مصطفی مصطفوی
Sometimes,
Should be apostate,
Set out, himself free,
In quest of,
Seeing without censorship and filter
Being, Just a Human,
Or looking as an impartial,
Who is Human?
He is free,
Or, a lover of Freedom,
Or, seeker of Freedom,
He departs to find it, as purely as it is probable.
Where is Freedom?!
In the heart of a question,
In the shade of, a ray of awareness,
Under the shadow of enlightens tree,
Long live freedom!
Freedom is for humans,
Not, who are abandon Humanity,
An apostate,
Pull out himself of his pre-judgment,
To see all,
In the right position,
To see whole,
Without artificial selection,
Bias
If you want to get all,
You should see all,
So you should leave beyond, all obstacles of your sight.
An apostate sees with his own eyes,
It is a scientific vision.
Have I had the right to be apostate, to see
خون جاری از گلوی مظلوم را،
بر هوا نخواهم پاشید،
آسمان، بر این خون پذیرا نیست،
به تماشای بازگشتش بر زمین خواهد نشست،
زمین گاهواره و آرامگه خون هاست،
هزاره هاست که این زمین،
مشتاق ترین و پذیرا ترین، بر خون هاست،
خونی که باید، در زمین فرو رود،
تا باز دوباره از زمین جوشد،
طغیان کند،
بازار خون های ریخته ی بی پایان را،
زمین شاهدِ محکمه خون هاست
خون هایی که برای آسمان،
زمین را رنگین همواره کرده اند.
خون،
هزاره هاست که کالای بازار آسمان شده است
زمینیان در خون می شوند
تا در آسمان سکنایی بهشتی یابند
زمین،
جهنمی است، برای بهشت آسمانی.
بر این دریای خون،
پلی، بر آسمان می جویند،
مردگان راهی گورها،
زندگان در تلاطم امواج خون شناورند.
زمین را، تشنه بر خون ها ساخته اند
تشنه تر از کویر،
سیری ناپذیر تر از دریا.
آیا دستی هست بر این دور خون ختم زند؟!
چشم ها باز بر آسمان است!
گرهی که باید بر زمین باز شود.
در هجوم بنیانکن امواج یاس برانگیز، ترس و ناامیدی، ناشی از غلبه اسارتبار تحمیل طالبانی، در حالی که دل آزادیخواهان خراسان به تپش های تند، در آمده بود، در زمانیکه ارتش سیصد هزار نفری مجهز شده توسط غرب در افغانستان، در مقابل طالبانِ اسارت، ترور و تحمیل فرو ریخته بود، و طعمه معاملات سیاسی، و خیانت فرصت طلبان فاسد گردید، و مدافعان وطن، از جنگ و مقاومت باز ایستادند، و مردم در مقابل هجوم وابستگان دست های خارجی، و مدافعان و حاملان تحمیل، ترور، زور و اسارت طالبانی، تنها گذاشته شدند، انوار درخشان خورشید آزادگی از نقطه ایی در این سیاهی فراگیرِ حضور بند بدستان طالبانی، درخشید، و عده ایی که نمی خواهند تسلیم این شرایط خفتبار شوند، در تنها ایالت افغانستان، یعنی پنجشیر [1] غرورانگیز، در این سوی آمودریا، جمع شده اند تا از این وضع اسفبار به کنار مانده، مبرا از خیانت ها، و فرارها، امیدها را به آزادی، و زندگی انسانی، دوباره زنده و تازه نگه دارند،
این است که دل آزادگان جهان را مملو از شوق کردند، و اکنون دیدگان تحسین برانگیز آزادیخواهان، با آنان همراه است، با کسانی که در مقابل تحجر و تحمیل، قصد ایستادگی دارند، و ملت خود را آزاد، از سلطه کسانی می خواهند که زنجیرها برای دست و پای، و مغزهای دیگران فراهم کرده، برای به زنجیر کشیدن و اسارت یک ملت هجوم آورده اند، هجومی مغول وار و به سان هجوم دیگر متجاوزین خونخوار تاریخ که پیش و پس از مغول، ما را غارت کردند، طالبان جنایت پیشه، و بدگوهرند، اهداف و اعمال آنان با آب زمزم نیز قابل شستشو نیست.
پنجشیری ها، و آنانکه با این مردم، در این نبرد همراه شده اند، امید می رود همچون دیوارهای آهنین، از امید به پیروزی و بقای انسانیت در بلاد خراسان بزرگ و غرور آفرین، دفاع کرده، و روح آزادگی را، در دل خراسانیان زنده نگه داشته، اسیر ترس از خشونت، ترور و ظلم طالبانیان نشده، و مقاومت کنند، آنان جبهه مقاومت تشکیل داده اند، مقاومت کسانی که احساس می کنند، می تواند حماسه ی شیر دره پنجشیر، یعنی شهید احمد شاه مسعود را دوباره از نو بسرایند، و امید به آزادی و آزاد زیستن، امید به زندگی انسانی را، در دل مردمی که نمی خواهند در ذیل اسارت خلافت های زر و زور و تزویر تاریخ ظلم خلفا زندگی کنند، تازه نگه دارند.
این ماموریت شدنی، و البته تاریخ ساز است چرا که "وقتی تقریبا همهی افغانستان سقوط کرده و حلقهی محاصره تنگتر و تنگتر شده و هرکس از سویی میگریخت، شهید احمد شاه مسعود (که از فرهیختگی تا فرماندهی آنچه خوبان همه دارند را یکجا داشت) فرمود: تا وقتی زمینی حتی به وسعت کلاهم باقی مانده باشد، میمانم و ‐ برای رهایی مردمام ‐ میجنگم!" [2]
برایشان، در انجام این ماموریت خطیر، در این جهاد مقدس دفاع از انسان و انسانیت، که همانا دفاع از حق زندگی و انسان زیستن است، دعا می کنیم.

کاریکاتوری از طالبان دنیا، که از آزادی و آزادگی بی خبرند
[1] - ولایت پنجشیردر شمالشرقی افغانستان واقع است. و مطابق آمار سال ۱۳۹۹ جمعیتش ۱۷۲٬۸۹۵ نفر و ۳٬۶۱۰ کیلومتر مربع پهناوری دارد. مرکز این ولایت، شهر بازارک است. باشندگان پنجشیر فارسیزبان و اکثراً از قوم تاجیک هستند. مناطق این ولایت تا سال ۱۳۸۳ خورشیدی بخشی از ولایت پروان بودند و ولسوالیهای پنجشیر، حصه اول پنجشیر و حصه دوم پنجشیر را در پروان تشکیل میدادند. ولسوالیهای اضافی عبارتاند از: انابه، بازارک، پریان، خِنج، دَره، آبشار، روخه، شُتُل. با آغاز هجوم طالبان در سال ۱۴۰۰، تعدادی از شخصیتها و نیروهای مخالف طالبان به این ولایت آمده و جبهه مقاومت در برابر طالبان را تشکیل داده و پرچم سابق ائتلاف شمال را برای این جبهه برگزیدند. ولایت پنجشیر تا ۳۰ مرداد ۱۴۰۰، تحت کنترل جبهه مقاومت در برابر طالبان قرار دارد و تنها ولایت افغانستان است که پس از سقوط کابل به کنترل طالبان و امارت اسلامی افغانستان در نیامده است.
[2] - توئیتر آقای حسین دهباشی @majazestan
ز هر چه سایه بیزارم!
نمی خواهم که زیر سایه ایی باشم،
سایه ها دامند،
نمی خواهم که بر دامی، چنین آرام، خشنود بنشینم،
که هرچه سایه گستر دیدمش،
دامیست،
از بهر سکوت و، در سکون خفتن،
به غارت رفتن و، نابودی محتوم،
حل شدن در روزگاران،
خشت خشتِ ساکن دیوارهای بردگی،
آرام و ناچار ماندن،
دوام دام ها و سایه ها بودن،
ندیدم سایبانی ساختن، از بهر یک حرکت،
هماره سایه از بهر نشستن هاست،
دیده بستن هاست،
نظاره بر تن رنجور، ماندن هاست،
در سکوت و غم، ندیدن هاست
هزاران سایبان دیدم،
از خس و خاشاک،
که خود را سایبان دیگران دیدند،
اسارت بُرده،
راحت، وعده مان دادند،
به امیدِ اسارت بُردنِ انسان،
زنجیرها را در سکون و، در سکوتی چند،
بر دست و پای خلق بنهادند،
سایه بانان خود همه،
بندبانانِ قهارِ این زندان و این بندند،
نخواهم راحتی از بند،
از این بیدادگر، وین سایه بانانِ بند گستر،
وزین بیدادِ بند افکن،
وزین زنجیربندانِ پر از خدعه؛
تنفر دارم از این بند،
وین خوش نشینی ها، در پس دیوارهای بند،
نمی خواهم که از انوار خورشیدِ غم هایم، شوم من دور،
به سوزان شعله های درد، خشنودم،
بدین آسایش زندان ملولم، سخت نالانم،
سراب راحتی، در زیر این، بندِ بنیان کن،
به خوابت می برد، طولانی اندر بند،
شراب درد را، بِه زین سراب راحتی در بند،
به طغیان می کشد دل را،
افتادن، و خفتن، در این زندان،
در این سوزنده دردِ شلعه های آتشِ زندانِ این بدخواهِ پر تزویر،
نخواهم راحتی را، این چنین در بند،
شتابانم بسوی درد، نالانم بدین مردن،
بدین دامِ سفاهت،
در افتادن در این مردن،
بدین افتادن و خفتن،
حقارت، در میان این همه دیوارِ نامرئی،
اسارت در میان این همه دیوارهایِ ناپدید از چشم،
که در عین همه نادیدن دیوارهای خدعه و تزویر، اما!
همه دیوار است، این زندان،
تو خود زندانی افکار خود باشی، در این زندان،
زندانبانِ پندارهای ناصواب خویش،
سرگردان،
میان صد دریغ از راه های ناشده، نا رفته در زندان،
دریغ و صد دریغ از ماندن و نارفتن از این بندهای نو به نو، هر دم،
میان بودن و رفتن،
میان زندگی، مردن،
افتادن در این حیرانیِ بندهای بی در و دیوار،
به سان معبدی،
آتشکده،
شعله دار از آتش بیداد،
تقدس می دهد این سایه را، این سایبانِ بند،
مقدس نیست، دیوارِ بردگی هر چند،
و من بیزارم از این، مقدس سایبانِ بند،
و ویران باد،
دیوارهای بردگی و بند.
داستان جانسوز سقوط یک ملت به قهقرا در چند روز؛
این روزها ملل دنیا در بهت و حیرت، و البته سکوتی شرم آور، ناشی از بی وجدانی و بی تفاوتی جهانی، شاهد سقوط یک ملت، یک کشور، یک دمکراسی نوپا، یک آزادی نیم بند و... در دهان گشاد و بیرحم گرگ های جهل و بردگی بود؛ تا تنها طی چند روزی ناچیز، اندوخته سال ها امیدآفرینی، و امید افزایی و حرکت قدم به قدم به سوی پیشرفت و توسعه، به خاکستر سقوطی دردناک در قهقرا و واپسگرایی تبدیل شود، سقوطی به یک استبداد مخوف دینی و داخلی، و وابستگی حاکمان دست نشانده، به مافیای پشت پرده تروریسم بین الملل.
و البته در حالی که دنیا، و حتی همسایگان این مردم مظلوم، آنان را در این درد و رنج ناشی از هجوم زنجیرهای بردگی و اسارت، رها کرده بودند، و بلکه بعضا، از پشت هم به آنان خنجر زدند، همه شاهد خرد شدن، آنچه شدند که این ملت از عزت و کرامت انسانی اندوخته بودند، که اینک در زیر بهمنی از هجوم سنگدلانی مسلح به زنجیرهای جهل، بردگی و بندگی دفن می شد، در حالی که این عمله های ظلم در غیر انسانی ترین روش، با تکیه بر تفنگ و زور، و رعب ناشی از غارت و تجاوز، بر اریکه قدرت قرار گرفتند، و بدین گونه حق الناس یک ملت در زیر خروارها ایده ظالمانه ی عده ایی که خود را وابسته به قطب عالم حق، و حق مطلق می دانند، لگد کوب و دفن می گردید.
صحنه های هول انگیز فرار این مردم غافلگیر شده، از در رسیدن حاکمیت ایدئولوژیک اسلام طالبانی، زنده کننده مرثیه تکراری و بی پایان روند مهاجرتی را از زیر خاکستر سوزان منطقه ما بیرون کشید، که بسیاری از ملت های خاورمیانه و شمال افریقا، سال هاست که دامنگیرش شده اند، و آنان را سیل وار به سوی اروپا و امریکا، روانه کرده است.
مردم دیار مسلمانی، سال هاست که گروه گروه از تمامی علایق وطنی، تاریخی، ملی و خانوادگی خود دست کشیده، از داشته و اندوخته خود دست شسته، راهی غربت و "بیدرکجا" ها می شوند، و در این مسیر هر روزه شاهد غرق شدن بسیاری از آنان، در میان آب های سرد، بین ملل عقب نگهداشته شده، و پیشرفته هستیم.
سقوط جوانان کابلی از چرخ هواپیماهایی که برای خروج اتباع دیگر کشورها به فرودگاه کابل فرستاده شده بودند، لکه ننگ ابدی بر دامن کسانی خواهد بود، که خود اسیر جهلی عمیق و تاریخی اند، و به نام مذهبی رهایی بخش، بردگی را برای ملل خود تئوریزه و با توسل به زور و ایجاد ترس و ارعاب، به اجرا در می آورند، و در حالی از رهایی و آزادی ملل خود سخن می گویند، که زندگی در سیطره آنان، زندانی بزرگ و حقیقی، برای روح و جسم ملت های تحت سلطه آنان است،
و جوانانی از این دست، که تنها جرعه ایی ناچیز از زندگی با کرامت و آغشته به کمی آزادی را، چشیده اند، به امید فرار از زندگی تحت سیستم ایدئولوژیک اسلام سیاسی آنان، حتی آویزان چرخ هواپیمایی می شوند که برای فرار اتباع ملل دیگر، از صحنه آتش حضور آنان آمده اند؛ این حرکت باشندگان کابل، فریاد به جان آمدگانی است که به امید نجات، خود را از برج چند طبقه آتش گرفته ایی، به پایین پرت می کنند، تا از آتشی که به دامان شان افتاده است، به دامن دردناک مرگ، و یا درصد ناچیزی از امید رهایی فرار کنند.
بله، امروز سرنوشت یک ملت، اندوخته خراسانیان از زندگی خدادادی، دار و ندارشان، کسب و کارشان، و یک دنیا امید که بعد از ده ها سال مبارزه با سلطه خارجی و استبداد داخلی بدست آورده بودند، به قیمتی که نمی دانم چقدر ناچیز است، به فروش رفت، و امروز در بده بستان های سیاسی منطقه ایی و جهانی، میان دست های ناپاک سیاسی، رد و بدل می شود.
این است وضعیت ما و همزبانان و هم کیشان ما، که در تنوره مبارزه برای قدرت گیری یک عده خشک مغز جاهل و قدرت طلب مدعی انسانیت گرفتار آمده اند، که اگر حتی به ادعای مسلمانی خود هم پایبند باشند، باید ذره ایی به اصل و اساس هر دین، که همانا لزوم احترام حق الناس است، باید ایمان و تعهد عملی داشته باشند، در حالیکه تعهدی به حق هیچ انسانی از مسلمان و غیر مسلمان ندارند، و از کیش و مرام شان، و از اسلام ادعایی اشان، بویی از حق الناس، و رعایت حد و حدود انسان ها، و حفظ کرامت و عزت و آبروی آنان، نمی آید،
اسلام ادعایی آنان نیز، تنها صدور مجوز جنایت بیشتر، پرده دری، حریم سوزی از دیگران و... را بر عهده دارد و بار این خفت را بر دوش می کشد، از این روست که در نتیجه حرکت این عمله های ظلم، یک ملت در محدوده یک کشور، با کل دار و ندارش، به معامله بردگی و اسارت گذاشته، و به حراج بی حرمتی و قهقرا برده می شوند.
جنایت و ظلم این مدعیان اسلام و انسانیت، در حد و اندازه معامله ایی، به بزرگی و وسعت حراج حق یک ملت برای داشتن زندگی، کرامت، و عزت است، که به خرج حاکمیت عده ایی داده می شود، که به قول خود می خواهند حاکمیت خدا را بر زمین گسترش دهند، در حالی که برآیند حضورشان، غارت تمام آن چیزی است که خداوند به انسان ها، از زندگی و عزت و کرامت داده است، و به یغما رفتن دار و ندار مردم تحت سلطه آنان است.
در کیش و مرام این نوع مسلمانان، حق الناس هیچ جایگاهی نداشته، و حق الله هم، به تمام، در خدمت صدور مجوز ظلم و سیطره است، تا به ایجاد برده داری هایی به بزرگی یک کشور، و به وسعت یک ملت منجر گردد.
در این کرانه ی خون،
وین کوچه کوچه های در اسارت رفته،
در این شهرهای به خون نشسته،
کرانه در کرانه به خون کشیده اند، شهر را،
و باز طبل های اسارت،
به سان غرش طبل دارغه،
شریک دزد، رفیق قافله،
مثل قبل می کوبد،
صدای زنجیرهای نو،
نو به نو،
گوش می خراشند، تا دل بر باد دهند،
تو انگار پیش از خلقت ما،
زنجیر را آفریده بودند،
یا که نه،
برای زنجیرهاشان،
ما را نیز آفریدند!
تو ای مسافر شهر آزادی!
شهر آزادی مانده است؟!
یا که نه،
آزادی اکسیر نایابی بود، که خضر آن را یافت، و در ربود!
در این هجوم اسارت،
وین هیاهوی مرگ،
باز دلم نوید می دهد آزادی را،
زان اکسیر پر فروغ انسانی،
در زیر خون جاری از چکمه های در لوچ خون فرو رفته،
ندای انسانی در هوا می پیچد،
کز تسلیم بیزاریم!
در این میان،
دست ها بر قبضه،
رزمندگانِ آزادی، سرود جنگ و شهادت می خوانند،
هر چند واژگان جنگ و شهادت را نیز، خود پیش از این، زنجیرداران به لجن در کشیده اند،
و هر چه واژه بود، در کلام اهل آزادی،
در تعفن دهان های ناپاکشان، نابود گردید.
دیگر "الله اکبر" ها معنی رهایی نمی دهند،
اعلام حضور اسارتبار ناپاکان است،
شهادتین، پرچم اسارت گشته،
انقیاد و سرسپردگی را برای انسان، فاش و آشکار فریاد می زند،
دیگر حتی واژه آزادی نیز، زیر پاهای ناپاکان، لگدمال گشته است،
و خوش به حال در خون تپیدها!
که دیگر شاهد اسارتی نخواهند بود،
چون از خاک گشته اند،
خاکی که شاید، نطفه آزادی را دوباره در بر گیرد،
این روزها ارابه مرگ و اسارت جنایتکاران تروریست طالبانی، بی وقفه بر زندگی و بر پیکر مجروح از ظلم خراسانیان و افغان ها، می تازد، تا دوباره مرگ و اسارت را، بر زندگی های از نو پا گرفته اشان، که در سایه آزادی و دمکراسی ِنیم بندی جریان داشت، مستولی نمایند؛ و من خلع السلاح از هر گونه غیرت و تعصب، و بی تحرکی، در خور، با کاروان مرگ آفرین آنان، از طریق اخبار ظلم شان، منزل به منزل همراه شده ام، و به نظاره این ظلم نشسته ام، و تنها گاهی مویه کنان بر مظلومیت آنان، قطره اشکی می افشانم، و در همان حال، به یاد این شعر شاعر هموطنم، اسماعیل خویی می افتم، که می گفت : "مرگ بر مرگ، و بر نمایندگانش بر زمین" [1] و تنها همین نثار مرگ، واکنش ما به ارابه مرگ و اسارتی شده است که، شهر به شهر، و دیار به دیار، زندگی برادران مان را در همین نزدیکی، شخم می زند، و پیش می رود.
مصیبت دردهای این عاشورا و محرمِ تر و تازه، چنان کُشنده است که دیگر به مصیبت خوانی، دردهای محرم تاریخی لازم نیست، تا زار زار گریست، و بر مظلومیت مظلومان هقهقی زد، چرا که ناله ها از اسارت های تازه، غارت های تازه، کشتارهای تازه، تجاوزهای تازه، بی حرمتی کردن های تازه و... چنان محرم و عاشورای تازه ایی را در کنار مرزهای ما رقم زده و می زند، که ما را در عزا و ماتم خود فرو می برد، که می تواند مرثیه ها، مصیبت خوانی ها، روضه خوانی های محرم تاریخی را در خود غرق کند.
برای کسانی که طبق عادت، و بنای بر رسم و رسوم تاریخی، بر ظلمِ بر مظلوم، گریه دارند که هیچ، اما برای آنان که بر ظلم شونده، بی توجه به نسب و نژادش نگران و گریانند، دیگر لازم نیست تا آنقدر خود را در عمق تاریخ انسانیت فرو برند، تا زیر خروارها اوراق تاریخیِ مملو از دروغ و راست، بر خون ها، اسارت ها و ظلم های کهنه دست یابند، بر آن آگاه شده، مرثیه گفته و بگریند.
این روزها می توان بی هیچ خوانش اوراق بی شمار تاریخی، گوش های خود را به اخبار همسایه خود گشود، و به مرگ سپرده شده ها، به تجاوز رفته ها، به ظلم دیده ها، به قربانی شده ها، به قتلگاه و به اسارت برده شده ها، به غارت رفته ها، به بی حرمت شده ها و... در بین خراسانیان گریست؛ آنان آنقدر به ما نزدیکند، و چنان در همین نزدیکی ما می زیند، و آنقدر در شمار بی پناهان، بی شمارند، که دیگر لازم نیست دل خود را در سفری طولانی، به عمق داستان های تاریخی سپرد، که زخم های عاشورا و محرم را شاید دید، و اشکی جاری کرد، و صوابی برد.
دیگر لازم نیست فریاد کمکخواهی مظلومان را در دل سده ها و بلکه هزارها قبل جست، صدای کمکخواهی هم کیشان و هم زبانان خود را می توانیم، تر و تازه از پس همین دیوار همسایه خودمان بشنویم، در همین هرات، تالقان، شبرغان، لشگرگاه، بلخ، تخار، نیمروز، قندهار، بدخشان، کاپیسا، بامیان و...
امروز جان و مال و ناموس خراسانیان ما، وجه المصالحه توافق بین حرامیان طالبانی و امریکایی شد، چراکه آنان، در دوحه نشستند، و با هم توافق کردند، که لشکر گرگ ها می تواند، پیش بیاید و شهر به شهر، منطقه به منطقه تسخیر کند، و هر آنچه سهم می خواهد ببرد، و صد البته، آنان که هر روز فریاد خروج امریکا، از افغانستان شان، گوش فلک را پاره کرده بود، امروز در سکوت نشسته اند، سکوت اختیار کرده اند، تو گویی انگار منتظر چنین روزی بودند، که امریکا و هم پیمانانش بروند، و جنایتکاران طالبانی، دست و دل بازانه به تاراج زندگی خراسانیان و افغان ها بنشینند، و به تسویه حساب با مردمی بپردازند که روزگاری جلوی آنان را، تا آخرین قطره خون گرفتند، و ایستادند، تا طالبانیان نتوانند آخرین حلقه ی زنجیر اسارت را در هم اندازند، و یک ملت را، کامل به بردگی و اسارت خود کشند.
از این روست که ناله های این مردم مظلوم، در میان هیاهوی خروج امریکا از افغانستان، و تمام سکوت وهم انگیز دیگران، گم شده، و کسی ناله این مردم را که، نمی خواهند دوباره زیر بار ظلم و اسارت بروند، را نمی شنود، فریاد مردم تنهای افغانستان، در میان این همه بلندگوهای پر از سکوت، گم شده است، در حالیکه صدای این ناله ها، به بلندی فریاد دل انسان هایی است، که فریاد می زنند، که نمی خواهند زیر بار سلطه "نمایندگان مرگ" باشند، خراسانیان "مرگ بر مرگ" می گویند، و مرگ آفرینان، بی وقفه بر آنان هجوم برده و می برند، و آنانکه طعم آزادی و دمکراسی نیم بندی را، بر این مردم چشاندند، اینک خراسانیان را، در میان گله گرگ های درنده، و رهزنان آزادی و کرامت انسانی، رها کرده، تا همه طعمه مرگ و اسارت گرگ ها شوند، تا به مسلخ بردن شان را، همه به نظاره بنشینند.
جهان، مردم افغانستان را پای برهنه، در این سنگلاخ حرکت به سوی آزادی و دمکراسی، و داشتن سیستم جمهوری، رها کرد، تا اسارت آفرینان سیستم خلافتی، آنان را بر خار مغیلان اسارت، بردگی و مرگ بدوانند؛ در این دوره که فریاد آزادیخواهیِ آزادیخواهان از گوشه و کنار جهان بر آسمان است، خراسانیان را به تمام، در ملا عام، به قربانگاه مرگ و اسارتی جدی می برند؛ مرگ و اسارت ناخواسته ایی، که در میان سکوت همسایگان، سخت گریبان شان را گرفته، و ما در جان دادن او، سکوتی مرگ آور کرده ایم، تا فردا که این مرگ سراغ خود ما نیز آمد، و گریبانگیرمان شد، باقی به تماشا بنشینند، و شاهد مرگ ما، در سکوتی کامل باشند.
همسایگان را، در خانه اشان غریب کش می کنند؛ جنگجویان مرگ و اسارت از آن سوی صحراهای تفتیده حجاز ایده برداشته، تا دیار نفوذ مدارس مرگ آفرین دیوبند (وهابیت) را، گسترش دهند، و خدعه گران ناپاکستان! آمده اند تا خراسانیان را در حضور ما، و زیر دیدگاه تیزبین ما، زجرکش کنند، چرا که مردان عشیره ایی، ایلیاتی ها و روستانشینان با غیرت ما را، پیش از این، غیرتکُش کرده اند، تا دیگر عصبیتی بر مرگ و اسارت خود و دیگران نداشته باشیم، تا بی حس و بی حرکت، بتوانیم نظاره گر شده، و هیچ نکنیم و نگوییم.
مرگ بر مرگ، که ما را زنده زنده کُشت، تا زنده زنده شاهد مرگ اهل خود باشیم، بی هیچ حرکتی! ما را به مرثیه خوانی تاریخ عادت داده اند، تا شاهد مرگ های تازه خویش باشیم، تکانی نخوریم؛ مرگ ها را تماشا کنیم و به عادت، مرثیه گوی، و مشغول به فقدان های تاریخی شویم.
سنگلاخ بی رگ شدن ها، ما را بر مداری نهاد، که فریاد دردناک شلاق مرگ و اسارت را، بر بدن زندگان خود بشنویم، اما هیچ تکانی نخوریم، انگار مرگ برای ما عادی تر از زندگی است، آنقدر ما را به ورطه مرگ انداخته اند، که گاهی فکر می کنم، ما را برای مرگ آفریده اند، نه برای زندگی؛ زندگی برای ما مثل یک اتفاق شده است، این زندگی، آنچنان ما را قرین با مرگ و اسارت کرده است، که شاید، مرگ هم، خود یکی از آرزوهای خوش ما شده باشد.
شاعران دیگر از سرودن آزادی و زندگی، در این دیارِ خسته از مرگ و اسارت، دست شسته اند، انگار آنان را در این وطن دیگر جایی نیست، یا آنکه ناف این سرزمین و ساکنانش را با مرگ و مرثیه بریده اند؛ نمایندگان مرگ و اسارت، خیابان ها را در تسخیر خود گرفته، خانه ها را در کنترل خود دارند، اینک مغزهای ما را هم با آب مرگ شستشو می دهند، تا مرگ اندیش وار، از زندگی بمانیم، از انسانیت و مهر، در بی غیرتی تمام در گذریم.
مرگ آفرینان و اسارت سازان، بردگانی بیشمار می خواهند، تا ارابه تولید مرگ شان را راهوارانی چابک باشند؛ ارابه ایی می خواهند به بزرگی دنیای بشر، تا زمین را با همه ی خلایقش، زیر انقیاد مرگ و بردگی کِشند. این روزها، هر روز از تسخیر شهری، شکستن دیوارهای قلعه امنی، ویرانی خاکریز زندگی های نوپایی، کشته شدن امیدها، زیر آوار هجوم طالبانِ مرگ شدن ها و... می شنویم، که در سکوت همه ما، ملت مظلوم خراسان، و افغان های پاره شده از تن ما، هر روز بیشتر از دیروز، به مهمیز مرگ و اسارت کشیده می شوند.
از این روست که دیگر نباید گفت مرگ بر این و آن، باید گفت "مرگ بر مرگ، و نمایندگانش بر زمین". که این چنین ارابه مرگ را بر زندگیِ زندگان می تازانند، باید گفت مرگ بر این زندگی، که انسان را به سان نظاره گرانی خاموش و بی عزت تبدیل می کند، تا در سکوت به استقبال مرگ و اسارتِ مرگ آفرینان برود.
[1] - اسماعیل خویی شاعر ایرانی که اخیرا در لندن دار فانی را وداع گفتند.
دردهای خراسانیان را با جان و تنمان حس می کنیم، در این نبردِ برای داشتن سیستم جمهوری و برخورداری از حق تعیین سرنوشت، و یا افتادن در سیطره بردگی، ناشی از تسلط نظام منحط خلافت، که اگر پیروز شوند، صاحب بر تغییر سرنوشت خود خواهند بود، ورنه، علاوه بر حکمرانی بیگانه (پشتوانان عقیدتی و مالی طالبان)، حاکمانی خواهند داشت که در به زنجیر کشیدن انسان ها، و ضایع کردن کرامت انسانی آنان، تاریخی طولانی دارند.
در میان ناباوری، و همه ناامیدی ها، که گریبانگیر آزادیخواهان و دمکراسی طلبان منطقه ما شده است، خراسانیان و افغان ها، بلوغ خود را در دفاع از سیستم جمهوری خود، با اهدای جان و مال، به نمایش گذاشته، و آنرا به رخ جهانیان پیشرو، و مردم منطقه می کشند، که حاضر نیستند زیر سلطه نظام خلافت طالبانی بروند؛
گذشته از تاریخ کوتاه سیاسی به وجود آمدن سرزمینی به نام افغانستان، و وضعیتی که مردم این خطه ی متعلق به "ایران بزرگ فرهنگی، و باستانی"، که دهه هاست، در آن گرفتار آمده اند، و یا اینکه دنیا با چه نگاهی بدین مردم مظلوم نگاه می کند، اما آنان این روزها در پیشروترین نبردها، با افتخار آمیز ترین اهداف، مشغولند، چرا که از افتادن در نظام بردگی خلافت، که از سوی تروریست های بین المللی مورد حمایت پاکستان و...، بر آنان تحمیل می شود، احتراز می کنند و بلوغ خود را برای حفظ آزادی و دمکراسی نشان داده اند،
شاید امریکایی ها هم هرگز فکر نمی کردند، با خالی کردن صحنه، برای تروریست های طالبانی و داعشی، این مردم این مقدار از خود، بلوغ و تلاش نشان دهند. انگار خراسانیان در آن سوی مرزهای سیاسی بی معنی بین ما و آنها در شرق، در ایرانشهر های هرات، شبرغان، بلخ، قندهار، لشکرگاه، هزاره جات، تالقان، تخار، مزار، زابل، ارزگان، کاپیسا و... همه و همه ایستاده اند تا به نظام بردگی خلافتی طالبانی، دوباره نه بزرگی بگویند،
خراسانیان فهمیده اند که افتادن در نظام های بردگی خلیفه گری، چقدر خسارتبار، ظالمانه و بنیانکن خواهد بود، نظام سیاسی دمکراسی در افغانستان گرچه نوپاست، اما بلوغ فکری مردمانش از بسیاری از مردم کشورهای با سابقه منطقه در این مورد، این روزها پیش افتاده است، و در حالی که طالبانِ وحشت، وحشت می آفرینند و کشتار و جنایت می کنند، اما این روزها نزولگاه عرفان پارسی، و منبع حکمت ایران بزرگ، بیدار گشته تا در مقابل این روند تحمیلی بایستد، این است که قلب ما به عشق آنان و برای سربلندی آنان که از ما هستند، می تپد.
تو خدایگان تاریکی هستی، به آنانی تعلق داری که در شر غوطه ورند،
چنان متفاوتی، که در چارچوب ارزش های انسانی نمی گنجی،
تو خدایگان تزویری، وجودت مملو از خدعه است، و نیرنگ،
آنان که خیر را ترجمانند، از تو بیزارند،
چنان غرق در کبر و غروری، که این نخوت، بر تمام خوبی هایت سایه شوم افکنده است،
تو با منبع تولید تباهی، در تجمیع اهل تباهی ها، در وحدتی کاملی،
تو خود و همرهانت را در فلاکت و رنج فرو خواهی برد،
تو از تبار جماعت رسوایانی، همتت در اجماع رسوایان است،
تو بر کرامت انسانیت راهزنی،
تو ویرانی را سرآمدی،
تو نور را به تاریکی تبدیل خواهی کرد.
هرچه را اهل خیر نخواستند، تو بر چشم نهادی،
علم و عالم از تو در رنج و حدّتند
تو ظلمت را در نور پروراندی، چنانش رشد دادی، تا بر نور غلبه کند و...
اما زهی خیال باطل! که وعده حق، روزی محقق می شود،
و نور بر ظلمت غلبه خواهد کرد
به نظر می رسد، امروز روزی تاسفبار، و غم انگیز برای دلسوزان بحال مردم، ایران و انقلاب باشد؛ البته آرزو دارم که ارزیابی و تحلیل من از این که می گویم اشتباه باشد، اما فکر کنم نیست، چرا که روند بسیار بدی را طی این سال های غم انگیز طی کردیم، تا بدین نقطه، در امروز رسیدیم.
اصولگرایان قانون اساسی را ناکار کرده، از محتوا خالی کردند، پتانسیل، قدرت و آبروی نهادهای اساسی قدرت در ایران را، در مقاصد نابجا و نابکاری به مصرف رساندند، نهادهای مرجع را از مرجعیتی که در بین مردم ایران داشتند، انداختند، چراکه پتانسیل این نهادها خرج توجیه اقدامات نادرست اصولگرایان و جناح سیاسی راستگرایان شد، آنان مهمترین و بانفوذترین وجه فرهنگ ایرانیان در زمان حاضر را که، دین و مفاهیم دینی بود را، دستمایه قدرت گیری، تکثیر و تمدید خود کردند، تریبون های مذهبی را بوق تبلیغاتی اشان قرار دادند، رسانه های ارتباط جمعی ملی را به بوق انحصاری تبلیغات خود تبدیل، و از مرجعیت خبری و هدایت ملی انداختند، چرا که بیهوده در راستای قدرت گیری خود و افرادشان بکارشان بردند، نهادهای انتصابی و ملی را از وجه ملی شان انداختند، و آنان را به سنگرهایی، در خدمت منافع همجناحی های اصولگرای خود در آوردند، ظرفیت ملی نظامیان را که باید پشتوانه روزهای سخت مردم خود باشند، را در مسیر مقاصد سیاسی خود گرفته، مستهلک حصول به نتایج سیاسی گروهی خود کردند، و...
دهه ها روند کشور را طوری در اسارت طرح های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و... خود گرفتند، که قدرت خود را تثبیت، تمدید و گسترش دهند، و در یک کلام تمام ظرفیت های ملی و بین المللی ایران را خرج خود کردند و... تا به چنین روزی برسند و آنرا رقم زنند، و البته چه مقصد بی مقداری، یکدست کردن قدرت در دست یک جناح سیاسی بی پشتوانه ملی و مردمی! و صد افسوس که چه مطاع و ظرفیت های ذی قیمتی را، خرج دستاوردی بی مقدار نمودند.
و حال از این پس، دیگر دوگانه انتصابی و انتخابی بی معنی خواهد شد، دیگر خودی و غیر خودی در حاکمیت ایران نیست، از این به بعد همه خودی!، هماهنگ و با بصیرت! اند، امروز اصولگرایان و راستگرایان که مدت هاست تحت حمایت، و از طریق سلطه بر نهادهای انقلابی و غیر انقلابی انتصابی مادام العمری پیش آمده اند، و خود را بری از هر گونه مشکلی می دانند، با هر لطایف الحیل که بود، قدرت را دوباره یکدست کرده، و از امروز سکاندار کشوری شدند که غیر از خودشان کسی در سپهر قدرتش حضور ندارد، امروز یک حزب در قدرت است و آن حزب اصولگرایان و راستگرایان خواهد بود! که این شرایط برای افراد ساده لوحی مثل آنان جشن به همراه دارد، و برای دلسوزان به حال کشور، مردم و انقلاب روز مصیبت و عزا و غم خواهد بود، چرا که تمام دستاوردهای انقلاب این مردم، به مسلخ قدرت گیری اصولگرایان و صرف این جشن راستگرایان شد.
دیگر از بی بصیرت ها! به مرام و منش اصولگرایان، در سپهر مدیریت کشور کسی را نمی توان یافت، دیگر آن رقیب قدرتمند و با نفوذ اصلاح طلب، که پایگاهش در دل مردم ایران بود، و اگر هر حماسه حضور مردمی می خواستند شکل دهند، قدرت نفوذ کلام رهبران، و برش شعار شان، میلیون ها از مردم ایران را به میدان می آورد، و آنان را برنده، و پیشبرنده آن حماسه حضور کرد، نابود تمامیت خواهی اصولگرایان شد؛ اصلاح طلبان به کلی از سپهر سیاست ایران اخراج شدند، تا میدانی به فراخی یک کشور، به یک جناح سیاسی اعطا شود، میدانی که مدیریت آن، از توان آنان خارج است، و متاسفانه تمام پتانسیل، و قدرت انقلاب، و توان ملی کشور خرج این هدف ناچیز شد، تا شرایط امروز به وجود آید، و امروز رقم خورد.
اما این آغاز بیچارگی خود اصولگرایان نیز، از جهتی خواهد بود، چرا که از این به بعد صدا و سیمای آنان، دیگر مسول انتخابی را از جناح رقیب آنان نخواهند یافت، که سیل بدبختی ها را به طرف او سرازیر کند، حماسه نفوذ دشمن در ارکان کشور سوژه ایی در بین رقبا نیست، تا برنامه های سیاست زده صدا و سیما بسرایند، اکنون همه از خود آناند، و دیگر در کرسی قدرت دشمن و رقیب فرضی نخواهند یافت، که مصیبت ها، نارسایی ها، خلاف ها، چپاول ها، بی سیاستی ها، بی تدبیری های و... خود را بر گردن او سوار کنند، از این پس دیگر تدابیر حکیمانه از آن اصولگرایان، و کاستی ها از آن دیگران نخواهد بود، هر تیری که از منابر، تریبون ها و بوق های تبلیغاتی شان رها کنند، صاف به سینه یکی از خودشان برخورد خواهد کرد.
و چقدر بی سیاستی، که آنان خود را از چنین طعمه ایی چرب و نرم، با فحش خور خوب، و بی دفاع و... نابرخوردار کردند، و چقدر این کشور و انقلاب بد شانس هستند، که باید در سیطره چنین سیاستمداران، و چنین شرایطی قرار گیرند، که تمام پتانسیل های ملی خرج و در خدمت حکمرانی و سکانداری یک جناح سیاسی قرار گیرد! جناحی که در طول عمر خود سوار بر پتانسیل های ملی پیش آمده، و خود ناساخته ترین جناح سیاسی ایران است، ناز پروده ایی که نه صلاحیت علمی دارد، نه تجربه دینی و فرهنگی پاسخگوی به مسایل زمانه، نه تجربه سیاسی عملی، نه تشکیلات مهم خود ساخته و پیش آمده در یک روند طبیعی، که بدون دوپینگ های سرازیر شده از بیت المال و... شکل گرفته و قوت گرفته باشد و...
اصولگرایان همچون ورزشکار دوپینگی [1] هستند، که در یک روند سفارشی و برخوردار از حمایت بی دریغ و... قدرت ملی داخلی، در یک مسابقه نابرابر، و از پیش چیده، و برنامه ریزی شده، پیش آمده اند، و "یک شب را، جای سفت نخوابیده اند" [2] و اکنون خود را در یک صحنه واقعی اقدام و عمل خواهند دید، و دیگر نمی توانند بر کرسی های مادام العمری، و غیر پاسخگوی خود بنشینند، و صحنه دارانِ شاهدِ خرابکاری های بیشمارشان را عتاب و خطاب در دهند که : "لنگش کن" [3]
آنان اکنون خواهند فهمید که "یک من ماست چقدر کره دارد" [4] ولی همانگونه که تنها دقیقه ایی بعد از دریافت حکم تنفیذ، روزگار به آقای ابراهیم رییسی آموخت که هر چه بخواهند، همان نخواهد شد، و همچنان که ایشان جمله اش در مقام ریاست جمهوری، اعتراف به نقش شرایط صحنه بود، که : "به دلیل شرایط موجود این توفیق" از او "سلب شد تا طبق "شرط ادب و احترام ... دست رهبر ایران را" ببوسد [5] ، اصولگرایان در کل نیز، به نظر نمی رسد بتوانند به راحتی "نان گندم مزارع ری" را بخورند، چرا که آنان عملا نشان دادند که از تاریخ سلف، درسی نیاموخته، که این چنین شرایط این کشور را به سمت یک نظام تکحزبی پیش بردند، راستگرایان ایران نفهمیدند چقدر چنین نظامی ویران کننده، و بر باد دهنده خواهد بود،
اما هر درسی را که آنان خود به تدبیر نیاموختند، این شرایط جهانی و داخلی است، که دست به کار خواهد شد، و آنچه آنان نیاموختند و یا نادیده اش گرفتند را، به آنان خواهد آموخت، و شرایطش را بر آنان تحمیل خواهد کرد؛ اصولگرایان باید می دانستند که نظام تکحزبی "حزب رستاخیزی" را، پیش از این شاه متکبر ایران، انجام داد، و البته چه اقدام خسارتباری برایش بود؛ و متاسفانه این یکدستی قدرت، که به قیمت نابودی آزادی و دمکراسی در ایران، صورت گرفت، اسبی بوده و هست، که همواره سوارش را بر زمین زده، و خواهد زد، و صد افسوس که علاوه بر سوار چنین مرکبی، این ایران و ایرانیان خواهند بود که طعم تلخ خسارت این نابخردی ها را پرداخت خواهند کرد.
[1] - ورزشکار دوپینگی به کسی گفته می شود که زور موجود در بازوانش ناشی از قدرت و تمرین او نیست، بلکه ناشی از عامل سوم غیر مجازی است، که برای لحظاتی قدرت او را افزایش می دهند، و او به صورت موقت صحنه را می برند، اما در واقع چنین ورزشکاری نه اخلاقا و نه شرعا برنده نیست، بلکه متقلبی است، که زورش مطابق مدالی که گرفته نبوده، در حالی نام قهرمان را دارد که بازوانی قهرمانانه ندارند.
[2] - به کسانی اشاره دارد که ناپرورده و مورد تنعم اند، و سختی های روزگار را نچشیده اند، و لذا وقتی به صحنه واقعی عمل در آیند، خود را خواهند باخت، و پرده از ناتوانی آنان برداشته خواهد شد، چرا که به اندازه کافی در روند پیش آمدن، خودسازی نکرده و آمادگی برای درگیری بدون کمک، با مسایل را ندارند، افرادی که بر تشک پر قوی قدرت بالا آمده اند، و اکنون باید از آن تنعم جدا شوند و کار کنند، و صحنه کار، صحنه خوابیدن و سر کردن شب ها بر تشک سفت خواهد بود.
[3] - این ضرب المثل زمان گفته می شود که تماشاچیان صحنه های سخت مبارزه، در جای راحت می نشینند، و بی توجه به سختی صحنه، هماورد پرقدرتی که بر نماینده آنان گلاویز شده است، به طرف و نماینده خود در روی تشک کُشتی، که در حال تحمل فشار سنگینی است، رو کرده، و مرتب درخواست زدن فن خاصی را می کنند، و بدون توجه به شرایط صحنه که ناشی از عدم درکشان است، تقاضای ضربه فنی حریف از او دارند، و این نه تنها انرژی مثبتی را به نماینده آنان منتقل نمی کند، بلکه از انرژی روانی او نیز می کاهد.
[4] - ضرب المثل "خواهند فهمید یک من ماست چقدر کره دارد"، حکایت کسانی است که از کارکردن، بهره ایی نبرده اند، و روزی را به انجام کاری مشغول نبوده اند، و مرتب از کسانی که در صحنه کار هستند، تقاضاهای بی مورد و زیاده خواهانه می کنند، اما خود که به کار گمارده می شوند، خواهند فهمید که چقدر باید کار کرد و زحمت کشید، تا اندک بهره ایی بدست آید، این ضرب المثل به افراد متوهمی اشاره دارد که همیشه آماده خوری کرده اند.
[5] - ابراهیم رییسی سخنان خود را در مراسم تنفیذ ریاست جمهوری، با این جمله آغاز کرد : "شرط ادب و احترام این بود که دست رهبر ایران را میبوسیدم اما به دلیل شرایط موجود این توفیق از من سلب شد"








