ ها و سیره صدر اسلام در گذشته بود، زمانی که ائمه ما، و حتی خود پیامبر، اصحاب و تابعین و... او بر این امور ناظر و گاه حاکم بوده اند.

وقت شما را نگیرم استاد، به نظر من هر دین و نظریه ایی که ادعای جهانشمولی کرد را باید در همان ابتدا بوسید و به لب تاقچه نهاد، چرا که برای به مهمیز کشیدن جهان و جهانیان، و یکدست کردن آن، هر ظلم و عملی را به مصلحت، مباح خواهد کرد، تنها آیین و مرامی را باید پذیرفت که اخلاق و انسانیت را مدار خدمت خود به فرد قرار دهند، و کاری به کار جهان و جهانیان نداشته باشد، توسعه طلبی های این چنینی، مصلحت سنجی ها، مجوزهایی را صادر خواهد کرد، که لاجرم ظلم و تعدی را به با شعار نجات انسان و به نام خداوند، به همراه دارد، لذا هدف بزرگ حسینیه و مسجد ساختن از بنای دیگران، و تلاش دیگران برای تبدیل ایاصوفیه به کلیسا، تبدیل مسجد بابری به معبد رام و... ما را به انسان هایی تبدیل می کند که، در نهایت "رُحَمای بر خود، و اَشدای بر دیگران" خواهیم بود.

حال آنکه در این دنیا به واقع در نزد کسانی که خود را بالا کشیده اند، و از نزدیکی های دیدگاهِ خالق بدین دنیا نگاه می کنند، اصلا "دیگرانی" وجود ندارند، که بر آنان اَشّد بود، که "بنی آدم اعضای یک پیکرند"، و همه ما انسان هایی هستیم که خداوند فرصت برابر زندگی به ما داده است، اما نمایندگان او بر زمین، این فرصت را در قبال دسته بندی های فکری و آیینی می گیرند، و فرصت زیبای زیست انسانی را، به جهنمی حیوانی تبدیل می کنند.

این است که جناب دکتر کدیور عزیز! که گاهی علم و سخن شما مرا به وجد می آورد، جناب تان راست می گویید و اسلام رحمانی، داروی این زمانه و هر زمانه پر دردی است، و جناب استاد دکتر عبدالکریم سروش هم درست می فرمایند که بزک کردن آنچه در عالم واقع قرن هاست، که خود را به عینه نشان داده است، به آنچه دوست می داریم که باشد. هم درست نیست، و عوام فریبی است.

 

 دوستی و برادری، زیبنده اهل علم، دشمنی آنان، نشان از جمود و انحراف است،

[1] - جناب دکتر عبدالکریم سروش اخیرا مبحثی را طی حدود 20 سخنرانی، تحت عنوان "دین و قدرت" بیان فرمودند، که واکنش هایی را برانگیخته است، و جناب دکتر محسن کدیور نیز پاسخی را به نظریات ایشان تحت عنوان "چالش اسلام و قدرت" طی چهار سخنرانی و پرسش و پاسخ داشته اند. این نامه واکنشی به این گفتارهای ذیقیمت است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

صورت سیلی خورده از شب، زخم هایش تازه است، بوی خاکِ باران خورده اما، نفس را تازه و آسان می کند، گلسنگ ها را به رویش بر می انگیزد، اما در حالیکه تو در فکر پایان این شبی، من از کرانه های پایانش گذشته ام، و به استمرار شبی فکر می کنم، که در صبحش دوباره آغاز می شود، سلسله شب های بی پایان، حکایت غریب خو گرفتن به تاریکیست، که همین، گردش ایام را هم بر نمی تابد، تکثر رنگ ها را نمی پذیرد، غلبه سیاهی را بر تمام رنگ ها، سخت مشتاقست، و هر بودنی را به فیلتر دل سیاه خود می کشد، یکرنگی می خواهد و سکوت؛ چشم را به افق روبرو، باز می خواهد، تا از گذشته بگذرد و به فراموشی اش سپریم، فکر وسوسه گرش را به دور اندازیم، اما در این افق تا چشم کار می کند، سیاهیست، و چشم ها در این امواج سیاه دو دو می زنند، و  در انتظار جرقه ایی، سپیدی می جوید، اما درس های در پس افکنده شده، خاک می خورند، و ذهن هم در این همه سیاهی، سیاهی می زاید، و بر ظلمت می افزاید، نور را به فراموشی سپرده ام.

 انتظار میان این همه سیاهی، مرا دچار وهم می کند، چراکه رشته های بلند این موج، منتظران نور را هم، عادت به سیاهی و تاریکی می آموزد، تا نوحه سرایی برای نور، خود مجلس گرم نشستن در تاریکی و سیاهی باشد، کورمال کورمال چاله ایی می یابم، تا در واژگانی ساخته شده از ملات نور، اجساد مردگان در سیاهی را، پیچیده به خاکی تیره بسپارم، و من هرگز شرم نمی کنم، که خاک تیره ایی را، بر سپیدی پوشش شهدای انتظار بپاشم، و آنان را به تاریکی گور سیاه شان بسپارم، سرنوشتی که چندی بعد، بر من نیز تکرار خواهد شد.

هنگام دفن شان هم به دنبال دست هایی از نورم، که از خاکی تیره برآیند و در انفجار ظلمت، مظلومان کشته شده در تاریکی را، در آغوش گیرند، اما نه دستی می بینم، نه نوری، و در خیال خود نور را می سازم، حال آنکه غرق در سیاهی ظلمت شب، انعکاسی از نور را تنها در قلبم حس می کنم، نمی دانم این نور نادیده از کجا به درونم راه جسته است، که غرق در تاریکی، بتوانم خیالی از نور بسازم، و نوری مجازی را در گستره ظلمت، ببینم.

نسل ها از ما میان این اقیانوس تاریکی غوطه خورده اند و خواب نور دیدند، و به جستجویش، کوه قاف خلق کردند، و سیمرغ بدانجا فرستادند، تا زالِ سپیدِ قصه های خیالی، رستمی زاید، و از کوه، افق نور بگشاید، اما رستم نیز با دیوان غارهای مخوف تاریکی، در خیال ما جنگید، و هرچند که پیروز شد، اما فارغ از این خیال سازنده ی نور، از نور در زندگی ما خبری نبود و نشد.

تهمینه هم، که عشق روشن رستم بود، به اسارت تاریکی رفت، تا فرزند خلف رستم هم، در دامن ظلمت بزرگ شود، و در خیال ما تعزیه نبرد نور با نور، به سرانجامی دردناک برده شده، تا باز هم شب ادامه یابد، و نور به داغ نور بنشیند، این است که در نبرد خیالین تاریکی با نور نیز، زنجیر سلسله ها را کسی نتوانست قطع کند، و هر بار هم که زنجیرها، به مویی رسید، دست های پرتوان تاریکی، ضحاک وار چنان بر آن دست دادند، که تداوم شب را هرگز پایانی نباشد، و ما همچنان نور را تنها در قلب های خود زنده اش نگه داریم، بی آنکه در آن غرق شویم؛ حال آنکه همواره غرق تاریکی، در گوشه گوشه آسمان تاریک و بی پایان، سوراخ هایی را، به جستجو نشستیم، تا ما را به منبع نور بَرَد، اما آنقدر آن نور کوچک و دور بود، که نه تیرهای آرش کماندار مان بدان رسید، نه نعره های مستانه قدرت نمرود، توانست آن را به زیر کشد.

و من در پای تخت نمرود، با نمرودیان، مغموم، به نظاره رقص تاریکی بودم، که تمام چشمم را پر می کرد، و جایی برای نور نماند، تا همچنان نور تنها در قلبم بماند، نوری که نمی دانم از کجا بدان رخنه کرد، تنها با اشعه های خیالی این نور مانوسم، نوری که تنها در تخیل قدرتمندم، می سازمش، تا شاید روزی صورت ظاهر گیرد، شاید.

Click to enlarge image Charli.PNG

دلقک هایمان هم غرق در سیاهی اند، حال آنکه می خواهند بخندانند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

موج خون کین روزها پنجه به افلاک می زند           باد و توفانش ز خودخواهی بلند است و ز کبر

گشت انسان چون خدا، بر جای او، صاحبِ حکم          حرمت انسان و خون شد، کُشته زیر موج کبر

هر کسی گوید منم حق، حقِ باقی با من است      غیر ما را حرمتی، از مال و جانی نیست بر بنیان کبر

من حقم، او ناحق است، ما حُکمدار سرمدیم        سرّ خاموشی ندانم نزد حق، از چیست زین دریای کبر؟!

باد خودخواهی کجا، وز چه جهت آمد به ما          کَند بنیاد حق و، بنیان نمود بنیاد کبر

سرِ اسرار خدا رفت از بر ما چون که شد           کبر و خودخواهی اساس حق و، مصداقیاب شد اهل کبر

رو تو خود باش و، به خود رس، ای دلیل بی دلیل      خونفشان است حلق ها، شد پاره از این تیغِ کبر

روشن است آن نور مطلق، خط کش نور جلیل،         در تو گردد روشن آنگه، گشته ایی خالی ز کبر

سال ها گر تو شناور باشی اندر بحر کبر         لحظه ایی خود را نیابی، غرق گردد جان تو، در شط کبر

به نظم در آمده در 9 اسفند 1399      

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جنگ خسارت بار هشت ساله بین ایران و عراق، که عنوان طولانی ترین جنگ قرن بیستم را در جهان به دنبال خود یدک می کشد، نشان از آن دارد که در این جنگ، انگار دیپلماسی در بعد علمی و عملی اش مرده بود، و مذاکره و مذاکره گران در خواب کامل بودند، چرا که نقشی در پایان این جنگ ایفا نکردند تا این صحنه خشم و خشونت پایان گیرد، و تنها وقتی که دیگر هشت سالِ خسارت، کشتار و ویرانی را پشت سر نهادیم، پذیرش قطعنامه 598 توسط امام بر این جنگ طولانی پایان زد، در این بین سیاست و دیپلماسی، سیاستمداران و دیپلمات ها انگار به مرخصی رفته بودند، تا این جنگ در صحنه خون و کشتار بین جنگ آوران دو طرف حل و فصل شود؛ اما همین جنگ لعنتی، که همه به نظاره کشتار و خشونت جاری در صحنه های دلخراش آن نشستند و تنها روندش را دنبال می کردند، از جهاتی برای ما که در آن روزگار رزم حضور یافتیم، خیر و نعمت هایی هم فراهم کرد، که نمی شود و نمی توان از آن چشم پوشید.

در این جنگ که مقتضای حضور ما در آن، برای دفع تجاوز بود و بس، ما را همزمان با دنیای خشن و حیوانی بیرحمی و کشتار انسان ها آشنا کرد، و آن وجه کراهتبارش را با تن و روان خود تجربه کردیم، که در حالت عادی نصیب هر انسانی نمی شود، تجربه ایست دردناک و غم انگیز، اما یگانه و انشاالله تکرار نشدنی، تا خوی کنجکاو انسان جستجوگر را، از این صحنه های خون، کشتار، ویرانی و...، سیراب کند، و همراه با فن آوری های موجود روز، با کاروان نبرد و کشتار آشنا شوی و نامت در لیست کسانی قرار گیرد، که برای امری خاص که همان دفاع از آب و خاک بود، در صف جنگآوران قرار گرفته تا از هم بکشیم، یا کشته شویم و یا پیروز؛ صحنه هایی که در تاریخ بشر همواره تکرار شده، و با این وضع که دیده می شود، در نبود جنبش های قدرتمند ضد جنگ، متاسفانه باز هم تکرار خواهد شد.

رزم آوری که در چنان صحنه هایی حضور داشته است، در همان زمان که در چنین دنیای خشن و بیرحمی از کشتار و جنایت مباح شده، غرق بود، دنیایی از لطافت و زیبایی های معنوی، اخلاقی، انسانی جنگآوران را هم تجربه می کرد، که در زیر پوست جسم و روان این جماعت حاضر برای کشتار حداکثری از انسان هایی که به عنوان دشمن تعریف شده بودند، جریان داشت، لحظه هایی از کمال انسانی را بروز می دادند تا تو با عرفان، که نرم ترین شکل اندیشه انسانی است، آشنا شوی، عرفان و نرم مزاجی، روح تقوا و پرهیزکاری، خدمت به خلق، ایثار از بهترین داشته ها، برای دیگران، و هزار حُسن دیگر، که در چهره مه رویان عاشق تبلور می یابد، تا جنگآوران عرصه کشتار و خشونت، و تو آن را در روح و روان و عمل جنگاورانی مشاهده می کردی، که در این صحنه های دلخراش خشم و خشونت حضور یافته بودند.

 نبرد قدرت ها، در زیر پوست جامعه جهانی، دام مهلکی را برای ایرانیان و عراقی ها در افکنده بود، تا زندگی این جنگ آوران در این صحنه های بی مانند از بروز خشم و خشونت، و وجهه حیوانیت انسان، رقم خورده و دو تضاد، خشونت و رحمت در هم، همزمان موج زنند، آری آن رزمنده ایی که بیدرنگ از دشمن خون می ریزد، او را ناکار و تکه تکه می کند و... آنچنان در کنار سلاح آتشین خود، صحنه هایی از رحمت و مهر را می آفریند که تو در این تضاد می مانی، که چگونه می شود چنان انسانی، چنین باشد، و چنین کند.

رزم آورانی بودند که بیشتر از هر چیزی در این دنیا، مدهوش این حال و هوا بودند، و مصرانه خواستار و مفتخر حضور در آن بودند، حضور در صحنه های تاخت و تازِ خشونتبار گلادیاتور وار انسان ها، که در دو جبهه متمایز تعریف شده بودند (خودی – دشمن)، و همزمان، هر دو، مجوز تام و تمام اخلاقی، دینی و عرفی برای کشتار یکدیگر را داشتند، و بی دریغ و بلادرنگ هم، از یکدیگر می کشتند، اما در همان حال انسان هایی بودند که با فاکتور گرفتن این وجهه خشونتبار جنگ و ستیز، در جستجوی اکسیر اخلاق و پرهیزگاری، انسانیت و اخلاق و... حاضر برای تجربه صحنه های خشم و خشونت شوند، تا این عرفان و نرمخویی، و زندگی برادرانه، دوست داشتن های بی پایان، از خود گذشتگی های بی حساب، دوستی های بیمرز، بخشش های بی نظیر، مهر بی پایان و لایتناهی، نور روشن دوستی، از خود گذشتگی برای غیر، خروج از عالم تملق و چاپلوسی و سو استفاده، دل های روانه شده به کوی یار، گذشتن از همه دنیا و تمام لذت هایش و... را حس و تمرین نمایند. فضایی که انگار در جامعه سالم و نرمال و خالی از خشم و خشونت در پشت جبهه وجود نداشت، و به عکس در اینجا ایجاد و به اوج می رسید.

جایی که در یک تناقض عجیب، انسانیت (روح اخلاقی، معنوی و انسانی)، و حیوانیت (روح خشن کشتار و خشونت) را با هم یکجا حس و تجربه می کردیم، و اصلا تناقضی هم در همراهی آن دو نمی دیدم؛ و آنانی که غرق در آرمان خود بودند، همه چیز را از یاد بردند، حتی ضرورت حفظ جان، کسب نفع مادی، ارتقای وضع دنیایی، خانواده، شهر، دوستان، آینده، زندگی، سلامت و... به همه پشت پا زدند، تا در مسابقه خوب بودن در بین خود، و سخت گیری و تهور در برابر دشمن از هم پیشی گیرند.

آری این نقطه و این وجه از جنگ، یک نعمت بود، چرا که جزیره ایی انسانی در میان آن همه خون و آتش و ویرانی تشکیل داد، تا انسانیت، اخلاق، نرم خویی و عرفان در میان امواجی از وجه حیوانی انسان (در خشونت و کشتار) بروز و ظهور خاص و وسیع یابد، خشت خشت این جامعه خاص، را رزمندگانی تشکیل می دادند که فارغ از وضعیت مالی، علمی، خانوادگی، نژادی، نام و نشان و... گردهم آمده بودند تا شرایط خاص و کم نظیری را رقم زنند.

آن روزهای سخت و تکان دهنده، که سخنی از این نبود که اهل کجایی و...، و ما را لباس، فرهنگ، هدف و... مشترکی به هم تنیده بود، چند تا از دوستان اهل شهر باستانی بسطام، شهر عرفان و عمق معرفت، و زادگاه عارف نامی ایران و جهان، جناب بایزید بسطامی، با ما همرزم بودند، که هر کدام شان را که یاد می آورم، جز خیر و خوبی به ذهنم نمی آید، آنانی که به مزاح گاه خود را "پیازخور" خطاب می کردند، در حالی که بیشتر از پیاز، بسطام شان به "بایزید بسطامی" شهره است و گیلاس های بهاری اش، زردآلوهای تابستانی اش، و گستره ایی از میوه های مختلف از سیب های تو سرخ گرفته تا گلابی و... که آن را شهره شهر و آفاق کرده است.

 از جناب مسعود نوروزی که خود تیکه ایی از بهشت است، و این مرد نمونه ایی بارز از مردان خداست، تا سید رضای حسینی عزیز، که حالات او را در کشاکش روزهای سخت و تکان دهنده صحنه های کشتار و خون و دود در عملیات کربلای 4 و 5 ، هرگز فراموش نمی کنم، و دوست عزیزم جناب غیاث الدین که تقریبا هم سن و سال خودم بود، و اکنون زیبایی قلب و چهره مهربانش را به یاد دارم، ولی این روزها دیگر اسم کوچکش را به فراموشی سپرده ام، و دوستان دیگر اهل بسطام همچون محمود حاج قاسمی که ما را در آن شب های خاطره انگیز و بروز آن تضادهای عجیب، همراه قدرتمند بود.

اما این همه را گفتم، تا که بروم سراغ محمود حاج قاسمی، که در 30 بهمن 1399 در حالی که در جستجوی پیکر بازمانده از همرزمان شهیدش، در مناطق عملیاتی این جنگ خسارت بار و طولانی بود، با مین های بازمانده از آن برخورد کرد، و دهه ها بعد جنگ، کاروان کشتار را زمینگیر شده را، او و دوست دیگرش دوباره با پای نهادن بر یک مین، به راهش انداختند، و با این شهادت دوباره یاد و خاطره آن روزهای خشن مملو از ایثارها، از خود گذشتگی ها، روح لطیف فدا کردن خود برای دیگران و... را در ذهن ما تازه کردند؛ محمود حاج قاسمی از کسانی بود که با تشکیل تیپ 12 قائم، و جدایی جنگ آوران داوطلب اهل استان سمنان، از تیپ 21 امام رضا (مشترک با استان خراسان)، بعد از عملیات والفجر 8، از نیروهای فعال در گردان های رزمی اعزامی از شاهرود، جدا شد و به جمع ما، در واحد اطلاعات و عملیات این تیپ پیوست، تا استخوان بندی ستادی این تیپِ مختص استان سمنان، شکل گیرد، و تا آخر جنگ هم این یگان رزمی را سکوی نبرد خود، قرار دهیم.

شهید محمود حاج قاسمی در آن روزها، قشر میانسال جنگآوران حاضر را تشکیل می داد، و با حدود 20 سال سن، قسمت میانی، بدنه فربه حاضر در جنگ بودند، که عمده بار جنگ را به دوش می کشیدند، و در مقایسه با امثال ما که در سنین نوجوانی و 15 سال سن بیشتر نداشتیم، امید جنگ و جنگجویان بودند، چرا که از این سن و سال بالاتر به جمع فرماندهان می پیوستند، و از این سن به پایین هم که ما بودیم، که قاعدتا باید با یکی از آنها جفت و جور و همراه می شدیم، تا بخشی از کار را در کنار، و به کمک آنان پوشش دهیم، لذا وقتی تیم های شناسایی تشکیل می شد، بدنه قدرتمند این تیم ها را امثال محمود حاج قاسمی شکل می دادند، که هم به لحاظ جسمی قد بلند و رشیدی داشت، و هم به لحاظ سنی در بین ما سن ایدال تری را برای جنگ دارا بود، و ما بواقع دوره کارآموزی جنگ را طی می کردیم، تا در صورت ادامه جنگ، جا پرکن آنها باشیم، و کادرهای آینده جنگ را تامین کنیم.

با شهید محمود حاج قاسمی در کربلای 4 و 5 ، مرصاد و... همرزم بودیم، او تا آخر عمر بسیجی (داوطلب) ماند، و ارتباطش را با جنگ و... قطع نکرد و نهایتا هم در جستجوی اجساد پاک یاران شهیدش، در حالیکه در منطقه زرباطیه عراق، میان خاک های سفت شده از گذشت بیش از سه دهه از آن جنگ خسارت بار، به دنبال نشانه ایی بود، تا جسد شهیدی را بیابد و چشم خانواده ایی را از راه بی بازگشت عزیز شهیدش بردارد، خود نیز به شهادت رسید، آری هنوز مین هایی که در جنگ، برای کشتار همدیگر کاشتیم، از ما کشتار می کنند.

این شهید بزرگوار مدتی را هم در راستای نبرد با داعش، که اوج بروز ظلم، خشونت و ترور، در بین نحله های فکری اسلامی اند، در سوریه گذراند، آنجا نیز مجروح شد، اما ماند و از آن صحنه نیز جان به سلامت برد، تا مین های باقی مانده از میراث روزهای خون و دود و کشتار جنگ هشت ساله، که هنوز از مردم ما و عراق قربانی می گیرد، او را با صفحه آخر زندگی اش، روبرو کند. روح و روانش شاد باد.

 

یک سال قبل، تقریبا در همین روزها، ایشان دست به قلم شد، و وصیت نامه ایی نوشته است که بدین شرح می باشد :

بسمه تعالی

این وصیت نامه را در مورخ 3/10/98 می نویسم، بار دیگر خداوند بر ما منت نهاد و دوباره برای کشف و جستجوی پیکر پاک شهدا دعوت کرد. شهدای بزرگواری که رشید و بلند قامت بوده و هم روح بزرگی داشته اند و امروز می روند به فراموشی سپرده شوند، شهدایی که در خاک عراق با دستانی بسته و پاها بسته همین جاها زنده دفن شدند تا شما زنده بمانید و زندگی کنید. قامت بزرگی داشتند، قامت خود را کوچک کردند تا شما بلند قامت زندگی کنید، نگویید چهارتا استخوان، همه ماها بعد از مرگ همین چهار استخوان می شویم، اما آنها کجا و ما کجا، مسئولین بدانند اگر چنان کنید هم این دنیا و هم آن دنیا جواب این عزیزان را خواهید داد. مردم همیشه دین خود را به اسلام و رهبری و این آب و خاک ادا کرده اند. امروز که من شاید بتوانم خانواده ایی را که سال های سال چشم اشکبار فرزندش است از چشم اشکباری رها سازم، نه احتیاج به مال دنیا دارم و نه پست و مقام و جایگاه دولت دارم، همه آنهایی که درباره من حرفی از روی ناآگاهی می زنند می بخشم، من شغل آزاد دارم و پیمانکار در ذوب آهن شاهرود هستم و کشاورزی بیش نبوده و نیستم. همیشه قصدم خدمت در حد توانم به مردم مملکتم بوده، اگر خداوند از من قبول کند، در ضمن به دوستانم هم عرض می کنم اگر امکان داشت مرا داخل حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) قرار دهید و زیارت عاشورای امام حسین (ع) قرائت کنید، شاید امام حسین از سر لطف واسطه بین من و خدا شود و مرا خداوند از قصورهایی که داشته ام ببخشد. من از همه دوستان آشنایان فامیل ها و برادران هیات طلب عفو و بخشش دارم، انشالله شماها هم مرا ببخشید، همگی آقبت (عاقبت) بخیر شویم. 

امضا 

30/10/98 

  الحقیر محمود حاج قاسمی

 

 

Click to enlarge image photo_2018-01-21_07-27-23 (2).jpg

تصویری از شهید محمود حاج قاسمی چند سال قبل

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سیاست یک خانم شاهرودی برای روز مرد

حاج آقای خودوم! قوربونت بروم، راستشه بُخوایی، واسه روز مرد، بِرفتوم واست گُل بِخروم بِدیوم که تو خودت خوشکلتر از هر گُلی، پَ گُل که هِنتانستُم واختت بِگیروم

هُخواستوم واست ساعت بگیروم، بدیوم تپشای قلبت، ثانیه شمار زندگی مُنُ تویه، پ ساعت هم هنتانوم واختت بگیروم چون به دردت هنخوره

هخواستوم واختت کت و شلوار بخروم، گفتم ماااشاااالله، این قد و بالای رعنا اگه کت و شلوار دِکُونه به تنش که، دُخترکُش هُومباشه، اونوقت این آخر عمری بروم واخته خودم وِثنی بیَروم؟!

هخواستوم ادکلون واستانوم، بِدیوم تُو وجودت معطر به عطر عشقهِ مُنه، پَ اُدکلن هُخایی چکار؟!

جورابَم که اصلا روم هنمباشه،

بِگُوم واخته شُووِرُم، تاج سروم برفتوم جوراب بگتوم؟!

خلاصه آخرش بدیوم بهترین کار اینه که هزینه ش بِرِوم یَه دُو دَست لُباس واسه خودوم بِخِروم، تو ببینی کیف کنی حظ بُبُری

  

یک خانم شاهرودی میره سر قبر شوهرش و با گریه و زاری میگه:

نِگا!

مَندَسن (محمد حسن) که لُباس نداره،

مَندَلی (محمد علی) هم که کوش نداره،

منیژه هم که جُهاز نداره،

مِن با این هانالیدای دپلیقیده که واختِم بِشتی و بِرفتی، چوکار کونوم؟!

 

شب شوهره به خوابش می آید و می گوید:

چی شی هِنگی ضعیفه! مگِه مِنه بِفرِستیی آنتالیا خرید؟!

مِثِ اینکه مِن بُمُردُما، زیر ده خِروار خاک مِنِ بشتین، یادت برفته؟!

عوض اینکه بیایی فاتحه یی بُخانی، به منِ گور به گورِ زیر تخت لحد مانده، دست اِز سِرم ور هنندارین، اینجه هم از دستتون اَمُون ندارم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

      

سال ها، خاموشی ام [1] درد و فغانم را فُزود     درد را درمان ندیدم، خاموشیست درمان ما؟!

بهر ما درد و فغان تقدیر کردست آن حَکیم؟!    حُکم حِکمت را بُود دارو! درمانست اینکخواه ما

حکم بر خاموشی زدند، زین سوختن های بزرگ      لیک درمانی نشد، از این سکوت بر کام ما

شب شده طولانیُ، شب شکاران بیش ز پیش      شب به شب پروانه بر آتش شدُ، تاریک گشت امید ما

خاموشی بر دردِ بیدرمان، خود حیرانی است       اندر این حیرانیِ حیرانکده، نابود گشت امید ما

چشم در چشم افق، با دود و آتش شد مصاف    چشم گریان، دود و دم بیداد کرد بر روی ما

دیده خونبار است از داغِ همه دل سوخته گان    در سحرگاهان، سکوت و درد کرد خاموش باز امید ما

شمع و پروانه کنار هم نیایند، چون به صلح     هر دو را سوختن بُود تقدیر، یا که این تقدیر ما؟!

رو تو بشکن این سکوت از سوختن های مُدام    تا که پایانی پذیرد، سوختن از کامُ هم، از بام ما

به نظم درآمده در 4 اسفند ماه 1399 

[1] -  این نظم نوشته را در پاسخ به بیتی از ابیات خانم مخفی بدخشی (۱۲۵۵ – ۱۳۴۲) خورشیدی اهل فیض‌آباد استان بدخشان افغانستان، تحت عنوان"در طریق سوختن خاموش چون پروانه باش" سرودم، نام این شاعر بزرگوار پارسیگوی خراسانی که در این سوی آمودریا می زیسته است، سید نسب، بیگم نسب، پاچاجان بود، که با نام هنری مَخفی بَدَخشی شعر می گفت. ایشان دانش عمومی خود را به‌گونه ایی مخفی و به‌ دور از نظر سیاسیون وقت، و بزرگان و آگاهان خانواده خویش فرا گرفت. ایشان هم عصر با شاعر نامدار ایرانی خانم فروغ فرخزاد است. نیاکانش از امیران محلی بدخشان بودند و در روزگار امیر عبدالرحمن خان از بدخشان به قندهار تبعید، و در شانزده سالگی سرودن را آغاز کرد. بیشترین اشعارش را در محله‌ قره ‌قوزی آرگو سروده، ازدواج نکرد و بیشتر عمرش را در حالت تبعید سیاسی در شهرهای کابل و قندهار به ‌سر برد. او دختر میر محمود شاه بدخشی (میر محمود عاجز) بود که او نیز شاعر و کتابی هم به نام "چارباغ" بدو منسوب است که اینک در دست نیست. برادران مخفی، همچون میر محمد غمگین و میر سهراب سودا هم، شاعر بودند.آثار او زیر عنوان "لعل‌پاره‌ها" در مجله "کابل" به چاپ رسیده‌است. پارک مخصوص خانم ها و دبیرستانی در بدخشان نیز به این بزرگوار نام گذاری شده ‌است. روحش شاد و روانش در کنار بزرگان اهل ادب پارسی در آرامش باد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در مکانیسم و ساختار رفتار جریان ی...
دو بیانیه متفاوت از خبرگان رهبری در مورد مذاکرات ایران و آمریکا* بیانیه اول تخطی از خط قرمز رهبری ...
- یک نظر اضافه کرد در مکانیسم و ساختار رفتار جریان ی...
ماشین تخریب پایداری‌چی‌ها و جلیلیون چگونه سناریوی حمله به ظریف را در مورد عراقچی تکرار می‌کنند بررس...