مصطفی مصطفوی
باران نگاه تو
باران نگاهت چون بر تن رنجور من فتاد شست غمم، به هم کرد همه، بیماری مرا
چشمت که سلسله ها در پسش، شکسته دلند بیمار می کند دلم، و تازه زخم های مرا
دلم به کام دلت ناتوان شد و اکنون منم به کام دلت، کامروا کن دل مرا
به گِل نشسته ام، می نوشم جام پی در پی ننوش تو ز جام فراق، و فراموش مرا
فراق گشته سکوی جان و دلم کنون، هوای یار میکند در این تب، بیمار مرا
مرغ دلم پژمرد به داغ یار، داغی که زنده می کند این دم، هوای دل مرا
مَنعَم مَکن ز مسجد و میخانه، که اوست یارم به لبِ جام، و غزل سراست، مرا
من هم شدید مرده دلم در هوای او مرده مخواه تو دلم، را در این کنار مرا
این جامِ می ناب که تو می بینی به برم، از برکت شب تاری است، که با یار مرا
این رنگ رنگ سخن را که می شنوی تو زمن، گمان مبر که خلعتی است پرنگار مرا
شدم تهی ز خودُ، اکنون با تو ام تویی که یار برایم، و هم نگار مرا
هوای این دل افسره چون برون ریزد برای یارست، که رنگ رنگ دیده است مرا
منم به روی تو ای عاشق نکو منظر، هزار دلبسته، و هزار امید، به دیدار مرا
ای تابِ دل بی تاب، کمی هم به من بِتاب بر این دل تابیده به پای دلِ بی تاب مرا
دوشنبه - 7 مهر1397
سال 1346 بود که به سن اعزام به اجباری (سربازی) رسیدم و می دانستیم که برای جلب سرباز خواهند آمد و بالاخره آمدند و ما را برای اعزام ثبت نام کرده، و قرار شد در موعد مقرر اعزام، در مسجد اخیانی ها در شاهرود تجمع کنیم. همین کار را هم کردم و وارد مسجد که شدم سرکار استوار حاضر گفت "شناسنامه (ات را بده)" و من هم که مراتب احترام و عرف نظام را نمی دانستم، و بجای "بفرما قربان" گفتم: "بگیر" و او هم بی درنگ با یک شُمُش (ترکه چوب نرم درخت) که دستش داشت شروع به زدن خم لنگ های من (از ناحیه پاهایم) کرد و کتک حسابی به من زد.
که "بگیر چیه؟!، تو از همین الان سربازی، درست صحبت کن، نظم داشته باش..." پدرم که برای بدرقه آمده بود، هم با دیدن این صحنه به گریه افتاد و رفت. بعد هم همه ما را به مرکز آموزش 304 بیرجند اعزام کردند، و ابتدا فرمانده پادگان، آقای سرهنگ ستاد بازرگان برای ما سخنرانی کرد، و آموزش ها شروع شد، هفده روز من در این پادگان بودم.
یکبار ارشد ما گفت، بروید آن کلاغ را بگیرید و بیاورد، و در واقع این تنبیه بخاطر سخن و یا خنده ایی و یا بی نظمی بود که یکی تو صف کرده بود. کاری محال، ولی کسی توان نداشت که مخالفت کند. محوطه این پادگان رمل و ماسه ایی بود، و من آنقدر دویده بودم که حالم خراب شده و به حالت مرگ افتادم، مرا به مسجد پادگان که مسجد کوچک اما خیلی تمیز و عالی بود و به همه جای پادگان ارجعیت داشت، منتقل کردند و من در حالت نیمه بیهوشی بودم و یکی از دوستان هم که با هم اعزام شده بودیم، به این عنوان که در حال مرگ هستم، داشت روی سرم قرآن می خواند.
بعد از هفده روز آموزش های سختی که جریان داشت مرا نزد سروان دکتر طاهری (اهل شهر بایزید بسطامی بود) فرستادند، که با تیمی برای امتحان و انتخاب سرباز برای نیروی گارد شاهنشاهی، به پادگان بیرجند اعزام شده بود، و در درمانگاه پادگان شهر بیرجند استقرار داشتند، و او هم وقتی حال مرا دید، که نمیتوانم خوب راه بروم، با مهربانی گفت، "چی شده پسرم؟!" من هم گفتم "الان 16 روزه که این پوتین ها توی پای منه، اندازه ام نیست و بندهای پوتین، گوشت پای منو بریده و رفته داخل گوشت پا، با بشین و پاشو هایی که می دهند، این وضعیت بدتر هم شده ... وقتی شرح حالم را شنید، ناراحت شد و گفت "مگر اینها انسان نیستند؟!"
در نزدیکی دفترش یک چشمه آب بود، بلافاصله یک سرباز را احضار کرد و گفت : این سرباز را ببر و پاهاش را در آب قرار دهید، آنقدر نگهدارید تا پوتین ها در آب نرم شده و سپس آرام آرام بندها را باز کنید و پایش را از پوتین بیرون بکشید، حدود سه چهار ساعتی پاهایم را در آب نگهداشتم تا پوتین ها نرم شد و بعد بندهای پوتین را باز کردیم و از پا جدا کردیم.
کارمان که تمام شد به همین سرباز دستور داد، که وسایل این سرباز را ببرید واحدش تحویل بدهید، او با این استیل بدنی و... مناسب سربازی گارد سلطنتی است و از همین لحظه او سرباز پذیرفته شده گارد خواهد بود، و آمارش را جزو سربازان پذیرفته شده اعلام کنید. با توجه به زخم های پاهایم به من دمپایی دادند و با همان دمپایی ها به پادگان سلطنت آباد تهران منتقل شدم.
به میدان پادگان آموزشی سلطنت آباد تهران هم که رسیدیم، اولین کاری که کردند تمام آنچه به تن داشتیم، همه را گرفتند و ما را به حمام فرستادند. در حالی که حمام های پادگان بیرجند با گونی از هم جدا می شد و نه درب داشت و نه پیکر درست، آبش هم از بشکه ها تامین می شد، اینجا حمام ها آنقدر تمیز بود که دل مان نمی خواست که از آن بیرون بیاییم، آب گرم و عالی، بیرون که آمدیم دیدیم یک دست لباس نو آورده اند و خیاط هم آمده و اندازه گیری می کند که این لباس به تن ما خوب و درست بنشینه، سایز پوتین ها هم همینطور، کفش راحتی هم دادند که به همین صورت بود؛ و ما را به گروهان 12، گردان 3، مرکز آموزش پادگان سلطنت آباد فرستادند، و بدین ترتیب بعد از 4 ماه آموزش شدیم سرباز گارد شاهنشاهی.
نهارخوری پادگان هم که معرکه بود، میز و صندلی استیل، که صندلی ها گرد و به زیر میز با لولایی وصل می شد و بعد از صرف غذا می رفت زیر میز، پیش دستی های ملامین (که تازه این جنس ظروف باب شده بود)، قاشق ها، لیوان ها همه یک شماره خاص داشت و معلوم بود که هر یک از آن کیست، بهداشتی و تمیز؛ در حالی که در پادگان بیرجند یک کاسه داشتیم که هم غذا می خوردیم، هم آب و... آن هم از جنس روی که خودمان خریده بودیم. اینجا همه چیز مرتب بود و چهار نفر سرباز هم از خود ما مامور پذیرایی بودند، خلاصه خیلی سرکیف بودیم که عجب جایی آمده ایم.
اینجا اگر می دویدیم و ورزش و تمرین می کردیم، روی اصول صحیح انجام می شد، بعد از پایان آموزش هم به گروهان 12، گردان سه رزمی گارد سلطنتی فرستاده شدیم؛ یک شب در میان، یا دو شب در میان، می رفتیم آمادگاه صاحب قرانیه (کاخ نیاوران)، بعضی مواقع هم نوبت ما می شد که به کاخ های شهر می رفتیم. یک هفته می رفتیم باغ شاه، 15 روز، بعضی موقع ها یک ماه هم می رفتیم کاخ های شهر، مثل کاخ نخست وزیری، کاخ همایونی، کاخ عبدالرضا، کاخ محمود رضا، کاخ غلامرضا، کاخ مرمر.
یادمه یک شب عید نوروز بود، که من نگهبان اطراف کاخ شاهپور غلامرضا بودم، جایی که نگهبانی می دادیم روی چمن بود، و طوری می رفتیم که پای ما صدا ندهد، و مزاحمتی برای ساکنین کاخ ایجاد نکنم، اما هنگام نگهبانی خوابم برد، و از چمن خارج شدم و روی سنگ های دور کاخ، در حال راه رفتن و چرت زدن بودم، که ناگهان از خواب پریدم و محکم پایم را زدم روی زمین، که نیفتم، و شاهپور غلامرضا که این صدا را شنیده بود، پنجره را باز کرد، با عتاب و خطاب گفت: "برو بیرون، برو بیرون، برو بیرون" در حالی که جرات هم نمی کردم که بروم بیرون، و ترک پست کنم، رفتم گوشه کناری از دید ایشان مخفی شدم و با تلفن هایی که داشتیم، زنگ زدم به پاس بخش مان، و موضوع را گزارش کردم، و او هم گفت باش تا بیام تو را عوض کنم، صبح که شاهپور غلامرضا از خواب بیدار شده بود، به مناسبت عید نوروز به هشت سربازی که آنجا نگهبانی می دادیم، هر یک یک سکه طلا "یک پهلوی" داد ولی به من نداد، و گفته بود این سرباز مرا از خواب انداخته، ولی من معتقد بودم که او اصلا هنوز نخوابیده بود. این هم یادگاری ماند برای من از او.
یک بار هم درب کاخ صاحب قرانیه من بعنوان یک سرباز مسلح گارد در معیت یک سرباز گارد جاویدان که سن بالایی هم داشت و من تحت نظر او بودم، مشغول نگهبانی بودیم، یک بنده خدایی با یک اتومبیل اٌپل خیلی قدیمی آمد، و همکارم زنجیر را انداخت و او با همان اتومبیل رفت به داخل کاخ، من به همکارم اعتراض کردم که این ماشین مربوط به کاخ سلطنتی نبود که، او جواب داد که "از خودشونه"، گفتم "مگه تا به حال او را دیدی؟!!" گفت نه؛ این ماشین که به داخل رفت یکهو افسر نگهبان که پشت درب کاخ صاحب قرانیه اتاقش قرار داشت، به ما که جلو ایستاده بودیم زنگ زد و با من صحبت کرد، که "این کی بود که به داخل کاخ راهش دادید"، که من جواب دادم "نمی شناسمش، این آقای همکارم زنجیر انداختند و به داخل راهش دادند".
او گفت "چرا راهش دادید، شاید نیروی ضد شاه و سلطنت باشه"، فورا ما هم به نگهبان دور کاخ زنگ زدیم، که او هم همزمان می خواست با ما تماس بگیرد که "این کی بود که به داخل راهش دادید، این مرد روی کاپوت ماشینش، درست روبروی پنجره کاخ، نشسته و نمی دانم چی می خوره"؛ گفتم "بیرونش کن"، و نگهبان اطراف کاخ گفت "نمی دانیم چه زهر ماری خورده که هیچی هم حالیش نیست". به هر تقدیر او را باز گرداندند و آمد، و بیرونش کردیم، بعد تا مدتی دیگر این سرباز جاویدان را ندیدم، تا این که بعدها در آشپزخانه لشکر دیدمش، که به همین دلیل دو درجه تنزل مقام نظامی گرفته، و از نیروی گارد جاویدان هم اخراج شده و به آشپزخانه لشکر منتقل شده بود، و حقوقش هم که تقریبا 1600بود به 600 تومان کاهش یافته بود، و خیلی نگران که چطور خواهد توانست خرج دو پسرش که در امریکا تحصیل می کردند، را بپردازد.
حقوق سربازها در ارتش 15 ریال در ماه بود، اما حقوق ما سربازان گارد ماهی 32 تومان بود، ولی یک ریال هم من در طول این بیست و چهار ماه خدمت، حقوق سربازی دریافت نکردم، و اصلا نفهمیدم که حقوق ما کجا رفت. حتی روزهای آخر سربازی که می خواستم مرخص شوم، و سلاح ژ3 تازه آمده بود ایران، و برای اولین بار نیروهای گارد را بدان مسلح کرده بودند. یک روز صبح که به عنوان ارشد به سرکشی رفته بودم، و اسلحه ام از ناحیه نوک مگسک به تختم آویزان بود، سرباز هم تختی ام، موقعی که می خواست تخت خود را آنکارد کند، و با بقیه تخت ها نظام بدهد، اسلحه مرا انداخت پایین، و سرنیزه که سر سلاح نصب بود، از کمر شکست.
بعد از کلی سوال و جواب که به عمد انداختید و... سی تومان پولم که تمام موجودی ام بود، سر این سرنیزه از دست رفت؛ یادمه اون زمان وقتی وارد گارد شدیم، یک دفترچه حساب پس انداز در بانک صادرات شعبه اختیاریه برای هر یک از ما باز کردند، که همه پولی که با خود داشتم، سی تومان بود که پدرم برایم فرستاده بود، و آن خودش در آن زمان رقم زیادی بود. استوار مشکیان دفترچه پس انداز من را به گرو نگهداشت، تا پول تاوان این سرنیزه اخذ شود، می گفتند باید از امریکا قیمتش بیاید، که خسارتش مشخص و گرفته شود. و بدین ترتیب دفترچه حسابی را که روز اول بردند برای ما باز کردند که داخل جیب ما در حین خدمت پولی نباشد، را دیگر ندیدم و به دستم نرسید، و نفهمیدم چی شد، و سی تومان پولی را که مرحوم بابا برام فرستاده بود هم از دست رفت. علاوه بر این، برای بیست و چهارماه خدمت هم حقوقی دریافت نکردم و هرگز مزه حقوق ارتش را نچشیدم، که هیچ، این پول هم از دست رفت.
خانواده سلطنتی زمستان در کاخ صاحب قرانیه بودند، تابستان می رفتند کاخ سفید، نزدیک میدان دربند؛ شاه خاله ایی داشت که همسر تیمسار اویسی بود، اویسی می گفت آن احترامی که به من می خواهید داشته باشید، به خانمم بگذارید، حتما نگذارید بدون احترام از کنار شما عبور کند، تا اذیت نشوید، تیمسار اویسی نزدیک درب کاخ، خانه داشت، یک روز هم همین خانم یک سینی آلو قطره طلایی برای سربازها فرستاد، زیرا پاسدارخانه و خانه آنها درست رو بروی هم بود، ما اینطرف بودیم، آنها انطرف، اجازه نداشتیم که این میوه ها را بخوریم، اول باید بررسی و تحقیق و آزمایش می شد، و بعد می خوردیم، گروهبان عسکری درجه دار ما، که خیلی ملاحظه کار و ترسو بود، اجازه نداد آنها را بخوریم و این میوه ها که بسیار هوس داشتیم در آن تابستان بخوریم، از دست ما رفت و معلوم نشد، چی به سرش آمد.
خاطره دیگری که دارم، یک بار هم جلوی دفتر شهبانو فرح نگهبان بودم، در اینجا باید به حالت آزاد می ایستادیم، یعنی پاها به اندازه عرض شانه باز و دست ها از پشت قلاب کرده باشد، و گردن بالا و سر جلو، "کاشکول" می بستیم (پارچه آبی رنگ که زیر گلو بسته می شد) و اطو شده و صاف، به طوری که سر را به پایین نیندازیم، که در غیر این صورت نظم و اطوی آن خراب می شد. این باعث می شد که سرما همیشه رو به جلو و بلند بود، که در غیر این صورت مورد تنبیه قرار می گرفتیم، زیرا که گفته می شد "سرباز گارد باید سرش بلند و روب به جلو باشد"، واکسال هم روی دوش ها می بستیم، که سفید رنگ بود تا خیلی مرتب باشیم. ما باید به جلو نگاه می کردیم، منظم ایستاده و نگهبانی هم می دادیم.
به یک باره خیابان جلوی کلانتری مرکزی در مقابل کاخ مرمر شلوغ شد، و اتومبیل ها آمدند و کنار کشیدند و اسکورت های موتوری پیش آمدند، و اتومبیل شاه هم آمد، و جلوی کلانتری که دفتر شهبانو فرح هم همانجا بود، جلوی من توقفی با اتومبیل خود کرد و لحظاتی به من نگاه کرد، و حرکت کرد و رفت، اتومبیل های سلطنتی روی پلاک شان نقش یک تاج بود و به ترتیب مشخص بود که ماشین پلاک یک مربوط به شاه بود و.... ماشین بزرگ ضد گلوله مشکی، که انگار سه ردیف صندلی داشت، و وقتی رفت من متوجه شدم که این شاه بود، که مدتی چشم به چشم من شد، و من اصلا متوجه نشدم که باید چه کنم، و رفت. مثل یک آدم پلاستیکی و مجسمه فقط نگاه کردم، چقدر به ما آموزش داده بودند که وقتی شاه آمد چطور باید جبهه ببندید، پای راست را محکم به زمین بزنی، پای چپ برعکس مورب جلوی پای راست، یک نیم دور بزنید به طرف شاه، و روبری شاه احترام نظامی و تشریفاتش را به عمل می آوردیم، ولی من خشکم زده بود و شاه هم انگار منتظر شد تا من این عملیات را انجام بدهم ولی من که خشک شده بودم، ایستادم و فقط نگاه کردم و ایشان رفت.
خاطرات مذکور واقعی، و برگرفته از مصاحبه با یک سرباز گارد سلطنتی تنظیم شده است.
دیروز که به مناسبت سیزده آبان و حوادث تاریخی آن روز فکر می کردم، با خود می گفتم "آیا امروز روز مناسبی است که بر سر آمریکا داد بکشیم؟!!" هر چه فکر کردم دیدم 13 آبان روز مناسبی برای داد کشیدن بر سر امریکا نیست، زیرا در این روز او هم فریادهایی برای کشیدن بر سر ما دارد، پس باید روزی را برای داد کشیدن سر امریکا انتخاب کرد که او سخنی برای گفتن نداشته باشد، آن روز شاید روز ۱۸ اردیبهشت باشد که امریکا از تعهد بین المللی برجام شانه خالی کرد، که بعد از مدت ها مذاکره، به امضای نمایندگان جهانی رسید، و یا روز 28 مرداد باشد که آن کودتای ننگین امریکایی بساط دولت مردمی دکتر محمد مصدق را برچید، و دست های آشکار و پنهان خیانت به دوره زمامداری این نماینده مردم ایران پایان داد؛ و یا ۱۲ تیر و روزی که ناو امریکایی وینسنس، هواپیمای مسافربری ما را با موشک بر فراز خلیج فارس هدف قرار داد و با 290 مسافرش به قعر دریا فرستاد؛ و یا روزی که نیروی دریایی ما مورد هدف مستقیم امریکایی ها در خلال جنگ هشت ساله با رژیم بعثی صدام قرار گرفت و...
اما سیزه آبان روز پای نهادن ما بر تمامی میثاق های بین المللی و بالا رفتن از دیوار سفارت امریکا در تهران بود، که بنیاد رسم نامیمون بالارفتن از دیوار سفارت خانه ها را در کشور گذاشت، تا هر جریان سیاسی حتی برای برهم زدن بازی حریف سیاسی داخلی خود هم دست به این عمل نامناسب، خسارت بار، غیر قانونی، خارج از عرف و ناجوانمردانه بزند؛ و لذا این روز مناسبی برای داد کشیدن بر سر امریکا نیست،
انتخاب این روز به عنوان روز تظلم خواهی مردم ایران از امریکا، خود منجر به این می شود که از اساس ادعای مظلومیت مردم ایران زیر سوال برود، چرا که در این روز خودسرهای آن روز از دیوار مکانی بالا رفتند، که در سیره جوانمردان، قوانین بین المللی و... نهی شده است، که میهمانان، فرستادگان و... را که کاملا قانونی در خاک ایران پذیرفته شده بودند، مورد تهاجم قرار گیرند؛ این دیپلمات ها هر کاری در ایران می کردند، راه مقابله با آنها بالارفتن از دیوار سفارت و گروگان گیری آنان نبود.
چرا که در عرف عاقل های جهانی، اگر اعضای سفارت خانه ایی را مخل امنیت، منافع و... ببینند، به آنان فرصت کمی می دهند، و از کشور خود اخراج می کنند، نه این که دستگیر و یا گروگان بگیرند. کار آنروز بالا روندگان از دیوار محیط های دیپلماتیک امریکا که مصونیت کامل داشتند، خسارت جبران ناپذیری به حیثیت جهانی کشور و انقلاب زد و مسولین انقلاب را در عمل انجام شده ایی قرار داد، که خسارت جبران ناپذیر آن را هنوز ایران، انقلاب و مردم ما می پردازند،
و به نظر می رسید، حال که چنین عملی را انجام داده ایم، لجاجت بر تایید این عمل ناشایست درست نیست، و اگر نمی خواهیم حتی چنین اعترافی کنیم، تبدیل چنین روزی به الگویی برای "استکبار ستیزی" و یا "امریکا ستیزی" کاری درست نیست، که اگرچه اعمال امریکایی ها در قبال این مردم شدید محکوم است، ولی در جای خود این عمل ما نیز کاملا محکوم است و خسارات آن تاکنون دامن کشور را گرفته و رها نمی کند.
و نمونه اش آقای ترامپ که هوشمندانه 13 آبان را میعادگاه موعد عهد شکنی خود قرار داد، زیرا این عمل ما آنقدر در عرف جهانی محکوم است، که او می تواند ظالمانه ترین عمل را علیه ما در چنین روزی انجام دهد، و لابد دنیا هم می گوید وقتی ایرانی ها در چنان روزی، چنین کردند، چرا امریکا در همان روز چنان نکند.
گرفته ایی مرا به بند، در این دایره ها سخت
یک نقطه ام من به زیر پرگار عشق تو پرگار بکش، که به دورت بگردم سخت
پرگار تو دایره ها کشید دور و برم اکنون بدین دایره ها، من گرفتارم سخت
گویا که نقطه ام به هر دایره ایی که تو می کشی این نقطه را رها مکن، تو در دایره سخت
پرگار، تو بردار تا ببینی بر این نقطه من هیچم و تو چرا بر من بگیری سخت
معشوق من ای سخت گیر ترین بر من هیچم نگیر، و بگیر بر من سخت
گر رها شوم ز عشق و عاشقی چند، نمی گذارم که دیگر بگیری بر من سخت
کنون که به سختی شدم رها من ز تو رها که نه، گرفتارم همچنان به تو سخت
رهایی نمی خواهم، بگذر از این سخن بگیر مرا به آغوش خود سفت و سخت
می خواهم همچو باد بپویم ره تو را ای باد سحر بیا بگیر مرا در بر، سخت
توفان بپا کنم از این همه گردباد بی معنی ها ای اقبال بد، اقبال بگیر مرا در بر سخت
رها مکن که تو یار دیرباز منی ای یار دیربازم، بگیر مرا در بر سخت
نمی گنجم من به هیچ دایره ایی، کشیده ایی به دورم هزار دایره، سخت
الا ای دایره دار، دایره های سخت گرفته ایی مرا به بند، در این دایره ها سخت
12 آبان 1397
جامدار کاروان ما
ز کجا بیابم این دزد، که بَرَد تمام جان را و کجاست رَهزن دل، که تمامِ دل، ببرد
تو ای رهزن دل، ای جامدار کاروان ما جامه داری رها کن، کار کرد، آنکه تمام ببرد
ما تیزتکان راهوارِ ره عشقُ دلیم دل را کجاست، تا هوس و جام و می، برد
خونین دلان قافله، آیید گِرد من کین گرد نشینی، هوش و هوس ز ما برد
ما دزد زدگان قافله عشقُ دلیم گرد آیید که بگوییم ز شکایت ها، که می برد
اندوه ز پس اندوه شد پدید، این راه و رهزن و این قافله بکجا می برد
بگذار بدزد و ببرد این جام و باده را کین باده و جام و می، چه خوب می برد
مقصود ما ز بردن او خواهدم پدید بگذار بگیرد، هر چه خواهد، چو او برد
9 آبان 1397
ظلم عشق
دانی که ز ظلم عشق تو ما را چند رفته است در این عشق، بر ما چند
من فاش نگویم این حدیث جانسوز که رفته است کاشانه ی ما، بر چند
هر چیز که خواهی بُوَد در جامم الا توی عاشق و عشق و چندی چند
من سیر ندیده ام تو را ای عشق رفتی تو ز دستم به دینار و درهمی چند
4 آبان 1397
رنگم به رنگ سپیدی و صلح می پاید، و دلم در هوای سپیدی می طپد؛ اکنون که جور زمانه به رنگ بنفش مان در آورده، اما سبز به زیبایی بهار بود و بس، لیکن خزان به بیداد برد او را، لیک چه غم که ما در آرزوی بهاریم و بهار نیز مقصد ما نیست و در این شهر چهار فصلم آرزوست.
زردها می خواهند ما را به ذیل حُکم و تَحَکُم و بیداد برده و بیماری و زردی را برای همیشه در صورت مان دایمی کنند، ولی اکنون که چهره ها رو به زردی تاراج پاییزی است، دل انسان هوای سبزی بهار می کند، اگرچه می دانم در پس سلطه ی زردها، زمستانی سخت و پر از مرگ و بیماری در انتظار ماست، اما به امید سبزی بهار، اگر این زمستان هم سر بگیرد، آنرا نیز از سر خواهیم گذراند، تا به بهار برسیم، و البته در آن نخواهیم ماند، و از آن عبور کرده می رویم تا به سپیدی صلح دست یابیم.
و چه درست گفت آقای هاینریش چارلز بوکفسکی که : "من به پایان دنیا اهمیت نمی دهم، چون دنیای من بارها تمام شده، و صبح روز بعد دوباره از نو آغاز شده است!"
آه ای شرق غرور انگیز بزرگ، ای خیزشگاه تاریخ، ای نقطه شروع تمدن ها، تو ای باند فرود آسمان! چقدر زمین هایت مستعد استبداد است؟! اینجا را انگار خداوندگارم برای تولید و پرورش استبداد و مستبدین ایجاد کرد، که این چنین بهشت استبداد و مستبدین شده است، تا در این نقطه از عالم متولد شوند و پا گیرند و بزرگترین ظلم ها را در انظار همه جهانیان انجام دهند، مستبدانه بزیند، و قهرمانانه بمیرند و بی شرمانه به وجود خود و اطرافیان و فلسفه منحط و به زنجیر کشنده اشان ببالند، و هر چه خواهند، تحمیل کنند، و نسل اندر نسل انسان هایی را که تنها یک بار فرصت زیستن در این جهان دارند، را له کرده و چنان تخدیرشان کنند که در فلاکت تمام، زیر یوغ استثمار، چشم به نجات بمانند و بمیرند، و حرکتی نکنند، و زندگی اشان شناسنامه هایی باشد که با آمدن شان ثبت، و با رفتن شان ابطال می شود، و هر فریاد رهایی بخش و یا آزادیخواهی نیز کارد آجین شده و یا به تمسخر شب، به صبح نرسد.
آه این زمین های شوره زار شرق چقدر برای خواباندن مستبدین در نمک مناسب است، تا یکی پس از دیگری در زمان های مناسب خود بیایند و بروند، رهایی و آزادی را در گروگان خود نگهدارند، و کلید داری زندان آزادی را دست به دست کنند؛ انگار برای این زمین و اهلش، شرایطی برای رهایی و رشد نیست، که نیست، انگار شرق را خدا آفرید تا خورشید آزادی بارها و بارها در آن طلوع کند، و بعد از چند ساعتی، شادی بر لب ها بخشکد و نور آزادی در پشت کوهی غروب کند، و باز انگار نه انگار، که این زمین را هم به نور رهایی نیاز است، تا رشد و زندگی را در آن از سر گیرند.
اینجا انسان هایش را انگار برای رکوع و سجود آفریده اند، تا هر روز در مقابل قدرتمداری خم شده و دست و پا بوس این و آن باشند؛ شرق ای سرزمین عجایب ای سرزمین خوبی ها! چرا چنین آلوده زندان غرور و نخوت مستبدین شدی، و چرا این همه باران های پاک کننده و رهایی بخش در تو اثری ندارد. از چه توفان های اندیشه پاک و رهایی بخش انسانی در همه جهان وزیدن دارد و تو همچنان در خاک استبداد در غلطیده ایی و بدان خو کرده ایی؟!.
صبح رهایی تو کی فرا خواهد رسید.
سپید فام روی تو
شعله کجاست جوششی نیست آتشم را رفت آتشم به باد زمانه، اما باز بی قرار
عمری گذشت و به پایان رسید، ماندن ما اما هنوز در پی لیلی و یافتن می، بی قرار
سوختم در آتش عشقی که سوخت جان مرا هنوز ننوشیده ز جام می سرخ، بی قرار
ای صبح دل انگیز دل کندم بیا که ز بهر دل کندن شده ام کنون بی قرار
ای هستی شیرین من ای سیمین تن، دل من کجاست قند شکرینت که شده ام، بی قرار
جام جام پر کنم از لبم می سرخ فام خود که من هم به نوشیدنش شده ام بی قرار
لب که گذاشتم به لب جام تو ای جام دار من جام و، می و، جامعه، همه سوخت در قرار
شد روزگار من سپید فام ز روی تو من کشته ها دیدم از این عشق، باز بی قرار
عاقل شو و عقل را تو کن دیوانه که عقل هم به پای عشق شد بی قرار
ای باخته سر و جان خویش به پای جام شو بی قرار صبح، که صبح نیز برای تو، بی قرار
ای سرو سرنگون من ای روح من بیا من سروها به پای افکنده ام و بی قرار
میا که صبح دل انگیز تو شود خراب از پاره های جگر خون خضاب و بی قرار
6 آبان 1397
تو ای خزان بهار عمر بی ثمرم
ز غمِ زمانه چنان فتاده ام ز پا که ایستادنم دگر نمی تواند یاد
ز سپیدی سحر و نوای صبحگاهی دگرم نمانده صفای باطنی به یاد
خشک چوبی شدم ز باد پاییزی دگرم بهار و صبح ترقی نیست به یاد
تو ای ساقی دلنواز خاص دلم دلی نبود که هدیه کنم تو را بیاد
نواز تو دلم را به دردی جانکن که این دل غمدیده را نباشد یاد
تو ای خزان بهار عمر بی ثمرم مرا به کدام می، نواختی تا کنم یاد
شبم به غریبی گذشت، این غربت صفا نکرد از می نابی، تا کند یاد
بزن به چوب دلت که عمرم را چند روا نباشد که بگذرد چون باد
5 آبان 1397
از زمانی انسان به توانایی عقلی، بشری و خدادادی خود پی برد، و متعاقب آن اجتماعات انسانی نیز شکل گرفت، شکل اداره این اجتماعات نیز اهمیت یافت، و بشری که برای خود شخصیت انسانی قایل شد و خود را واجد توانایی هایی یافت که می تواند، مسایل خود را حل کند، در فکر فرو رفت که چگونه شرایط جامعه خود را تنظیم کند که بتوان بدور از حیوانیت و تجاوز به حقوق دیگران، انسانی در این جهان زیست، و سعادت را در آغوش کشید و حیف که تا بشر بتواند به مرحله ایی برسد که همه از حق تعیین سرنوشت برخوردار شوند و از حیوانیت ها خلاص شوند، نسل ها از انسان عدالت و آزادی را نچشیده، نابود شده اند.
دموکراسی یکی از ایده های مکاتب انسانی برای اداره اجتماعی است که از انسان ها شکل گرفته، در زبان یونان باستان این واژه واجد دو کلمه "مردم" و "حکومت کردن" است که در سیاست به معنی "حاکمیت مردم" تعریف می شود. این نظام سعی می کند به همه انسان های درون خود حق مشارکت سیاسی در امور جامعه بدهد. اما در دمکراسی یک گرایش به حق، اهمیت و اولویت فرد از یک سو و اجتماع از سوی دیگر همواره تعارض و سخن بوده است. واژه دمکراسی در عصر جدید ابتدا در اساسنامه مستعمره امریکایی "ردآیلند" در سال 1641 به کار رفت. و در قرن 19 و 20 توسعه روز افزون یافت و ملل پیشرو در صنعت و اجتماع اروپایی و امریکایی و بعد ها شرقی بر آن پای فشرده و به تکمیل و توسعه آن همت گماشته اند، به طوریکه بعنوان مثال اکنون هند به بزرگترین دمکراسی جهان شهرت دارد، هر چند ملل مختلف از لحاظ کیفیت و عمق اعطای حق به شهروندان خود در تنوع بسیاری اند، اما امروز مقبولیت روش دمکراسی، به حدی رسیده است که حتی دیکتاتور ترین حاکمیت ها در جهان هم، بخشی از نام سیستم خود را به این کلمه گره زده اند تا در زمره دارندگان این سیستم حکومتی تلقی شوند.
"تامس پین" یک دمکرات رادیکال بود که در انقلاب فرانسه و استقلال امریکا، در کنار جیمز مدیسون از دست اندرکاران تدوین قانون اساسی امریکا و مقاله های معروف فدرالیست با جرمی بنتام و جیمز میل انگلیسی فعالیت کرد. البته این که همه مردم را به تصمیم گیری های حکومتی کشید، مشکل است و برای همین هم افرادی مثل کارل پوپر منکر مردمی بودن حکومت دمکراسی بوده و آن را یک مغلطه بیش نمی داند، و دمکراسی را مناسب برای به زیر کشیدن حکومت های نامطلوب و شرور از مسند حاکمیت می داند. و به لحاظ گستردگی نظرات و تنوع نظر بین مردم، دخالت آنان در امر حکومت در قالب نمایندگی و... صورت می گیرد.
برخی دمکراسی ها را حاکمیت عامه نمی دانند، بلکه نهادهایی تجهیز شده اند که مردم خود را از خطر دیکتاتوری حفظ کنند. عده ایی دیگر نیز دمکراسی ها را نهادهای نخبه گرا و رقابتی که با آرای مردم به قدرت می رسند نگریسته اند. شومپیتر دمکراسی را یک روش می داند. برخی دیگر دمکراسی را به علت رشد و تکامل و هماهنگ بودنش، نوعی هدف مهم ارزیابی می کنند که به علت ارزش های ذاتی از جمله خودمختاری ستایش می کنند.
کوهن دو پیش فرض برای دمکراسی قایل می شود اجتماع و عقلانیت. عقلانیتی که به انسان قدرت شناخت می دهد و استعدادی ارزانی می نماید که رای او مبنای تصمیم گیری شود و رجوع به عقل مشخصه عصر مدرنیته است. عقل تنها وسیله شناخت نیست و بلکه توجیهی برای اراده نیز هست. عقل و اراده یکی نیستد ولی در آموزه های دمکراسی عقل و اراده مکمل یکدیگرند. نیروی اراده بدون عقل متضمن شناخت و معرفت نیست و عقل بدون اراده هم در برگیرند حرکت و تصمیم نخواهد بود.
اراده و یا اختیار از ارکان مشترک میان لیبرالیسم و دمکراسی است. با این تفاوت که می توان این اختیار را به دو گونه لیبرالی و جمهوری خواهانه تقسیم نمود. گونه لیبرالی به فردیت و منافع فرد و گونه جمهوریخواهانه فرد را در متن یک جامعه آزاد با ارزش های اخلاقی مثبت تصور می کند، و منافع فرد را در درهم تنیدگی آزادی فردی با مصالح عمومی مطرح می کند.
بحث جمهوری خواهی رشد رو افزونی در دمکراسی ها دارد. که از دلایل آن نیاز به پیوندهای اجتماعی در مقابل انزوای برخواسته از گرایش های فردگرایانه و مشکلاتی بود که متوجه جامعه می شد. همچون عقل گرایی که امروز دیگر کمتر کسی به اراده قدرت انتخاب بسیار گسترده انسان ها اعتقاد دارد. زیرا عوامل متعددی همچون غرایز درونی، تا مقولات اقتصادی، فرهنگی و... اسان تاثیر می پذیرد اراده آدمی بدون توجه به مولفه های حیات اجتماعی و محیط زیستی مشکل زاست.
اراده منتسب به مردم، یعنی اراده مردمی می تواند در خدمت و سو استفاده حکومت های غیر دمکرات هم قرار گیرد. همانگونه که از نظریه اراده عمومی روسو می توان تفاسیر توتالیتاریستی کرد.
در خصوص چگونگی تبدیل منافع فردی و آرا شخصی به سازوکار مناسب اجتماعی به مقولاتی مانند "دست های پنهان" آدام اسمیت که عملا منافع را در یک سازوکار کلی جمع می کرد، روی آوردند. دمکراسی همچنین از آموزه "خیر عمومی" که شهروندان را در نهایت متوجه "مصلحت عمومی" می کند سخن گفته است. خیر عمومی همچون عاملی خیرها و منافع شخصی را با هم پیوند می زند و حاصل آن را در مصالح عمومی نشان می دهد.
در جامعه ایی که نیروی عقل راهنمای انتخاب هاست، رسیدن به این نتیجه که تاکید بر ارزش های اخلاقی مثبت و اعتقاد به در هم تنیدگی آزادی و منافع شخصی با آزادی و مصالح جمعی یک ضرورت عقلی است.
شومپیتر دمکراسی را روشی می داند که طی آن تصمیمات سیاسی از طریق تلاش رقابت آمیز برای کسب رای افراد ساخته و پرداخته می شود. این نگرش به دمکراسی را می توان نفی نخبه گرایانه و رقابتی نامید.
کوهن پنج پیش شرط موفقیت دمکراسی را این گونه بیان می کند. 1- شرط مادی یعنی شرایط جغرافیایی و ترتیبات اقتصادی مهیا باشد، 2- شرط قانون اساسی یعنی سازوکار حقوقی تشکیل آزادانه اجتماعات و انتقاد از نخبگان سیاسی، آزادی فکر و انتشار آن مهیا باشد 3- شرایط فکری که به استعداد شهروندان برای استفاده از داده ها و نحوه استفاده از آنها برای اجرای وظایف دمکراتیک خودشان را در بر می گردد. 4- شرایط روانشناختی که به تجربی اندیشی شهروندان با میل به مصالحه و با فرض احتمال اشتباه در عقاید جرمی بنتام و.. بر آن نظر دارند 5- شرایط حفاظتی دمکراسی شامل قابلیت های دفاع از خود در برابر فساد داخلی و یا تهاجم خارجی.
برخی می گویند که قلمروهای محدود نمی توانند به دفاع از دمکراسی خود بپردازند.
گوتمن شش نوع دمکراسی را قابل تمیز می داند، مدل شومپیری، مردمی، لیبرال، مشارکتی، سوسیالیستی، تدبیری، دمکراسی مردمی شایع ترین نوع دمکراسی است و از عناصری چون رای برابر، آزادی سخن، انتشارات و انجمن ها، در دخالت هرچه بیشتر مردم در سیاستگذاری دفاع می کند
دمکراسی لیبرال بیشتر به آزادی فردی معطوف است و به توانایی قضایی برای حفظ حقوق فردی یا تفکیک قوا و تکثر قدرت علاقمندی نشان می دهد. دمکراسی شومپیری و لیبرال به روشن بودن سازوکار دمکراتیک تاکید دارد. دمکراسی مشارکتی هم خواهان مشارکت بیشتر مردمی است. دمکراسی سوسیالیستی نیز با قدرت اقتصادی و توزیع برابر موانع باز دارنده برخاسته از شکاف میان فرصت های سیاسی و محرومیت های اقتصادی را سعی دارد بکاهند.
دمکراسی تدبیری که ترکیبی از لیبرال و مردمی است و در این نوع سعی می شود با حفظ آزادی فردی مردم به خیر و مصلحت عمومی نیز دست یافت. دمکراسی شومپیری مهمترین جلوه دمکراسی نمایندگی در میان دمکراسی های یاد شده است.
دیوید هلد دمکراسی ها را به نوع کلاسیک و معاصر تقسیم می کند. که کلاسیک از دولت شهرهای یونان تا آستانه قرن بیستم، ادامه می یابد، مدیسون، جرمی بنتام و جیمز میل در این دمکراسی به دنبال اقتصاد بازار و رقابتی، احترام به مالکیت خصوصی و ابزار تولید و نیز خانواده پدرسالارانه بودند. دمکراسی تکاملی و یا توسعه بخش که روسو چهره آن است خواهان برابری هر چه بیشتر شهروندان در امور سیاسی و اقتصادی است تا کسی فرصت برتری بر دیگری نداشته باشد.
بعد ها شکل معتدل تر دمکراسی تکاملی در صدد تامین منافع فردی برآمد و در این دمکراسی جامعه مدنی حد فاصل و واسطه قدرت متمرکز دولتی و حیطه خصوصی شد، و به منزله فرصتی مناسب برای کرد وکار شهروندان. هلد در قالب دمکراسی های معاصر چهار نوع دمکراسی معاصر را اشاره می کند. 1- دمکراسی نخبه گرایانه و رقابتی که از طرفی دمکراسی روشی برای سازوکار اجتماعی است و از سوی دیگر مردم خود دایرمدار سرنوشت شان، با انتخاب نمایندگان شان در انتخابات رقابتی اداره امور را بر عهده می گیرند. 2- دمکراسی تکثرگرا که اصل جلوگیری از قدرت گیری گروه هایی است که بیش از حد قدرتمند می شوند و همچنین جلوگیری از دولت های غیر مسول است، این نوع دمکراسی خواهان تقسیم قدرت به طوری است که قدرت میان اقلیت ها هم به گونه ایی تقسیم گردد که آزادی در بالاترین حد برای همه تضمین شود.
در شکل دمکراسی کلاسیک تکثرگرا، نوع دو حزبی است و در نوع دمکراسی تکثرگرا جدید، در کنار احزاب، گروه های صنفی هم به طور آشکار تر و مستقیم تر در تلاش برای در اختیار گرفتن بخشی از قدرت سیاسی، فعالند.
در اثر تئوریک هلد، دو نوع دمکراسی راست و چپ جدید هم از یکدیگر قابل تمیزند. در "دمکراسی راست جدید" قانون و حقوق قانونی در نظریات نوزیک و هایک با هدف حفظ آزادی های فردی یک اصل اجتناب ناپذیر است. قانون سپر محافظی است که از حقوق فرد در قبال تجمیع آرا و منافع جمع حمایت می کند. به بیانی بهتر قانون اساسی به حقوق فرد و عقاید یا سلایق جمع تجاوز نمی کند، این همان دمکراسی نولیبرالی است.
دمکراسی چپ جدید بیشتر بر اصل مشارکت نظر دارد، هابرماس، پولانزاس از نمایندگان این تفکر که بر وجه اجتماعی انسان تاکید دارند و منتقد برداشت فردگرایانه از آدمی در نظریه لیبرالی اند.
دمکراسی از یونان تا قرن بیستم و اکنون در نوع مدرن آن مورد تاکید و فعال به کار خود ادامه می دهد و انتظار می رود در قرن جدید هم همچنان به غنا بخشیدن آن ادامه دهند، دمکراسی یکی از پذیرفته ترین و شایعترین روش های حاکمیت است که سعی در تضمین حق مردم در حاکمیت بر خود و تضمین آزادی و حق تعیین سرنوشت آنان توسط خودشان، تاکید دارد.
منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380
مدت هاست که اصولگرایان کشور و انقلاب را به گروگان خود گرفته اند و مصادر قانونی، رسمی، مذهبی کشور را یکی پس از دیگری از آن خود کرده و مادام العمر بر سریر قدرت، قدرت نمایی می کنند، و سعی دارند دیدگاه و فرهنگ استبدادی خود را بر همه تحمیل کنند؛
سردمداران جریان سیاسی اصولگرایی که اینک خود را فرای هر قانون می بینند، و نظر خود را بعنوان قانون، اسلام، انقلاب و حتی مردم ایران جا زده اند، رسما، کتبا و آشکارا خواستار تبعیت همه از خود شده، و تهدید و ارعاب های خود را آنقدر گسترش داده اند، که حتی مراجع تقلید را هم به تمکین از خود و خط سیاسی تمامیت خواهانه خود فرا می خوانند، [1] و معتقدند مراجع تقلید هم حتی در روابط اجتماعی اشان باید مطیع خط سیاسی آنان باشند!
این زورگویی در راس تشکیلات اصولگرایی چنان روشن و آشکار شده که جناب شیخ محمد یزدی به خاطر دیدار آیت الله سید موسی شبیری زنجانی با سید محمد خاتمی، این مرجع تقلید را مورد تهدید رسمی قرار داده و او را از تکرار چنین دیداری با تهدید باز می دارد، و حال از ایدئولوگ های این جناح سیاسی مسلط، باید پرسید شما که در سایه شعار "آزادی برای ملت ایران" سکاندار حاکمیت این مردم شدید، اگر زورگویی خود را تا این حد لخت و بی پرده حتی بر مراجع تقلید هم گسترش دهید، چگونه خواهید توانست پاسخگوی این همه خونی باشید که برای رهایی از استبداد ریخته شد؛ و اگر تا این حد پیش بروید که مراجع تقلید را هم به زیر مهمیز زورگویی خود بکشید، چه جایی برای آزادی مردم عادی باقی خواهد ماند.
جناب آقای یزدی! ما که سن و سال مان قد نمی دهد، ولی برادر مرحومم که خود در زمره انقلابیون بودند، می گفت منزل شما یکی از مکان های شروع راهپیمایی علیه رژیم گذشته بود؛ حال از شما که برای رهایی از سیستم مستبد انقلاب کردید، بعید است که اکنون بعد از پیروزی و قرار گرفتن مادام العمر بر سریر قدرت، این چنین زورگویی کنید، جناب آقای یزدی! از نامه شما بوی تند و متعفن استبداد می آید، بویی که بیشتر باید دماغ خود شما را بیازارد، که اهل مبارزه با زورگویی و استبداد بودید، حال چطور شده که خود به یک زورگو تبدیل شده و برای مراجع تقلید هم خط و نشان می کشید، جناب آقای یزدی! این قدرت و این زورگویی را شما از کجایی شعارهای انقلابی که به قدرتتان رساند، استخراج کرده اید، که برای دیگران اینگونه خط و نشان می کشید.
در زمان رژیم گذشته هم که ضعف عمده آن استبداد اعلام می شود، و عموم شعارهایی که علیه آن ثبت شده به استبدادش خرده می گرفت، حوزه علمیه و مراجع تقلید آن، این چنین که شما زور گویی می کنید، تحت فشار نبودند، و حوزه آنقدر قدرت داشت که تروریست هایی را هم که آدم کشته بودند و گروه تشکیل داده و اندیشمندان مخالف نظر خود را به شیوه مسلحانه ترور می کردند، را از اعدام نجات می داد، ولی شما اینجا و بعد از انقلاب رهایی بخش، چنان پیش رفته اید که برای یک مرجع تقلید تعیین تکلیف می کنید که با چه کسی دیدار کند و با چه کسی دیدار نکند. این سرکشی و زورگویی را شما از کجای قانون، انصاف، آزادیخواهی، انقلابی گری، اسلام و... برای خود قایلید.
فاین تذهبون یا شیخ.
[1] - بسم الله الرحمن الرحیم، حضرت آیت الله شبیری زنجانی «دامت برکاته»، سلام علیکم، با احترام؛ ضمن عرض ارادت و تسلیت ایام اربعین سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام)، پیرو انتشار تصاویری در فضای مجازی از حضرتعالی در کنار برخی افراد مسئله دار که برای نظام جمهوری اسلامی و مقام معظم رهبری«دام ظله العالی» احترامی قائل نیستند؛ بدین وسیله به عرض میرساند، این موضوع ناراحتی و تعجب مقلدین و حوزویان را در پی داشته است. لازم به ذکر است، اینجانب نیز در دو مرحله با حضرتعالی مکاتباتی در مورد برخی از مسائل دیگر داشته ام که جواب قانع کننده ای دریافت نکردم؛ لذا این نامه رابه ناچار به صورت سرگشاده خدمتتان ارسال کردم، چگونه میشود، حضرتعالی که فرصتی برای ملاقات با هیات رئیسه مجمع عمومی اساتید را ندارید، فرصت میکنید در منزل آقایی در تهران حاضر شوید و با این آقایان ملاقات داشته باشید!. یادآور میشوم مقام و احترام شما در سایه احترام به نظام اسلامی حاکم، رهبری و شأن مرجعیت است، پس لازم است این احترام و شئون مرجعیت را رعایت فرموده و ترتیبی اتخاذ فرمائید این گونه مسائل دیگر تکرار نگردد.ان شاء الله، محمد یزدی








