مصطفی مصطفوی
مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب بر این خاطرات :
"در دوره دانشجوی ام، توفیق حضور در کلاس درس اساتید تربیت یافته در دوره های مختلف تاریخ دانشگاهی ایران را داشتم، اساتیدی که پرورش یافته در دهه های سی، چهل، پنجاه و شصت خورشیدی در ایران و خارج کشور بودند، اساتید درس آموخته سوییس، فرانسه و...که هرچه قدمت بیشتری می یافتند، معمولا کلاس های شان جذاب تر و پر مغز تر بود، و انسان را شیفته علم، و عمق دانش، و روح بزرگ خود می کردند، اما امروز با درک حضور در محفل این دانشجوی هنر دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، در دهه پنجاه خورشیدی، متوجه شدم که دانشجویان دوره متاخر، نیز خود نابغه هایی از همان دست بودند، و اساتید و شاگردان هم در هر دوره در شان هم اند.
نکته دیگر که با مرور این خاطرات انسان را به خود جلب می کند این که ایرانیان اگر بخواهند به جایگاه اصیل ایرانی خود، یعنی داشتن مشخصات متمایز کننده این ملت تاریخ ساز باز گردند، چاره ایی جز بازگشت به متون اساسی، و اصیل ادب و فرهنگ خود ندارند، و هرچه دوری ملتی از اصالتش افزایش یابد، در باتلاق بی هویتی بیشتر فرو خواهند رفت، و در صورت چنین بازگشتی، حتی در زندگی مادی و اجتماعی آنان نیز راه گشا خواهد بود. روح پهلوانی، جوانمردی، غرور انسانی و اخلاقی و... شاخصه های ایرانیان اصیل است که در منش و شخصیت کوچک و بزرگ این ملت بروز و ظهور یافت، تا ایران، ایران شود.
تجربه ایی که ذیلا می آید، خاطره دانشجوی نخبه هنر کشورمان است، که در دوره بروز، و ابتدای نخبگی اش، هنر خود را با ممزوج کردن آن، با بازمانده ها از ادب و هنر پیشینیان، به اوج رساند، و علاوه بر آفرینش های هنری قابل توجه، و کسب مقامات بزرگ هنری در داخل و خارج ازکشور، افتخاری برای خود، خانواده و کشورش می باشند."
اما خاطرات :
هنر نقاشی را، در سنین اولیه و دوره های مقدماتی تحصیل در اصفهان، پیش از ورود به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، آغاز کرده بودم بخصوص که تولیدات هنر نقاشی ام به زودی جنبه تجاری به خود گرفت، و کارهایم، به لطف یکی از اهل تجارت، در این شهر هنر ایران، مشتری خود را می یافت، و به فروش می رفت، و درآمد حاصل از آن را روانه جیبم، که با آرزوهای جوانی ام مملو بود، می کرد، یادم هست وقتی وجه فروش اولین کار هنری ام را دریافت داشتم، هزینه خرید دو عدد شلوار جین Livis شد، و مرا خوشحال روانه منزل مان کرد.
پیش از آمدن به تهران در دوره دبیرستان در حالی که در رشته ادبی درس نخوانده بودم، ولی روی اشعار حافظ و... به سبب علاقه ایی که به ایشان داشتم، خودم به صورت خودجوش کار کردم، و البته در کنار درس، در کار طراحی و نقاشی نیز مشغول بودم، و از این اشعار در مایه های هنری، سبک و رشته نقاشی ام، سود می جستم، این ویژگی را هم داشتم که هرگز در کلاس، مثل دیگر دانش آموزان ساکت و غیر فعال نباشم، و ترس کاذبی هم از جوّ کلاس، و از استاد در وجودم نبود، این خصوصیت را در دوره دبیرستان بارها بروز دادم، مثلا در درس فیزیک و...، ولی در عین حال، آنجا اصفهان بود و اکنون در کلاس های درس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، که خود مقصد انسان های خاص در جامعه هنری ایران بود، دچار این ملاحظه شده بودم که چنانچه با لهجه شهرستانی و اصفهانی ام، لب به سخن باز کنم، این احتمال می رفت، که مورد تمسخر و یا خنده حاضرین قرار گیرم،
آن روز در اولین جلسه درس زبان و ادبیات فارسی، که از دروس عمومی دانشگاه قرار گرفتم، استاد دکتر تبرّا، در بالای سِن کلاس پر تعداد جلسه اول این درس، پشت کرسی استادی نشسته بود، و در پیشاپیش او حدود 250 دانشجو از رشته ها، دانشکده ها و سنین مختلف، ساکت و آرام، حاضر شده بودند، که ناگهان استاد مدعی شدند :
"کلاس و سطح عرفان و عشق جناب مولانا جلال الدین محمد بلخی، از سطح و کلاس عرفان و عشق جناب حافظ شیرازی بسیار پیش است و مولوی در عرفان از حافظ جلوترند"، و این استاد، مبنای استدلال خود را بر مقایسه دو مصداق در اشعار این دو ستون ادب و عرفان ایرانی، قرار دادند، همچنان که حافظ می فرمایند :
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها [1]
اما در مقابل جناب مولانا در این زمینه می فرمایند :
عشق از اول چرا خونی بود تا گریزد آنک بیرونی بود [2]
سپس استاد دکتر تبرا بدون اشاره به زندگینامه، سیرو سلوک و اینکه آندو، چطور زیسته اند، و منش آنان چگونه بوده است، [3] صرفا با استناد به این ابیات صادر شده از این دو عارف سالک، یک چنین نتیجه کلی گرفتند، و مدعی شدند، که به دلیل اینکه مراحل عشق مولانایی، از آخرین مرحله عشق حافظی، شروع می شود، بدین صورت که، آغاز عشق مولانا خونین است، و این همان زمانی است که، افتادست "مشکل ها"، اما عشق حافظ در یک فضای صلح و آسانی آغاز می شود و دوره ایی را طی می کند تا به مرحله افتادن "مشکل ها" برسد، از این رو عشق مولانا از مرحله بالاتری آغاز می شود، و عشق حافظ ابتدا و انتهایش در مرحله پایین تری، به لحاظ عرفان و سلوک از مولانا قرار دارد، و در واقع کلاس آخر عشق حافظ، کلاس اول عشق مولاناست، و تازه او شروع به عشق ورزی می کند".
اما گرچه استاد دکتر تبرا متخصص در ادبیات بود، و در عرفان ممکن بود که تخصصی نداشت، و می خواست در واقع، در خصوص سبک شعر آن دو بحث کند، اما یک استدلال ریاضی کلی را عنوان کردند، و گفتند که: اول راه عرفانی مولانا، آخر راه عرفانی جناب حافظ بوده، که این استدلال از دو بیت شعر این دو، استخراج می شد، لذا با توجه به تسلطی که بر اشعار بزرگان شعر و ادب فارسی، و از جمله، و به خصوص حافظ داشتم، در این لحظه، سکوت محض جاری در کلاس مشترک درس عمومی، در مبحث ادبیات را، با همه مشخصات مخوفش، شکستم، دست خود را بالا برده، سخن استاد دکتر تبرا را قطع کرده، و جناب استاد نیز متواضعانه سخن خود را قطع کردند و گفتند بفرمایید :
گفتم : "استاد! با نظر شما پیرامون تفوق عرفان مولانا، بر سطوح عرفانی و عشقیِ جناب حافظ موافق نیستم، ما با استدلال به همین دو شعر که شما بیان فرمودید، و چنین نتیجه ایی گرفتید، می توانیم برعکس هم نتیجه بگیریم، یعنی عکس آنچه شما می فرمایید."
در این لحظه استاد مکثی کرد، و بیدرنگ مرا به بالای سِن کلاس، و مقابل تمام دانشجویان حاضر در این درس دعوت کرد و گفت، "بفرمایید اینجا، و استدلال خود در این نقض نظرم را، تشریح کنید."
من هم از جای خود برخاسته و بالای سن رفتم، استاد هم از جای خود برخاست و ایستاد، و کرسی درس را در بین آن همه دختر و پسر، کلاس بالایی ها و... بدست من داد، و گفت بفرمایید؛
من نیز خود را جمع و جور کردم و گفتم:
"استاد! مسیری که مربوط به عشق حافظی است، این مسیر را جناب حافظ به نیکی و صلاح، طبق گفته خودش در این شعر، اینگونه که تشریح کرده است، طی نمودند، که می فرماید، آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها، و راه عشق را بدون دردسر طی کردند، و اما بعدها در این مسیر، به مشکل خوردند، که افتاد مشکل ها؛
اما آقای مولوی نه، در مراحل عشق از همان اول، به دست انداز و سختی افتادند، و از این می شود نتیجه گرفت که برعکس استدلال شما، حافظ این مسیر را بهتر و پخته تر رفته اند، که حداقل اولِ راه را به آسانی طی کرده، و سپس دچار مشکل شدند؛ شما اگر تفسیر خود از این مبحث عوض کنید، خواهید فهمید که چنین نیست، چراکه تفاوت شعر این دو شاعر بزرگ در مسیر عشق و عاشقی و سلوک عرفانی، تنها در زندگی و حوادثی است که بر آنان گذشته، و باید در آن مبحث جست، نه در سطح عرفانی و عشق آنان؛
جناب مولوی سلوک عرفانی و عشقی خود را در سختی و... شروع کردند، و از همان اول دچار سختی ها شدند، و لذا آنگونه بر او گذشت، و از آن، آنگونه توصیف داشتند، ولی حافظ با درایت خود در این مسیر، در ابتدا دچار سختی نشد، ولی در اواخر سلوک عرفانی اش، مصائب به وی رو کردند، و این تقدم و تاخر در ابتلا، نشان از سطح عرفانی، و بیش و کم بودن سطوح عرفانی و عشقی آنان نمی تواند، باشد".
بعد از این استدلال و آنچه من در آن آوردم، استاد کمی در فکر فرو رفت و البته معلوم بود که نکاتی که گفته ام، مورد توجه استاد دکتر تبرا هم قرار گرفته، این بود که من نیز بدون اشاره به زندگی آنان، با استفاده از همین دو بیت، استدلال استاد را به چالش کشیدم، از این رو استاد دکتر تبرا نیز بعد کمی درنگ تمام تکبر استاد شاگردی را کنار گذاشت و گفت : "آفرین"، و همه کلاس هم به افتخار من کف مرتبی زدند، و سپس استاد، بزرگواری خود را به سان بزرگان علم و ادب، آشکارا بروز داد و در ادامه گفتند :
"من همینجا نظر خود را تغییر می دهم، و از نظر سابق خود باز می گردم، و نمره الف (بالاترین نمره کیفی) را در همین اولین جلسه ترم، به این دانشجو تقدیم می کنم، چرا که به اندازه یک فوق لیسانس ادبیات، فهم و تحلیل ادبی دارند."
من البته نمی دانستم که اینطور می شود، و به کار بدینجا ختم می شود، و هم نمره الف را دریافت داشته، و هم تحسین ایشان را بر می انگیزم، و مهمتر از همه بسیاری از دانشجویان را دیدم که متقاضی اند که من بیشتر حرف بزنم، چرا که بسیاری از آنان شیفته گویش و لهجه شهرستانی و اصفهانی من شده بودند.
اما طنز کار اینجا بود که با دریافت نمره الف از استاد دکتر تبرا، در همان جلسه اول ترم، دیگر چندان تعهدی به شرکت در کلاس های درس ایشان نداشتم، و شیطنت های دانشجویی و سرگرمی های آن دوران، ما را مجاز کرده بود که در درس ایشان حضور نیابیم، و استاد نیز این درشتی را بر ما بخشید و نمره الف را طبق قولی که داده بودند به من داد.
نمی دانم الان، استاد دکتر تبرا زنده اند یا به رحمت ایزدی پیوسته اند، در عین حال اگر زنده اند خداوند به ایشان طول عمر بدهد، و اگر به رحمت ایزدی پیوسته اند، خدایش رحمت کناد.
راوی این خاطرات : استاد حسین صدری، هنرمند نقاش و اندیشمند ایرانیست که آوازه هنر ایشان مرزهای جغرافیایی ایران را در نوردیده است، ایشان دارای نشان درجه یک هنر در زمینه نقاشی، و از نامداران عرصه هنر ایرانند.
[1] - الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
[2] - یک جوانی بر زنی مجنون بدست میندادش روزگار وصل دست
بس شکنجه کرد عشقش بر زمین خود چرا دارد ز اول عشق کین
عشق از اول چرا خونی بود تا گریزد آنک بیرونی بود
چون فرستادی رسولی پیش زن آن رسول از رشک گشتی راهزن
ور بسوی زن نبشتی کاتبش نامه را تصحیف خواندی نایبش
ور صبا را پیک کردی در وفا از غباری تیره گشتی آن صبا
رقعه گر بر پر مرغی دوختی پر مرغ از تف رقعه سوختی
راههای چاره را غیرت ببست لشکر اندیشه را رایت شکست
بود اول مونس غم انتظار آخرش بشکست کی هم انتظار
گاه گفتی کین بلای بیدواست گاه گفتی نه حیات جان ماست
گاه هستی زو بر آوردی سری گاه او از نیستی خوردی بری
چونک بر وی سرد گشتی این نهاد جوش کردی گرم چشمهٔ اتحاد
چونک با بیبرگی غربت بساخت برگ بیبرگی به سوی او بتاخت
خوشههای فکرتش بیکاه شد شبروان را رهنما چون ماه شد
ای بسا طوطی گویای خمش ای بسا شیرینروان رو ترش
رو به گورستان دمی خامش نشین آن خموشان سخنگو را ببین
لیک اگر یکرنگ بینی خاکشان نیست یکسان حالت چالاکشان
شحم و لحم زندگان یکسان بود آن یکی غمگین دگر شادان بود
تو چه دانی تا ننوشی قالشان زانک پنهانست بر تو حالشان
بشنوی از قال های و هوی را کی ببینی حالت صدتوی را
نقش ما یکسان بضدها متصف خاک هم یکسان روانشان مختلف
همچنین یکسان بود آوازها آن یکی پر درد و آن پر نازها
بانگ اسپان بشنوی اندر مصاف بانگ مرغان بشنوی اندر طواف
آن یکی از حقد و دیگر ز ارتباط آن یکی از رنج و دیگر از نشاط
هر که دور از حالت ایشان بود پیشش آن آوازها یکسان بود
آن درختی جنبد از زخم تبر و آن درخت دیگر از باد سحر
بس غلط گشتم ز دیگ مردریگ زانک سرپوشیده میجوشید دیگ
جوش و نوش هرکست گوید بیا جوش صدق و جوش تزویر و ریا
گر نداری بو ز جان روشناس رو دماغی دست آور بوشناس
آن دماغی که بر آن گلشن تند چشم یعقوبان هم او روشن کند
هین بگو احوال آن خستهجگر کز بخاری دور ماندیم ای پسر
[3] - البته در تاریخ زندگی مولانا و حافظ هیچ سند معتبری وجود ندارد که چگونه زندگی کرده اند، آنچه از زندگینامه آنها وجود دارد، صرفا تاریخیست بدون استنادات علمی،
زمانبندی این صعود به قله توچال از مسیر جمشیدیه، کلکچال، پیازچال، لزون و خط الراس
کل زمان صعود 7 ساعت و 30 دقیقه با محاسبه زمان استراحت و حرکت در جمع؛
بیدار باش حدود ساعت 2 بامداد 9 تیرماه 1400
حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 بامداد
اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ساعت 5 و هشت دقیقه صبح
استراحت و... به مدت حدود 25 دقیقه
ساعت 6 و 15 دقیقه، گردنه کلکچال
ساعت 7 و 11 دقیقه، چشمه پیازچال
حدود نیم ساعت استراحت و...، چشمه پیازچال
حرکت ساعت 7 و 44 دقیقه به سمت قله لزون
قله لزون ساعت 8 و 42 دقیقه
ساعت 10 و 30 روی قله توچال، صعود به پایان رسید.
طول مسیر صعود:
دوست همنوردم از طریق موبایل خود به محاسبه طول مسیر پرداخت که اعداد زدیر بدست آمد:
از پارک جمشیدیه :
تا اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ۸ کیلومتر
تا گردنه بین شیرپلا و قله کلکچال ۱۲ کیلومتر
تا چشمه پیاز چال ۱۴ کیلومتر
تا قله لزون ۱۸ کیلومتر
تا قله توچال ۲۳ کیلومتر
البته ارقام حدودی و بر اساس محاسبه قدم شمار موبایل است،
یکی از همنوردان دیگر، از قول مشهور، این مسیر را 17 کیلومتر اعلام می داشت.
معضلی به نام افغانستان و ملت مظلومش :
نوجوانی حدود 18 یا 19 ساله مشغول جاروب کردن خیابان است، و من منتظر رسیدن همنوردان، تا به صعودمان برسیم، سعی کردم احوالپرسی و خبرگیری از او داشته باشم، حال پاسخ ندارد، گفتم مشکلت چیه، گفت مریضم، و دوست نداشت که صحبت را ادامه دهد، از همزبانان کشور همسایه است، شاید می ترسید که مشکلی برای اقامتش و... پیش بیاید و به سرعت از من عبور کرد؛
یکی دیگر از همین ها، و در همین سن و سال، که در همین نوع کارها فعال است، هر روز پیگیر و التماس دعا دارد، که برایش یک خط موبایل اعتباری جور کنم، ولی متاسفانه با شرایط تروریسم و جنایتی که این روزها کل افغانستان را در نوردیده است، وقتی حاکمیت کشورمان با این دستگاه عریض و طویل امنیتی نمی تواند، به خود اجازه دهد، چنین سرویسی را در اختیار این مهمانان مقیم کشور خود قرار دهد، ما مردم عادی چگونه می توانیم به خود اجازه دهیم که چنین کنیم، و واقعا چقدر ریسک این کمک ها بالاست.
کرونا از کسانی می کُشد که بیشتر مراعات می کنند؟!
به زودی اتومبیل تیبای سفید رنگ حامل همنورم رسید، و مرا نیز برداشتند تا به سمت مبدا صعود خود در پارک جمشیدیه برویم، سوار که شدم با جوانی مواجهه شدم که سبیل و هیکل و قیافه اش مرا درست یاد سوژه مطلبی انداخت که تحت عنوان "دریچه ایی به زندگی و افکار خادمان ظلم و تعدی، دیوسازان دیوصفت" ترجمه کردم که به قلم "خانم "عصمت آرا" خبرنگار زن فعال هندی نوشته شده و در وایر ایندیا تحت نام “One-Man Hindutva Army” منتشرش کردم؛ که در مورد زندگی و فعالیت های یک فعال متعصب مذهبی هندوی افراطی تهیه شده بود، که آنقدر در فقه و فرهنگ مذهبی خود غرق و تعصب داشت، که در حالی که خود در چهل سالگی قرار داشت، هنوز وقت ازدواج نکرده بود، اما شغلش را خدمت به مذهب و حدود شرعی و عرفی آن قرار داده بود، عمده فعالیت اجتماعی اصلی اش این بود که پاسدار اجتماع ش در مقابل رشد اسلام باشد، و راهکارش جلوگیری از ازدواج دختران جامعه اکثریت هندو، با پسران جامعه اقلیت مسلمان در هند قرار داده بود، و چنان در جامعه خود، شناخته شده بود که از هر نقطه ی هندف چنین گزارشی بدو می رسید، خود را فورا بدانجا می رساند و به هر زور و... بود، مانع از این ازدواج آن دو می گردید، تا مبادا هندویی در خلال یک ازدواج مسلمان شود و...؛
چهره و نوع پوشش لباس و چاقی و لاغری این راننده، با سوژه آن مطلب من انگار مو نمی زد؛ احساس کردم "ویجای کانت چوهان" از هند آمده و امشب ملاقاتی رو در رو با ما خواهد داشت، اما این راننده بدون هیچ گونه ماسکی و امکان پیشگیری از کرونا، رانندگی می کرد، لیکن به رغم این قیافه، احساس کردم اهل دعا و ذکر هم هست، چرا که نوشته ایی از این قبیل را، با کاغذی چسبدار روی داشبورد اتومبیل خود، درست در مقابل من، نصب کرده بود، گویا که می خواست، از ناحیه سرنشینی که اینجا نشسته است از خود رفع بلا کند! بعد که در فرصت مقتضی آنرا خواندم، نوشته اش با این مضمون بود:
بسم الله الرحمان الرحیم
"وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ ۚ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ ۚ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ
و در آن هنگام کوهها را بنگری و جامد و ساکن تصور کنی در صورتی که مانند ابر (تند سیر) در حرکتند. صنع خداست که هر چیزی را در کمال اتقان و استحکام ساخته، که علم کامل او به افعال همه شما خلایق محیط است.
(سوره نمل آیه 88)
کمی که در سکوت رفتیم از او سوال کردم، شما واکسن کرونا زدی؟ این سوالم معنی این را در خود مستتر داشت که این چنین بدون ماسک مسافر می بری؟! پاسخ داد نه، و انگار منظور مرا این این سوال خوب فهمیده بود که ادامه داد :
"کرونا مساله مهمی نیست، مثل همین سرماخوردگی های معمولی است، از هر صد نفر 2 نفر مبتلا می شوند، و از این 2 نفر هم دو درصد می میرند، اینقدر که بزرگش کرده اند نیست، کرونا بیشتر از کسانی کشته است که از دیگران رعایت بیشتری می کنند، و من این را تجربه کردم، بدن ما خدا را شکر در مقابل کرونا مقاوم است، من همیشه هفته ایی یکی دو بار قرص سرماخوردگی می خورم، و یک بار هم مبتلا شدم و خوب شدم، ما با کرونا مشکلی نداریم، تازه این چیزها دست خداست، کسی را بخواهد ببرد، می برد، و کسی را نخواهد، کرونا که سهل است، هیچ چیز دیگر نمی تواند از جا بکند، وقتی خدا بخواهد، کودک شش ماهه را با پدر و مادرش می برد، همانطور که از ما برد، و اگر نخواهد هم که هیچ چیز نمی تواند ببرد".
منطق بی اساسش طوری بود که دیدم جای هیچ گونه بحثی وجود ندارد، او را در این محیط شب به طرف مقصد راهنمایی کردم، تا موبایل خود را کنار بگذارد و حواسش به جلوی اتومبیلش باشد، چرا که دقت او به مسیریاب سرویس، او را از رانندگی موثر و هوشیارانه دور می کرد، به زودی با رسیدن به مقصد از این خطر انگار جستیم، و با پیاده شدن از اتومبیلش نفس راحتی کشیدیم. بعد از پیاده شدن، دوست همنوردم از کله خرابی این راننده کرایه کش گفت، که چطور توانسته با مصیبت فراوان او را به اینجا برساند، تا مرا هم بردارند، می گفت اعصاب مرا هم قبل از رسیدن به شما، به ریخته بود.
ادامه مسیر :
پارک جمشیدیه با لامپ های زیادی ه در آن روشن است، روشن تر از قبل به نظر می رسد، تعطیل است اما جوانان در آن حضور دارند، دو جوان در جلوی رستوران پارک با آغوشی باز، و با محبت به استقبال ما آمدند، و از مسیری که در صعود می رویم پرسیدند، و این که دوست دارند یک بار آنها هم به کوه بروند، یکی از آنها که تصور می کرد، نور سبز مزار شهدای گمنام کلکچال، همان مقصد و قله است، پرسید چگونه باید به آنجا رفت، بدو گفتم، آن نور یکی از شش منزلی است که تا قله در پیش است، در عین حال باید کفش مناسب کوه پوشیده و ابتدا، تا همان نور، چند بار رفت و برگشت، سپس قصد قله را نمود، و در این مسیر حتما باید با افراد راه بلد همراه شد.
مسیر صعود امروز که چهارشنبه است، بسیار خلوت می نماید، و تا اردوگاه پیشاهنگی کلکچال، هیچ کوهنوردی نه بالا رفت، و نه پایین آمد، ماه نصفه و نیمه است، اما همین هم به اندازه کافی زمین مسیر حرکت ما را روشن می کند، در اردوگاه برای کمی استراحت نشستیم، دیگر حتی سگ ها هم اینجا نیستند، تنها صدای شرشر آبی می آید که بر حوزچه ایی می ریزد، چند لقمه ایی برداشتیم، و کمی آب، که نوشیدن ما را تا چشمه پیازچال تامین کند، و حرکت کردیم، به رغم این که روزها کوتاه می شود، و باید تاریک تر باشد، اما انگار هر بار هوا روشن تر می شود!
در حال خروج از محوطه اردوگاه پیشاهنگی کلکچال بودیم، که دیدیم یک نفر انطرف زیر سقف نشسته است، او پیش از ما به اینجا آمده، و آنجا خواب بود، و صدای حضور ما انگار بیدارش کرده بود، مقصد او قله کلکچال است، از او هم رد شدیم، و راهی مسیر صعود، بین اردوگاه و گردنه بودیم که 5 نفری را دیدیم که در گروه های دو و یک نفره به سوی اردوگاه کلکچال می آیند، در جلوی ما هم یک گروه چهار نفره انگار با فاصله نیم ساعت از ما جلو بودند، نزدیکی های گردنه کلکچال یک نفر را دیدیم که پایین می آید، نوجوانی بود با حدود 17 الی 18 سال، تپل و درشت هیکل، با خود پلاستیکی پر از آشغال داشت، و شاخه ایی که معلوم بود از بیدهای مسیر شکسته شده بود، هنوز حتی به صورت کامل خشک نبود، شاید هم کسی دیگر شکسته بود و او آنرا برداشته، و باتوم خود قرارش داده بود، این چماق نسبتا کلفت به اندازه قدش بلندی داشت، و به طرز بسیار ناشیانه ایی بدون هیچ ابزاری از درخت ها شکسته بودند، و لذا هنوز پوست درختی که از آن کنده اند، بر انتهای آن آویزان بود.
به ما که رسید از او پرسیدم کی صعود کردی که اکنون بر می گردی؟ گفت ما دیشب کوه آمدیم و شب را در چشمه پیازچال خوابیدیم، و من باید بروم مدرسه کارنامه بگیرم، لذا از گروه 20 نفره دوستان همنورد خود جدا شدم، آنها عازم قله شدند و من باز می گردم، یک شلوار نظامی و پیراهن آکار سه دکمه بیشتر بر تن نداشت؛ گفتیم سرد نبود؟! گفت چرا خیلی سرد بود ولی شب را به هر وضعی بود صبح کردم! به او آفرین گفتم که زباله های مسیر را جمع کرده است و با خود به پایین کوه می برد، اما به او توصیه کردم که یک کوهنورد باید سعی کند دستش هنگام حرکت خالی و آزاد باشد که اگر خدای نکرده در جایی سُر خورد، از دست خود به سرعت بتواند برای نجات خود استفاده کند،
پیشنهاد دادم پلاستیک پر از رباله خود را به کمربندش ببند تا یک دستش آزاد شود، از پیشنهادم استقبال کرد، ولی کمربند را روی شلوارش آنقدر محکم بسته بود که نتوانست با چماقی که در دست دیگرش داشت، این کار را انجام دهد، رفتم کمکش کنم، دیدم کمربندش به قدری سفت است که به راحتی امکان پذیر نیست، اما بالاتر از کمربند، چفیه ایی مشکی رنگ مربوط به دوران جنگ که خود می بستیم، روی شکمش، زیر پیراهنش که روی شلوارش افتاده، بسته است، از همان استفاده کرده و دسته های مشما را روی چفیه اش گره زدم، تا در هنگام حرکت درکنار بدنش و به موازات پایش حرکت کند، و مزاحم قدم هایش در مسیر نزول نباشد، او را راهی پایین کردیم، و خود به سمت بالا در حرکت شدیم. به زودی دوست همنورد خواب رفته خود در اردوگاه کلکچال را دیدیم که از پشت سر ما او نیز صعود خود را آغاز کرده است.
حکایت کبکان خوش آواز کوه :
کبکی درشت، که با این درشتی حجم بدنش، به احتمال زیاد از جنس نران بود، روی صخره ایی در مسیر نشسته و آواز کبکانه اش را سر داده و هدیه قدوم ما می کرد، که از زیبایی صدایش، فریاد تحسین در انسان بلند می شد، یاد کبک مادری افتادم که در صعود به ارتفاع بالای تنگه داستان خود را به آب و آتش می زد تا حواس ما را پرت کند و بدین ترتیب جوجه هایش را از دیدرس، و خطر ما نجات دهد؛ به حتم این کبک نر نیز در حالی که با آوازی خوش برای ما آواز می خواند، اما در حقیقت به اهلش اعلام خطر می کرد که، جماعت انسان ها در حال گذرند، مواظب جان خودتان باشید!
حرکت در کوه ها با کمک کرک های GPS:
اکنون به بالای گردنه کلکچال رسیده ایم که گروه زیادی از جوانان را دیدیم که از چشمه پیازچال باز می گردند، به آنها درودی نثار کردیم و گروه نیز ایستاد، گفتم از کجا آمده و عازم کجایید، گفتند دیشب را پیازچال خوابیدیم و اکنون به شیرپلا می رویم تا از آنجا به قله توچال صعود کنیم، تعجب کردم، گفتم چرا از پیازچال اوج نگرفتید و سمت قله نرفتید، جوان نسبتا چاقی که در جلوی ستون شان حرکت می کرد و معلوم بود سرگروه آنهاست، پاسخ گفت: از این مسیر پیش از این قله را زده ایم، اینبار از این مسیر می رویم.
آنان راهی تپه ایی در مقابل خود بودند، که به صخره های مشرف بر شیرپلا منتهی می شد، به آنها گفتم روی آن قله نروید به جایش همین دره را سرازیر شوید، در کمال سلامت به بالای جانپناه شیرپلا نزول خواهید کرد، یکی از آنها گفت، ما با کِرَک GPS حرکت می کنیم، و کرک هم همین مسیری را نشان می دهد، که ما می رویم؛ پاسخ گفتم : ولی این به محیطی صخره ایی منتهی می شود، ولی مسیر کف دره را ما پیش از این رفته ایم، بسیار امن تر است؛ چیزی نگفتند، و ما خداحافظی کردیم و در جهت عکس هم به راه افتادیم.
اینها همان بیست نفر، گروهی بودند که دوست ما از آنها جدا شده بود. در مسیر پاکوب منتهی به پیازچال، گاه بر می گشتم و حرکت شان را در پشت سر خود تعقیب می کردم، که آیا به توصیه من توجهی کردند یا نه، دیدم نه تپه مقابل خود را بالا می روند و به راه خود ادامه دادند، ناراحت بودم، بچه های کم سن و سال و نوجوانند که وسایل شب مانی هم به دوش داشتند، احتمالا از گروه های بسیجی اند که با چفیه های شان مشخص بودند، کمی که جلوتر رفتم دیدیم روی تپه ایستاده، و انگار در حال بحث و مشاوره اند و می خواهند تصمیم بگیرند، که دیدم خوشبختانه از تپه به سمت دره ایی که نشان شان داده بودم، باز گشتند، خدا را شکر کردم که تصمیم درست را گرفته، و باز می گردند، چرا که پرتگاه های آن سوی این تپه در سمت جانپناه شیرپلا را می شناختم و می دانستم این مسیر که می روند، بسیار خطرناک است.
شادمانانه از تصمیم درست شان، خوشحال بودم و در شیب های قله کلکچال در مسیر پاکوب باریک و کمی ترسناک که من فقط سعی می کنم فقط به جلو نگاه کنم و با احتیاط کامل عبور کنم، به سوی پیازچال ادامه مسیر دادیم، به زودی به گله گوسفندی رسیدیم که از دو هفته قبل تا به حال اینجا را مرتع چرای خود قرار داده بود، چهار سگ گله به سمت ما سرازیر شدند، سگ سیاهی که در دفعه قبلی به ما حالی داده بود هم همراه شان بود، اما این بار او ساکت بود، و سگ سپیدی نقش او را داشت، و واق واق کنان از ما استقبال می کرد، کمی به ما نزدیک شد ما از آنان گذشتیم خود را به پاکوب رساند، و از پس در تعقیب ما راه افتاد، دوستم دست خود را الکی به سمت زمین برد، که مثلا سنگی را بردارد، و به طرف او پرت کند، در حالی که سنگی اصلا در مسیر نبود، سگ بیدرنگ با این حرکت او، ترسید و برگشت و...، چوپان شان هم بدون توجه به مزاحمت هایی که سگ هایش برای ما ایجاد کرده اند بی خیال در کنار گله اش در حرکت بود، بدون اینکه که سگ هایش را صدا کند و... مزاحمت سگ های نگهبان گله برای برخی چوپانان انگار خود یک تفریح در این تنهایی آنها در کوه محسوب می شود، و معمولا به نظاره حرکت سگ های شان، و واکنش طعمه های شان می نشینند، و بدین ترتی آنها هم، تفریحی می کنند، بالاخره این سگ نیز دست از سر ما برداشت و راه خود را گرفتند و به سوی گله بازگشتند.
روحانی و حرکات انقلابی :
از این گله پرحاشیه در دامنه پر شیب قله مخوف کلکچال که عبور کردیم، و حدود بیست دقیقه که پیش رفتیم، به تیم چهار نفره ایی رسیدیم که انگار با فاصله ی حدود نیم ساعت، جلوتر از ما در حرکت بودند، و اکنون کنار چشمه ایی، قبل از چشمه پیازچال اطراق کرده اند، و یکی از آنان با هلی شات خود از دره پیازچال فیلم می گرفت، صدای هلی شات مثل صدای مگسی بزرگ بود که از بالای سر ما می گذشت، به برابر آنان رسیدیم، که در کنار آب سفره انداخته، و مشغول آماده کردن صبحانه بودند، یکی بر چراغ گازی کوهنوردی خود کتری آب را گذاشته بود تا چایی را مهیا کند، دیگری مشغول ریز کردن گوجه و خیار بود، ظرفی پر از تخم مرغ که حدود 12 عدد تخم مرغ که احتمالا آبپز شده بودند، در وسط سفره اشان قرار داشت، خود را به اپراتور هلی شات رساندم که دور از جمع، موبایلش را روی دستگاه کنترل هلی شات نصب کرده، و آنلاین داشت تصاویر ارسالی از هلی شات را تماشا می کرد، و با دسته های مخصوص آن، هدایت هلی شات، را داشت و آنرا راهبری می کرد، رساندم؛ هلی شات اکنون روی گله گوسفندی بود که حدود 20 دقیقه پیش از آن گذشته بودیم، و در حال ارسال تصاویر آنان، این هلی شات حتی خارج از دید اپراتور هم قابل هدایت بود،
در همین بین که ما مشغول دیدن تصاویر ارسالی از دره پیازچال بودیم، آن سه تن دیگر، مشغول بحث سیاسی بودند، که "روحانی (رییس جمهور) کاری نکرد که هیچ، اینترنت را حتی به روستاها هم برد، و باعث شد آمار رای بالا برود، امروز به گفته فن سالاران روستاها هم اینترنت دارند و متاسفانه یکی از بدی های کار او این بود که همین کارش، میزان رای مردم در روستاها و شهرهای کوچک را بالا برد. یکی از دلایل این حضوری که در این انتخابات دیدیم، همین کار روحانی بود و تبلیغات توانست به مردم روستاها هم برسد، و آنان را به حرکت برای رای دادن در آورد".
دلم طاقت نیاورد، زیبایی دیدن تصاویر ارسالی از هلی شات را رها کردم، و بی مقدمه وارد بحث آنها شدم و گفتم :
"گرچه اصولگرایانی که رای آورده اند، خود را انقلابی می نامند، و مدعی انقلابیگری اند، اما حداقل در این زمینه روحانی از همه آنها انقلابی تر عمل کرد، مگر نه این است که انقلابیگری یعنی به دنبال آزادی و آگاهی مردم بودن است، این جمله آقای خمینی همیشه شاه بیت سخنرانی هایش بود، که مردم باید آگاه باشند، روحانی درست در مسیر تحقق این خواست ایشان حرکت کرد، چرا که، اگاهی وسیله می خواهد، و اینترنت وسیله انتقال آگاهی است، و بدون وسیله که آگاهی به وجود نخواهد آمد، انتقال آگاهی چگونه باید صورت گیرد، تا ملت آگاه شوند؟ اینترنت بستر آگاه سازی را فراهم می کند، لذا روحانی دقیقا کاری اساسی و بنیادی و انقلابی را انجام داد، و اگر فرمایش شما درست باشد که با رفتن اینترنت به روستاها، سر مردم کلاه رفت، و پای صندوق های رای حاضر شدند، این اثر کوتاه مدت آن خواهد بود، در بلند مدت، این کار روحانی باعث خواهد شد که مردم اگاه تر شوند، و مردم اگاه دیگر سرش کلاه نخواهد رفت، همه بدبختی مردم ما عدم آگاهی است، و هر که در راستای آگاهی و آزادی مردم حرکت کند، انقلابی است در غیر این صورت، اوست که ضد انقلاب خواهد بود".
در حالی که این جملات را بیان می کردم، سر اپراتور هلی شات را که در کنارش ایستاده بودم را می دیدم که به نشانه تایید، تکان می خورد و دوست همنوردم را هم همزمان تحت نظر داشتم، که چون من در کنار این دوستان همنورد مسیر نایستاد و به سمت چشمه پیازچال، حرکت خود را ادامه می داد، و به زودی می رسید، و حوصله ایستادن هم که ندارد، لذا جمله خود را تمام کردم، و بدون این که منتظر جوابی شوم، خداحافظی کردم و به سوی همنوردم حرکت کردم، در حالی که با خود فکر می کردم، اگر این ها هر کدام سه عدد تخم مرغ از 12 عدد تخم مرغ آبپز را بخورند، چگونه صعود خواهند کرد؟! با این شکم سنگین صعود، شاید محال باشد، و با سرعت خود را به دوست هنموردم رسانده و فلاکس چای را از کوله ام بیرون کشیدم و یک لیوان چای آخرش را نوشیدیم و از چشمه پیازچال، آب برداشته و بیدرنگ حرکت خود را به سوی قله لزون آغاز کردیم،
راه ناصری، استبداد ناصری و بی وجدانی ناصری :
بالای گردنه بین لزون و کلکچال رسیدیم، چشمانم به دنبال مسیری بود که موسوم به "راه ناصری" است، و دوستم آقا جلال میمندی از آن پیش از این گفته بود، که وقتی ناصرالدین شاه قاجار از قصر خود در تهران عازم "قصر ناصری" در شهرستانک می شد، از آن راه مخصوص خود استفاده می کرد، تا با خدم و حشم هزار نفره خود عبور کند، و چشمه چاشتخوران او که در همین نزدیکی چشمه پیازچال قرار داشت، اکنون باید همین دور و برها باشد؛
به این شاه قجری فکر می کردم که که 40 سال بر ایران حکم راند، و دست آخر توسط میرزا رضا کرمانی که ظاهرا از شاگردان سید جمال الدین اسد آبادی بود، در حرم شاه عبدالعظیم حسنی در شهر ری ترور شد، و به زندگی نکبت بار این شاه قجر که به شاه شهید شهرت یافت، پایان دادند، هرچند با اقدامی تروریستی که بنای ترور در ایران را استحکام و دوام بخشید، این امر صورت گرفت و ترور در ایران مربوط به باندهای مخوف بوده و هست؛ اما از آن ترورهایی است که دل ایرانیان دلسوز را شاد کرد، چرا که بدترین کار ناصرالدین شاه این بود که معلم و آن کسی در مسیر رسیدن او از ولیعهدی تا پادشاهی همه گونه همکاری و سرویس را به او داده بود، را در حمام فین کاشان به دست جلادان خونریز و تروریست مخفی خود سپرد، و خون امیرکبیر ایران که از رگ زده دست تیغ زده او جاری کردند، جاری شد تا با آب چشمه فین کاشان مخلوط شود، و به سوی باغات فین رفته، آثار جنایت ناصر الدین را مخفی کند، اما این نشد و کوس رسوایی شاه قجری همواره در تاریخ نخبگان ایران افتاده، و بلند ماند، و باید دید، تا رسوایی تاریخ برای او بماند.
او این را کرد، چرا که هم خود شاه و هم درباریان فاسد شریک او در ظلم به مردم ایران، از شر این انسان خیرخواه و پاک، همچون امیرکبیر خلاص شوند، و دست شان باز باشد که ظلم بر این مردم را تشدید کنند، چرا که در بودن امثال امیرکبیر، مستبدین احساس تنگی دست و پا می کنند، و نمی توانند خوب روی جنایتکار خود را بروز دهند، این بود که نفر دوم ها در حاکمیت ها پر مکر و حیله، و احاطه شده توسط باندهای فاسد سیاسی – اقتصادی، این چنین دچار بد فرجامی می شوند، و امیرکبیر نفر دوم زمان ناصر الدین شاه بود که به سرنوشتی شوم مبتلا شد.
به زودی آثار راه ناصری بر من هویدا شد، به نظر می رسد شاه قجری از اردوگاه پیشاهنگی کلکچال راه خود را از مسیر ما جدا می کرد، و خود را به بالای قله کلکچال رسانده و از طریق گردنه بین لزون و کلکچال راهی نزول به سوی روستای آهار می شده است، چشمه چاشتخوران او هم در همین نزدیکی است، که او به همراه هزاران رکابدار همایونی، که همه خود از مردم بودند، و به دستیاران ظلم به مردم تبدیل می شدند، در اینجا چاشت خود را صرف کرده، و به سوی دره آهار می رفته اند، تا خود را به قصر شهرستانک، موسوم به "قصر ناصری" برسانند، و در آنجا به امور لذت دنیایی خود برسند.
نمی دانم ذره ایی از وجدان در وجود چنین مستبدینی همچون ناصر الدین شاه، می ماند یا نه، که به اعمال ارتکابی خود فکر کنند، حداقل به یارانی اندیشه کنند که، آنان را تا قدرت همراهی کرده اند، و بعد از به قدرت رسیدن، نفر دوم آنها شدند، و بعد از این همه خدمات شایان که به پای تخت آنها ریختند، اکنون بعد از استحکام قدرت خود، طعمه نیرنگ حاکم مستبدی می شوند، که خود در رساندن او به قدرت نهایت سعی را کرده اند؛ و مستبد حاکم یار گرمابه و گلستان خود را، از پیش پای خود و جمع فاسد اطرافیانش بر می دارد، تا وسعت دست و پا یافته، و رفیق راه را، که اینک مزاحمش می بیند را، اینگونه در مظلومیت طعمه تمامیت خواهی تروریستی خود کنند،
نمی دانم ناصرالدین شاه در هنگامی که در قصر ناصری پای شرشر آب چشمه پر آب شهرستانک می خوابید، در تنهایی خود، به یاد همراهی های امیرکبیر با او، در مسیر سنگلاخ رسیدن به قدرت می افتاد، یانه؟! آیا اصلا به او فکر می کرد؟ یا اینکه تمام وجدان خود را در مسیر جنایتباری که طی کرده بود، از دست داده به سنگ مبدل شده، و دیگر به یار شفیقی که کشته است فکر نمی کرد!
ادامه مسیر:
نزدیک قله لزون رسیده ایم، و آن تیم چهار نفره تازه از صبحانه خود برخاسته اند و به سمت چشمه پیازچال در حرکتند، چیزی حدود یک ساعت و نیم مشغول صبحانه بودند، بعکس ما که مسیر را بیشتر راه می رویم، تا بنشینم لذت خوردن و دیدن را بچشیم، در این مدت دو نفر دیگر هم به پیازچال رسیدند، و در چشمه پیازچال ماندند، دیگر همه آنها از دید ما خارج شدند، اینک، قله در خط الراس به ما رخ نموده، ما هم بعد از گذر از یک شیب نسبتا سخت، و رسیدن به خط الراس، 5 دقیقه ایی نشستیم و میوه ایی خوردیم، و حرکت را باز به زودی از سر گرفتیم، به قول دوست همنوردم انگار سر یزید را با تعجیل به نزد امام حسین می بریم!
هنوز از دوستان پیازچال خبری نیست، صخره بهمن گیر روی خط الراس را رد کردیم، بالای دره ایگل هستیم، گله ایی از گوسفندان آن پایین، در دامنه دره ایگل می چرند، همنورد سرخ پوشی از دور در پس ما می آید، می توانم حرکتش را با توجه به لباس قرمزش ببینم، او یکی از آن دو نفری است که بعد از ما به چشمه پیازچال رسیدند، با سرعتی که داشت، در مدت نزدیک به نیم ساعت (کم و بیش) خود را به ما رساند،د و از ما نیز عبور کرد، با درودی او را استقبال و او هم با درودی پاسخ گفت، و بی هیچ حرف اضافه ایی از ما گذشت، و پیشی گرفت؛
از پشت سر دیگری را دیدیم که به ما نزدیک می شود، یکی از اسکای رانینگ ها است، که با یک تیشرت و شورت و کوله ایی بسیار کوچه به سرعت ما را گرفت و از ما عبور کرد، بی هیچ سلامی و کلامی، اما از تیم 4 نفره هنوز خبری نبود؛ آنان بعد از صبحانه انگار قله کلکچال را بالا رفته، و باید راه بازگشت در پیش گرفته باشند، وگرنه بعد از حدود یک ساعت و نیم که ما روی خط الراس بودیم، باید دیده می شدند.
گل های جدید، زیبایی های جدید :
هر هفته تغییرات پوشش گیاهی کوه را می توان مشاهده و رصد کرد، کافی است که چشم ها را باز کرد، رشد و پیری و خشک شدن و دوباره بر کشیدن بقیه آنها را که از راه می رسند را دید و در چشم و دوربین خود ثبت کرد. گیاهانی که هفته قبل تازه و سبز بودند، و اکنون خشک و زرد و شکننده شدند، آنانی که گل های با طراوت بودند و اکنون آن گل ها به تخم تبدیل شده، و فرایند رسیدن خود را طی می کنند، گل هایی که تازه باز شده اند و مثل چراغ در رنگ و طراوت می درخشند، خودکارم را کنار بعضی های شان گذاشتم و از آنان عکس هایی ثبت کردم، تا خودکار خود شاخص اندازه های آنان در عکس ها باشد، خط الراس این روزها به گل نشسته، و این آخرین مکان در کوه توچال است که گیاهانش به گل می نشینند، زیبایی که در اندازه ها، رنگ ها و شکل های مختلف آنان خودنمایی می کند، حیفم می آید برخی را ثبت نکنم.
ادامه مسیر :
امروز هم مثل هفته های گذشته با رسیدن به این مسیرها در خط الراس، دیگر انرژی ما تقریبا ته می کشد، و یا کاهش می یابد، از زمانبندی صعود راضی نیستیم، اما دل خود را به صعودی صرف، فارغ از مدتش خوش می کنیم، ساعت 10 و 30 دقیقه بود که به قله رسیدیم، 5 نفری روی قله توچال هستند، دو نفر که همان ها هستند که قبل از قله از روی یال سنگ سیاه می آمدند، و با ما به قله رسیدند، دوست اسکای رانینگ ما در آنسوی محوطه زیر آقتاب دراز کشیده است، دوست دیگری که از ما گذشت را، احوال پرسی کردم، می گفت هر روز با دوچرخه ده کیلومتر فاصله بین محل کار و منزل خود را رکاب می زند، از این رو پاهایی قوی دارد، که از ما سبقت گرفته، و به همه توصیه می کرد که بساط خود را سریع برچینند و ارتفاع کم کنند، چرا که ابرهای باران زا روی سر ما بودند، و البته در مسیر هم چند قطره ایی بر ما باریدند، تا پیش بینی های سایت پیش بینی هوای کوهستان درست از آب در آید، و اکنون احتمال رعد و برق را متذکر بود، که خطرناک است، دیگری یک جوان سوییسی است که فارسی را خوب می داند و داماد ما ایرانیان شده است، و با ما مسیر نزول را همراه گردید.
کوهنوردی در اروپا و ایران :
فلورین پسر 37 ساله ی سوییسی است که دیشب را در حاشیه چکاد شاه نشین اطراق کرده و خوابیده، چرا که دیروز از مسیر یال چین کلاغ راه صعود گرفته، و امروز از ما، مسیر دیزین را جویا بود، که چقدر از این جا تا آنجا راه است، و زمان خواهد برد، انگار دارد برنامه بعدی اش را ردیف می کند، و مطالعه آن را از هم اکنون آغاز کرده است، مسیر را برایش محاسبه کردم، که با این سرعتی که قله توچال را صعود کرده است، می تواند دوازده ساعته از مسیر شکرآب به قله سیچال و سپس دیزین برود، او با ما تا پایین همراه شد، و میهمان ما برای تله کابین و تاکسی، که به نشان میهمان نوازی ایرانی، برایش گرفتیم تا به منزل همسرش به سلامت و بدون مشکل باز گردد،
او مهندس محیط زیست است، و این چند روزی که برای دیدار خانواده همسرش به ایران آمده را دوست دارد در طبیعت باشد و سیر آفاق و انفس کند، زیبای افکارش، و دوستداری حضور در طبیعت را در او جذاب دیدم، از قله مونبلان، بلندترین قله اروپا برای ما گفت، که از شهر محل اقامت آنان، که 500 متر از سطح دریا ارتفاع دارد، باید حدود 4200 متر ارتفاع گرفت، تا به بلندترین قله اروپا، مونبلان صعود کرد، این در حالیست که ما در تهران در ارتفاعی قرار داریم، که از مجسمه دربند تا قله تنها 2200 متر اوج می گیریم، و خیلی برایش جالب بود که تهران چنین قله ایی در کنار خود دارد که به این خوبی می توان کنارش حاضر شد و صعود کرد،
از تلفات زمستانی کوه گفتیم که امسال و هر ساله توچال کشتار کرده و می کند، و او هم از کشتار کسانی در اروپا گفت که زمستان در کوه حضور می یابند، و این که در اروپا هم به همین میزان و بلکه بیشتر تلفات وجود دارد، و این شامل کسانی از مردم می شود که در ورزش اسکی، که ورزش معمول اروپایی ها در زمستان است، از مسیر پیست اسکی خارج، و دچار حادثه می شوند، از یخچال هایی گفت که حتی در طول سال می توان بر آن اسکی کرد، ولی به لذت اسکی روی برف نیست، از دوچرخه سواری اش تا محیط کار گفت، که ورزش روزانه اش محسوب می شود، و از این که در تهران چرا دوچرخه مرسوم نیست، و از این که ایران بسیار دیدنی است، و آن را دوست دارد، و عاشق طبیعت ایران است، از هماوردی زیبایی جنگل های شمال ایران با طبیعت مدیترانه ایی و جنگلی اروپا گفت، و از رانندگی در تهران که در دو سه روز اول حضور دیدنی، و در باقی روزها خسته کننده است، و از ساعت های ساخت سوییس گفت، که به نظر او به صورت غیر منطقی گرانند. و از کار در اروپا که کارها بیشتر کنتراتی است، و برای پایان کار باید روزها و شب ها، و وقت و بی وقت کار کرد تا کار شما به پایان برسد، و فرصتی بیابی تا به تفریحی رفته، و یا به دل طبیعت پناه برد.
تعدادی از تصاویری که در این صعود ثبت کردم :
طلوع خورشید و اشعه های آن در ابرهای زیبای امروز
طلوع خورشید و اشعه های آن در ابرهای زیبای امروز
تصویری از قله کلکچال از یال قله لزون
تصویری از قله کلکچال از یال قله لزون
دامنه یال قله لزون
دامنه یال قله لزون
دامنه قله لزون و پاکوب پیازچال به لزون
دامنه قله لزون و پاکوب پیازچال به لزون
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
پوشش گیاهی خط الراس
پوشش گیاهی خط الراس
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
زنبور عسل بر گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
زنبور عسل بر گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
پاکوب خط الراس
پاکوب خط الراس
بوته بزرگ سبز شده - گیاهان خط الراس
بوته بزرگ سبز شده - گیاهان خط الراس
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
رویش بر شکاف یک سنگ
رویش بر شکاف یک سنگ
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
به هر بوته خشکی رسیدی کبریت بر آن مکش زیر آن هزار سبزی نفهفته است - سبزشدن بوته خشک
به هر بوته خشکی رسیدی کبریت بر آن مکش زیر آن هزار سبزی نفهفته است - سبزشدن بوته خشک
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
لکه های برف باقی مانده در تیرماه - گیاهان گل نشسته خط الراس
لکه های برف باقی مانده در تیرماه - گیاهان گل نشسته خط الراس
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
قله توچال و برف هایش در میانه تیر ماه
قله توچال و برف هایش در میانه تیر ماه
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
قله توچال و برف هایش در میانه تیر ماه
قله توچال و برف هایش در میانه تیر ماه
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
گیاهان به گل نشسته خط الراس توچال
شعرا، نویسندگان، و دیگر هنرمندان این مرز و بوم، فارغ از نوع اندیشه سیاسی یا دینی خاص خود، عموما زبان مردم بی تریبون خود می باشند، که درد، شادی و یا غم، و حتی افکار، فلسفه زندگی و مرگ مردم خود را ثبت، و در تاریخ ادب کشورشان درج می کنند، از این روست که آثار به جای مانده از آنان، منبع بسیاری از اهل تحقیق، برای درک دوره ها، و مردمی است که در آن زیسته اند، چرا که نگاه هنرمندان به پدیده ها، معمولا جامع ترین، ظریف ترین و گویاترین و نزدیک ترین هاست، چرا که هنرمندان آنچه چشم ها و گوش های شان می بینند، و می شنود را، به خوبی می توانند درک، و شرح و توصیف کرده، به سخنی زیبا و آراسته به فنون ادبی ارایه دهند.
استاد شاعر و نویسنده ایرانی جناب اسماعیل خویی [1] را نه می شناختم، و نه با آثارش آشنایم، و گویی حکایت تلخ ناشناس ماندن هنرمندان تا بعد از مرگ شان، در قرن 21 هم جاریست، اما خرداد ماه بود که، آنانکه با او و آثارش آشنا بودند، شبکه های مجازی را از اشعار و آثار این هنرمند پر کردند، و بدین وسیله، من نیز از مرگ این هنرمند خبردار شدم.
البته این را نیز باید متذکر شد که، او را نمی شناسیم، چرا که به دوران ما تعلق ندارد، او به نسلی تعلق می گیرد، که با حکومت پادشاهی پهلوی به مبارزه برخاستند، و تمام هدف خود را برچیدن استبداد فردی آن قرار دادند و...؛ گرچه میراثخوار مبارزه آنانیم، ولی از آنچه در افکار آنان می گذشت و...، بی اطلاعیم، چرا که بعد از پیروزی، بین بدنه جامعه، و نخبگان مبارزشان، به دلایل بسیار، فاصله افتاد، عده ایی در حلقه محافظان گرفتار شدند، و از مردم خود دور گردیدند، دیگران سخت سرگرم مسئولیت های شان، از مردم دور شدند، عده ایی دوباره به زندان ها بازگشتند، عده ایی متواری و در تبعید شدند، عده ایی به قتل رسیدند، و یا ترور شدند، و برخی نیز به قول بنیانگذار ج.ا.ایران در پیچ و خم زندگی گم شدند و...
ولی با همسنگران دوره مبارزه امثال آقای خویی که سخن می گویی، آنان از این حقیقت پرده بر می دارند که، ما چشم به آینده ایی که در انتظار ما بعد از پیروزی بود، نداشتیم، روز جاری مبارزه ایی که در آن قرار داشتیم را می دیدیم، که چه باید کرد، و همان می کردیم، که صلاح می دیده، و به نظرمان درست می رسید، آینده را به روز خودش سپرده بودیم، تا سیستم سلطنت، و حاکمیت موروثی برود، و پس از آن بنایی جدید، بر خواست مردم خود استوار سازیم.
اما انقلاب که به پیروزی رسید، در فاصله زمانی بسیار کمی، دو قشر، از کشور متواری شدند و راهی دیار غربت؛ گروهی که به رژیم گذشته مربوط می شدند؛ و گروهی که با رژیم گذشته در جنگ بودند، اما اکنون در بنای حاکمیت جدید، بعد از پیروزی انقلاب، با همسنگران دوران مبارزه خود، دچار اختلاف شده، و از کشور متواری شدند، اسماعیل خویی از جمله شق دوم ایرانیانی است که هم در رژیم گذشته معترض و عاصی بود، و هم در دوره پس از آن. با شاه در مبارزه بودند، که چرا این است و آنطور نیست؟! و با این ها، در اختلاف افتاد، که چرا این باید بشود و آن نشود؟!
گویند دغدغه این شاعر مقیم غربت "آزادی در اندیشیدن" و "آزادگی در اخلاق" بود، هر چند آزادی در اندیشه را می فهمم، اما آزادگی در اخلاق را خوب درک نمی کنم، که منظور او چه بود؛ او به لحاظ سنی به دوره ایی تعلق داشت که صحنه اجتماع ایران زایشگاه بهترین ها شد، مثل گله اسب های آزاد که در روی قلعه ماران، انگار از بهترین خوراک، آب و هوا بهره مند بودند، و نسل سالم و فعالی را به دنیا می آورند، در آن دوره، زایش های قابل توجهی، مثل دکتر علی شریعتی، مثل شاملو، و مثل هزاران هنرمند و عالم علوم دیگر که در رشته های مختلف، شکوفا شدند، و "دشت بی فرهنگی ما" در زمین خشک و بی بر مانده ی بعد از سرکوب مشروطه و مشروطه خواهان را، با هنر خود طراوت دادند، و همین زایش ها بود که به خیزش های جدید، برای احیای حقوق مردم، و تسلط آنان بر سرنوشت خود، منجر گردید، و در نهایت به پیروزی انقلاب سراسری و گسترده اشان انجامید.
گرچه خویی ظاهرا نگران بوده است که می گوید :
" بعد از آن…
آیا
حلقه آخر تواند بودن این زنجیر را محشر؟" [2]
انقلابیون به دنبال پایان حلقه های پی در پی ایی بودند، که زنجیر استبداد را بر این سرزمین ادامه دار و مستمر کرده بود، و حلقه بر حلقه خورده، و تجاوز و غارت به حقوق این مردم را تمدید می کرد، در حالی که این مردم پیشرو در آزادی خواهی، بعد از هر پیروزی، شکست ها را تجربه کردند، و اشک به دور چشم های تشنه آزادی و کرامت انسانی اشان حلقه زد، هر بار مبارزه را به کلاه نمدی ها، یا شعبان بی مخ ها، آیت الله کاشانی ها، شیخ فضل الله نوری ها، و دیگر باز تولید کنندگان استبداد باختند.
اسماعیل خویی از میخوارگانی عشقی است که بر بال اندیشه تا "آنسوی فراتر نیز" رفت، و می خوارگی را دوام داد، تا آنجا که خود می گوید : "میخانهی همارهی اندیشههای ما/ بر چهار راه تاریخ / تا آنسوی فراتر نیز / همچنان/ باز خواهد بود" [3]
اما نکته جالب زندگی این شاعر بزرگ که برای من جالب بود، و مرا مجبور کرد که تا چند خطی در پیرامون او دست به قلم شوم، این بود که، برای آخرین پرده حضورش در این دنیا، تصمیم گرفت تا پیکرش بعد از مرگ، به شعله های آتش سپرده شود، به مناسبت این وصیتِ این شاعر ایرانی مقیم غربت، که مرا یاد وصیتنامه بغرنج شاعر دیگر ایران، جناب وحشی بافقی انداخت، و وصیت او، که برایم تکان دهند بود، سخنی با او بدین شرح داشته باشم، که ذیلا خواهم نگاشت، باشد که روح ایشان از این سخن مطلع، و شاید در خوابی، و یا ملاقاتی بعد از مرگ پاسخم گوید :
هان آقا اسماعیل!
به آخر خط رسیدی؟!
برای این آخر خط قلم بگران، سخن ساز کن، اسب راهوار کلماتت را به جولان در آور!
سخنی از زندگی بگو!
آخر خط را در دهه 80 زندگی ات دیدی؟!
شما نسل انقلاب کرده، را هرگز دوست ندارم از دست بدهم، چرا که شما نسلی خاص بودید، کاری خاص کردید!
تو باید بدانی که نسل ما، در 50 سالگی، و یا حتی پیش از آن، اکنون به آخر خط می رسند!
آمار گورهای ما نشان از کسانی دارد که خیلی زود به آخر خط رسیدند،
و گاه آخر خط را، همچون صادق هدایتِ شما، خود برای خود رقم می زنند، و منتظر رسیدن، آخر خط هم نمی شوند.
آقا اسماعیل!
هان! شاید دلت برای خدا تنگ شد [4] ؟!
اما ما سال هاست که دوره دلتنگی را گذرانده ایم!
از بی توجهی هایش، به عصیان هم گاه افتاده ایم!
وضع شما، از وضع ما، خیلی بهتر است!
در حالی که شما با دلتنگی این دنیا را ترک می کنید،
ما مصیبت زدگانِ بعد از شما، با عصیان، ترک دنیا خواهیم کرد!
تازه اگر با همین حال خط پایان را دریابیم!
راستی آقا اسماعیل!
درود بر شما، منزل نو مبارک!
از این جهان، و آنچه در آن می گذرد، راحت شدید؟!
این خود نعمتی بزرگ، در این روزگاران است، که بشر در باتلاق آن هر روز پیش می رود!
آقا اسماعیل!
دیروز عراق و سوریه قتل گاه حوزه تمدنی ایران و ایرانیان بود،
امروز نوبت افغانستان است که قربانگاه فرزندان مولوی بلخی شود!
این است وضع دِرام ما،
اما نمی دانم، تو را چه شد، که بدین تصمیم رسیدی تا بعد مرگت، سهم طعمه خوارانِ از تن مرده ات را نیز، از لقمه ایی ناچیز، محروم کنی؟!
و آن را به آتش بسپاری!
این است سخاوت تو؟!
این چه وصیتی بود؟!
از فرهیختگان، انتظار چنین وصیتی نبود!
کسی که خود معلم، و معلم تربیت می کرده است، کسی که فلسفه می داند، و لابد باید فیلسوفانه تصمیم بگیرد!
نمی دانم چرا؟!
شاید عقل ما نمی رسد!
و شما را به جایگاهی دسترسی است که ما را نیست!
یا اینکه در تنگنایی سخت، بدین تصمیم ناگوار رسیدی؟!
چرا که معتقدم این شاید از خودخواهی ماست، که حتی برای آنچه بعد از مرگ به ما تعلق ندارد نیز، تعیین تکلیف می کنیم!
حال آنکه بعد از آن ثانیه آخر، دیگر صاحب هیچ نیستیم، حتی تن مردار شده خود!
چرا چنین کردی؟
از چه تن غربت کشیده را، به شعله های آتش سپردی؟!
نکند دلت برای خاک ایران تنگ شده بود؟!
یا خواستی تا لااقل، خاکسترت را، به وطن باز گردانند؟
لابد بر دماوند بپاشند، که لانه سیمرغ رستمی، کاوه آهنگری و... بروید، و بر ایرانیان، در مقابل ضحاک مار به دوش، و یا تورانیان، مددکار شود؟!
تو هم با افسانه های دردناک فردوسی، خواستی همراه شوی؟!
آرام گرفتن در وطن، اینقدر مهم است؟!
حتی بعد از مرگ؟!
که حاضر شوی، سهم خواهان بعد مرگ را، از سهم ناچیز مانده از خود نیز، محروم کنی؟!
حال به روشنی می بینم، که اجداد ایرانی ام، چقدر شایسته تر و بخشنده تر بودند، که اجساد خود را بر بلندا می نهادند، تا طعمه گرسنگان طبیعت گردد! خیرشان بعد از مرگ هم، شامل طبیعت بود، و ما امروز چقدر با طبیعت بیگانه ایم، که حتی فرهیختگان ما نیز، اجساد خود را مثل باستانیان آریایی هند، به آتش می سپارند!
و چقدر بر برادران آریایی تبار هندی ام خرده گرفتم، و آنان را در اشتباه دیده، و شماتت کردم، که به جان درختان ناچیز باقی مانده از حمله انسان به طبیعت، در می افتند، تا سهم ناچیز مانده از سال ها ویرانگری انسان، بر طبیعت را نیز، از طبیعت دریغ کرده، درخت ها بِبُرَند، تا این مائده ناچیز از بهر طبیعت را بسوزاند و به هیچ، و خاکسترش تبدیل کنند!
آقا اسماعیل!
کاش راه بعد از انتهای خط را، به شیوه وحشی بافقی انتخاب می کردی،
تا شاخ انگوری از خاکت بر آید، و از احسان تو، خلقی، چون زمین متنعم گردند!
آقا اسماعیل!
نمی شناسمت، نمی فهمم تو را، درکت نمی کنم، هم بدین لحاظ که همه را ترک کرده و "ینگه دنیا" را محل خود قرار دادی، و ما در اینجا؛ هم بدین دلیل که ما ایرانیان به تعداد زیاد، همدیگر را تنها گذاشتیم، و می گذاریم، و زندگی در دیگر نقاط دنیا را انتخاب می کنیم، صحنه را خالی کرده و رویم!
ببخشید که وصیت مرحوم مادرم را زیر نهاده، که همواره مرا نصیحت می کرد که : "مصطفی! دست بردار پسرم! عیب کسان مکن، که عیب بد سواره است، و به زودی، لاجرم، به سراغ تو هم خواهد آمد، هزار خوبی مردم را بگویی، شاید هیچکدامش نصیب تو نشود، اما کافی است عیبی از خلق بگویی، به زودی تو را در آن عیب خواهم دید"،
آقا اسماعیل!
هر چند آثار این وصیت را بارها و بارها در زندگی خود، تجربه کردم، ولی نتوانستم، عیب جویی نکرده و این را به شما نگویم، چرا که تو را جانشین شاملو می گویند، تو را تابع النعل بالنعلِ ملک الشعرای بهار در سبک و سیاق شعر می خوانند، شما از ما برترید، برای ملت خود از بزرگانید، عیب بد از شما گفتن، شاید روا باشد.
البته به قول دوستم، که همواره این جمله را برای ما می خواند که : "معلمِ ما، تفریق را خوب به ما آموخت، و جمع را، هرگز نیاموخت، شاید هم آموخت و ما نفهمیدیم"، این است که در این تفرق، دیگر هیچکدام از ما، نه زبان همدیگر را می فهمیم، و نه از حال هم با خبریم؛ و من از تو توصیفی در ذهن دارم که برایم ساخته اند، و تو از من همان می دانی که برایت ساخته و خبر آورده اند، بی آنکه معلوم باشد، راوی به چه منظور خبر تو را آورد، و یا خبر ما را بر تو گفت.
ما همدیگر را نخواهیم فهمید، چرا که به بلندای یک تاریخ از هم دوریم، در "چهار راه تاریخ" شما بدان سمت رفتید و ما، سوی دیگر، و در این چند پارگی ها، همه طعمه گرگ ها شدیم؛ زبانت را نمی فهمم، انقلابت را نمی دانم چه بود و برای چه، دنبال چه بودید، حتی خود را هم گم کرده ام، چه برسد به شما، و احوال و افکارتان.
در میان انبوهه ایی از سیاه مشق ها، باید بگردم، تا به روح کارتان در آن روزهای حادثه پی ببرم، و بر حادثه ایی که بر ما می رود، دلیل بیابم، اما حس می کنم، هنوز به جایی نرسیده، کوس اَرّحیل ما هم لاجرم، فرا خواهد رسید، و این چنین است که حلقه بر حلقه می خورد، و محشری در پس آن نیست که نجاتی در پس آن باشد.
فرصت ها مثل ابر می آیند و می روند، نقش ها زده می شود، و هر یک بر نقشی که دیگری زد، لعنت می فرستیم، تا باز بر نقشی که ما زدیم، لعن گویند!
آقا اسماعیل!
نگفتی بعد از مرگ را، چگونه یافتی؟!
هرچند این سوالی بسیار باطل و نارواست، چرا که حتی نمی دانم، تو این دنیا را چگونه یافتی؟!
اما برو!
برو که حضرت پروردگار یارت باد، در این سفر گل مقصود در کنارت باد.
کام روایی ات را، در پس سال ها غربت آرزو دارم،
برادر انقلابی ام!
[1] - اسماعیل خویی، شاعر و نویسنده سرشناس ایرانی، متولد 1317 در مشهد، که در 4 خرداد 1400 در انگلستان دیده از جهان فرو بست، تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشسرای عالی تهران با دریافت مدرک کارشناسی در رشته فلسفه و علوم تربیتی به پایان برد، و برای ادامه تحصیل در رشته فلسفه به بریتانیا رفت، و در سال ۱۳۴۴ با دریافت مدرک دکترا به ایران بازگشت و در دانشسرای عالی تهران که بعدتر به تربیت معلم تغییر نام داد، مشغول تدریس شد. از اعضای فعال کانون نویسندگان ایران بود. او منتقد جمهوری اسلامی ایران بود که در سالهای نخست پس از انقلاب، به تبعید رفت و ساکن لندن شد. در سال ۲۰۱۰ جایزه ادبی فریدریش روکرت را از آن خود کرد. جایزه ادبی شهر کوبورگ، که هر دو سال یک بار به نویسنده و ادیبی از خاور میانه و نزدیک تعلق میگیرد. پیش از انقلاب از هواداران چریکهای فدایی خلق بود و با بعضی از رهبران آنها از جمله مسعود احمدزاده و امیرپرویز پویان دوستی نزدیک و همکاری داشت. و در مصاحبه با بیبیسی به مناسبت ۳۰ امین سالگرد انقلاب ۱۳۵۷، از اینکه به هشدار شاپور بختیار نخست وزیر وقت مبنی بر خطر ایجاد یک "دیکتاتوری مذهبی"، توجه نکردند، ابراز تاسف کرد، و خود را همچنان یک سوسیالیست دانست.
[2] - "نیز ما افسانهای داریم:
بیشماران فصل از او در گردِ بیتاریخ بودن گُم
نیز فصلی چند، همچون خواب شیرینی، از او تاریخ را در یاد
بعد از آن بیرحمی آتش
بعد از آن تسلیم هر چه خشک و هر چه تر
بعد از آن گیسو پریشانکردنِ بیوهزنانِ دود
بعد از آن سرمای خاکستر
بعد از آن…
آیا
حلقه آخر تواند بودن این زنجیر را محشر؟"
[3] - "آری/ ما میرویم و / میخانه بسته می شود، اما/ میدانی؟ میخانهی همارهی اندیشههای ما/ بر چهار راه تاریخ / تا آنسوی فراتر نیز / همچنان/ باز خواهد بود" (کرانه های شعر، صفحهی ۲۰۶)
[4] - شعری از اسماعیل خویی:
بار دگر به سوی کجا
و پس چرا
من باز در میان شما
تنها میمانم
میدانم کبوتری هم اگر باشم
جز مشتی بال و نفس نیستم
و کیست از شما که نداند
من کبوتری هم اگر باشم
هرگز آموختهی قفس نمیشوم
و هیچگاه خانگی هیچ کس
آزادم آزادم آزاد
و خوب میدانم
آزادی مثل هوای بامدادی خوب است
اما چراست
از خود میپرسم
و از کجاست
که در دلم همیشه غروب است
آزادم
آنچنان که تو گویی
نه از میان خاک زادم
نه از زهدان آب و
نه از پشت آفتاب
آزادم آری آزادم
آنچنان که تو پنداری
از خاندان بادم
و باد
باد
از چهار سو باد
از هزار سو باد
آه بار دگر چمدانم را
باید
باید
باید
ببندم
سوی کجا؟
چه میدانم
شاید دلم برای کجا تنگ است
شاید
چه میدانم من
من چه میدانم
شاید
شاید دلم برای خدا تنگ است
شاید دلم برای شما
سرزمین تفتیده از آتش حجاز، خوی غارت، ظلم و جنایت را در رگ مردانی که از آب، غذا و حتی ادبیات این ملک نوشیده اند، تزریق خواهد کرد، چه رسد به آنانی که در مکتب شرارت آمیز خوی صحرایی آنان، درس دین، آیین و مرام آموخته اند. کسانی که در سایه افکار پوسیده خود، نیم از بشریت را لکه ننگ، و یا شایسته کنیزی دیده، آنان را زنده بگور می کنند، و یا بعنوان غنیمت جنگی، کنیز و برده می سازند؛ کسانی که روح مردانگی اشان را، در زور بازوان شان، جمع کرده، تا بر لبه تیغی تیز تمرکز دهند، که بر گردن انسانی فرود آورند، که به زعم آنان از رسوم، مرام، و تفکر مسلمانی اشان! عدول کرده است و... اینان را شایسته حاکمیت بر خراسانیان مشمارید.
امروز افغانستان باز طعمه گرگ هایی است که خون شان مملو از زهر مارهای خطرناک صحرای عربستان است، که در خشونت، سبک مغزی، دنائت و... روی وحوش در طبیعت را سپید کرده اند، آنان که، طالبان را "جنبش اصیل اسلامی" تلقی، و بر پای کوبی آنان بر سرزمین خراسان بزرگ، و مرکز فرهنگ، تمدن و ادب ایران بزرگ، سکوتِ به علامت رضایت اختیار کرده اند، باید بدانند، این طالبان، همانی جانوران وحشی اند، که شرح جنایات شان، در سرزمین زادگاه مولوی بلخی، ناصر خسرو قبادیانی، بیرونی و... تا پیش از آمدن، برادران داعشی اشان، در سوریه، عراق و...، زبانزد خاص و عام بود؛ هرگز نباید فراموش کرد که تا پیش از آمدن داعش، آنان یکه تاز جنایت، غارت، کشتار، ظلم و دنائت در بین مدعیان اسلام و مسلمانی بوده اند؛
امروز سرزمین خراسان بزرگ می رود تا باز طعمه گرگ ها شود، این سرزمین، آنگاه به زایشگاه علم و هنر ایران بزرگ تبدیل شد، که ایرانیان مستقر در سرزمین فعلی عراق، و ایران کنونی، زهر مهاجمان عرب اموی و عباسی تاخته بر سرزمین ایران را گرفتند، و خونی از تمدن و انسانیت در وجود مهاجمان دمیدند، و سپس آنان را، راهی ایالت باستانی خراسان ایران کردند، این است که مهاجمان مسلمان هر چه به شرق می روند، خوی استکباری و جنگی خود را که از رسوم و خلق و خوی وحشی عربی سرچشمه می گرفت، از دست می دهند، و به هند که می رسند، دیگر شمشیرهایش را غلاف می کند، و اینبار این خواجه معین الدین چشتی ها، میر سید علی همدانی ها، نظام الدین اولیاها و... هستند که آیین آنان را به مکتب سمحه و سهله مزین کرده، از ظلم و زور شمشیر تا حد بسیاری زدوده، به مکتبی انسان ساز تبدیلش می کنند.
اما گرچه سرزمین خراسان بزرگ (افغانستان فعلی و...) که با این اسلامِ نرمخو شده، توسط کسانی که موج سخت خون و خونریزی را از مهاجمان اموی اولیه گرفتند، مسلمان شد، اما اکنون انگار اعراب بادیه، بدین اسلام خراسانیان راضی نشده، از جنوب و از راه پاکستان، اسلامی را به مرکز اصلی فرهنگ، ادب و تمدن ایران بزرگ، تزریق می کنند، که خوی خشونت، ظلم و دریدگی را از بادیه نشینان عرب عربستان گرفته اند، این موج دوم، مرکز فرهنگ ایران در خراسان بزرگ، را مورد هجوم قرار داد، تا بنیان بازمانده از فرهنگ و تمدن ایرانی را از این سرزمین بر کنند.
چه خام خیالانی خواهند بود، کسانی که تصور کنند، طالبان و اسلام طالبانی، به دنبال حاکم کردن انسانیت بر سرزمین های کفر زده! خراسان است، چنین خام مغزانی باید بدانند که طالبان خود، ظلم مضاعف و انحراف بزرگ محسوب می شوند، و امیران این امارت ظلم، ریشه انسانیت را خواهند سوخت. آنانی که در خیال خام خود، در این تصورند که طالبان به اسلام و ایران خدمت می کند، باید در این خیال باطل بمانند و بمیرند، چرا که آنان، چنان ظلمی را به بشریت و به خصوص خراسانیان تحمیل خواهند کرد، که ریشه اسلام را نیز از منطقه خراسان، بر خواهد کند، اما پیش از آن، عباسیان جدید، انتقام شکست امپراتوری خونریز و ظالم عباسی و خلافایش در بغداد را، از شکست دهندگان تاریخی آن، که از خراسان برخواسته بودند، خواهند گرفت.
اگر آنروز سرزمین عراق کنونی از ایرانیان چنان پاک شد، که در مرکز حاکمیت ساسانیان و تیسپون (مدائن) پایتختت آن (در میانرودان، قرار داشت)، امروز حتی قبیله ایی پارسی گوی دیده نمی شود، چرا که حمله اول امویان را ایرانیان مقیم عراق دفع کردند، و بهای سنگین مقاومت خود را نیز سخت پرداختند، و سپس این ایرانیان مقیم ایران کنونی بودند که توانستند، فرصتی یافته و زبان و فرهنگ و ادب خود را، به همت ابومسلم خراسانی ها، یعقوب لیس صفاری ها، سامانیان، اسماعیلیان و... حفظ کنند، و در نهایت این به برکت خراسانیان ساکن در خراسان بزرگ بود، این موفقیت ها کسب گردید، اما متاسفانه امروز همان خراسان، و خراسانیان با یک هجوم سخت از سوی عربستان، و بادیه نشینان خشن آن، در خطر جدیست.
آنان که در سرزمین ایران، دل به اسلام طالبانی بسته اند، باید بدانند، عربستانِ امروز با جُهّال عرب عهد جاهلی تفاوت چندانی در خوی غیر انسانی خود نکرده است، آنچه در یمن می گذرد، و گذشته است، نشان می دهد، آنان بدترین دین و مرام ها را حتی امروز هم دارند، ارکستر مذهب منحط آنان، چنان خارج از انسانیت، مروت، جوانمردی، اخلاق و... می نوازد، که حتی دل سنگ را هم آب می کند؛ دل بدین امر خوش کردن، که طالبان اسلام را منتشر خواهد کرد و...، خواب و خیالی خام بیش نیست.
باعث تاسف است، که ایران اکنون، در حال نظاره فتح خراسانی است که او را، بعد از حمله مغول وار امویان و عباسیان حفظ کرد، تا حاکمیت های سامانیان، اسماعیلیان، صفاریان و... به نجاتش برخیزند، امروز روزی نیست که خراسانیان را در مقابل مارهای افعی شده از دلارها و اندیشه منحط وهابی - عربستانی، تنها گذاشت، این شرم بر دامن ایران خواهد ماند، و بر دامن کسانی که طالبان را "جنبش اصیل اسلامی" می خوانند.
بیداربارش ساعت 2 بامداد روز شنبه 5 تیرماه 1400
حرکت از میدان دربند ساعت 3 و 5 دقیقه بامداد
جانپناه شیرپلا ساعت 5 و 58 دقیقه صبح
چشمه نرگس ساعت 7 و 42 دقیقه صبح
بالای خط الراس روی چهارپالون ساعت 9 و 27 دقیقه صبح
حضور در قله توچال ساعت 9 و 58 دقیقه صبح
طول کل زمان صعود با احتساب زمان استراحت ها، 6 ساعت و 53 دقیقه
پدیده نادری که امروز دیدیم، حضور چهار بز کوهی بود، که درست از روی قله توچال، به سمت دره ایگل فرار می کردند، اگر انسان طبیعت را به حال خود رها کند، به چند سالی، خود را باز خواهد یافت، حضور انسان هر نقطه ایی از طبیعت، برای طبیعت نابودی را به دنبال داشته است، و این یک امر مسلم و تجربه شده است، خودخواهی انسان، که خود را اشرف مخلوقات، می داند و معتقد است خداوند دیگران را برای زندگی او آفریده است، باعث می شود که انسان در نابودی هر آنچه در جهان است، برای حفظ سلامت و گسترش نسل خود دریغ ننماید، و هر روز عرصه طبیعی به روی ساکنان اصلی آن تنگ و تنگ تر می شود، به هر قله ایی رو کنند، انسان آمده، و لذا بودن آنان دیگر به خطر خواهد افتاد.
صعود هفتگی به شنبه موکول شد، یکی از خلوت ترین روزهای صعود به چکاد توچال، در طول روزهای هفته؛ دوست همنوردی می گفت : "در بررسی روز مرگ کوهنوردان تهرانی، در شبکه مجازی، که توسط ویروس کوید 19 به دیار حق شتافتند، مشاهده کرده است که اکثر آنان در میانه های هفته جان داده اند، که این بدین معنی می باشد که این مرگ ها شاید به دلیل آلودگی هایی است که اینان در آخر هفته، هنگام بازگشت از قله با تله کابین دریافت داشته، بیمار شده، و بعد از دو یا سه روز کلنجار با این بیماری ویروسی، جان خود را از دست داده اند ..." به همین دلیل بود که ما صعود های خود را به بین هفته منتقل کردیم، تا با این مشکل کمتر مواجه شویم.
امشب ماهی به بزرگی یک توپ نسبتا کامل و درخشان در آسمان مشاهده می شود، لذا در رسای زیبایی و تاثیر او در حرکت ما میان سنگ های سیاه کوه در شب، باید گفت، "سلام بر مهتاب"، و حال انسان متوجه می شود که چطور اجداد ما دچار پرستش انواع خدایان طبیعی می شدند، هر پدیده ایی که در زندگی طبیعی آنان موثر می افتاد، نظرشان را به خود جلب، و بدو روی به تمنا می کردند، هند "دوره ودایی" [1] مملو از این گونه نیایش هاست، بامدادان، افراد زیادی را در پارک ها می بینی که به انتظار طلوع خورشید چشم در افق دارند و... و در مدیتیشن خود فرو رفته اند، دیشب هم، چنان ماهی ما را مدهوش مهتاب و نور زیبا و خیره کننده خود کرده بود، که گاه دل آدم کشش می یافت، تا دست به سوی او برد و با خالق جهان سخن گوید، کسی که اول، وسط و انتها، تنها اوست، بیدرنگ به یاد قطعه موسیقی می افتم که استاد شجریان در رسای ماه کامل در آسمان زیبای شب، از اشعار استاد ملک الشعرای بهار، که با گویش خراسانی سروده اند، اجرا کرده اند، دو بیت اولش را می خوانم و دوست خوش مرام و با حافظه خوب من، بقیه اش را ادامه می دهد، که :
اِمْشَوْ دَرِ بِهشتِ خُدا وٰایَهُ پِنْدَرِیٖ ماهر عرس منن شو آرایه پندری
او زهره گَه مِگی خَطِرَیْ ماهِرَه مِخَهْ وَاز مُوشْتِری بزهره خَطِرْ خوایَهْ پِنْدَری
ماه تِمُوم، یوسفَ وُ زهره کنج ابر از پُوشتِ پرده چشم زلیخایَهْ پِنْدَرِی
چُخْدِ فِلک مثال بساط جواهری پُوْر از جواهِرَه، ته دِریایَهْ پِنْدَرِی
یا وَخْتِ صُحْبِ، رویِ چمن واوُ نیمهوا سیصد هزار نرگس شهلایَهْ پِنْدَرِی
اَیْ بُرِّ زر وِرَقْ که بِزِی چُخْدِ آسمون چِسْبُنْدهاَنْ، بِرِی خَطِرِ مایَهْ پِنْدَرِی
چِسْبُنْدَه قُشْدِلی به کَغَذْباذِشْ آسمون ور کهکشونش دُنْبَلَه پیدایَهْ پِنْدَرِی
سه خواهرون کشیده به پیشجدی قطار سه چوچه دَنْبَلَهْ سرِ بابایَهْ پِنْدَرِی
گُسبَندِگر نِگا بفلک، چهره با گُذَل میدون شاخ جنگی و دعوایَهْ پِنْدَرِی
جوزا گیریفته گورَنَه افتاده پوشت گو بومب فلک مثال گورگایه پندری
خرچنگ کرده خف که بچسبه بِگُند او ایساخ که پوشت لمبر جوزایه پندری
اُو شیرِ گَز نگا مِخَه گُندُم چرا کنه نزدیک خوشه وِسْتَدَه، چار وایَهْ پِنْدَرِی
عقرب نشسته پوشت ترازوی ظالمی یا چالدار و شاطر و نونوایه پندری
نیمسب، نِصب تَن اَدِمَهی تیرکمون بدست نصب دیگش به عسب معینایهپندری
اُو بوزغَلَر نگا، مِزِنَه ور بپیش چا ازتوشنگی و، دل بته چایه پندری
ماهی به بوز مِگَه که اگر اَو مِخَی بُدُم بوزپوز مگردنه که اُوت لایه پندری
ای خیمگای شو بَزِیَ و ای عَرُسچههاش حکم عرسچههای مقوایه پندری
اینا همش درغگنی و پوچ ای رفیق از پوچ و از درغ چه تمنایه پندری
نزدیکاگر بری تو مبینی که هیچه نیست اوکه ز دورگنبد مینایه پندهری
از بس شنیده گوش توکلپتره و جفنگ بالای آسمون خنه شایه پندهری
هستک خدا مثال یکی پادشای پیر آهرکش دمین عالم بامفه پندهری
بالایِ آسمون تو مِگی عَرشَه و خدا بالای عرش یکتنه ور پایه پندری
تو پندری خدا بمثال فریشتهٔه یا نه مثال مزدم دنیایه پندری
هرجاکه را مره آدماش با خدش مرن دیوون ختش چو حیطه مصفایه پندری
شُو تا سحر مُخُسبَه و از صُحب تا بِه شُو مشغول جنب وجوش وپقلابهپتذری
هر روز دِ مینِ حُولی بیرونیَه مِگی هر شو دمین حولی سیوایه پندری
لاپرت بنده هاره بزش هر سعت مدن لاپرتها دمین پکتهایه پندری
فمبرت هاژه هی مخنه هی حکم مده حکمش د حق ما و تو مجرایه پندری
هرکس که مومنه به بهشتش متپثن اونجه اجیل مجتهدا رایه پندری
هرکس که کافر بجهندم مره یقین اونجه بری مو و تو درش وایه هپندری
یک بنده ر مکوشه یکی ر مزاینه قِصّابَه العیاذم و ما مایَه پِندَرِی
آجاش دلش نسخته بذی مردم فقیر او دشمنِ فقیر و مِقیرایَه پِندَرِی
رزق خلایقاره د صندق قیم منه بخشیدنش بخلق به دلخوایه پندری
از عاقلا مِگیرَه مِبَخشه به جاهلا از بیخ عدوی مردم دانایه پندری
دانا بِرِی دو پول دَرِ دِکّون مَعَطّلِه احمق نشسته مین اتل، شایه پندهری
نون و دِراغ و هِندَوَنهٔ کَغ اگر نبود درویش پیش زن بچه رسوایه پندری
اخکوک و نون کنجل وزردک اگررسید کارگر دمین کرخنه آقای پندری
مردم بهعیدآلیش مکثن رخت ورخت ما آلیش نرفته، پست تن مایه پندری
خرکس برو که یک بیک کار خرکسا امروزشا نمونهٔ فردایه پندری
با کیسن خلی امدن ما بذی بساط تنها بری نگا و تماشایه پندری
فرخ اگر جواب کنه ای قصیده ره با ما هنز مثال قدیم وایه پندری
ما یک کِلیمه گفتم از اسرار و گپ تموم کار خدا بهار معمایه پندری
یقین درم اثر امشو بهایهای مو نیست که یار مسته و گوشش بگریههای مو نیست
خدا خدا چه ثمر ای موذناکامشو خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست
نمود خونمه پامال و خونبها مه نداد زدم چو بر دمنش دست، گفت پای مو نیست
بریز خونمه با دست نازنین خودت چره که بیتر ازی هیچه خونبهای مو نیست
بهار اگر شو صدبار بمیرم از غم دوست بجرم عشق و محبت، هنوز جزای مو نیست
شیرپلا که رسیدیم زوج جوانی ما را خوش آمد گفتند، آنان دیشب ساعت 12 بدینجا آمده بودند، و اکنون صبحانه را در جانپناه شیرپلا صرف می کردند، تا بیدرنگ باز گشته، و در سر کار خود حاضر شوند، به روح ورزش کاری این دو، درود گفتم، که هم کار می کنند و هم ورزش را در جای خودش انجام می دهند، و یاد جوانانی را کردم که وقتی به آنان از "کار"، می گویند، عنوان می دارند : "کار مال تراکتور است"، در حالی که کار جوهر انسان است، مرحوم پدرم می گفتند: "آدم زنده، گور کنده نمی خواهد". و این فرمایش ایشان بدین امر اشاره داشت که آدم تا زنده است باید کار کند، و نباید دست از کار بکشد، چرا که هر کسی که دست از کار کشید، یعنی گور خود را کنده، و منتظر مرگ، بر لبه آن نشسته است.
از مسیر چشمه نرگس و کلکچال گروهی عازم قله توچال ندیم، ولی روی یال سنگ سیاه، سه گروه به تفاوت زمانی حدود یک ساعت، دو نفره عازم قله بودند. روز بسیار خلوتی است، و همه آنانی که می خواستند، دو روز آخر هفته خود را به قله رسانده اند و امروز به کار خود بازگشته اند.
برخی عکس هایی که از این صعود برداشتم
تهران و الودگی های صبح گاهی - عکس از جانپناه شیرپلا
تهران و الودگی های صبح گاهی - عکس از جانپناه شیرپلا
دره چشمه نرگس
دره چشمه نرگس
آبشارهای دره چشمه نرگس
آبشارهای دره چشمه نرگس
آبشارهای دره چشمه نرگس
آبشارهای دره چشمه نرگس
آبشارهای دره چشمه نرگس
آبشارهای دره چشمه نرگس
آبشارهای خود چشمه نرگس
آبشارهای خود چشمه نرگس
آبشارهای خود چشمه نرگس
آبشارهای خود چشمه نرگس
آبشارهای خود چشمه نرگس
آبشارهای خود چشمه نرگس
آبشارهای خود چشمه نرگس
آبشارهای خود چشمه نرگس
روی خط الراس ، قله توچال، با برف های تیرماهی اش، که سریع ذوب می شوند
روی خط الراس ، قله توچال، با برف های تیرماهی اش، که سریع ذوب می شوند
[1] - وداها کتاب های باستانی مکتب فکری هندوست که دوره اولیه هندویسم است که در آن سنت قربانی به پیش پای خدایان رسم بود وداها هم خود کتبی است که فقه نیایش در بارگاه خدایان را در خود دارد، بعد از دوره ودایی دوره اپانیشاد است که در این دوره رشد هندویسم آنان به پرستش برهمن، که همان خدای یکتا روی آوردند، بقیه خدایان نیز خدم و حشم و ظهور و بروز و حلول آن خدای اصلی تلقی می شوند.
سایه اسلام طالبانی، و مردان جنایتکار مقید به آن، از سر خراسانیان، دست شوم خود را بر نمی دارد، امروز منطقه ایی که خود مرکز خیزش بردباری، عرفان، شعر و ادب است و قرن هاست، سرزمین های اسلامی را سیراب از مهر، نرمش، و قواعد مکتب سمحه و سهله خود می کند، خود گریبانش گرفتار خشک مغزان دست یازیده به طنابی است که چون طناب دار، حلق خلق خدا را گرفته، جای نفس کشیدن از آنان را تنگ می کند.
امروز بخش بزرگی از سرزمین خراسان بزرگ، که مهد شعر، ادب و عرفان اصیل ایرانی است، خود گرفتار کسانی است که اسلام شان، اسلامی است، که ریشه در مدارسی دارد که با دلارها، و ایدئولوژی مخوف و جنایت پرور سعودی ها، در دانشگاه های مذهبی وهابی پرور حجاز، تئوریزه و مسلح می شوند، و به جامعه بیچاره و مستاصل شده از خودمحوری، تمامیت خواهی و ظلم اهل مذهب، در خاورمیانه پمپاژ می شوند،
و خاورمیانه به خاک و خون نشسته از ظلم داعشی، طالبانی، الشبابی، القاعده ایی و... که تماما ریشه در اختناق مذهبی برخاسته از رسوم منحط جنگ و غارت دوران جاهلی عربی است، که سرزمین های فتح شده خود را ابتدا، غارت می کنند، زنان را به اسارت و کنیزی می برند، و بازار بردگی ایجاد می کنند، و جهاد نکاح آنان آبروی انسانیت و مسلمانی را برده، و برده های جنسی آنان، امروز روی دست جوامع متمدن، بعد از جنگ سوریه و نابودی داعش مانده است، که نه جایی در سرزمین ها و ام القراهای اسلامی دارند، و نه در سرزمین هایی که از آن آمده بودند و...
اسلام و مسلمانی که افغانستان را این روزها به خاک و خون می کشد، تئوری وحشت را می پراکند، این اسلام و مسلمانی شریعت خود را از شعبه های مدارس حجاز، که در پاکستان، افغانستان و هند گسترده اند، گرفته، و اکنون خیز بزرگی را برای فتح مناطق مهم خراسان و افغانستان برداشته، تا در غیبت امثال "شیر دره پنجشیر"، موفقیت هایی را که سال ها قبل، توفیق به کسب آن نداشتند را، در قرن بیست و یکم بدست آورند، و شرم باد بر جامعه جهانی که به نظاره می نشیند، تا این جنایت شکل عملی به خود گیرد، صحنه های خون و غارت رقم زند، و در حالی که دیگر احمد شاه مسعود نیست، تا بابک وار در مقابل سیاه پوشان مخوف وابسته به خلافای جنایتکار اسلامی، از مردم مظلوم خود دفاع کند، و آنان را متوقف کند، امروز میدان داری کنند، چراکه او را برادران القاعده ایی مسلک طالبان، در آخرین روزهای نبرد، قبل از پیروزی بر طالبان، از پای در آوردند، و امروز خراسانیان نیز مثل ما ایرانیان، بی سر، و سرگردان، طعمه این و آن می شویم.
این شرایط برادران خراسانی ام، مرا یاد وضع خود ما در اول انقلاب می اندازد، که در ترورهای وحشتناک، و اما بسیار حساب شده، و از پیش برنامه ریزی شده، ایران و انقلابیون را از امثال بهشتی ها، مطهری ها و... که قائل به آزادی، تحمل و تکثر و... بودند، محروم کردند، تا بی سر شویم، و اکنون در حیرانی و سرگردانی، اینچنین اساس جمهوری، انتخاب، انتخابات و حق تعیین سرنوشت را از مردمان انقلاب کرده سرزمین ما برکنند، و آنان را در محجوریت قرار دهند،
امروز بر مردم ستم دیده این پاره تن ایران، مردمان اهل خراسان بزرگ نیز همان می رود، آنان نیز بعد از پیروزی، شکست های بزرگ و بازگشت های خسارتبار را تجربه می کنند، و بار دیگر ظلم و جنایت مذهبی، چهره بدین مردم مظلوم و اهل حکمت و عرفان، نشان می دهد، تا خراسانیان، برای دومین بار، طعمه گرگ هایی شوند، که به نام خدا، کشتند و غارت کردند، و به اسارت بردند، و شلاق زدند و خراب کردند و آتش زدند و... متاسفانه با قدرت گرفتن همان هایی که انقلاب 57 را به انحراف بردند، و از "ولی نعمتان" بنیانگذار ج.ا.ایران می خواهند گله رعیت صاحب چوپان بسازند، امروز در ایران هم شرایط فکری و حکمرانی را آنقدر عوض کرده اند، که کسانی آمده اند که، این جنایت پیشه گان ظالم طالبانی را، "جنبش اصیل" منطقه تلقی و معرفی می کنند،
در حالی که نمی دانم، از کدام اصالت سخن می گویند، این چه اصالتیست که سیاستمداران ایرانی و طالبانی، هر دو آن را اصل و اصیل می بینند، و تفکر منحط، ظالم و جنایت پرور وهابیت، تبدیل به اصالت و اصل اسلامی می شود، این چه اصلی است که خون مردم را به دلیل تنوع دینی و آیینی و حتی نژادی انسان ها، مباح می کند، هزاره ها را به خاک و خون می کشند، و در مسیر جاده ها، اتومبیل های عمومی حامل مسافر را متوقف کرده، هزاره ها را سوا کرده و پایین کشیده، و سر می برند، شیعیان را در مدارس و مساجد قتل عام می کنند،
ما را در ایران چه شده است، که تن به قدرت گرفتن این خونآشامان تنگ نظر می دهیم، و آنان را "جنبش اصیل" اسلامی می بینیم، میزبان آنان شده، به آنان رسمیت می دهیم، چه فرقی بین اهالی شیعه نبل و الزهرا در حلب سوریه، و شیعیان دایکندی و چهارکنت در بلخ است، آنان را داعش در معرض خطر جانی، ناموسی و مالی قرار داده بود، و اینان را نیز امروز و در همه روزها، در معرض همین خطر از ناحیه طالبانیان هستند، که این چنین فرماندار زن اهل چهارکنت در ایالت بلخ افغانستان، که محل تولد عارف نامی ایران زمین، جناب مولانا جلال الدین محمد بلخی ماست، از خطری که او مردمش را تهدید می کند، تن به نبرد نظامی تا پای جان می دهد، و از فرط بی یاوری، همچون گردآفرین داستان رستم و سهراب جناب فردوسی، در مقابل گرگ های هار مسلح به الله اکبر، که تنها تفاوت آنان با داعشیان در رنگ پرچم آنانست، دستور دهد "تا زنده باشم می جنگم. اگر دیدید بدست طالبان افتادم تیربارانم کنید". [1]
ما را چه شده است که چشم ها را به تمام، به ظلم اولاد اسراییل، به فلسطینیان دوخته ایم، در حالی که مردم ده ها کشور عربی، مراقب و نگران همزبانان عرب خود در فلسطین هستند، و ما لحظه ایی بدین سو نمی نگریم، که ملتی با این همه اشتراکات با خود را، با این گرگ های هار و بی وجدان، که روزی از ما نیز دریده اند، تنها گذاشته ایم، و سکوت اختیار کرده ایم، و امروز برادران همزبان، همکیش و هم مرام، هم تاریخ ما در افغانستان و خراسان را، چشمی نگران بر خود نمی بینند، چرا که غرب هم آنان را با این گرگ ها تنها گذاشته، و صحنه را ترک کرده اند، تا آنان باشند و گرگ ها.
[1] - تصویری از سلیمه مزاری فرماندار منطقه صعب العبور چهارکنت ایالت بلخ، او در ایران متولد شده و فارغ التحصیل جامعه شناسی دانشگاه خوارزمی است. او گفته: "تا زنده باشم می جنگم. اگر دیدید بدست طالبان افتادم تیربارانم کنید." نماد نسلی از زنان افغان که به نبرد با گرگ ها برخاسته است. منبع (Azar Mansoori @MansooriAzar)
بیدار باش، ساعت 2 و 31 دقیقه بامداد اول تیرماه 1400
حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 و 5 دقیقه بامداد
ساعت 5 و 23 دقیقه حرکت از اردوگاه پیشاهنگی کلکچال
ساعت 6 و 23 دقیقه گردنه زین اسبی پای قله کلکچال و شیرپلا
ساعت 7 و 8 دقیقه چشمه پیازچال
ساعت 8 و 23 دقیقه قله لزون
ساعت 8 و 37 دقیقه پناهگاه سنگچین شده یاهو روی خط و الراس
ساعت 9 و 37 دقیقه روی یال چهارپالون منتهی به چشمه نرگس
رسیدن به قله ساعت 10 و 16 دقیقه صبح
زمان کل صعود 7 ساعت و 10 دقیقه
ورودی پارک جمشیدیه کباب و... رو بر راه است، چند نفری هم بدان مشغولند، هرچند پارک، تعطیل است؛ کوله خود را آماده به دوش انداختن و حرکت می کنیم، هدلایت آماده است تا در مسیر استفاده شود؛ یک پسر و دو دختر جوان هم درست در یک متری ما فندک زده و یک نخ سیگار خود را روشن می کنند، تاسف وجودم را می گیرد، دخانیات جمع ها و گرده نشینی های جوانان ما را تسخیر و به سلطه خود در آورده است؛ زندگی جوانان ما این روزها، آلوده به سیگار، مشروبات الکلی، گُل و دیگر مواد مخدر شده، و جمع های آنان را این بلیه ها در نوردیده است، و نسل جوان و که باید پیشرو، و آینده کشور را باید بسازند، رو به نابودی می برد، نمی دانم چرا اقبال به این وسایل "انهدام جمعی" مردم ایران، اینقدر به وفور شده است؛ و البته، این خود شاید به پناهگاهی مخرب و نابودگر توسط جوانانی در نظر گرفته می شود، که زندگی را دور از دسترس خود می بینند؛ انواع و اقسام سیگارها را در بازار کشور به راحتی آب خوردن توزیع و پخش می کنند، حتی دکه های روزنامه فروشی هم سیگار می فروشند، در ویترین آنها می توان انواع سیگارهای امریکایی را هم دید، با وجود اینکه ورود اجناس ساخت امریکا، به کشور ممنوع است، اما در پشت واردات سیگار نمی دانم کیست که مرام گمرک داران مرزهای این سرزمین هم، انگار سیگار را مستثنی کرده اند، و باکس باکس آنرا در پشت چراغ قرمز چهار راه ها می فروشند، تاسف عمیقی به حال دخترکانی می خورم که در سنین 20 تا 24 سال، در این ساعات بامداد، که هنوز حتی سحر هم نشده است، اینگونه طعمه دخانیات شده اند و...
شب است و تاریکی کامل، به خصوص در محل مشجر اطراف و درون پارک جمشیدیه، که در این نیمه شب، به محل مشاجره سگ هایی تبدیل شده است که برای تعیین حدود قلمرو، به نزاع و سر و صدا مشغولند، شیب اول از جمشیدیه تا کلکچال اولین فشاری است، که به هر کوهنورد وارد می شود، و عرق را از همه جای بدن انسان جاری می کند، چرا که هنوز بدن خواب آلود است و حرکت کردن سخت به نظر می رسد؛ پارک تعطیل، و درب های آن را بسته اند، و ما هم به لطف نگهبان پارک که ظاهرا به کوهنوردان ارفاق می کند، وارد پارک شده عرض و طول آن را طی می کنیم، تا از آن خارج شده و راهی مسیر منتهی به کوه شویم، اما سه جوانی هم در خیابان اصلی پارک قصد خروج از دیوار درب وسطی پارک را دارند، و از دیوار برای خروج استفاده می کنند، چند دختر و پسر هم بالای تپه در درون پارک، نمی دانم از چه می گویند که صدای قهقهه آنان به هواست.
کلانتری مستقر در پارک هم نیمه خاموش، با تلویزیون روشن، هنوز می گوید ما هم هستیم، یعنی پاسگاه پلیس زنده هست! از پارک خارج می شویم، صدای آب های جاری از سمت بالای پارک به گوش می رسد، صدای مرغ حق، با صدای حق حق گویان خود سکوت شب را شکسته است، به غیر از او صدایی نیست، دوست همنوردم هرگاه صدای او می آید، با یک "جان"! به استقبال صدای بیدار کننده اش می رود، و نهایت لذت خود را از شب و سکوت صدای مرغ حق ابراز می دارد.
بزودی با سختی زیاد، به ایستگاه امداد و نجات کلکچال می رسیم، که روبروی آن را، با کانکسی مسکونی اش کرده اند، هفته قبل یک اتومبیل پرشیا در آن پارک بود، اکنون یک سمند، میزبان این اقامت گاه جدید کسانی است که که خود را به این بالا دست ها رسانده اند، مسیر قدیمی احداث شده برای دانش آموزانی که می خواستند به اردوگاه پیشاهنگی کلکچال بروند، که اینک با حضور مزار شهدای گمنام در اینجا هم، تکمیل شده است، شما را به سوی مسیر کوه پیمایی راهنمایی می کند، امروز خلوت تر از چند هفته گذشته است، فقط یک جوان اهل اسکای رانینگ (Sky Running) از دوست همنوردم عبور کرد، کوله ایی بسیار کوچک، شورت، به پای دارد و تیشرتی به تن، این مشخصات آنان است.
تمایز آنان با کوهنوردان در پوشش لباس و کفش و کوله آنهاست، ما کفش های مخصوص کوه داریم آنها کتانی، ما شلوار داریم آنها معمولا شورت، ما کوله کوهنوردی با کلی وسایل، اما آنها کوله بسیار کوچکی دارند که تنها وسط ستون فقرات شان را هم کامل پر نمی کند. او بدون هیچ سلام و... از همنوردم عبور کرد، ولی به من که رسید با یک "درود"، او را میهمان مهر بامدادی ام کردم، او هم درودی گفت و بدون حرف، مکث و یا حرکت اضافی رد شد، انگار انرژی اضافی ندارند که خرج احوالپرسی، و یا سخنی بیشتر کند، موهایش اگرچه نسبتا کوتاه بود ولی آن را مثل سامورایی ها از پشت بسته بود، و به سرعت بالا می رفت،
ما که به پایگاه امداد و نجات کلکچال رسیدیم، او خود را به مقبره شهدای گمنام کلکچال رسانده بود، این را از چراغ قوه ایی که به دستش بود، و با حرکات دستش بالا و پایین می شد، متوجه شدم، سرعتش تقریبا دو برابر ما بود.
دیگر صدای مرغ یاحق گو قطع شده و دوست همنوردم شاکی است، که چرا ما را از این صدای مخصوص شب زنده داران محروم کرده است، به دو راهی رسیدیم که یکی مستقیم به اردوگاه پیشاهنگی کلکچال می رفت، و دیگری به مزار شهدای گمنام، این بار خواستم مزار شهدا را فاکتور گرفته و مستقیم در کلکچال برویم، که دوست همنوردم گفت بیا از این ور! و ادامه داد "حتی اگر من هم از آن مسیر رفتم، نو نباید بگذاری، باید سری به شهدای گمنام زد، آنان کسانی اند، که برای این آب و خاک جان داده اند، و هیچ مابه ازای دنیایی هم دریافت نداشته و رفتند، بر عکس کسانی که حسابی متنعم شدند، آنها بدون هیچ بهره ایی این دنیا را ترک کردند"، با اصرار ایشان من از مسیر رفته باز گشتم، ولی مقصود من از نرفتن در مسیر، ندیدن شیب تندی بود که در میانه راه تا مزار شهدا قرار داشت، دوست داشتم آن را دور بزنیم و در مسیر درخت ها که از دیدن شیب ما را مصون می دارد، بگذریم.
به مزار شهدا رسیدیم، با فاتحه ایی آنها را میهمان حضور خود کردیم، کمی آب خورده و راه خود را ادامه دادیم، سگی هم ما را در این مسیر، از محل مزار شهدای گمنام، همراه شد، او دم خود را در دعواهای بین خودشان از دست داده بود، و بی دم جلوی ما در حرکت بود، دوستم گفت "دعوایش نکنی، او همراه ماست"، از مزار شهدا تا کلکچال ما را همراهی کرد، اما از ورودی اردوگاه، راه خود را کج کرد، و وارد محوطه نشد، شاید به این دلیل که خانواده پر جمعیتی از سگ ها، در محوطه اردوگاه پیشاهنگی کلکچال هر دو متر به دو متر خوابیده بودند، و نمی خواست دعوایی بشود، و صحنه را به نفع تسخیر کنندگان اردوگاه خالی کرد.
از میان سگ های خوابیده گذشتیم، بساط صبحانه را روی میز و صندلی های این اردوگاه پهن کردیم، تا دوپینگ کرده به سوی قله ادامه مسیر دهیم، نماز را با حالت اضطرار خواندم، یکی از سگ ها از جای خود بلند شد و به سمت ما آمد، سگ ماده ایی بود که شکمش بزرگ، و انگار حامله هم بود، تکه نانی از سفره خود به سویش پرتاب کردم، بیدرنگ بلعید، گرسنگی اش روشن بود، چشم این سگ ها به غذای ته مانده ایی است که کوهنوردان به آنها هدیه می کنند، معمولا نان به سگ ها نمی دهم، ولی ترحم و وضع او باعث این کار شد، سگ دیگری هم به سوی ما آمد نیمه نان دیگر را به سوی او هم پرتاب کردم، سگ بزرگ و نری بود، اما معلوم بود که در گروه مغلوب است، ماده سگ به سوی او دوید و نان سهم او را هم قاپید و خورد، او هم بدون اعتراضی سهم خود را واگذار کرد، دیگران هم به سوی ما آمدند به زودی 5 الی 6 سگ دور ما را احاطه کردند،
ما در منزل سه نوع زباله داریم، زباله قابل پوسیدن، مثل پوست میوه ها، سیب زمینی و.... نوع دوم کاغذ و پلاستیک و... و نوع سوم استخوان و خوراک حیوانات که مدت هاست که آنها را تفکیک کرده و هر کدام به امور خود رسیده می شود، زباله تر را در باغچه خود دفن می کنیم، بدین ترتیب کود مجانی و گیاهی دائمی را برای باغچه منزل خود فراهم می کنیم، نوع دوم را بسته بندی و جداگانه در کنار سطل زباله قرار داده، تا توسط بازیافتی ها که کیسه به دوش، آنها را جمع می کنند، به جای و مصرف خاص خود برسد، اما استخوان ها سهم حیوانات است، که اگر به خارج شهر برویم با خود می بریم، و در طبیعت رها می کنیم تا گرسنگان طبیعت از آن سود ببرند، و اگر نرویم، هم این ها به گربه ها هدیه می شود، چند وقت بود که استخوان ها را جمع کرده و در انبار گذاشته بودم، تا در هنگام کوهنوردی به خط الراس توچال برده، آنجا آنرا برای خوراک حیوانات وحشی بگذارم، ولی دیدن این تعداد سگ گرسنه که در بین هفته غذایی نداشتند و ما را محاصره کرده و التماس غذا می کردند، مرا ترغیب کرد تا به نیت خیرات برای اموات، آنان را میهمان این سفره کنم، استخوان ها را از کوله خود خارج کرده، و دورتر از سفره خود برایشان ریختم، به ثانیه ایی بدان مشغول شدند و همه را شروع به بلعیدن کردند، گویا دو سه روزی گرسنه بودند.
بدین ترتیب سگ ها ما را ترک کرده و مشغول استخوان ها شدند، و ما هم مشغول صبحانه، که یک دوست اسکای رانینگ دیگر رسید، او را دعوت به همراهی با خود در صبحانه کردیم، ولی تشکر کرد و گفت "من چیزی در مسیر نمی خورم"، مقداری طناب زد و می گفت از همینجا بر می گردد، تا جمعه مسیر را تا قله برود.
دیگر هوا رو به روشنی است، ما به زودی حرکت کردیم، اردوگاه را پشت سر گذاشته به سوی زین اسبی بین شیرپلا و قله کلکچال راهی شدیم، نرسیده به زین اسبی دوست همنوردی را دیدم که با یک رکابی و بدون هیچ ابزار و حتی ظرف آب، در حال بازگشت از بالا بود، احوالپرسی گرمی کردیم، او از گلابدره بالا آمده بود، و قله کلکچال را زده، و بر می گشت، می گفت یک نفر هم روی قله است، به او گفتیم ما به کلکچال نمی رویم بلکه عازم توچال هستیم، دوستم به او توصیه نوشیدن آب در مسیر کرد، تا دچار غلظت خون نگردد، که گفت در گلابدره آب می خورد، یک ساعته بالای کلکچال است و بر می گردد و دوباره آب می خورد، و لذا مشکلی نیست.
بالای زین اسبی که رسیدیم، دوست اسکای رانینگی ما هم، قله کلکچال را زده و باز می گشت، سلام مجددی کردم و او هم با یک پاسخ ساده مثل قبل، با فاصله از ما گذشت، و ما هم به سوی چشمه پیازچال ادامه مسیر دادیم، صدا گله گوسفندی که بر حاشیه کلکچال می چریدند می آمد، دامنه کلکچال که یکی از مراکز کشتار همنوردان ما در زمستان است، این موقع از سال پر از علف است، در کنار چشمه پیازچال کمی خود را با چای و نانی ساختیم و حرکت کردیم، هر بار که در کوه حضور می یابی گیاه جدیدی را می بینی که به گُل نشسته، و یا گل هایش تبدیل به تخم شده اند، و اگر گله گوسفندان اجازه دهند، طبیعت خود را بارور، و غنی خواهد کرد، ده ها نوع علف در این کوه ها می روید، هریک زیبایی و رنگ و اندازه خاص خود را دارد. کاش تصمیم سازان محیط زیستی، به هر مرتعی هر چند سال یک بار، فرصت تجدید حیات می دادند، و مثلا هر سه سال یک بار، ورود احشام را بدآن ممنوع می کردند، تا مرتع بتوان از فرصت یک ساله استفاده کرده، تخم ریزی و خود را تکثیر کند.
از چشمه پیازچال کمی آب گرفته، زیرا تا قله دیگر آبی نخواهد بود، از این چشمه که بالاتر رفتیم، نور خورشید هم ما را در بر گرفت، سگ سیاهی واق واق کنان اعتراض خود را به عبور ما از این مسیر اعلام می دارد، کمی عصبانی است ولی خیلی خود را از هم در نمی کند، دوست همنوردم می گوید چرا تکه نانی به او هم ندادی، گفتم معترض بود، گفت اشکال ندارد به او هم کمی از آن نان می دادی.
لکه برف هایی که در هفته های گذشته بود، اکنون آب شده اند، و آثاری از آن نیست، به خط الراس در چکاد لزون رسیدیم، کمی استراحت و حرکت خود را ادامه دادیم، تا قله را زودتر دریابیم، ساعت صرف شده برای صعود ما نسبت به گذشت افزایش یافته، که این نشان از پیری و کاهش انرژی ما دارد، اما با خود می گوییم صرف فتح قله مهم است، میزان زمان صرف شده در مرحله دوم اهمیت قرار می گیرد.
هنوز رگه هایی از برف روی سرکچال ها، کهار و ناز و...، و به میزان بسیار بیشتری روی دماوند و علم کوه دیده می شود، این ها نشانه های خوبی است، که هنوز کوه ها برف دارند، این خبر بسیار خوبی است، دیروز روز یلدا و طولانی ترین روز سال بود، در کنار شب یلدا که شب قبل از شروع زمستان است و ما آن را جشن می گیریم، و طولانی ترین شب سال؛ امروز اولین روز تیرماه و روز شروع تابستان می باشد، از امروز روزها شروع به کوتاه شدن می کنند، امروز یکی دو دقیقه از روز یلدا (دیروز) کوتاه تر خواهد بود، ما یلدای روشن را جشن نمی گیریم، انگار از تاریکی گریزانیم، اما از یلدای تیرگاهی به بعد، روزها رو به تاریکی خواهند رفت، تا به شب یلدا برسیم، که روز در کوتاه ترین حالتش خواهد بود.
چند گروه دو نفره هم بالای قله توچال دیده می شوند، بیشتر از مسیر شیرپلا و سنگ سیاه می آیند، و اکنون ما در آستانه رسیدن به قله هستیم که دو گروه برای بازگشت از مسیر آمده خود، به سوی یال سنگ سیاه می روند، روی قله چند عکس می گیرم، و در ابتدا نیایشی برای شکرگذاری این صعود، و دعا برای جوان ها، گرفتارها و مریض ها. کمی استراحت، و به یک تیم تازه رسیده به قله توچال، کمک کردم که عکس های فتح خود را بگیرند، دوست همنوردم راهی مسیر نزول می شود، من هم به زودی خود را به او می رسانم، ریش و سبیل یکی از این همنوردان تازه رسیده، مرا به یاد سربازان هخامنشی می اندازد، چرا که آنها هم واجد ریش و سبیل بلند بوده اند، چهار پنج خانم هم سخت مشغول خوردن، بعد فتح قله توچالند، به طوری که به سلام و احوالپرسی ما هنگام رسیدن به قله توجه آنچنانی نشان ندادند.
در مسیر بازگشت به ایستگاه هفت، زوج جوانی را دیدم که مدعی بود، دوبار صعود ناموفق از مسیر سنگ سیاه داشته اند، و می گفت تا جانپناه امیری بیشتر نتوانسته اند بالا بیایند، اکنون هم با تله کابین آمده بودند، و قصد صعود به قله و سپس نزول از مسیر سنگ سیاه را داشتند، از ما مسیر بازگشت از آن سو را جویا شدند، به او توصیه کردم، چند باری را تا ایستگاه 5 بیاید و بعد مسیر صعود به قله را در پیش گیرد، تا صعودهایش ناموفق نباشند، مسیر به سمت یال سنگ سیاه و اُسون را برای بازگشت پیاده توجیهش کردم.
کمی آنطرف تر سگی پیشاپیش یکی از همنوردان در حال صعود به سوی قله بود، با او هم سخنی گفتم "ماشالله پسر"، از کنار ما آرام و بدون مزاحمت گذشت، همنوردی که در پس او بود، گفت : "از سگ باوفا تر هم هست؟!" گفتم چطور؟ گفت، این سگ از امامزاده داود ما را همراهی کرده است، در آنجا من فقط چند تیکه نان برایش انداختم، او هم رسم وفا را در نهایت مهر به جا آورد، و با ما تا اینجا آمده است؛ واقعا سگ ها بسیار حقوقدان هستند، مهر محبت انسانی که آنها را به لقمه نانی دعوت کرده است را، دارند، این را ما بارها در کوه شاهد بودیم.
کرونا ما را به صعود های بین هفته ایی کشانده است، روزهایی که کوهنوردان کمند، اما اکثر صعود کنندگان از ما سر هستند و در زمان بسیار کمتری قله را صعود می کنند،
آنطرف تر همنورد دیگری را می بینم که هفته های قبل هم او را دیده ام، چهره اش دیگر بسیار آشناست، با احوالپرسی گرمی، به استقبال هم می رویم، می گوید هفته گذشته قله های کهار و کهار ناز را زده اند و آرزو دارد از آن طریق به تالقان برود، و در "گته ده" تالقان فرود آید، یعنی از کهار در جاده چالوس بالا برود و در گته ده در تالقان پایین بیاید، ما را هم وسوسه بدین صعود می کند که شانس خود را از این مسیر که نرفته ایم، را هم امتحان کنیم.
صعود خسته کننده، اما بسیار شیرینی بود.
در حاشیه کلکچال و قله توچال
در حاشیه کلکچال و قله توچال
رویش ها در میان سنگ
رویش ها در میان سنگ
گل های زیبای زرد و ایستاده اگر بتوانند زنده از خوراک گوسفندان به در آینده تخم ریزی خواهند کرد
گل های زیبای زرد و ایستاده اگر بتوانند زنده از خوراک گوسفندان به در آینده تخم ریزی خواهند کرد
رویش های زیبای دره پیازچال
رویش های زیبای دره پیازچال
دره پیازچال
دره پیازچال
زیبایی رویش بر خاک قله
زیبایی رویش بر خاک قله
دره پیازچال و قله کلکچال
دره پیازچال و قله کلکچال
قله دارآباد و دماوند و....از خط الراس لزون
قله دارآباد و دماوند و....از خط الراس لزون
زیبایی گل های بنفش که این روزها زیاد دیده می شوند
زیبایی گل های بنفش که این روزها زیاد دیده می شوند
جانپناه یاهو بر خط الراس که می تواند جان ها نجات دهد، چرا که باد و کولاک در زمستان اینجا غوغا می کند
جانپناه یاهو بر خط الراس که می تواند جان ها نجات دهد، چرا که باد و کولاک در زمستان اینجا غوغا می کند
گل های زیبا اما کوچلو آبی
گل های زیبا اما کوچلو آبی
زیبایی گل های بنفش
زیبایی گل های بنفش
خط زیبای برف بر حاشیه قله
خط زیبای برف بر حاشیه قله
زیبایی رنگ ها بر گل های قله
زیبایی رنگ ها بر گل های قله
زیبایی گل های روییده بر سنگ و خاک قله
زیبایی گل های روییده بر سنگ و خاک قله
برف هایی که هنوز بر قله هستند و چه خوب که هستند
برف هایی که هنوز بر قله هستند و چه خوب که هستند
قله توچال هر هفته میزبان عکسی از کوهنوردان است که از دست می روند
قله توچال هر هفته میزبان عکسی از کوهنوردان است که از دست می روند
زیبایی خارها و گل روییده بر خار و جلب نظر پروانه بر این گل ها
زیبایی خارها و گل روییده بر خار و جلب نظر پروانه بر این گل ها
"اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا" ، این شعاری بود که در دو خیزش وسیع اخیر، توسط مردم به جان آمده از شرایط موجود، فریاد زده شد، کسانی که از ایده، روش و راهبری کشور توسط انقلابیون (اصلاح طلب و اصولگرا) خسته و دلزده شده اند. بعضی حتی پا را از این هم فراتر نهاده، و در یک عقبگرد، خواهان بازگشت به شرایط قبل از 57 شده، و شعار "رضاشاه روحت شاد" را سر دادند، اما انتخابات ریاست جمهوری سیزدهم، انگار این دو شعار را وجه ملموس و عینی، در عمل مردمی داد، که باید میزان رای آنها، و آنان نیز "ولی نعمت" حاکمان بر کشور باشند، چرا که شرایط انقلاب و تراش های عمیقی که در همراهان آن در طول این چهار دهه داده شد، بسیاری از قطار انقلاب پیاده شده، و یا پیاده اشان کردند، و اکنون دعوای قدرت که مدت ها بود بین اصولگرایان و اصلاح طلبان در جریان بود، با عدم توان اصولگرایان برای دستیابی بدون دوپینگ و بدون سو استفاده، به قدرت، در جریان انتخابات مجلس، و اینک ریاست جمهوری سیزدهم در 28 خرداد 1400، به صورت لخت و عریان تمام شرایط را صحنه آرایی کردند تا رقیب اصلاح طلب خود را با برهم زدن شرایط منصفانه و عرفی بازی، حذف، و قدرت را در کشور یکدست، و بدون خدشه و کامل، در اختیار اصولگرایان مد نظر خود قرار دهند، و اکنون دیگر صحنه سیاست کشور بیش از پیش آب رفت، و از این پس نبرد قدرت به داخل جناح سیاسی اصولگرایان، که از جمله کم پایگاه ترین گروه های سیاسی در کشورند، کشانده شده، و زین پس هرگاه از نظام، انقلاب، و ارزش ها سخنی به میان آید، یعنی حفظ حدود قدرت، در اردوگاه اصولگرایان مد نظر خواهد بود.
این انتخابات وزن کشی عریان جناح های داخلی انقلابیون بود، که به چه میزان بر امکانات کشور کنترل و تسلط یافته اند، و در جلوی چشم ناظرینی که وارد میدان نشدند، یعنی بیش از 52% کسانی که به نظاره کشاکش قدرت و تقسیم آن نشستند، در یک تغییر فاز، و یا جراحی دردناک بی مورد و غیر لازم برای کشور و انقلاب، همه دیدند که جناح اصولگرایان خاص و سفارشی، چطور شعار "اموال عمومی، استفاده اختصاصی ممنوع" که شاه بیت اخلاق و قانون تسلط بر بیت المال و ثروت و امکانات ملی بود، را به کناری نهاده، از همه امکانات و ظرفیت های ملی و محلی موجود سود جستند، تا برنده از پیش مشخص شده انتخابات باشند، و نتایج این هماوردی صحنه آرایی شده، بدون هیچ گونه ریسکی، همان شود که برایش هشت سال برنامه ریزی، تبلیغ و تلاش بی وقفه کردند، و در انتها نیز شورای نگهبان با یک چینش کاملا عریان و فاجعه بار، جشن پیروزی را از پیش از انتخابات، برای کاندیدای مد نظر خود برای پیروزی، مهیا کردند.
نحوه عمل نهاد داور و ناظر، در چینش کاندیداها، طوری رقم خورد، که در یک شرایط نابرابر دو به پنج، کاندیداها آرایش تبلیغاتی و مبارزه انتخاباتی داده شدند، تا نابرابری ها در استفاده و برخورداری از امکانات ملی کشور، در بین حاضرین در صحنه انقلاب را هم، به خوبی نمایش داده شده، این است که باید گفت تیم 5 نفره و 2 نفره، هر دو بازنده بودند، چرا که بیش از نیمی از مردم را باز اینبار نیز، خانه نشین و از اطراف صندوق های رای پراکندند، تا به راحتی، و غیاب بیشتر جمهور ایرانیان، صاحب کرسیی ریاست جمهوری ایران شوند، و گرچه اصولگرایان با 5 کاندیدا در این انتخابات دست برتر از لحاظ تعداد و امکانات را در اختیار داشتند، اما از آن سو کسانی را بی یار و یاور و بی آبرو کردند، که تا پیش از این 24 میلیون نفر از مردم ایران را به دنبال خود همراه کرده بودند، و سیل وار به پای صندوق های رای می کشاندند، نشاط سیاسی و انتخاباتی ایجاد می کردند، و حماسه های حضور را می آفریدند، و...
اما در این انتخابات با تعجیل اصولگرایان برای کسب قدرت یکدست، در یک روند ناقص و ناگوار، هم شورای نگهبان و نهاد های از این دست را، بی آبرو کردند، هم بسیاری از نیروهای اصولگرا را رنجیده خاطر و بی آبرو نمودند، و هم خود را که در پیش چشم همه جهانیان، نابردبار و قدرت طلب، گریزان از قانون و ضوابط و... به نمایش در آوردند، لذا این پیروزی برای اصولگرایان نیز یک شکستی بزرگ، برای انقلاب و انقلابیون هم رسوایی، و البته ناکامی را به جبهه اصلاحات نیز تحمیل کردند. تا جایی که اکنون از مرگ جریان اصلاحات سخن گفته می شود، ایده ایی که به نظر من شکست ناپذیر بوده، و همواره یک راه میانه و بدون خشونت، برای تغییر بوده و خواهد ماند.
در این انتخابات به دلیل تعجیل اصولگرایان برای قبضه کامل و بدون خدشه قدرت، گروه اصلاح طلبان نیز رسوا شدند، چرا که مردم از آنان نیز می پرسند، چرا در گذشته و حال با چنین روندی همراه بوده اید؟! و به رغم اینکه جریان اصلاح طلبان صاحب منطق، پشتوانه فکری و مردمی بوده اند، در یک ماراتن بسیار نابرابر، مردم خود را ناامید دیده، نتوانستند نظر عده ی زیادی از مردم را به خود جلب کنند، و برگ هایی در تاریخ این انقلاب ورق خورد، که تکان دهنده و به هوش آورنده است، انتخابات ریاست جمهوری سیزدهم برگ خوفناکی بر تاریخ انقلابیگری، انقلابات و به حتم انقلاب 57 خواهد بود، این انتخابات سراسر شکست بود، چه برای اصلاح طلبان که نتوانستند مردم را به سمت خود جلب کنند، و چه اصولگرایان که کشور، انقلاب و قانون اساسی را به پای قدرت خواهی بی ضابطه و خارج از عرف و استاندارد خود، سر بریدند.
و همین باعث شد که بیش از نیمی از مردم واجد شرایط اظهار نظر در امور کشور، خود را کنار کشیده، و صحنه را ناامیدانه، از هر گونه نتیجه مطلوب به نفع خود، واگذار و به حریف خود یعنی اصولگرایان تمامیت خواه، تمرکزگرا سپردند، این است که انتخابات سیزدهم یک شکست عظیم، برای مردم ایران بود و آثار خسارتبارش را بر کشور تحمیل خواهد کرد.
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب) :
"اهمیت انتخابات امروز جمعه 28 خرداد 1400، در سرنوشت انقلاب، کشور، جناح های داخلی و در نهایت روند آینده مردم ایران به قدری اهمیت دارد، که حتی ناظرین آگاه خارجی را نیز دست به قلم کرده، تا نشان دهند که ایرانیان در چه بزنگاه تاریخی قرار گرفته اند، این مقاله از سایت نیویورکر [1] انتخاب شده است که دو روز پیش به قلم یکی از نویسندگان با سابقه این رسانه نگاشته شده است، که پیش بینی می کند ایران به سوی یک کشور مبتنی بر نظام تک حزبی حرکت می کند. امری که در کشورهای کمونیستی همچون کره شمالی، و در زمانی که شاه ایران به این نتیجه رسید که حزب رستاخیز تنها حزب سیاسی کشور باشد و همه موظف به عضویت در آن باشند وگرنه کشور را ترک کنند، تجربه شد؛ انتخابات امروز بسیار مهم و سرنوشت ساز است و مردم ایران، با آمدن، نیامدن و نوع رای خود، آینده ایی روشن و یا تاریک را برای خود رقم خواهند زد."
حرکت ایران به سوی کشوری با نظام تک حزبی [2]
رهبر ایران می خواهد قانون را تحت ریسک یک انتخابات قرار دهد، تا کشور به صورت یکپارچه زیر کنترل یکدست تندروها در آورد.
نویسنده : روبین رایت [3] 16 جون 2021
رای گیری روز جمعه (امروز) ممکن است پایانی قابل پیش بینی بر حرکت اصلاحی رقم بزند که تلاش داشت در محدودیت ها در بعد داخلی کشور گشایش ایجاد کند، و آغوش ایران را به سوی بازگشت به آغوش جهان باز کند.
دو سال بعد از یک قیام وسیع در ایران که به دو هزار سال حاکمیت سلسله های مورثی در ایران پایان داد، رهبر انقلابی ایران آیت الله روح الله خمینی باندهای سیاسی را مورد سرزنش قرار داد که "مثل مارها همدیگر را نیش می زنند". [4] اما اکنون چهار دهه بعد از آن سرزنش ایشان، در آستانه انتخابات ریاست جمهوری در روز جمعه، اهل سیاست ایران ستیزه جویی کمتری از آن زمان ندارند.
در ابتدای اولین دور از سه دور مناظرات انتخاباتی، محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران انقلاب، قول داد که اولین اقدام او اگر انتخاب شود، زندان کردن عبدالناصر همتی به دلیل خیانت به انقلاب، خواهد بود که چند متر آن طرف تر از او در این مناظرات انتخاباتی نشسته بود، همتی نمایندگی بخش میانه رو در جامعه ایران را در این انتخابات رهبری و نمایندگی می کند.
"اگر رئیس جمهور شوم همتی و تعداد دیگری از مسوولان دولت روحانی را ممنوع الخروج می کنم و در دادگاه ثابت می کنم که چه دست های خیانت کاری بودند." رضایی این سخنان را در یک مناظره تلویزیونی با شش تن دیگر از کاندیداهای این دوره عنوان داشت، او اکنون چهارمین دور از حضور خود در رقابت های انتخابات ریاست جمهوری را طی می کند، در حالی که به صورت وسیعی به عنوان "سردار بوتاکس" مشهور گشته است چرا که اخیرا این عمل زیبایی را روی صورت خود اجرا کرده اند.
با این تهدید رضایی، شرایط جلسه مناظره آنقدر بالا گرفت که همتی، رییس سابق بانک مرکزی ایران، و دارنده کمربند مشکی در ورزش کاراته، رو به کاندیدای سوم، ابراهیم رییسی رییس قوه قضائیه کرده و گفت که : "آقای رییسی! می توانید تضمین بدهید که اقدام قضایی علیه من بعد از این مناظرات صورت نگیرد؟". البته مشکل است که گفت، این بیان را همتی به طنز یا جدی عنوان کرد، و یا با مایه شوخی و جدی هر دو،
این انتخابات به ریاست جمهوری حسن روحانی، میانه رویی که دو انتخابات بزرگ سال های 2013 و 2017 را برد، و دیگر نمی تواند در این سمت ادامه دهد، چرا که قانونا محدودیت دارد، پایان می دهد. این انتخابات همچنین ممکن است است پایانی در آینده ایی قابل پیش بینی، بر حرکت اصلاحی رقم بزند که تلاش داشت در محدودیت های موجود داخلی ایران گشایشی ایجاد کند، و آغوش ایران را به سوی بازگشت به آغوش جهان باز کند. روحانی این ریسک را تحمل کرد که سکویی برای ایجاد روابط ایران با ایالات متحده ایجاد کند.
در دور اول ریاست جمهوری اش، تیم مذاکراتی او یک قرار داد هسته ایی را با شش قدرت اصلی جهانی بست؛ اما در دور دوم ریاست جمهوری اش، تصمیم رییس جمهور ترامپ برای خروج از این قرارداد، و تحمیل بیش از هزار تحریم جدید روی ایران، روحانی و جناح مرتبط با او را ناامید کرد. محبوبیت روحانی کاهش یافت. لذا سال گذشته تندروها انتخابات مجلس ایران را از آن خود کردند، در حالی که پایین ترین رقم حضور مردم در پای صندوق های رای از زمان پیروزی انقلاب در سال 1979 رقم خورد.
[1] - https://www.newyorker.com/news/our-columnists/iran-moves-toward-a-one-party-state
[2] - Iran Moves Toward a One-Party State
[3] - خانم رابین رایت (Robin Wright ) از سال 1988 به عنوان ستون نویس برای رسانه نیویورکر فعالیت دارد و نویسنده کتاب Rock the Casbah: Rage and Rebellion Across the Islamic World. می باشند.
[4] - biting one another like scorpions
با شعار "زمان میدان داری مردان میدان رسیده است" چنان وانمود می کنند، که انگار هیچگاه میدانی را در اختیار نداشته اند، حال آنکه همیشه "میدان دار" بسیاری از ناکامی های این کشور، ملت، و انقلاب، به صورت ثابت بوده و هستند و در دوره "معجزه هزاره سوم" شان، یک میدان به وسعت تمام ایران، از مقامات انتصابی و انتخابی، با تمام امکانات کشور در اختیارشان بود، و هر آنچه خواستند کردند، و هر شعاری خواستند دادند، هرکس را خواستند گماردند، هرکس را نخواستند برداشتند و... و متاسفانه کشور را ده ها سال به عقب بردند، و در اوج فلاکت، بدهی، در هم ریختگی، ویرانی، بی برنامگی و... تحویل دیگران دادند،
دولت بعدی، و میراث دار این همه خسارت، هشت سال زحمت کشید، تا حداقل سنگی که همان ها به چاه بی تدبیری ها و... در روابط خارجی ایران انداخته بودند را خارج کند، اما خسارت چنان عظیم بود، و شرایط جهانی و داخلی را چنان بر هم زدند که، این نیز به رغم موفقیت های فراوانش، به سودهی کامل خود نتوانست رسیدن، هر چند ایران را از حالتی که صدام و عراق، در آخرین سال زمامداریش دچارش شده بود، و به نابودی او و کشورش انجامید، خارج کرد و...، چیزی که هیچگاه به مردم ایران گفته نشد، و همیشه روی ضعف های برجام مانور رفتند، و در این سال ها، با سو استفاده از بودجه و تریبون های ملی و مذهبی، در جهت منافع جناحی خود مانور تحمیق توده ها رفتند، و هرگز از پیروزی های ناشی از برجام، به مردم سخنی نگفتند و... تا منافع جناحی خود را دنبال کنند.
همان ها که آن صحنه ها را در آن هشت سال خسارتبار "دولت کریمه" اشان برای ایران و ایرانیان رقم زدند، امروز نیز صحنه را بزعم خود چنان چیده اند، که پیروزی کاندیدای مد نظرشان تضمین شده، قطعی و بی برو برگرد به نظر آید، همه را چون انتخابات مجلس قبلی خانه نشین کرده، گوی پیروزی را در عدم حضور مردم در پای صندوق های رای به راحتی ربوده، پیروز یک میدان ساختگی باشند، اما یک ملت، اگر بخواهد می تواند، آرایش صحنه ایی اینچنین رسوا و چیدمان شده را، چنان بر هم زند، که چون گذشته، ناکام شان کرده، از دستیابی به پیروزی کامل، محروم شان نماید؛ انتخابات سیزدهمین دوره ریاست جمهوری ایران، برغم تمام جفاهایی که توسط کسانی که باید پاسدار قانون و اساس باشند، در حق قانون، رقابت، انتخابات، انقلاب، مردم، جمهوریت و... صورت گرفت، می تواند به صحنه شکست "صحنه پردازان" و "صحنه آرایان" این چنینی اش تبدیل گردد؛
امروز حقیقت عریان سو استفاده جریان سیاسی موسوم به "اصولگرایان" (که خود را بدون مسما و حقیقت درونی "جبهه انقلاب" می نامند)، که مادام العمر دستگاه های حاکمیتی، ملی، مذهبی، نظامی، فرهنگی و... را در اختیار خود گرفته اند، بر کمتر ناظر آگاهی پوشیده است، آنان که بدین وسیله سو دهی قدرت را به سمت کسانی که آنها را از خودی های شان تلقی می کنند، هدایت می کنند، و شاید به همین دلیل است که امروز تحول خواهی، اصلاح طلبی، دگرگونی خواهی و... شاه بیت حرف بسیاری از دلسوزان به کشور و انقلاب بوده، و این روزها دیگر به هدف آنان تبدیل شده است. امروز دیگر بسیاری بر این نقصان های بی پرده، آگاه شده، و بر نادرستی و انحراف آن پی برده اند، و گرچه بسیاری را، از احتمال بروز تغییر در این وضعیت، ناامید کرده اند، اما برغم شرایط روشن پیش گفته، از شر مشکلات ساخته شده توسط "صحنه آرایان"، نباید به دامن مسببین آن پناه برد، و تسلیم و ناظر بی حرکت صحنه پردازی های آنان گردید، باید از هر ابزار ممکن، برای ناکامی شان، سود جست، حتی از میدان رای و حق یک رای که برای عقیم کردن آنان، می توان به صندوق انداخت، نباید حتی از آن هم صرف نظر کرد، و دست بسته، تسلیم و شاهد و ناظر پیروزی کامل آنان گردید.
هر چند صحنه پردازان تمامیت خواه و قدرت طلب اصولگرا، این بار حتی انتخاب کنندگان را از معامله همیشگی "انتخاب بین بد و بدتر" نیز محروم کردند، و با حذف حداکثری از آنان که برای تغییر آمده بودند، و می توانستند دل و رای ها را بدین سمت تجمیع کنند، صحنه را چنان چیدند، که پیروز قطعی میدان، تنها کاندیدای مد نظر تمامیت خواهان اصولگرایان به نظر آید، اما سو استفاده گران از منصب پاسداری از قانون و اساس، افرادی را که جهت چینش دکور این رقابت نمایشی، در این دوره، از بین نمایندگان اصلاح طلب، اعتدال گرا، و از بین تحول خواهان برای این نمایش انتخاباتی، انتخاب کردند، خوشبختانه این توانایی را از خود نشان دادند که می توانند، حتی در یک چینش تیمی کاملا نابرابرِ دو به پنج هم، پیروز میدان مظلومیت، با تکیه بر توان، تخصص و شخصیت مستحکم، و اندیشه و منطق استوار خود، و از جمله میدان رقابت باشند.
دکتر عبدالناصر همتی در مصاف با تعداد زیاد رقبای اقتدار طلب اصولگرا، که تقسیم کار شده و از پیش برنامه ریزی کرده، در مناظرات و انتخابات به صورت پوششی حضور یافتند، نشان داد که، هم دردها را می فهمد، هم بر خود چنان مسلط است، که اسیر چینش ها و حملات نابرابری از این دست قرار نمی گردد، و مقهور نام های بی مایه، اما مملو از باد تبلیغ رانتی و دوپینگ های پروپاگاندای رسوای قدرت نمی شود، و اگر مردم ایران نیز پشت او را در این انتخابات پر کنند، می تواند در یک حرکت بزرگ، پیروز برنامه ریزی شده میدان را به شکست خورده آن، تبدیل نماید، و میدانی را که برای پیروزی فرد دیگری توسط صحنه آرایان، چیده اند را به صحنه شکست آنان مبدل سازد.
همتی یاران پوششی و اضافی وارد شده توسط ناداور میدان را، خوب شناخت، و در میدان تنگ رقابتی نابرابر که برای او ایجاد کردند، رقیب را در فرصتی بسیار کم، حتی در زمین بزرگی که برای او مهیا کردند، زمینگیر کرد، مقهور منطق و صلابت تخصصی خود نمود، او نشان داد این توانایی را دارد، که حق را در کمترین زمانی که در اختیار دارد، به نمایش در آورده، توان پوشالی حریف را به رخش کشیده، آنرا به دیگران به خوبی نشان دهد، دکتر عبدالناصر همتی توانست، در اوج کمبودهایی که در این رقابت نابرابر برایش تدارک دیده بودند، عرصه را بر کسانی که عرصه ایی بدین فراخی برای شان چیدند، تنگ کند، و پیروزی منطق و تخصص علمی را، بر شقوق دیگر تبلیغ و پروپاگاندای رسوای جناحی اقتدار طلبان و... را به خوبی نشان دهد.
حجم تبلیغات باور نکردنی آقای سید ابراهیم رییسی، در کل کشور، نشان می دهد، ثروت و امکانات بسیار فراوان، و خارج از تصوری، متصل به جیب های بسیار بسیار بزرگ، پشت انتخاب او به عنوان رییس دولت آینده قرار گرفته، اما همه این تبلیغات را عصای موسایی، به بزرگی رای یک ملت، می تواند برهم زده، و نقشه ها را نقش بر آب کرد.
ملت ایران می تواند، آنان را ناکام کند، قبل از این هم، بارها با حضوری حماسی، این مشت آهنین خود را به رقیب، نشان داده اند، ممکن است کار مردم ما با انتخاب امثال همتی ها به سامان نرسد، که نخواهد رسید، چرا که میدان و میداندار کشور سال هاست که دولت در سایه با امکانات بسیار زیاد مالی مملو از سلاح، رسانه و پول است، اما می توان، حداقل حریف تمامیت خواه را که کشور، انقلاب و مردم ایران را بدین سمت انحرافی برده است را، ناکام کرده، می توان زیر میزی را زد که برای پیروزی یک کاندیدای خاص چیده اند، این است که برغم تمام آنچه که همه ناظران آگاه از آن اطلاع داریم، اما به اندازه رای خود، می توان در امر چشاندن مزه شکست، به "صحنه آرایان" در این انتخابات مشارکت کرد،
در انتخابات مجلس فعلی هم که گرداگرد صندوق های رای را ترک کردیم، متاسفانه دیدیم که دریدگان بی حیای سیاسی، به روی خود نیاوردند، مجلس در شان ملت ایران که هیچ، حتی از حداقل های ناچیز هم بی نصیب شدیم، نتیجه قهر با این وسیله ی حداقلی تاثیرگذاری، ایرانیان را دچار ضرر بسیار مضاعف و جبران ناپذیر می کند، گرچه اصولگرایان تمامیت خواه، تمام پست های انتصابی را از آن خود کرده، و از امکانات آن حداکثر سو استفاده ممکن را می کنند، اما مردم ایران نیز به رغم نداشتن ابزارهای مناسب، با رای خود گاهی می توانند، زیر میزی را بزنند، که برای پیروزی اقتدارطلبان چیده اند، و با رای خود علیه تمامیت خواهان، قیام به اعتراض کرده، و با رای خود این صحنه چیده شده را، به صحنه شکست آنان تبدیل نمود، و آنان را به ناکامان این میدان تدارک دیده شده برای پیروزی، تبدیل کرد.








