بوی بهار و نو شدن در هنگامهی نوروز باستانی، از فضای طبیعت ایران به مشام میرسد، و هر زندهجان از گیاه، حیوان و آدمی را مست خود میکند و به رقصِ زایشی دوباره میآورد. گیاهان و جانوران به کنارِ از آنچه که آدمیان بر سر خود و دنیای پیرامون خود میآورند، سرمست از شراب زایش و زندگیِ دوبارهاند، و ما هم باید به سانِ هزاران سال تاریخ تمدنی خود، بر بزرگداشت این عیدگاهِ شادمانی، شاد و شادکام بوده، و شادی پراکنیم.
اما وضع ایران و منطقه ما در سال 1403، و پیش از آن، چنان اسفبار و خونین بود و هست، و چنان در کشتار و ویرانی غرق شدیم، که ابرهای تیره آن، هنوز در پس و پایانِ این سالِ مخوف نیز هویداست، و دل و دماغی برای شادمانی و شادکامی نمیگذارد، و اینچنین است که ایرانیان در چرخهایی از تیره روزیها، از شادی که مشخصه تمدنی و شخصیت تاریخی آنان است، چنان دور شدهاند که دیگر ایرانی نامیدن آنان، مشکل میشود، مردمی که تاریخ نشان میدهد به هر بهانهایی و بر هر گاهشمارِ زایش و رویشی جشن میگرفتند [1] و شادمانه به استقبال آن می رفتند، و از مرگ و مرگ اندیشی، و بزرگداشت گاهشمارهای مرگ، دوری میجستند، اما این روزها با مرگ و ویرانی و گاهشمار مرگ چنان دمخور، همراه و همقدم شدهاند، که جغد بداقبال مرگ و ویرانی، دست از سر این مردم و این سرزمین برنمیدارد، و آواز مرگآور خود را بر آسمان ایران و منطقه ما هر دم میپراکند، دهههاست که این چنینیم و انگار بدین میهمان ناخوانده عادت کردهایم، تا جایی که رنگ اعتیاد به جنگ و مرگ را در جامعه خود میتوان دید، و بویش را فهمید.
این روزها ایران و ایرانیان، بیشتر پاگیر بادهاییاند، که راهبرانشان در این چند دهه کاشتند، و این بادها میرود تا به توفانی دگرگون کننده تبدیل، و وزیدن گرفته، و بوی باروت، مرگ و ویرانی را، دوباره بعد از سی و شش سال که از جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث صدام میگذرد، باز بپراکند، و به نظر میرسد، ایران این روزها، از هر زمان دیگری، به جنگ و خونریزی، و ویرانی نزدیکتر شده است. همچنانکه تنها در یک سال گذشته، ایران شاهد دو تجاوز به حریم هوایی خود از ناحیه پاکستان و اسراییل بود، که برای اولین بار مرزهای ما را شکستند، و عمق خاک ما را مورد حمله هوایی و گاه تروریسم خود قرار دادند.
این حملات بیشتر از آنکه به خوی تجاوزگری رهبران آن دو کشور متجاوز مربوط باشد، ناشی از عوارض زیادهروی در نفرت بیمارگونه از غرب، و سیاست لگام گسیخته غربستیزی، و مبارزه کینه ورزانه و بیش از حد با اسراییل [2] ، و در مقابل، افتادن از آنسوی بام، و دوری از سیاست خارجی متعادل و متوازن و ناشی از فرزانگی بود، که ایران را شیدای روسها و شرق نشان میدهد، در حالی که در یک نظام خردمندانه و متکی بر فرزانگی و خرد ارتباط جمعی، نه این نفرت و کینه، و نه آن شیدایی بیمارگونه، جایی در زندگی عقلا نداشته و ندارد.
اما این نفرت و شیدایی بیش از حد، باعث گردید، این روزها، ایران بزرگ و تمدنی به دستمایه بازی غرب و شرق در تغییرات پازل قدرت جهانی و به محل و موضوع مذاکره آنان تبدیل شود، تا آنجایی که در آخرین برگ از دفتر بازیخوردن ایران در چنین جمع هایی، میبینیم که، وقتی رهبران امریکا و روسیه دیروز (28 اسفند 1403) یک ساعت و نیم گپ و گفت تلفنی داشتند، تا موضوع اصلی گفتگوی خود یعنی تجاوز روسیه به اوکراین را حل و فصل کنند، موضوع ایران نیز، در حاشیه آن، به عنوان یکی از موضوعات گفتگو تبدیل شد، و این دو بیرحمانه به این جمعبندی میرسند که ایران را خلع سلاح کنند، چرا که «نباید موقعیت نابودی اسراییل را داشته باشد» [3]
چنین موضعگیری از ناحیه امریکا، که بارها از سوی مقامات بلندپایه ج.ا.ایران به عنوان « دشمن » خطاب شده و میشود، به نوعی طبیعی به نظر میرسد، اما اشتراک نظر ولادیمیر پوتین با دونالد ترامپ در این نقطه، نشان از همسویی کشوری با «دشمن» دارد که رهبران ایران مدعی روابط راهبردی و نزدیک با آنند! اما سوال اساسی اینجاست که اگر قرار بود که دشمن تاریخی چون روسیه، دوست راهبردی انگاشته، و در نظر گرفته شود، و تمام موازین اخلاقی، قانونی، عرف جهانی زیر پانهاده شود و با او در پرونده رسوای تجاوزش به اوکراین همراه شویم، کشوریکه در میانه همکاری تهران با خود در جنگ اوکراین، در پرونده جزایر ایرانی خلیج فارس، کنار زیاده خواهی امارات قرار گرفت، و در سوریه جاده صاف کن حمله اسراییل و جریان رادیکال مذهبی مورد حمایت ترکیه و اعراب در مقابل ایران بود، و در چنین بزنگاه خطرناکی هم، همسو با امریکا از خلع سلاح ایران میگوید، چرا باید شریک راهبردی ایران تلقی شود و رهبران ایران در سه سال گذشته سیاستی را در پیش میگرفتند که ایرانیان بهای سنگین نزدیکی با چنین بدعهد خیانت پیشهایی را بپردازند؟! آیا روسیه در تاریخ ایران برای رهبران ما ناشناخته بود؟!
کشوریکه در بزنگاه خطر، با امریکا اشتراک نظر یافت، و از خلع سلاح ایران سخن میگوید و همنظر با امریکا، از «ستاندن موقعیت نابودی اسراییل از ایران» (بخوانیم خلع سلاح ایران در مقابل کل رقبای خود) سخن بگوید، که لازمه چنین ستاندنی، محدودسازی توان هستهایی، موشکی و هرگونه نیروی نیابتی ایران در منطقه خواهد بود، در کجا باید با ایران همسویی میکرد؟!
تاریخ نشان میدهد که روسها همیشه دشمن آزادی و پیشرفت و تمامیت ارضی ایران بودهاند، و امروز روسهای خیانتکار، بعد از بهرهمند شدن از نیابتیهای ایران در یمن، لبنان، فلسطین و سوریه، و بهرهگیری از فناوری موشکی و پهپادی ایران در تجاوز خود علیه مردم و خاک اوکراین، و بازی با کارت پروژه پرخرج و هزینهبر هستهایی ایران، که هزینههایش را مردم ایران بیشتر از دیگر دارندگان آن پرداختند، و بازی با این کارت، که مدتهاست در دست روسها افتاده است، تا از آن بهره برده، و روابط خود را با غرب تنظیم کنند، و در این روزهای خطر نیز، سخن از همراهی با امریکا میگویند! که این سه امکان را از ایران ستانده، تا به قول دونالد ترامپ، در دیدار تاریخی اش با ولادیمیر زلنسکی، ایران نیز بدون هیچ کارتی، در مذاکرات منطقهایی، جهانی و دوجانبه حاضر شده و تسلیم شرایط بیرحمانه نظام جدید قدرت در جهان شود، اگر قرار بود ایران به چنین سرانجامی مبتلا شود، چرا باید ج.ا.ایران در کنار متجاوز روس قرار میگرفت و میماند، و هزینههای تجاوز او به مردم و خاک اوکراین را، ما ایرانیان میپرداختیم؟!
ایرانیان در سال 1403 در کنار پرداخت هزینههای تجاوز روسیه به اوکراین، هزینههای حمله حماس به اسراییل در 7 اکتبر 2023 را هم پرداختند، جنگی که اکنون یک سال و نیم از آن میگذرد، و تنها بهرهمند اصلی آن جنگ، بنیامین نتانیاهو (راستگرای بیرحم اسراییلی) و ولادیمیر پوتین (متجاوز دیکتاتور) بودند، که چرخه کشتار و ویرانی آن، پایه های متزلزل حکومت نتانیاهو را در داخل اسراییل، و در برابر جناح میانه رو اسراییل محکم کرد، و به روسیه این امکان را داد تا جنگ باخته را با پیروزیهایی در سال 1403 به پایان برد، جنگی که حماس آنرا آغاز کرد، و تو گویی ماموریت داشت تا رفیق پوتین را از مرکز توجهات جهانی خارج کند، و کرد، اما سایه این جنگ خسارتبار و تباه کنندهی ملتها و دولتها، هرگز از سر مردم مظلوم منطقه برداشته نشده، و بلکه این روزها سخن از آغاز دور جدیدی از کشتار و ویرانی توسط نتانیاهو سر زبان هاست، و جا دارد که 7 اکتبر 2023 را روزی نحس برای خاورمیانه و ایران و بلکه جهان دانست، چرا که منطقه و جهان را در گرداب جنگ و بازی جنگطلبان غرق کرد، که هر روز بر دامنه ویرانی و خسارت این جنگ افزوده میشود.
بدنبال حمله دیوانه وار، مشکوک، هالیوودی و احتمالا هدایت شده حماس (توفان الاقصی) به اسراییل، گرچه در ساعات اولیه پیروزی با حماس بود، و به کشتار صدها تن از مردم اسراییل انجامید، اما در چند ساعت بعد، ورق برگشت، و اکنون یکسال و نیم است، که ابتکار عمل دست نتانیاهو قراردارد، و چرخه کشتار چند ده هزار نفری از مردم مظلوم فلسطین، لبنان و... آغاز شده، و در این نبرد، ناخنهای دفاعی که، به «عمق استراتژیک» دفاعی ایران تعبیر شده بودند، یک به یک چیده شدند، ناخنهایی که برای پاگیری هر کدام از آنها، ج.ا.ایران دههها تلاش، و دهها میلیارد دلار سرمایه گذاری کرده بود،
و اکنون نیز در ادامه آن، این روزها دونالد ترامپ (رئیس جمهور جدید امریکا)، کسی که از جنگ و نبرد گریزان بوده و هست، خود شخصا با ضعیفترین ملتهای خاورمیانه، یعنی یمنیها جنگی را آغاز کرده، تا ناخن دیگری را از پنجه قدرتمندی که «محور مقاومت» نام گرفته، بچیند، و کار ناتمام اسراییل را، خود شخصا دنبال، و تمام کند.
با خنثی شدن قدرت حماس، حزب الله، حزب بعث اسد (با همکاری ترکیه، قطر و...) در اثر حرکت اشتباه 7 اکتبر 2023، اکنون شیعیان زیدی موسوم به «حوثی» هم مورد حمله مستقیم امریکا قرار گرفتهاند، تا جاپاهای تمدنی ایران در شام، عراق، یمن و... یک به یک، فدای سیاست اسراییلستیزانهایی افراطی شوند، که به حتم هرگز در حد و اندازه و ضرورتی نبود، که این مقدار ایران، ایرانیان و سرمایههایش، هزینه آن شده، و به پای فلسطین قربانی شوند.
در این سالها آنقدر در پای فلسطین پیاپی باختیم، که باخت دیگر به عادت روزانه ما تبدیل شده است، و در این روزهای آغاز جشن نوروز، خود را به سان آن نواب مسلمان هندی حاکم بر منطقه «اوده» [4] در فیلم «شطرنج بازان» [5] میبینم که در این شاهکار هنری، سازنده این فیلم فاخر، زندگی بازندهایی را به تصویر کشید، که غرق در باختهای بزرگ مقابل دشمن بریتانیایی خود، همچنان دغدغهمند بازیهای کودکانه و عادات ناشی از تخدیر شدهگی خود، یعنی شطرنج بازی بود، تا مسیر نابودی خود و سرزمینش را نبیند، و در خیالات خام کودکانه خود، نادیده بگیرد، تا دره نابودی، برای برد در بازی شطرنج بماند، تا از صفحه بازی روزگار محو شود.
این روزها در دغدغههای بیمورد و با مورد، و جشنهای عید و نیایشهای ماه رمضان، تورم و گرانی، فساد و ناترازی، تحریمهای کمرشکن، فساد و سقوط اخلاقی، ناشایسته سالاری و آنچه از این دست بر ما میرود، غرق شدهایم و برای قدرت اول منطقه شدن، در خیالات خام خود غرقیم، و از آنچه در انتظار ایران و ایرانیان است، سخت غافلیم، و تن به نابودیها و ویرانیهای پیاپی میدهیم، زنگهای خطر برای ایران و ایرانیان مدتهاست که به صدا درآمده، و در اینجا گوشی برای شنیدن و دست به کاری زدن نیست، و کسی نیست که برای ایران و ایرانیان دلسوزی کند، و به داد ایران برسد.
در چنین شرایطی است که با سال 1403 باید خداحافظی کرد، و به دامن سالِ تیره و تار 1404 خزید، در حالیکه ابرهای تیره جنگ و ویرانی، بر سر ایران و منطقه سایه افکنده است، و کشتاری کم سابقه [6] کلید خورده و جریان دارد. و این در حالیست که برخی از ما ایرانیان، وجود این روند را لازم هم میدانند و بر این نظرند که ایرانیان خود توان رها شدن از وضع موجود را ندارند، و چنان در چنبره جزایر مخرب قدرت در داخل ایران گرفتارند، که یک قدرت خارجی باید که به کمک آید، تا با زایش نظامی نو، ایرانیان را از این وضع اسفبار موجود نجات داده، و برخی بر این اعتقادند که در کوله سربازان خارجی رهایی را نباید جست، که نیست. برخی آنقدر خود را باخته و خنثی میبینند که به هر سناریویی حاضرند تن دهند تا فقط شرایط تحول یابد، و تغییر کند، و برایشان مهم نیست در پس این تغییر چه رخ خواهد داد، و در این میان اقلیتی را میتوان دید که انگار ایران توپ بازیهای آنان است، تا برای تحقق آرمانهای ناروشن خود، ایران و ایرانیان را تا قتلگاه نابودی دنبال کرده و پیش برند و...
جای اصلاح و اصلاح طلبان در این بین خالیست، تا زایشی کنترل شده و تدریجی را راهبری کنند، تا ایران به دام افراط و تفریط نیفتاده، تاریخ دوباره و چندباره تکرار نشود. اصلاحات در ایران بیرحمانه و نابخردانه به پای پوپولیستهای تندرو سر بریده شد، و خنثی گردید، تا عرصهداران صحنه سیاست ایران، در این پیچهای خطرناک تاریخی، افراطگرایانی در این و سو و آن سوی پیوستار جمعیتی ایران باشند، که اقلیتی ناچیز در هرم جمعیتی ایرانند، و آینده ایران را همین اقلیتهای ناچیز، با این روند رقم خواهند زد، تا ایران هرگز، ایران مطلوب اکثریت ایرانیان نشود، و چرخه لزوم انقلاب و تغییر تحول، همیشه یقه ایران را در دست داشته و رها نکرده، و هر از چند سالی، ایرانیان را به خود مشغول داشته، و سرمایههای ایران را به نابودی برده و مستهلک نماید.
این روزها ایرانیان در تفرقه کامل، با کمری خم از تحمل دههها تحریم کمرشکن، و فساد ناشی از آن و جدایی از جهانیان، به استقبال آیندهایی ناروشن می روند.
#نه_به_جنگ #نه_به_جنگ_افروزی #نه_به_کاسبان_جنگ

تماس تلفنی پوتین و ترامپ، و سیم تلفنی که بر گردن کشورهای مورد مذاکره در این تماس افتاد
[1] - ایرانیان برای 12 ماه سال، 15 جشن متفاوت داشتند، و آنرا با شادی همراهی می کردند. جشن های نوروز، مهرگان، سده، سپندارمزگان و... از آن جمله اند
[2] - که توگویی که اسراییل اولین و آخرین متجاوز به حقوق، و مرزهای سرزمینی آدمیان در روی زمین بوده و هست
[3] - روزنو :کاخ سفید در خصوص گفت و گوی تلفنی ترامپ و پوتین بیانیه ای منتشر کرد. در این بیانیه از توافق رهبران دو کشور مبنی بر توقف حمله به زیر ساخت های روسیه و اوکراین خبر داده شده است. همچنین ادعا شده پوتین و ترامپ اعلام کرده اند ایران هرگز نباید در موقعیت نابودی اسرائیل باشد! درباره این بخش هنوز کاخ کرملین بیانیه ای صادر نکرده است.
[4] - اوده منطقهای تاریخی به مرکزیت فیضآباد در شمال هند است این منطقه در ایالت اوتار پرادش واقع است که حکومت اوده در سالهای ۱۷۷۲ تا ۱۸۵۸ میلادی در آن حکمرانی میکرده است زبان مردم این منطقه هندوستانی، زبان هندی و زبان اردو است.
[5] - شطرنجبازان فیلمی از سینمای هند ساختهٔ کارگردان بنگالی ساتیاجیت رای، بر اساس داستان کوتاهی از منشی پریمچند به همین نام، که در سال ۱۹۷۷ میلادی منتشر شد امجد خان در نقش واجد علی شاه، پادشاه اوده در این فیلم حضور دارد. همچنین بازیگران برجستهای نظیر سانجیو کومار، سعید جعفری، شبانه اعظمی و ریچارد اتنبرا در آن بازی کردهاند. اتفاقات فیلم در ۱۸۵۶ میلادی واقع شده، زندگی و آدابورسوم قرن ۱۹ شبهجزیزهٔ هند در آستانهٔ شورشهای سال ۱۸۵۷ میلادی در این سرزمین را نشان میدهد. تمرکز فیلم بر سیاستهای توسعهطلبانهٔ استعماری کمپانی هند شرقی بریتانیا میباشد. این اثر سینمایی برای بهترین فیلم خارجیزبان در پنجاه و یکمین دوره جوایز اسکار، پیشنهاد اما نامزد نشد.
[6] - به غیر از کشتاری که از فلسطینی ها در غزه می شود، که در یک قلم آن در یک روز نزدیک به پانصد نفر در اثر بمباران غزه کشته شدند، و تو گویی گشتار فلسطینیان به یک امر عادی تبدیل شده است، دیگر تنها رقم کشته هاست که گفته می شود و همه از کنار آن رد می شوند. البته چنین کشتاری خاموش در ایران نیز جریان دارد، که رسانه ایی نمی شود، چرا که رقم کشتاری که از تصادفات رانندگی، آلودگی هوا، سرطان و... کمتر از کشتار جنگ غزه نیست.
درازترین پیکار سده بیستم میلادی، در سال 1367 خورشیدی بدون هیچ پیروزمندی پایان پذیرفت، جنگی خونبار و خسارتبار که آغازگر آن یکی از مهرههای خونریز و سنگدل شرق در خاورمیانه، به نام صدام حسین بود که در درازای هشت سال، با پشتگرمی سلاح، ایدئولوژی و توان بلوک شرقی حزب بعث کمونیستی، به نابودی ایران و کشتار ایرانیان با همهی توان ادامه داد، اما پیروزی را دریافت نکرد، و غرب و شرق و اعراب او را در اشتباهش رها کردند، و خود بردبارانه و با درنگی آمیخته به فرزانگی، که پشتگرمی از این فرزانش بریتانیایی داشتند که «وقتی دشمنت دارد اشتباه میکند مزاحمش مشو»، به تماشا نشستند.
آنان به او زمان دادند تا این پیکار را، که بین ایرانیان و برادرانشان در کنارههای ایرانشهرهای باستانی تیسپون و... قاچیده شده بود، دنباله یابد، تا شاید اشتهای سیری ناپذیر یکی از رهبرانِ سرکش و ددمنش برونداد سیستمهای بیدادگر و خونخوار شرق در آسیای باختری، سیر شود، که نشد و هر دومان در مرزهای نابودی تا هشت سال دست و پا زدیم، اشتباهات آنقدر پی گرفته شد تا با یورش صدام به کویت، این غرب بود که حزب بعث کمونیستی و دستگاه ترسناکش را از عراق برچید، و ایران نیز از شر دشمنِ خونی خود رهایی یافت.
اما در این سوی این داستانِ غم انگیز، ما همچنان در سایش با درگیری غرب ماندیم و پیش رفتیم و هرچه گذشت در این دره هولناک بیشتر فرو رفتیم، تا آنجاکه دهههاست که هر تکان خرد و کلانمان در سیاست خارجی، تو گویی درهم و دیناری رایگان است که نقد شده و یکراست در حساب بلوک شرق ریخته میشود، و در این راه حتی «پاسدارانِ انقلاب اسلامی» نیز، شعار پایهایی «نه شرقی نه غربی» را دگرگون کرده، و آنان نیز ما را در کنار شرق تعریف و همراه نمودند، تا به سان رامشگران سالنهای سرگرمی سن پترزبورگ، هر شادباشی که به پای رقصمان در پهنه جهانی میریختند را، سالندار خونسرد و بیرحم مسکونشین، با شادکامی برداشته و در جیب خود ریزد، و بگوید «جیب من و شما ندارد!»، و این تنها خستگی و فرسودگی بود که از دستافشانی و پایکوبیهای سرگرم کننده، برایمان ماند.
اما این حال روز امروز ما، ریشه در گذشتهایی نچندان دور داشت، که پچ پچ زیر لبِ پستوی خانههای تیمی اندک ایرانیان خودباختهی شرق در ایران، در گذر روزگارِ خیزش رهاییبخش ایرانیان در دهههای سی، چهل و پنجاه، خود را به درون رجهای پیوندخوردهی پیکارجویان رهاییخواه، خزیدن گرفت، و گفتارشان کم کم به فریادهایی بلند و پدیدار دگرگون شد، و پهنه خیزش رهاییخواهی ایرانیان را به زیر چکمههای سرخ، و چیرگی خود برد، و تخم نافرخندهپی و خسارتبارِ زیادهروی، در سایش و رویارویی، و یورش به امریکا، و بلوک غرب را، در روان خیزشگران کاشتند، پرورش دادند و بیخود آنرا، در جایگاه نخست آرمانِ آنان نهادند، و در پس این نخستگزینی نابخردانه بود که ما رهایی و استقلال خود را، دوباره باختیم، و در جبهه شرق خود را یافتیم، و به یک ابزار بده بستان آنان، با جبهه غرب دگرگون شدیم.
همه فراموش کردند که این زمزمهی فریادگونهی سمآلود، از نای و گلوی چه کسانی در ایران آواگستری دارد، و برمیخیزد، خودباختگان و خبرچینان امپراتوری تمامیتخواه و چنگانداز شرق، که پنجههای خونین آن هنوز در بدن ایران فرو رفته، زخمهایش کهنه و نو، تازه و نمایان است، آنان آوا انداز و پژواکگر چنین نوایی بودند، و بدین سان نعرهی «مرگ بر امریکا» را به نُقلِ گردهماییهای ریز و درشت، به جا و نابجای ما تبدیل کردند، در حالیکه روزگاری این فریاد "مرگ" خواهی بر گردنکشی، و برای گردنکشان استوار بود، شرق و غرب نمیشناخت، و هر گردنکشِ ناروایی را، حتی اگر خودی بود را نیز در خود داشت.
از چنان نایی فریاد «مرگ بر امریکا» نیز در کنار «مرگ بر شوروی» و... برمیخاست و برون میجهید، گردنکشانی که حقوق ملتها و دولتها را نادیده میگرفتند و تبهکاری آنان ملتها و آب و خاکشان را در بیم دستاندازی، نابودی و درازدستی میبرد، کاری که روسیه اکنون در اوکراین میکند، و یا چین در تایوان خواهد کرد، و امریکا در نظر دارد در پاناما، گرین لند، کانادا و... انجام دهد، اما حواله مرگها همچنان به غرب و امریکا یگانه و دربست ماند، و تنها به آنان کرانمند شد.
این حزب توده و دیگرانی از این دست بودند که چنان نهادِ در خواب فرو رفته و پاکِ پیکارجویان رهاییخواه ایران را در خود فرو بردند، که در پایان نبرد، گفتمان سیاسی و پیکارجویی ایرانیان را با بستههای ایدئولوژیک وارداتی از شرق، آلودند، و سمزده در گسترهی پرپهنایی ایران وارد کردند، و تا آنجا پیش رفتند که، روزیکه ما از دامن غرب رهانیده شدیم، بی کمترین درنگی و نگاهی از سر فرزانگی، تمام ایرانیت خود را زیر پا نهاده، از دیوار میهمان خود، بالارفتیم و رسم جوانمردی میزبانانهی خود به کناری نهاده، مهیمانان را در سرزمین خود، 444 روز به بند کشیدیم، و آن را هم انقلاب دوم نام نهادیم، و دیری نپائید که در چند دهه، با همین دست فرمان، به دامن شرق درافتادیم، و در لجن تمامیتخواهیها و زورگوییها و خونریزیهای آنان فرو رفتیم.
و اکنون وقتی به روندی نگاه میاندازم که از آن گذشتهایم، رخنهی شرقگرایان آنقدر آشکار و پیداست، که بعد از نزدیک به پنج دهه که از پیروزی خیزش رهاییبخش 57 میگذرد، انگار «نه خانی آمد، و نه خانی رفت»، و تو توگویی طی چند دهه، تنها یک برونرفتِ خسارتبار از دامن غرب داشتیم، و ورودی خسارتبار دیگر به دامن شرق را میآزمائیم، و میوههای تلخ آن را با بیزاری تمام فرو میبریم.
در این راه آنقدر پیش رفتهایم که، مردم و سرزمین زیاندیده ایران، که پیش از این، یورش و تاخت و تاز حزب بعث کمونیستی صدام را با تن و جان خود آزمودند، خود را همراه و همقدمِ تازندهی درندهخوی بزرگتری میبینند، تا با او که جانشین و ماندهبَر کمونیسم جهانیست، در تازیدن بر دیگران همراهی و همقدمی کند، و این تازشگران تندخوی روزگار، پناهگاه بیبنیادی برای ما شدهاند!
اما این همراهی و همقدم شدنها، ناخوشی بینیهای سخت در پی دارد، و ترکههای کیفر و سزای جهانی، که باید بر پیکر روسیه در یورشش به اوکراین میخورد را، روانه تن و جان ایرانِ دمدست، و بیدادزده، و "بچه پُررو" و تنهایِ آوردگاههای جهانی کرده و میکند! و ما را در کنار دیکتاتورهای رسوایی چون پوتین، حاکم بیدادگر پیونگ یانگ و... در قاب بیدادگری، یکجا و سرجمع کرده است! که در گوشمالی او، حتی از سرچشمه شر، ولادیمیر پوتین، نیز پیشتر افتادهایم، تو گویی میخواهند «گربهی دمِ حجلهی» دیدارِ ترامپ با پوتین را با بریدن گردن ایران، بُکشند.
اکنون نزدیک به پنج دهه از پیروزی خیزش رهاییبخش 57 میگذرد، اما اشعههای رهایی از این لغزش و کجروی در زیادهروی در سایش و پیکار با غرب، خود را نشان نداده، و این کشور و مردم ایران است که هر روزه در این باتلاق بیشتر فرو میروند، تو گویی تمام اندیشه و ناخودآگاه جمعی، و آموزههای پایه ما ایرانیان، که ریشه در دوازده هزارسال پیشینگی آن دارد را، به پشت خاکریز اندیشههای بیدادآفرین ابرقدرت شرق، به عقبنشینی واداشتهاند، تا دانستههای گهربار ستونهای اندیشورزِ ایرانیِ خود را نادیده و نشنیده گرفته، و آموزههای پایهی خود را به فراموشی بسپاریم که «آسایش دو کیتی تفسیر این دو حرف است، با دوستان مروت، با دشمنان مدارا» و این روزها نه بوی خوش مروت در مورد دوستان، از ما شنیده میشود، نه مدارایِ از سر فرزانگی با دشمنان.
ما از یاد بردیم که همانقدر که ابرقدرت غرب ممکن است در نابودی ارزشهای آدمی، خسارتبار و پیکارجو باشد، ابرقدرت شرق نیز، اگر نگوییم بیشتر از غربیها، دستِکم به همان میزان، در اُفتان و خیزان آدمیت، و در فرو بردن آدم در لجن حیوانیت گنهکار است.
نگاهی به برگردان آنچه در فرمان حکومتی دونالد ترامپ، رئیس جمهور تازه بر کرسی قدرت نشسته امریکا آمده است، خود بیانگر ژرفای زیادهروی راهبران، فرمانروایان و سکانداران پهنه سیاست ایران و ایرانیان امروز است، که در نبرد با غرب، و سازش و کنارآمدن با شرق، در پیش گرفته شده و به پیش میتازند.
و بیشک آنچه در این فرمان میآید گذشته از کم و کاست رفتار ما ایرانیان، در اندیشه و رفتار داخلی خود، بیشتر نشانگر زیادهروی در روند خیزبرداشتنهای خارجی ماست، که در زیادهروی در چالش و درگیری با بلوک غرب خود را به خوبی نشان میدهد، و در برابر آن، زیادهروی در همراهی با ابرقدرت نوخاسته شرق، که نمودار برجسته آن روسیه و چین هستند، که اینچنین در واژههای پر از دشمنی دستگاه فرمانروایی ترامپ، خود را نمایان میکند، پر از خشم از زخمهایی استکه، ایرانیان را، پرداخت کنندهی جانبها، تنبها و بهای ویرانی زخمزنندگان جهانی میخواهد. میوههای نبرد هفت اکتبر 2023 را روسیه، ترکیه، قطر و... بردند، زیانبهایش را ما ایرانیان باید بپردازیم.
پشت واژگان این فرمانِ ترامپ، واخواستها، خردهگیریها و خروش خشمگیانانه غرب از سیاست خارجی ج.ا.ایران نهفته است، که از زیادهروی در همراهی با روسیه در یورش به اروپا و خاک اوکراین، و سلاخی مردم آن، و ویرانی آنان، در برابر چشمهای بیدار جهانی، نمایان است.
همچنان که فراموش کردیم، آرمانِ فلسطین، یک واخواست جهانی و اخلاق آدمیت است، و بار آن را بی توجه به توان خود، یکتنه و بدون همراهی دیگران به دوش گرفتیم، و به سان نوجوانان خیاربازوی خیالباف، خامی کرده، کار پهلوانان پهنپیکر را خواستیم تا به انجام رسانیم، و این زیادهرویها، اکنون کار دست ایران و ایرانیان داده است.
به ویژه همراهی با گروه حماس، که هرگز سزاوار نبود، تا سرمایههای ایران هزینه شاخهایی از سازمان زیرزمینی و تمامیتخواه "اخوان المسلمین" مصر شود، که اکنون شاخههای خود را در تمام جهان اسلام گسترده است، و یکی از آنان حماس است، و ما با آنان همقدم شدیم، گروهی که خطر آنان جهانیست، و در صورت پیروزی، ترکش دستیابی آنان به رویای پیروزیشان، تن ایران را نیز زخمآگین تیغهای خواهد کرد، و شاید حتی ما را هم در معده تمامیتخواهانه نوعثمانیان هضم کند، همانگونه که سوریه را محور ترکی- عربیِ قطر- ترکیه بلعیدند، و دهها میلیارد دلار سرمایه، و توانگذاری چند دههایی ایران را در چند روز، بر باد بی جهت دادند، این تنها یک چشمه از رودِ خروشانی است که نوعثمانیگرایان برای زیستگاه جهانی ما در نظر دارند. حال کدام فرزانه، ما را بدین دام نافرزانگی انداخت؟!
سازمانی که نه در بین مردم مصر و فرمانروایان آن، در زادگاه خود، آبروی آنچنانی دارد، نه در بین مردم و کشورهای دیگر اسلامی، چراکه خود از زیادهخواهترینها در پهنه عربی و اسلامی هستند؛ و جایگاه پذیرفته شدهایی، در پهنه جهانی که دیگران نیز در آن با ما همسودند، ندارند، زیرا همه از سوی آنان ناآرامی و ناایمنی احساس میکند، یکپارچگی که در پرتو اندیشه «اخوان المسلمین» نهتفه است، یادآور بازآفرینی دوبارهی بیدادگری امویان، عباسیان، عثمانیان بوده و خواهد بود، و زخم آنانرا در نهاد زخمدیدگان مسلمان و غیر مسلمان تازه میکند.
هفدهم بهمن 1403، دونالد ترامپ فرمان اجرایی را بیرون داد، که دیگر نباید آن را «فشار حداکثری» به سامانه فرمانرویی ایران دانست، که باید آنرا جنگی بزرگ با ایران دید، که کلید میخورد، و دیگر نه تنها جمهوری اسلامی، بلکه داشتهها و بود و نبود ایران و ایرانیان را نیز در بیم هراس خود قرار داده، و هدف گرفته، و گاه به پیکار برخاسته است، چراکه پا را از مرزهای هماوردی با فرمانروایان فرا نهاده، توان و داشتههای پایه ایران و مردم آن را در نشانهروی خود دارد.
متاسفانه زیادهروی در استفاده از کاراک (پتانسیل) ایران، در پیکارهای دیگران در پهنهی جهانی، توان، زیرساخت، بود و نبود و داشتههای ایران را به آماج یورش گردنکلفتها و هیولاهای بیگانه قرار داد، حال آنکه بایسته و شایسته نبود که راهی را برویم که ایران بعنوان دشمن ایالات متحده امریکا شناخته، و تعریف شود، و در دیدگاه ترامپ «به عنوان رئیسجمهور» این کشور، ایران دشمن تعریف شود، که او برای «تضمین امنیت و ایمنی ایالات متحده و مردم آمریکا» به این گزاره برسد، که هنوز در مورد مزدوران شرق هم نگفته است، که «از زمان تأسیس دولت جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ به عنوان یک حکومت تئوکراتیک انقلابی، این دولت دشمنی خود را با ایالات متحده و متحدان و شرکای آن اعلام کرده است.»
چنان با گروههای تروریسم جهانی درآویزیم که حرکت رهاییبخش حزب الله لبنان که برای رهایی سرزمین اشغال شده لبنان میجنگد هم، در کنار تروریستهای رسوا و خونخوار جهانی چون القاعده، طالبان و... دیده شود و او بنویسد و امضا کند که «ایران همچنان به عنوان بزرگترین حامی دولتی تروریسم در جهان شناخته میشود و به گروههایی مانند حزبالله، حماس، حوثیها، طالبان، القاعده و سایر شبکههای تروریستی کمک کرده است.»
و یا از توان نهادههای برخاسته از مردم ایران طوری در پهنه جهانی استفاده کنیم که رسما اعلام دارند «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) خود به عنوان یک سازمان تروریستی خارجی طراحی شده است» و چنان بیپروا از ترکشهای آن، جولان دهیم که به این نقطه برسیم که او بنویسد و امضا کند که «دولت ایران، از جمله سپاه پاسداران، از عوامل و ابزارهای سایبری برای هدف قرار دادن شهروندان ایالات متحده در داخل این کشور و سایر کشورهای جهان استفاده میکند، از جمله حملات فیزیکی، آدمربایی و قتل. ایران همچنین به گروههای نیابتی خود، از جمله سازمان جهاد اسلامی و حزبالله، دستور داده است تا سلولهای خوابیده را در خاک آمریکا مستقر کنند تا در حمایت از این فعالیتهای تروریستی فعال شوند.»
ما در جهان عرب و خاورمیانه چکاره ایم که ثبت شود و حکم دهند و اجرا کنند که «ایران مسئول کشتارهای وحشتناک حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ است، و همچنین مسئول حملات مداوم حوثیها علیه نیروی دریایی ایالات متحده، نیروهای دریایی متحدان و کشتیهای تجاری بینالمللی در دریای سرخ است.»
گذشته از این که ما اسراییل را میوه تلخ استکبار و یورش غرب و شرق به سرزمینهای آسیای خاوری میدانیم، اما در مقابلِ چنین واقعیتی چرا باید خود را آنچنان قدرتمند و بیپروا و افسارگسیخته ببینیم که رئیس قدرتمندترین کشور دنیا، که حتی شرق نیز با همه امکانات و داشتههای بیشمارش، که ما در مقابل آنان چون اقمار دیده می شویم، در مقابل تشرهای او شلوار خیس میکنند، ما را یاغی بین المللی تصور کرده، و خواهان مهار طغیانگری ما شود که بنویسد «از آوریل ۲۰۲۴، این رژیم دوبار تمایل خود را برای پرتاب موشکهای بالستیک و کروز به سوی اسرائیل نشان داده است.»
چرا ما باید افراد دو تابعیتی و شهروند خود، و خارجیهای سفر کرده به ایران را، به وسیله معاملات خود با جهان قرار دهیم، که کار به جایی برسد که بگویند «ایران مرتکب نقض فاحش حقوق بشر میشود و بهطور خودسرانه خارجیها، از جمله شهروندان ایالات متحده را با اتهامات واهی و بدون رعایت فرآیند قانونی بازداشت میکند و آنها را مورد سوءاستفاده قرار میدهد.» چرا ما باید در برابر اعتراضات داخلی مردم خود در بحث حجاب اجباری طوری عمل کنیم که آنچنان خود را بیپناه احساس کنند که از دیگران برای آنچه که بر آنان رفته، کمک بخواهند که امریکا بگویند «ایالات متحده در کنار زنان ایران ایستاده است که هر روز با سوءاستفادههای این رژیم مواجه هستند.»
زیاده روی در مشارکت در بلوک بندیهای جهانی، و وانهادن سیاست بنیادی بیطرفی در مناقشات جهانی، باعث شد که ما را دشمن امریکا و مزاحم نظام بین الملل بشناسند، و کار را به جایی رسیده است که حق مسلم ایرانیان برای داشتن دانش و زیرساخت هسته ایی و دفاعی زیر سوال برود، و ترامپ توان دفاعی و دانش ما را لخت و بی پرده هدف گرفت، و نوشت و امضا کرد که «برنامه هستهای ایران، از جمله تواناییهای مرتبط با غنیسازی و بازفراوری و موشکهای هستهای، خطری وجودی برای ایالات متحده و کل جهان متمدن محسوب میشود. هرگز نباید به یک رژیم افراطی مانند این، اجازه داده شود که سلاح هستهای به دست آورد یا توسعه دهد، یا از طریق تهدید به دستیابی، توسعه یا استفاده از سلاح هستهای، ایالات متحده یا متحدان آن را تحت فشار قرار دهد. ما باید تمام راههای دستیابی ایران به سلاح هستهای را مسدود کنیم و باجخواهی هستهای این رژیم را پایان دهیم.»
ما به غیر از دفاع از خود، چرا باید آنقدر بی پروایی کنیم که همه، حتی در آنسوی کره زمین از رفتار و اهداف ما احساس خطر کنند، در حالیکه ایرانیان صدها سال است که به کسی تجاوز و یورشی نداشته، و بلکه همواره مورد تجاوز و یورش بوده اند، اما در اثر گفتار و رفتار ما، به یک یاغی یورشگر بیمخ مشهور شویم، و رئیس جمهور امریکا، بر اساس این همه شعارهای «مرگ بر امریکا و...» به این تصور برسد که رسما و کتبا بنویسد و امضا کند که در پهنه جهانی و داخلی خود با خطر ایران مواجه است که «رفتار ایران منافع ملی ایالات متحده را تهدید میکند. بنابراین، به نفع ملی است که حداکثر فشار را بر رژیم ایران وارد کنیم تا تهدید هستهای آن را پایان دهد، برنامه موشکی بالستیک آن را محدود کند و حمایت از گروههای تروریستی را متوقف سازد.»
در کنار ما روسیه، هند، پاکستان، چین و... از موشک های بردبلند برخوردارند اما، ما خود را سوژهی خطر جهانی تبدیل کردیم و تا او بنویسد که «سیاست ایالات متحده این است که ایران از دستیابی به سلاح هستهای و موشکهای بالستیک قارهپیما محروم شود؛ شبکه و کمپین تجاوز منطقهای ایران خنثی شود؛ سپاه پاسداران و عوامل آن مختل، تضعیف یا از دسترسی به منابعی که فعالیتهای بیثباتکننده آنها را تقویت میکند، محروم شوند؛ و توسعه تهاجمی موشکها و سایر تواناییهای تسلیحاتی متعارف و نامتقارن ایران مقابله شود.»
آنقدر دشمن دشمن کردیم که خود را به دشمن غرب و امریکا تبدیل کردیم، در حالی ما با غرب و امریکا در بیشترین حالت تنها رقیب بودیم، و در بسیاری از موارد دوست و همکار، همچنان که در نابودی طالبان و صدام، دوست و همسو بودیم. حال باید برای رفع این دشمنی خودخواسته، و خودپرورانده، یا باید یک جنگ تمام عیار را با ابرقدرت جهان پیروز شد، و به صلح و توازن رسید، و یا باید بسیاری از داشتههای خود را داد، تا شرایط را به پیش از دشمنی ها بازگرداند.
با پایان سفرم به استان کردستان، و دیدارهایی که از شهرهای زیبای سنندج، مریوان، کامیاران، داشتم، اینک توقفی هم در استان کرمانشاه خواهم داشت، بهشت تاریخ ایران باستان، سرزمینی الهام بخش که یادآور مجد و عظمت ایران فرهنگی، باستانی و تمدنیست، سرزمین عشق های شیرین و فرهادی، نبردهای بزرگ و خار و ذلیل کننده دشمنان و رقبای این آب و خاک، دیار قهرمانان ایران باستان، که نشانه های پهلوانی را تا کنون در رفتار و منش خود حفظ کرده اند، شهر غیورمردان بلند قامت ایران، با روحیه های بزرگمنشی، تفکر و نرم خویی، هنر و موسیقی، معنویت و عمق، دروازه ورود ایرانیان به میانرودان و شهرهای تاریخی ییلاقی شاهان ایران باستان، در کناره های رود دجله و فرات، تیسپون نشینانی که اکنون در آن سوی مرزهای سیاسی ترسیم شده بعد از جنگ های جهانی، که بین ما جدایی افکند، و کار را به دشمنی هم کشاندند تا این که در 31 شهریور سال 1359 به کار گرفته شدند تا جنگی 8 ساله و خسارتبار را به هموطنانِ ایران تمدنی خود در این سوی مرز، تحمیل و آغاز کنند، تا ما از همدیگر کشتاری بیرحمانه و بی دریغ در طی هشت سال کنیم.
و بدین ترتیب بود که کرمانشاهان یا باختران آن روز، به میانی ترین جبهه، در طول مرز تماس ما با نیروهای بعثی تحت فرماندهی "سید الرئیس" یعنی دیکتاتور بغداد تبدیل شد، و در این جنگ خسارتبار هشت سال، کرمانشاه همواره مورد خشم و تنفر صدامیان بود، و بارها و بارها بمباران شد، شهرهایش با خاک یکسان شدند، به طوری که وقتی در سال 1367 در پایان این جنگ به دیدار نفت شهر رفتم، از این شهر جز چند خیابان آسفالته، هیچ ساختمانی باقی نمانده بود، و ما ایرانیان مجبور شدیم، به رغم اکراه و نخواستن هایمان، در مقابل این تجاوز خویشاوندان سببی خود در میانرودان، بایستیم و طی هشت سال، از هم کشتاری کم نظیر کنیم، تا هم ایران و هم عراق، در خلال این نبرد نابود شوند، و آثار خسارتبار این جنگ طولانی را، بر چهره، روح و روان و اقتصاد و سیاست این دو کشور، برای دهه ها و بلکه بیشتر، ببینیم و تحمل کنیم.
جنگ یک حادثه دردناک، یک تراژدی غمناک، و یک توفان بلاخیز است، اما با این حال، در سخت ترین صحنه های آن هم، باز شیرینی هایی برای هر مبتلا و یا هر جنگجویی باقی می گذارد، خاطراتم از این جنگ، در کردستان بسیار بهتر از خاطراتم از این جنگ، در کرمانشاهان است، چرا که در نبرد کردستان، طرف اصلی جنگ ما دشمن بعثی بود، اما در کرمانشاه، تنها در یک نبرد حضور یافتم، آنهم نبردی که ما آنرا مرصاد نامیدیم، و آفریدندگانش آنرا "فروغ جاویدان" دیدند! و دسیسه گران بین المللی، ما را در مقابل سپاهی مجهز و متشکل از تیپ و لشکرهایی نهادند که در یک ستون خودرویی، زرهی و البته متشکل از فرزندان نخبه انقلابی و مبارز سابق، که علیه کشور خودشان سازماندهی و تجهیز شده بودند، تا آن روزهای تلخ را رقم زنند، و مقابل مایی صف آرایی و نبرد کنند، که برای دفع تجاوز و جلوگیری از تجزیه کشور، توسط بعثی ها بدین جنگ رفته بودیم.
کرمانشاه و جاده های تاریخی اش به میانرودان
از چنین مبارزانی الفبای غیرت، تفکر، خویشتنداری، صبر، تامل، وطن دوستی، دوری از دشمن و... را هم گرفته بودند، و ما را در این نبرد شرم آور که برای ایران و هر ایرانی جز سرافکندگی و سرشکستگی چیزی در بر نداشت، همچون رستم، مقابل سهراب نهادند، که تا پنجه در پنچه هم نهیم و از همدیگر بکشیم و کشته شویم، که در هر صورت سرافکندگی و خسارت برای ایران و ایرانیان بود. اعضای وقت سازمان مجاهدین خلق که مقابل ما، در آن روز صف کشیده بودند، کسانی بودند که تا آن لحظه، حداقل سه دوره مبارزاتی مهم را طی کرده، و پشت سر گذاشته بودند:
- دوره اول تحت رهبری مردانی اهل تفکر اخلاقی، دینی، انسانی و انقلابی همچون علی شریعتی، سید محمود طالقانی و مهدی بازرگان، که به مبارزه مجاهدان آنروز، که با پهلوی ها و نظام پادشاهی در نبرد بودند، شکل و شمایل یک نبرد پاک و افتخارآمیز، اخلاقی می دادند، تا منطقی و متین مبارزه کنند و پیش بروند، و البته هم با کمک دیگر صحنه سازان آن انقلاب مردمی و سراسری، پیروزی هم نصیب انقلابیون شد، اما...
- دوره دوم مبارزه آنان بعد از پیروزی انقلاب در سال 1357، و تا سال 1360 حادث شد، که دیگر نه شریعتی بود و نه طالقانی و بازرگان، و یا حتی مبارزانی منطقی تری در بین خودشان، که همه یا حذف شده بودند و یا به دیار باقی شتافته بودند، اینجا بود که تحت فرماندهی و رهبری جوانانی پرشور، اما خالی از تفکر پخته ی مبارزاتی، تحت مسئولیت و هدایت افرادی همچون مسعود رجوی و... قرار گرفت، که در بزنگاه های سرنوشت ساز مبارزه، تصمیم های نابجایی می گرفتند، و از قضا در این دوره از مبارزه خود، با همسنگران انقلابی اشان در دوره مبارزه با پهلوی، که با بسیاری از آنان در زندان های پهلوی همسلول و همبند بودند، و اینک در نبردی قرار گرفتند، که پیچیدگی و ظرافت های بیشتری در مقایسه با مبارزات دوره پهلوی ها داشت، حلم و بردباری می خواست و تفکری پویا که شرایط را بخواند و درک کند و سپس عمل نماید. این درست است که در روند خالص سازی های بعد از پیروزی انقلاب، وقتی آنان نتایج تقسیم غنایم پس از پیروزی انقلاب را دیدند، به درستی تا حد زیادی ناعادلانه یافتند، و احتمالا آنان سهمی در خور زحمات خود، که در دوره مبارزه تشکیلاتی با حکومت شاهنشاهی، متحمل شده بودند دریافت نداشتند، و تکیه کنندگان بر کرسی های قدرت، و همسنگران سابق انقلابی اشان هم دیگر تاب و تحمل اصرار آنها برای سهم خواهی در قدرت را نداشتند، و تلاش های شان برای کسب این سهم هم به جایی نرسید، اما شاید روا نبود که برای قدرت دست به خشونت زد و با ترور و مبارزه مسلحانه خواست های خود را پیگیری کرد، و این همان اشتباه راهبردی اول آنان بود، که وارد در نبرد مسلحانه و ترور و خشونت شدند، و شیوه های مناسب مبارزه مسالمت جویانه را، به روش های نامناسب نبرد خشونتبار و ترور و کشتار کشاندند، بدین ترتیب هم تخم لق ترور و خشونت را در کشور پراکندند و کشور را رادیکالیزه کردند و هم خود به اهداف شان نرسیدند و رویه ایی در کشورداری باب کردند که تاکنون نیز کشور از این وضع خارج نشده و در رنج است، و هر درخواست و اعتراض به حقی نیز، زیر پای خشونت و خون پایمال می شود،
- دوره سوم مبارزه ی این نخبگان پر سابقه، و تشکیلاتی در مبارزه و نبرد با حکومت های مستقر، بعد از 30 خرداد 1360 آغاز می گردد که با وارد شدن به نبرد مسلحانه طعم شکست را به کام خود و تمام اصلاح طلبان دیگر در روند انقلابیِ بعد پیروزی نشاندند، و راه تلاش های اصلاح طلبانه و غیر خشونت آمیز را نیز برای خود و باقی مبارزین کور کردند، و بستند، و تا سال ها آنرا عقیم نمودند، و خود نیز تحت فشارهای زیادی که متحمل می شدند، مجبور به فرار از ایران شدند، و راهبردی ترین اشتباه آنان بعد از فرار بود که مرتکب شدند و راهبران این انقلابیون پر سابقه و پر حرارت، خود و مریدان شان را در گرداب بی عاقبت پیوستن به رژیم بعث عراق که چشم به خاک ایران داشت، انداختند، تا نبرد با حاکمان مخالف خود در جمهوری اسلامی را در کنار خبیث ترین رهبر عربی، که حتی به اعراب همپیمان خود در این جنگ (مثل کویت و عربستان و...)، و حتی یاران وفادار خود همچون دامادش هم رحم نکرد، دنبال کنند،
که این خطاهای راهبردی، حرکت افتخار آفرینان صحنه انقلاب های آزادیبخش را به سوی نابودی حیثیتی، تاریخی و... و ننگ خیانت به کشور و ملت جلو برد، و در حالی که خود را مجاهدین در راه خلق ایران می نامیدند به دشمنان خلق ایران و خاک ایران تبدیل کرد، و بر تمام خدامات مبارزاتی و انقلابی و مثبت آنان نیز خط بطلان کشید، چرا که شدت اشتباه آنان به حدی بود که اگر حقی هم داشتند، دیگر در سیاهی این حرکت سیاه در تاریخ خیانت به ایران و ایرانیان، هرگز دیده نمی شد، چرا که آنان اینک در کنار دشمن قسم خورده این آب و خاک قرار گرفته بودند، دشمنی که فارغ از اختلافات درونی ما، با همه ی ما ایرانیان چه شاه چه آخوند دشمن بود، او مخالف ایران و ایرانیت و ایرانیان بود، او از تکرار "قادسیه" می گفت و ویرانی ایران و موجودیت آن. نمی دانم این واقعیت چطور از چشم رهبران این سازمان مبارزِ باسابقه درخشان در رهبری و مبارزه، به دور ماند.
در کرمانشاهان ما در سال 1367 با چنین گروهی، آخرین عملیات نظامی خود در خلال جنگ خسارتبار هشت ساله را به انجام رساندیم و از جنگ به طور کامل مرخص شدیم، چراکه قطعنامه 598 سازمان ملل متحد، به این خونریزی های غیر ضرور، خط پایان کشید، و این آخرین نبرد، و شاید دردناک ترین جنگی بود که در طول سه سال حضورم در جنگ مذکور، تجربه دیدارش را داشتم،
شهدا و خسارات ما در نبردهای بزرگی همچون عملیات های والفجر 8، کربلای 4 و 5، و یا نبردهای کوچکی همچون نصر 8، بیت المقدس 2 و 3 و 6 و... هرگز از این نبرد، با مجاهدین خلق کمتر نبود، بلکه بسیار بسیار بیشتر هم بود، اما این نبرد نمود بارز و روشن گیر افتادن ایرانیان، در بازار مکاره دسیسه بازار مکار عالم بود، که فرزندان این میهن، و انقلابیون همسنگر در صحنه مبارزه ی سابق را، مستقیما به جان هم انداخته بود، و از هم کشتار کردند.
مجاهدین خلق اکنون به مشت آهنین صدام، علیه کردها و ایرانیان تبدیل شده بودند، و آن خیانتکارِ دشمن ایرانیان، دو بار از آنان علیه کردها سود جست، یکبار در نبرد با خیزش معترضین کُرد خود در کردستان عراق، و اکنون از مرزهای کرمانشاه آمده بودند تا در این نقطه از از خاک کشورمان از کُردها به نیابت از صدام انتقام بگیرند، البته تو گویی در این آخرین روزهای جنگ، و فرایند صلحی که صدام با ج.ا.ایران در پیش داشت، اینان را به عمد به گوشت جلوی توپ تبدیل کرد، و به قتلگاه فرستاد، تا مثل امپراتوران روم باستان، به جایگاه های بالای خود در کلوسئوم آتن بنشیند، و به کشتار کلادیاتورها از هم، به دست خودشان در این زمین، به تماشا نشسته، و از کشتار دو طرف لذت ببرد،
انگار صدام با آن مالیخولیای ایرانی کشی که داشت، می خواست بنشیند و با آن خنده های مسخره اش، تماشاگر این صحنه ها باشد، که چطور دشمنانش (ایرانیان) از همدیگر، خود به دست خود کشتار می کنند، و ما دو طرف در این صحنه پایانی جنگ، متشکل از دشمنان اسیر او (مجاهدین خلق)، و سربازان به حالت صلح نشسته دشمن (که بعد از پذیرش قطعنامه 598، جنگ را پایان یافته می دیدیم، و در این سوی خاکریزها منتظر گذر از این لحظات سخت) بودند که در این روز از همدیگر کشتار می کردند.
نبردی که مجاهدین خلق آن را "فروغ جاویدان" می دیدند، و ما آنرا "مرصاد" می نامیدیم، اینچنین شکل گرفت، وقتی در محوطه بین روستای حسن آباد تا گردنه کوزران کرمانشاه، موقعی که ستون نظامی آنان از من گذشتند، و در محاصره آنها گرفتار شده بودم، دیگر نیاز به مترجمی نداشتم، تا بدانم آنان که به قصد کشتارمان می آیند، چه می گویند، و نام های شان چیست، "از شاهرخ به فهیمه، روی گردنه آتش بریزید" و... این فرمانی بود که در سر ستون آنان با بیسیم به جایی دیگر در ستون خودرویی گرفتار آمده، در پشت سد مقاومتگران مستقر در گردنه کوزران ابلاغ می کرد.
آری سفر به کرمانشاه خاطرات این نبرد غمناک، دردناک و شرمناک برای ایرانیان، را برایم زنده می کند، خاطره کشتاری که از خود، ما ایرانیان در روز روشن و در برابر چشم همه دشمنان مان انجام دادیم، و آنها لذتش را بردند. از این روست که وقتی سنگنگاره اسیران دشمن، در سایت باستانی بیستون در کرمانشاه را دیدم، که اسیران دشمن را طنابپیچ در خدمت شاه ایران حاضر کرده اند، با خود گفتم، ما که در چنین اوجی بودیم، چگونه این چنین در سقوط به باتلاق جنگ های داخلی و برادرکشی مبتلا شدیم؟!
چه فاکتوری نخ تسبیح نبردهای داخلی ما شده است، چه چیزی ایرانیان را برای سده ها مقابل هم قرار داده است، که همدیگر را در برابر چشم همه مهاجمین به خود، قربانی می کنند؟ و برخی ایرانیان را به این هوس می اندازد، تا تکیه بر کرسی های ثروت و قدرت در ایران را، با توسل ذلیلانه به سلطه متجاوزین خارجی به کشورشان، کسب کنند، آنان که مبارزه درست و جوانمردانه را به کناری نهاده ترجیح می دهند دستیار دشمن این آب و خاک شوند تا به اهداف خود برسند،
بعدها دیدم همانطوری که سپهبد افشین، از اسپهبدان سپاه ایران، بابک خرمدین را در توطئه ایی هماهنگ شده، تحویل معتصم خلیفه عباسی در بغداد داد، تا آنطور ناجوانمردانه کشته و مثله شود، مجاهدین خلق نیز رزمندگان ما را طعمه خواست های دل جنگجویان دشمن کردند، و انتقام صدامیان به دست مجاهدین خلق از رزمندگان حاضر در این جنگ گرفته شد، تاریخ این کشور پر است از امثالهم که تفاوتی بین جنگ های خانگی و داخلی بر سر قدرت، و جنگ های بر سر بقای وطن نمی دیدند و این است که متجاوزین پرتغالی را، یک ایرانی به جنوب ایران راهنمایی کرد تا سال ها در آنجا مستقر شوند و برای خود قلعه و برج و بارو بسازند، تو گویی برای همیشه اینجا ماندگار خواهند بود، همانطور که نگاهبانان شهر تیسپون در کنار دجله و فرات، با هدایت پارسیانی که در سمت اعراب ایستاده بودند، شکست خوردند و مضمحل گردیدند، تا ایران به تسخیر سپاه خلیفه دوم در آید و...
این ها دغدغه های ذهنی ام به هنگام ورود به کرمانشاهان بود، که لذت سفر را از من می گرفت، جانم را می فِسرد.


