شامات [1] هم مثل قفقاز [2]، همواره یکی از آوردگاهها و نقاط تماس ایرانیان با دیگر رقبای خود در تاریخ بوده و هست. پیش از این که اعراب منزوی در شبه جزیره عربستان، از تنها فرصت تاریخی خود در زمان ظهور پیامبر اسلام بهره جسته، و در نخستین دهههای بعد از هجرت، تومار حضور ایران و روم را در شامات درهم بپیچند، و دو ابرقدرت باختری (روم) و خاوری (ایران) جهان را نابود کنند، و زنجیرههای جدیدی از دست به دست شدنها را، در تاریخ شامات رقم زنند، که هنوز نیز پایان نیافته است، ایرانیان بارها از داشتن شامات در کنار خود شادمان، و یا از نبودش ناشاد شدند، و مثل سردار قافله کاروان اسرای کربلای خونین سال 61 هجری، روضه حسرت و یا خشم در مورد آن خواندند، و به سانِ بانو زینب، دختر جناب علی بن ابی طالب، از درد شام، سه بار «شام، شام، شام» به شکایت گفتند [3] .
در این یکی دو روزه هم باز من مجبور شدم، درد حسرتی از دل کشیده، فیلِ دلم یاد شکوه ایرانیان در شام را کند، آنگاه که اسماعیلیان این سرزمین را زیر نگین انگشتری خود داشتند [4] و دژهای اسماعیلیه در شامات، قرارگاه امنی برای اندیشه و انسانهایی شد، که میخواستند خود باشند؛ و فارغ از اینکه اندیشه و یا خود آنان را قبول داشته باشیم یا نه، میخواستند در هجوم یکدست سازانِ روزگار خود، زنده بمانند، حتی اگر شده در پس دیوارهایی بلند و خودساخته تفکر و منش خطرناک و فرقهایی خود.
اهل باطن، و از جمله اسماعیلیان و...، مثل دیگر اندیشههای زندانساز دیگرِ از این دست، که از اندیشه خود، زندانی به بزرگی وسعت تفکرشان میسازند، و سعی میکنند در زندان اندیشهی خاص خود بمانند، تا در هوای ایدهای نفس بکشند، که آنرا حق میدانند، و خود را از اجبار انتقال به زندانِ دیگر اندیشههای تحمیلی برهانند؛ هرچند شاید خود نیز میدانستند که در هوایی خفه، و بدون اکسیژن لازمِ اندیشه خود، در معرض وزش بادهای تازه کننده، نخواهند بود و نفس نخواهند کشید، اما پذیرفتند بمانند تا آزادانه در محدوده اندیشه خود اندیشورزی کرده، و زنده بمانند.
حمله تکفیریهای حاکم شده بر دمشق، به استان سویدا [5] در جنوب باختری سوریه، که از مراکز تجمع دروزیهای [6] سوریه است، بیانگر دعوایی خشن، بر سر چیرگی بر سرزمین و مردمی در سوریه است که بین دو گازانبر نژادپرست و خطرناک برای انسانیت، یعنی صهیونیسم و مسلمانان تکفیری، که هر دو از معتقدان به آپارتاید نژادی و یا دینیاند، گرفتار آمدهاند، و این باز آه حسرت را در دل ایرانیان بلند میکند، چراکه دَروزیها یکی دیگر از جزایر بازمانده از عقبهی تفکر و اندیشه و تلاش ایرانیان برای بقا در درازای تاریخند، که در هجوم حاکمیت عباسیان، سعی کردند، بقای تفکر و اندیشه ایرانی خود را دنبال کنند، بله آنان بازماندگان دژنشینان اسماعیلی مسلکیاند که بقای خود را پشت اندیشه باطنی، و دیوارهای بلند دژهایی جستند که از زمان شکوه ایرانیان و رومیان در شامات باقی مانده بود.
و این روزها ایرانیان تاریخ داشتههای خود در این منطقه از سوریه را مرور، و از روی حسرت تمام، نام شام را، سه بار متوالی تکرار میکنند، آنگاه که از داشتههای از دست رفته خود در این منطقه یاد کرده، چه آنگاه که با فینیقیها در ساحل باختری مدیترانه هممرز بودند، و یا آنگاه که تا میانرودان (تیسپون در میانه دجله و فرات) عقب رانده شدند، چه آن موقع که با فینیقیها دیوار به دیوار خانههایی شدند که در ساحل خاوری دریای مدیترانه چیده شده بودند، و بر سرزمینهای دوردست در افق باختری آن، چشم داشت، و آمال و آرزوهای خود را همچون کریستف کلمپ (کاشف امریکا) در باختر زمین میجستند، و آنرا سبک سنگین میکردند.
یکی از بازماندگان از آن ایران و ایرانیان، و آن اندیشه، دروزیهاییاند که کوههای شامات را قرارگاه امن دژ تسخیرناپذیر خود ساختند، و اکنون مثل گوشتی نرم، در زیر دندانهای طمع این و آن، به این و سو و آن سو کشیده شده و میشوند، و همانگونه که کردها نیز اینگونهاند، و آنان نیز بلندا نشینهایی هستند که به عنوان اصیل ترین قوم ایرانی، میان پنج کشورِ ترکیه، ایران، سوریه، عراق و ارمنستان تقسیم شدهاند، و هر تیکه آنان، بین دندانهایی تیز زیاده خواهیها، به این سو و آنسو کشیده شده، و گاه دریده میشوند.
در خلا وجود ایرانی مقتدر، ملیگرا، با آبرو و با نفوذ در مجامع و سیاست جهانی، داشتههای ایران و ایرانیان، در مناطق نفوذ فرهنگی، نژادی و تمدنیاش، میان دندانهای تیز رقبا رد و بدل میشود، و ما باید با حسرت، نابودی توان، سرزمین، اندیشه و نفوذشان را تماشا کنیم، دَروزیهای کوه نشین سوریه، مثل دروزیهای کوه نشین لبنان، اردن و اسراییل، بازماندگان اندیشه اسماعیلیه و ایرانیانی بودند که دژهای محکم بازمانده از امپراتوری ساسانی و روم در این مناطق را پناهگاه خود کردند، تا از سیل حوادث بنیانکن روزگار، خود و آئین و اندیشه خود را برهانند، امروز دروزیهای اسراییل و سوریه، صهیونیستها را پناهگاه خود قرار دادهاند، تا از دریده شدن توسط اسلامگرایان اخوانی تحت حمایت ترکیه، قطر و... نجات یابند،
همانگونه که کردها نیز در هجوم ترکها، بعثیها (ی عراق و سوریه)، و این روزها تکفیرهای ائتلاف جولانی و...، اسراییل و امریکا را پشت و پناه خود یافتند؛ و در واقع خلا وجودی ایرانِ قدرتمند، دلسوز و فعال به حال جزایر حضور ایران و ایرانیان در مناطق درون فلات بزرگ ایران، و حاشیه تمدنی آن، باعث شده است که رقبای روس در شمال، و امریکا و اسراییل در باختر فلات ایران، به پناهگاه جزایر بازمانده از میراث ایران و ایرانیان تبدیل شوند،
حال آنکه شاید میشد کمی ملی نگریست، و دامن ایران را از جنگهای مذهبی که همه دیدهاند چقدر حساسیت برانگیز و پر هزینه است، ور کشید، و در رقابت ملی بین رقبا در منطقه شامات، اکنون حرفی برای گفتن داشت، و با دوری از منازعات مذهبی، امروز قدرتمندانهتر، منطقیتر، موثرتر و... پیگیر دفاع از میراث تمدنی ایرانی خود در شامات و... بود، و در کنار اسراییل، ترکیه و اعراب، مدعی قابل رقابتی در مناسبات منطقه میبود.
شاهرود - 27 تیرماه 1404
[1] - شامات شامل سوریه، اردن، فلسطین و لبنان، سرزمینی است با فرهنگ مشترک در ساحل خاوری مدیترانه که بعد از جنگهای جهانی در اثر رقابت قدرتهای اروپایی بر سر سرزمینهای باز مانده از امپراتوری مسلمان عثمانی، به این تقسیم بندی کنونی رسیدند که اکنون این چهار کشور را شکل داده اند و اسراییل به نظر می رسد قصد دارد همچنان بر طبل تقسیم غنایم جنگ و تغییر دوباره مرزها بکوبد و مرزها را بار دیگر دچار تغییر کند.
[2] - قفقاز در مرز اروپای شرقی و آسیای غربی، منطقهای کوهستانی بین دریای دریای سیاه و دریای خزر است. این منطقه تقریباً مساحت ۱۷۰۰۰۰ مایل مربع (۴۴۰۰۰۰ کیلومتر مربع) را پوشش میدهد. کشورهای گرجستان، آذربایجان و ارمنستان و بخشهای از ایران و روسیه جز منطقه قفقاز هستند، و بخشی از خط تقسیم سنتی بین اروپا و آسیا را تشکیل میدهند. قفقاز توسط رشته کوههای قفقاز به دو نیم تقسیم شده است. کوه البروس، بلندترین قله اروپا، در منطقه قفقاز غربی در کشور روسیه قرار دارد در سمت جنوبی، رشتهکوه کوچک قفقاز، فلات جاواکتی و ارتفاعات ارمنستان است که در نهایت بخشی از آن در ترکیه نیز قرار دارد. ناحیهٔ شمال قفقاز بزرگ سیسکوکازیا و ناحیهٔ جنوب ماوراء قفقاز نامیده میشود. این مناطق از دوران باستان محل سکونت و تمدن بشری بوده است. این مناطق در قرن ۱۸ تا ۱۹ توسط روسیه فتح شد. سرزمین قفقاز در دوران باستان بخشی از قلمرو دولتهای شاهنشاهی هخامنشی، امپراطوری مقدونی، امپراتوری سلوکی، شاهنشاهی اشکانی و ساسانی بود قفقاز جنوبی شامل کشورهای جمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان میشود اما قفقاز شمالی جزئی از روسیه است و شامل جمهوریهای خودگردان داغستان، چچن، اینگوشتیا، اوستیای شمالی-آلانیا، کاباردینو-بالکاریا، کاراچای-چرکسیا، سرزمین کراسنودار، آدیغیه و سرزمین استاوروپول میشود.
[3] - گویند وقتی دختر علی ابن ابی طالب را از درد و رنج دوران کربلا و پسا کربلا پرسیدند، او از درد و رنجی گفت که در شام از نمازگزاران مسجد اموی متحمل شد، گویا اگر اکنون از علویان، کردها، دروزیها و تمام کسانی که در سیبل حملات داخلی تکفیریهای همراه جولانی و... هم بپرسند، باز نمازگزاران مسجد اموی دمشق را منشا درد و رنج خود اعلام کنند، و باز سه بار این واژهی «دمشق، دمشق، دمشق» را با تاکید و تکرار بر رنج دردی که میکشند، به تکرار بگویند.
[4] - در زمان سلجوقیان حسن صباح در ایران رهبری اسماعیلیها را به دست گرفت. مرکز تبلیغ و مقاومت خویش را به کوهها و دژهای کوهستانی رساند و خودش در دژ مشهور الموت آشیان گرفت. پس از استوار شدن از مصر برید، و جداگانه و مستقل به دعوت پرداخت. این روزگار دوران اوج اسماعیلیها بود. حسن صباح برای پیشبرد آرمانهای اسماعیلی دست به یک رشته ترورها نیز زد پس از مرگ حسن صباح جانشینانش راه نبرد با خاندانهای ترک چیره شده بر ایران را پی گرفتند. تا این که با تازش مغولها به ایران به ناچار با سلطان جلالالدین خوارزمشاه در یک سنگر جا گرفتند و با مغولان به ستیز پرداختند؛ ولی سرانجام خورشاه واپسین رهبر اسماعیلیها الموت در سال ۶۵۱ در برابر هلاکوخان گردن فروآورد و چندی پس از آن به دست مغولها کشتهشد. مغولان دژها را یکی پس از دیگر گشودند و کشتار بزرگی از اسماعیلیها کردند. از این پس اسماعیلیها مقاومت را در دژهای خویش در شام و لبنان پیگرفتند
[5] - سویداء یکی از چهارده استان سوریه است، که در جنوبیترین نقطه این کشور قرار دارد. جمعیت این استان در سال ۲۰۱۱ میلادی حدود ۳۷۰٬۰۰۰ نفر تخمین زده شده است. تنها استانی که دروزیها در آن اکثریت دارند. کسانی که فقط سه درصد جمعیت سوریه را تشکیل میدهند. و در کنار اقلیتی از مسیحیان و مسلمانان سنی در این استان ساکنند.
[6] - دروز (/druːz/ ; عربی: دَرْزِيّ یا دُرْزِيّ , جمع: دُرُوز) که خود را «مُوَّحِدون» مینامند گروه مذهبی باطنگرای عرب از غرب آسیا هستند که به آیین دروز پایبندند این آیین، دینی ابراهیمی، یکتاپرست و التقاطی است که اصول اصلی آن بر یگانگی خدا، تناسخ و جاودانگی روح تأکید دارد. اگرچه آیین دروز از اسماعیلیه سرچشمه گرفته، دروز خود را مسلمان نمیدانند. آنها زبان و فرهنگ عربی را بخش جداییناپذیر هویت خود میدانند و عربی زبان اصلی آنهاست بیشتر آموزههای مذهبی دروز مخفی است و پذیرش افراد خارجی در این دین مجاز نیست. ازدواج بین ادیان نادر و بهشدت نهی شده است. آنها میان افراد روحانی، معروف به «عقال» که اسرار دین را حفظ میکنند، و افراد عادی، معروف به «جهال» که به امور دنیوی مشغولاند، تمایز قائل میشوند. دروز معتقدند که پس از تکمیل چرخه تناسخ، روح با عقل کلی یکی میشود بین ۸۰۰٬۰۰۰ تا یک میلیون پیرو دارد. آنها عمدتاً در لبنان، سوریه و اسرائیل ساکناند و جوامع کوچکتری در اردن دارند. دروز ۵٫۵ درصد جمعیت لبنان، ۳ درصد سوریه و ۱٫۶ درصد اسرائیل را تشکیل میدهند. قدیمیترین و پرجمعیتترین جوامع دروز در کوه لبنان و جنوب سوریه، اطراف جبلالدروز (به معنای واقعی «کوه دروز») قرار دارند
روند پیروزیهای پیاپی رهبری ترکیه در راهبری کشور و مردم خود به سمت توسعه و پیشرفت، در پهنههای داخلی، منطقهای و جهانی، نشان میدهد راهبردهای آنان، آموزههای خوبی را برای رهبران ایران در خود دارد. چراکه فرزانگی در برخورد آنان با مسایل داخلی و جهانی را، در گفتار و کردار آنان، و نتایج آن میتواند دید.
آخرین برونداد رهبریت شایسته سالار، و پرورش یافته در ساختار سیستم حزبی ترکیه، و برخورداری آن از عقلانیت را، میتوان در پرونده اسارت آقای عبدالله اوجلان [1] دید، رهبر بزرگترین گروه مخالف حاکمیت ناسیونالیسم ترک بر کُردها در آنکارا، که برغم نبردهای سنگین و چند دههایی بین کُردها (حزب پ.ک.ک) و نیروهای امنیتی و نظامی ترکیه، که تنها در آمار کشتار آن نبرد سنگین، نزدیک به 80 هزار نفر از دو طرف کشته برجای گذاشته است، و خسارتهای دیگر، اما این روزها به صلح و آتش بسی آبرومندانه نزدیک میشود.
وقتی ترکیه با همکاری امریکا و اسراییل، موفق به ربایش این رهبر مخالفان خود از افریقا، و انتقال او به داخل ترکیه در سال 1377 شد، رهبران این کشور در سیستم نظامی، امنیتی، قضایی و سیاسی، عقدههای فردی و سیستمی خود را به کناری نهاده، از سر فرزانگی و سیاست، در سطح ملی تصمیم گرفتند، و چوبهی دار را به کناری نهاده، اوجلان را به سان یک رهبر مبارز، به رسمیت شناخته، و زنده نگه داشتند و...، و امروز میوههای شیرینِ این فرزانگی، فروخفتن خشم، شکیبایی و مهر ورزیدن خود بر اسیر خود را میچینند.
26 سال از دستگیری این رهبر بزرگ کُرد میگذرد، و سیستم امنیتی و قضایی ترکیه عقلانیت و فرزانگی به خرج دادند، و طناب دار را بر گردن او نینداختند، در حالی که تنها به بهانه آلوده بودن دستان او، به خون دهها هزار نظامی و غیرنظامی ترکیه، چوبه دار، آب سردی بود که به صورت و دل بسیاری از صدمه دیدگانِ از این نبرد، در ترکیه، خنکای انتقام را مینشاند، اما تصمیم سازان در ترکیه، عوام فریبی و مستی ناشی از این پیروزی، خشم شخصی و عمومی خود را به کناری نهادند، و به بهتر از انتقام کشیدن و... اندیشیدند.
و به نظر میرسد، روح پوپولیسم و عوامفریب جهان سومی ترکیه، در برابر خرد جمعی و روح مدارای رهبران دمخور ترکیه با جهانِ دمکراتیک و آزاد، زانو زد، و شکست خورد، و آنان دست کم در این پرونده، ملت خود را به خودی و غیرخودی تقسیم نکردند (آنچنان که در زمان تشکیل ترکیه ارمنیها و کُردها را به حاشیه راندند و ترکیه را تنها از آن ترکها دانستند)، تا برای شاد کردن دل خودیهای خود، غیرخودیهای (کُردها) بسیاری را دل آزرده و غمگین کنند، این کردند و نهالی را کاشتند که اکنون در حالِ به میوه نشستن است.
از این رو عبدالله اوجلان را در جزیره ایی نگه داشتند و در یک مذاکره درازدامن و چندین ساله، او را متقاعد کردند که در مسیر منافع ترکیه حرکت کند، و امروز به نظر میرسد که آنان با این مخالف سرسخت خود، به توافق دست یافتهاند، و به دست خود او، بزرگترین حزب مسلح و مبارزِ مخالفِ حاکمیت آنکارا بر مناطق کردنشین را که، اوجلان خود آنرا بنیانگذاری کرده بود را، منحل اعلام کرده، و اوجلان خود از رزمندگانِ کُرد گروه دستساز خود خواست، تا ابزار جنگی بر زمین نهند، و با حاکمیت آنکارا، به یک توافق از سر مدارا و گفتگو دست یابند.
این سطح از فرزانگی را در سیستم تصمیم ساز کشورمان کمتر میتوان دید، چراکه هر رهبر و یا جنگجوی مخالفی که به دست سیستم قضایی و امنیتی ما افتاد، اولین سرنوشت قابل تصور برای او، چوبهی داری بود، که انتظار گردنش را میکشید. اعدام، عبدالمالک ریگی [2] ، جمشید شارمهد [3] ، روح الله زم [4] و... از آخرین این نوع برخوردها هستند که در هر سه موردِ ربایشها، به اعدامِ آنان پایان یافت، و شاید لازم بود که این وقارِ حاکمیتی، شکیبایی را در منش تصمیم سازان کشورمان هم میدیدیم، تا کمتر به مرگ مخالفان، و بیشتر به استفاده از آنان در مسیر منافع و امنیت ملی ایران فکر میکردند، تا تن آنان را بر چوبه دار آویزان ببینند.
یکی از حقوق بنیادین آدمها حق مبارزه است، مبارزه در ذات زندگی آدمها نهفته است، و بدون مبارزه، آدمها یا به برده همنوع خود، و یا در بهترین بروز آن، به یک مظلوم دگرگون خواهند شد. و حاکمیتها معمولا فراموش میکنند که این حق را به نخبگان جامعه خود باید داد، و اینکه هر نظامِ حاکمیتی در جهان، به صورت طبیعی، با پدیده مخالف (تندرو و کندرو) و مخالفتِ داخلی شهروندانش مواجه خواهد شد، شهروندان مخالفی با آرمانهایی جدا، و حتی مخالف آرمانِ حاکمیت مستقر، که نظام مطلوب خود را میجویند، و برای استقرار آن کوشش و مبارزه میکنند.
آدمیت و سیستمهای حاکمیتی آنها، باید روزی به این درجه از فهم، مدارا و شکیبایی و عقلانیت برسند که، بود و باش مخالف و مخالفت را به رسمیت شناخته، برای مخالفت و مخالف حق و وسعت عملِ درخور در نظر گیرند، چرا که آدمها همیشه خود را لایق زیستی آزادانهتر و بهتر از وضع موجود، میدانند و از این روست که برای خود حق مبارزه برای دستیابی به آن را قائلند، و برای آن مبارزه هم میکنند، آنقدر آرمانِ آدمها در این راستا برایشان ارزشمند است، که گاهی برایش حاضرند جان هم بدهند.
مبارزهی با وضع موجود، در هر کشور و جامعهیی، نه دور از عقلانیت است، و نه از حد و حدود اختیار شهروندان، آنرا به دور باید خواست و دید. مبارزهایی این چنینی، پدیدهایی نسبتا همهگیر (کم یا زیاد) است، و در گوشه گوشهی جهان رواج دارد، حتی نظامهای دیرپای قانونمندی همچون بریتانیا نیز با پدیده جدایی طلبی و... مواجهند، و خسارت آن به سیستمهای حاکمیتی، امری روشن و به نوعی پذیرفته شده است،
از این رو در سیستمهای نرمال و درستِ حاکمیتی، از پیگیری خسارات وارده ناشی از اعتراضات، و خشم عمومی در این سطح هم، خودداری میکنند، و سعی میکنند که چشم پوشی کنند، چرا که این برونداد را، حق شهروندان خود میدانند، که اعتراض کنند و معترض هم در اوجِ احساسِ ظلم، ناکامی و ضرری که از ناحیه جامعه خود احساس می کند، ممکن است خساراتی بزند، ماموری کشته شود، مکانی آتش زده شود و... که اگرچه درست نیست، اما گاهی اتفاق میافتد، در اینجا حاکمیتهایی که خود را از مردم خود میدانند، حق انتقامجویی از شهروندان معترضِ خود را، به خود نمیدهند، چراکه معترضین را نیز از خود میدانند، که برای هر مامور کشته و یا زخمی شده، چند مکان به آتش کشیده شده، چند شهروند معترض را به دار مجازات محکوم نکنند و... و راه های دیگری برای مهار این نابهنجاریها جستجو میکنند.
و این چنین است که به صورت دوفاکتو، حاکمیتها در پدیده مبارزات سیاسی و...، خسارات ناشی از مبارزه شهروندان خود را پذیرفته، و به نوعی آن را به ذمه جامعه (شریک جرم همه مجرمین) دانسته، و آنرا به رسمیت میشناسد، معترضان را صاحبان جامعه دانسته، که حق دارند در مسیر مبارزه خود، حتی برای دیده شدن و شنیده شدن، خساراتی همه به اموال عمومی بزنند، و از این روست که علاوه بر اینکه، برای شهروندان مبارز در اپوزیسیونِ مسالمتجو، در سیستمهای حکمرانی خود، حق و حقوق بسیاری در نظر میگیرند، بلکه برای مبارزینی که نوع ژرفتری از مبارزه با سیستمهای حکومتی را اتخاذ میکنند نیز، حقوق مناسبی در نظر گرفته، و نانوشته حد نگه میدارند، و البته نتیجه آن شکیبایی خردمندانه، و مدارای در خور حاکمیتیِ خود را هم میگیرند، که آرام شدن جامعه و شکستن چرخه انتقامجویی از آن جمله است.
رهبران فرزانه میدانند اگر مبارزه مسالمتجویانه و اصلاح طلبانه شهروندان در یک کشور نتیجه نداد، جامعه خود، جمعی از شهروندان معترض را به سمتِ مشی مبارزه خشنتری هدایت میکند، و از آنجاکه این دو تابعی از همند، جامعه خود را به نوعی شریک جرم دیده، و یک حق پذیرفته شده برای آزادیخواهان، تحولخواهان، اصلاح طلبان و تغییرطلبانی از این نوع را نانوشته به رسمیت میشناسد، چراکه در تکثر طیف شهروندان مبارز، افرادی وجود دارند، که گاه در مسیر نبردهای مسلحانه هم قرار میگیرند و گرچه این حق طرفین است که گلوله را با گلوله پاسخ گویند، اما حاکمیتها حد نگهداشتن در حق شهروندانی که این نوع مبارزه را در پیش میگیرند، و اسیر میشوند را نیز، از فرزانگی و فهم حکمرانی خود می دانند، و اگر حاکمیتهایی به این امر تن در ندهند، با عواقب آن روبرو خواهند شد.
نمونه آن اعدام جمشید شارمهد بود، که اگر تصمیم سازان حد نگه میداشتند، صبر و شکیبایی حکمرانانه در پیش می گرفتند و... شاید امروز روابط دیرینه بین ایران و آلمان این چنین دچار تنش نمیشد، که نمایندگیهای دیرپای کشورمان، و از جمله مراکز فرهنگی ایران در این کشور مهم اروپایی، این چنین به تعطیلی کشیده نمیشدند، اعدام شارمهد اگرچه تنها دلیل نبود، اما در این امر بی تاثیر هم نبود.
یا اعدام عبدالمالک ریگی، چقدر در نابودی گروه تحت فرمان وی موثر بود؟ آیا به دنبال اعدام یک جنگجوی بلوچ، قدرت مانور آنان افزایش نیافته است؟ مقایسه الگوی ترکیه و ج.ا.ایران در استفاده از خشنترین ابزار نابودی مخالفان، یعنی اعدام، یا همان اعدام درمانی جامعه، نشان میدهد که به نظر میرسد تصمیم سازان کشورمان ره به بیراهه زدند و...
در حالیکه حکمرانان ترکیه با پیشه کردن مدارا، نوعی فرزانگی در حکمرانی را، ترمز حس انتقامجویی خود قرار دادند و با دوری از احساساتی همچون خشم، و با دست زدن به راهبرد مدارا با مخالفان خود، سود چالاکی سیستمی، بکارگیری فرزانگی، صبر و انتظار، جهتگیریهای درست و..، را در خزانه منافع و امنیت ملی کشور خود واریز کرده و میکند. شهروندان هر کشوری سرمایههای غیر قابل جایگزین آن محسوب میشوند، شهروندانی که گاهی در لباس مخالف با تو میجنگند، روزی همانها کلید حل مشکلات لاینحل شما هم خواهند بود.

عبدالله اوجلان هنگام دستگیری در هواپیما
در حال انتقال به ترکیه در سال 1377 در محاصره ماموران امنیتی ترکیه
[1] - عبدالله اوجالان (زاده ۴ آوریل ۱۹۴۸) که در میان پیروانش به عمو رهبر نیز مشهور است سیاستمدار، نظریهپرداز و زندانی سیاسی چپگرای کُرد اهل کشور ترکیه، و نیز رهبر و بنیانگذار حزب کارگران کردستان است. حزب کارگران کردستان (پ.ک.ک)، یک سازمان پیکارجوی چپگراست که برای جلوگیری از سرکوب کردهای ترکیه توسط دولت ترکیه، تأسیس شده و علیه حکومت این کشور به فعالیت مسلحانه میپردازد. عبدالله اوجالان از زمان دستگیریاش در ۱۵ فوریه ۱۹۹۹ تاکنون در ترکیه در زندان امرالی به سر میبرد
[2] - عبدالمجید ریگی ( ۱۳۶۲ – ۳۰ خرداد ۱۳۸۹) مشهور به عبدالمالک ریگی؛ رهبر پیشین گروه جندالله بود که علیه نظام جمهوری اسلامی ایران فعالیت مسلحانه میکرد. گروه وی از سوی جمهوری اسلامی ایران، دولت پاکستان و ایالات متحده آمریکا به عنوان «یک گروه تروریستی» شناخته شده و متهم به «قاچاق مواد مخدر، آدمربایی و ترور شمار زیادی از مردم عادی و نظامیان ایرانی به ویژه اعضای سپاه پاسداران» بود ریگی در اسفند ۱۳۸۸ توسط وزارت اطلاعات ایران دستگیر شد و پس از آن گروه جندالله، محمدظاهر بلوچ را به عنوان جانشین وی معرفی کرد
[3] - جمشید شارمهد (۳ فروردین ۱۳۳۴ – ۷ آبان ۱۴۰۳) فعال سیاسی ایرانی-آلمانی و از اعضای انجمن پادشاهی ایران بود که مدیریت رادیو تندر را پس از ناپدیدشدن فرود فولادوند بر عهده داشت. شارمهد تابستان ۱۳۹۹ در دبی توسط مأموران وزارت اطلاعات ربوده شد. وی در ایران زندانی، شکنجه و در دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی به اتهاماتی چون «افساد فیالارض» و «محاربه» محاکمه و به اعدام محکوم و در ۷ آبان ۱۴۰۳ اعدام شد.
[4] - روحالله زم (۵ مرداد ۱۳۵۷) روزنامهنگار و فعال سیاسی اهل ایران بود. او یکی از مخالفان نظام جمهوری اسلامی ایران بود که وبگاه و کانال تلگرامی خبری-تحلیلی آمدنیوز را تأسیس کرد و برای انتشار اسناد فساد حکومتی شناخته شد. در ۲۲ مهر ۱۳۹۸ رسانههای داخل ایران خبر از دستگیری روحالله زم توسط سازمان اطلاعات سپاه دادند. زم در سحرگاه ۲۲ آذر ۱۳۹۹ بهوسیله طناب دار اعدام شد.
کوبانی [1] ای ایرانشهر باختری ام!
ای محکم ترین دژ حماسه و مقاومت در مقابل دشمن! [2]
ای سد محکمی که زیر چکش های خصم، همچنان حماسه ی خون می سراید، و شجاعت تو، تاریخ ایرانیان مدافع در باخترین مرزهای ایرانِ بزرگِ تمدنی را زنده کرد و می کند! و زنده بودن معجزه آسایت، میان این انبوه دشمن خونخواری که تو را فرا گرفته اند، مرا هم دوباره به زندگی، و زنده بودن، و ماندن می خواند.
درودهای گرم مرا از کنار ایرانشهر باستانی بسطام [3] پذیرا باش، شهری که بوی خوش عطر حکمت و عرفان بایزیدش [4] همه جا را فرا گرفته، و تکثرگرایی و رواداری و تسامح و تساهل ابوالحسن خرقانی اش [5] ، آوازه ی این شهر را در جهان پر کرده است، و دل ها را روانه حسِ حکمت خسروانی و جوانمردی خاورنشینان ایران می کند.
من از دل ایالت قومس باستان، در پای چکاد شاهوارِ سربلند و ایستاده و دیرپا با تو سخن می گویم، قله ی بلندی که یک نگاهش به دماوند، و نگاه دیگرش به نوشاخ در اشکاشم، در دل هندوکش روانه می دارد، تا ببیند در پایکوب تیر آرش کمانگیرمان، که بر تنه ی درخت گردویی، در دامنش نشست، چه خبرهایی جریان دارد، جایی که باید بر هجوم تورانیان سدی باشد، که حرمت مرزهای ایران و ایرانیان را داشته باشند.
آنانی که در تجاوز، دستی بلند به غارت و چپاول من و تو داشته و دارند، و همسایگی را بارها به طبع سیری ناپذیر خیانت شان، به خنجرهایی که از پشت زدند، نشان دادند، و تن ایران و ایرانیان را بارها خراشیدند، حرمت نداشتند، و ایرانیان را بارها اسیر خدعه و نیرنگِ دل های سیاه خود کردند، و به چاپیدن و غارت مان اندیشیدند، تو گویی زمینی برای کاشت، داشت و برداشت نداشتند، چراکه چون حرامیان در شغل غارت و غازی گری ماندند، و ادامه دادند، و امروز تو، باز اسیر غازیانی از آن تیره رویانی، که به غارت چند باره امان چشم دارند.
من از کناره های شاهراه خراسانِ شکوهمند، در این سوی خاورشهر ایران، در کناره های سرزمین پارت، درودهای خود را روانه سرزمین رادین مردان ماد می کنم، تا یادآور باهم شدن مادها، پارت ها و پارس ها باشم، که در گردهم آیی خود آنچنان بودند، که بر این هجوم و غارت و چپاول، پناهگاهی پایدار و سنگین ساختند، و گرگ ها را به زوزه کشیدن در کوه ها وا داشتند، چپاولگران را به سینه غارها پس زدند، تا در تاریکی جهل و خشونت خود بمانند، یا که انسانیت در پیش گیرند، و حرمت همسایگی دارند.
نبرد آزادیبخش تو، در روزها و شب های سرد و زمستانی سرزمین کوبانی، تکانم می دهد، که در باختران، گُردآفرینان و آرش هایی چون تو، چنین درفش آزادی و عزت را ایستاده نگه داشته اند، همانگونه که در خاورین دره های هندوکش، در پنجشیر، اندراب، بدخشان و کاشغر نیز، این بیرق همچنان در باد فتنه دشمن تاب می خورد، و بی تابانه به بودن و ماندن، و مقاومتی برای زنده کردن انسانیت و آزادی، و البته پایداری مام میهن، یعنی ایران بزرگ تمدنی، فرا می خواند.
و تو در باختران، و او در خاوران، بیدق بلند انسانیت، آزادی و کرامت را، برای ایرانیان آزادیخواه افراشته اید، و دل به با هم شدن ها، و غمگساری همدیگر دارید، و نشان می دهید که هنوز کسانی در گوشه گوشه ی ایرانشهرها مانده اند، که اسیر خدعه و نیرنگ دشمن نشده، نگاه به یگانگی ایرانیان دارند، که شب های درازِ چله ی زمستانِ حال و روز ایران را، با امید به گرد هم آمدنی دوباره، به صبح می بردند، امیدی که در نوروزگاه فروردین، در زمین تشنه ی ایران، به سبزی فرهنگِ مهرگان، نگاه و نظر دارد.
نگاه خیره و مصمم شیرزنان و شیرمردانت، در صورت سیاه دشمن، مرا دوباره به خود می آورد، که روزگاری من و تو با هم، از ایران بزرگ و تمدنی پاسداری می کردیم، و زندگی را برای مردمان خود تداوم بودیم، و اکنون، تو در جدایی خود، و من در گوشه تنهایی ام، در آروزی زندگی مانده ایم.
تو در باختران، و من در خاوران، پیشانی ایرانشهرهایی آباد و آزاد بودیم، پشت به پشت هم، پوزه دشمن به خاک می مالیدیم، اما چه کنم که دنائتی خشن و تفرقه انگیز همه ما را در بر گرفت، و مرا به جای پایش وضع تو، و تو را به جای پایش وضع من، به خود مشغولمان داشت، و بعد از آن هرگز نتوانستم از خاکستر این آتش دامنگیر برخاسته، یک به یک را به مسلخ خود بردند، و به نابودی امان مشغول شدند.
.jpg)
یادم هست در چالدران ، در آخرین نبرد سرنوشت ساز، که تو را در قمار تکبر، توسل و فرومایگی فکری بزرگان کوته بین در سپاه صفوی باختم [6] ، از آن زمان تا کنون، چشم به حال تو داشتم، تا وضع تو را در اسارت دشمن، در دل و رویای خود به تصویر کشم، و با رنج هایت رنج برم، و با خفت کشیدن هایت، زیر چکمه های سنگین افندی ها، خفت را لمس کنم، تا در رنج اسارت تو، شریک باشم.
اما همچنان نگاه هایت را، به هنگام بردنت به اسارتی دراز را، به یاد دارم، نگاه هایی که مرا به خود می خواند، که روزگاری تو را به نابخردی هایم، باختم، باختنی که هرگز پایانی نداشت، هر بار و در هر دوره، دوباره به تکرار تو را باختم، تا رسوایی ننگِ از دست دادنت، هر بار مرا زجرکُش کند،
اما با همه ی اینها، من با نفس های تند تو، به هنگام نبردی برای بودن، برای ماندن، و برای لمس آزادی، قلبی پر تپش دارم، آنگاه که تو را می بینم، که از چند سو، در محاصره دشمن، دادِ مظلومیتی بلند داری، که با شجاعتی قهرمانانه، از گلوی زخمی ات، سر می دهی، با گُردآفرینانت، آرش های کماندارت، با کاوه های آهنگرت، همقدم هستم.
شرمگین پیچک هایی مانده ام، که پایم را در گِلِ نافهمی ها، نامرادی ها، خیانت ها، فراموشی ها، دردهای بی پایان، دل مشغولی های مخدرواری که برایم تدارک دیدند و... گرفتار کرده است، که پایی برای آمدن، و ایستادن با تو، در یک سنگر، و رو در روی خصم برایم نگذاشته است، مرا به بَنگ مشغول کرده اند، تا در نشئگی و خماری، هروله کنان در آمد و شدِ خرید و مصرف باشم، و در خود حرکتی مجازی را احساس کنم، که به واقع ایستادنی خسارتبار، در حرکتی دروغین، و مرگی ذره به ذره را در خود دارد.
می دانم در تنهایی ات، در پیشانی تماس با دشمنانت، میان سیل حرامیان و تورانیان، و در نبود من، و در نداشتن تکیه گاهی چون من، ناچار به تکیه بر نیروهایی در آن سوی آتلانتیک شدی، که این شرایط نیز، تنم را هر روز مثل بید می لرزاند، چراکه سابقه تکیه ایرانیان بر اهل آتلانتیک را، از سوی خاورنشینان ایرانشهر کابل دیده ام، که سرانجامی جز سقوط در دام دشمن، بعد از چشیدن طعم پیروزی برای شان نبود و نداشت، و به هفت میخ شدن در چنبره دام تروریست هایی خشک مغز و طالبانی گرفتار شان کرد.
و بدین سان، آنان نیز، اهل آتلانتیک را نیروهایی غیر قابل اعتماد یافتند، که خیانت آنان در حق رادمردان هندوکش را، پیش از این دیدیم، از این روست که ترس از تکرار شب های خدعه و نیرنگ را، برای شما رادین مردان و زنان کوبانی نیز دارم، و تکرار تراژدی خراسانیانِ ساکن هندوکش را، که در غیبت من، به رنجرهای آنسوی آتلانتیک تکیه کردند، تکیه گاهی که محکمش می پنداشتند، اما به ناگهان از پشت شان کشیدند، و در دره های سیاهی، اسارت طالبان، واژگون و رهایشان کردند، آنان نیز چون شما، اکنون در محاصره خصم، از هر سو خنجر می خورند.
چه کنم برادر کُردِ مبارزِ کوبانی ام!
اینجا مفهوم ایران و ایرانیان و سابقه با هم بودن مان به فراموشی رفته است، دوست از دشمن را هم کسی تشخیص نمی دهد، اینجا چنان کور شده ایم، که مزدک و مانی را هم به قتلگاه و قربانگاه نابخردی هایمان می برند. منصور حلاج مان را به چوبه های اعدام می آویزند، عین القضات را در بوریای نافهمی و جهل خود پیچیده، کفرگویش می پندارند، و در آتش جهل خود می سوزانند، اینجا شهاب نورانی سهرورد را نیز در زندان های مخوف خود، به مرگی مشکوک مبتلا می کنند.
تو را در این نبرد نیز تنها خواهم گذاشت، از من انتظار کمک نداشته باش، من همچنان به خود مشغولم، و پایم در گِلِ قاچیده جهل و سردرگمی درگیر است، من میان شعارها و آرمان های مجازی گم شده ام، حتی اصل و نسب خود را هم به فراموش سپرده ام.
.png)
.jpg)
[1] - کوبانی Kobani شهری واقع در کردستان سوریه است. این شهر در استان حلب در شمال سوریه واقع شده است. جمعیت این شهر ۵۲۱۱۵ نفر است. کوبانی در نزدیکی محدوده مرزی با ترکیه واقع شده است. این شهر تا مرز ترکیه کمتر از دو کیلومتر فاصله دارد قبل از جنگ داخلی سوریه، کوبانی با قریب به ۴۵٬۰۰۰ نفر جمعیت ثبت شده بود. اکثریت ساکنین کردها بودند و نیز اقلیتی از عرب ها. از سپتامبر ۲۰۱۴ تا ژانویه ۲۰۱۵، این شهر توسط دولت اسلامی عراق و شام (داعش) تحت محاصره بود. بسیاری از اماکن شهر ویران شد و بیشتر جمعیت به ترکیه گریختند. در سال ۲۰۱۵، پس از بازگشت بسیاری از ساکنان به شهر، بازسازی شهر آغاز شد.
[2] - سناریوهای پیش روی کردها در سوریه بدون بشار اسد
در حالی که سوریها پایان رژیم بشار اسد را جشن میگیرند، دولت جنگزده سوریه با مجموعهای از چالشهای قابل اشتعال در عرصههای سیاسی، امنیتی و حکمرانی سرزمینی روبهرو است.
نشنال اینترست در گزارشی در این باره می نویسد: هیئت تحریر شام که فعلا ماموریت دارد به عنوان یک جنبش اسلامگرای میانهرو توانایی خود برای اداره کشور را ثابت کند با ادعاهای رقیب برای کنترل بخشی از خاک سوریه که توسط نیروهای دموکراتیک سوریه در شمالشرقی این کشور اشغال شده، مواجه است. نحوه مدیریت منافع و اهداف متفاوت این دو بازیگر—تحریر الشام و نیروهای دموکراتیک سوریه، چگونگی ترسیم نقشه سیاسی آینده سوریه را تعیین خواهد کرد.
در روزهای پس از سقوط دمشق، هنگامی که تحریر الشام و همپیمانانش از دژ خود در ادلب در شمالغرب سوریه به سمت پایین حرکت کردند، نیروهای دموکراتیک سوریه با مجموعهای از شکستهای چشمگیر روبهرو شد که توسط ارتش ملی سوریه تحمیل شد، ائتلاف محلی شبه نظامیان عربی که توسط ترکیه حمایت میشود.
نیروهای دموکراتیک سوریه، شهر نفتخیز دیرالزور را ترک کرد، در تل رفعت زمین از دست داد، از منبج (سی کیلومتر غرب رودخانه فرات) خارج و به سمت شرق فرات عقبنشینی کرد. منبج عمدتاً عرب نشین است، در حالی که کردها، ترکمنها و چچنها اقلیتهایی در آنجا هستند. علیرغم آتشبس تحت نظارت ایالات متحده برای کاهش درگیریها در منبج و سد تشرین، نیروی دموکراتیک سوریه اکنون از حمله احتمالی به کوبانی در شمالشرق، شهری نمادین و استراتژیک برای کردها، ترس دارد. این حرکت برای ارتش ملی سوریه ریسک بالایی دارد و احتمالاً آنها را در یک درگیری طولانیمدت گرفتار خواهد کرد.
دافعه نظامی نیروی دموکراتیک سوریه که در برابر ترکیه و ارتش ملی سوریه کاهش یافته احتمالاً به مناطق اکثریت کرد در نوک شمالشرقی سوریه محدود خواهد شد، منطقهای محدودتر از ناحیه پیوسته و قومیتی که قبلاً آرزو داشت در سرتاسر شمال سوریه حکومت کند.
این گروه همچنین نفوذ کمتری نسبت به تحریر الشام دارد که از سال ۲۰۱۷ به طور پیوسته در ادلب در حال فعالیت است، جایی که بر جمعیتی حدود ۲ میلیون نفر حکومت میکرد تا به عنوان اصلیترین تصمیمگیرنده در سوریه پس از اسد ظاهر شود. ایالات متحده نیرویی متشکل از ۹۰۰ سرباز در شمالشرق سوریه حفظ کرده و از ۲۰۱۵ به حمایت از نیروهای دموکراتیک سوریه در برابر آنچه که از داعش باقی مانده، میپردازد.
با توجه به اینکه رئیسجمهور منتخب دونالد ترامپ خواهان خروج نیروهای ایالات متحده است، نیروهای دموکراتیک سوریه ممکن است با تهدیدی اساسی مواجه شود. فرمانده آن، ژنرال مظلوم عبدی، هشدار داده که سوریه ممکن است وارد یک «جنگ داخلی خونین» شود، مگر اینکه دولت جدید نماینده تمام گروهها در سوریه باشد.
در دوران رژیم اسد، تحریر الشام و نیروی دموکراتیک سوریه در یک تعادل قدرت ناپایدار قرار داشتند و مشغول به بقا و مقاومت در برابر نیروهای رژیم بودند. تحریر الشام یک سازمان جهادی سنی است که ریشههای آن به شاخه سوریه القاعده برمیگردد و فرماندهان و جنگجویان آن از گروههای جهادی مختلف میآیند. این گروه ادعا میکند که دیدگاههای افراطی خود را در سالهای اخیر تعدیل کرده و اکنون به حقوق زنان و اقلیتها احترام میگذارد.
هنوز هم این سوال مطرح است که آیا رهبران و جنگجویان تازه جرأت یافته و افراطی الهام گرفته از جهاد و طرفدار شریعت میتوانند تغییر کنند یا نه. از طرف دیگر، نیروهای دموکراتیک سوریه توسط یگانهای حفاظت مردم (YPG)، شاخه سوری حزب کارگران کردستان (PKK)، که از سوی ایالات متحده، بریتانیا و سایر متحدان غربی به عنوان سازمان تروریستی شناخته میشود، رهبری میشود. نقشه راه حکمرانی و ایدئولوژی نیروهای دموکراتیک سوریه از PKK مشتق شده و در راستای خطوط چپگرای سکولار پیش میرود. این که بخشی از یک جنبش کردی بینالمللی است، ادعای آن را به عنوان یک گروه بومی سوری پیچیده کرده است.
در دوران رژیم اسد، کردهای سوریه عملاً «بیکشور» بودند و از حقوق اساسی شهروندی و نمایندگی سیاسی محروم بودند که این وضعیت نباید دوباره تکرار شود. شاخه سیاسی نیروی دموکراتیک سوریه ادعا میکرد که برای اصلاح بیعدالتی تاریخی علیه کردها تلاش میکند و خودمختاری برای کردهای سوریه ضروری است تا با شیوههای انحصارگرایانه رژیم متمرکز اسد مقابله کند. با این حال، سابقه حکمرانی خود آنها، بهویژه در شهرها و مناطق غیرکردی، چندان مثبت نبوده است./ جماران
مشروح این گزارش را در جماران بخوانید: https://www.jamaran.news/fa/tiny/news-1653285
[3] - بَسطام نام شهری در شهرستان شاهرود استان سمنان در ایران است. این شهر در ۵ کیلومتری شمال شرقی شاهرود و در بخش بسطام جای دارد. گستهم= بسطام: گستهم در اوستا برابر است با منشور و نیز پهلوانی در شاهنامه که در زبان تازی بسطام شده است
[4] - ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی معروف به بایزید بسطامی ملقب به سلطانالعارفین از عارفان ایران قرن سوم هجری و از بزرگان اهل تصوف و عرفان اسلامی در خراسان بود. و در حالی که از توحید سخن میگوید، با مطرح ساختن عشق الهی، مردم را به محبّت به دیگران و دوست داشتن همهٔ آفریدگان خدا تشویق میکند. بایزید مکتب انسانیّت را تحت لوای عرفان در زمانی شروع کرد که مبارزهٔ فرهنگ بیگانه، خاطر ایرانیان را نگران ساخته بود. او با سخنان بدیع خود فرهنگ ایرانی را از دستبرد اجانب دور نگهداشت
[5] - ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان بن احمد خَرَقانی زادهٔ ۳۵۲-درگذشتهٔ ۴۲۵ق عارف و صوفی نامدار ایرانی بودهاست. در روستای خرقان قومس از توابع شهرستان شاهرود، کوهستان بسطام به دنیا آمدهاست. او بایزید بسطامی را مقتدای خود دانسته و مانند ابوسعید ابوالخیر از احمد بن عبدالکریم قصاب آملی خرقه گرفته. گفته شده که سلطان محمود غزنوی به دیدار او رفته و از او پند خواستهاست. در گفتهها و داستانها به جای مانده که ابوسعید ابوالخیر و پورسینا به خرقان رفته و با او گفتگو داشته و مقام معنوی او را ستودهاند. از مریدان و شاگردان نامدار او خواجه عبدالله انصاری بودهاست. وفات ایشان در روز شنبه دهم محرم (عاشورا) سال ۴۲۵ق و در ۷۳ سالگی در روستای خرقان بودهاست. به عقیده جواد نوربخش وی از انگشت شمار پیرانی است که پیرو حکمت خسروانی و پاسدار فرهنگ ایران بودند از او پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق، سوم بینیازی از خلق؛ و اوج این انسان دوستی شعاری است که گویند در خانقاه نوشته بود: «آنکه در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که نزد باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
[6] - جنگ چالدران جنگی میان شاه اسماعیل یکم (شاه صفوی) و سلطان سلیم یکم (پادشاه عثمانی) در سال ۱۵۱۴ میلادی بود که با پیروزی قاطع امپراتوری عثمانی بر ایران صفوی به پایان رسید. در نتیجهٔ این جنگ، امپراتوری عثمانی منطقه آناتولی شرقی و شمال عراق و شهر دیاربکر و دریاچه وان را از ایران صفوی تصرف کرده و ضمیمهٔ خاک خود کرد. این نخستین کشورگشایی عثمانی به سوی آناتولی شرقی و وقفه طولانیمدت کشورگشایی صفویان در سرزمینهای غربی بود. جنگ چالدران آغازگر ۴۱ سال جنگ ویرانگر بود که فقط در سال ۱۵۵۵ به دلیل پیمان آماسیه به پایان رسید. اگرچه بعدها بینالنهرین و آناتولی شرقی تحت پادشاهی شاه عباس بزرگ (حکومت ۱۵۸۸–۱۶۲۹) باز پس گرفته شد، اما با عهدنامه زهاب در سال ۱۶۳۹، این سرزمینها برای همیشه به عثمانی واگذار شدند.
سنندج را با همه زیبایی هایش، با همه ی آنچه که مرا به خود دلبسته کرده بود، باید می گذاشتم و می رفتم، مسافران چون زمان سفرشان به پایان برسد، باید هر آنچه از دلبستگی ها فراهم آمده را بُگذارند و بُگذرند، این رسم و قانون این دنیاست، دنیایی که هر آمدنی در آن، لاجرم رفتنی را نیز در پی است، و هر ماندنی پیر شدن، و به واقع، رفتن در ذات آمدن نهفته است، خوش به حال کسانی که می توانند این نکته ریز اما بسیار درشت را بفهمند، و خود را درگیر دلبستگی ها نکنند، آنگاه است که بر خواسته های خود لگام خواهند زد، و خوب از فرصت ماندن استفاده خواهند کرد، ورنه از بازندگانند، مستبدین این نکته کلیدی را فراموش می کنند که دست به جنایت بر ضد مردم خود می زنند، آنان از رفتن ها می دانند، ولی بدان باور نمی کنند، وگرنه برای این مدت پایان پذیر ماندن، دست های خود را آلوده به هزار جنایت نمی کنند.
مقصد بعدی ام شهر کامیاران، در 63 کیلومتری سنندج خواهد بود، در سفر به مریوان سفر به روستای گردشگری پالنگان [1] را از دست دادم، روستایی که عکس های زیبای آن را را در خانه کرد در سنندج دیده بودم، مراسم نوروز آنان و... که نشان از اصالت و ریشه دار بودن این روستاها دارد، روستایی در ۵۵ کیلومتری شمال باختری کامیاران، که نزدیک به 450 سال یکی از مراکز حاکمیت اردلان ها بر کردستانات بوده است، اردلان ها 700 سال در مناطق کرد نشین ایران، عراق و ترکیه حکومت های ملوک الطوایفی داشتند و به صورت جزیره هایی متعدد حاکم نشین هایی را برای خود تشکیل داده بودند،
روزگاری پالنگان و دژ آن، مرکز حاکمیت آنان بوده است، خانم مستوره اردلان، تاریخنویس و شاعر برجسته پارسیگوی ایران، با نوشتن تاریخ اردلان، کاری بزرگ و ارزشمند برای ثبت تاریخ این حاکمیت ها انجام داد، بعدها مرکز حاکمیت اردلان ها از پالنگان به سنندج، و دژ مشهور آن یعنی "سنه دژ" در حسن آباد منتقل گردید، روستای پالنگان که خود یکی از سرچشمه های رود سیروان را در نزدیکی های خود داد، روستایی زیبا و پلکانی است، که توسط سیروان به دو قسمت خاوری - باختری تقسیم می شود.
پالنگان در مقابل پاوه در آنسوی خاوری کوه شکوهمند شاهو قرار دارد، و من از جاده سنندج به کرمانشاه، در کامیاران 55 کیلومتر به سوی هورامان پیش رفتم، تا در دل هورامانات به دیدار این روستای زیبا نایل آمدم، و طوافم را با این سفر به دور قله ی باشکوه و پر برف شاهو تکمیل نمودم، که درازای شاهو از مریوان تا پاوه و سپس روانسر، از روانسر تا کامیاران، و اینک اینجا در سمت خاوری این کوه، از کامیاران تا پالنگان ادامه دارد، و من به گرد شاهوی رویایی و تمدن پرور گشتم، جاده ایی ادامه دار که شاهو را دور می زند، و در اینجا کامیاران را به مریوان وصل می کند. جنگل ها و مزارع آباد به سان همان آبادی پاوه و روانسر و جوانرود است، مزارع وسیع و جنگل های بلوط پرپشت و مدیترانه ایی.
در ایستگاه تاکسی های پالنگان مسافری هم به من ملحق شد، جوانی حدود 30 تا 35 ساله، که تاکسی را تا درب منزلی در کامیاران برد، تا همسر و دخترش را هم سوار کند، دختر 3 تا 4 ساله به شیرینی شکر بود، نامش را فراموش کردم ولی معای نامش "هلال روشن ماه" بود، از سد زیویه که گذشتیم، نام روستایی آشنا را دیدم، "گازرخانی"، این نام بسیار برایم آشنا بود، ناگاه به ذهنم آمد، بله این نام، با نام نامآوران تاریخ مبارزات ایرانیان علیه سلطه بیگانگان بر ایران، یعنی اسماعیلیان برایم تازه است، قلعه الموت، مرکز فرماندهی حسن صبّاح، رهبر اسماعیلیه در آنجا قرار دارد، روستای گازرخان میزبان این قلعه مهم تاریخی در دره الموت قزوین است، و حال در اینجا در بین راه کامیاران به مریوان روستای گازرخانی را می بینم، با همان نام، شاید اینجا هم ربطی به مبارزان اسماعیلیه داشته باشد.
روستای پالنگان
اسماعیلیه کسانی اند که برای بدنام کردن شان، آنان را به "حشاشین" معروف کردند، و خواستند که بگویند، اینان کسانی اند که برای مبارزه کور و تروریستی خود، از حشیش برای خالی کردن مبارزشان از وجدان سود می جستند، تا مست از مصرف این ماده مخدر، جنایت های مد نظر رهبران شان را انجام دهند! حال آنکه به قول یکی از اساتید تاریخ ایران، وقتی قلعه های این مبارزین توسط سلطان سلجوقی گشوده شد، اثری از حشیش و حشیشی ها دیده نشد، و این تنها کتابخانه هایی غنی از کتاب بود که قلعه های آنان را پر کرده بود، آری آنان مبارزانی اهل تفکر، اهل مطالعه و اهل نوشتن و خواندن بودند، جدای از این که چه منش و تفکری داشتند، ما آنرا قبول داریم یا نداریم، آنان مبارزانی اهل کتاب و مطالعه بودند.
باب سخن را با این هموطن خود گشودم، مهر و محبتش را نثارم کرد، گفت روستای ما در همین نزدیکی هاست، در روستای تنگیور، بالای روستای ما قلعه ایی باستانی هم هست، با آجرهای 20 در 20، که کتیبه ایی تاریخی هم در دل سنگ ها وجود داشته است که آن را خراب کرده اند، با تیر آن را تیرباران و مخدوش کرده اند، بر وجود این قلعه که آگاه شدم، فرضیه ام برای ارتباط این قلعه با اسماعیلیان که از خراسان ایران تا دمشق، و از آنجا تا مصر گسترش داشتند، و ناصر خسرو قبادیانی، نیز از آنان بود که سفرنامه اش به مصر، تاریخ ایران، و بسیاری از مناطق مسیر سفرش را زنده و ثبت می کند.
با لبخندی بر لبانش که گونه هایش را برجسته می کرد، گفت : "نمی ترسی اینجا آمدی، از من نمی ترسی؟!"، گفتم برای چه باید بترسم، تو را هیچگاه خطرناک نیافتم، در این سفر تنها احساسی که نداشتم، همان ترس بود؛ سفره دل از گِله گذاری هایش را باز کرد و گفت "در هر جای ایران که می روی تا تو را در لباس کردی می بینند، طوری با تو رفتار می کنند که انگار از قاتلان فرزندان خود دیده اند، چندی قبل برای درمان بیماری به همدان رفتم، در مطب دکتر فردی از من پرسید اهل کجایی؟، گفتم کامیاران، گفت چندتا سر بریدی؟! به خدا ما کردها اینطور، نیستیم، که سر ببریم، چه کسی ما را به سر بریدن و چنین تهمتی آلود؟! نمی دانم، ولی این یک تهمت سر تا سر دروغ است".
سرم را پایین انداختم و بدون اینکه در چشمانش نگاه کنم، شنونده دردهایش شدم، و او از این خاطراتش و از این نوع برخوردها می گفت، گفتم برای من کردها اصیل ترین و با نسب ترین ایرانیانی اند که سراغ دارم، و من در طول دوره جنگ که در کردستان بودم، این اخبار را شنیده ام، ولی هرگز خود آن را ندیدم، و اگر هم بوده، مثل دیگر جنایت هایی است که در هر شهر و دیاری حتی تهران هم، حتی همین روزها می توان دید و شنید، درصدی از جنایتکاران در بین مردم هر شهر و دیاری و هر قومی هستند، که باعث بدنامی دیگران هم می شوند، و متاسفانه اخبار این جنایات با ولع تمام بین مردم ما دست به دست می شود، خوبی ها هرگز این چنین گفته و منتشر نمی شوند؛ این خصیصه ما ایرانیان است، نمی دانم مردم دیگر کشورها هم دچارند یا نه، اما ما متاسفانه این چنین هستیم،
برای من نه کردهای ایران، بلکه تمام کردها تا آخرین کردهایی که در سوریه پایان می یابند، عزیز و دوست داشتنی اند، و وقتی نبرد کوبانی برای دفاع از ناموس این شهر، در برابر سپاه بردگی و غارت انسان و انسانیت، و ظلم داعشی می جنگید، من از دعاگویان آنان بودم، تا پیروزی نصیب شان شود، دوست داشتم در کنارشان با داعش می جنگیدم، برای من آن رزمنده جنگده در کوبانی، با آن رزمنده ایی که در خرمشهر می جنگید، و یا احمد مسعود که اکنون در پنجشیر مقابل طالبان می جنگد، یکسانند، آنان را به یک چشم می بینیم، به هر سه اشان به افتخار می نگرم، آنان برادران جدا افتاده ایی هستند، که شقه شقه امان کرده اند تا به لقمه هایی کوچک تبدیل شویم و ما را یک به یک ببلعند. راحت الحلقوم برای لمباندن آنان شویم.
دوست داشتم از داستان های زندگی اش بیشتر بشنومم، اما او در روستای کاشتر از تاکسی ما پیاده شد، تا به سوی تنگیور برود، و هنگام پیاده شدن، مرا با شوق و صداقتی که در صدا چهره اش موج می زد، برای دیدار از روستایش، و ماندن در خانه اش دعوت کرد، اما برغم شوقی که برای دیدار از تَنگیور با توصیفاتی که از آن داشت، داشتم، راهم دراز بود، و ماندن بیشترم در این منطقه ممکن نبود، عذر خواستم و خداحافظی کردم، و راه پالگنان را در پیش گرفتم.
برخی معتقدند کردها شاخه ایی از همان قوم ماد هستند که به همراه پارت ها، پارس ها، حکومت هخامنشی را تشکیل دادند و بینظیر ترین امپراتوری باستان ایران را شکل دادند، و این وحدت برای هزاره ها ادامه یافت و تمدنی شکوفا و شکوهمند را در ایران تمدنی، که از آسیای میانه تا آسیای صغیر و این سو تا سواحل مدیترانه و شمال افریقا گسترش داشت را، شکل دادند و این وحدت قومی و سرزمینی، تا زمان سلسله ساسانیان ادامه داشت، که با هجوم اعراب از هم پاشید، و دیگر هرگز تا کنون دوباره پا نگرفته است، این هجوم ایرانیان را با سرزمین شان تکه تکه کرد، تا دوباره هرگز چنین وحدتی شکل نگیرد، و ایرانیان از آن تاریخ به بعد، میان سلطه سلسله های مختلف، همواره دست به دست شدند، و اکنون نیز بخشی از ایران تمدنی در اختیار روس هاست که در آسیای میانه و قفقاز بر آنان نفوذ دارند، و ترتیبات فرهنگی، سیاسی و امنیتی آنان را تعیین می کنند، خراسانیان در افغانستان، پاکستان و... ملعبه دست نحله های فکری وهابی مسلکانی با توحش کامل، مثل طالبان و داعش و... شده اند، و طعمه تفکر و عمل جنایتبار آنان گردیده اند، و کردها نیز در این سو از هر طرف دریده می شوند. اما در همه این نقاط، حکایت، حکایت قدرت دشمن نیست، بلکه این پراکندگی ما ایرانیان است که ما را به این وضع دهشتبار گرفتار کرده و باید گفت "از ماست که بر ماست".
این هموطن کُرد ذهنم را در مسیر پالنگان به هزار نقطه تاریخی در بزنگاه های این تاریخ غم انگیز برد و آورد، تا بالاخره به جاده روستای پالنگان رسیدم، و تاکسی مسیر کج کرده، از جاده کامیاران به مریوان جدا شد، و در سمت چپ جاده با پرداخت ورودی در محل این روستای پلکانی مرا پیاده کرد، روستایی بسیار زیبا با مناظر طبیعی، روخانه و البته معماری زیبای سنگی و به شیوه ماسوله ایی، و بلکه شاید زیباتر از ماسوله گیلان در حد خود.
یکی از توصیه های مکرر راهنمایان برای دیدار از پالنگان، خوردن ماهی کباب در این روستاست، قزل آلاهایی که در آب های منطقه پرورش داده می شوند، و در رستوران های این روستا سرو می شوند، گذشته از گرانی قیمت ماهی در این روستا، که به قول معروف "همیشه بار به بارخانه گرانتر از همه جاست" [2] که این هرگز منطقی نیست که کسانی به محل تولید محصولی بروند، و آن محصول را گرانتر از همه جا در محل تولیدش تهیه کنند، ولی البته بسیار خوشمزه و گوارا بود.
دیدار و توقف مختصری در این روستا داشتم، و به زودی خود را به کامیاران رساندم تا راهی کرمانشاه شوم، و رفتن از کامیاران به کرمانشاه شاید راحت ترین کار باشد، چرا که ماشین های زیادی دقیقه به دقیقه در این مسیر کوتاه و زیبا در رفت و آمدند، به زودی وارد مناطق استان کرمانشاه می شوم، و به واقع حوزه طبیعی شاهو که تمام می شود، کردستان هم تمام شده و حوزه تمدنی و طبیعت کوه بیستون خود را نمایان می کند، قبل از رسیدن به کرمانشاه، این قله "پَراُو" بود که خود را نشان داد، پراو همان "پر آب" است که در لهجه کرمانشاهی به پراو تبدیل و تلفظ شده است. و کرمانشاه در پای همین کوه بیستون است که شکل می گیرد و تمدن سازی می کند.
[1] - قدمت این روستا به پیش از اسلام برمیگردد و در فاصله ۸۰۰ متری دره تنگیور و بخش ژاورود شهرستان کامیاران استان کردستان قرار دارد. پالنگان تا قبل از زمان هه لو خان اردلان (۹۹۵ - ۹۶۹ شمسی) مرکز حکومت اردلان بوده است. نظر اکثر مورخان بر مسقط الراس بودن پالنگان برای حکومت اردلان است و از زمان پیدایش این امارت در سال ۱۱۶۸ میلادی (۵۴۷ شمسی و ۵۶۲ قمری) تا زمان انتقال مرکز حکومتشان به قلعه حسنآباد سنندج در حدود سال ۱۶۰۰ میلادی (حدود سال۹۸۰ شمسی و ۱۰۱۰ قمری) بمدت بیش از ۴۰۰ سال مقر حکومت کدخدامنشی اردلان بودهاست.
[2] - این مثل پارسی نشانگر انتظار ارزانی محصول در محل تولید آن است، که همواره اینطور نیست، منطقی این است که با توجه به دست اول بودن محصول، و حذف هزینه واسطه ها و حمل و نقل، محصولی در منطقه تولیدش، ارزان تر از جاهای دیگر باشد، اما در اکثر مواقع اینطور نیست، و بار به بارخانه گرانتر است و چون از آن خارج شود ارزانتر هم می شود.
اولین و آخرین باری که از شهر زیبای مریوان دیدار داشتم، مربوط به دوره جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث عراق بود، که بعد از عملیات های نصر 8، بیت المقدس 2 و 3 و… از مسیر این شهر، و سپس پاوه، جوانرود، تازه آباد، کرند، اسلام آباد غرب عازم باختران آن روز ، و کرمانشاه امروز شدم، و دیداری از مناطق آزاد شده حلبچه، خرمال، سید صادق هم داشتم.
و این بر می گردد به سال های 1366 تا 1367 است، آن روزهایی ما درگیر نبردی نفسگیر در کوه های بلند و شکوهمند زاگرس، برای نزدیک شدن به شهر راهبردی و بزرگ سلیمانیه در کردستان عراق بودیم، و نیروهای ارتش بعث را از ارتفاعات مقابل روستای بیژوه در منطقه بین سردشت – بانه عقب می راندیم، و پیش می تاختیم تا خود را به این شهر که آرزوی دیدارش را دارم، نزدیک کنیم، نبردی سخت و نفس گیر، که هم صعود بود، و هم تسخیر و البته از دست دادن هایی که از یاد نخواهد رفت.
و در آنسو نیز مملو از فجایع انسانی بود که توسط ارتش بعث، علیه کردهای عراق در جریان بود، که داستان غم انگیز این تجاوز، غارت؛ چپاول و کشتار، موی بر تن هر انسان آزاده ایی که دل در گرو انسانیت و اخلاق سپرده باشد، سیخ می کند، و در همان شرایط جنگی بود که سیل مردمی آواره را شاهد بودم، که حتی خط میانی جنگ جاری بین ما و دشمن را با هزار خطر جانی می شکافتند و پیش می آمدند و از این میانه جنگ ما می گذشتند، تا خود را به این سوی صحنه ی نبرد رسانده، در بانه، سردشت و... پناهی برای فرار از جنایات بی پایان و خشونتبار بعثی ها بیابند، اما امروز خوشبختانه دیگر از آن صحنه های دهشتناک، در این مرزها مشاهده نمی شود، و این سیل کامیون ها و اتومبیل های سنگین و حامل اجناس مختلف است که سوار بر تریلرها عازم مرز باشماق هستند، تا راهی سلیمانیه و دیگر شهرهای عراق، در آن سوی مرز شود، و البته داستان دهشتناک ما، تحریم است و دور زدن تحریم، و کولبری، و قاچاق که این نیز خود حکایت دردناک گریبانگیر ما ایرانیان شده است.
رفت و آمد بین دو سوی مرز، عمدتا قانونی، و در جریان است و جوان 27-28 ساله کرد اهل سلیمانیه به راحتی تا تهران می رود، درمان جسمی، یا تجارتش را پیگیری کرده به خاک کشورش باز می گردد، خدا کند آن مظلومیت ها دیگر برای هیچ انسانی نباشد، ایل و تبار دشمنان این و آب و خاک نیز از چنین رنجی به دور باد، چه رسد به ساکنان عراق، یا تیسپون نشینان، هترا نشینان سابق و...، که این روزها از شر داعش کمی خلاص شده اند، و راه ساختن سرزمین خود را در پیش گرفته اند.
اتومبیلی مرا از میان خیابان های قدیمی شهر سنندج عبور می داد، مرا از مقابل مغازه های فروش سبزیجات کوهی نیز که هر از چند گاهی، از مقابل چشمانم می گذشتند نیز عبور داد، دوست داشتم از غذاهای پخته شده از این سبزی ها بخورم، اما گویا چنین رستورانی نیست، چرا که در پرس و جوی یافتنش در این شهر ناموفق بودم، عرضه غذاهای بومی تجارت غذایی است که هنوز در صنعت توریسم کشورمان جا نیفتاده، و در بسیاری از شهرها، و در اکثر رستوران ها، در جای جای این سرزمین، با منوی غذایی تکراری مواجهه می شویم، آنگار همه ی صاحبان رستوران ها در سراسر کشور از روی لیست منوی غذاهای یکدیگر کپی زده اند، و کسی نیست این زمینه سودآور در فرهنگ توریسم را درک کند، و به تدارک رستورانی مخصوص پخت غذای محلی برود، که این خود یکی از طلب های اساسی هر تازه واردی، به سرزمین های نو است، که می خواهد خود را از منوی غذاهای تکراری رستوران های سراسری، و یا عمومی برهاند، و از چیزی بخورد که در شهرهای مختلف، مردمان آن به طور خاص، آنرا تهیه و می خوردند، هر چند ساده ترین غذاها باشد، "کلانه" یکی از آنهاست که در مریوان آنرا خوردم.
در میان این سبزی های کوهی، قارچ های بی قواره ایی هم بود که بر تابلوی قیمت آن، اگر اشتباه نکنم، بهای 800 هزار تومان برای هر کیلو درج شده بود، بله قارچ های کوهی که در اثر ساعقه و بارش های بهاره بر کوه ها می رویند، و جمع آوری شده و به این قیمت گزاف در بازار به فروش می رسید، یادم هست همان سال ها نیز هر ساله کردستان از مصرف این قارچ ها هم کشته می داد، چرا که برخی قارچ ها سمی اند، و به قول راننده، چه کسی می تواند قارچ کیلویی 800 هزار تومانی بخورد؟! و لابد مشتری دارد که هنوز تابلوهای قیمت های اینچنینی، مثل پرچم های فتح، برافراشته مانده اند.
با گذر از میدان جناب سهروردی [1] (حکیم جوانمرگ شده ایرانی) در سنندج، به زودی در ترمینال مسافربری مخصوص سفر به شهر های بانه، سقز و مریوان بودم، تا با پرداخت 95 هزار تومان کرایه، با تاکسی های این مسیر، عازم مریوان شوم، سفرم به این شهر بعد از حدود 35 سال، دوباره تکرار می شود، و شوق دیدار دوباره، هر لحظه در دلم تازه می شود، و انتظارم برای دیدارش اوج می گرفت. در مسیر از مسافران دیگر همراه، از حال و روز شهر جویا شدم، که مهربانانه مرا از حال و هوای مریوان و دیدنی هایش مطلع می کردند؛
در این سفر با دو مسافر جوان، از جویندگان علم بهداشت در سنندج همراه و همسفر شدم، که از نقطه مرزی اورامان و مریوان به سنندج رفته بودند، تا آینده شغلی و علمی خود را از طریق تحصیل در رشته بهداشت تضمین کنند، که از قضا آنان از همان مناطقی بودند که در برنامه، و مقصد دیدارهایم قرار داشتند، و در نبود اینترنت پایدار، اکنون آنان به منابع زنده در سرچ من تبدیل شدند، و سوال هایم از این موتور جستجوهای زنده و به روز شده می پرسیدم، که مصداق عینی سوال هایم را لمس کرده، و با آن زندگی کرده بودند، و در آن بزرگ شده بودند، و من از فرصت سفر استفاده کردم و هرچه توانستم پرسیدم، به حدی که راننده، دیگر امان برید، هر چند او نیز با سرعت زیاد خود در این جاده پر پیچ و خم، امان مرا بریده بود، به طوری که ترس آشکار مرا همسفران با این جمله که "این راننده ها به جاده و کار خود بسیار مسلط هست"، تسکین می دادند، و جالب این که، چنین راننده ایی با این سرعت، مدام در حال تماس های موبایلی بود و یا رد و بدل کردن پیام های کوتاه بود، اما او هم واکنش منفی خود را به نوعی از سوال هایم بی پایانم نشان داد.
بعدها متوجه شدم یکی از همسفرانم در این راه، فرزندِ هنرمندِ بزرگ و خوشنویس مریوان، جناب آقای لقمان احمدی است، مردی صاحب سبک در خوشنویسی، که وقتی به پیشواز فرزندش آمده بود، مهربانانه مرا نیز دعوت به حضور در بزم میزبانی هنر و محفل هنری اش کرد، و برای نهاری و نشستی از من دعوت به عمل آورد، اما با توجه به طول سفر در پیش رو، که کار سفرم را حتما به شب می کشید، امتیاز همنشینی با این هنرمند بزرگ کشورمان، و آشنایی با آثار هنری اش را از دست دادم، حسرت این رد احسان، از سوی این بزرگمرد هنر ایران، برایم خواهد ماند، ایشان گنجی بزرگ برای مریوان، کردستان و البته ایران است، و آوازه ی هنرش از مرزهای ایران هم فراتر رفته است.
نمایی از دریاچه زریوار در شهر مریوان استان کردستان
سفر از سنندج به مریوان، در جاده ایی به درازای نزدیک به 110 کیلومتر، چیزی حدود دو ساعت به طول انجامید، از ساعت 9 و 45 دقیقه تا 11 و 38 دقیقه. دیداری از "بازار گذر" مریوان داشتم، و همچنین از مجموعه دریاچه زریوار نیز دیدار مختصری کردم، و به زودی عازم منطقه هورامان شدم، که آوازه زیبایی اش در همه ایران پراکنده شده است.
جاده سنندج به مریوان به خصوص در نزدیکی های مریوان به جنگل های پرپشت بلوط تبدیل می شود، و در سه راهی گاران، با دو راهی مواجهه شدیم که یکی از آنان ها با دور زدن دره شیلر و شهر پنجوین عراق که چون خنجری در مرز ما فرو رفته است، به سمت بانه و سقز، و دیگری به سوی مریوان رهسپار می شد، پل گاران دو قلوی همزاد پل قشلاق در سنندج است که آنرا در این دوراهی هم می توان دید، که نشان می دهد قدمت این پل نیز به زمان صفوی ها می رسد، آنان که با ساخت این پل می خواستند تا خود را به سرحدات این قسمت در مجاورت رقیب عثمانی خود برسانند، و این مناطق را تحت پوشش قرار دهند، و نشان از برنامه و سرمایه گذاری های دولت صفوی، برای ایجاد راه های ارتباطی از طریق خاک عثمانی برای ارتباط با اروپا دارد، بعدها قاجارها، و پهلوی ها نیز این مسیر و سیاست را ادامه دادند، و جمهوری اسلامی نیز در توسعه این راه اقدامات بارزی داشته است، از جمله جداسازی راه منتهی به مریوان برای کامیون ها و اتومبیل های سبک که در اثر احداث تونل های بلند، راه آنرا بسیار کوتاه کرده اند، جاده جدید سنندج به مریوان اخیرا افتتاح شده است.
از این رو می توان گفت که راه های جدید، در امتداد همان راه های قدیم و شاید باستانی ادامه یافته، و تا مرز کنونی که مریوان را به شهر پنجوین در عراق وصل می کند، کشیده می شوند. اما من نیم نگاهی هم به اسامی زیبای روستاها در مسیر داشتم، هر چند معانی این نام ها را نمی فهمیدم، جاده ایی زیبا در دل طبیعت سر سبز مدیترانه ایی، با نام هایی زیبا، همسفرانی خوب، هوایی تازه و تمیز، جنب و جوشی امیدآفرین و....
با رسیدن به مریوان و دیدار از زریوار و... به زودی اتومبیلی صحبت کردم تا مرا به سوی اورامانات ببرد، و در این مسیر بعد از سه راهی حزب الله، وارد تنگه ایی شدیم، که با زیبایی های جاده چالوس خود را برابر می کرد، و اولین روستای بعد از آن دزلی بود که به صرف "کلانه"، که یک نان محلی است که با ساقه های پیازچه های تازه و روغن مال شده پخته می شود، سیر شدم، و بیدرنگ ادامه مسیر را در پیش گرفتم.
تاریخ کردستان را که می خوانی، مملو از اثرات رقابت میان امپراتوری های عثمانی و صفوی است که برای سلطه بر کردستانات در نبردهای سختی گرفتار شدند، خصوصا تاریخ همین شهر مریوان، که قوم "بابان" ها در آن زندگی می کردند، لذا وقتی مستوره خانم اردلان که تاریخ نویس و شاعر پارسیگوی کاخ اردلان در سنندج بود، با قاجارها دچار مشکل شد، به همین بابان ها پناهنده شد، که در کنار حاکمیت اردلان ها، در اینجا تاریخ سازی می کردند.
کردها عموما به لحاظ مذهبی از پیروان امام شافعی، و بسیاری نیز از فرقه های تصوف همچون نقشبندیه و قادریه و علوی ها، و یا یارسان ها هستند، در عین حال فارغ از دین و مرام آنان، به لحاظ قومی از اصیل ترین اقوام باستانی ایرانی اند، در چنین دورانی، کردها بین دوراهی گرایش مذهبی و نژادی – قومی ماندند، از طرفی سخت گیری های مذهبی در تاکید بر مذهب شیعه، آنان را آزار می داد که توسط صفوی ها بروز میافت، و آنان را در ایران در تنگنا قرار داده بود، و از سویی دیگر به لحاظ مذهبی به امپراتوری عثمانی نزدیک بودند، اما از لحاظ قومی توسط عثمانی های ترک زبان بی هویت می شدند، در این دوراهی قومیت - مذهب همچنان کردها گرفتارند.
از این رو حکایت دست به دست شدن سرزمین های کردنشین بین صفوی های شیعه ایرانی، و عثمانی های اهل سنت ترک، برای سال ها ادامه داشت، و در نهایت در نتیجه شکست صفوی ها در جنگ چالدران، لاجرم سرزمین های کردنشین بسیاری، از دست رفت و زیر تصرف عثمانی ها در آمد، اما عثمانی ها هم به لحاظ مذهبی پاکسازی کردند که در این زمینه به حملات آنان به ارمنی ها و پاکسازی انان انجامید، و هم به لحاظ قومی، که در پاکسازی و ایرانی زدایی در قومیت کردها فشار زیادی آوردند، که این فشار تا کنون تحت سیاست ناسیونالیسم ترکی در ترکیه فعلی هم ادامه دارد، و به خصوص کردهای ترکیه، و حتی کردهای سوریه و عراق نیز تحت فشار و حملات ترکیه، به بهانه مسایل امنیت ملی، قرار دارند.
کردهای ترکیه برای حفظ هویت قومی و زبانی خود، اکنون نیز مبارزه می کنند، و ناسیونالیسم ترک، هویت کردها را انکار کرده، حتی کردهای ترکیه را به عنوان قومیت خاص به رسمیت نمی شناسد، و کردها را "ترک های کوهستانی" می شمارند، و به هر بهانه ایی بر آنان حمله می برند، و محدودیت اعمال می کنند، رقابت قلیچدار اوغلو و رجب طیب اردوغان در انتخابات اخیر، تحت تاثیر حمایت کردها از قلیچدار اوغلو بود، و یکی از اتهامات اسلامگرایان ناسیونالیست حزب عدالت و توسعه، به قلیچدار اغلو، گرایش و هواداری کردها از او بود و...
در جریان نبرد بین عثمانی و صفوی، عنصر دومی نیز کم کم خود را وارد صحنه نبرد در سرزمین کردستان کرد، و آن روس ها بودند که هم با عثمانی مشکل داشتند و هم با ایرانیان، لذا از فرصت این اختلافات استفاده کرده، و نفوذ خود را در کردستانات افزایش دادند، و قیام های کردها که برای حفظ هویت قومی مبارزه می کردند را در جهت اهداف خود، برای تضعیف رقبای ایرانی و ترک (عثمانی) هدایت کردند، و در نتیجه همین نفوذ است، که اکنون اکثر نهضت های مبارزاتی کردها در هر چهار کشور ایران، عراق، ترکیه، سوریه، تحت سیطره تفکر و ایدئولوژی چپ و کمونیستی در آمده، و سردمدار این مبارزات، چنین گروه هایی هستند، از این روست که انتظار می رود برآیند نهایی این مبارزه توسط این احزاب و گروه ها، در صورت پیروزی، به جمهوری هایی منتهی شود، که استبداد ایدئولوژیک چپ و کمونیستی را بر کردهای مظلوم حاکم کند، مثل تمام جمهوری های رایچ دنباله رو روسیه و کمونیسم که در چهار قاره دیده ایم، که مشخصه آنان استبداد ایدئولوژیک و حزبی است.
دمکراسی که گروه های چپ و کمونیستی آنرا دنبال می کنند، همان دیکتاتوری تکحزبی است، که در صورت رهایی کردها، باز استبدادی ایدئولوژیک و شرقی، از این نوع را گریبانگیر آنها خواهد کرد، جمهوری مهاباد، جمهوری حاصل آمده از سلطه فرقه دمکرات در تبریز و... نمونه های پیروز شده ایی از این جریان های تحت هدایت پیروان ایدئولوژی روس ها می باشند، که داستان خفقان حاکم بعد از پیروزی ها، در تاریخ این سرزمین خواندنی و عبرت آموز است.
این است که کردها در مبارزات هویت جویانه معاصر خود، دچار ایدئولوژی هایی از این دست، ناشی از نفوذ دامنه دار روس ها در کردستانات شدند، که با ایده های خفقان بر انگیز مذهبی و ناسیونالیسم قومی - مذهبی عثمانی، صفوی و... تفاوتی ندارد، اگر آنها واجد استبداد مذهبی - قومی بودند، این ها هم کردها را در نهایت دچار استبداد ایدئولوژیکی چپ خواهند کرد، که در اثر پیروزی احزاب فعال در مبارزات کنونی کردها، در انتها کردها را به یک فرایند تراژیک دیگر برده، با این روند، برای این مردم نجیب و مهربان و متمدن، رهایی انتظار نمی توان داشت.
نمای دیگری از دریاچه زریوار در مریوان
شخصیت و اقدامات آقای هاشمی رفسنجانی در روند تاریخ تحولات ایران در چهار دهه بعد از انقلاب بسیار برجسته است، زندگی سیاسی او مخلوطی از خدمات بسیار بزرگ، و البته اشتباهات بسیار بزرگ بود، او در طول زندگی سیاسی خود نیم نگاهی به توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی کشور نیز داشت، که همین امر او را به برجسته ترین سیاستمدار عملگرای انقلاب بعد از حذف مرحوم سید محمود طالقانی، مهدی بازرگان، مرتضی مطهری، محمد حسین بهشتی و... از صحنه سیاست انقلاب و کشور تبدیل کرد.
او در تلاطم و کشاکش قدرت، دارای نقش بارز و تعیین کننده ایی بود، از این رو شهرتش رشک برنگیز، نفوذش در ارکان کشور حسادت برانگیز، وسعت فکری و شیوه عمل سیاسی اش کم نظیر بود، و رقبایش را همیشه پشت سر خود می کشید، این بود که رقبا برای حذف او از سر راه خود، اقدامات بسیاری انجام دادند تا بدین مرحله از حذف او و جریان سیاسی اش رسیدند،
یک نمونه ی بارز این تلاش حذفی را، در برنامه ترور شخصیت او باید دید که به صورت دامنه دار و عجیبی از سال ها قبل آغاز گردید و تاکنون هم ادامه دارد، و باندهای مذکور آشکارا روند ترور شخصیت او را حتی بعد از مرگش سازماندهی شده دنبال می کنند، که این بار هدف نابودی جریان سیاسی منتسب به اوست، روند این ترور شخصیت را در شهرهای کوچک و بزرگ می توان دید، در شهرهای بزرگ شایعات دست داشتن او و یا فرزندان و خاندانش در اقدامات اقتصادی قانونی و غیر قانونی را می توان به عینه در گفتار اهل محل دید، از این رو بازار انتساب هر تحرک شاخص محلی و ملی به او و خاندانش، از همان اول انقلاب تا کنون، به درستی و یا نادرست ادامه داشته است.
اقداماتی که در رابطه با تحرکات بارز باندهای جناحی قدرت، در جریان بوده تا پروژه ترور شخصیت او با سابقه ایی بسیار طولانی ادامه دار بماند، لذا در کمتر نقطه ایی از کشور می توان رفت و سخنی در این رابطه نشنید، در شمال و جنوب و خاور و باختر به هرجا که سفر کنی، مردم از پروژه هایی قانونی و غیر قانونی ایی سخن می گویند که به نحوی به غارت اقتصادی این خاندان از این کشور اتصال می یابد، در نقطه ایی کارخانه ایی، در جایی معدنی، در نقطه ایی دیگر زمین های حاصلخیزی و اینجا در مریوان وقتی در دزلی منتظر آماده شدن "کلانه" نان محلی بسیار خوشمزه ایی بودم که آماده شود، و در حالی که بر فرش های این رستوران بدون میز و صندلی نشسته بودیم، و از "کوه امام" [2] و سابقه تاریخی اش سخن به میان آمده و از هر دری در تاریخ این کوه گفته می شد، در همین بین یکی از مراجعین، از گنج های بزرگی گفت که از بناهای تاریخی این کوه بیرون کشیده شده، و با همکاری نهادهای نظامی منطقه، و زیر نظر پسر رفسنجانی به غارت رفته است!، حال این موضوع چقدر درست است و چقدر نادرست، خدا می داند و مافیای صحنه پرداز سیاست این کشور.
چهره دزلی، مریوان، پاوه تا باختران، نام ارتفاعات با شکوهش، مثل مَلَخُور، دالانی، شاهو و... را من هرگز فراموش نمی کنم، آنگاه که پشت تویوتاهای نظامی، بعد از عملیات کربلای 10 از آن منطقه ی دچار بزرگترین و شرم آورترین جنایات تاریخ جنگ خسارتبار هشت ساله دیدار می کردم، حمله شیمیایی به شهر و منطقه آزاد شده حلبچه، و اکنون بعد از نزدیک به چهار دهه باز دوباره دیدارها و خاطرهای خوب و بد تازه می شوند،
اینجا جایی است که چهره عبرت آموز اقدامات عمله های ظلم و دست یاران دیکتاتور را می توان در هر برهه تاریخی دید، علی حسن المجید تکریتی موسوم "علی کیمیایی" پسر عموی صدام، در اینجا دست به جنایتی بزرگ زد، از سری کارهای جنایتکارانه ای که حاکمیت های دیکتاتوری برای بقای خود، از انجامش هیچ ابایی ندارند، جنایتی فراموش ناشدنی، که تنها در دادگاه های بین المللی باید پیگیری و مجازات آن تعیین شود، مثل همان دادگاه نونبرگ، چرا که جنایتکار این جنایت تمام میزان و معیارهای انسانی، قانونی، اخلاقی، وجدانی، بین المللی، دینی و... را زیر پا گذاشت، و آنرا مرتکب می شوند،
و چنین انسان هایی همیشه و در کنار هر دیکتاتوری وجود دارند، با شکل گیری هر نظام استبدادی و دیکتاتوریی های مادام العمر، باید شاهد تولد علی حسن المجیدها بود، در این زمینه استثنا وجود ندارد، تنها سایز جنایت هاست که متفاوت می شود، جنایت اجتناب ناپذیر است، و دادگاه های بین المللی نباید در تعقیب و مجازات آنان تعلل کنند، و استدلال "عدم دخالت در مسایل داخلی کشورها" که همواره توسط نظامات دیکتاتوری بیان می شود نباید به سنگری برای رهایی چنین جنایتکارانی تبدیل شود، و جامعه بین الملل نباید چنین استدلالی را بپذیرند و بدان تن دهند،
چنین مجرمینی، کسانی اند که توجیه گر ظلم و ضامن بقا و استمرار آن می شوند، و در راه بقای آن هر کار و عمل دهشتناکی ابا نمی کنند، و مجری عملی جنایتبار و آشکار می شوند، که با هیچ آب زمزمی، در طول تاریخ قابل شستشو نیست، و نخواهد بود، اینان برای چه بدین جنایتات دست می زنند؟! برای بقای دیکتاتور حاکم، نظام سلطه و حاکمیت دیکتاتوری او، که به واسطه جنایات بیشمارش در حق ملت خود، و حق ملت های همسایه اش، به منفورترین های تاریخ تبدیل خواهد شد.
عمله های ظلمی چون علی حسن مجید، که اینچنین به عامل این جنایات و بسیاری از این دست رفتار خشن و خشونتبار علیه مردم خود تبدیل می شوند، در کنار هر دیکتاتوری، در هر دوره و حاکمیتی هستند، و آنان را می توان در نام های متفاوتی، و در پست های مختلفی دید، آنان که می دانند جنایت می کند، اما انگار خدا بر چشم و گوش و تمام احساس و وجدان انسانی آنان، مهر غفلت گذاشته، تا هیچ نبینند، نشنوند و ذهن و وجدان انسانی اشان کور کور باشد.
نام ها در این منطقه، زیبا و محلی است، به عنوان مثال "نژمار" نام روستایی در همین نزدیکی است، که آن هم مورد بمباران شیمیایی قرار گرفت. راننده محلی که مرا به دزلی آورده بود، از واقعه زخمی شدن آقای خامنه ایی در این شهر و گرفتار شدنش در محاصره اوضاع جنگی این منطقه در اول انقلاب گفت، از این که یک فرد محلی او را مخفی کرد، تا به دست نیروهای کومله نیفتد، و بدین وسیله نجات یافت. این داستان را برای اولین بار می شنیدم، از درستی و نادرستی اش اطلاعی ندارم. اما با همین روایت هاست که مردم زندگی می کنند. و واقعیت نیز همین است، که گفته می شود، و آنچه اتفاق افتاده خود معمولا چیز دیگری است.
بعد از دزلی با گذر از روستای درکی، از گردنه ایی به نام "تته" عبور کردم، در محل سه راهی که در مسیر راه مریوان به پاوه رسیدم، دوراهی در مقابلم بود، که یکی با بالا رفتن از گردنه ژالانه، بر بلندای ارتفاع، بر دشت خرمال و حلبچه مشرف می شد، و بعد از گذر از نودشه به سوی پاوه می رفت، این مسیری کوتاه تر اما زیباتر بود، که آنرا در زمان جنگ رفته بودم،
و این بار من، مسیر دیگری که به شهر ارومان تخت منتهی می شد را در پیش گرفته، از گردنه تته به سوی اورمان تخت سرازیر شدم، گردنه را که سرازیر می شوی، کوه سالان شاهو در سمت راست قرار دارد، کوهی پر برف، راننده محلی به دره ایی در دامن آن اشاره کرد، و آن را "دره مرگ" نامید، چرا که کولبران [3] در فصل کولبری از این مسیر استفاده می کنند و بسیاری، به واسطه گم شدن در مسیرهای کوهستانی، کشته شدن از سرما، یا لیز خوردن در شیب های تند و صخره ایی در کوه و... دچار حادثه می شوند و جان خود را از دست می دهند، این هم حکایت قاچاق و کشتاری است که از جوانان این آب و خاک در این مرزها می کند، که ریشه در تحریم های ظالمانه بین المللی، و مافیای دور زدن تحریم ها دارد.
جاده ها در این مسیر تا روستای هجیج نفس ها را در سینه ها حبس می کند، به خصوص مسیر "سلین" به روستای نوین، و یا پیش از آن هنگام سرازیر شدن از گردنه تته، ترسناک و پر شیب است؛ جنگل های پرپشت بلوط در این قسمت از زاگرس به جنگل های هیرکانی تنه به زیبایی می زنند. اما با همه این شرایط، که در قسمت هایی جاده خاکی هم می شود، ولی روزهای تعطیل این جاده از شدت رفت و آمد بازدیدکنندگان، قفل می شود. چشمه "بل" از پرآب ترین چشمه هایی است که تاکنون دیده ام، آب معجزه آسای این چشمه، چون سیلی غرش کنان، به دریاچه سد داریان، بر رودخانه سیروان می ریزد؛
سیروان رویایی که کردها نام فرزندان خود را سیروان می گذارند، گویا کناره های این رود در تاریخ کردستان، تمدن خیز بوده است، نمی دانم در پشت نام این رود، چه رمزی نهفته است که مرد و زن کرد به نامش، فرزندان پسر خود را "سیروان" می نامند، سیروان خسروی، هنرمند خواننده کشورمان از این دست فرزندان کرد است، این هم از خوش سلیقگی هموطنان کرد ماست که نام هایی زیبا چون سیروان، بوریا، زانیار (دانا)، گلاویژ (بهار)، ژینا (زنده) و... دارند، و اصالت و فرهنگ غنی خود را حتی در نامگذاری ها نیز حفظ کرده اند.
از هجیج تا پاوه تنها 20 کیلومتر راه فاصله است بعد از هجیج جاده ایی که از گردنه تَتِه جدا می شد و به نودشه می رفت هم به این جاده می پیوندد و هر دو به سوی یک مقصد، یعنی پاوه می روند، پاوه و مریوان از شهرهای بودند که در اعتراضات به کشته شدن خانم مهسا امینی در محل گشت ارشاد خیابان وزرای تهران پیشتاز بودند، یکی از ساکنان پاوه می گفت تنها در یک شب، در پاوه دوازده نفر کشته شدند.
این شهر زیبا مثل ماسوله گیلان، در شیب کوه ساخته شده است، و به احترام زیبایی اش شاید تمام طول شهر را پیاده طی کردم و از زیبایی هایش لذت بردم، از آن موقع ایی که کارخانه بزرگ و تولیدی داروگر (احتمالا در دوره پهلوی)، نام یکی از محصولات مهم و پرمصرف خود، یعنی شامپویش را پاوه نام نهاد، که هنوز هم کم و بیش این شامپوی خمره ایی نوستالژیک تولید می شود، تا الان بیش از 50 سال است که مردم ایران را با نام این شهر، یعنی پاوه قرین و همراه کرده است، و اهل پاوه مدیون این کارخانه تولید مواد شوینده اند.
البته پاوه را می توان نگین اروامانات نامید، نزدیک به چهار دهه پیش که وقتی از پاوه گذشتم، بسیار کوچکتر از آلان بود، شهری با خانه های روستایی کردی با سقف چوبی و خاکی که سقف ها را با قلتک های مخصوصی می کشیدند تا جلوی منافذ آن را بگیرند، تا به هنگام بارندگی های پرشمار این مناطق، بر سرشان آبچک نکند،
اما اکنون پاوه ساختمان های مدرن و محیط شهری زیبا و ترافیک هایی به اندازه تهران دارد. می توان سر زندگی و چهره امیدوار را در چهره مردم این شهر حس کرد. در گوشه ایی از این شهر مجسمه عبدالقادر پاوه ایی از شعرای مشهور پاوه متوفا به سال 1328 را نصب کرده اند، و شعری به زبان کردی از او در کنار مجسمه اش نصب هست، که متاسفانه کردی نمی دانم، تا بفهمم این شاعر کرد چه گفته است، و سازندگان این مجسمه هم، محتوای این شعر را برای بازدید کنندگانش به فارسی و زبان های دیگر ننوشته اند، در پای آن جوانان شهر به شوخ طبعی و شادی های جوانی خود مشغولند.
کنار همین مجسمه، نانوایی است که نان های سنتی کردستان، شامل کلانه، کلوچه، گیته مه ژگه، شکر لمه، شلکینه می پزد، که بسیاری از این ها همان نان است و شکر و روغن، که ما در فرهنگ خود به آن گولاچ می گوییم که در سایزها و ترکیب های متفاوتی پخته و عرضه می شوند،
بعد از پاوه تا کیلومترها که روز بود و من از آن عبور کردم، ابتدا باغات گردو، و سپس جنگل های بلوط که پرپشت تر از دیگر جاها در پای قله ی با شکوه شاهو ادامه دار هستند، کوهی که برف هایش از ده ها کیلومتر آنطرفتر، هنگام طی مسیر سنندج به مریوان دیده می شود، و شهرهای مریوان، اورامانات، پاوه، روانسر، کامیاران به برکت این قله است که از چهار سو، مثل انگشتر می درخشند و در سبزی و طراوت غرقند، و بعد هم مزارع کشت و کارهای گندم، نخود، ادامه دارد که این روزها نخود تازه آن را در بازارها، به نام نخود بلبلی می فروشند، و تر و تازه، خام می خورند و... تا روانسر، سپس کامیاران و بعد هم تا سنندج این حکایت زیبا ادامه دارد.
قسمتی از شهر هورامان، ماسوله کردها
[1] - که این میدان به پاس مقام علمی، عرفانی سهروردی بزرگ، فیلسوف نور، و به نام این اندیشمند بزرگ ایرانی نام گذاری شده است، او که در حلب سوریه، توسط فقهای مسلمانِ دربار صلاح الدین ایوبی، به جهت اعتقادات علمی و عرفانی اش، به الحاد و ارتداد محکوم، و منحرف و مرتد تشخیص داده شد، و متاسفانه پیش از آغاز بهار عمر علمی اش، و در دهه سوم زندگی اش، به زندان ایوبیان افتاد، و در زندان آنان، سر به نیست شد، در حالیکه بعد از فارغ التحصیلی به دعوت سلطان ایبوبی به شهر حلب دعوت شده بود، و به عنوان میهمان دربار آنان در حلب حضور داشت و سخنانش در بامب مسایل علمی، در مقام میهمان و به خواست ایوبیان بیان شد.
[2] - قلعهٔ تاریخی امام یا هلو خان در ۳ کیلومتری جنوب شرقی مریوان قرار دارد که بر اساس اطلاعات تاریخی در قرن ۸ ه.ش در زمان حکمرانی اردلانها در دوران صفوی بر روی کوهی با نام «کوه امام» به ارتفاع ۱۶۰۰ متر که مشرف و مسلط به دشت و شهر فعلی مریوان در جنوب شرقی شهر میباشد توسط «امیر حمزه بابان» در سال ۷۵۲ ه.ش بنیاد نهاده شد و سپس «سرخاب بیگ اردلان» نیز در سال ۹۰۲ ه.ش آن را از نو ساخت. قلعهٔ امام بعدها به «قلعهٔ مریوان» معروف گشت و به مدت ۳ قرن مقر اصلی حکومتهای محلی بابان و اردلانها بودهاست و بازگوکنندهٔ بخشی از تاریخ و معماری دوران صفویه است. قلعه مریوان یکی از آثار دیرین این سرزمین کهن میباشد که بسیاری از آثار تاریخی – فرهنگی و هنری مردم این مرز و بوم در آن ثبت شدهاست و در بسیاری از کتابهای تاریخی محلی به آن اشاره شدهاست.
[3] - قاچاق کالا در این کشور چنان گسترده و عمومی است که در فرهنگ اقتصادی سیاسی کشور واژه هایی از فرهنگ قاچاق بری فراگیر شده است، همانطور که "شوتی" ها یعنی قاچاق برها در منطقه جنوب کشور شناخته شده اند، اینجا در باختر ایران، این کولبران هستند که نام خود را بر قاموس اصطلاحات این کشور شناسانده اند. داستان آنان صد من رمان و داستان ادبی است. این کلمه از دو کلمه "کول" و "بر" تشکیل شده است که کول همان شانه است که بار حمل می کند و بر مخفف بردن است که به افرادی اطلاق می شود که بارهای قاچاق را بر شانه های خود از مرزها سیاسی و گمرکات غیر رسمی عبور می دهند.


