The Latest
شهید سید محسن مصطفوی در سال 1348 بدین دنیا پای نهاد و در سال 1365 در حالی که تنها شانزده سال سن داشت داوطلبانه به جبهه های نبرد برای دفاع از خاک پاک میهن و انقلاب اعزام شد و در سال 1365 در جریان عملیات بازپس گیری مناطق شهر مهران (ایلام) از دشمن متجاوز به شهادت رسید. وصیت نامه این شهید بزرگوار که در سن شانزده سالگی توسط خود وی نوشته است، و بعد از شهادت توسط سپاه به خانواده ایشان تقدیم شد به شرح ذیل می باشد که تقدیم خوانندگان محترم می گردد، این وصیت نامه بیانگر دغدغه آزادیخواهی، روح معرفت جو، خداجو و ایمان شهدای جنگ تحمیلی است که خود سازی و آزادی را در کنار هم وجه همت خود قرار دادند و وفادار به وطن در راه میهن، خداوند و مردم خود جان دادند.
سال 1366 سالی بود که مرحوم مادرم و بابا با هم به مکه مشرف شده بودند این هم زمان با سالی بود که ال سعود کشتاری بزرگ از زایرین خانه خدا کردند که بی سابقه بود. در این سال چند صد زایر و حاجی ایرانی در جریان راهپیمایی ضد امریکایی و اسراییلی در حریم حرم خدا توسط کسانی که ادعای مسلمانی دارند و در واقع تنها ردایی از اسلام و جسمی انسانی دارند و از خونخواری با حیوانات وحشی نیز قابل مقایسه نیستند، شهید شدند در حالی که میهمان خدا و به طور رسمی میهمان ال سعود به عنوان کلید داران خانه خدا بودند و چه بی شرمانه این جنایت را انجام دادند این واقعه زمانی اتفاق افتاد که جبهه بودم و بی وسیله ایی که بتوانیم از جریان اتفاقاتی که ممکن بود بر بابا و مادر گذشته بود، با خبر شویم.
شهید سید محسن مصطفوی کسی که در شکل گیری شخصیت من تاثیر زیادی داشت زیرا فاصله کمی از لحاظ سنی با داشتیم او متولد 1347 و من متولد 1349 بودم اگرچه به قول قدیمی ها پس و پیش بودیم ولی مثل دیگر بچه ها که در این سن و سالها با هم مرتب دعوا و درگیری داشتند، نبودیم بیشتر باهم دوست بودیم و او را حامی خود در طول مدتی که با وی بودم یافتم درعین حال انچه یادم می اید او بیشتر به من مراعات می کرد چون رفتار من بچگانه تر بود ولی انگار او از سن خودش کمی جلوتر بود و بچگانه با من برخورد نمی کرد.
اکثرا او رفتار مرا نادیده می گرفت و درک رفتار و سن مرا داشت در کارها همیشه بار مرا هم به دوش می کشید و جور کار مرا هم می کشید و در این خصوص در بین دیگران بارز بود و به عینه این می توانستند این را دیده و همیشه به من خرده می گرفتند و به انان از این قضیه حالت ترحم دست می داد زیرا وی از روی ترحم و از خود گذشتگی خود همیشه اغماض می کرد و از روی گذشت بامن رفتار می کرد.
چند وقت پیش دعوتنامه ای از یک گروه NGO برایم به سفارت آمد که در آن از من برای شرکت در یادواره ی "شهید" (هندی ها هم به رسم ما مسلمانان به سربازانی که در راه میهن شان کشته می شوند، شهید می گویند و این به علت نفوذ فرهنگ ایرانی و اسلامی در این کشور است) به سالن بزرگی در شهر دهلی نو دعوت شده بودیم.








