مصطفی مصطفوی
پایان تابستان است و شروع پائیز، و در آستانه سالروز آغاز هشت سال جنگ و خونریزی در 31 شهریور سال 1359، و اینکه با چه رویکردی باید بدان نگریست، آنرا به رسم موجود "گرامی" داشت، یا اینکه به تفکر نشست که چه شد که این طولانی ترین جنگ جهان در قرن بیستم آغاز شد، از چه این مقدار به درازا کشید، و چرا این جنگ طولانی و پر از خسارت و درد، این چنین پایان یافت؟! یا اینکه چه باید کرد که چنین جنگ های خسارتبار و دردناکی، دوباره برای کشور و مردم ایران اتفاق نیفتد، و چطور می توانیم ما هم به یک کشور نرمال و بدور از جنگ و جدال با دیگران، در دنیا تبدیل شویم.
هشت سال ویرانی و تجاوز، هشت سال اسارت و آوارگی، هشت سال جراحت و پارگی و از هم پاشیدن بدن هایی که به مسلخ خشم، خشونت و جنگ برده شدند، و البته هشت سال نبرد و رزم رزمندگانی که با هجوم وسیع متجاوزین بعثی مواجه شدند، که آمده بودند تا تیکه های دیگری از خاک مقدس ایران بزرگ را جدا کرده، و به تیکه های جدا افتاده دیگری از این دست ملحق نمایند، که پیش از این، در حاشیه های رودهای دجله و فرات، چونان شهر تیسپون و...، جدا کرده بودند، و متاسفانه می رود تا از گوشه های ذهن ما نیز به فراموشی سپرده شوند، تو گویی انگار چنین شهرها و مناطقی هرگز به ایران تعلق نداشته، و پایتخت ایران نبوده است.
این روزها، تحت نام "گرامیداشت هفته دفاع مقدس"، چهره شهرها به نشانه ی آمدن آن روزِ شومِ آغازِ جنگ، تغییر می کند، هر ساله در چنین روزی رسانه های جمعی بسیج می شوند تا از آن هنگامه، یادمانی خاص بسازند، و بزعم خود، آنرا زنده نگه دارند، و سمبل های آن دوره سحرآمیز و سخت، بر در و دیوار شهرها خودنمایی کنند و...، اما دلم آشوب می شود، چراکه، به روزهایی فکر می کنم که از سوی دو طرف هر میدانِ اینچنینی، تمام موازین انسانی، قوانین اخلاقی و... تعطیل می شوند، و سبقت در قتل و کشتار، وارد کردن جراحت و زخم، به اسارت و زندان بردن، ویرانی و خسارت و... در سرلوحه برنامه ها و اهداف مجاز تبدیل شده و بلکه به عادی ترین کارهای روزانه، تبدیل می شوند.
تو گویی در جنگ ها "رُفِعَ القلم" [1] اتفاق افتاده، که چشمه های وجدان و اخلاق انسانی کور می شوند، و در وجود انسان سوالی از چرایی وجود این همه درد، رنج و غم و مصیبت دیده نمی شود، و انسان ها در شرایطی قرار می گیرند، که می توانند هر آنچه که خواستند و می توانند، از همنوعِ مقابل خود، بُکشند، جراحت زنند، به اسارت برند و... و با افتخار نیز از آن عمل خود یاد کنند، و گردن فراز دارند، که در آن لحظات واجد چنان عرفانی بودند، و در آن صحنه های غرور حضور داشتند، در حالی که غرق در خضوع و خشوع و عبادت، زندگی کردند، این چنین از حریف کشتند و...!
جنگ ها هنگامه ایی اسرار آمیز است، که بشر آن را از تمام موازین اخلاقی و انسانی جدا، و برای خود پرانتزی در زندگی انسانی باز می کند، و آنرا بسان لحظه ایی استثنایی تعریف، و بر آن قوانینی دیگر استوار می دارد، چونان که صحنه داران آن، اوضاع "رفع القلم" را بر اعمال خود استوار می بینند؛ لذا در دوره جنگ، هر جنایتی مجاز و درست، و واجد اجر و پاداش تلقی می شود! می توان بر هیروشیما و ناکازاکی بمب اتمی افکند، و شهرهایی را با تمام مردمش نابود نمود، می توان 665 هزار اسیر نبرد کیف را سر به نیست کرد [2] ، می توان هزاران سرباز حریف را در نبرد بدر [3] در کناره های دجله با مواد شیمیایی و... خفه کرد و کُشت و یا مجروح بر صحنه جنگ رها کرد؛ می توان سنجار [4] را از مرد و زن ایزدی پاک، و آنانرا نسل کشی نمود و... و باز در نزد همقطاران خود به قهرمان شجاعت و قدرت و... مفتخر بود.
انگار نه انگار که خداوند ما را انسانی مسئول و صاحب تفکر آفریده است، که باید بر اراده و اعمال خود لجام زنیم، اما در آن دوره جنگ، سربازان بدانچه مجازند، که در حالت عادی هیچ انسانی هرگز مجاز به انجامش نیست، و نخواهد بود. و در مخیله اش هم، انجام آن قابل تصور نیست، نمی دانم چرا باید آمدن چنین دوره ایی را گرامی داشت؟! می مانم در این ماندن ها.
معنی گرامیداشت چنان سحر شدگی، فراموشی، مستی و مدهوشی را که در این حالت، هرگونه کشتار، جراحت و اسارت و خشم و خشونت مجاز می شود، را خوب نمی فهمم، که طی آن انسان هایی مملو از وجدان و اخلاق، ابتدا از وجوه انسانی و اخلاقی شان با توجیه و تبلیغ خالی، تا چنان صحنه هایی را به راحتی بیافریند، بی آنکه احساس گناه کنند، که هر انسان عادی با دیدن آن صحنه، از خشم و ناراحتی و شرم، صورت و چشم بر می گرداند، تا حتی آنرا نبیند.
آری در چنین روزی ما مجبور به حضور در چنین صحنه هایی شدیم، و برای هشت سال بهترین فرزندان این آب و خاک، و البته برادران عراقی ام، قربانی چنین شرایطی شدند، کُشتند و کشته شدند، جِراحت زدند و جراحت خوردند، اسیر شدند و اسیر گرفتند، معلول شدند و معلول کردند، و بهترین شهرهای ما را ویران کردند و بهترین شهرهای شان را ویران کردیم و...
اما چنان مسحور آن شرایط شده بودیم، که حتی وقتی به پایان آن لحظات مصیبت و درد هم که رسیدیم، در داغ پایانش، ناله ها زدیم و گریستیم که چرا فرایند کشتار و... تعطیل شده است، که "دَرِ باغ شهادت را نبندید!" [5] و آنان که از مصیبتِ قتل و کشتار خاندان پیامبر در سده های نخستین اسلام می گفتند و ما را برای قربانی شدن به سان آنان، در چنان صحنه هایی آماده می کردند، از پایان این صحنه ها، و مصیبتِ پایانش خواندند و گریستند، و ما هم زار زار برای آن پایان، گریستیم و ناله زدیم، که حالا که "جنگ ما را لایق خود کرده بود!" [6] چرا این جنگ به پایان می رسد؛ و این منطق و حال جنگ دیدگانی بود که مثل ماهی از آب بیرون انداخته و بر زمین خشک، مثل ذرت های در روغن داغ افتاده، بالا و پایین می شدیم، که چرا درب باغ شهادت بسته شده است!
با پایان این جنگ هشت ساله و بی پایان، کسی از نکبت جنگ نگفت، و برای عدم تکرارش، فریادی بر نیاورد، کسی برنامه ایی برای صلح طلبی و دوری از جنگ نداشت، شعار "نه به جنگ" تو گویی خود، به ضد ارزشی بزرگ تبدیل شده بود، که میان ارزش های جنگ! نباید فریاد زده می شد، و فریاد زده نشد، و اگر زده شد در میان هیاهوی درد فراق جنگ گم شد.
[1] - مسلمانان معتقدند در طول دوره زندگی، فرشتگانی از سوی خداوند مامور به ثبت اعمال انسان هستند. از کودکی به ما می گفتند روی دو دوش هر انسانی دو فرشته نشسته اند که مامور ثبت و درج اعمال انسانند، فرشته روی دوش راست، اعمال نیک، و فرشته روی دوش سمت چپ، اعمال بد انسان را ثبت پرونده هر انسانی می کنند، و در آخر این پرونده به خداوند عرضه می شود، تا او را روانه بهشت و یا جهنم کند؛ "رفع القلم" از این اندیشه سرچشمه می گیرد و به معنی برداشته شدن "قلم تکلیف" است که کنایه از این دارد که تمام قوانین دینی از دوش مکلف برداشته می شود، دیندارانی که مُقیَّد به انجام و یا عدم انجام کارهایی هستند، زین پس که فرشتگان چشم بر اعمال انسان می بندند، او می تواند هر کاری که دوست داشت را، مثل آدم های آتش به اختیار انجام دهد. مثلا "قتل" شنیع ترین اقدام برای یک انسان در شرایط عادی است، در قالب "جهاد" می توان به عددی که توانستی از طرف مقابل بکشی و در پرونده جهاد خود، که برای دریافت اجر به خداوند عرضه خواهند داشت، انباشت. و... اصطلاح رفع القلم توسط معتقدین شیعه ایی که در جشن مرگ دشمنان ائمه شیعه، خود را مجاز به هر گفته و کاری می بینند، سود جسته می شود تا در آن هنگامه، مجاز شوند گناهان را هم انجام دهند!
[2] - نبرد نخست کییف به نبردی در جبهه شرقی جنگ جهانی دوم اطلاق میشود که در اثر اقدام نیروهای ورماخت در ماههای اوت و سپتامبر سال ۱۹۴۱، در جریان عملیات بارباروسا، برای به محاصره درآوردن نیروهای ارتش سرخ در ناحیه کییف به وقوع پیوست. از این نبرد در تاریخ نظامی شوروی تحت عنوان عملیات دفاع راهبردی کییف یاد میشود. طی این نبرد، پس از توقف حرکت گروه ارتش مرکز ورماخت به سمت مسکو، بخشی از نیروهای زرهی آن در قالب گروه زرهی ۲ تحت امر هاینتس گودریان رو به جنوب چرخش کردند. با حرکت نیروهای گروه ارتش جنوب ورماخت از گذرهای رود دنیپر رو به شمال و اتصال آنها نیروهای گودریان در شرق کییف، بیشتر یگانهای جبهه جنوب غربی ارتش سرخ به محاصره آلمان ها درآمدند و در نهایت به کمک پیادهنظام منهدم شدند. نبرد کییف بزرگترین محاصره نیروهای نظامی در طول تاریخ بوده است که طی آن ۶۶۵ هزار نیروی نظامی شوروی به اسارت نیروهای آلمانی درآمدند. آدولف هیتلر، پیشوای رایش سوم نبرد کییف را «بزرگترین نبرد در تاریخ جهان» توصیف کردهاست.
[3] - عملیات بدر عملیات گسترده نظامی نیروهای مسلح ایران، در خلال جنگ ایران و عراق بود، که در اسفندماه ۱۳۶۳ به مدت ۱۰ روز در منطقه هورالعظیم، به فرماندهی سپاه و با مشارکت نیروی زمینی ارتش، بر علیه نیروهای ارتش عراق انجام شد. عملیات بدر در تاریخ ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ آغاز شد و تا ۲۹ اسفند ۱۳۶۳ ادامه داشت. نیروهای ایرانی در پیشروی اولیه از جزایر مجنون، موفق به گرفتن پاسگاه ترابه و تسخیر بخشی از بزرگراه بغداد-بصره شدند. با این حال پاتک عراقیها نیروهای ایرانی را به عقب راند و حالت واماندگی جنگ ادامه یافت. در این عملیات میزان تلفات طرفین بسیار بالا بود و از سمت نیروهای ایرانی بالغ بر ۱۵ هزار نفر و از سوی عراق نیز بیش از ۱۰ هزار نفر کشته شدند. مهدی باکری؛ فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا و عباس کریمی؛ فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسولالله از جمله کشتهشدگان ایرانی در عملیات بدر بودند.
[4] - نبرد سنجار به نبردهای فشردهای گفته میشود که بین شبه نظامیان داعش و نیروهای کرد رخ داد که منجر به کشته و آواره شدن تعداد زیادی از مردم سنجار و سقوط این شهر توسط نیروهای داعش شد. انگیزه داعش برای حمله به سنجار اولا طبق ایدئولوژی افراطی که ایزدی ها را کافر و حرب و جنگ با اینان را واجب دانسته و مرتکب شنیع ترین جنایت ها علیه غیر نظامیان شدند. دوما نزدیکی به میدانهای نفتی که یکی از درامدهای گروه داعش از طریق فروختن نفت، که گاهی توسط شرکت های ترکیه که برخی منابع ادعا و اثبات کردند، فروخته و هزینه های استقرار و جنگ های پی در پی را جبران میکرد. نسلکشی ایزدیها به جنایات جنگی، کشتار جمعی برنامهریزی شده و هدفمندِ ایزدیان و به بردگی جنسی کشاندن زنان بهدست حکومت اسلامی عراق و شام (داعش) علیه اقلیت مذهبی کردزبان ایزدی سالِ ۲۰۱۴ میلادی در عراق و سوریه اشاره دارد. در ژوئن ۲۰۱۶ سازمان ملل متحد گفته است داعش علیه ایزدیان مرتکب نسلکشی شده است و داعش به دنبال نابودی کاملِ این دین و به اجبار مسلمانکردن ایزدیان است.
[5] - نوحه ایی تحت عنوان "در باغ شهادت را نبندید" که بعد از پایان جنگ توسط صادق آهنگران تنظیم و اجرا شد، هیچ رزمنده ایی از جایگاه سردار آهنگران در روند تبلیغات جنگ بی اطلاع نیست : سبک بالان خرامیدند و رفتند مرا بیچاره نامیدند و رفتند سواران لحظه ای تمکین نکردند ترحم بر من مسکین نکردند سواران از سر نئشم گذشتند فغان ها کردم، اما برنگشتند اسیر و زخمی و بی دست و پا من رفیقان، این چه سودا بود با من؟ رفیقان، رسم همدردی کجا رفت؟ جوانمردان، جوان مردی کجا رفت؟ مرا این پشت، مگذارید بی پاک گناهم چیست، پایم بود در خاک اگر دیر آمدم مجروح بودم اسیر قبض و بسط روح بودم در باغ شهادت را نبندید به ما بیچارگان زان سو نخندید رفیقانم دعا کردند و رفتند مرا زخمی رها کردند و رفتند رها کردند در زندان بمانم دعا کردند سرگردان بمانم شهادت نردبان آسمان بود شهادت آسمان را نردبان بود چرا برداشتند این نردبان را؟ چرا بستند راه آسمان را؟ مرا پایی به دست نردبان بود مرا دستی به بام آسمان بود تو بالا رفته ای من در زمینم برادر، روسیاهم، شرمگینم مرا اسب سپیدی بود روزی شهادت را امیدی بود روزی در این اطراف، دوش ای دل تو بودی! نگهبان دیشب، ای غافل تو بودی! بگو اسب سپیدم را که دزدید امیدم را، امیدم را که دزدید مرا اسب چموشی بود روزی شهادت می فروشی بود روزی شبی چون باد بر یالش خزیدم به سوی خانه ی ساقی دویدم چهل شب راه را بی وقفه راندم چهل تسبیح ساقی نامه خواندم ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست گمانم خانه ی ساقی همین جاست دلم تا دست بر دامان در زد دو دستی سنگ شیون را به سر زد امیدم مشت نومیدی به در کوفت نگاهم قفل در، میخ قدر کوفت چه درد است این که در فصل اقاقی؟ به روی عاشقان در بسته ساقی بر این در، وای من قفلی لجوج است بجوش ای اشک هنگام خروج است در میخانه را گیرم که بستند کلیدش را چرا یا رب شکستند؟! دعا کردند در زندان بمانم دعا کردند سرگردان بمانم من آخر طاقت ماندن ندارم خدایا تاب جان کندن ندارم دلم تا چند یا رب خسته باشد؟ در لطف تو تا کی بسته باشد؟ بیا باز امشب ای دل در بکوبیم بیا این بار محکم تر بکوبیم مکوب ای دل به تلخی دست بر دست در این قصر بلور آخر کسی هست بکوب ای دل که این جا قصر نور است بکوب ای دل مرا شرم حضور است بکوب ای دل که غفار است یارم من از کوبیدن در شرم دارم بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست مرا هر چند روی در زدن نیست کریمان گر چه ستار العیوب اند گدایانی که محبوب اند خوب اند بکوب ای دل، مشو نومید از این در بکوب ای دل هزاران بار دیگر دلا! پیش آی تا داغت بگویم به گوشت، قصه ای شیرین بگویم برون آیی اگر از حفره ی ناز به رویت می گشایم سفره ی راز نمی دانم بگویم یا نگویم دلا! بگذار، تا حالا نگویم ببخش ای خوب امشب، ناتوانم خطا در رفته از دست زبانم لطیفا رحمت آور، من ضعیفم قوی تر ازمن است، امشب حریفم شبی ترک محبت گفته بودم میان دره ی شب خفته بودم نی ام از ناله ی شیرین تهی بود سرم بر خاک طاقت سر نمی سود زبانم حرف با حرفی نمی زد سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد نگاهم خال، در جایی نمی کوفت به چشمم اشک غم، تایی نمی کوفت دلم در سینه قفلی بود، محکم کلیدش بود، دریاچه ی غم امیدم، گرد امیدی نمی گشت شبم دنبال خورشیدی نمی گشت حبیبم قاصدی از پی فرستاد پیامی با بلوری می فرستاد که می دانم تو را شرم حضور است مشو نومید، این جا قصر نور است الا! ای عاشق اندوه گینم نمی خواهم تو را غمگین ببینم اگر آه تو از جنس نیاز است در باغ شهادت باز، باز است نمی دانم که در سر، این چه سودا است! همین اندازه می دانم که زیبا است خداوندا چه درد است این چه درد است؟ که فولاد دلم را آب کرده است مرا ای دوست، شرم بندگی کشت چه لطف است این، مرا شرمندگی کشت
[6] - صادق آهنگران این نوحه "ذوق و شوق نینوا کرده دلم" را بعد از پایان جنگ، در فراق آن روزهای جنگ و خون، دردمندانه خواند و زمزمه کرد و ولوله ایی در دل های رزمندگان برپا کرد : "بـار دیگـر بـا اجــازه از تفنگ میرود ذهنم بسوی شعر جنگ ذوق و شـوق نینـوا کـرده دلم چـون هـوای کـربلا کـرده دلم بود سنگر بهترین مـأوای من آه جبهـه کـو بـرادرهـای من در تمام سالهای عشق و جنگ مهـر در سجاده مـا شد قشنگ سنگر خوب و قشنگی داشتیم روی دوش خود تفنگی داشتیم جنگ مـا را لایـق خود کرده بود جبهه ما را عاشق خود کرده بود روز کوچ کاروان از بر و بحر روز آزادی شد از زندان شهر نفرت از هر خود ستایی داشتیم خلـق و خـوی روستایی داشتیم آسمـان تکبـیر ما را دوست داشت هر حسینی کربلا را دوست داشت روزها در عشق پرپر می زدیم در دل شبها منـور می زدیم داشتیم ای دوست شبهای خطر سایهی صاحب زمان را روی سر ابر گـریان از صـدای ناله بود شور پرپر گشتن یک لاله بود گردبـاد خـون به روی دجلـه بود حمله در شب دعوتی تا حجله بود مین بـه میـدان عبـورم می کشید شیههی اسبی به شورم می کشید گریـههایم آه حسرت خورده اند چکمههایم خاک غربت خورده اند یـاد روزی کـه بسیجی می شدیم شمع شبهای دوئیجی می شدیم یـاد روزی که در خمپارهها جمع میکردیم، پاره پارهها هر بسیجی اقتـدا بر شمع کرد پارههای جـان جود را جمع کرد تـا ابـد شــام پریشانی ماست داغ غربت روی پیشانی ماست سرزمین نینوا یـادش بـه خیر کـربلای جبههها یادش به خیر سر به دوش گریه ها و نالهها چـون نگریم در عزای لاله ها فیض پرپر گشتن گل داشتیم کاش در جـام بلا مُل داشتیم زخم دیدیم و پی مرهم شدیم ما به بزم عشق نامحرم شدیم ارث ما این روسیاهی مانده است یادی از مـرغان چاهی مانده است کربلای جبههها یادش به خیر سرزمین نیـنوا یادش به خیر غم برای نوع عنوان، می خوریم رنج آب و غصهی نان می خوریم کـاش بـا یــارانِ مستِ دوستی باز میداد عشق، دست دوستی تا به دشت و کوه، رُسته شالی است تـا ابـــد جـای شهیـدان خـالی است سرزمین نیـنوا یادش به خیر کربلای جبههها یادش به خیر"
پیرامون این سخنِ سردار سلامی فرمانده سپاه پاسداران که عنوان داشت : "شاه ایران را ایالتی از ایالات آمریکا کرده بود" باید متذکر شد که گیرم این گزاره درست، و شاه چنین کرد، اکنون دیگر او، نظام و افراد تحت فرمانش نیستند؛ سردار! خود از این سخن خود عبرت گیرید، چرا که امروز روزِ شماست، و بترسید که کسانی هم درآیند و همچون شما، چنین مدعایی را در مورد سیاستگذاران امروز تکرار کنند که : "شما ایران را به یک جمهوری از جمهوری های خودمختار روسیه (همچون چچن و...) کاهش دادید و..."، و به رغم تمام موازینِ امنیت و منافع ملی، انقلاب، اسلام، انسانیت، اخلاق و... با متجاوز روس در اوکراین همراه و همگام شدید.
سردار معظم! طعنه به رقیب، شیرین، و لبخند رضایت را بر لبانِ مدعی می نشاند، اما روندِ تاریخ نشان داده است که اشتباهات بزرگ، توسط مدعیان بزرگ، همواره تکرار و بازتولید می شوند، چه کسانی که در تاریخ نمی توان یافت که لاف همراهی و خدمت به مردم می زدند، اما به ضدمردمی ترین سیستم ها در جهان تبدیل شدند؛ چه مدعیان آزادی و آزادیبخشی که، به دشمنان هرگونه بروز و تبلور آزادی تبدیل شدند، و چهره مستکبرین تمامیت خواه و مستبدِ سابق را، سپید کردند؛ چه اهالی قلم و تفکر که، به دشمنان سرسخت قلم و تفکر تبدیل شدند، و در ذیل حاکمیت آنان قلم و تفکر را جولانگاهی نبود؛ چه مبارزین انقلابی که وقتی به پیروزی رسیدند، و قدرت را از آن خود یافتند، در موضع قدرت، با هرگونه اشکال مبارزه و اعتراض علیه خود، با مشت های آهنین مقابله کردند، و بهای اعتراض در سیستم آنان دار شد؛ چه استقلال طلبانی که در موضع قدرت، به وابستگانی بی جیره و مواجب و دربست و دنباله رو دیگران تبدیل شدند و...
شاید در بین هموطنان فردی را نتوان یافت که، کشور خود را ذیل یک کشور دیگر تعریف شده، و یا وابسته بخواهد، از این لحاظ، به حتم در غلتیدن در دامن شرق و یا غرب، البته محکوم است، اما در صورت صحت این سخنِ جناب سردار سلامی، خود ایشان بهتر از هر ایرانی از نتایج این همکاری شاه با امریکا باخبرند، همکاری "آقای محمدرضا" با امریکا باعث شد که ایران در جایگاه مجهزترین کشور خاورمیانه، بعد از اسراییل، از لحاظ تجهیزات نظامی قرار گرفت، و حداقل ما رزمندگان شاهدیم که از اول تا آخر جنگِ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث عراق، از سلاح هایی سود جستیم که هدیه همین دوره همکاری پهلوی دوم با غرب و به خصوص امریکا بود.
در آستانه شروع این جنگ خسارتبار (در 31 شهریور 1359) باید اذعان دارم و شهادت دهم که، بارها و بارها وقتی به داشته های خود، در مقابله با ماشینِ جنگی روسی سازِ صدام می نگریستیم، به آینده نگری شاه باید اَحسن می گفتیم، که این آینده نگری او در زمان حاکمیتش، در آن روزهای سختِ نبردِ نابرابر، دستگیر و کمکیار ما رزمندگانِ این جنگ شد، و آنچه او برای ما بجای نگذاشت، نبودش چقدر برجسته و مشهود بود، در زمانی که ما حتی از دسترسی به سیم خاردار برای دفاع در مقابل متجاوز بعثی هم محروم بودیم، چقدر به موشک هایی نیاز داشتیم که شاه نخرید و ما را در مقابله با جنگ موشکی اسکادهای روسیِ صدام، کاملا بی دفاع گذاشت، زمانی که هر روزه شهر مقاوم دزفول و دیگر شهرهای کشور را موشک های اسکاد روسی شخم می زدند، و ما موشکی برای شلیک متقابل و بازدارنده نداشتیم، و... لذا حداقل رزمنده ایی چون سردار سلامی نباید بدین دستاوردهای همکاری شاه با غرب خرده گرفته و بدان طعنه زند! که خود بر دستاوردهای خیره کننده آن همکاری کاملا واقف و البته بهره مند بوده و هست.
و اگر او، این را حق خود می داند، این نکته را هم باید توجه کند که در غلتیدن در دامن روس ها نیز چقدر دردناک و خسارتبار است، وقتی که ایران در کنار کشورهایی دیکتاتور مسلک، و فاقد آزادی های اولیه، همچون کره شمالی و روسیه سفید، در جبهه ایی در کنار پوتین قرار گرفت، که بطلان این حضور حتی بر کودکان عرصه سیاست هم هویداست، و حال آنکه او را تجهیز و کمک نیز کنیم، و این طرف، دنیا هر روزه شاهد اخبار کشتار مردم ستمدیده، و مورد تجاوز قرار گرفته شده اوکراین باشد که گفته می شود، توسط پهپادهای ساخت ایران انجام می شود، پهپادهایی که در تهاجم تجاوزکارانه آشکار روسیه به خاک و مردم اوکراین بعنوان یک کشور مستقل، از آن استفاده گسترده می کنند، و بدین ترتیب دنیا و افکار عمومی جهان، ایران را در کنار متجاوزان می بیند و در اذهان جهانی نام ایران، همراه دیکتاتور روسیه، در جنایت و کشتار و تجاوز به اوکراین ثبت می شود.
قطعا برای هیچ آزادمرد و آزادزنی و از جمله ایرانیان که خود روزگاری در این روزهای آخر شهریور ماه مورد تجاوز قرار گرفتند، ایستادن در کنار متجاوزی همچون روسیه پذیرفتنی نیست، و این لحظات تلخ تاریخی در اذهان مردم جهان، ثبت می شود، و این لکه ننگ به دامن اتخاذ کنندگان چنین سیاستی ثبت خواهد شد، بی شک این حرکت از سوی آزادیخواهان، استقلال طلبان، طالبان کرامت و عزت انسانی، اخلاقمداران و... در تاریخ بشریت محکوم بوده و خواهد شد.
شراکت ایرانیان در تجاوز روسیه به اوکراین، و ایستادن در کنار دیکتاتور متجاوزِ متکبری همچون پوتین که از زمان فروپاشی شوروی حداقل این سومین تجاوز کرملین نشینانی چون او به مناطق پیرامونی اش می باشد، و تاریخ دنائت روس ها در حملات به چچن های معترض، گرجی ها و حمله اخیرش به مردم و خاک اوکراین را هرگز فراموش نخواهد کرد.
حال از جناب سردار سلامی باید پرسید، اگر شاه در کنار امریکا یک ارتش، تجهیزات نظامی خرید و بر جای گذاشت، شما در کنار متجاوز روس چه بدست خواهید آورد؟! البته تا کنون به غیر از ننگ و محکومیت ابدی، چند هواپیمای آموزشی "یاک"بدست ایران رسیده است، که پیش از این چنین هواپیمایی یادآور سقوط و شهادت وزیر راه کشورمان، جناب شهید دادمان و همراهانش است که در آتش این سقوط سوختند.
بپا نبازی سردار!
که تاکنون هم، البته در این قمار رسوای همراهی شرقگرایانه ات، بازنده ایی،
"(احمد شاه مسعود) در دشمنی عیار و در دوستی وفادار و متعهد بود!"
مارشال دوستم - 1402
در سالروز شهادت عیار خراسان
به دست دشمنان بشریت (القاعده)
شکل گیری دولت عجیب و غریب و پر حرف و حدیث آقای ابراهیم رئیسی، و مجلس اقلیت، تحت زعامت جناب سردار قالیباف، بر آیند یک تصمیم بود، که از سوی هسته سخت قدرت، برای پایان دادن به چند دوره شکست خود، در برابر اقبال گفتمان اصلاح طلبی و تحول و تغییر خواهی نزد افکار مردم ایران، اتخاذ و اجرا شد.
چنین روندی تمامیت خواهان راستگرا را بر آن داشت تا با برنامه ریزی دقیق و کامل، گفتمان و ظرفیت دمکراتیک انقلاب و قانون اساسی را که ناشی از بُعد جمهوریت و ماهیت مردم مدارانه آن بود را عقیم نموده، و با دستکاری های شبه قانونی خود ناشی از نظارت استصوابی، مردم را از چرخه تقسیم قدرت در کشور خارج نمایند، چرا که حتی برگزاری چند دوره انتخابات پر حرف و حدیث نیز، آنان را مطمئن ساخت، که حتی توان همآوردی در شرایط نسبتا دمکراتیک در پای صندوق های رای، در برابر جهت گیری افکار عمومی جامعه را نداشته، و در صورت ادامه این وضع باز هم همچون قبل، شکست های مفتضحانه دیگری را تجربه خواهند کرد،
لذا دست به کار شده، و قوانین دست و پا شکسته جاری در زمین بازی انتخاب و انتخابات را تعطیل، و در یک مهندسی آشکار انتخاباتی، این ابزار نیم بند صندوق رای را نیز از دسترس حریف قدرتمند اصلاح طلب خود و عمومیت مردم خارج کردند، و آنان را به نوعی از زمین بازی اخراج کرده، و بدین طریق هم مجلس ملی و هم دولت را در یک دوپینگ بزرگ و آشکار، به صورت یکدست از آن خود کردند.
این روند خود از خطرناک ترین روندها در استحاله قانون و نظم، در تقیسم قدرت در جوامعی است که اُفتان و خیزان میل به سمت دمکراتیزاسیون دارند، و این وقفه ایی دردناک در روند کسب حق تعیین سرنوشت، به خصوص برای مردم مظلوم ایران و جامعه استبداد زده آن است که در دوره بیش از صد ساله اخیر، سه انقلاب بزرگ و خونین را (انقلاب مشروطیت، انقلاب ملی شدن صنعت نفت، انقلاب 1357) برای کسب این حق، به سامان رساندند، و متاسفانه هر بار بعد از پیروزی، دستی آنان را از این حق دور و محروم کرد،
در چنین جامعه ایی می توان این حرکت راستگرایان را، نوعی کودتای بدون خونریزی قلمداد کرد، که ظرفیت های جمهوریت را عقیم می کنند و روند تقسیم قدرت را از طریق مجاری قانونی و دسترس مردم دور کرده، و آنرا مخفیانه، و از طریق سازوکارهای شبه قانونی، در پستوهای تاریک دالان های فعالیت باندهای قدرت حل و فصل می کنند و نمایندگان مردم، در قوه مجریه و مجلس ملی، توسط این باند ها، و در سلسله مراتب آن در این پستوها و توسط باندهای فاقد شناسنامه و پاسخگویی حاکم، در نهادهایی همچون شورای نگهبان و... از بین افراد، در دو طبقه روحانیت و نظامیان، و وابستگان آنان تعیین و تقسیم می شود.
البته گرچه در زمان انتقال قدرت، خون سرخی بر خیابان های پایتخت نریخت، اما وقتی جامعه با نتایج آن مواجهه شد، علاوه بر صدها خونِ سرخی که از جوانان، نوجوانان و... زن و مرد، سنگفرش خیابان ها شهرهای مختلف کشور را رنگین کرد، میلیون ها نفوس کشور را نیز قربانی این نوع از جابجایی نابخردانه قدرت، و چنین سیاست هایی نمود، و کشور را با دورنما و افقی تیره تر از قبل مواجهه کرد، اقشار بزرگی از مردم "با پنبه سر بریده شدند"، و کشور از وجودشان محروم، و یا در جامعه خود بی اثر شدند، چه آنان که مجبور به فرار و مهاجرت شدند، و چه آنان که در اثر فقر و فلاکت در طبقات اجتماعی کشور جابجا شدند، و در یک سیر نزولی از طبقه متوسط، به طبقه فقیر افتادند، و حجم طبقه متوسط جامعه به شدت آب رفت و کوچک شد، و علاوه بر گسترش طبقه فقیر جامعه، عده زیادی از آنان را به حجم طبقه دچار فقر مطلق روانه کرد، صنایعی که تعطیل شدند، امکانات و آزادی هایی که از مردم گرفته شد، حقوقی که ضایع گردید، فضایی که بسته تر شد و...
علاوه بر این، در روند اجرای این فرایند نامتعادل و ظالمانه انتقال قدرت، مفاهیم ارزشمندی همچون انقلابی گری و... دچار خسارت های جبران ناپذیری شدند، و انقلابی بودن که در بطن خود، قیام و سرکشی علیه نابرابری و امر منکر (فساد، چپاول، وابستگی به استکبار جهانی، اختلاس، سو استفاده از اموال عمومی، ظلم و...) را داشت، به مفاهیمی از جمله پیرو محض بودن، مرید شدن، گوش به فرمان بودن، مطیع شدن، کر و کور و لال شدن در برابر کجی ها و... قلب شد و تغییر ماهیت و مفهوم داد.
و رهبران متفکر انقلابی جای خود را به کسانی دادند که از خود نه تفکری داشتند و نه خط مشی و اخلاق حکمرانی را بر می تافتند، کسانی جای اقطاب انقلابی اصیل سابق را گرفتند، که به جز ماندن در گردونه قدرت به هیچ نمی اندیشند، نه شکستن معیارهای دینی، آنان را حالی به حالی می کند، نه از ویران شدن معیارهای انسانی و اخلاقی و زمامداری و... خمی در ابروی آنان می توان دید.
کوتوله های تشنه قدرتی که از میان درس های مختلف روزگار، تنها فن و تکنیک های نشستن بر کمینگاه فرصت ها را خوب بلندند تا در کسب مدارج پست های اجرایی از هم سبقت بگیرند و با موج سواری های ناشی از کشته های افتاده بر صحنه نبردِ قدرت، سهم خود، خانواده، جناح و باند شان را در مدار کسب و افزایش قدرت اقتصادی، سیاسی و اجرایی ارتقا دهند، فارغ از اینکه نگران کشور، انقلاب، مردم، آینده، حتی خودشان باشند، که در چنین مکتب فکری و عملی چه عاقبتی در پیش خواهند داشت.
در فضایی، که نهادهای قدرت جولانگاه بکش بکش های تقسیم قدرت شده است، برخی دست اندرکاران دلسوز شاغل در مراکز بنیادین جامعه همچون "نهاد علم" که فضایی سالمتر دارند، با درک شرایط موجود، فریادی از سر درد می کشند، از آنچه شاهدند و بر جامعه می رود، چرا که نهاد علم بر عکس نهاد قدرت، نهادی ذاتا آزایخواه، آزادمنش، آزاد اندیش است، و عرصه علم، بدون آزادی اصلا دیگر از ماهیت خود خالی است و علم ذاتا با شک، سوال، تحقیق و بیان بدون ترس نتایج تحقیق و تفکر جریان می یابد، و آزادی لازمه بقای جامعه علمی است.
حال آنکه برعکسِ جهانِ علم، عرصه قدرت، در جهان سوم، عرصه ساخت افراد، تفکر و روندی است که مطیع به گفتمان حاکم، دور از شک و تردید و سوال و خلل، واجد مشخصه اطاعت محض از نظر جاری در هسته اصلی قدرت است، لذا بازیگران عرصه قدرت، در جهان توسعه نیافته، روند جامعه علمی را نه درک می کنند و نه توان تحمل آنرا دارند.
از این رو بازیگران عرصه قدرت در تماشای روند موجود در جامعه علمی، و فریادهایی که از سر دلسوزی از سوی صحنه داران عرصه علم بلند است، آنرا بر نتافته و تحمل نمی کنند، و راه برخورد با آن را تجویز می کنند، و ساده ترین راه که همان روند پاکسازی دانشگاه را از چنین چشمه های انذار و اعلام خطر است، را در پیش می گیرند، چنین افرادی که در روند قدرت تربیت و گزینش شده اند، استقلال جامعه علمی و دانشگاهی را نمی فهمند، و خالص سازی و روند موجود در ساحت قدرت را، برای ساحت علم نیز لازم دیده و بدان تسری می دهند،
روند اخراج اساتید و دانشجویان معترض و دگر اندیش در دانشگاه ها و... در چنین روندی است که شکل می گیرد و اجرایی می شود و ما آنرا در تابستان 1402 و در زمان تعطیلی دانشگاه و عدم حضور صاحبان دانشگاه یعنی دانشجویان شاهدیم، و سروهای بلند دانش و وجدان اجتماعی، با تبرهای خالص سازی دانشگاه از اغیار، بریده و نقش بر زمین می شوند. چنین تیشه ایی از ناحیه ارباب قدرت، بر ریشه ساحت علم و اهل آن، در هر جامعه ایی، آن را از زندگی و بالندگی باز خواهد داشت، و خط بطلانی است بر تمام ادعاهایی که پیش از این از کرسی آزاد اندیشی و... در دانشگاه سخن می گفت، این روند مرگ ساحت علم است که جریان دارد، و مرگ ساحت علم یعنی پسرفت در قعر چاه جهل و نادانی، خاموش شدن دستگاه هشدار دهنده ایی که هر هشدارش هزاران میلیارد خسارت مالی و فرهنگی را از جامعه دور می کند.
سابقه چنین روندی را تنها در رژیم های کمونیستی می توان دید که ایدئولوژی، تمام جنبه های زندگی جمعی آنان را به انقیاد خود می کشد و مضمحل، و در پای "ایده صاحب قدرت" قربانی می نماید. در صورت ادامه این روند، سرنوشتی چنین در انتظار ایران و ایرانیان خواهد بود، در غلتیدن در باشگاه جمعی از نظام های فاسد دیکتاتوری، چون رژیم های ایدئولوژیک چپ و کمونیستی (کره شمالی و...) که از آزادی و کرامت انسانی و اخلاق انسانی در آن جوامع بویی شنیده نمی شود، در این جوامع امر پیشوا در صدر، و همان قانون است، و در نبود قانون مدون و بستن جامعه به پای اوامر متضاد و متعارض پیشوا، مردم هیچ کرامت و شخیصت انسانی ندارند، مثل همان گوسفندانی اند که به چوپانی سپرده شده اند، تا آن چوپان بر اساس مصلحت و دغدغه معیشت خود و اهل خود، از آنان بهره جوید.
نهاد علم مرکز آزادی اندیشه و بیان است، این بوق هشداری مهم برای هر جامع سالمی است که رو به پیشرفت دارد، و خواهان دیدن خطر و چاره برای آن است، این امکان را کسانی از جامعه می گیرند که به دنبال ایجاد فضایی مردابی و متعفن و مملو از جهل و ناآگاهی برای مردم خود هستند، چنین جامعه و رهبرانی در تعفن گمراهی و جهل و ویرانی ناشی از آن خواهند پوسید، هیچ سیستم اندیش عاقلی، خود و جامعه خود را از دستگاه های اعلام خطر و هشدار سالمی از این دست محروم نمی کند. دانشگاه و ساحت علم چشم های بینا و صادق هر جامعه درستی هستند که هرگز این چشم را نباید کور کرد.
دلم چون سیر و سرکه جوشانست
گویا تبدیل شدن به شرابی ناب را می طلبد،
اما روزگار کوزه شکنی هاست، و شراب حرام می کنند،
این روزمرگی ها را چه کار است با شرابی ناب،
شرابی که هوش از خُماران بستاند؛
روزگارِ ویرانیست،
بر ویرانی اش سخت کوشانند،
و من بر این حال خموش، به تماشا نشسته ام!
پای بر جای پای رفتگانی می گذارم، که فقط آمدند و رفتند،
از راه های رفته ی آنان می روم،
دانندگان راه،
مهر بر دهان،
نشسته،
سکوت پیشه کرده اند،
و فقط رفتن های دوباره و بلکه صدباره را به دیده دریغ و حسرت می نگرند،
اشک بر گونه هاشان جاریست،
اما، دریغ از سخنی،
در این خاموشی،
گرد غربت و اندوه را در چهره هاشان می بینم،
صدای شان در قعر سکوت شان رساست
آنها هم در هیاهوی سکوت خود گم، و نابودی خود را به تماشا نشسته اند،
دریاهای هولناک عدم!
چون جویباری،
زنده،
به سویت رهسپارم،
مرا نه به تو رغبتی است،
و نه به تو عشقی در دل دارم،
در این دست و پا زدن ها برای زنده ماندن است که حرکتم به سوی تو حتی تند تر هم می شود،
مرا به زندگی شوقی بیشتر است تا پیوستن به کوهی از عدم،
هر چند گاه پیوستن به عدم نیز خود نعمتی بزرگ خواهد بود،
خلاصی از مردگی ها!
کاش روی زندگی را می دیدم،
قبل از این که عدم مرا در خود فرو برد،
کاش زندگی،
روی زیبای خود را نشان می داد،
به چشم هایی که خیره در افق در انتظار دیدنش کور شدند،
کاش می توانستم چون صادق هدایت،
پرده انتظار را،
خود با دستان خود پاره کنم!
دلم بیدادگاهِ داد و فریادیست از تطاول ها،
به چشم خود، دردِ رَدِ سمِ اسب تازی، بر تنِ مجروح را، دیدم،
اسارت ها، طغیان ها؛ غرور نوش جامِ کِبر را در دست آن زنگی، به دست مست ناهشیار را دیدم،
شبانگاهان که غوکان، داد و بیداد سکوتی را، بر تن مفروش جانبازانِ بر خاک مصیبت خفته را فریاد می کردند،
میان سنگلاخ ظلم؛ بی حیایی را میان دیدگان آن غنیمت پیشگانِ صحنه بیداد را دیدم،
من اینجا انتحار غنچه های نرگس شیراز را، میان ضَجه های خسته از بیداد را، هر بار بشنیدم،
به غارت می برد پاییز، هر آنچه کِشت آن برزگرِ دانای دلسوزان،
خدایا این چه پاییزیست؟!
بدین گلشن هم پاییز؟!
نگارین باغ دانش را بدان سوزان،
من اینجا خود به چشم خویشتن، هر بار می دیدم،
مغول سیرت، شَقی صورت؛ به چشم خود، من این غارتگرِ غدار را هر بار می دیدم،
به باغِ علم و دانایی هم نتواند او دیدن، سُرود سَروهای پاک آزادی،
به غارت رفتن این نخل های ایستاده در نسیم پاک را دیدم،
به بند او می کشد امید را لیکن؛
فرو نتواند او ریزد، ستبرین صخره های ایستاده پای آزادی،
نه او آراست این میدان، نه میدانست بدو فرمان،
که من این عهد و ایمان را، به گوش خویشتن ز آزادگان هر بار بِشنیدم،
مرا تقدیر شاید این چنین بدیُمن و بداقبال،
بدین غارت؛ نشین و خوار و بی مقدار، خود دیدم،
ولیکن نه!
نه تقدیر است ما را این چنین!
که من غارتگرانِ راه را، میان سایه های حُسن هم دیدم،
که زین خواب سکوت ما، به غارت سخت مشغولند بر گُلشن،
که این غارت ز اهل حُسن هم، من بار و هم بسیار می دیدم،
آری آری این چنین است بر غارت، که دامنگیر گردیدست، این باغ شقایق را،
من این خصم نگون آثار را، اندر سایه های اعتقادی پاک هم دیدم،
میان سایه ها، انداختند این تیر را بر غارت و بیداد،
من اینجا مرگ خود را، در تن بیمار آنان بارها بسیار، و بلکه بار و هم بسیار می دیدم،
به نظم در آمده در 6 شهریور 1402








