مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

این روزها، و در این روزگار سخت و ملال آور بی کسی های ایران و ایرانیان، که تحریم های حداکثری و کمرشکن، دشمنی های بی پایان، دست اندازی های گرگ وار در عرصه های منطقه ایی و بین المللی به منافع، حقوق و ثروت این کشور و مردم، و نهایتا کشتار ایرانیان توسط کرونا و... در اوج است، و ایران و ایرانیان در دنیا منزوی، بدون دوست، و یار و یاور بین المللی شده اند؛ به داخل هم که نگاه می کنیم، اختلافات و دسته بندی های ویرانگر داخلی، در اوج خود قرار دارد و تبلیغات کشور در خدمت و سیطره یک جناح سیاسی است، و باید اعتراف کنم، که مدت هاست انقلاب و اندیشه های اصیل آن در کشور نیز، بی یار و طرفدار شده است، در این شرایط است که فردی مثل آقای محمد تقی مصباح یزدی، به ایدئولوگ انقلاب تبدیل می شوند، کسی که کمترین همراهی را با انقلاب و انقلابیون اصیل در پرونده خود دارند.

انقلابی که به واسطه میدان داری امثال آقای مصباح، طرفداران و ایدئولوژی اش، طرفداران، مجریان، مبارزین و انقلابیونش را به کناری نهاده، و زاویه دارها در آن، ارج می بینند و بر صدر می نشینند؛ [1] و در چنین فرایندی شاهد بیکسی و بیپناهی ارزش های اصیل این انقلاب، و مردم انقلاب کرده آن، همچون آزادی، حق تعیین سرنوشت، جمهوریت و... هستیم که مهجور مانده اند؛ مثال بارز بروز چنین مهجوریتی نیز، تکیه زدن افکار امثال مرحوم محمد تقی مصباح یزدی، بر کرسی ایدئولوژی و اندیشه ایی است که، به انقلاب منجر، و یک ملت را با وحدتی همگانی و مثال زدنی گرد آورد، و به پیروزی رساند.

انقلابی که امثال آقای مصباح با آن همراهی و همنظری مناسبی نداشتند؛ ولی با آن همه زاویه ایی که با انقلابیون، مبارزه، اهداف انقلاب 1357 و ارزش های آن داشتند، در میان حیرت همه آنانی که دل در گرو ایران، ملت ایران و انقلابش داشتند، تبدیل به ایدئولوگ انقلاب اسلامی، و جایگزین کسانی همچون علامه طباطبایی شدند، که هنوز که هنوز است در افکار امثال طباطبایی، نقطه ایی را نیافته ام، که این چنین، به سان جناب مصباح، "ولی نعمتان" انقلاب و کشور، یعنی مردم را، بدین شدت مورد بی مهری قرار داده، و به حاشیه رانده باشند. [2]

حال چگونه مرحوم مصباح جانشین آقای طباطبایی و شاگرد بارز ایشان شدند، خدا می داند! سوال اساسی که وجود دارد اینکه، این انقلاب و نسل انقلابیون اصیل، چه فرایندی را طی کردند، که به اینجا رسید، تا جناب مصباح یزدی جایگزین علامه شهید، مرتضی مطهری شوند، کسی که با مطهری تفاوت ماهوی در افکار و منش دارد، مطهری که در وسعت اندیشه، تحمل مخالف، قایل بودن به تکثر و... نمونه ایی خاص بودند، تفکری و اندیشوی، آغوشی باز به موجودیت تمام اقشار و افکار ایرانیان داشت، و به نوعی آشکار به تکثر اندیشه تن داده، تا آنکه حتی معتقدین به کنار نهادن دین از هدایت و حاکمیت جامعه را هم، صاحب حق داشتن کرسی می دید، و می خواست تا به آنان نیز مقام تدریس ماتریالیسم، کمونیسم و... در دانشگاه ها، و مرکز تربیت جوانان کشور بدهد.

 اما روزگاری چند بر این انقلاب، انقلابیون و کشور نرفت، که دیگر حتی "برادر دکتر عبدالکریم سروش" هم در دانشگاه، جایی و کرسی برای تدریس، و امنیتی حتی برای تفسیر تفکر "مولانا جلال الدین بلخی" نداشته باشد، چه رسد به امثال نورالدین کیانوری، که بیایند و ماتریالیسم، کمونیسم و... تدریس کنند.

بی شک، یکی از فعالین این صحنه عارض شده بر انقلاب و انقلابیون اصیل، و تنگ کننده شرایط برای دیگران، و تئوریزه کردن تک قرائتی ها، و به حاشیه راندن نقش مردم در اداره و تصمیم گیری امور کشور و...، که خصوصا بعد از رحلت بنیانگذار ج.ا.ایران اوج گرفت، مرحوم آقای محمد تقی مصباح یزدی و تفکرشان بودند. که با وجه جمهوریت، آزادی، حق تعیین سرنوشت مردم و... و چنین ارزش های انسانی جامعه جدید، به مبارزه ایی فکری، فقهی، فلسفی، و البته عملی برخاستند، [3] و امروز متاسفانه درس آموختگان متعدد مکتب ایشان، که با بودجه های هنگفت فرهنگی همین انقلاب تربیت شده اند، بیشترین نفوذ را یافته، و دیدگاه های ارزشی انقلابیون اصیل و اولیه را، چنان به حاشیه برده و می برند، که امروز سخن گفتن از آزادی، دمکراسی، حق تعیین سرنوشت، رفراندوم و... به غربگرایی، انحراف، وادادگی، ضد انقلابی و... تعبیر و تلقی می شود؛ اوج حرکت سیاسی جناب مصباح و طرفداران شان، [4] قدرت گیری دولت های تحت ریاست جبهه پایداری بود، که آقای محمود احمدی نژاد رییس آن دولت بودند، و اطاعت از این رییس جمهور، از ناحیه ایدئولوگ فکری آنان، جناب مصباح یزدی، با اطاعت از خدا، برابری داده شد. [5]

آثار عملی [6] افکار مرحوم محمد تقی مصباح یزدی که بر روند انقلاب مترتب است، به حاشیه رانده شدن مردم (ولی نعمتان مسئولین کشور)، [7] و عمیق ترین انحراف در ارزش های حاصل از انقلاب 57 (آزادی، حق تعیین سرنوشت، حاکمیت مردم، کثرت گرایی و...) را موجب شد؛ به عمل در آمدن تئوری های ایشان، به غیرپاسخگو شدن حاکمان، و تقابل بین حاکمیت و مردم، و دوری و تفاوت یافتن ارزش ها، ایدال های قشر حاکم، از خواست های مردم و... منجر و این امور را بیش از پیش تشدید کرد؛ و رای و نظر "ولی نعمت" های بنیانگذار این انقلاب، تقریبا به زینت صندوق های رای تبدیل گردید، که نه مشروعیتی برای منتخب، می آورد، و نه مقبولیت رای دهندگان، چندان اهمیتی داشت، و مردم به هیچکاره هایی رای دهنده تبدیل شدند. [8]

آقای مصباح افکار و عقاید خود را بی پروا بیان می کرد، چرا که در اثر حرکت خزنده نفوذ این تفکر، انقلابیون و نزدیکان به بنیانگذار ج.ا.ایران، و حتی خانواده و یاران نزدیک امام خمینی، با القاب متعدد و مختلفی، رد صلاحیت و به حاشیه رانده شدند، و معترضین به این شرایط، لقب"فتنه" گرفتند، و به حاشیه نا امن زندگی زیر تندباد این افکار تند و بی رحمانه، خالی از ارزش های اصیل انقلاب، رانده شدند؛ و بدین طریق تفکر اقلیت، که در انقلاب اثر و کمکی قابل توجه نداشت، به تفکر محور و اصلی کشور تبدیل گردید؛ و عده ایی آنرا مناسب طبع و منافع حاکمیتی خود در کشور یافته، و یا مجبور به دنباله روی عملی از ایشان شدند؛ و دیگرانی که مخالف این ایده، و نظرات بودند را، به "دگراندیشان" تعبیر و ارزیابی کردند؛ حال آنکه، در ابتدا این تفکر آقای مصباح و امثالهم بود که نسبت به تفکر بنیانگذار و یاران انقلابی اش، "دگراندیشانه" و انحرافی می نمود، ولی اکنون همین تفکر، به محور و ایدئولوژی حاکم، و خود ایشان به ایدئولوگ انقلابیون جدید، تبدیل شدند، و انقلابیون و ارزش های انقلاب اصیل را، به خط کش ایشان و تفکرش کشیدند، تا عیار انقلابی گری آن را، در عصر انقلاب در انقلاب، تعیین کنند.

به واقع مصیبت کشور و انقلاب ما در این استکه، از همان ابتدا دگر دیسی ها خزنده، اما سریع کلید خورد، و زاویه ها از اهداف اصیل، آنقدر باز و بازتر شد، که اندک اندک، در زمانی کوتاه، انقلابیون اصیل دوران مبارزه و اندیشه هاشان، به اقلیت تبدیل شدند؛ اندیشه هایی که محور وحدت جمعی انقلابیون اصیل و مبارز بود، و روزگاری آنان که برای تغییر دیکتاتوری فردی و سلطنت غیر پاسخگو، به حکومتی مناسبِ زندگی جمعی و در خور مردم ایران، و متناسب با قرن پیشرفت و... وحدت داده و به قیام وا داشته بود، و حول محورهای اساسی از جمله  مبارزه با استبداد رای، حاکمیت فردی، پایان سلطنت طبقاتی و فردی وحدت داده بود، تا به تامین آزادی (بیان و عقیده) مردم، و به استقرار سیستم جمهوری، با اقتضائات کامل آن (مطبوعات آزاد، قدرت احزاب، حاکمیت صندوق رای، گردش قدرت و...) نایل شوند و...، و اکنون تحت تئوری هایی، مثل تئوری آقای مصباح، این ارزش ها کاملا به حاشیه رانده شده و بی اهمیت می شدند.

شرایطی در این انقلاب مد نظر بود که باید حاکمیت کامل مردم در خلال آن تامین، همه در برابر قانون برابر، میزان "رای ملت" می گردید، و قضایایی محور قرار می گرفت، که همه ی انقلابیون متکثر حاضر در صحنه سخت مبارزه، بر آن به تفاهم و وحدت رسیده بودند؛ اما همه این ها کم کم به حاشیه رفت، و فرصتی که، شرایط ایران و جهان اجازه داده بود، تا این مبارزه در سال 1357 به پیروزی برسد، به نوعی ضایع، و بروز نوع جمهوری مد نظر انقلابیون، که همان حد اعلای نقش مردم، یعنی مثال بارز و روشن آن "جمهوری فرانسه" (که مشهور به مهد آزادی و مردم سالاری جهان است)، هدف گرفته شد، محقق نشد، حال آنکه  توسط بنیانگذار این حاکمیت، در بدو ورود به کشور اعلام گردید، و مردم بعنوان "ولی نعمت" معین شدند، و میزان هم "رای" آن "ملت" و... قرار گرفت، و در یک کلام آزادی، حق تعیین سرنوشت، باید تحقق می یافت و...، اما در اثر این تفکرات انحرافی، دست آورد های آن مبارزه نفس گیر، در خطر جدی قرار گرفت.

در اثر این گونه تفکرات عارض شده به جریان انقلاب، انقلابی در انقلاب رخ داد، و طی تنها چهار دهه، با سرعتی شگرف، فرصت تاریخی این انقلاب برای تحقق آرزوها و دست آوردهای اصیلش خنثی، و چنان منقلب شد، که مقابله با خواست ها و ارزش های اصیل این چنینی، چنان شدت گرفت، که مبارزه ایی، که از روز پیروزی آن، علیه این ارزش ها آغاز شده بود، تا مردم در روند امور قدرتی نداشته باشند، به اصل تبدیل، و اریکه داران تفسیر، تفسیر به این تئوری کردند، و قانون نویسان برایش قانون جدید نوشتند، و قوانین نوشته شده ناظر بر نقش مردم از موضوعیت خارج شد، و مشروعیت مسئولین به آسمان ها متصل گردید، و مقبولیت مردمی مسئولین هم دیگر در نظریه ایدئولوگ های جدید، ارزشی نداشت، چراکه، حاکمی را که خدا نصب کرده بود، چه حاجت به مشروعیت و مقبولیت مردمی زمینی ها خواهد بود. متاسفانه به مرور، اما سریع، این انقلاب از مردان انقلابی اصیل و معتقد خود نیز به انحا مختلف خالی شد، و جای امثال مطهری، بهشتی، بازرگان، طالقانی، منتظری و کسانی که بیشترین مبارزه و زندان را در دوران مبارزه داشتند را، کسانی گرفتند که کمترین نزدیکی با آرا و اندیشه های آن انقلابیون واقعی را دارا بودند.

آقای مصباح تبلور فکری و عینی، چنین وضعی بودند، جدایی این نسل، از آن نسل انقلابی های اصیل، که به مرور انقلاب را با شعارهای به اصطلاح انقلابی [9] در عصر پیروزی انقلاب، از محتوای ابتدایی و اصیل و انقلابیش خالی کردند. جناب مصباح گرچه خود را مطیع و خاکسار می نمایاند، اما از ابتدا تا انتها، راهی را رفت که پیش از پیروزی انقلاب می رفت، و خود آنرا درست می پنداشت؛ همین اطاعت انگاری ها از او، ایشان را به جمع خودی ها برد، بعدها به انقلابی اش تبدیل کرد، و به مقام ایدئولوگ ارتقا داد، ایدئولوژی انقلاب را بدست گرفت، و هر طرف که خواست آنرا راهبری و هدایت کرد. از این رو مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را باید سیاستمداری زیرک و زبردست دانست، که از اختلافات و هوای نفسانی غالب بر برخی از انقلابیون اصیل و موثر، سود جست، پنجه در پنجه بزرگان شان زد و در خلاهای این اختلافات و فقدان ها، خود را جایگزین بالاترین های آنان کرد، و قدرت را به سمت خود و همفکرانش جلب و جذب نمود، و سال ها بر سفره فراهم شده از این زیرکی خود نشست، و به تعلیم و تربیت نسلی پرداخت، که حکمرانی را در تفکر او حفظ خواهند کرد، مگر این که مردم لطمه خورده از این تفکر، وضع شرایط را تغییر دهند.

در اینجا یادی کنم از خاطره ایی از مرحوم استاد خانم پریرخ دادستان، خدایش رحمت کند، اوایل دهه 1370 با ایشان کلاسی داشتیم، نمی دانم چه شد، دانشجویان حاضر در کلاس تقاضای تمدید زمان کلاس را کردند، و ایشان جواب دادند، "نمی شود، امکانش نیست"، و با حالتی خاص و طعنه آلود گفت "با از شما بهتران کلاس دارم"، و ادامه داد "بعد از این ساعت درسی، با کسانی کلاس دارم که در آینده، ریاست دانشکده ها و گروه های آموزشی دانشگاه تهران و... را به عهده خواهند گرفت، طلبه هایی از موسسه امام خمینی قم، که آمده اند و کلاس های آمادگی دروس روانشناسی را با من دارند، تا مقدمات اعزام آنان به کشور کانادا، جهت تحصیل در رشته روانشناسی تکمیل و آماده شود،" و با حالتی مملو از تاسف ادامه داد، "آماده باشید، که روزی که آنها از این سفر باز گردند، ریاست این دانشکده (روانشناسی) و گروه های آموزشی اش، از آن آنان خواهد بود." بله این استاد بزرگوار که به شاگردی استاد پیاژه (روانشناس اروپایی) همواره خود را مفتخر می دانست، 20 سال پیش شرایط کشورِ در تسخیر شاگردان آقای مصباح را دیده و پیش بینی کرده بود، و به ما که درکی از این گفته هایش نداشتیم، هشدار می داد.

 

[1] - درگذشت آقاي مصباح يزدي را تسليت ميگويیم.  به مناسبت فوت ايشان يادي كنيم از نظرات طلايي ايشان (حرام دانستن مبارزات عليه شاه در سال48 + عدم اعتقاد به راي مردم و دموكراسي)  آیت الله خامنه ای در جلسه ای که مصباح ، مبارزه با شاه را  (به دلیل شرکت کمونیست ها و مجاهدین در مبارزه) حرام اعلام کرد حضور داشت و فرمود : "اگر اهل مبارزه نیستی، خب میارزه نکن. ولی مبارزه را با این حرف ها خراب نکن ."      @A_pajhohi  

[2] - یاسر عرب : "سوالی که ذهن حقیر را درگیر کرده اینکه (با تجربه زیسته‌ و‌ آنچه در پیرامون دیده) چگونه ناروادارترین دوستان ارزشی و بد خلق ترین آشنایان مذهبی حول گفتمان شخصیتی چنین اخلاقی جمع شده و مبلغِ تفکر ایشان بودند؟" 

[3] - آقای مصباح معتقد بودند :  "در حکومت اسلامی رای مردم هیچ اعتبار شرعی و قانونی ندارد نه در اصل انتخاب نوع نظام سیاسی کشورشان و نه در اعتبار قانون اساسی و نه در انتخاب ریاست جمهوری و انتخاب خبرگان و رهبری ملاک اعتبار قانونی تنها یک چیز است و آن "رضایت ولایت فقیه" است . ‏مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست ،بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد. "   منبع : علامه مصباح یزدی / هفته نامه پرتو/84،10،7)

[4] - آیت‌الله محمدرضا ناصری امام جمعه یزد گفت: "آیت‌الله مصباح یزدی فیلسوفی مجاهد بود." آقای ناصری! فیلسوف یعنی اندیشمند، آیت‌الله مصباح یزدی مخالف اندیشه بلکه معتقد به اطاعت بود فقط با عنوان متکلمی ماهر از ایشان می‌توان یاد نمود. نه هر که چهره برافروخت دلبری داند، نه هر که آینه سازد سکندری داند.   هزار نکته‌ی باریکتر ز مو این‌جاست، نه هر که سر بتراشد قلندری داند.

[5] - اظهارات متناقض آقای محمد تقی مصباح یزدی در باره محمود احمدی نژاد :

 مصباح یزدی در سال ۱۳۸۴ قبل انتخابات : "شخصی خواب دید که وجود مقدس ولی‌عصر دارند برای احمدی‌نژاد دعا می‌کنند."

 مصباح در سال ١٣٨۶ : "اطاعت از احمدی‌نژاد اطاعت از خداوند است."

 مصباح در سال ١٣٨٨ : "احمدی‌نژاد ذخیره خداوند برای این روزهای ما بوده است."

 مصباح در سال ۱۳۹۰ : "بیش از ۹۰ درصد معتقدم که احمدی‌نژاد سِحر شده است."

 مصباح در سال ۱۳۹۱ : "حمایت از احمدی‌نژاد حرام و خود او از منحرفین است."

[6] -«اگر من بگویم فردا روزنامه‌ها تیتر می‌کنند که فلانی طرفدار تروریسم است. به هر حال در قرآن ما دستور غلظت و ارهاب داریم، برای چه کسی؟ برای کسانی که منطق سرشان نمی‌شود، راه را برای هدایت پیغمبر باز نمی‌کنند، آگاهانه و از روی عناد با اسلام می‌جنگند، با این‌ها نمی‌شود گفت که شما به دین خودتان ما هم به دین خودمان، بیایید با هم دوستانه و مسالمت آمیز زندگی کنیم…باید درشتی و خشونت شما را لمس کنند»

[7] - "مردم چکاره هستند که به کسی حق بدهند؟  رییس جمهور منتخب مردم هم باید از طرف ولایت فقیه نصب شود وگرنه طاغوت است،  آنهایی که میگویند جانم فدای ایران فرقی با حیوان ندارند!!!"

[8] - «اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده است، صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود ولی فقیه حق دارد و می تواند هر زمان که اراده کند و مصلحت بداند نوع دیگری از حکومت را که در آن چه بسا اصلا به رأی مردم مراجعه نشود انتخاب کند مشروعیت حکومت نه تنها تابع رأی و رضایت ملت نیست ، بلکه رأی ملت هیچ تأثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد.»  

[9] - صحبت‌های آیت الله مصباح در دهه ۷۰ رو بخوانید: "برای مصون ماندن از فریب این اصلاحگران منافق باید در ابتدا اسلام را بهتر شناخت و در مرحله بعد، از تجربیات تاریخی بهره برد. تاریخ نشان می‌دهد كه افرادی از همین قبیل بودند كه نهضت مشروطیت را به بن بست كشانده و به جای حركت دادن آن نهضت در مسیر عدالت و اصلاح، آن را به صورت حركتی لیبرالی و غربگرا در آوردند و برای تحقق اصلاحات در جامعه، فرنگی شدن كامل كشور را پیشنهاد نمودند. امروزه همان افراد، بعد از گذشت بیش از دو دهه از پیروزی انقلاب، مجدداً سر از لانه های خود بیرون آورده و به نام اصلاح طلبی، نوجوانان و جوانان را می‌فریبند." 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

Mr. Donald Trump

President of the United States of America

Hi sir

Happy 2021 to you and the great nation of America

When a nation has decided, it has to happen, American as a new nation, or Iranian as an old nation.

I think your tactical alliance, with the Persian Gulf countries, is going to misguide the American constant and strategic foreign policy these days.

The Iran plateau is the birthplace of ancient Iran and Iranian cultural and historical entity, and we cannot wait and see, what is going on, in this region, or some kind of terrorist ideology, like ISIS capture, and change this region’s social construction, by genocide others (the Kurds as an Old Iranian people …).

On the other hand, every Iranian government, regardless of their ideology, have to, and cannot refuse to monitor what is going on, in this region.

So when you emphasize the Iranian activities in our region, to stop it, you should be more rational.

I want to notice you that regardless of some Iraqis, that speak Arabic now, actually they were Arabized by invaders,

So when you and the world speak of Iran’s foreign policy, should consider such a great history, that is behind, and our historic capability and legacy, to establish peace and prosperity during the existence of this old civilization.

So please have a look, to your government policy toward Iran again,

At the Beginning of 2021 and the end of the first term of your presidency, I hope calm and good memory, for American and the world.

Mostafa Mostafavi

01 January 2021

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بدین نادیده دل نایی ندارد

دلم نادیده، بینایی ندارد       ز عطر عشق سودایی ندارد

نمی بینم تو را در خط ابرو،           بدین ابرو تمنایی ندارد

کویر دل شده خشک از بارش،         بدین باران، گذرگاهی ندارد

سراغ از تو گرفت، از هر چه اغیار،        به غیر از تو، هزار، بر دیده دارد

کشیدند سرمه ایی، از سرب داغ         بدین چشمی که جویای تو دارد

کشیدم چشم از سوی افق باز،           غروب است و نوایی از تو دارد

به زیر برگ های نوخزان، ساز         نوایی، قصه از کسر تو دارد

دلم خاموش، دیدگان بسته، گوش ها تیز     که شاید جمله، پیغام تو دارد

سکوت است، ناله ها بر آسمان ساز،       ولیکن چون؟ دلم ناز تو دارد

کشد نازی زآن سرو دلارام             کزین نادیده سرو، او ساز دارد

کشد خط رخت بر دیده و دل     ز آن نادیده قد، آرام دارد

خلاصم کن زین بیدادگاه دل، شبی را       که چشم آذر، تمنای تو دارد

مرا فجری ناید از چپ و راست       بدین بالا و پایین، داد دارد

شدم جویای می، از ساغری ناب       فروغی، جرعه ایی، نوری، ز ابرویت ندارد

منم سرگشته بر حال دل خویش       ندیده نور تو، نای بر عشقی ندارد       

به نظم درآمده در 11 دیماه 1399

31 دسامبر 2020

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

Happy New Year, 2021

On the Eve of the new year, 2021.
During the last hours of the old year - the year full of good and bad developments.
So many people have passed with Coronavirus and also to endless wars in the world. And now, at this time, they are not with us.
My chest does not have enough space to function properly, and my breathing is very difficult because of their loss.
I am optimistic about the future, but the future is not clear now - what will happen?
Humanity has to succeed in the long-run, toward morality, humanized politics, economics, religion, culture, thought,.... etc.
The pandemic is killing us now, but for how long? Nobody knows.
Nations do not know, what is in the minds of politicians, who is ruling, or will rule us?
For changing the atmosphere of the world, we have to lose so many lives, untill we reach the proper situation.
The rise of religious hardliners, fascism, racism, right-wingers,.... etc. These are yet another problem.
Is it the world, is this what is preferred to be?

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سال 1399 کمترین صعودها را، در چند سال گذشته داشتم، بهترین صعودم در این سال بر چکاد بلند مرتبه خُلِنو، بام استان تهران در 15 تیرماه رقم خورد، و ده روز پیش از آن، یعنی در پنجم تیرماه نیز آخرین صعودم، بر چکاد رویایی توچال صورت واقع پذیرفت؛ از آن موقع تا کنون، نظر به قرنطینه های طولانی، خطر ابتلا به ویروس کرونا، از هم پاشیدن گروه کوچک کوهنوردی ما و... دیگر دیداری از اسطوره ایستاده بر فراز شهر تهران، یعنی توچال نتوانستم داشته باشم، تا این که پنج شنبه (4 دیماه) تصمیم گرفتم، این جمعه را با یک صعودی انفرادی، تاریخی اش کنم، تا هم احتمال ابتلا به کرونا را برای خود کاهش دهم، و هم از حسرت تماشاچی بودن، بر صعودها، خلاص شوم.

البته تنهایی در این مسیر معنی ندارد، چرا که کاروان صعودکنندگان به خصوص در دو روز آخر هفته، به سمت قله، مثل رودی از انسان های فرهیخته، ورزشکار، شاداب، دوست داشتنی و... جاریست؛ از این رو مثل اکثر همنوردها، اولین کار قبل از تصمیم به صعود، رصد شرایط آب هوایی قله مقصد (توچال) بود، و لذا به یکی از معتبرترین سایت های تخصصی پیش بینی وضع آب و هوایی قله ها مراجعه، شرایط روز قله توچال را بررسی کردم، که نتایج نشان می داد شرایط برای یک صعود شاد، موفق، بیخطر، کم ریسک و... در این ابتدای زمستان، و بارش های چند روز گذشته، مهیاست، داده های این سایت نشانگر شرایط مناسبی بود.

تصمیم گرفتم سحرگاه روز جمعه 5 دیماه 1399 و همزمان با کریسمس، صعود خود را استارت زده، و در صورت مهیا بودن شرایط و داشتن وقت و انرژی کافی، در انتهای صعود، بدون استفاده از تله کابین نزولی پیاده را نیز تجربه کنم، تا از این طریق خطر انتشار و ابتلا به ویروس کرونا را هم نداشته باشم. تقریبا این برنامه را در ذهنم نهایی کرده بودم، که یکی از همنوردهای سابق، تماس گرفت و تقاضای همراهی در یک صعود دو نفره به توچال را طرح کرد، از آنجا که عادت به صعودهای جمعی دارم، و تنها کوه رفتن را درست نمی دانم، لذا فورا از خدا خواسته، برغم تصمیم قبلی، پذیرفتم، و بلافاصله جمعه را برای اجرای این برنامه پیشنهاد کردم، که ایشان جمعه را، روزی بسیار شلوغی ارزیابی، و عنوان داشت، با توجه به حضور اسکی بازها در پیست توچال، پایین آمدن با تله مشکل است، لذا برنامه را برای شنبه و یا یکشنبه آینده اجرا خواهیم کرد، که هم تله باز است و هم خلوت خواهد بود، و خطر ابتلا به کرونا هم کاهش می یابد...

این چنین بود که از همراهی با برنامه صعود همنوردان مصیبت زده ام، در این جمعه دردناک و غم انگیز و پر حادثه باز ماندم، و خدا توسط این همنوردم قدیمی، باعث شد که بمانم، و در این قیامت سرما، کولاک و بهمن گرفتار نشوم. قلبم برای لحظه لحظه ایی که بر همه همنوردان حادثه دیده ام، در این روز گذشت، جریحه دار و عزادار است؛ این چند روز با لحظه لحظه یخ زدن شان، و پر کشیدن مظلومانه اشان همراه بودم، روح همه شان شاد؛ ورزشکارانی که همنشینی با آنان، تمام شادی، تمرین زندگی، مواجهه با چالش، از خود گذشتگی، در حال زندگی کردن، خطر کردن، با سختی ها ساختن و... است، و از همه مهم تر، با طبیعت و جزئی از آن شدن، دردهایش را درک کردن، و مواظبش بودن و... که درس های زیبای این ورزش دوست داشتنی است، که ما طی آن می آموزیم. فرهنگی که ملت های با قدمت فرهنگی بالا، آنان که فرهنگ خوب خود را حفظ کرده اند، کاملا با آن مانوسند، زندگی برگ و یا شاخه ایی را ارج می نهند، نهالی را از ریشه و به غیر ضرور نمی کَنَند، حیوانی را به عمد زیر پایشان له، و از زندگی ساقط نمی کنند و...

حوادث همیشه در ورزش هست، حتی ورزش های داخل سالن، اما به دنبال حادثه دلخراش جمعه، مطلبی گفته شد، که هواشناسی هشدار این شرایط را داده بود و...، "کوهنوردان بی توجهی کردند" و... که به نظر من این ادعا درست نیست، و نوعی عوام فریبی است؛ چرا که شرایط روز جمعه برای کوهنوردی عادی بود، پیست اسکی بین المللی، تله کابین و مجموعه عظیم توچال و...، همه کار عادی خود را داشتند، و لابد اگر هشداری بود، باید آنها از اولین مراکزی باشند که کار خود را تعطیل اعلام می کردند، که نکردند و... و صدها نفر در ایستگاه هفت تله کابین، به دنبال این حادثه پیش بینی نشده، گیر افتادند، که ناشی از غافلگیری و فعالیت عادی این مجموعه بود، داده های سایت های هواشناسی حرفه ایی، چنین وضعی را گزارش نکردند.

متاسفانه همانگونه که در بسیاری از حوادث "رفتگان" مقصر جلوه داده می شوند، (مثل رویدادهای دردناک هوایی که منجر به سقوط هواپیماها می شود و کم کاری و.. بر گردن خلبان کشته شده در حادثه می افتد)، اینجا هم، حادثه پیش آمده برای کوهنوردان عزیز ما، در آن هوای پیش بینی نشده، و بسیار سخت، به دوش همنوردانی افتاد که در این مخمصه گرفتار، و پرپر شدند، و همه را به داغ خود نشاندند، مردان مردی که روزشماری می کنند تا آخر هفته شود، و به سفر عشق بروند، و دل و روح خود را به طبیعت زلال کوهستانِ راز آلود و رویایی بسپارند، و از لحاظ جسمی و روحی شارژ، و آماده مواجهه و هم آوردی با یک هفته مملو از چالش، به نحوی درست شوند.

روح بی توقع همه شان شاد، راه پاک و بی الایش شان، پر رهرو باد.

تصویر فوق را من برای دوستم از پیش بینی آب و هوای قله توچال در روز جمعه 5 دیماه 1399 برابر با  25 دسامبر 2020 ارسال داشتم که نشان می دهد، سرعت باد که از مهمترین پارامتر های صعود امن است، در هنگام صبح در قله توچال را 10 کیلومتر در ساعت، ظهر 20 و در ساعات شبانه نهایتا به 35 کیلومتر افزایش می یافت، و از این لحاظ، سرعت باد ایدال محسوب می شود. از لحاظ درجه سرما نیز، هوای قله منفی 20 درجه است، که با توجه به توقف بسیار کوتاهی که همنوردان معمولا در قله دارند، دمای بغرنجی نیست، و بعلت حرکت مداوم، و دمای بدن کوهنورد، کاملا قابل تحمل، با امکانات سطح متوسط به راحتی می توان از آن گذشت.

حال وقتی سخن از باد بیش از 80 کیلومتر در میانه های ارتفاع، و دمای 25 درجه زیر صفر در منطقه کلکچال سخن به میان می آید، نشان از یک حادثه غیرقابل پیش بینی، و افت دمای بسیار شدید، شدت باد و کولاک تندی دارد، که همه را غافلگیر کرده، و نباید کوهنوردان حرفه ایی، نیمه حرفه ایی و حتی مسئولین خدمات در قله توچال را شماتت کرد، و گناه حادثه را به گردن آنان انداخت، و این یک بد اخلاقی رایج شده است، که انگار باید سر هر حادثه ایی شانه ایی را یافت، تا تبعات مشکلی را بر آن سوار کرد، و خود را خلاص نمود.

 

Click to enlarge image Tochal-5-Day-1399 (1).PNG

تصویری از یک کوهنورد روز 5 دیماه بر فراز قله توچال

29 دیماه 1399

گزارش تهیه شده پیرامون حادثه 5 دیماه جاری،

KolakChal Report 21-10-99-Final OMEGA.pdf 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوگانه اعتقادات و رفتار، دلنوشته ایی بمناسبت کریسمس

در زادروز مسیح، او که قرار بود منجی پیروان جناب موسا شود، اما اقطاب و روحانیون قدس نشینِ عصرش، حاضر نشدند، به آینه ایی که از حقیقت وضع شان، در مقابل چشم هایشان گرفته بود، مواجهه ایی بی طرفانه و معطوف به عقل داشته، و ضمن قبول کاستی های موجود، در جهت اصلاح وضع اسفباری که در آن غرق بودند، همراه، و مصدق او شوند، و لذا بر همان وضعی که بودند، ماندند، و اصلاح و اصلاحات مسیح را، ابتدا به گوشه زندان حاکم رومی سرزمین فلسطین، و سپس به دار چلیپای ظلم و دسیسه خود سپردند، تا صورت مساله، پاک شود، و مسیح نیز در زمره جوانمرگ شدگان تاریخ اصلاح و اصلاحات بشر بماند، و آنان نیز در اعتقاد، و دین آبا و اجدادی خود، یعنی یهودیت استوار و بی تغییر بمانند، اقلیتی کوچک در جهان، که با اعتقادی راسخ، برای حفظ سنت و مقدسات خود، همیشه استوار و بدون انعطاف مانده اند، تا حتی در مدرن ترین جوامع بشری امروز نیز، سنت را در اوج نگه داشته و دارند، به انعطافی تن نداده، و احتمالا نخواهند داد، چرا که این خاصیت اعتقاداتی چنین است، و به آنان، و دین یهود هم ختم و منحصر نمی شود.

در چنین روزی پیامی بدین شرح از استادی دریافت داشتم :

"عيسى بن مريم فرمود : به اذن خدا بيماران (صعب العلاج) را درمان نمودم، كورانِ مادرزاد را بهبود بخشيدم و مردگان را نیز زنده كردم، اما نتوانستم احمق را درمان و اصلاح كنم. (میزان الحکمه جلد۳ به نقل از امام صادق ع) ۵ دیماه و ۲۵ دسامبر، سالروز ولادت پیام‌آور رحمت و دوستی، حضرت عیسی ع بر همه مهربانان مبارک.

سلام و درود، صبح اولین روز این هفته سرد و زمستانی شما به خیر و نیکی؛ درست است که روش زندگی مسلمانان با آنچه که مد نظر پیامبر ما بوده است، بسیار فاصله دارد، ولی اگر این باور درست باشد، که بیش از یک میلیارد مسیحی به تثلیث اعتقاد دارند، می شود گفت، حضرت عیسی ع را باید به دلیل برداشت نادرست از مهم‌ترین بخش پیام او (توحید)، مظلوم ترین پیامبر دارای پیرو، در جهان دانست.

قبل از رفتار، لازم است، اول مواظب اعتقادات مان باشیم."

اما آیا همانگونه که استاد فرمودند، به واقع بیش از رفتار، باید مواظب اعتقادات مان باشیم؟! یعنی رفتار را به اعتقادات خود کشیده و انجام دهیم، آیا رفتار مهمتر است، یا اعتقادات؟ و اینکه آیا نوع رفتار ما را باید اعتقادات ما تعیین کند؟! پاسخ به این سوالات بسیار مهم است. گرچه توحید ستون دستگاه اعتقادات، و چنانچه رابطه انسان و خالق روشن شود، مشکل اولیه و اساسی مهمی حل شده، که انسان "حقیقت واقع" در جهان را دریابد؛

اما فرض محال که محال نیست، چنانچه انسانی در گوشه ایی از این جهان، "حقیقت واقع" بر او مکشوف نگردید، و واجد اعتقاداتی از این دست هم نشد، اما انسانیت را در ردای انسان، چنان ریخت و بروز داد که مجسمه انسانیت شد، آیا او در اعلا درجه انسانیت نیست؟! آیا او بدون یافتن خدا، خداگونه نشده است، و محبوب دل خداوندگار نخواهد بود؟! به نظر می رسد، رفتار بر اعتقاد اولویت دارد، و بیشتر باید مواظب رفتار بود تا اعتقاد، و رفتار نباید تنها بروز اعتقاد باشد، چرا که اعتقاد بیشتر به حوزه شخصی انسان، و رابطه اش با خالق باز می گردد، ولی رفتار بروز انسان در اجتماع است و همواره در تصادم با حق و حقوق دیگران؛ از این رو، از اهمیت بیشتری در جامعه انسانی و ارتباط انسان با دیگران و جهان برخوردار است.

 شاید مهم ترین پیامِ هر پیام آور، و یا هر منجی بشریتی، انسان شدن، و گسترش انسانیت، و در نتیجه خداگونه شدن ها باشد، ورنه، اینکه انسانی به خالق کل به چه میزان، و به چه شکل و حدی اعتقاد داشته باشد و...، تنها بین او و خالق، موضوعیت می یابد، و همین جاست که اهمیت رفتار بر اعتقادات، پیشی می گیرد، و انسانِ مملو از رفتار انسانی است که، جامعه را خدایی می کند، بدون اینکه لفظی و سخنی از خدا و اعتقاد در میان باشد.

جامعه ایی که مملو از خدا خدا کردن ها، و سرشار از اعتقادات است، اما در آن، از انسانیت و ارزش های انسان خبری نیست، نه آن انسان خداگونه، و خدایی است، و نه آن جامعه انسانی و خدایی خواهد بود، جامعه ی مملو از اعتقاد که ظلم و تعدی از در و دیوارش می ریزد، غیر انسانی ترین، رویکرد به انسان و جامعه در آن، جریان دارد، و انسانِ مومن، معتقد، مقید و تسلیم، به اعتقاد، که دست به اعمالی می زند که انسان را از انسان بودنش هم بیزار می کند، کاش هرگز به خدایی و یا ارزش دیگری ایمان نداشت، کاش کافر به هر توحید، نبوت و... بود؛ جنایاتی که مسیحیان معتقد و مملو از اعتقاد در جنگ های صلیبی و یا قرون وسطی مرتکب شدند، اعمالی که هندوهای معتقد و متعصب، در حق اقلیت هایی از دین هندو خارجند، مرتکب می شوند، اعمالی که بوداییان در حق اقلیت های ساکن در بین جوامع خود می کنند، اعمال و جنایاتی که مسلمانان معتقد و دو آتشه و داعش مسلک، در حق غیر همکیشان خود انجام داده و می دهند، و جان و مال و ناموس آنان را به تاراج می برند، بیدادی که فراهم کنندگان ایده سرزمین موعود، در حق ساکنین فلسطین می کنند و... همه مملو از اعتقاد و  اعتقادات است، و آنان شدیدا مواظبند که به اعتقادات شان از ناحیه دیگری، خدشه ایی در سخن و عمل، وارد نشود، اما چنان به دور از انسانیتند، که حساب ظلم شان را، تنها خداوند توان محاسبه دارد؛ انسان و انسانیت در این پهنه ی حفظ اعتقادات آنان، گم شده، و اولویت آنان تحکیم، حفظ و گسترش اعتقادات شان در جهان است، و در واقع اسارتگاهی می سازند، که انسان و انسانیت را به فداییان معتقدات و اعتقادات خود تبدیل کنند.

حال آنکه هر آنچه از اعتقاد، و آنچه از پیامِ پیام آوران هر عقیده ایی انتظار می رود، این است که به وسیله ایی برای نجات انسان تبدیل شود، یعنی آیینی باشد نجات بخش برای انسان، از اسارت ها، تحمیل ها؛ اما همین انسان، زیر سم اصحاب اعتقاد، له شده، هدف (انسان و انسانیت)، فدای وسیله (عقیده و اعتقادات) می شود. و پای نردبانی که باید انسان را بالا ببرد، میلیون ها انسان قربانی می شوند؛ و این نردبان دیگر وسیله ایی برای بالا رفتن نیست، بلکه بلای جان انسان و انسانیت است؛ اینجاست که مصلحی، مسیحی و... می آید تا نجات انسان را فریاد زند، اما حافظان وضع موجود، او را به تمسخر گرفته، فتنه اش می نامند، و به دست همین مردم تحمیق شده، در پای این نردبان کذایی، به دار چلیپایی اش می کشند، و در پای دار این منجی، مردمِ در انتظار ناجی، شادی می کنند، که چقدر اجر و ثواب در نزد باریتعالی اندوخته اند، که در چنین روزی، موفق شدند چنین فتنه ایی را ریشه کن کرده، و پوزه انحراف را به خاک بمالند!

این است که به نظر می رسد انسان باید بیشتر به رفتارش فکر کند، تا به اعتقاداتش؛ و پر بیراه نیست، این سخن برتراند راسل که می گوید : "هرگز حاضر نیستم به خاطر اعتقاداتم بمیرم، چون ممکن است، عقایدم اشتباه باشد". از این رو، ممکن است انسانی به "حقیقت کل" که همان توحید است، دست یابد، ایمان آورد، مقید و تسلیم هم باشد، اما در همان حال در جنایت، بی رحمی، بی سوادی، عقب ماندگی، ظلم، تعدی، جهل، تزویر و... پیشرو ترین هم باشد.

بنظر می رسد خداوند پیامبران را فرستاد تا انسان را به انسانیت بازگشت دهند، نه او را لزوما مملو از انواع اعتقادات کنند، از این رو، هر ملتی انسانترند، به خدا نزدیک تر، خداگونه ترند، چه اعتقاد درستی به "حقیقت کل" داشته باشند، و چه نداشته باشند؛ شاید انسانی در اعتقاد بت پرست تشخیص داده شود، ولی در رفتار مجسمه خدا، و خداگونه باشد، اما فرد معتقد و مقیدی، که در رفتارش، دیگران بگویند، حتی نام حیوان نیز بر او، ظلم بر حیوانیت است؛ آن فرمانده مسلمان مملو از اعتقادات دینی داعش مسلکی که، دو هزار جوان عراقی را، در هنگام تسلط بر شهر موصل، با هدف خدمت به اعتقاد خود، با شلیک یک تیر در سر آنان، بدن های در حال جانکندن شان را مظلومانه روانه آب رودخانه کرد، تنها به جرم این که معتقد به اعتقاداتی غیر از تفکر او بودند، در حالی که مملو از اعتقاد بود، بویی از انسان و انسانیت و حتی حیوانیت هم در رفتارش استشمام نمی شود، او قبور مردگان را خراب می کند تا حتی قبرستان مسلمانان را از اجساد غیر پاک کند، او مملو از اعتقاد است، اما در رفتارش بویی از انسانیت و خدا استشمام نمی شود و...

آن گروه معتقد و مقید هندویی که، راننده کامیون و شاگرد کامیون حامل گاو را از اتومبیل بیرون کشیده و بعد کلی ضرب و شتم، تحقیر، تجاوز و ظلم، به دار درختان کنار جاده می آویزد، چرا که یکی از اصول اعتقادی و فقهی او (یعنی تقدس گاو) را نادیده گرفته، و کامیونش حامل گاوی است که آن را به کشتارگاه می برد، مملو از اعتقاد است، اعتقادی محکم، اما خالی از انسانیت و خداگونه بودن. آن خاخام یهودی غرق در رویای اعتقاد به اعتلای دین و مذهب یهود، که تحقق آیه تورات مبنی بر پاک کردن سرزمین موعود از غیر را دنبال می کند، و به هر وسیله ی ممکن دست می زند، حال آنکه خود می داند که برای تحقق چنین آیه ایی از کتاب مقدس، باید یک ملت را به نابودی و آوارگی کشید، دنیا را به دوگانگی در رفتار دچار کرد، تا چنین امری تحقق پذیرد، مملو از اعتقاد است. اما اینجا دیگر انسان و انسانیتی در رفتارش نیست.

به نظر می رسد ایزد یکتا، عیسا، موسا، محمد و... را فرستاد، تا انسان مملو از انسانیت و سمبل انسان خداگونه شود، نه  اینکه مملو از اعتقادی شود، که مقید و مواظب باشد، خدشه ایی به اعتقاداتش وارد نشود، فقه و اصول اعتقادی اش به هر وسیله ایی اجرایی شود، و اعتقادش تبدیل به زنجیرهایی به پای خود او، و دیگرانی شود که می خواهد، آنان را نیز به بند آن کشد، و تمام همت او اینست، که حق خدایی که به او اعتقاد دارد، ضایع نشود، حتی اگر یک نسل، و یا چند نسل انسان نابود شوند؛ انسانِ مملو از اعتقاد و عملی که می گوید، باید سرزمین موعود تحقق یابد، در دیدگاه او امر خداوند باید عملی شود، حتی اگر به جنگ بین الملل .... منجر شود، در چنین رویکردی حق انسان و انسانیت، زیر سم چنین فقه و فقهایی، اعتقاد محور، لگدمال می شود، و در چنین جامعه ایی، محور اصلی، ایمان، تسلیم و تقید و اعتقاد است، حال آنکه همه این ها، در حقیقت برای انسان شدن، و انسان زیستن است، که به وجود آمده اند.

با در غلتیدن انسان در وادی خطرناک دام "اعتقادات" و دوری از مراقبت و مواظبت بر رفتار، انسان تبدیل به حیوانی می شود که با اسارت انسان ها، در محدوده اعتقادات خود، از هیچ جنایتی در این مسیر روی گردان نیست، و از انسان و انسانیت دور شده، و آنرا به فراموشی می سپرد، به جای تفکر در رفتار، کردار و افکار نیک و انسانی، ایمان، تسلیم، تعبد، تقید و... را، اساس ذهن خود قرار داده، گرایش به انسان بودن، و انسان شدن را به فراموشی می سپارد، و لذا با آرامشی خدایی (از نوع خود)! سر انسان و انسان ها را، که بر فتوای اعتقادش، منحرف شان یافته را، مثل گوسفند می بُرد، و بهشت را بهای عمل برخاسته از اعتقاد خود می داند. و برای نزدیکی بیشتر به خدا، حاضر است جهان را به ذیل یوغ تفکر خود بکشد.

او دنیای متکثر را در اعتقاد و عمل نمی پذیرد، و همه را به مدار خط کش خود کشیده، همتش اینست که همه را به خط کش اعتقادات خود راست گرداند. حال آنکه ادیان و پیامبران وسیله سعادت انسانند، ولی او انسان را به اسارت رضایتی می برد، که فکر می کند رضایت خداوند هم، همان است، و این نقض غرض ادیان و اعتقادات، خصوصا از نوع الهی آن است، آنان باید نردبانی باشند که انسان را بالا ببرند، اما به بلای جان انسان و انسانیت تبدیل شده و انسان ها را یک به یک، جمع به جمع  و در کل، در پای نردبانی بنام "اعتقادات" قربانی می کند، و فریاد ضجه انسان و انسانیت را، نه می شنوند، و اگر هم بشنوند، وقعی نمی نهند، چرا که انسان را فدای یک تار موی اعتقادات خود می بینند و... این است که امروز دنیا، مملو از ظلمی تاریخی، ریشه دار، بی پایان و... است و به اصحاب اعتقاد، حق می دهد که برای اعتقاد خود جهادی این چنین باطل کنند.

دیگر خداوند منجی را نباید بفرستد، چرا که او نیز چون مسیح، قربانی اهل اعتقاد، و تحمیق شدگان در پای اعتقادات خواهد شد، همه انسان ها باید به مسیح تبدیل شوند، تا نجاتی برای انسان و انسانیت حاصل شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

برای تشنگان قدرت، مهم دستیابی به قدرت است،  قدرتی که پله های رسیدن به آن، می تواند سو استفاده از اعتقاد خلق به خدا، دین، مذهب و یا هر آنچه از این دست که تامین کند، باشد، اهمیتی ندارد؛  اکنون چند سالی است که هند در ید قدرت راستگرایان مذهبی هندوست که داعیه و شعار مجد و عظمت فرهنگ و دین هندو را دارند؛ کسانی که احیا مذهب، فرهنگ و نژاد خالص هندو را در سر لیست شعار و اعتقاد خود قرار داده، و از جمله قدرت سیاسی را نیز از طریق این نردبان جستجو می کنند. گروه RSS [1] به عنوان زیربنای تشکیلاتی راستگرایان مذهبی هندو، و حزب BJP شاخه سیاسی آن، که بروز قدرت نرمِ روحانیون و برهمنان هندو را، در قدرت سیاسی تبلور عینی و وجه سخت می بخشد.

در مقابل این راستگرایان هندو، حزب سکولار دمکرات کنگره هند (INC) قرار دارد، که سکاندار حفظ ارزش های انقلاب بزرگ و رهایی بخش هند، و اهداف پدر ملت هند، یعنی مهاتما گاندی است، که یادگار دوران مبارزه علیه سلطه خارجیِ ملکه بریتانیا بر شبه قاره می باشند، و از پایه گذاران قانون اساسی کثرتگرا و مردمی هند هستند، اما این حزب بعد از دهه ها حاکمیت بر این کشور، در نهایت چند سالی است که جلوی قدرت طلبی جریان قدرتمند راستگرایان هندو، که پشت حزب BJP سنگر گرفته اند، و سوار بر احساسات پاک توده مردم مذهبی هندو مذهب اسب سیاست را می تازند، و مبارزه خود را برای کسب قدرت انسجام بخشیده اند، زانوی شکست بر زمین زده، و متاسفانه روند افول خود را آغاز نموده است.

اما اکنون انگار سکولار درمکرات های حزب کنگره هم، به این نتیجه رسیده اند، وقتی توده مردم بر این نگرانی و اعتقادات مذهبی خاص هستند، و بازار مذهب این چنین برای هر شارلاتان سیاست مسلکی، قدرت به ارمغان می آورد، چرا آنان بر احساسات پاک مذهبی هندوها سوار نشده، و کسب قدرت را از این نقطه، هدف نگیرند؟! این است که دبیرکل جوان حزب کنگره هند، خانم پریانکا گاندی هم موضوع "تقدس گاو" را در سرلوحه یک حمله به رقیب روحانیِ هندوی خود، که از حزب BJP بر ایالت مهم اتارپرادش هند، حاکم می راند، قرار داده، و این موضوع را در نامه ایی به او، با هدف تاثیرگذاری بر توده معتقد هندو، متذکر شده است. متن ترجمه شده، توسط این سایت، از یادداشت روزنامه "The Hindu" در این خصوص، بدین امر اشاره دارد :  

پریانکا گاندی در نامه ایی به آدیتیانات،

او را به حفاظت از گاو مقدس در ایالت اتارپرادش فرا خواند

دبیرکل حزب کنگره هند، خانم پریانکا گاندی وادرا، [2] روز دوشنبه (21 دسامبر)، طی نامه ایی به سروزیر ایالت اتارپرادش هند، آقای یوگی ادیتیانات [3] ، ضمن یادآوری شرایط سخت و رنج آور گاو ها در این ایالت، توصیه کرد از اقدامات دولت تحت حاکمیت حزب کنگره در ایالت چتیسگر، در خصوص مراقبت از گاو مقدس [4] درس فرا گیرد. این مطلب را خانم گاندی که خود مسئول این ایالت، در حزب کنگره است، در اشاره به تصویر جسد گاوی نوشته است که در سوجنا در بخش لالیت پور در ایالت اتارپرادش منتشر شد. خانم گاندی به سر وزیر این ایالت متذکر شد که، هنگام رسیدن به قدرت، قول داده بود که برای گاوها ساختمان هایی برای مراقبت از آنها بسازد. که این وعده تنها روی کاغذ ماند و اجرایی نشد.

این رهبر حزب کنگره خاطر نشان کرد که دلایل مرگ این گاو در سوجنا هنوز رسما مشخص و اعلام نشده، اما عکس ها به روشنی نشان می دهد که به دلیل گرسنگی و سو تغذیه مرده است. "هر زمانی که چنین تصاویری منتشر می شود، صحبت ها در این خصوص هم به میان می آید اما این بحث ها به اقدامی عملی منتج نمی گردد. چه کسی پاسخگو و مسئول چنین وضعی است" خانم گاندی پس از طرح این سوال، فرض را بر این امر قرار داد که بین فساد مقامات رسمی ایالت، و ساخته نشدن "مکان حفاظت گاوها" رابطه ای وجود دارد. خانم گاندی با ذکر سخنی از مهاتما گاندی (رهبر استقلال هند) مبنی بر ضرورت مراقبت از گاوها، بر گفتمان مذهبی مسلط حزب BJP در ایالت اتارپرادش هند، سوار شده، و عملکرد آنها را در کمربند ایالت های هندی زبان، مورد سوال قرار داد. "جناب مهاتما گاندی گاو را مثل یک شعر مهربانی در نظر می گرفت. که او مادر هزاران، در هند است. او متعقد بود، مراقبت از گاو، تنها به معنی مراقبت از گاوها نیست، بلکه این مراقبت از کسانی است که ضعیف و بی کمک مانده اند." خانم گاندی در این نامه نوشت که دولت ایالتی اتارپرادش در برآوردن وعده خود پیرامون امور گاوها باز مانده است.

 

 

Click to enlarge image Gaumata.........PNG

سروزیر ایالت مهم اتارپرادش هند در حالی نوازش گاو مقدس

[1] - گروه "داوطلبان خدمت ملی" یا RSS که از تشکل های پایه هندویسم افراطی و در سلک شبه نظامی است، در دهه های اولیه قرن بیستم با پایه فکری مجد و عظمت و ملی گرایی هندوها، پایه گذاری شد و اکنون مافیای قدرتی است که حزب حاکم BJP تنها شاخه سیاسی آن محسوب می شود، و شاخه ها و گروه های مختلفی را ذیل خود دارد، که به امور مختلف می پردازند.

[2] - Priyanka Gandhi Vadra  دختر راجیو گاندی، نخست وزیر فقید هند که توسط تامیل ها ترور شد، و بعد از مرگش، همسر ایتالیایی الاصل وی خانم سونیا گاندی رهبری حزب کنگره هند را به عهده گرفت و هم اکنون نیز بر این مسند تکیه زده است.

[3] - Yogi Adityanath از روحانیون تندرو هندو است، که اکنون به واسطه قدرت حزب BJP در مجلس ایالتی اتارپرادش توانسته است به عنوان سروزیر این ایالت انتخاب، و دولت محلی و ایالتی را کنترل و هدایت نماید، او را همواره در لباس زعفرانی رنگ، که نماد رسمی لباس روحانیت هندوست، دیده می شود.

[4] - gaumata ، قانون اساسی هند دستور به حفاظت از گاوها در هند را می دهد، قصابی گاو تحت شرایط خاص مجاز است، اما فقط برای گاوهای نر و بوفالوها، و نه گاو ها، در 14 ایالت هند. در شش ایالت هند این کار کاملا غیر مجاز بوده، اما در برخی از ایالت ها چنین قوانینی وجود ندارد. چنین قوانین مذهبی که خاص فرهنگ و مذهب هندو است، موجب چالش و ناهماهنگی فرقه ایی و کشتار مسلمانان نیز گشته است، که از جمله می توان به حوادث دردناکی در این رابطه اشاره شد که در مطبوعات هند فراوان است. در تقویم هند یک روز در سال برای بزرگداشت و تقدیس گاو ها وجود دارد که به گپاستمای (Gopastami) مشهور است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شرایط حاکم بر هر ملتی، ساخته ی تصمیم و عملی در گذشته است، که نباید تبدیل به زندانی دایم برای آنان شود، و این حق طبیعی را، برای هر دیوارسازی، باید قایل شد که روزی، مزاحم خودساخته اش را فرو ریزد، تا سازه اش به زندانی دائم برای خودش تبدیل نشود. حاکمیت ها چه بپسندند و یا نپسندند، همیشه کسانی هستند که به دنبال شکستن دیوارهایی اند که آنرا به حق دانسته یا نادانسته، برای خود و یا ملت خود، زندان تلقی می کنند. این حق را باید به آنان داد، تا نگذارند زندانی دایم برای ملت ها شکل گیرد؛ این است که نحوه برخورد حاکمیت ها با مخالفِ شرایط و وضع موجود، و مبارزین سیاسی، باید تابع اصول، حقوق و میثاق های انسانی و مبتنی بر ظرایف خاص، به خصوص پایبندی به میثاق نامه های حقوق بشری باشد.

برای حاکمیت ایران که مدعی حکومتداری علومی نیز می باشد، وظایف دوچندان است و دادخواهی و دادرسی پرونده مبارزین و مخالفین، باید مملو از رافت اسلامی نیز باشد، بسیار بیشتر از رژیم های دیگر؛ شیوه برخورد علوی با رقبای سیاسی خود، نیز باید علاوه بر موارد پیش گفته، مبنا قرار گیرد؛ اما در عالم واقع انگار نتایج دادرسی ها فاصله ایی بسیار از موارد پیش گفته داشته، و برخورد با مخالفین، سوال برانگیز، و بغرنج شده، و زنگ های خطر را در داخل و خارج به صدا در آورده است، و دلسوزان به ملک و ملت را به سخن واداشته است؛ و این انسان را به تاسف وا می دارد، چراکه این برخوردها، امروز در زمانی صورت می گیرد، که نسل کسانی سکاندار کشورند که خود روزگاری از مبارزین سیاسی، و مخالفین حاکمیت قبلی در جامعه وقت خود بوده اند، و لابد باید بیشتر از هر فرد دیگری، همسلکان مبارز خود در این روزها را، باید درک کرده، و بدانند که مخالف و مبارز سیاسی بودن یعنی چه، و چه حرمت و حقوقی برای چنین مردان و زنانی باید قایل شد.

اگر از عمر این انقلاب و حاکمیت ناشی از آن، دو و یا سه نسل گذشته بود، و نسل های نو، دچار چنین خطاهایی می شدند، به واسطه فقدان درک شرایط مبارزه و مخالفت، خطای شان محکوم، اما قابل هضم تر بود، و ناظرین شاید به آنان حق بیشتری برای خطا می دادند، که درکی از پدیده معمولی مبارزه و مخالفت در جامعه خود نداشته باشند، و حالیکه کسانی بر مصدر موثر حکم و قانون نشسته اند، که خود از نسل انقلاب، مبارزه، زندان، تبعید، شکنجه و... هستند، و معنی مبارزه، مخالفت، سلول انفرادی، شکنجه، اسیر آژان و زندان شدن، و همچنین دردی که خانواده ی مبارزین و مخالفین می کشند، و عواقب آن را خود چشیده اند و... را می دانند، اینجاست که مساله متفاوت می شود.

احساس می شود که حتی نسل اولی های انقلاب و مبارزه هم، فراموش کرده اند که چه به خود آنها در زمان مبارزه و مخالفت رفت، تا تغییری حاصل شد، فراموش کرده اند زمان مبارزه چه انتظاری از بالا نشین ها، برای برخورد با خود و زیر دستان جامعه خود داشتند. آنها حداقل باید بدانند که این امر مسلم و حقی مشروع، معقول و عرفی است که هر حاکمی برای همیشه، برای ملت های تحت انقیاد خود باید قایل شود که، عده ایی از آنان در هر زمانی درد جامعه و مردم خود را داشته، و به رویه ایی، قانونی، فردی، روشی، تفکری و... معترض بوده، و برای تغییر و یا پایانش مبارزه و مخالفت کنند. هر جامعه زنده ایی مردان و زنانی از این دست همواره در خود دارد، که عمر و زندگی خود را به حقیقت وقف ایدال هایی کرده و می کنند، که احساس می شود، حرف دل مردم شان است، و به نیابت از جامعه، تلاش خود را در سطوح مختلف مبذول می دارند؛

اینان را چه حاکم، قانون و تفکر موجود بپسندد و چه نپسندد، واقعیت هر جامعه ایی هستند و خواهند بود، و مدارای با پیشگامان تغییر، امر پسندیده و نزدیک به صواب است، که همه بر آن متفق اند، لذا جرم و مجرم سیاسی، دادگاه، زندان، رویه قضایی و... خاص خود را دارد، و تاریخ به نظاره برخورد هر حاکمیتی، با اپوزیسیون خود نشسته و نمره خواهد داد، و این یکی از پارامترهای حقانیت، مشروعیت و درستی هر حاکمیتی بوده و خواهد بود، که با پیشگامان تغییر و یا مبارزان سیاسی خود چه کرده و می کند، تاریخ وقتی به بررسی برخورد حاکمیت با رقبا و مخالفان شان می نشیند به انسانیت و مروت آنان نمره خواهد داد.

سخت گیری های بی حد و اندازه بر چنین افرادی، نه منصفانه، و نه از سر رعایت مصالح مردم است، چرا که افراد تک به تک، و ملت ها گروه گروه، و یا حتی یکپارچه و همگی با هم، حق دارند برای تغییر وضع خود قیام کنند، این یک حق طبیعی شناخته شده است، که هر انسانی برای تغییر وضع خود برخیزد، که اگر مسلمان هم باشیم، قرآن نیز تغییر وضع ملت ها را به خودشان موکول می کند [1] و این را وظیفه هر عضو جامعه می داند، که بر کجی هایی که احساس می کند، به پا خیزد، و با آن به مبارزه دست بزند، و این یک امر مسلم است که، لازم نیست تمام ملت به خیابان بیایند، تا تغییری حاصل شود، بلکه مبارزین سیاسی همیشه و در تمام جوامع، به نمایندگی، صدای ملت ها و یا بخشی از آنانند، صدا و نماینده مردمی که خسته شدند، تغییر می خواهند، قبول ندارد و... و نحوه برخورد با این صدا، بسیار مهم است، و درجه مردمی بودن بر کرسی حاکمیت نشستگان را نشان خواهد داد. اینجاست که آنروی سکه مدعیان درستی و... روشن می شود.

پس باید با چنین انسان هایی که برای تغییر قیام کرده اند، به مدار مدارا و تساهل و تسامح نشست، جامعه مدرن بدین صداها گوش فرا می دهد، خواست های فراگیرشان را به رفراندوم می گذارد، و جوامعی که در مقابل صدای مردم خود که از گلوی مبارزین، مخالفین و فعالین سیاسی اش بیرون می آید، نرمش نشان نداده و به حربه های سخت دست می یازد، تا صداها را خفه کند، آینده مناسبی نخواهند داشت. مبارزین در راه تغییر محترمند، چه ما بر ایده تغییر آنان تسلیم باشیم و محق شان بدانیم، و چه آنان را انحراف و باطل ببینیم.

اعدام مخالفین، حبس های طولانی مدت، تبعیدهای ناگوار، شلاق زدن بر تن چنین انسان هایی، سخت گیری بر خانواده های آنان، به دور از مروت و تحمل و تساهل و عقل است، و این به عنوان نقطه تاریکی بر پرونده هر حاکمیتی ثبت و درج خواهد شد. همانگونه که تاریخ از این دست بسیار دارد، و تا ابد بر پیشانی آنان که مرتکب شده اند، ثبت و درج هم کرده است.

انسانیت و تجربه بشری برای مجرمین سیاسی و مبارزین در این راه، حق و مرام خاصی را در قانون به رسمیت شناخته و جهان خواستار رعایت آن می شود.

مخالف خشونتم،

زیرا وقتی خشونت برای بوجود آوردن امر مثبتی به کار می رود،

این موقعیت مثبت موقت است،

اما دیوی که خشونت می سازد، همیشگی خواهد بود.

بهانه قرار دادن قانون، برای نفی داشتن زندانی سیاسی در ویتنام : 

در ویتنام، ما زندانی سیاسی نداریم،

کسی برای ابراز عقاید، گفته ها و نقطه نظراتش دستگیر و زندانی نمی شود،

آنها برای این در زندانند، قانون را زیر پا نهاده اند. 

هزینه آزادی، احتمال وقوع جرم است.

اما هزینه کنترل، احتمال بروز بردگی را به دنبال دارد.  

Dan Geer 

تفاوت بین ترور سیاسی و جرم معمولی، موقع تغییر رژیم ها خود را نشان می دهد،

در آن موقع تروریست های سابق، تبدیل به نمایندگان شناخته شده کشورهای شان تبدیل می شوند. 

یورگن هابرماس

کار حاکمیتی که صدای برخاسته ایی را جرم تلقی، و مجازات می کند،

به مانند تبدیل شاخص های خیلی طبیعی به امر منفی است،

که این همانقدر مضحک است که حقیقتی را غلط، و یا غلطی را درست اعلام کنیم.

Lysander Spooner

[1] -  "در حقيقت‏ خدا حال قومى را تغيير نمى‏‌دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند"   إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سردی که اوج می گیرد، ذهن و دلم درگیر کسانی می شود، که این روزها سرپناهی برای سر کردنِ هوایی که بس ناجوانمردانه سرد است، را ندارند، درگیر شدگان جنگ ها و اختلافات بی پایان، کشمکش های بی سر انجام  و... اما کاش بی سرپناهی و بی سرپناهان عالم تنها به همین انسان های آواره شده از خانه و زیستگاه های خود ختم می شد. از موقعی که انسان در این ناکجا آباد دنیا رها شد، تا خود گلیم کار و زیستش را از آب بر کشد، هزاره هاست که بخود بی سرپناهی ها، دیده است، تا به مرور توانست، با کمک گرفتن از اندیشه و عقلش، برای خود سر پناهی هر چند کوچک تدارک بیند و خود را در آن بیابد؛ از این روست که امروز وقتی ویروس کرونا، به انسان حمله ور می شود، او می تواند حدس بزند، از کجا وارد شده، با انسان چه خواهد کرد، این بود که امروز انسان سرپناهی کوچک، اما مستحکم و بر اساس علم، برای خود تدارک دیده است، امروز بعد از میلیون ها کشتار که این ویروس از انسان کرده و می کند، میلیون ها نفر نیز تحت یک روند روشن علمی از مرگ نجات یافتند؛ این همان بیماریی است که تا چند قرن پیش، اگر حمله ایی به کاروان انسان می کرد، مثل لکه روغنی بر آب، چنان گسترش می یافت و از بشر بی سرپناه، نظاره گرِ هاج و واج، کشتار می کرد و چنان انتقامی سخت می گرفت، که تنها کار انسان زنده، دفن مردگان، سوزاندن اثاثیه منازل مبتلایان می شد و... این است که به برکت انسان به خود آمده است، تا حدودی بر این بی سرپناهی ها غلبه شده و در این زمینه، نجات یافته است.

سرپنجه تفکر و علم می تواند برای انسان سرپناهی تدارک بیند، که او را از آوارگی میان قتل و کشتار نجات دهد. اما بشر از آن موقع که نسبت به خود آگاهی یافت، درگیر منشا خلقت، چرایی و بایستگی خلق خود شد، بی سرپناه هر روز دامن به اصطلاح امن خدایی را بدو نشان دادند، تا او را سرپناه خود گیرد، و در این مسیر دکان داران بسیاری، برای قرن ها به تجارت دین و خدا پرداختند، و از انسان برای نسل ها منبع غارت جانی و مالی برای خود تدارک دیدند، هنوز از تایلند اخبار جسته و گریخته، از قربانی کردن دخترکان زیباروی به پای خدایی می رسد، هنوز داعش مسلکان انسان ها را برای عدم حضورشان در ذیل سرپناهی که آن را "حق مطلق" و تنها جانپناه جهانیانش می دانند، گروه گروه کشتار می کنند و به تفریح و برای اجر و ثواب سر انسان می برند، به دار می کشند، منازل خلق خدا را ویران، اموال شان را غارت، ناموس شان را به اسارت می برند، و اجساد انسانِ خدای آفریده را، نجس دانسته، حتی لایق دفن در زمین خدا هم نمی دانند، چه رسد به قبرستان هایی که مخصوص خود تلقی اش، کرده، و اهل فتوای شان، گویند اگر بعد از دفن میتی هم، اطلاع یافتید که از اغیار است، زمین قبرستان خود را، از وجود غیر، پاک کنید!

و چقدر انسان هنوز بی سرپناه است، که میان دکان داران خدایان مختلف، دست به دست می شود، و هنوز سرپناهی امن و جمعی، برای خود نیافته است، تا از ظلم و جور دکانداران خدایان متفاوتی که هر یک خود و خدای شان را "حق مطلق" می دانند، و دیگران را نجس و باطل، که لایق زندگی هم نیستند! خلاص شود، و دنیایی امن و انسانی بیابد؛ چوبه های دار برای خدا، کشتارهای دسته جمعی، به بردگی کشیدن های میلیونی، به اسارت بردن های جمعی، غارت های همگانی و... هنوز سکه رایج دکانداران خودخواه و تمامیت خواه فکر و عقیده های جور واجور است، هنوز بازارشان داغ، و انسان همچنان بی سر پناه، و یک دنیا انسان های گرفتار را می توان دید، که در جزیره های جغرافیایی و فکری اسیر مادام عمر فکر و یا انسانی از نوع خود شده اند.

وقتی فکر می کنم، می بینم گاه چقدر زیباست، بعضی بی سرپناهی ها، که خود آخر آزادی و رهایی است، رهایی از به اصطلاح سرپناه دارانی که ذهن و جسم تو را با وعده خلاصی از غارت و اسارت، به اسارت در یک وجب سرپناه تنگ خود ساخته می برند، که مدعی اند امنیت و امان آنجاست، اما در حقیقت برای یک عمر، و حتی نسل ها، تو را به بند سرپناهی تنگ، مملو از غارت و اسارتی نو و دایم می برند، حال آنکه خالق تو را آزاد، مختار و مسئول آفرید.

اما باید جست، باید یافت، سرپناهی که تمام انسان ها را بدون به بند کشیدن، و غارتی بزرگ و طولانی، سرپناهی امن باشد، وسیع مملو از آزادی و اختیار، همراه با مسئولیت و البته همگانی؛ مطمئنم، که چنین سرپناهی هست، فقط باید ذهن را از زندان های ساخته شده دست بشر خلاص کرد، تا فکر کند، و البته این سر پنجه علم و تفکر، چنان سرپناهی را خواهد یافت.  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چشماها را دیگر توان این همه دیدن نیست

گوش ها، از شنیدن این همه ناشنیدنی ها، به عجز آمده؛

بدن دیگر بر تازیانه ایی بیش از این که نواخته اند، تحملش نیست

گویا ناف انسان را با تداوم ظلمی بی پایان بریده اند، که هرچه می رود، عمر ظلم بی پایان است.

نکند او هم در کنار خصم ایستاده، که چنین زورمدار و دیرپای گشته است؟!

خصم را هرگز بدین مقدار، توان نبود؟!

گویا دستی بزرگ، وزنه اش را چنین سنگین نمود؛

آسمان دیگر از نظاره آنچه بر زمین می رود، شرمگین است،

باران را هم توانی بر روبیدن این همه آلودگی ها نیست،

خورشید را نیز از پاک کردن ویروسی بی مقدار از صفحه زمین درمانده می بینم،

دریاها از خروش ایستاده اند، و گویا مرداب، بر دریا هم مستولی گشته است،

دیگر موجی هم، بدین ساحل مردابی نمی خورد،

گند زدگان، بر آنچه زدند، مفتخر و شادابند،

لب دوختگان را نیز، خون از چشم ها جاریست،

اقیانوسِ دردشان، در چشم هاشان خونابه می شود،

له شدگان را، رمقی بر تکان خوردن نمانده،

پولاد هم نرم شده، بیکاره به گوشه ایی افتاده، و از ته دل بر حال خود می گرید،

رستم هم صحنه را باخته، به تماشایِ رقصِ مرگِ، دیو سیاه نشسته است،

ضحاک از نوشیدن شیره جان انسان سیر نمی شود،

فریاد کمک خواهی، چون سیل از کوهساران زندگی انسان جاریست،

دریغ از صدایی، نگاهی، که به فریاد رسی، رَسَنی اندازد؛

انگار همه خدایان، به هپروت فراموشی، رفته اند،

دیگر خدایی نمانده است، که از پرده به در آید، دعوی دادرسی کند،

گویا دادرسی را، همه به فراموشی سپرده اند.

و او تنها میان این همه هیاهو، انگشت حیرت به دهان، مبهوت، و با خود زمزمه می کند :

چرا اینجا هستم؟!

اینجا کجاست؟!

به کجا باید رفت؟! که چنین نباشد!

آیا انسان، به قدر قبری، میان گورستانی، امان خواهد یافت؟!

زندگی پیشکش؛ زندگان را گر یافتی، نگاه مان را، بدان سو باز گردان!

این است سرانجام آن همه پویش و جوشش؟!

کاش هرگز نه پویشی بود و، نه جوششی.

کاش در مرداب خود، با هر طعم و مزه ایی که داشت،

مخمور و مست از شراب عدم، میان همه ی نبودن ها، خماریِ روزگار بودن می کشیدیم؛

دیگر این قدر دردناک نبود،

آرزویی بود، به آینده ایی که شاید هرگز محقق نمی شد،

ولی چه باک،

که هرگز راهی را نرفته بودیم، که به بیراهه ایی این چنین دهشتناک ختم شود.

تمامش کن! این قصه را، نخواستیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...