مصطفی مصطفوی
داستان جانسوز سقوط یک ملت به قهقرا در چند روز؛
این روزها ملل دنیا در بهت و حیرت، و البته سکوتی شرم آور، ناشی از بی وجدانی و بی تفاوتی جهانی، شاهد سقوط یک ملت، یک کشور، یک دمکراسی نوپا، یک آزادی نیم بند و... در دهان گشاد و بیرحم گرگ های جهل و بردگی بود؛ تا تنها طی چند روزی ناچیز، اندوخته سال ها امیدآفرینی، و امید افزایی و حرکت قدم به قدم به سوی پیشرفت و توسعه، به خاکستر سقوطی دردناک در قهقرا و واپسگرایی تبدیل شود، سقوطی به یک استبداد مخوف دینی و داخلی، و وابستگی حاکمان دست نشانده، به مافیای پشت پرده تروریسم بین الملل.
و البته در حالی که دنیا، و حتی همسایگان این مردم مظلوم، آنان را در این درد و رنج ناشی از هجوم زنجیرهای بردگی و اسارت، رها کرده بودند، و بلکه بعضا، از پشت هم به آنان خنجر زدند، همه شاهد خرد شدن، آنچه شدند که این ملت از عزت و کرامت انسانی اندوخته بودند، که اینک در زیر بهمنی از هجوم سنگدلانی مسلح به زنجیرهای جهل، بردگی و بندگی دفن می شد، در حالی که این عمله های ظلم در غیر انسانی ترین روش، با تکیه بر تفنگ و زور، و رعب ناشی از غارت و تجاوز، بر اریکه قدرت قرار گرفتند، و بدین گونه حق الناس یک ملت در زیر خروارها ایده ظالمانه ی عده ایی که خود را وابسته به قطب عالم حق، و حق مطلق می دانند، لگد کوب و دفن می گردید.
صحنه های هول انگیز فرار این مردم غافلگیر شده، از در رسیدن حاکمیت ایدئولوژیک اسلام طالبانی، زنده کننده مرثیه تکراری و بی پایان روند مهاجرتی را از زیر خاکستر سوزان منطقه ما بیرون کشید، که بسیاری از ملت های خاورمیانه و شمال افریقا، سال هاست که دامنگیرش شده اند، و آنان را سیل وار به سوی اروپا و امریکا، روانه کرده است.
مردم دیار مسلمانی، سال هاست که گروه گروه از تمامی علایق وطنی، تاریخی، ملی و خانوادگی خود دست کشیده، از داشته و اندوخته خود دست شسته، راهی غربت و "بیدرکجا" ها می شوند، و در این مسیر هر روزه شاهد غرق شدن بسیاری از آنان، در میان آب های سرد، بین ملل عقب نگهداشته شده، و پیشرفته هستیم.
سقوط جوانان کابلی از چرخ هواپیماهایی که برای خروج اتباع دیگر کشورها به فرودگاه کابل فرستاده شده بودند، لکه ننگ ابدی بر دامن کسانی خواهد بود، که خود اسیر جهلی عمیق و تاریخی اند، و به نام مذهبی رهایی بخش، بردگی را برای ملل خود تئوریزه و با توسل به زور و ایجاد ترس و ارعاب، به اجرا در می آورند، و در حالی از رهایی و آزادی ملل خود سخن می گویند، که زندگی در سیطره آنان، زندانی بزرگ و حقیقی، برای روح و جسم ملت های تحت سلطه آنان است،
و جوانانی از این دست، که تنها جرعه ایی ناچیز از زندگی با کرامت و آغشته به کمی آزادی را، چشیده اند، به امید فرار از زندگی تحت سیستم ایدئولوژیک اسلام سیاسی آنان، حتی آویزان چرخ هواپیمایی می شوند که برای فرار اتباع ملل دیگر، از صحنه آتش حضور آنان آمده اند؛ این حرکت باشندگان کابل، فریاد به جان آمدگانی است که به امید نجات، خود را از برج چند طبقه آتش گرفته ایی، به پایین پرت می کنند، تا از آتشی که به دامان شان افتاده است، به دامن دردناک مرگ، و یا درصد ناچیزی از امید رهایی فرار کنند.
بله، امروز سرنوشت یک ملت، اندوخته خراسانیان از زندگی خدادادی، دار و ندارشان، کسب و کارشان، و یک دنیا امید که بعد از ده ها سال مبارزه با سلطه خارجی و استبداد داخلی بدست آورده بودند، به قیمتی که نمی دانم چقدر ناچیز است، به فروش رفت، و امروز در بده بستان های سیاسی منطقه ایی و جهانی، میان دست های ناپاک سیاسی، رد و بدل می شود.
این است وضعیت ما و همزبانان و هم کیشان ما، که در تنوره مبارزه برای قدرت گیری یک عده خشک مغز جاهل و قدرت طلب مدعی انسانیت گرفتار آمده اند، که اگر حتی به ادعای مسلمانی خود هم پایبند باشند، باید ذره ایی به اصل و اساس هر دین، که همانا لزوم احترام حق الناس است، باید ایمان و تعهد عملی داشته باشند، در حالیکه تعهدی به حق هیچ انسانی از مسلمان و غیر مسلمان ندارند، و از کیش و مرام شان، و از اسلام ادعایی اشان، بویی از حق الناس، و رعایت حد و حدود انسان ها، و حفظ کرامت و عزت و آبروی آنان، نمی آید،
اسلام ادعایی آنان نیز، تنها صدور مجوز جنایت بیشتر، پرده دری، حریم سوزی از دیگران و... را بر عهده دارد و بار این خفت را بر دوش می کشد، از این روست که در نتیجه حرکت این عمله های ظلم، یک ملت در محدوده یک کشور، با کل دار و ندارش، به معامله بردگی و اسارت گذاشته، و به حراج بی حرمتی و قهقرا برده می شوند.
جنایت و ظلم این مدعیان اسلام و انسانیت، در حد و اندازه معامله ایی، به بزرگی و وسعت حراج حق یک ملت برای داشتن زندگی، کرامت، و عزت است، که به خرج حاکمیت عده ایی داده می شود، که به قول خود می خواهند حاکمیت خدا را بر زمین گسترش دهند، در حالی که برآیند حضورشان، غارت تمام آن چیزی است که خداوند به انسان ها، از زندگی و عزت و کرامت داده است، و به یغما رفتن دار و ندار مردم تحت سلطه آنان است.
در کیش و مرام این نوع مسلمانان، حق الناس هیچ جایگاهی نداشته، و حق الله هم، به تمام، در خدمت صدور مجوز ظلم و سیطره است، تا به ایجاد برده داری هایی به بزرگی یک کشور، و به وسعت یک ملت منجر گردد.
در این کرانه ی خون،
وین کوچه کوچه های در اسارت رفته،
در این شهرهای به خون نشسته،
کرانه در کرانه به خون کشیده اند، شهر را،
و باز طبل های اسارت،
به سان غرش طبل دارغه،
شریک دزد، رفیق قافله،
مثل قبل می کوبد،
صدای زنجیرهای نو،
نو به نو،
گوش می خراشند، تا دل بر باد دهند،
تو انگار پیش از خلقت ما،
زنجیر را آفریده بودند،
یا که نه،
برای زنجیرهاشان،
ما را نیز آفریدند!
تو ای مسافر شهر آزادی!
شهر آزادی مانده است؟!
یا که نه،
آزادی اکسیر نایابی بود، که خضر آن را یافت، و در ربود!
در این هجوم اسارت،
وین هیاهوی مرگ،
باز دلم نوید می دهد آزادی را،
زان اکسیر پر فروغ انسانی،
در زیر خون جاری از چکمه های در لوچ خون فرو رفته،
ندای انسانی در هوا می پیچد،
کز تسلیم بیزاریم!
در این میان،
دست ها بر قبضه،
رزمندگانِ آزادی، سرود جنگ و شهادت می خوانند،
هر چند واژگان جنگ و شهادت را نیز، خود پیش از این، زنجیرداران به لجن در کشیده اند،
و هر چه واژه بود، در کلام اهل آزادی،
در تعفن دهان های ناپاکشان، نابود گردید.
دیگر "الله اکبر" ها معنی رهایی نمی دهند،
اعلام حضور اسارتبار ناپاکان است،
شهادتین، پرچم اسارت گشته،
انقیاد و سرسپردگی را برای انسان، فاش و آشکار فریاد می زند،
دیگر حتی واژه آزادی نیز، زیر پاهای ناپاکان، لگدمال گشته است،
و خوش به حال در خون تپیدها!
که دیگر شاهد اسارتی نخواهند بود،
چون از خاک گشته اند،
خاکی که شاید، نطفه آزادی را دوباره در بر گیرد،
این روزها ارابه مرگ و اسارت جنایتکاران تروریست طالبانی، بی وقفه بر زندگی و بر پیکر مجروح از ظلم خراسانیان و افغان ها، می تازد، تا دوباره مرگ و اسارت را، بر زندگی های از نو پا گرفته اشان، که در سایه آزادی و دمکراسی ِنیم بندی جریان داشت، مستولی نمایند؛ و من خلع السلاح از هر گونه غیرت و تعصب، و بی تحرکی، در خور، با کاروان مرگ آفرین آنان، از طریق اخبار ظلم شان، منزل به منزل همراه شده ام، و به نظاره این ظلم نشسته ام، و تنها گاهی مویه کنان بر مظلومیت آنان، قطره اشکی می افشانم، و در همان حال، به یاد این شعر شاعر هموطنم، اسماعیل خویی می افتم، که می گفت : "مرگ بر مرگ، و بر نمایندگانش بر زمین" [1] و تنها همین نثار مرگ، واکنش ما به ارابه مرگ و اسارتی شده است که، شهر به شهر، و دیار به دیار، زندگی برادران مان را در همین نزدیکی، شخم می زند، و پیش می رود.
مصیبت دردهای این عاشورا و محرمِ تر و تازه، چنان کُشنده است که دیگر به مصیبت خوانی، دردهای محرم تاریخی لازم نیست، تا زار زار گریست، و بر مظلومیت مظلومان هقهقی زد، چرا که ناله ها از اسارت های تازه، غارت های تازه، کشتارهای تازه، تجاوزهای تازه، بی حرمتی کردن های تازه و... چنان محرم و عاشورای تازه ایی را در کنار مرزهای ما رقم زده و می زند، که ما را در عزا و ماتم خود فرو می برد، که می تواند مرثیه ها، مصیبت خوانی ها، روضه خوانی های محرم تاریخی را در خود غرق کند.
برای کسانی که طبق عادت، و بنای بر رسم و رسوم تاریخی، بر ظلمِ بر مظلوم، گریه دارند که هیچ، اما برای آنان که بر ظلم شونده، بی توجه به نسب و نژادش نگران و گریانند، دیگر لازم نیست تا آنقدر خود را در عمق تاریخ انسانیت فرو برند، تا زیر خروارها اوراق تاریخیِ مملو از دروغ و راست، بر خون ها، اسارت ها و ظلم های کهنه دست یابند، بر آن آگاه شده، مرثیه گفته و بگریند.
این روزها می توان بی هیچ خوانش اوراق بی شمار تاریخی، گوش های خود را به اخبار همسایه خود گشود، و به مرگ سپرده شده ها، به تجاوز رفته ها، به ظلم دیده ها، به قربانی شده ها، به قتلگاه و به اسارت برده شده ها، به غارت رفته ها، به بی حرمت شده ها و... در بین خراسانیان گریست؛ آنان آنقدر به ما نزدیکند، و چنان در همین نزدیکی ما می زیند، و آنقدر در شمار بی پناهان، بی شمارند، که دیگر لازم نیست دل خود را در سفری طولانی، به عمق داستان های تاریخی سپرد، که زخم های عاشورا و محرم را شاید دید، و اشکی جاری کرد، و صوابی برد.
دیگر لازم نیست فریاد کمکخواهی مظلومان را در دل سده ها و بلکه هزارها قبل جست، صدای کمکخواهی هم کیشان و هم زبانان خود را می توانیم، تر و تازه از پس همین دیوار همسایه خودمان بشنویم، در همین هرات، تالقان، شبرغان، لشگرگاه، بلخ، تخار، نیمروز، قندهار، بدخشان، کاپیسا، بامیان و...
امروز جان و مال و ناموس خراسانیان ما، وجه المصالحه توافق بین حرامیان طالبانی و امریکایی شد، چراکه آنان، در دوحه نشستند، و با هم توافق کردند، که لشکر گرگ ها می تواند، پیش بیاید و شهر به شهر، منطقه به منطقه تسخیر کند، و هر آنچه سهم می خواهد ببرد، و صد البته، آنان که هر روز فریاد خروج امریکا، از افغانستان شان، گوش فلک را پاره کرده بود، امروز در سکوت نشسته اند، سکوت اختیار کرده اند، تو گویی انگار منتظر چنین روزی بودند، که امریکا و هم پیمانانش بروند، و جنایتکاران طالبانی، دست و دل بازانه به تاراج زندگی خراسانیان و افغان ها بنشینند، و به تسویه حساب با مردمی بپردازند که روزگاری جلوی آنان را، تا آخرین قطره خون گرفتند، و ایستادند، تا طالبانیان نتوانند آخرین حلقه ی زنجیر اسارت را در هم اندازند، و یک ملت را، کامل به بردگی و اسارت خود کشند.
از این روست که ناله های این مردم مظلوم، در میان هیاهوی خروج امریکا از افغانستان، و تمام سکوت وهم انگیز دیگران، گم شده، و کسی ناله این مردم را که، نمی خواهند دوباره زیر بار ظلم و اسارت بروند، را نمی شنود، فریاد مردم تنهای افغانستان، در میان این همه بلندگوهای پر از سکوت، گم شده است، در حالیکه صدای این ناله ها، به بلندی فریاد دل انسان هایی است، که فریاد می زنند، که نمی خواهند زیر بار سلطه "نمایندگان مرگ" باشند، خراسانیان "مرگ بر مرگ" می گویند، و مرگ آفرینان، بی وقفه بر آنان هجوم برده و می برند، و آنانکه طعم آزادی و دمکراسی نیم بندی را، بر این مردم چشاندند، اینک خراسانیان را، در میان گله گرگ های درنده، و رهزنان آزادی و کرامت انسانی، رها کرده، تا همه طعمه مرگ و اسارت گرگ ها شوند، تا به مسلخ بردن شان را، همه به نظاره بنشینند.
جهان، مردم افغانستان را پای برهنه، در این سنگلاخ حرکت به سوی آزادی و دمکراسی، و داشتن سیستم جمهوری، رها کرد، تا اسارت آفرینان سیستم خلافتی، آنان را بر خار مغیلان اسارت، بردگی و مرگ بدوانند؛ در این دوره که فریاد آزادیخواهیِ آزادیخواهان از گوشه و کنار جهان بر آسمان است، خراسانیان را به تمام، در ملا عام، به قربانگاه مرگ و اسارتی جدی می برند؛ مرگ و اسارت ناخواسته ایی، که در میان سکوت همسایگان، سخت گریبان شان را گرفته، و ما در جان دادن او، سکوتی مرگ آور کرده ایم، تا فردا که این مرگ سراغ خود ما نیز آمد، و گریبانگیرمان شد، باقی به تماشا بنشینند، و شاهد مرگ ما، در سکوتی کامل باشند.
همسایگان را، در خانه اشان غریب کش می کنند؛ جنگجویان مرگ و اسارت از آن سوی صحراهای تفتیده حجاز ایده برداشته، تا دیار نفوذ مدارس مرگ آفرین دیوبند (وهابیت) را، گسترش دهند، و خدعه گران ناپاکستان! آمده اند تا خراسانیان را در حضور ما، و زیر دیدگاه تیزبین ما، زجرکش کنند، چرا که مردان عشیره ایی، ایلیاتی ها و روستانشینان با غیرت ما را، پیش از این، غیرتکُش کرده اند، تا دیگر عصبیتی بر مرگ و اسارت خود و دیگران نداشته باشیم، تا بی حس و بی حرکت، بتوانیم نظاره گر شده، و هیچ نکنیم و نگوییم.
مرگ بر مرگ، که ما را زنده زنده کُشت، تا زنده زنده شاهد مرگ اهل خود باشیم، بی هیچ حرکتی! ما را به مرثیه خوانی تاریخ عادت داده اند، تا شاهد مرگ های تازه خویش باشیم، تکانی نخوریم؛ مرگ ها را تماشا کنیم و به عادت، مرثیه گوی، و مشغول به فقدان های تاریخی شویم.
سنگلاخ بی رگ شدن ها، ما را بر مداری نهاد، که فریاد دردناک شلاق مرگ و اسارت را، بر بدن زندگان خود بشنویم، اما هیچ تکانی نخوریم، انگار مرگ برای ما عادی تر از زندگی است، آنقدر ما را به ورطه مرگ انداخته اند، که گاهی فکر می کنم، ما را برای مرگ آفریده اند، نه برای زندگی؛ زندگی برای ما مثل یک اتفاق شده است، این زندگی، آنچنان ما را قرین با مرگ و اسارت کرده است، که شاید، مرگ هم، خود یکی از آرزوهای خوش ما شده باشد.
شاعران دیگر از سرودن آزادی و زندگی، در این دیارِ خسته از مرگ و اسارت، دست شسته اند، انگار آنان را در این وطن دیگر جایی نیست، یا آنکه ناف این سرزمین و ساکنانش را با مرگ و مرثیه بریده اند؛ نمایندگان مرگ و اسارت، خیابان ها را در تسخیر خود گرفته، خانه ها را در کنترل خود دارند، اینک مغزهای ما را هم با آب مرگ شستشو می دهند، تا مرگ اندیش وار، از زندگی بمانیم، از انسانیت و مهر، در بی غیرتی تمام در گذریم.
مرگ آفرینان و اسارت سازان، بردگانی بیشمار می خواهند، تا ارابه تولید مرگ شان را راهوارانی چابک باشند؛ ارابه ایی می خواهند به بزرگی دنیای بشر، تا زمین را با همه ی خلایقش، زیر انقیاد مرگ و بردگی کِشند. این روزها، هر روز از تسخیر شهری، شکستن دیوارهای قلعه امنی، ویرانی خاکریز زندگی های نوپایی، کشته شدن امیدها، زیر آوار هجوم طالبانِ مرگ شدن ها و... می شنویم، که در سکوت همه ما، ملت مظلوم خراسان، و افغان های پاره شده از تن ما، هر روز بیشتر از دیروز، به مهمیز مرگ و اسارت کشیده می شوند.
از این روست که دیگر نباید گفت مرگ بر این و آن، باید گفت "مرگ بر مرگ، و نمایندگانش بر زمین". که این چنین ارابه مرگ را بر زندگیِ زندگان می تازانند، باید گفت مرگ بر این زندگی، که انسان را به سان نظاره گرانی خاموش و بی عزت تبدیل می کند، تا در سکوت به استقبال مرگ و اسارتِ مرگ آفرینان برود.
[1] - اسماعیل خویی شاعر ایرانی که اخیرا در لندن دار فانی را وداع گفتند.
دردهای خراسانیان را با جان و تنمان حس می کنیم، در این نبردِ برای داشتن سیستم جمهوری و برخورداری از حق تعیین سرنوشت، و یا افتادن در سیطره بردگی، ناشی از تسلط نظام منحط خلافت، که اگر پیروز شوند، صاحب بر تغییر سرنوشت خود خواهند بود، ورنه، علاوه بر حکمرانی بیگانه (پشتوانان عقیدتی و مالی طالبان)، حاکمانی خواهند داشت که در به زنجیر کشیدن انسان ها، و ضایع کردن کرامت انسانی آنان، تاریخی طولانی دارند.
در میان ناباوری، و همه ناامیدی ها، که گریبانگیر آزادیخواهان و دمکراسی طلبان منطقه ما شده است، خراسانیان و افغان ها، بلوغ خود را در دفاع از سیستم جمهوری خود، با اهدای جان و مال، به نمایش گذاشته، و آنرا به رخ جهانیان پیشرو، و مردم منطقه می کشند، که حاضر نیستند زیر سلطه نظام خلافت طالبانی بروند؛
گذشته از تاریخ کوتاه سیاسی به وجود آمدن سرزمینی به نام افغانستان، و وضعیتی که مردم این خطه ی متعلق به "ایران بزرگ فرهنگی، و باستانی"، که دهه هاست، در آن گرفتار آمده اند، و یا اینکه دنیا با چه نگاهی بدین مردم مظلوم نگاه می کند، اما آنان این روزها در پیشروترین نبردها، با افتخار آمیز ترین اهداف، مشغولند، چرا که از افتادن در نظام بردگی خلافت، که از سوی تروریست های بین المللی مورد حمایت پاکستان و...، بر آنان تحمیل می شود، احتراز می کنند و بلوغ خود را برای حفظ آزادی و دمکراسی نشان داده اند،
شاید امریکایی ها هم هرگز فکر نمی کردند، با خالی کردن صحنه، برای تروریست های طالبانی و داعشی، این مردم این مقدار از خود، بلوغ و تلاش نشان دهند. انگار خراسانیان در آن سوی مرزهای سیاسی بی معنی بین ما و آنها در شرق، در ایرانشهر های هرات، شبرغان، بلخ، قندهار، لشکرگاه، هزاره جات، تالقان، تخار، مزار، زابل، ارزگان، کاپیسا و... همه و همه ایستاده اند تا به نظام بردگی خلافتی طالبانی، دوباره نه بزرگی بگویند،
خراسانیان فهمیده اند که افتادن در نظام های بردگی خلیفه گری، چقدر خسارتبار، ظالمانه و بنیانکن خواهد بود، نظام سیاسی دمکراسی در افغانستان گرچه نوپاست، اما بلوغ فکری مردمانش از بسیاری از مردم کشورهای با سابقه منطقه در این مورد، این روزها پیش افتاده است، و در حالی که طالبانِ وحشت، وحشت می آفرینند و کشتار و جنایت می کنند، اما این روزها نزولگاه عرفان پارسی، و منبع حکمت ایران بزرگ، بیدار گشته تا در مقابل این روند تحمیلی بایستد، این است که قلب ما به عشق آنان و برای سربلندی آنان که از ما هستند، می تپد.
تو خدایگان تاریکی هستی، به آنانی تعلق داری که در شر غوطه ورند،
چنان متفاوتی، که در چارچوب ارزش های انسانی نمی گنجی،
تو خدایگان تزویری، وجودت مملو از خدعه است، و نیرنگ،
آنان که خیر را ترجمانند، از تو بیزارند،
چنان غرق در کبر و غروری، که این نخوت، بر تمام خوبی هایت سایه شوم افکنده است،
تو با منبع تولید تباهی، در تجمیع اهل تباهی ها، در وحدتی کاملی،
تو خود و همرهانت را در فلاکت و رنج فرو خواهی برد،
تو از تبار جماعت رسوایانی، همتت در اجماع رسوایان است،
تو بر کرامت انسانیت راهزنی،
تو ویرانی را سرآمدی،
تو نور را به تاریکی تبدیل خواهی کرد.
هرچه را اهل خیر نخواستند، تو بر چشم نهادی،
علم و عالم از تو در رنج و حدّتند
تو ظلمت را در نور پروراندی، چنانش رشد دادی، تا بر نور غلبه کند و...
اما زهی خیال باطل! که وعده حق، روزی محقق می شود،
و نور بر ظلمت غلبه خواهد کرد
به نظر می رسد، امروز روزی تاسفبار، و غم انگیز برای دلسوزان بحال مردم، ایران و انقلاب باشد؛ البته آرزو دارم که ارزیابی و تحلیل من از این که می گویم اشتباه باشد، اما فکر کنم نیست، چرا که روند بسیار بدی را طی این سال های غم انگیز طی کردیم، تا بدین نقطه، در امروز رسیدیم.
اصولگرایان قانون اساسی را ناکار کرده، از محتوا خالی کردند، پتانسیل، قدرت و آبروی نهادهای اساسی قدرت در ایران را، در مقاصد نابجا و نابکاری به مصرف رساندند، نهادهای مرجع را از مرجعیتی که در بین مردم ایران داشتند، انداختند، چراکه پتانسیل این نهادها خرج توجیه اقدامات نادرست اصولگرایان و جناح سیاسی راستگرایان شد، آنان مهمترین و بانفوذترین وجه فرهنگ ایرانیان در زمان حاضر را که، دین و مفاهیم دینی بود را، دستمایه قدرت گیری، تکثیر و تمدید خود کردند، تریبون های مذهبی را بوق تبلیغاتی اشان قرار دادند، رسانه های ارتباط جمعی ملی را به بوق انحصاری تبلیغات خود تبدیل، و از مرجعیت خبری و هدایت ملی انداختند، چرا که بیهوده در راستای قدرت گیری خود و افرادشان بکارشان بردند، نهادهای انتصابی و ملی را از وجه ملی شان انداختند، و آنان را به سنگرهایی، در خدمت منافع همجناحی های اصولگرای خود در آوردند، ظرفیت ملی نظامیان را که باید پشتوانه روزهای سخت مردم خود باشند، را در مسیر مقاصد سیاسی خود گرفته، مستهلک حصول به نتایج سیاسی گروهی خود کردند، و...
دهه ها روند کشور را طوری در اسارت طرح های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و... خود گرفتند، که قدرت خود را تثبیت، تمدید و گسترش دهند، و در یک کلام تمام ظرفیت های ملی و بین المللی ایران را خرج خود کردند و... تا به چنین روزی برسند و آنرا رقم زنند، و البته چه مقصد بی مقداری، یکدست کردن قدرت در دست یک جناح سیاسی بی پشتوانه ملی و مردمی! و صد افسوس که چه مطاع و ظرفیت های ذی قیمتی را، خرج دستاوردی بی مقدار نمودند.
و حال از این پس، دیگر دوگانه انتصابی و انتخابی بی معنی خواهد شد، دیگر خودی و غیر خودی در حاکمیت ایران نیست، از این به بعد همه خودی!، هماهنگ و با بصیرت! اند، امروز اصولگرایان و راستگرایان که مدت هاست تحت حمایت، و از طریق سلطه بر نهادهای انقلابی و غیر انقلابی انتصابی مادام العمری پیش آمده اند، و خود را بری از هر گونه مشکلی می دانند، با هر لطایف الحیل که بود، قدرت را دوباره یکدست کرده، و از امروز سکاندار کشوری شدند که غیر از خودشان کسی در سپهر قدرتش حضور ندارد، امروز یک حزب در قدرت است و آن حزب اصولگرایان و راستگرایان خواهد بود! که این شرایط برای افراد ساده لوحی مثل آنان جشن به همراه دارد، و برای دلسوزان به حال کشور، مردم و انقلاب روز مصیبت و عزا و غم خواهد بود، چرا که تمام دستاوردهای انقلاب این مردم، به مسلخ قدرت گیری اصولگرایان و صرف این جشن راستگرایان شد.
دیگر از بی بصیرت ها! به مرام و منش اصولگرایان، در سپهر مدیریت کشور کسی را نمی توان یافت، دیگر آن رقیب قدرتمند و با نفوذ اصلاح طلب، که پایگاهش در دل مردم ایران بود، و اگر هر حماسه حضور مردمی می خواستند شکل دهند، قدرت نفوذ کلام رهبران، و برش شعار شان، میلیون ها از مردم ایران را به میدان می آورد، و آنان را برنده، و پیشبرنده آن حماسه حضور کرد، نابود تمامیت خواهی اصولگرایان شد؛ اصلاح طلبان به کلی از سپهر سیاست ایران اخراج شدند، تا میدانی به فراخی یک کشور، به یک جناح سیاسی اعطا شود، میدانی که مدیریت آن، از توان آنان خارج است، و متاسفانه تمام پتانسیل، و قدرت انقلاب، و توان ملی کشور خرج این هدف ناچیز شد، تا شرایط امروز به وجود آید، و امروز رقم خورد.
اما این آغاز بیچارگی خود اصولگرایان نیز، از جهتی خواهد بود، چرا که از این به بعد صدا و سیمای آنان، دیگر مسول انتخابی را از جناح رقیب آنان نخواهند یافت، که سیل بدبختی ها را به طرف او سرازیر کند، حماسه نفوذ دشمن در ارکان کشور سوژه ایی در بین رقبا نیست، تا برنامه های سیاست زده صدا و سیما بسرایند، اکنون همه از خود آناند، و دیگر در کرسی قدرت دشمن و رقیب فرضی نخواهند یافت، که مصیبت ها، نارسایی ها، خلاف ها، چپاول ها، بی سیاستی ها، بی تدبیری های و... خود را بر گردن او سوار کنند، از این پس دیگر تدابیر حکیمانه از آن اصولگرایان، و کاستی ها از آن دیگران نخواهد بود، هر تیری که از منابر، تریبون ها و بوق های تبلیغاتی شان رها کنند، صاف به سینه یکی از خودشان برخورد خواهد کرد.
و چقدر بی سیاستی، که آنان خود را از چنین طعمه ایی چرب و نرم، با فحش خور خوب، و بی دفاع و... نابرخوردار کردند، و چقدر این کشور و انقلاب بد شانس هستند، که باید در سیطره چنین سیاستمداران، و چنین شرایطی قرار گیرند، که تمام پتانسیل های ملی خرج و در خدمت حکمرانی و سکانداری یک جناح سیاسی قرار گیرد! جناحی که در طول عمر خود سوار بر پتانسیل های ملی پیش آمده، و خود ناساخته ترین جناح سیاسی ایران است، ناز پروده ایی که نه صلاحیت علمی دارد، نه تجربه دینی و فرهنگی پاسخگوی به مسایل زمانه، نه تجربه سیاسی عملی، نه تشکیلات مهم خود ساخته و پیش آمده در یک روند طبیعی، که بدون دوپینگ های سرازیر شده از بیت المال و... شکل گرفته و قوت گرفته باشد و...
اصولگرایان همچون ورزشکار دوپینگی [1] هستند، که در یک روند سفارشی و برخوردار از حمایت بی دریغ و... قدرت ملی داخلی، در یک مسابقه نابرابر، و از پیش چیده، و برنامه ریزی شده، پیش آمده اند، و "یک شب را، جای سفت نخوابیده اند" [2] و اکنون خود را در یک صحنه واقعی اقدام و عمل خواهند دید، و دیگر نمی توانند بر کرسی های مادام العمری، و غیر پاسخگوی خود بنشینند، و صحنه دارانِ شاهدِ خرابکاری های بیشمارشان را عتاب و خطاب در دهند که : "لنگش کن" [3]
آنان اکنون خواهند فهمید که "یک من ماست چقدر کره دارد" [4] ولی همانگونه که تنها دقیقه ایی بعد از دریافت حکم تنفیذ، روزگار به آقای ابراهیم رییسی آموخت که هر چه بخواهند، همان نخواهد شد، و همچنان که ایشان جمله اش در مقام ریاست جمهوری، اعتراف به نقش شرایط صحنه بود، که : "به دلیل شرایط موجود این توفیق" از او "سلب شد تا طبق "شرط ادب و احترام ... دست رهبر ایران را" ببوسد [5] ، اصولگرایان در کل نیز، به نظر نمی رسد بتوانند به راحتی "نان گندم مزارع ری" را بخورند، چرا که آنان عملا نشان دادند که از تاریخ سلف، درسی نیاموخته، که این چنین شرایط این کشور را به سمت یک نظام تکحزبی پیش بردند، راستگرایان ایران نفهمیدند چقدر چنین نظامی ویران کننده، و بر باد دهنده خواهد بود،
اما هر درسی را که آنان خود به تدبیر نیاموختند، این شرایط جهانی و داخلی است، که دست به کار خواهد شد، و آنچه آنان نیاموختند و یا نادیده اش گرفتند را، به آنان خواهد آموخت، و شرایطش را بر آنان تحمیل خواهد کرد؛ اصولگرایان باید می دانستند که نظام تکحزبی "حزب رستاخیزی" را، پیش از این شاه متکبر ایران، انجام داد، و البته چه اقدام خسارتباری برایش بود؛ و متاسفانه این یکدستی قدرت، که به قیمت نابودی آزادی و دمکراسی در ایران، صورت گرفت، اسبی بوده و هست، که همواره سوارش را بر زمین زده، و خواهد زد، و صد افسوس که علاوه بر سوار چنین مرکبی، این ایران و ایرانیان خواهند بود که طعم تلخ خسارت این نابخردی ها را پرداخت خواهند کرد.
[1] - ورزشکار دوپینگی به کسی گفته می شود که زور موجود در بازوانش ناشی از قدرت و تمرین او نیست، بلکه ناشی از عامل سوم غیر مجازی است، که برای لحظاتی قدرت او را افزایش می دهند، و او به صورت موقت صحنه را می برند، اما در واقع چنین ورزشکاری نه اخلاقا و نه شرعا برنده نیست، بلکه متقلبی است، که زورش مطابق مدالی که گرفته نبوده، در حالی نام قهرمان را دارد که بازوانی قهرمانانه ندارند.
[2] - به کسانی اشاره دارد که ناپرورده و مورد تنعم اند، و سختی های روزگار را نچشیده اند، و لذا وقتی به صحنه واقعی عمل در آیند، خود را خواهند باخت، و پرده از ناتوانی آنان برداشته خواهد شد، چرا که به اندازه کافی در روند پیش آمدن، خودسازی نکرده و آمادگی برای درگیری بدون کمک، با مسایل را ندارند، افرادی که بر تشک پر قوی قدرت بالا آمده اند، و اکنون باید از آن تنعم جدا شوند و کار کنند، و صحنه کار، صحنه خوابیدن و سر کردن شب ها بر تشک سفت خواهد بود.
[3] - این ضرب المثل زمان گفته می شود که تماشاچیان صحنه های سخت مبارزه، در جای راحت می نشینند، و بی توجه به سختی صحنه، هماورد پرقدرتی که بر نماینده آنان گلاویز شده است، به طرف و نماینده خود در روی تشک کُشتی، که در حال تحمل فشار سنگینی است، رو کرده، و مرتب درخواست زدن فن خاصی را می کنند، و بدون توجه به شرایط صحنه که ناشی از عدم درکشان است، تقاضای ضربه فنی حریف از او دارند، و این نه تنها انرژی مثبتی را به نماینده آنان منتقل نمی کند، بلکه از انرژی روانی او نیز می کاهد.
[4] - ضرب المثل "خواهند فهمید یک من ماست چقدر کره دارد"، حکایت کسانی است که از کارکردن، بهره ایی نبرده اند، و روزی را به انجام کاری مشغول نبوده اند، و مرتب از کسانی که در صحنه کار هستند، تقاضاهای بی مورد و زیاده خواهانه می کنند، اما خود که به کار گمارده می شوند، خواهند فهمید که چقدر باید کار کرد و زحمت کشید، تا اندک بهره ایی بدست آید، این ضرب المثل به افراد متوهمی اشاره دارد که همیشه آماده خوری کرده اند.
[5] - ابراهیم رییسی سخنان خود را در مراسم تنفیذ ریاست جمهوری، با این جمله آغاز کرد : "شرط ادب و احترام این بود که دست رهبر ایران را میبوسیدم اما به دلیل شرایط موجود این توفیق از من سلب شد"
آیا راهی هست تا تاریخ دوباره تکرار نشود؟!
مذهب مجوز بدترین جنایات را به راحت ترین وجه، به جانیان و متجاوزان خونخوار تحت فرمان خود می دهد!
ایرانشهر هرات، در محاصره وحوش طالبانی افتاده است، شهری که قبل از بحرین، آخرین جگرگوشه جدا شده از مام میهن است، او تا زمان محمدشاه قاجار، به ما وصل بود، و انگلیسی ها که شبه قاره هند را از آن خود کرده بودند، با دسیسه آن را از خاک ایران جدا کردند،
سراسر این شهر مملو از ماست، مملو از آشنایی هاست، مملو از خراسان و خراسانیان است، او ایران را به زبان فاش همواره فریاد زده است، حتی زمانی که زیر یوغ کرزای و غنی بود، مورد هجوم، و تغییر قومیتی و هویتی بوده و هست، اما امروز بی پناه تر از همیشه، و بی هیچ یار و یاوری، متاسفانه دوباره مورد هجوم وحوش طالبانی قرار گرفته است، که به شیوه غازیان مسلمان، که در امپراتوری های بزرگ اسلامی (همچون عثمانی و...)، تاریخی از جنایت، کشتار و غارت از خود بجای گذاشتند، اکنون در قرن 21، طالبان که در نگاه نابخردانی "جنبش اصیل منطقه" اش نام نهاده اند، از طریق وعده غارت، تجاوز و به بردگی گرفتن ناموس مردم و...، مزدوران خود را با وعده غنایم بسیار، از طریق غارت شرعی، انگیزه نبرد سخت و خشن تر می دهند، تا برای سرکردگان ظلم اموی، عباسی، عثمانی، داعشی، طالبانی و... "فتح الفتوح" به ارمغان آورند،
امروز هرات عزیز و مردمش طعمه این حرامیان از انسانیت به دور گشته، چراکه مفتیان طالب، هرات عزیز را "بلد مباح مستباح" اعلام کرده اند، [1] تا آنان که خود را جهادگر، و هراتیان را که مقابل این هجوم آنان ایستاده اند را دشمن کافر بدانند، و در صورت سقوط، حرامیان طالبانی، طبق شرع و فقه اسلامی مستند به اصطلاح فقهی "بلد مباح مستباح"، حق خواهند داشته باشند تا جان، مال و ناموس مردم این شهر را به صحنه غارت و چپاول خود تبدیل کنند، زنان شان را به اسارت و کنیزی برند، مردان شان را بِکُشند یا به بردگی برند، خانه ها و اموال شان را تصاحب کنند و... در یک کلام، نسل کشی و پاکسازی قومی به کمین هرات و هراتیان نشسته است.
و متاسفانه انگار برادران هروی مرا، در این روزهای سخت، هیچ پشت و پناهی نیز نیست، الا مبارزه خود آنان، تا آخرین قطره خون، آن هم اگر خیانتِ خیانتکاران، به گشودن درب ها و دروازه های شهر نینجامد، [2] و مبارزان بتوانند، با خیال راحت از شهر و خانه خود دفاع کنند.
بدین گونه است که وحشتناک ترین صحنه های غارت، چپاول، بی ناموسی و... تروریست ها، و جنایتکاران تاریخ مبارزات و جنگ ها، وجه دینی و مذهبی گرفته، و گرگ های درنده انسان نمای جمع شده زیر پرچم شهادتین، با خیال راحت، به دریدن جمع ها و اجتماعات انسانی، "قربه الی الله" اقدام خواهند کرد، بی آنکه دچار عذاب وجدان، یا شرم از خود، و اعمال ننگین خود شوند، کسانی که خود را مجهز به فقه می دانند، و از هر گونه مقررات بین المللی و قوانین حقوق بشری خود را بی نیاز دانسته، خود را از هر متمدنی، متمدن تر، خدایی تر، و خود را به گزاف تمدن ساز می دانند.
این روزها طالبان، داعش و... با اعمال و قوانینی که بدان تمسک می جویند، تاریخ رفته بر ملل منطقه خاورمیانه، شمال افریقا و آسیای میانه را دوباره به تکرار نشسته اند، تا ایرانیان و دیگر ملل مغلوب، دوباره روزگاری را که سپاهیان مجهز به فتوا و فقه دینی، بر مردم عادی، و مدافعان حرمت، حریم و ناموس این مناطق رفته را، ببینند، در فقه جنگجویان مذهبی، اشتراکی غیر قابل باور دیده می شود، اشتراکی بین فقه داعشیان که با مردم عراق، سوریه آن کردند، که تاریخ از روایت آن شرمگین خواهد شد، و آنچه بر شهر موصل، کوبانی، سنجار و... رفت، و اکنون آنچه بر خراسانیان در افغانستان، و بر مردم مظلوم این دیار می رود، یا فقه آن هندویی که اقلیت مسلمانان را کافر به دین خود، و غاصب به سرزمین خود پنداشته، و اخیرا بر مناطق مسلمان نشین دهلی (پایتخت هند) رفت، و یا آن بودایی که اقلیت روهینگا را کافر به سرزمین و دین خود دانسته، سرزمین های روهینگا نشین برمه را بلد مباح و مستباح اعلام، و به غارت و چپاول آنان به بدترین وضع اقدام کردند؛ یا آن یهودی که بر مردم شهر و روستاهای فلسطین، که آنان را غاصب "سرزمین موعود" خود دید، و فتوا می دهد، شهری که در برابر سپاه یهود مقاومت کرد، چون گشوده شد، "رفع القلم" [3] است و "بلد مباح" که هر چه می خواهید، تا روزها بر شما مباح و مستباح خواهد بود، تا بر مغلوب شدگان، انجام دهید، یا حتی آن صلیبی مسیحی که از اروپا برخاست و برای اورشلیم حرکت کرد، و چون شهر و قریه ایی را گشود، طبق فتوای ارباب کلیسا، همان حکم بلد مباح را اجرا کرد، که آن غازی مسلمان، یهود، هندو، بودایی و... بر سرزمین های فتح شده خود کردند و...
این است که مذهب مجوز جنایات هولناک را به هر جنایتکار کشورگشایی که زیر پرچم دین می جنگد، می دهد، تا داشته های انسان را، و حتی هر آنچه را که خالق یکتا بدو هدیه داده است را، به غارت ظلم و جور خود برند، بی آنکه احساس شرم کنند، دچار عذاب وجدان شوند و...، و سوال از خود که فاین تذهبون
و به عکس چنین جنایتکارانی، با این همه جنایت، حتی خود را جهادگر و لایق بهشت، و پرونده خود را مملو از اعمال نیک می بیند، که بلندترین جایگاه های بهشت از برای اوست، اما او به واقع حتی حیوان هم نیست، چه برسد به انسان، تنها لایق جهنم است، و از انسانیت و حتی حیوانیت هم به دور خواهد بود.
اما سخنی با سردار پاسدار اسماعیل قاآنی دارم، که روزی فرمانده ام در تیپ 21 امام رضا، در جنگ خسارتبار هشت ساله ایران و عراق بود،
سردار! سلف شما، جناب قاسم سلیمانی، با شنیدن فریاد کمک خواهی برادران عرب زبان خود در عراق و سوریه مردانه شتافت، و آن کرد که همه می دانند، اما تو که اکنون خلف اویی و بر جایگاهش نشسته ایی، فریاد کمک خواهی برادران خراسانی خود را در آنسوی مرز و در هرات نمی شنوی؟! تو ترس زنان و مردان شان را از غارت و چپاول جنایتکاران حس نمی کنی، شما که خود خراسانی هستید، آیا آنها را از خود نمی دانی، گیرم که هراتیان را از خود ندانی، آیا تضمینی هست که فلش حرکت حرامیان طالبانی به سمت مشهد تغییر جهت ندهد؟! از چه سکوت کرده اید؟! در حال تن دادن به چه هستید، نمی فهمم سردار!
این سی و سه پل اصفهان نیست، بلکه پلی بر روی هریررود در هرات است
این سی و سه پل اصفهان نیست، بلکه پلی بر روی هریررود در هرات است
مینیاتور عهد تیموری در موزه هرات
مینیاتور عهد تیموری در موزه هرات
این ارگ بم کرمان نیست، بلکه قله ایی در هرات است
این ارگ بم کرمان نیست، بلکه قله ایی در هرات است
سکه طلائی بهرام دوم در موزه هرات
سکه طلائی بهرام دوم در موزه هرات
اسماعیل خان آخرین فرمانده ایی که حاضر شد در مقابل دشمن طالبانی بایستد و از مردم خود دفاع کند
اسماعیل خان آخرین فرمانده ایی که حاضر شد در مقابل دشمن طالبانی بایستد و از مردم خود دفاع کند
سکه قران ناصرالدین شاهی، قاجار ضرب شده در هرات
سکه قران ناصرالدین شاهی، قاجار ضرب شده در هرات
این سی و سه پل اصفهان نیست، بلکه پلی بر روی هریررود در هرات است
این سی و سه پل اصفهان نیست، بلکه پلی بر روی هریررود در هرات است
[1] - شورای افتای طالبان که مسئولیت صدور فتوا را دارد چند روز پیش هرات را (بلد مباح و مستباح) اعلام کرد. بر اساس این فتوا در صورت تعرض طالبان به هرات هرگونه تعرض به جان و مال مردم هرات به طور شرعی جایز، مباح و بدون مانع است. عبدالکبیر صالحی، کنشگر مدنی هراتی و اندیشمند علوم الهیات، در صفحه فیسبوکش نوشته بود که شورای افتای طالبان که در کویته پاکستان حضور دارد این فتوا را صادر کرده است تا انگیزه طالبان را برای هجوم به این شهر بیشتر کند. به نظر میرسد که این فتوا بیشتر برای تحریک همین آوارهگان داخلی باشد که دلیل اصلی سلاح گرفتنشان چپاول است.
[2] - چهرههایی چون ملامجیب الرحمن انصاری (خطیب مسجد خواجه عبدالله انصاری)، مولوی جلیلاالله مولویزاده (وزیر دادگستری طالبان) و تعدادی از ملاهای افراطی دیگر، به طور عملی در هرات به نفع طالبان در حال تبلیغاند. تعدادی از این ملاها چند روز پیش به خانه اسماعیل خان رفته بودند و از وی خواسته بودند که سلاحش را مقابل طالبان به زمین بگذارد و اجازه دهد تا طالبان هرات را تصرف کند.
[3] - این اصطلاح موقعی به کار برده می شود که معتقدین به مذهب و فقه، معتقدند همان قوانین مذهبی نیز دیگر در زمانی خاص نافذ نیست و کارایی خود را ندارند، و خداوند ماموران نوشتن اعمال را از نوشتن باز می دارد، تا آنان به یُمن روزگاری که در آن هستند، هر کار ناشایستی را بتوانند انجام دهند، بی آنکه دچار عقوبت خداوندی شوند! این مضحک ترین توجیه مذهبی برای ارتکاب به محرمات دینی است، اعتقاد به رفع القلم رایج اما بسیار غیر منطقی و عقلی است.
اگر مدالی از صلح طلبی، صبر و شکیبایی، متانت، شجاعت، مدیریت، سیاست، آینده نگری، مردم دوستی و... می داشتم، قطعا در این روزهای پایانی ماموریت 8 ساله دکتر حسن روحانی، به او دولتش در مجموع، با همه کاستی هایی که داشتند، به پاس این همه رنجی که از داخلی و خارجی متحمل شدند، اعطا می کردم، چرا که او وارث یک ویرانی بزرگ، و درهم ریختگی بی همانندی در تاریخ دولت های بعد از انقلاب بود، که حاصل مدیریت یله و رهایی گردید، که نهادهای نظارتی و برنامه ریز را تعطیل کرد، و یا برایش تعطیل کردند، تا هر آنچه می خواهد، در هشت سال ریاست بر کشور، برغم آن همه مخالفت بزرگان و اوتاد دلسوز به حال مردم، انقلاب و کشور انجام دهد، و همه آنچه خواستند، در دوره او بر ما تحمیل شد؛ دولت "معجزه هزاره سوم" که سرمایه های داخلی و بین المللی ایران را بر باد فنا داد.
و پس از آن ویرانی بزرگ بود، که روحانی با یک اقبال عظیم مردمی، از سوی مردم انتخاب و جایگزین ترکتازی های محمود گردید، و آمده بود، تا کشور را به مدار درست رشد و توسعه خود بازگرداند، و انصافا هم هر آنچه در چنته خود او، تجربه دولت های قدر قدرت و موفق بعد از انقلاب، بود را به کار گرفت، و زیر بارانی از فحش ها، ناسزاها، دشمنی ها، نارفیقی ها، نامردمی ها، نافرمانی ها، ناهماهنگی ها، خرابکاری ها، چوب لای چرخگذاری ها، تنش زایی ها، خیزهای بلند و تنش زای خارجی برداشتن ها و... دولت او به پیش رفت و خود را نباخت، در حالیکه بوق و کرنای تمام تریبون های رسمی لاینقطع بر علیه او دولتش بلند بود، و بر سر این دولت و سیاست هایش، وزرایش و... می بارید، اما او در میان این همه هیاهو و گردخاک، مقابل جهانیان به مذاکره نشست، و هم کشور ویران شده را اداره کرد، و هم با قدرت تمام، مقابل دنیا گفتگو کرد و نتیجه هم گرفت، اما او هرچه موفقیت بدست آورد به جای مدال افتخار، مدال ننگ و خیانت به پیشانی اش نشاندند و...
و او بی اعتنا به این نافهمی ها و بدسرشتی ها، بنای صلح طلبی ایرانیان را نمایندگی کرد و با اکسیر حقی که بر لب و ذهنش داشت، اجماع یکپارچه جهانی علیه ایران را، به گشایش در روابط جهانی مبدل کرد، و وقتی رییس جمهور ترامپ از برجام خارج شد نیز، او را با انزوای تاریخی در بین جهانیان مواجه نمود، و اگر نگوییم باعث آن انزوا، نتایج مذاکرات دولت روحانی و برجام موفقیت آمیز او بود، باید گفت بخش عمده ایی از آن، حاصل و مدیون درایت روحانی و تیم ایشان در این حرکت بزرگ بود، که زیر فشار مثلث شوم رقبای اسراییلی، عرب و از همه جانسوزتر دلواپسان داخلی، که تمام تریبون های رسمی، و نهادهای انتصابی را در اختیار داشتند، به سرانجام رساند،
برجام یکی از قرارداد های اساسی ایران با جهان است، شاید در تاریخ ایران نظیر نداشته باشد، که ما در مقابل کل جهان ایستاده، مذاکره کرده و این مقدار از حق خود را ستانده باشیم، آن هم در زمانی که، در اثر بی تدبیری داخلی و اجماع جهانی، ایران را در مقابل کل جهان قرار داده بودند، و داشتند زیر فشار له می کردند، و حرکت برجام توانست ورق را برگرداند، و جهان را مقابل کلیدی ترین محور تحریم های بی پایان ایران، یعنی امریکا قرار دهد، و جالب اینکه، دلواپسان و مخالفان سرسخت برجام، که تحت شعار امریکا ستیزی با این حرکت صلح آمیز مردم ایران مخالفت می کردند (به دروغ)، چشم به این واقعیت ها بستند، و دهان به ستایش برجام هرگز نگشودند، و هیچگاه از لعن و ناسزا، به روحانی و تیمش و برجام دست نکشیدند، حتی آن موقعی که ترامپ در تنهایی، با همه در حال مذاکره بود، تا آنان را با خود، علیه ما همراه کند، ولی نتوانست و...، و هرگز به این موفقیت ها در تریبون های ملی این کشور، از جمله صدا و سیما اشاره ایی نکردند، و چشم بر همه خوبی های برجام بستند، از آتش زدنش گفتند و از محاکمه روحانی و... و بر امضا کنندگانش تا آخر ناسزا و نفرین گفتند.
به حتم تجربه گرانسگ مذاکرات برجام، برگ زرینی از توانایی فرزندان این مردم، و مدیریت با تبحر مسولین ایران، و به خصوص دولت روحانی بود، که زیر رگباری از سنگ های بزرگ و کوچک که از سوی خودی، رقیب و دشمن می بارید، به ثمر نشست، و اگر ناهماهنگی داخلی، و بدشانسی حاکمیت ترامپ و... نبود، می رفت کشور را به ریل سعادت و بازگشت به شرایط نرمال هدایت کند، اما افسوس که دست های خیانتکار، و فرصت طلب داخلی، رقابت های خارجی، و هزینه های گزاف پرداخت شده از سوی رقبا و... کار خود را کرد، و میوه برجام آنچنان که در ظرفیت حقیقی اش، در بر داشت شامل ملت ایران نشد،
گرچه ایران را از ذیل بند هفت منشور ملل متحد، که اجازه می داد هر لحظه، هر کشوری، به نمایندگی از ملل متحد، ایران را آماج حمله نظامی و ویرانگر خود کند، خارج گردید، میلیاردها دلار سرمایه های بلوکه شده کشور، به ایران بازگشت، رونق اقتصادی و هجوم سرمایه گذاران خارجی و... همه و همه نوید بخش روزهای خوش این ملت و کشور بودند، ولی انگار اراده ایی قاهر و توانا، هرگز به دنبال آبادی و رفاه و آسودگی این ملت نبوده و نیست، و بقای خود را در بحران و... می بیند، لذا این مافیای شوم، چنین فرصتی را، به صورت رسوا از کشور و ملت دریغ کردند، و همنوا با رقبای خارجی، ما را به دوران سخت، بازگشت دادند، و تف و لعنی که باید نثار این دست های ناپاک می گردید را، این روزها نثار کسی می شود که زیر چنین شرایط دم بالا نیاورد، و صبورانه هرآنچه از تدبیر و امکان که در دست داشت را، برای بی اثر کردن چنین سمی که به بدن جامعه تزریق می شد، به کار برد، تا به قول خودش حداقل قحطی دچار مردمش نشود،
ده ها سال بعد، وقتی تاریخ این روزهای ننگین بازخوانی و فاش شود، آنوقت آیندگان خواهند دید و فهمید، چه کسانی و برای چه اهداف و منافعی، تیشه به ریشه ملت و کشور خود زدند.
آقای روحانی! خسته نباشید، تاریخ، شجاعت و تدبیر شما را گواهی خواهد داد، هرچند کسانی بخواهند نام تو و دولت توانمند تو را که در شرایطی بسیار سخت کار کرد را، زیر خاکستری از ناسزاها و حرف های ظالمانه مخفی کنند، اما صبر و درایت شما، مدال آور است، و با نشستن گرد و خاک های تاخت و تاز کنندگان میدان تبلیغات کشور، که از همان روز نخست آمدنت، نمی دانم چرا لاینقطع و لجوجانه بر سیاه کردن چهره ات، کارت، دولتت و...، بر طبل های بزرگ و توخالی خود کوبیدند، چهره واقعی صحنه داران این تبلیغات مسموم هویدا خواهد شد، آنگاه هر چند خسارات ها جبران نخواهد شد، اما چهره هاشان رسوا خواهد گردید، که خوب را بد، و بد را خوب بزک می کنند، و به خورد ملت خود می دهند.
آقای رییس جمهور! بنشین و بنویس، آنچه بر تو و مردمت، در این بکش بکش های سیاسی مافیای قدرت رفت، بنویس، آنچه را که محمد مصدق ننوشت، و امروز ملت ایران باید تاریخ خود را از اسناد وزارت خارجه انگلیس بخوانند، که مثلا امثال آنهایی که ما اتوبان ها، مدارس، اماکن و... را به نامشان کردیم، چطور دست در دست کودتاچیان و داخلی و خارجی کودتای 28 مرداد، دولت مردمی او را ساقط کردند؛ و ما بعد از رسوایی آنها، هنوز هم نمی توانیم، نام های بزرگی که به گزاف خود ساخته ایم را، برداریم، در حالی که می دانیم، این نام های بزرگ، که بودند، و با کشور، ملت و دولت این مردم چه کردند.
تجربه گرانسگ دولت شما، می تواند یکی از مفاد درسی سیاستمداران بزرگ جهانی باشد، که تدبیر، متانت و صبر یک سیاسمتدار کارکشته، چگونه می تواند، باعث شود تا بار کجی که، از بد حادثه، سکاندارش شده، و هرکه از راه می رسد، بدآن تنه ایی به قصد سرنگونی اش می زند را، به منزل مقصود رساند، شما سکاندار موفق این کشتی توفان زده بودید،با همه کم و کاستی هایتان، شما نماینده خوبی برای ما بودید، رای من حلالت باد.
فهرست :
چکیده
واژگان کلیدی
مقدمه
روش تحقیق و دشواری های پژوهش
محیط زندگی و زادگاه ابوالحسن خرقانی
دوره های عرفانی و عرفای هم عصر ابو الحسن خرقانی
خرقانی در تذکره الاولیای فرید الدین عطار نیشابوری
ارتباط ابوالحسن خرقان با بایزید بسطامی
ارتباط شیخ خرقان با عرفای هیرکانا و خراسان
سبک و مکتب عرفانی ابوالحسن و معتقدات او
شطحیات عرفانی ابوالحسن خرقانی
جمع بندی

نمای شمالی مقبره خرقانی
چکیده :
ایران بزرگ فرهنگی [1] و به ویژه بخش خراسان آن یکی از مراکز عمده خیزش عرفان جهانی بوده اند، و بزرگان برخاسته و تربیت یافته از این خطه نشان می دهد، که جوشش اکسیر معرفت یکی از دغدغه های محیط فرهنگی این منطقه، در طول تاریخ بوده است، در کنار ایالات باستانی خراسان، طبرستان، ری و سپاهان، ایالت کومس به عنوان واسط ارتباطی بین این مراکز رشد و گسترش عرفان تلقی می شود، لذا تاثر گرفته و تاثیر داده است؛ محیط منطقه باستانی بسطام یکی از نقاط رشد و گسترش عرفان ایرانی است، که نگاه جهانی را به خود جلب نموده است، دو تن از بررگان پرورش یافته در این منطقه، در محیط عرفانی منطقه، ایران و جهان تاثیر زیادی داشتند که تاریخ معرفت، بدین امر اذعان کرده است؛ در این نوشته سعی می شود نگاهی به دوره، اندیشه و سبک عارفان بزرگ منطقه بسطام به خصوص ابوالحسن خرقانی و همچنین متاخر او یعنی بایزید بسطامی (182- 253 ه.ش) داشته، چرا که محیط رشد خرقانی (341 – 412 ه.خورشیدی) را بایزید و... ایجاد کرد، که لاجرم نمی توان بدون در نظر گرفتن بایزید بسطامی به اندیشه و دوره خرقانی پرداخت.
واژگان کلیدی :
عرفان، تصوف، بسطام، خرقان، بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی، شطحیات، حقیقت
مقدمه :
انسان همواره با حجم گسترده ایی از سوال و ابهام پیرامون خلقت و زندگی خود مواجه بوده و ذهن جستجوگرش را به خود مشغول داشته، و هزاره ها بعد از خلقت، هنوز او با این سوال ها درگیر است. در این مدت، مکاتب فکری، نحله های مذهبی، عرفانی، روش های علمی و... هر یک با رویکردی مجزا و منحصر به خود، فلسفه پردازی و پاسخ بدین سوال ها را مد نظر داشته و سعی کردند، افقی بازتر، کاراتر و پاسخگوتری را به روی انسان گشوده، وسعت دید بیشتری را، در دیدرس او قرار دهند. یافتن و توضیح و تبیین "حقیقت"، مغز اصلی موضوع، مورد جستجوی انسان هاست، تا آن را پایه شناخت خود، خالق و جهان هستی قرار داده، حرکت خود را از آن نقطه به سمت کشف دیگر موضوعات جهان، و از جمله مهمترین پدیده آن، یعنی انسان، آغاز نمایند.
عرفان بعنوان یک مکتب فکری "به معنای شناخت و آگاهی باطنی بی واسطه ... [2] دارای ریشه های چند هزار ساله است" (آشتیانی، جلال 1367 :8) که مدعی گره گشایی در این زمینه می باشد، و در طول دوره حضور خود در اجتماع بشری، با ادیان تصادم داشته، با آن ارتباط گرفته اند، که این ارتباط گاهی در اثر جبر و تحمیل دینی حاکم بود، تا خود را منتسب بدان کرده، و از عقوبت بی دینی برهند، اما عرفان، در بیشتر مواقع از مذهب قرض هایی نیز گرفته است، و یا در مقابل دیدگاه های مذهب قرار گرفته، و لذا عرفا خود را اهل طریقت دانسته و از اهل شریعت (مذهب) مجزا می سازند، و به خصوص در مقابل علم تجربی قرار می گیرند، و خود را از قیود بررسی علمی رها می سازند، و به شناخت مبتنی بر شهود و مشاهدات باطنی، در مقابل شناخت علمی و تجربی معتقدند، چراکه خود را اهل باطن، و داننده رازهای شهودی، و درک فردی غیر قابل تعمیم و تشریح می دانند، که از این لحاظ در مقابل اهل ظاهر، مادیون، و تجربه گرایان می ایستند. عرفا خود را "آگاه و بصیر و واقف به اسرار"[3] (همان: 8) می دانند. [4] اکثر عرفا معتقدند "که به وسیله معرفت باطنی و شهودی می توان به حقیقت دست یافت" (همان: 9) هر چند در "مکاتب فکری هندی، چینی، ایرانی، یهودی، اسلامی، مسیحی و... توجیه عرفان و راه وصول به آن یکسان نیست و در هر مکتب و مذهبی از دید آن مذهب تعریف می شود" (همان: 9) اما بنیان اغلب مکاتب عرفانی بر "رازگرائی و رازدانی" [5] عرفاست، [6] و با این مشخصات، عرفان دارای "اولا زبان رمزی و مجازی، ثانیا وحدت و اتحاد با حقیقت یا خدا، و بالاخره ارزش مکاشفه و معرفت الهامی و باطنی" (همان : 11) است.
به غیر از شناخت که موضوع عرفان است و وظیفه عرفا، عرفان راه رسیدن به حقیقت و طی مسیر زندگی انسان به سوی حقیقت اصلی و یا معبود خود، در این جهان را نیز مشخص می کند، که از آن به فرایند سیر و سلوک یاد می کنند.
روش تحقیق و دشواری های پژوهش :
این مقاله سعی کرده است با تکیه بر متون اصلی به جای مانده از تاریخ عرفان، بخصوص"تذکره الاولیا" و مهمترین منبع آن کتاب ذیقیمت، در زمینه عرفان منطقه بسطام، یعنی "کتاب النور" که منبع اصلی جناب فرید الدین عطار نیشابوری بوده است، به تحقیق در خصوص شرح احوال و زندگی شیخ ابوالحسن خرقانی و استاد با واسطه او یعنی بایزید بسطامی اقدام نموده، آنچه این تحقیق را دشوار می سازد عدم تنوع در منابع اصلی است به طوری که بسیاری از کتب دیگر نوشته شده در خصوص این عرفا متکی به متن اولیه ایی تحت عنوان کتاب النور است که خوشبختانه به همت استاد محمد رضا شفیعی کدکنی تصحیح و ترجمه مجدد شده و تحت عنوان "دفتر روشنایی" باز نشر یافته است.
محیط زندگی و زادگاه ابوالحسن خرقانی:
خرقانی از عرفای شرق ایران و زاده ایالت "کومش" یا "قومس" باستان است؛ گرچه در برخی متون این بخش از کومش را در زمره ایالت باستانی "خراسان" ذکر کرده اند، و مطهر بن طاهر مقدسی نوشته است که "خراسان درازای آن از حدود دامغان است تا کرانه روخانه بلخ و پهنای آن از حد زرنج (در سیستان) تا حد گرگان. حتی از نظر اقتصادی نیز حقوق دیوانی ناحیه قومس داخل خراسان بوده است." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 38) او زاده روستای خرقان، از بخش بسطام، در شهرستان شاهرود می باشند، که اکنون در تقسیمات جدید و مدرن کشوری ایران، در استان سمنان قرار می گیرد، که بواقع، متعلق به ایالت باستانی کومش می باشد که این ایالت "راه ارتباطی شرق و غرب، شمال شرق و مرکز ایران بوده است ... در دوران حکومت هخامنشی، یکی از بلاد هیرکانا به شمار می آمد ... مورد توجه شاهان سلوکی قرار گرفت. پس از آن شاهان اشکانی این محل را به عنوان دومین تختگاه خود برگزیدند ... در دوران حکومت ساسانیان نیز بخشی از ایالات بزرگ و معروف پذشخوارگر به شمار می رفت و جزو ولایت خراسان محسوب می شد ... حد غربی قومس دروازه ری و حد شرقی آن را دروازه خراسان تشکیل می داد. در قرون پنجم تا هفتم نیز این اهمیت را حفظ نمود ... ابن حوقل از حدود کوه های البرز و نواحی شمال آن تعبیر جالبی ارائه نموده و آنرا این چنین بیان می کند : در قسمت واقع در بالای کوه ها خطی منحنی دیده می شود که در روی خط از راست به چپ شهرهای زنجان، ابهر، ری، خراسان، خوار، سمنان، دامغان و بسطام [7] مندرج است و در وسط این سرزمین جبل دماوند ترسیم شده است (ابن حوقل، 1361 : 119). شاهراه بزرگ خراسان از ری، در اقلیم جبال می آمد و به نیشابور در خراسان منتهی می گردید ... بزرگترین شهر آن دامغان است که از خوار در ری بزرگتر است و سمنان از آن کوچکتر و بسطام هم از سمنان کوچکتر می باشد (ابن حوقل، 1361 : 122) بسطام شهری آباد و پر میوه است و از میوه های آن فراوان به عراق می برند. ایالت قومس به علت موقعیت جغرافیایی خاص خود از دوره های پیش از تاریخ تا دوران اسلامی مورد توجه بوده است، شهرهایش در آن زمان اعتبار فراوانی داشته است، مانند بسطام، بیار و مغون که اکنون از شهرت گذشته شان دیگر خبری نیست. " (شهرکی، زهرا ملک پور 1394).
آنچنانکه از منابع تاریخی بدست می آید کومش در بین دو مرکز بزرگ شرق و غرب خود، یعنی خراسان که مرکز بزرگ عرفان شرقی در بلخ، هرات، توس نیشابور، سبزوار و... است و ایالت راگا یا همان ری که باز قطب علم و عرفان بوده اند، قرار دارد، و از آن سو نیز بین دو ایالت مهم باستانی هیرکانا یا طبرستان (مازندران و گلستان فعلی)، و اسپادانا یا اصفهان واقع است، که بدین لحاظ به محل تبادلات فرهنگی بین این چهار مرکز مهم عرفان و معرفت ایرانی تبدیل شد؛ علاوه بر این شاهراه ابریشم، باعث گردید که بزرگان ادب و عرفان ساکن منطقه وسیع خراسان و فرارودان (ماورا النهر) و حتی چین برای رسیدن به مراکز دیگر پر اهمیت ایران همچون تیسپون، مصر و فینیقیه و یا حجاز لاجرم از این منطقه شاهراهی برای عبور استفاده کرده و تاثیر و تاثر گرفته و بدهند.
منطقه شهر باستانی بسطام، بعنوان مهد بروز و ظهور قطب ها و بزرگان سلسله عرفان و معرفت ایرانی، از جمله زادگاه سلطان العارفین ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم سروشان بسطامی معروف به "بایزید بسطامی" که خود خرقه از کسی نگرفت و خرقه بخش بود، و ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی (379 - 477 ه.ق) که "کتاب النور من الکتاب ابی طیفور" را در حدود ساله های 430 – 450 هجری تالیف کرده، که از مهمترین منابع در خصوص نوع و نظرگاه عرفان بایزید بسطامی است. دیگر عارف این منطقه "ابوعبدالله داستانی" اهل روستای داستان از روستاهای ناحیه بسطام بوده است که جامی سال فوت داستانی را رجب 417 در سن 50 سالگی ثبت کرده است؛ دیگر عارف این خطه حسن دِرَزجی بسطامی است، که پیر فرقه ابوعبدالله داستانی بوده اند، که هجویری جایگاه عرفانی او را چیزی میان مقام عرفانی خرقانی و ابوسعید ابوالخیر قرار داده و از او به عنوان پادشاه وقت و زمان خود یاد کرده است، که ظاهرا مزار داستانی در بسطام بوده است، زیرا حمد الله مستوفی بدین امر اشاره داشته است. و به فاصله بسیار کمی، در کنار شهر مهم باستانی بسطام، دهستان خرقان قرار دارد، که مفتخر به زادگاه و محل زندگی ابوالحسن خرقانی است.
منطقه سمنان نیز محل تولد و رشد بزرگان عرفان و معرفت ایرانی همچون ابوالمکارم رکن الدین علاالدوله احمد بن محمد بن احمد بیابانکی سمنانی (۶۵۹–۷۳۶ ق) است، که قطب سلسله "ذهبیه" از شاخه های عرفان شرقی و ایران و صاحب کتب معتبر عرفانی بودند، و یا عارف نامی دیگر سید اشرف الدین جهانگیر سمنانی (وفات 12 مرداد 784 خورشیدی) صاحب کتاب "لطایف اشرفی"، که از مهمترین کتاب های عرفانی اهل تصوف بوده و خود او از زمره 600 تن از اعضای گروهی است که همراه میر سید علی همدانی (زاده: ۱۲ رجب ۷۱۴ همدان - درگذشت: ذیحجه ۷۸۶، کُنَر) ، عارف نامی دیگر ایران، در سن جوانی عازم شبه قاره هند گردیدند، و در منطقه کشمیر مستقر گردیده و تاثیر اقتصادی، فرهنگی و مذهبی عمیقی بر جای گذاشتند که هم اکنون نیز از کشمیر به عنوان "ایران صغیر" [8] یاد می کنند، و این عرفان ایرانی خود در شبه قاره هند با تاسیس شاخه از گروه های عرفانی و معرفتی تحت عنوان "اشرفیه" منشعب از سلسله "کبرویه" آن را توسعه داد، مرقدش اکنون معروف به "کیچاچاو شریف" [9] در ایالت اتارپرادش هند قرار دارد، که خود گواهی است بر آثار و تاثیر عرفان ایرانی و به خصوص عرفان شرق ایران و خراسان، در شمال هند.
یا حسن جوری (شهادت در 13 صفر 742)که در تبادلات اهل عرفان بین عرفای ایالت قومس با ایالات هیرکانا، مرید خلیفه مازندرانی[10] گردید که او خود بنیانگذار خیزش "سربداران" بودند، تا علیه سلطه مغولان بر ایران به ستیز برخیزند، و گرچه قطب او، جناب خلیفه مازندرانی توسط علمای اهل سنت، به جرم اعتقادات شیعی، مرتد اعلام و در مسجد جامع سبزوار به دار کشید شد، اما حسن جوری خیزش مرادش را ادامه داد، که بعد تسلط بر مغولان، و تشکیل دولت سربداران، خود او نیز قربانی قدرت طلبی های بعد از قدرت گیری دولت سربداران شد، و در حالی که در تعقیب همسلکان سربدار و قدرت طلب خود بود، در روستای "کلاته میرعلم" در نزدیکی شهر "فرومد" از توابع شهر میامی به شهادت رسید و مدفون گردید، چنانکه دیده می شود خیزش بزرگ سربداران از قیام هایی است که توسط اهل عرفان در مقابل ظلم و سلطه خارجی به حرکت در آمد و به پیروزی هم رسید.
آنچه در تاریخ ثبت شده است، حمله مغول ضربه مهلکی به عرفان شرق ایران وارد کرد و در جریان این حمله به ایالت کومش دو تن دیگر از بزرگان صوفیه در خلال دفاع از شهر سمنان، پیشاپیش مردم این شهر مقاومت کردند، و به شهادت رسیدند، که گفته می شود هر دو از شاگردان نجم الدین کبری [11] عارف نامی دیگر خراسان و موسس سلسله عرفانی "کبرویه" و معروف به "طامه الکبری"، بودند که این دو عارف سمنانی عبارتند از نجم الدین دادبخش و پیر علمدار که اجساد شان در دروازه های خراسان و ری در سمنان به صورت جدا مدفون گردید.
نجم الدین کبری، خود نیز از شهدای دفاع از شهر خوارزم است، که مقابل سپاه مغول مقاومت کردند و به شهادت رسیدند و مردم شهر خود را تنها نگذاشتند، گرچه عرفا معروف به ترک دنیا هستند، اما برای اهل دنیا جان دادند. آموزه های نجم الدین کبری از طریق پدر، به پسر منتقل شد، و عارف نامدار جهانی، مولانا جلال الدین محمد بلخی پا به عرصه، عرصه داری عرفان و معرفت گذاشت، چرا که گویند پدر مولانا، جناب "بها ولد" نیز از شاگردان نجم الدین کبری هستند.
نمایی دیگر از مقبره ابوالحسن خرقانی
دوره های عرفانی و عرفای هم عصر ابو الحسن خرقانی:
مثل هر پدیده دیگری، عرفان نیز دارای دوره های تطور تاریخ مختلفی است و در هر دوره ایی، شرایط خاصی را تجربه کرده است، همانگونه که استاد شفیعی کدکنی نیز بدین امر اذعان داشته اند که "مفهوم عرفان یک امر ثابت و مستمر نیست، بلکه با تحولات تاریخی و فرهنگی جوامع پیوسته در تحول است، همانگونه که تجربه های هنری و خلاقیت های ذوقی جامعه دارای پست و بلند تاریخی است، عرفان موجود در آن فرهنگ نیز می تواند تعالی و انحطاط داشته باشد ... در طول دوازده قرن، از آغاز تاکنون، در سیر خویش دارای پست و بلندی های بسیار است" (سهلگی، محمدبن علی 1383: 18). صاحبان کتاب، ادوار تاریخ تصوف (امین اوحدی محمد هادی قندهاری 1396)، به تقسیم بندی دوره های مختلف عرفان و تصوف اقدام نموده و به تشریح آن پرداخته اند، ایشان دوره اول را دوره تقشف (زهد افراطی) دانسته، که دوره دوم آن، با شکل گیری تصوف اسلامی در قرن دوم هجری مشخص می شود که معروف ترین عرفای این عصر عبارتند از : حسن بصری متولد 110 ه.ق، ابراهیم بن ادهم متولد 166 ه.ق، معروف کرخی متولد 200 ه.ق و...
دوره سوم تصوف که واجد گذار از تصوف "زاهدانه" به تصوف "عاشقانه" است، در قرن دوم و سوم هجری شکل گرفت، که خرقانی قاعدتا از عرفای این عصر تاثیر گرفته است، تا خود در دوره چهارم تصوف در شکل گیری و گذر از تصوف عاشقانه به تصوف "حلولی و اتحادی" نقش داشته باشد، که نحله ایی از عرفان است که در قرن سوم و چهارم هجری رواج داشته است، و خرقانی در چنین فضایی به دنیا آمد و شخصیت او شکل گرفت. تا تصوف را وارد دوره پنجم خود کنند، که در این دوره عرفا به تدوین فرهنگ تصوف در قرون چهارم و پنجم هجری دست زدند، و خرقانی در این زمان در اوج معرفت و عرفان خود بود. خرقانی مربوط به دوره عرفانی قرن چهارم و پنجم اسلامی است، چرا که او زاده سال 341 ه.ش است، و تا سال 412 خورشیدی زنده بوده اند، گرچه خرقانی بیشتر عمر خود را هم عصر عرفای قرن چهارم هجری بودند. که مهمترین آنان عبارتند از :
یوسف بن حسین رازی متولد 303 ه.ق، حسین بن منصور حلاج متولد 309 ه.ق، ابوبکر واسطی متولد 320 ه.ق، ابوالحسن خیر نسّاج متولد 322 ه.ق، ابوبکر کتّانی متولد 322 ه.ق، ابوبکر شبلی متولد 334 ه.ق،
خرقانی را باید بیشتر متاثر از عرفان عرفای قرن سوم هجری دانست، که بزرگان آنان عبارتند از :
بشر حافی متولد 227 ه.ق، احمد بن خضرویه بلخی متولد سال 240 ه.ق، ذوالنون مصری متولد 245 ه.ق، ابوتراب نخشبی متولد 243 ه.ق، حکیم ترمذی متولد 296 ه.ق، یحی بن معاذ رازی متولد 258 ه.ق، بایزید بسطامی متولد 261 ه.ق، ابوحفض حداد نیشابوری متولد 264 ه.ق،
دوره ششم تصوف: تشکیل سلسله های صوفیه است که از قرن چهارم به بعد، همزمان با اوج گیری عرفان خرقانی شروع می شود، سلسله ها و مکاتب عرفانی مثل سلسله قادریه، رفاعیه، کبرویه، سهروردیه، چشتیه، شاذلیه، بدویه، اهل حق، قلندریه، مولویه، بکتاشیه، صفویه، خاکساریه، نقشبندیه، حروفیه، شطاریه، نعمت الهیه، نوربخشیه، ذهبیه، عنقایه و...؛ که از قرن هفتم هجری، عرفان شاهد ورود اندیشه های "وحدت وجود" به اندیشه تصوف و عرفان ایرانی و اسلامی است.
اما عرفای منطقه بسطام از دوره های تقسیم شده فوق، جلوتر بودند چنان که بایزید بسطامی در همان سده های اولیه عرفان در دوره "وحدت وجود" سیر می کرده است، که از قرن هفتم به بعد رواج یافت، رگه های اعتقادی وحدت وجودی بسطامی را می توان در این سخن وی شنید: "از خویشتن خویش بیرون آمدم، آن گونه که مار از پوست، پس در خویشتن نظر کردم، خویشتن را او دیدم". (سهلگی، محمدبن علی 1383: 49) و آنچنان که در کتاب النور گفته اند، مردی درب سرای یایزید را کوفت. پرسید : "که را می جویی؟" گفت بایزید را می جویم، گفت "برو وای بر تو! جز خدای در این خانه کس نست". (همان: 144).
خرقانی در تذکره الاولیای فرید الدین عطار نیشابوری :
در هم تنیدگی و ارتباط عرفانی ابوالحسن خرقانی و بایزید بسطامی امری آشکار است، گرچه این دو به لحاظ زمانی تفاوت دارند، و بسطامی بر خرقانی متقدم است، اما این تاثیر و تاثر را تذکره نویسان به خوبی ذکر کرده اند، کتاب تذکره الاولیا فرید الدین عطار نیشابوری (متولد 420 ه.ق) از مهمترین کتب نثر عرفانی است که، عطار در آن در احوال 97 تن از بزرگان عرفان که تا پیش از حمله مغول می زیسته اند، دست به نگارش کتاب ذیقیمتی زد، که خرقانی را بهتر از هر جای دیگری در کتب موجود معرفی کرده است، به گفته استاد محمد رضا شفیعی کدکنی، منبع جناب عطار در خصوص احوالات بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی، "کتاب النور"، نوشته محمد بن علی سهلگی [12] بوده است، لذا به جهت اهمیت این منبع تاریخ عرفان، استاد شفیعی کدکنی خود شخصا نسبت به ترجمه و تصحیح این کتاب با ارزش اقدام کرده، و نتیجه آن با ملحقات، به نگارش و چاپ کتاب جدیدی به نام "دفتر روشنایی از میراث عرفانی بایزید بسطامی" منتشر کرده است. شفیعی کدکنی در مقدمه این کتاب عنوان می دارند "بایزید بسطامی عارف است، کسی که تجربه دینی اسلامی را وجه هنری و ذوقی می بخشد، و کسانی که در پرتو تجربه ذوقی و هنری او می توانند اسلام را از نگاهی ذوقی و هنری بنگردند ... عرفان نگاه هنری به الاهیّات و دین است، نگاه عارف این تجربه مبتذل و دستمالی را، نو می کند ... بایزید بسطامی یکی از مظاهر تجلی حالی عالی در قال درخشان و ممتاز است ... (در) شطح های [13] معروف نوعی بیان نقیضی و پارادوکسی نهفته است سبحانی ما اعظم شانی (بایزید متوفی 261) [14] اناالحق (حلاج مقتول به 309) الصوفی غیر مخلوق (خرقانی متوفی 425) لیسی فی جُبَّتی سوی الله (ابو سعید ابوالخیر متوفی 440) و... قطره ایی که دعوی اقیانوس بودن کند، دعوی او یاوه است و گزافه. اما همین گزاره های یاوه و گزافه را اگر از دید دیگری بنگریم، عین حقیقت خواهد بود ... گروهی از متعصبان و کژاندیشان به ستیزه با او (آنها) کمر بسته و برخاسته اند و گاه مجبور به ترک بسطام شده است ... گزاره های عرفانی قابل نفی و اثبات نیستند. تنها می توان در برابر آن اقناع شد یا نشد (همان: 35) ... بایزید در میان عارفان اسلام و ایران جایگاهی دارد که بی گمان در طول قرون و اعصار منحصر به فرد باقی مانده است، همه عارفان عصر او، امثال ذوالنون مصری و سهل بن عبدالله تستری و یحیی بن معاذ رازی و احمد بن حضرویه بلخی به عظمت مقام او اعتراف داشته اند و پس از مرگش همه بزرگان امثال جنید و شبلی تا ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر تا محمد غزالی و عین القضات و عطار تا شمس تبریزی و جلال الدین مولوی، همه و همه، از شیفتگان او بودند. (همان: 36) جنید (می گوید): بایزید در میان ما، چون جبرئیل است در میان ملائکه، ... سخن بایزید در متون ادبی و عرفانی زبان فارسی و عربی، همه جا، به چشم می خورد کمتر متنی از متون عرفانی برجسته فارسی و عربی می توان یافت که در آن حکایتی یا سخنی از بایزید نیامده باشد ... (همان:51) روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم (سهلگی، محمدبن علی 1383) بایزید فردی بی سواد (امّی) بوده است، در مقامات او معراج نوشته اند، استادی نداشته است و به دلیل شطحیاتی که گفته است هفت بار از بسطام تبعید شده است. ابو موسی خادم خاص بایزید، که بسطامی به واقع عموی او نیز بود، دایره تنگ شرایط اجتماعی را به حدی سخت می دید که می گوید "چهارصد سخن از سخنان بایزید را خویش به گور بردم که کسی را برای شنیدن آن اهل نیافتم ... بوموسی (خود) به جایی رسیده بود که از آنچه بر دل بایزید می گذشت آگاه بود." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 118) این است که با توجه به وصف ناپذیر بودن تجارب فردی که در عالم شهود توسط عرفا کسب و تجربه می شود و این نیز در زبان رمز و اشاره بیان می شود که این زبان تنها در فهم اهل عرفان است که قابل درک و فهم است، لذا سو تفاهم و عدم شناخت دنیای عرفانی باعث می شده است که عرفا همواره دچار مشکل شوند، و مورد ظلم اهل ظاهر، مذهب و حتی مردم عادی قرار گیرند.
ارتباط ابوالحسن خرقان با بایزید بسطامی :
شاید بتوان گفت عرفان منطقه مهم بسطام در معرفت ایرانی، به وجود عارف متاخر جناب بایزید بسطامی وابسته بوده و در ارتباط با آن رشد و نمو خود را از آن مشرب عرفانی داشته است، و به حتم ابوالحسن خرقانی که بعد مرگ بایزید پا به عرصه داری در عرفان می گذارد، از آبشخور عرفان عمیق بایزیدی بهره های فراوان برده است، چرا که تاریخ، عظمت عرفان بایزید را چنان می داند که بعد از مرگش، عرفای بزرگی به جهت زیارت جایگاه او، در این منطقه حاضر می شدند و ارتباطات عرفانی همچنان برقرار بوده است. این ارتباط از دید دیگران دور نمانده است به طوری که در خصوص این ارتباط نوشته اند : "نقل است که شیخ بایزید هر سالی یکبار به زیارت دهستان شدی، به سرریگ، آنجایی که قبور شهدا است. و بر خرقان گذر کردی، و باستادی، و نفس برکشیدی، مریدان از وی سوال کردند، که ما هیچ بوی نمی شنویم و تو می شنوی "گفت آری" از این ده دزدان، بوی مردی می شنوم : "مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن، به سه مرتبه از من در پیش بود، بار عیال کشد، و کشت کند، و درخت نشاند" یا در مورد ارتباط ابوالحسن با بایزید چنین گفته اند، "نقل است که در ابتدا 12 سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بگذاردی، و روی به خاک بایزید نهادی، و بایستادی و گفتی : بارخدایا، از این خلعت که بایزید را داده ایی، بوالحسن را بوئی ده، آن (گاه) بازگشتی، وقت صبح را به خرقان باز آمده بودی و نماز بامداد، به جماعت دریافتی، بر طهارت نماز خفتن." (کدکنی، محمد رضا 1391: 142)
آنچه از اسناد تاریخی بررسی شده توسط صاحب کتاب دفتر روشنایی بروز داده است نشان می دهد که گرچه ابوالحسن خرقانی صاحب اولاد بوده اند، که بعدها همان ها اقدام به نوشتن کتاب نیز کرده اند، اما بایزید همسری اختیار نکرده و فرزندی نیز نداشته است که با بازماندگان خرقانی ازدواج کنند، هرچند از برادر و خواهر زادگان بایزید ممکن است، ارتباطات سببی را با بازماندگان خرقانی حاصل کرده باشد، زیرا که بایزید دارای دو برادر به نام علی و آدم، و دو خواهر همچنین داشت. "آنها که در دوره های بعد خواسته اند خود را از فرزندان بایزید، عارف نامدار و سلطان العارفین به شمار آورند این نسبت را اختراع کرده و آدم برادر بایزید را تبدیل به پسر او، از همسری بنام "حره دهستانیه" کرده اند ... اگر آنچه مولف دستور الجمهور (باز ماندگان خرقانی) نوشته درست باشد، حلقه اتصال وابستگاه به بایزید از خاندان خرقانی در همان نسل دوم بعد از خرقانی شکل گرفته است و عیسی بن احمد خرقانی روی قراین، باید از موالید ربع اول قرن ششم باشد." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 96)
ارتباط شیخ خرقان با عرفای هیرکانا و خراسان:
ارتباط عرفای هر عصر منحصر به افراد منطقه خود نبوده است به طوری که تاریخ ارتباطات ابوالحسن خرقانی را با عرفای ایالات خراسان و هیرکانا، ثبت کرده است، و سفر او به آمُل در طبرستان را در کتاب "اسرار التوحید" [15]می توان دید، آنگاه که : "حکایتی از دیدار ابوسعید ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی و ابو عبدالله داستانی در خانقاه ابوالعباس قصاب آملی آمده است، شیخ (ابو سعید) گفت در آن وقت که به آمل بودیم یک روز پیش شیخ بلعباس نشسته بودیم دو کس در آمدند و پیش وی بنشستند و گفتند ما را با یکدیگر سخن می رفته است، یکی می گوید اندوه ازل و ابد تمام تر و دیگر می گوید شاید ازل و ابد تمام تر. اکنون شیخ چه گوید؟ شیخ بلعباس دست به روی فرود آورد و گفت الحمد لله که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شاید، لیس عند ربکم صباح و لا مسا، انده و شادی صفت توست و هرچه صفت توست محدث است و محدث را به قدیم راه نیست. چون هر دو بیرون شدند، گفتیم که این هر دو کی بودند؟ گفت یکی بلحسن خرقانی و دیگر بو عبدالله داستانی." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 43). این رسم ارتباطات بین عرفا چنان رایج بوده است که سهلگی از ابوعبدالله داستانی روایت می کند که او از مشایخ خود شنیده است که بایزید بسطامی با سیصد و سیزده استاد را خدمت کرده است. (سهلگی، محمدبن علی 1383: 64) این است که ارتباطات عرفای هر عصر را در مراودات آنان می توان دید، و بیشتر آنچه از حالات این عرفا ثبت شده است در مواجهه آنان با همدیگر رخ داده است، و یا این که در خاطرات و سخن عرفای دیگر می توان مشی عرفانی و مشرب فکری عارف دیگری را دنبال نمود.
سبک و مکتب عرفانی ابوالحسن و معتقدات او:
خرقانی همچون بایزید از جمله عرفای قرون اولیه هجری اند، لذا به نحله فکری عرفان و فلسفه ایران باستان نزدیکی دارند، و حامل رگه هایی از فلسفه و عرفان پیش از اسلام می باشند؛ گرچه بنا به تحقیقات دکتر شفیعی کدکنی "خرقانی تسریع دارد که مردی است اُمی (نانویسا و ناخوانا)، بنابر این هرگونه تالیف و تصنیفی که به او نسبت داده شود، پیشاپیش، مردود است" (کدکنی، محمد رضا 1391: 86)، اما کتاب بر جای مانده از ابوالحسن خرقانی نور العلوم نام داشته است که اکنون تنها خلاصه ایی از آن، در گذر و شداید ایام، باقی مانده است، انتخاب نام نور برای این کتاب از سوی خرقانی نشانه خاصی می تواند باشد مبنی بر این که خرقانی نیز همچون بایزید بسطامی به نظریه "نور" و "تاریکی" که از فلسفه و حکمت ایرانی، نشات می گرفته است، توجه خاص داشته اند. همان گونه که "سهروردی شهید، یعنی شیخ اشراق، بایزید و خرقانی و حلاج و ابوالعباس قصاب آملی را خمیره الخسروانیین، یعنی استمرار حکمت خسروانی ایرانی می داند ... این حکمت خسروانی، با همان چیزی که او از آن به عنوان اشراق و یا حکمت الاشراق یاد می کند مرتبط است ... تقابل و تضاد ما با مقوله روشنی و نور ... بایزید [16] و خرقانی و قصاب آملی در یک آموزش دیگر نیز با هم شریک اند و آن مفهومی خاص از جوانمردی که بی گمان یک سنت شفاهی ایرانی کهن است و آن مفهوم جوانمردی با آنچه در تصوف فتوت خوانده می شود ... در این حکمت خسروانی جوانمردی و روشنایی از آموزه های اصلی به شمار می رفته اند" (سهلگی، محمدبن علی 1383 :9-98) که به نظر می رسد این خصوصیت، عرفانی و اخلاقی که ریشه در فرهنگ و تمدن خراسان دارد، انگار در بین عرفا، و عرفان جاری در منطقه تاریخی بسطام، و از ایالت کومس و هیرکانا، و به خصوص سمت منطقه آمل (طبرستان)، برجستگی داشته است که نمونه های دیگرش را می توان در ادبیات پهلوانی منطقه خوارزم نیز دید، که این خود نشان از شدت و گسترش تبادل فرهنگی و اجتماعی، و پیچدگی و در هم تنیدگی فرهنگی، ایالت های کومس، هیرکانا و خراسان باستان باشد، "چرا که عطار (وقتی) از سیرت ابوالعباس قصاب آملی نقل کرده، (در چهار صفحه) شش مورد با (کلمه) جوانمردی رو به رو می شویم در صورتی که در زندگی و مقامات بسیاری از عارفان دیگر که ده ها صفحه از (کتاب) تذکره الاولیا را به خود اختصاص داده است، حتی یک بار هم کلمه جوانمردی را نمی توان دید." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 99)
نکته دیگر این که به رقم تحکم حاکمان اموی برای استفاده از زبان عربی در بین ملل شکست خورده در برابر سپاه اسلام، که در زمان عبدالملک مروان این امر به صورت بخشنامه در آمد، شفیعی کدکنی معتقد است، که "باید بپذیریم که اصل گفتار بایزید به زبان فارسی بوده است که چنین بیان نقیضی و شیوایی دارد." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 59) این نشان می دهد که بزرگان اهل بسطام، به خصوص بایزید بسطامی در بیان شطحیات خود، در برابر تغییر زبان و ادبیات ایرانیان توسط حکام اموی و عباسی مقاومت از خود نشان داده و به استفاده از زبان پارسی همت داشته اند. سنت جوانمردی در نزد ابوالحسن خرقانی نیز رواج داشته است، همچنان که ایشان در یکی از شطح گویی های خود عنوان می دارد : "جوانمردان دست از عمل بندارند، عمل دست از ایشانم بندارد." (مینوی، فقره 380 : 82)"
بایزید که از متقدمین بر خرقانی است بر تشقف تاکید داشت و می گفت "الاهی امروز نان مرا فرستادی و بلای مرا نفرستادی که با آن نان خورش کنم ... الاهی، قومی را که بیگانه از عذاب دهنده خویش اند، فردا به دوزخ عذاب خواهی داد؛ چرا مرا عذاب نمی دهی که عذاب دهنده خویش را می شناسم؟ّ " (سهلگی، محمدبن علی 1383:113) که این همان فرهنگ ریاضت قرون اولیه عرفان بوده است، که در این سو نیز ابوالحسن خرقانی نیز در جواب سوال کننده ایی که از علت رسیدن خود به چنین مقامات عرفانی سوال کرده بود، از تحمل زنی سخن می گوید که بسیار تند خو بوده است و بر خانه او می زیسته، و نقش همسری را برای او بر عهده داشته است.
خرقانی معرفت را در همه جا جستجو می کرده است، چه در نزد اهل شریعت و چه در نزد اهل طریقت، شاید از این روست که او حتی سفر به حجاز را نیز برای زیارت نمی داند که برای جستجوی همان حقیقت و علمی می بیند که پیامبر اسلام یافتن آن را حتی در چین هم توصیه می کند که ناظر بر دوری و عدم تناسب علم چین با آنچه در دنیای ایران و حجاز در جریان بوده است. این دو گفته خرقانی ناظر بر این رویکرد عرفانی و حتی علمی او می باشد : "معرفت هست که با شریعت آمیخته بود، و معرفت هست که از شریعت دورتر است و معرفت هست که با شریعت برابر است، مرد باید که گوهر هر سه دیده بُوَد، تا با هر کسی گوید که از آنجا بُوَد." (مینوی، مجتبی فقره 367 : 81) "وقتی به شخصی گفت کجا می روی؟ گفت : به حجاز. گفت : آنجا چه کنی؟ گفت : خدای را طلب کنم، گفت خدای خراسان کجاست که به حجاز می باید شد؟ رسول فرمود که طلب علم کنید و اگر به چین باید شدن، نگفت طلب خدای کنید". ( همان، فقره 387: 83)
پله ها و درب اصلی مقبره ابوالحسن خرقانی
شطحیات عرفانی ابوالحسن خرقانی :
شطحیات کلمات ناشی عمق تجربه عرفانی عرفاست که در عالم شهود و سیر در عالم اسرار آنرا یافته و درک و کشف کرده اند و آنرا را در جملاتی به رموز و اسرار گونه بیان داشته اند، که برای نا آشنایان با عالم عرفان و اسرار، مملو از پاردوکس و نقیض می باشد، و این شطحیات چالش بزرگی را در ذهن شنوندگان عالم و عامی ایجاد می کنند، که همین چالش و عدم فهم متقابل، به مصائب و مشکلات بزرگی، حتی قتل و اعدام آنان به عنوان مرتد، و جاری کردن حد شرعی منجر می شده است، و اغلب عرفا را به کفر و زندقه متهم و به قتل می رساندند، چرا که در شاکله ذهنی شنوندگان، نمی گنجیده و آن را از دایره شرع، منطق و اعتقاد خود خارج می دانستند، می شنیدند و قابل تحمل برای آنان نبود، در مقابل شطحیات تنها می توان قانع شد و یا نشد، راه دیگری برای بررسی صحت و سقم آن وجود ندارد.
ابوالحسن خرقانی نیز در بین اهل خود، با چنین پدیده شوم و مهلکی مواجه بوده است، چنانکه می فرمایند : "دعوی کنی معنی خواهند، و چون معنی خواهند، و چون معنی پدید آید سخن بنماند که از معنی هیچ نتوان گفت" از این روست که باید شطح را این گونه تعبیر کرد که "حقیقتی که بدان دست می یابد فراتر از ساختار بیانی است ... در فضایی که طبیعت انسانی اش با الوهیت پیوند خورده است، خود را از همه قیود، حتی قید بندگی رها یافته می بیند و خود را به جای رب خویش می گذارد ... در کبریایی ربوبیت محو شده ... عارف به طغیان کلام و سرریز شدن کلمات مبتلا می شود ... صوفی شطح به زبان می آورد و از حالت مومن فرمانبردار عادی خارج می شود ... این سخنان در حالت وجد اظهار می شود ... که در اختیار عارف نیست ... زمانی که وجد سالک قوی باشد و صوفی نتواند انوار حقایقی را که در قلبش ساطع شده را تحمل کند، این حقایق به زبانش جاری می شود ... سخن گفتن با زبان حقیقت شطح است ... شطح اظهار مطلق اسرار است (امامی 1379) در خصوص شطح گویی و شطحیات منصور حلاج و بایزید بسطامی هر دو از سر آمدان این گونه سخن در بین عرفای به نام هستند، و از آنجا که ابوالحسن خرقانی نیز از درس آموختگان مکتب اینان است در شطح گویی شهرت دارد، شطحیات او نشان از مقام و عظمت عرفانی این عارف ایرانی دارد.
آنچه مسلم است عرفایی که در عالم معنا سفر معنوی عمیق تری داشته اند، واجد شطحیات بهتر و برجسته ایی هستند، یکی از معیارهای عمق سنجی عرفان عرفا، همین عمق عرفانی گفته های شطح گونه آنان است که در غلیان افکار و سیر و سلوک عرفانی آنان بیان و توسط دیگران ضبط و ثبت شده است. این شطح بیان شده توسط خرقانی که نشان از معراج معنوی او دارد، حکایت از عمق سفرهای معنوی او در عالم اسرار و غیب دارد :
"سحرگاهی بیرون رفتم، حق پیش من باز آمد، با من مصارعت کرد، [17] من با او مصارعت کردم، در مصارعت باز با او مصارعت کردم، تا مرا بیفکند." (شرح شطحیات، روزبهان، 317) این است که عرفا با شکستن مرزهای بین خالق و مخلوق، خود را فنای در حقیقت دیده، و در عالم فناست که تجربه ایی این چنین دارند، تجربیاتی که در رابطه بین پیامبران و خداوند، در هنگام تجلی رخ می داد، و این تجلی در ادامه در رابطه بین عرفا و حضرت حق ساری و جاری شد، که عارف به وجد آمده و به شطح گویی می افتاد.
یا اینجا که باریتعالی به خرقانی عنوان می دارد که : "اگر آنچه از تو می دانم با خلق بگویم سنگسارت می کنند." و خرقانی نیز در مقابل می گوید : "ای بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟" که ندا می آید "نه از تو، نه از من".
جمع بندی :
ابوالحسن خرقانی یکی از دو قطب بزرگ عرفای منطقه باستانی و عرفان خیز بسطام است که در روند فرهنگی و عرفانی خود معتقد به مکتب خسروانی مد نظر سهروردی بودند، و لذا به تفکر جوانمردی که خاص مکتب عرفانی، عرفای خراسان و هیرکانا و فرارودان است، معتقد بود، همچنین رگه هایی از دیدگاه "نور و ظلمت" که از فلسفه ایرانی پیش از اسلام خود را بدین سو تحیمل کرده، در اعتقاد او می توان دید و او شاکله ذهنی خود را با آن عجین کرد،
خرقانی وقتی بدنیا آمد که دوره های عرفانی ریاضتی و زاهدانه، عرفان اسلامی، تصوف "عاشقانه" و عرفان "حلولی و اتحادی" که تا قرن سوم و چهارم هجری رواج داشتند، گذشته و تصوف را وارد دوره پنجم خود شد، که در این دوره عرفا به تدوین فرهنگ تصوف، در قرون چهارم و پنجم هجری دست زدند، و در دوره ششم عرفان که تصوف به تشکیل سلسله های صوفیه دست زد (از قرن چهارم به بعد)، همزمان تولد و اوج گیری عرفان خرقانی است، و پیش از این که در قرن هفتم هجری، عرفان شاهد ورود اندیشه های "وحدت وجود" به اندیشه تصوف و عرفان ایرانی و اسلامی باشد، خرقانی در شطحیات خود نشانه هایی بروز داد که می توان او را پیشرو دانسته و معتقد به عرفان وحدت وجودی به حساب آورد این امر خاص خرقانی نیست و دیگر عرفای منطقه بسطام همچون بایزید بسطامی نیز در همان سده های اولیه عرفان در دوره "وحدت وجود" سیر می کرده اند چیزی که از قرن هفتم به بعد در بین عرفا رواج یافت.
منابع و ماخذ:
آشتیانی, جلال الدین. 1367. عرفان. 4. جلد جلد اول. 5 جلد. مونیخ: شرکت سهامی انتشار.
امامی, علی اشرف. 1379. “نگاهی به شطحیات شیخ ابوالحسن خرقانی.” معارف 3.
امین اوحدی محمد هادی قندهاری. 1396. ادوار تاریخ تصوف. جلد 1. 2 جلد. قم, قم: انتشارات دلیل ما. دستيابی در 1396.
سهلگی, محمد بن علی. 1383. دفتر روشنایی از میراث عرفانی بایزید بسطامی. تدوين توسط مسعود جعفری. با ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران, تهران.
شهرکی, زهرا ملک پور. 1394. “مکان یابی ایالت قومس بر اساس منابع تاریخی و داده های باستان شناسی.” دومین همایش ملی باستان شناسی ایران - آبان 1394, آبان: 13.
کدکنی, محمدرضا شفیعی. 1391. نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی. 6. جلد 1. تهران, تهران : انتشارات سخن.
مجتبی مینوی، احوالات و اقوال شیخ ابوالحسن خرقانی، اقوال اهل تصوف در باره او به ضمیمه منتخت نور العلم، چاپ پنجم، تهران 1372
ابن حوقل، محمد؛ 2012 ،صوره االرض، ترجمه جعفر شعار، بنیاد فرهنگ ایران
س.ابراهیمی
[1] - شامل عراق، ایران، ازبکستان، تاجیکستان، افغانستان، سین کیانگ، ترکمنستان، آذربایجان، ارمنستان، قسمتی از سوریه و ترکیه فعلی و...
[2][2] - بایزید بسطامی عنوان داشته است که : "ما علم خود را از آن زنده ای گرفته ایم که هرگز نمیرد. (سهلگی، محمدبن علی 1383: 168)"
[3] - Mysticism
[4] - بدین معنی عرفان یا همان شناخت باطنی و معرفت معادل Gnosis گنوزیس در یونان باستان است
[5] - بایزید گفت : "خدایا مرا عالم و زاهد و قُرّا مگران! و اگر خواهی مرا اهلیتی دهی اهلیتی در چیزکی از چیزهای خود ده". یعنی مرا اهلیت چیزی از اسرار و معانی خویش بخش. (سهلگی، محمدبن علی 1383 : 122)
[6] - "یکی از علما در کلام بایزید طعن زد و گفت، آنچه او می گوید از از جنس علم نیست. در پاسخ او گفت "آیا تمامی علم از بهر تو حاصل است؟" گفت نه. گفت "این از آن نیمه دیگر علم است که به تو نرسیده است" (سهلگی، محمدبن علی 1383: 122).
[7] - گرچه شهرستان شاهرود اکنون بزرگترین شهرهای استان و بسیار بزرگتر از شهر بسطام می باشد ولی در دوران باستان شاهرود، قدمت و وسعت و اهمیتی به اندازه بسطام نداشته است و بسطام در متون تاریخی از جایگاه باستانی بیشتری برخوردار بوده است. شاید بتوان گفت شاهرود از شهرهایی است که بعدها توسعه یافت و از بسطام پیش افتاد.
[8] - به علت نفوذ فرهنگ، هنر، صنایع دستی و... منطقه کشمیر که اکنون بین کشورهای هند، پاکستان و چین تقسیم شده است را به ایران صغیر یاد کرده اند که به برکت حضور میر سید علی همدانی و یارانش وجه بیش از پیش ایرانی به خود گرفته است.
[9] - Kichhauchha Sharif در نزدیکی های شهر اکبرپور در ایالت اتارپرادش هند واقع است، که از طریق جاده در 59 کیلومتری شهر فیض آباد و 191 کیلومتری شهر لکنو مرکز این ایالت که از اقطاب زبان، فرهنگ و ادبیات پارسی و اردو در هند می باشد، قرار دارد.
[10] - شهادت به جرم ارتداد در 26 آبان 714 خورشیدی، مرقد او اکنون در باشتین قرار دارد.
[11] - که در سال 619 ه.ق در مقابل حمله مغول دوشا دوش مردم شهر ایستاد و به شهادت رسید. او خود اهل خیوه در منطقه خوارزم بود.
[12] - ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی
[13] - شطحیات بیانات عرفانی عرفاست که ناشی از بینش، تجربه عرفانی خاص هر عارف، و نوعی تناقض و پاردوکس در آن نهفته است، لذا مردمی که در فهم آن مشکل داشتند، خصوص اهل فقه و ظاهر، با استناد به همین شطحیات به قلع و قمع عرفا می پرداختند، وقتی منصور حلاج شطحی همچون انا الحق را بیان می کند، فردی که با ادبیات عرفانی آشنا نیست او را با مدعیان خدایی یکی دیده و در نتیجه به دار آویخته، و جسدش به عنوان منحرف سوزانده می شود، این شیوه برخورد با این کلمات و جملات شطحی را در سرانجام سهروردی و عین القضات هم می توان دید که هر دو به سرنوشت حلاج مبتلا شدند، یا در مورد بایزید بسطامی به اخراجش از شهر و محل سکونتش به تواتر منجر می گردد، یا سر فرزند خرقانی را بریده و بر دروازه صومعه اش می آویزند و...
[14] - سبحانی! سبحانی! انا ربی الاعلی! ... سی سال خدای را جستم. پس دانستم که من اویم. پنداشتم که من او را می گویم و او بود که مرا می جست. (سهلگی، محمدبن علی 1383 : 153- 150)
[15] - 130 سال بعد از مرگ ابوسعید ابوالخیر توسط یکی از نوادگان او به نام محمد بن منور در احوالات ابوسیعد نوشته شد
[16] - بایزید خود موبد زاده زرتشتی و ساکن در محله ایی در بسطام است که مختص موبدان و روحانیون زرتشتی بوده است، و لذا حکمت و فلسفه ایران که نزد موبدان که فن نوشتن و خواندن را در بین طبقات دیگر اجتماعی ایران باستان می دانستند، به صورت کلاسیک و علمی تر رایج بوده است، لذا این موبد زاده زرتشتی که اکنون در زمان تسلط مسلمانان از کسانی است که عرفان اسلامی به آنها آغاز می شود، می توان گفت که فلسفه نور و ظلمت را که از اصول فلسفه ایرانی است، به خوبی می دانسته و او حتی در مقام یک مسلمان، این چنین خداوند خود را تسبیح می گفته است : "منزه است آن کو بر شد و برتر شد. منزه است آن بزرگوار برتر، پاک از فرودِ فرودین، منزه است آفریدگار روشنی، سپاس آفریدگار روشنی، منزه است آفریدگار روشنی، فرمان از آن آفریدگار روشنی است، منزه است آفریدگار روشنی، دادگری از آن آفریدگار روشنی است، منزه است آفریدگار روشنی، می ستاییم او را، منزه است آفریدگار روشنی. (سهلگی، محمدبن علی 1383 : 100)
[17] - مصارعت . [ م ُ رَ / رِ ع َ ] (از ع ، اِمص ) کشتی گیری و جهد و کوشش بر به زمین افکندن حریف . (ناظم الاطباء).
کل زمان صعود 6 ساعت و 30 دقیقه
حرکت از میدان مجسمه دربند ساعت 2 و 50 دقیقه بامداد
اردوگاه شیرپلا ساعت 5 و 8 دقیقه صبح
نیم ساعت استراحت و...
حرکت به سمت چشمه نرگس ساعت 5 و 38 دقیقه صبح
چشمه نرگس ساعت 7 و 15 صبح
ده دقیقه برداشتن آب و...
حرکت به سمت قله ساعت 7 و 25 دقیقه صبح
خط الراس توچال ساعت 8 و 53 دقیقه صبح
قله ساعت 9 و 20 دقیقه صبح
ما را انگار بدین سبک خسارتبار زندگی، و روزمرگی های نابودگرش چنان عادت شده است که حتی هجوم موج های عظیم مرگ و غارت جان ها که اینچنین پی در پی ما را در می نوردند، نیز نمی تواند بیدار کند و باعث تغییری در عادات فیکس شده ما، و حرکت به سمت اصلاح شود، انگار با این نکبت خو گرفته ایم و آن را به عنوان بخشی از حیات خود قبول کرده، و به شرایط خفت بارش تن داده، و با زندگی در این شرایط راحتیم.
موج های پیاپی و فراگیر کرونا در کشور را، انگار پایانی نیست، شهرها را یکی از پس هم در نوردیده، و با هر موسم سیاسی، مذهبی، فرهنگی و... موج ها از این همه گیری کُشنده بر می خیزد، بنیان می کند، می تاراند، می تاراجد، و تا می رود کمی آرام گیرد، باز زمان اجرای بخش دیگری از روزمرگی های سراسری ما، فرا می رسد، و ما بی خیال از آنچه در انتظار ماست، با لحاظ پروتکل های بهداشتی! به اجرایش با اهتمام تمام بر می خیزیم، و تداوم امواج را تضمین می کنیم، و بدین مدار بیش از یک سال است که به بدرقه جنازه های بیشماری نشسته ایم، که بعد از تحمل رنجی طاقت فرسا، و تاراج دار و ندار فرصت زندگی اشان، راهی گورستان ها می شوند، تا کاروان پر تعداد مرگ و غارت زندگی این مردم، مستدام بماند؛
هنوز امواج انتشار کرونایی ناشی از اجتماعات انتخاباتی به اتمام نرسیده، و در حالی که کشتار و سیاهی کشور را در خود فرو برده است، زمزمه برگزاری هر چه باشکوه تر موسم مراسم های مرسوم در ذیحجه، محرم و... یک به یک فریاد زده می شوند، که در راهند، تا کشتار و بیماری را هرگز توقفی نباشد، و یقه این مردم را رها نسازد و...، بگذریم که راه های تنگ منتهی به ما، در تعاملات بین المللی نیز، هنوز محموله دندانگیری از واکسن را نیز نصیب این کشور نکرده، خودتحریمی ها، و تحریم دیگران، ما را در این زمینه هم زمینگیر و ناتوان کرده است.
این امواج البته بسیاری از برنامه های جاری را نیز، به تناسب کنسل کرده و می کنند، یکی از آنها برنامه های ورزش انفرادی کوهنوردی است، که با این حال که در فضایی باز صورت می گیرد، اما به علت ممنوعیت تردد بین استانی، به تعطیلی کشیده می شوند، برنامه های صعود به قله دماوند از آن جمله اند؛ این و دلایل دیگر، در این اوج تابستان که بهار اجرای برنامه های صعود بی خطر است، از دست رفته، و می رود، و با آمدن موعد 15 مرداد، تغییرات آب و هوایی، به نفع ناخوشی های پاییزی نیز، آغاز خواهند شد، و صعود ها را با ریسک، و خطر بیشتری همراه خواهند کرد. اما توچال هنوز هست، یک قله 4 هزارمتری بزرگ و قَدَر، که از هرجا که بمانیم، باز برای تهرانی ها، این قله برجاست، تا از آن بالا روند، و آمادگی ورزشی خود را حفظ نمایند؛
امروز هم بخت با من یار بود تا بعد از مدت زیادی که از آخرین صعود می گذرد، دوباره به زیارت گنبد زردش، بر قله توچال نایل شوم، گنبدی که تا بحال فکر می کردم، به تازگی از سوی شرکت ملی نفت ایران، بر قله توچال ساخته اند، و جایگزین جانپناه سنگی قبلی اش گردیده است؛ لیکن دوست دانش آموخته ام از دانشسرای تربیت معلم در زمان رژیم گذشته، از قدمت این گنبد آهنین گفت، که حداقل از سال 1349 بر فراز قله بوده است، چرا که دانشجویان رشته ورزش، اردوی اقامت و تمرین ورزشی بیست روزه ایی را در محدوده قله توچال، بین اردوگاه پیشاهنگی کلکچال، و قله به انجام می رساندند، که در عکس های یادگاری آنان از آن روزها، این گنبد آهنین و محکم، که امروز زرد رنگ است، وجود داشته؛ دوستم می گفت، برای دانشجویان شرکت کننده در این اردوی ورزشی، که معادل 20 واحد درسی محسوب می گردید، صعود به قله هم در برنامه ها قرار داشت، از این رو جانپناه آهنین توچال بیش از 50 سال قدمت دارد.
امروز ترافیک عجیبی در مسیر صعود به قله توچال، در حرکت بود، به خصوص از مسیر سنگ سیاه، ولی در مسیر نرگس چشمه، تنها با دو تیم دو نفره برخورد کردم، لذا بهترین و زیباترین مسیر، و البته خلوت ترین مسیر برای گریز از کرونا، همین مسیر صعود ما بود، به گروهی که از ما پیش بودند، گفتم "نایب الزیاره ما هم در قله باشید"، گفت "معلوم نیست که ما را هم به قله ایی که راهی اش هستیم، راهی باشد، ممکن است ما هرگز به قله نرسیم، و عمر قبل از صعود به اتمام رسد" و بعد به این شعر از قول جناب سعدی شیرازی اشاره کرد که :
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس آن میبرد که ما به کمند وی اندریم [1]
اما الحمد لله، هر سه گروه به سلامت به قله رسیدیم، و آنجا دوباره همدیگر را زیارت کردیم و راهی پایین شدیم.
صبح در ساعات بامداد و بعد از نیمه شب، بازار شبانه دربندنشینان گرم بود، و زنده تر از هر روز، بساط بلال آتشی، انواع سیخ های کبابی، و البته بلای خانمان سوز توتون سوار بر سر قلیان ها، که پیر و جوان، زن و مرد، و به خصوص کم سن و سالان را این روزها طعمه دود کُشنده خود کرده، نیز برقرار است؛ و جامعه ما به صورت دردآوری بازگشت به توتون و دود می کند، انگار با خود در حال لجبازیی مرگ آفرین است، که می خواهد ذره ذره، خودکشی خودخواسته ایی را تجربه کند؛
با نور هدلایت بالا می رویم، گروه گروه در مسیر صعود می آیدند، از ما سبقت می گیرند، و یا با ما همقدم می شوند، و حرکت ادامه دارد، ماه در اندازه نیمه است، اما مهتابش زیبایی قرص کامل را دارد! و روشن کننده مسیر حرکت ما شده است؛ آسمان مملو از ستاره هاست، خوشه پروین به قول استاد شهریار، چشمک پرانی می کند، و در برخی از قسمت های مسیر، با مهتاب به راحتی می توان بالا رفت، بدون نیاز به نور هدلایت؛ قهوه خانه های مسیر شیرپلا هم به رغم صعودهای بین هفته ایی قبل، بازند، زندگی اینجا حتی در شب، جریان دارد.
این روزها با توجه به گستره اعتراضات در سطح کشور، و به خصوص خوزستان، بازار حرف های سیاسی مسیر صعود هم گرم است، و کوهنوردان هم به فراخور اطلاعات خود، گاه به بررسی و گفتگو پیرامون همین رویداد ها اقدام می کنند، و تبادل اطلاعات مشغولند. دو همنورد نسبتا مُسِن در خصوص برنامه مرحوم صادق قطب زاده برای کشاندن شاه به کشور، و تف ریزان او در استادیوم امجدیه، در حالی که در قفس آهنین گرفتار است، و سپس اعدام او، پس از بی حرمتی ها و...، و همچنین نقش شاهپور بختیار در سقوط شاه، و این که آیا او در حق شاه خیانت کرد و... سخن می گویند، اطلاع ما از این رویدادها تنها در حد همین خاطرات منتشر شده است، و اما بازار بحث ها، بالا گرفته، و هرکس چیزی می گوید، که در همین بین، یکی از چهار نوجوان همنورد دیگر، بحث های آنانرا بریده، و سوال کرد، "گذشته از این بحث های چالشی، که ما از آن سر در نمی آوریم، به نظر شما حکومت شاه بهتر بود یا جمهوری اسلامی"، که بی درنگ یکی از آن دو، سخن خود را قطع کرده، و بدین سوال پرداخته، و پاسخ می دهد : "هیچکدام!" و سپس ادامه می دهد، "شما در این وضع که ما طی کردیم نمانید!"
و سپس ادامه داد، یک ضرب المثل در قدیم بود که می گفت "کسی استفراغ خود را دوباره بر نمی دارد بخورد، حتی اگر کباب در آن باشد، آن رژیم هر چه بود، مردم کنارش گذاشتند، این ها هم که می بینی، با کشور چه کرده و می کنند، شما جوانان باید آرمان ها و خواست های بزرگتر و پیشرو تری داشته باشید، نباید به عقب برگردید، باید خواست های نوتری داشت"،
یکی از این جوانان پرسید "مثلا چه باید بخواهیم؟!"،
آن مرد مسن که نشان می داد در دوره دهه 50 و اوج انقلاب، جوان بوده و احتمالا در انقلاب 57 نیز دخیل بوده است، پاسخ داد: "در جهان کشورها و سیستم های موفق زیادی هستند، که می تواند الگوی ایران برای داشتن سیستم و حکمرانی خوب باشند؛ یکی همین کانادا، و نخست وزیر فعلی آنجاست، ببنید چطور آنجا را در کنار امریکا اداره می کند، همین می تواند الگوی نسبتا مناسبی باشد، بازگشت دیگر برای شما جوانان به سیستم های گذشته خوب نیست".
با خود گفتم می بینی! جامعه هر روز با سوال از هویت خود مواجه است، و انگار غرق در بحران، با سوال های زیادی درگیر شده، و می پرسد، و جواب می خواهد، جا دارد، دانشمندان و اهل اندیشه علمی کشور، عرصه را به دست گرفته، و مردم را به سوی خیر هدایت کنند؛ رها کردن جوانان و نوجوانان در سوال های لاجواب از هویت و آینده اشان، به افزایش شکاف های اجتماعی، و تفرق بیشتر منجر خواهد شد.
امروز از آن صعود های زیبا بود، هوای خوب، و مه، که قله را در بر گرفته بود، و زیبایی را فاش به چشم ها می کشید، هجوم مه به قله، آمد و رفت ابرهاست، که می روند و باز می آیند، و طرح های زیبایی را خلق می کنند و دوربین بدستان، به شکار این تصاویر رویایی مشغولند؛ سگ های گله هم گاه حملات خود را متوجه کوهنوردان می کنند، و ناراحتی و عصبانیت خود را از حضور ما ابراز می دارند، کمی از استخوان های بازمانده از سفره امان، که در طول هفته جمع کرده ام را، بر بوته ایی ریختم، و سگ های ناراحت و عصبانی از حضورمان را، برای خوردن آنها فراخواندم، اما متاسفانه دنیای این حیوانات مفید و با وفا هم، مثل عرصه داران فساد و غارت و چپاول است، که گاه بر سر طعمه خود می جنگند، و چنان از هم گاز می گیرند، که گاه از انداختن استخوانی جلوی آنها نیز پشیمان می شوی، اینجا دیگر در بین این 5 قلاده سگ، نرها غالب نیستند، بلکه سگ سفید ماده ایی، همه نرها را مغلوب کرده، و تمام آن غذا را به خود اختصاص داد، سفره ایی که می توانست برای هر کدام شان لقمه ایی فراهم کند، اما بسان غارتگران بیت المال در کشورمان، همه را به تنهایی خورد و با صدای خُورخور شدیدی، دیگران را از نزدیک شدن، و لقمه ایی برداشتن محروم کرد، او سیر، و دیگران با چشم هایی باز، اما گرسنه به خوردن او چشم دوختند.
گله ها همچنان مراتع را می چرند، بسیاری از گیاهان کوه در اثر نبود بارش، و گرمای شدید امسال، خشک شده و به بودته های کنده و رها در باد تبدیل شده اند، اما هنوز تا پاک کردن کوه، و روبیدن کامل آن، از گیاهان روینده، وقت زیاد است! تعدد آمد شد ثمداران، آثار کنده و سست شدن، خاک حاصلخیز کوه، را می توان با چشم خود دید، که به زودی، این خاک ها، به طعمه باران های شوینده تبدیل خواهند شد، و روانه پایین دست می شوند، خاک حاصلخیزی که طی قرن ها بر دامنه کوه تشکیل شده، شسته خواهد شد، و از کوه، سنگ های لخت برجای خواهند ماند، و محیط زیست ایران به زمین های خالی از روییدنی ها تبدیل می گردد، مراتع با چرای بی پایان گله های بیشمار، در حال نابودیست، گونه های گیاهی توان و فرصت باز سازی و باز آفرینی خود را دیگر ندارند، کوه ها هر سال از روییدنی ها، لخت تر می شوند.
اما در میان این همه ویرانی، همچنان گل هایی بر خارها، که از پوزه چرندگان سالم مانده اند را، می توان دید، که زیبایی های خود را به رخ می کشند. نکته جالب توجه دیگر این که، دو لکه برف، هنوز بر دامنه قله از سمت شکرآب، باقیست، در بالای قله یکی از همنوردان که لباس پلنگی، و چفیه ایی بر گردن دارد، بسته ایی پر از خرمای فله و خشک را، به مناسبت عید غدیر، بین حاضرین تقسیم می کند، و با هر تعارفی، عید را یادآور می شود، گرچه در این دوره کرونایی، تعارف کردن و گرفتن غذا از دیگران، بدین شیوه نه درست است و نه مناسب، و این را به خوبی می دانم، اما دست او را پس نزده، و به احترام روی بازش،تک دانه خرمایی را از او گرفتم، اما نخوردم، و در کوله ام پایین آوردم، تا بعد از شستشو، حلالش کنم، ورنه باید به طبیعت می سپردم، و نیک هم البته همین بود، که به ذهنم نخورد، که آن را نذر حیوانات وحشی کوه کنم؛ بارها این برای ما اتفاق افتاده است که به قول قدیمی ها "عقل ما از پس می آید" و راه نشان می دهد، و در لحظه راه مناسب را نشان نمی دهد.
-
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
-
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
-
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
-
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
آبشار اصلی چشمه نرگس که هنوز آبدارترین مسیر در دره شیرپلاست
آبشار اصلی چشمه نرگس که هنوز آبدارترین مسیر در دره شیرپلاست
-
آبشار اصلی چشمه نرگس که هنوز آبدارترین مسیر در دره شیرپلاست
آبشار اصلی چشمه نرگس که هنوز آبدارترین مسیر در دره شیرپلاست
-
گل های روییده بر ارتفاع 3964 متری قله توچال
گل های روییده بر ارتفاع 3964 متری قله توچال
-
مه و ابرهای امروز که دماوند و اطرافش را هم حتی در خود غرق کرده است
مه و ابرهای امروز که دماوند و اطرافش را هم حتی در خود غرق کرده است
-
گنبد بیش 50 ساله ساخته شده بر قله توچال در بر گرفته شده توسط صعود کنندگان امروز
گنبد بیش 50 ساله ساخته شده بر قله توچال در بر گرفته شده توسط صعود کنندگان امروز
https://mail.mostafa111.ir/component/k2/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=550#sigProIdfcdf5bd8b4
[1] - بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند چندان فتادهاند که ما صید لاغریم








