The Latest

عجب دنیایی شده، شیر تو شیر، یکی به وحشیانه ترین روش سَر انسان می بُرد و کِسی را جلودارش نیست، یکی به حیوانی ترین نوع مردم بی دفاع را بمباران می کنه و سقف ها را بر سر صاحبانش آوار می کند و باز هیچ کَس را صدایی به اعتراض نیست و اگر هم هست از سیاست بازی و فرصت طلبی، یکی که خود از هر کسی لایق تر به نیستی و نابودی است، اما حکم به اعدام انسان های دیگر می دهد و آنان را که لایق زیستنند، بی جان می کند و باز فریادرسی نیست، یکی زندانی می سازه به بزرگی یک کشور، و ملتی را به اسارت و بردگیِ منویات دل خود می گیرد، ولی باز از هرگونه عدالت گستری بهره ایی نیست، یکی همه ی ارزش های انسانی را به سُخره گرفته و هرکاری که دوست دارد و دلش بدان حکم می کند، به نام هر چه خوبی انجام می دهد و بی شرمانه دم از خوبی می زند و باز کسی نیست که توی دهنش بزنه که تو را با خوبی ها کاری و قرابتی نیست؛ یکی هر چه دزد و غارتگر را به همدستی گرفته و هزار جنایت می کند و بی شرمانه بر این کرده خود نه ابایی دارد و نه به روی خود می آورد و...

وای بر ما و حال ما، مخ انسان از این همه بهم ریختگی، ظلم ناعدالتی سوت می کشد از این که هرکه هر چه می خواهد، می کند و فریادرسی نیست، و در این صحنه کَسی را نمی یابی که انتظاری از او داشته باشی که کاری کند؛ تنها نظرت به سوی خدایی جلب می شود که از همه بیناتر و بصیرتر به حال ماست، او که خالق همه ی هستی است و به افتادن برگی از درختان بی شمار این جهان آگاه است؛ که باز در این صحنه او را نیز سخت غایب می یابی؟!

 

+    نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:33 PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هرکه را می بینم به نوعی با تو و رازهای وجودت و دنیای مخلوقت درگیرند، یکی به نفیت مشغول و دیگری به اثبات تو سعی بلیغ دارد، یکی عبادت تو را مامن یافته، دیگری از تو و عبادتت گریزان؛ یکی همه چیزش را از تو می بیند و دیگری تمام مشکلات و بدبختی هایش را از تو مدعیانت می داند. قرن هاست که تو محور پژوهش و تفکر عقلای مایی، یکی تو را زیر چاقوی جراحی اش می جوید و دیگری بزرگتر از آنت می داند که به حواس در آیی؛ یکی تو را در آسمان ها می جوید و دیگری در قلب ها مستقرت می بیند. یکی تو را می سازد و طاقچه اش نهاده و به سویت می ایستد و صدایت می زند، دیگری تو را در اماکن مجلل می بیند و در آنجا تو را می بیند و از آنجا تو را صدا می زند؛ دیگری تو را در قامت انسان های دیگری می بیند و از دریچه آنان تو را می جوید و... ولی باید گفت تو همه جایی و هیچ جا نیستی، تو در همه کس هستی و در هیچ کس نیستی، تو بی نظیری و به هیچ مکان و زمانی نگنجی؛ تو با مایی، تک تک ما، در هر زمان و مکان، بی هیچ قید و شرطی همراه مایی و شنوا به صدای ما.

 

+    نوشته شده در جمعه یکم اسفند 1393ساعت 11:23 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ای خدای کوه های سر به فلک کشیده

ای خدای دریاهای عمیق
ای خدای رودها و آب های جاری
ای خدای بناهای شگفت و عظیم
ای خدای راه های دراز
ای خدای جنگل های سبز و چشم نواز
ای خدای درختان سرو قامتِ استوار و کهن
ای خدای شب های بلند و طولانی
ای خدای روزهای سخت و بی پایان
ای خدای آسمان های چندگانه
ای خدای آنانی که تحت ظلم ماندند و از خود بی خود نشدند
ای خدای آنانی که بر تاریکی ها خروشیدند و نور را فریاد زدند
ای خدای در کمین نشسته بر ظالمین
 
ای خدای دربند شدگان مظلوم و بی گناه
ای خدای خون های به ناحق ریخته شده
ای خدای چهره های پاک مستور مانده از ظلم
 
ای خدای شنوای فریاد مظلومیت غارت زدگانِ بی نوا
ای خدای برهم زننده، بساط مکرِ مکرکنندگان
ای خدای تنهایان بی کس و کار
ای خدای آنانی که چشمه های نور و محبت از قلب و زبان هاشان زبانه می کشد
ای خدای آنانی که ظلم را بر نمی تابند، هرچند کلفتی اش چشم ها را خیره کند
ای خدای بازکنندگان گره های کور
ای خدای حل کنندگان مسایل غامض
ای خدای حافظان حدود و ثغور
ای خدای مردان و زنان شجاع
ای خدای دل گنده ها
ای خدای عقل های بزرگ
ای خدای متفکرین فرو رفته در فکر
ای خدای مردانِ مرد
ای خدای صبر پیشگان
ای خدای شکر گذاران
ای خدای محمد و ابراهیم
ای خدای عیسی و موسی
 
ای خدای من و تو
ای خدای او و آنان
تنها تو را می پرستم و از تو استعانت می طلبم، ای یکتای بی همتا.

 

+    نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393ساعت 8:45 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها درهای آسمان به سوی زمینیان بسته شده است و رحمت خداوند در قالب ریزش های آسمانی بر ما نمی بارد و وای بر تابستانِ چنین زمستانی، که زمستانِ مان هم رنگ بهار دارد و ای کاش چنین بهاری را هرگز نمی دیدیم و زمستان، زمستانی خود را می کرد. دوستی می گفت این از اشتباهات شما اهلِ خرافه است که چون بیمار شوید، به جای مراجعه به پزشک، شفا از آسمان و آسمانیان می خواهید و اگر آسمان هم نبارید، باز رو به آسمان می گذارید و برای بارش دعا می کنید، ایران در سرزمین های خشک زمین قرار دارد و این همه دعا برای بارش کاری از پیش نمی برد و بیهوده است؟!!. 

خدایا به رغم این دوستم که تو، ادیان آسمانیت، و پیام آورانت را افسانه ایی بیش نمی داند، و البته این حق را به او می دهم که هر طور که می خواهد فکر کند و به هرچه می خواهد، معتقد باشد و یا نباشد، ولی من بر این ایمانم که تو هنگام خلق این جهان و موجوداتش سنت و قوانینی بر این جهان نهاده ایی که تعیین می کند در چه صورتی، چه اتفاقی بیفتد، و اگر چه شرایطی مهیا شود، منجر به چه پدیده ایی خواهد شد، ولی با این حال، به دو دلیل باز از تو درخواست شکستن این قوانین و یا تغییر و قایل شدن استثنا در آن را دارم، یکی این که، خود بهانه ای است که با تو سخنی گفته باشم و ارتباط مان قطع نشود، و دوم این که تو خود ما را به خود خواندی که بخوانیم تو را؛ پس خواه پاسخ دهی و خواه بی پاسخم گذاری باز هم تو را خواهم خواند و چشم امیدم تو خواهی بود، حتی اگر در اثر بی اعتنایی ات، یا عدم مصلحت من و... امیدی هم به اجابت دعایم نباشد.

 

 +  نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن 1393ساعت 10:56 AM توسط سید مصطفی مصطفوی 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

زنده ماندیم و دوباره بر ما باریدن آغاز کردی و باز بارش رحمتت را دیدیم. بارشی که غریو شُکر و شادی را در دل و زبان بندگانت جاری کرد. و باریدی، در حالی که چندی است چشم ها به آسمان مانده، که آیا می شود دوباره بر ما بباری. خدایا این بارشِ دوباره ات، دوباره بازگفت که تو به محتوای دلِ بندگانت، حکم به باریدن و یا نباریدن، ندادی و نمی دهی، که اگر داده بودی چنین بارشی بر ما باریدن نباید می گرفت. نشان دادی که بی اعتنا به دل و اعمال مایی که اگر اعتنا می کردی، بر این تاریکی این چنین روشنایی را نمی ریختی.

 

+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 4:19 PM | شنبه چهارم بهمن 1393  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا شهادت می دهم که تو به نیایش، عبادت و بندگی ما نیازی نداری و حتی در صورتِ کفرِ همه ی عالم، باز تو بر جایگاه کبریاییت مستحکم و استوار خواهی بود و خدشه ای بر آن وارد نخواهد شد؛ و البته ما نیز برای دریافت نعم تو در این جهان به انجام این گونه اعمال نیازی نداریم که تو رحمت واسعه خود را بر تمامی بندگانت از غافل و هوشیار، حاکم و محکوم، زاهد و اهل دنیا، ظالم و مظلوم، عالم و نادان و... استوار داشته ای و اگر نگویم که به بی اعتنایان به خود بیشتر دادی، کمتر هم ندادی.

تو بی نیاز مطلقی و این نیاز ماست که در مسیر سعادت متوجه قطب آفرینش خود باشیم و به دورش گردش کنیم تا لایق وصلی دوباره شده که همه از این قطب نشات گرفته و نهایتا سعادت ما در پیوستنِ به آن خواهد بود.

 

+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 3:51 PM |  شنبه چهارم بهمن 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا کم کم دارم به سمتی می روم که باور کنم که باید نا امید شد تا تو قانونی از قوانینِ قرار دادی ات بر این دنیا را بشکنی و به یکی از درخواست های مکرر و بی پایان ما پاسخ مثبت دهی، و دعایی از دعاهایمان را برآورده سازی؛ و اصلا لزومی ندارد که چنین انتظاری از تو داشت، که تو خود مثل ما نیستی و خود را ملزم به رعایت سنن و قوانین نگاشته شده ی خویش می بینی؛ و اگر این گونه نبودی، باید متعجب می شدیم؛ که در این عالم قانون گذاران بسیاری را می توان دید که سخت و متعدد قانون می گذارند و خود در شکستن آن بر همه متقدمند و برای اساسی ترین قوانین حاکم نوشته شده بر خود پشیزی ارزش قایل نیستند؛ البته شهادت می دهم که تو از هرگونه رجس و پلیدی بری هستی و همچو آنان نیستی و عهد و سنت شکنی در ذات کبریایی تو نیست، که اگر تو هم عهد و سنتِ خود می شکستی با جباران عالم در این صفت یکی می شدی، حال آنکه تو را هرگز نباید در ردیف این انسان های عهد شکن دید که آنان را نفسی است که خداوندگار آنان است و تو را قواعدی است که بر راست داریش کوشایی، و این به عدل نزدیک تر است که تو آن را واجدی.

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:59 AM |  پنجشنبه دوم بهمن 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا ناله یِ ما را که مانند صدای پاشنه، بر چارچوب دربی قدیمی هنگام باز و بسته شدن است را نمی شنوی؟ خدایا اگر دربِ روزگار ما باز هم بخواهد همچنان بر همین مدار و پاشنه ایی که هست بچرخد، تو نیز لاجرم باید خود را آماده کنی که همچنان شاهد و شنوا بر مویه های دردناک، دلخراش و گوشخراشی باشی که از سایش و فرسایش ما و دردی که از آن ناشی است، باشی؛ پس خود را آماده کن که شنونده ی این مویه ها و شکایت ها باشی، زیرا ما همچنان خواهیم فرسود و از درد آن لاجرم فریادمان به آسمان خواهد رفت، جایی که تنها تو در آنجایی و مجبور به شنیدن صدای این سایش دردآور و نیز مزید بر آن شکوه هایی خواهی بود که روانه درگاهت خواهند شد؛ ولی نمی دانم شنیدن و دیدن وضع ما تو را آزار نمی دهد؟! آیا تو بر وضع ما راضی خواهی بود و آیا نمی خواهی روغنی بر تن های ضرب خورده و خراشیده یِ تحت فشار ما بفشانی که حرکت روزگار برایش این قدر دردآور و خسارت بار نباشد و این قدر به فرسایشش نیانجامد؟!

 

+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:20 AM | شنبه بیست و هفتم دی ماه 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا گرچه به قول علی (ع) تو را به چشم سر نمی توان دید، ولی به چشم دل در لحظه لحظه ی زندگی خود و در ذره ذره این جهان می بینمت، آثار قدرت، حکمت و مهر تو را به عینه می بینم و ندیده بر همه حال و مکان هویدایی.

خدایا مبتلا به بلاهایی شدیم که هرگز انتظار چنین بلایی را نداشتیم؛ گرفتار افرادی شدیم که هرگز فکر اسیر شدن در چنبره ی ناخن های تیز و بلند ظلم شان را نمی کردیم؛ چربی نرم و سرطان زای ناجوانمردان و موجودات بی انصافی بر تنمان خورد که هرگز انتظار چنین ظلم گسترده یی را از آنان هم نداشتیم؛ و چقدر دردناک است، فرو رفتن پنچه های ظلم دیو صفتانی که در پوستین میش در کنارت می لولند و تو بی اطلاع از وجودشان، ناگهان ناخن تیز ظلم شان در گلویت فرو می رود و ناتوان از هیچ حرکتی مقهور خصم و خشونت شان می شوی و در آن لحظه می بینی که در وضعیتی گرفتارت کرده اند که نه راه پس داری و نه پیش و هر حرکتی بر دردت می افزاید و بی حرکت تسلیم تقدیری می شوی که برایت پست ترین ها رقم زده اند، این همان خوردن از جایی است که انتظار و آمادگی اش را نداشته باشی، دردناک و خسارت بار، اما چه می شود کرد همواره گرگ متناسب با طینت خود باید دندان های تیز خود را بر بدن جانداری فرو کنند و بی جانش کنند و بی این کار از گرگ بودن شان زایل می شوند و این تقدیر برخی است که اسیر پنچه ها و دندان های تیز این گرگان شوند.
و اما تنها وجود ذیجود قابل اعتماد و اطمینان تویی، و غیر از تو به هیچ کس نمی توان اطمینان و یا تکیه کرد و از تو می خواهم که هیچ بنی بشری را محتاج و گرفتار این پست موجودات نکنی. خالقا! تنها تویی که می توان به تو تکیه داد و با اطمینان، رو در رو و یا پشت به تو حرکت کرد، بدون این که خطر هیچ خیانت و گزندی از تو بر ما باشد، که این تنها خیر توست که همیشه برما جاریست.

 

+   نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 10:45 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا بندها آنقدر بسیارند، که از شمارش خارجند

بند شدگان هم بسیارند، و از احرار کمتر می یابی
عده ایی قلیل، بندگانت را به بندِ خود می خواهند و می کشند
اما عمله های ظلم بسیارترند که از بندکنندگان هم پست ترند و بندگانت را به بندِ این و آن می کشند
عده ای هم سعی در به بند تو کشیدنِ بندگانت را دارند
اما ترجیح می دهم خود به بند تو در آیم، تا این که به مرا به بندت کشند
بند خود پدیده ایی زیباست، اگر تو را به بند نکشند و خود به بند درآیی
این بند و در بندبودن خود زیباتر از آزادی؟! و اصلا خودِ آزادی است

 

+  + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 10:30 AM توسط سید مصطفی مصطفوی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...