دنیای زندگان ما کم از افیون زدگانِ در هپروت فرو رفته و مرده ندارد، که مردگانش را زنده می‌بیند، با آنان به سخن می‌نشیند، و به آنان نهیب "بِشنو و بِفهم" (اِسْمَعْ اِفْهَمْ یا فلان بنِ فلان) [1] می‌زند، و به گاه نهادن جسمِ بی‌روحُ جان مردگان در خاکِ سردِ قبر، جوری برخورد می‌کند، که انگار ایمانی به رخداد لحظه و هنگامه‌ی «چشیدن مزه مرگِ» [2] آدمی ندارد.

همه‌ی باید و شایدهای مرگ، و اجسامِ مرده را نادیده گرفته، به فراموشی سپرده، انگار نه انگار که به تشییع جسمی بی‌روحٌ جان آمده، تا در به خاک سپردنش، با اهل غم دیده‌ او، همراهی کرده باشد، شانه‌های سرد، بی‌جان و خشک شده‌ی مرده را دو دستی گرفته و تکان می‌دهد، و او را طرف سخن خود گرفته، آشکارا او را زنده می‌بیند و"بشنو و دریاب" را در گوش‌های بی‌جان او فریاد می‌زند، تا اندیشه، ایده و یا اعتقادی را، حتی بعد از مرگ نیز، به این تنِ مرده القا و یا تلقین [3] کند!

 تو گویی در این دنیای به اصطلاح زندگانِ به خواب زده، ایمانی به رخداد مرگ، در این هنگامه خاصِ به خاک سپردن، نیست، و گویا رفتنِ روح و جان از تنِ این آدم را باور نکرده‌، و ندارند، و همچنان در این جسمِ مُرده، که آثار خاک شدنش، پیش از دفن، به سرعت هویداست، و لذا باید در دفن او تعجیل داشت، بخش‌هایی زنده را می‌جوید، تا همچنان مسئول شنیدن، دریافتن و فهم باشند، که این چنین در این جسم در حال خاک شدن، چون زندگان، سخن از شنیدن و فهمیدن می‌گوید!  این هم از آن کارهاست! که ما عاقلان و زندگان، با مردگان خود می‌کنیم، و یادمان می‌رود که اگر بدانیم بخش زنده‌ایی در این جسمِ مرده هست، "زنده به گور" کردنش، گناهی نابخشودنی است!

پس پیش از مردگان، باید که خود را خطاب قرار داده و در گوش‌های کر، چشم‌های کور، و به باورهای خود نهیب زنیم، و فریاد کشیم که "بشنو و بفهم"، و پیش از مردگانِمان، از خود بپرسیم که "آیا متوجه شدی ای فلانی پسر فلانی!؟" (أَ فَهِمْتَ یا فلانِ بنِ فلان؟!)

مردگانی را خطاب قرار می‌دهیم که اگر توجهی به این دنیا میتوانستند داشته باشند، و یا اگر دلیلی برای ماندن در این دنیا، و همراهی با اهل آن داشتند، هزار بهانه و دلیل برای فرشته‌ی مرگ (مَلِکُ المُوت) می‌تراشیدند، و اقامه می‌کردند، تا بقای خود را در این دنیا تضمین، و خود را در آن ماندگار کنند، و هرگز مرگ را خود در آغوش نمی‌گرفتند، تا بلکه بمانند و همچنان طرف سخن با ما باشند.

 فراموش می‌کنیم که "طعم مرگ" را به او چشانده‌اند! زیرا او هرگز خود مرگ را نمی‌پذیرفت، تا او را فارغ از این دنیا، متوجه دنیایی دیگر کنند، کوسِ رفتنش را می‌زنند، به او بود، شاید هرگز هوس رفتن هم نمی‌کرد!.

ما زندگان، پیش و بیش از مردگانِ خود نیاز به شنیدن و فهمیدن داریم، تا به خود نهیب زنیم، تا جایگاه خود را در این دنیا، و در قبال دیگران فهمیده، تکبر و غرور و هزار بلیِّه دیگر را در شخصیت خود یافته، دیده، آن را به کناری نهاده، تا ما را بر آن ندارد که همگان و همه چیز را فدایی خود، ایده و جایگاهِ خود دیده، و آنان، زندگی و دنیای‌شان را بازیچه امیال و اعمال خود نکنیم،

بدانیم که هر انسان، در هر مقام و موقعیتی را، سرآغاز و سرانجامی است، و از این رو باید پیش از مرگ، در دنیای زندگان خود را خطاب قرار داد، که "بشنو و دریاب، ای فلانی فرزند فلانی!" ، "آیا متوجه شدی!؟"

این است که گاه فرمان دنیای زیبای ما آدمیان، به دست نا انسانانی سقوط کرده در دریای متعفن کِبر، غرور، خدعه و نیرنگ و... می‌افتد، که حتی زندگان و زندگی‌شان را هم فدایی خیرِ و عزت مردگانِ خود می‌خواهند! خودشان را از همه نظر، ایده، اصل و نسب گرفته، تا حقوق، بر دیگران برتر دیده و می‌بینند، و می‌دانند، کرامت و زندگیِ زندگان را، فدای حُسنِ شهرت و کرامتِ مردگان خود می‌خواهند و می‌کنند!

 

[1] - « پس از آن که متوفی را در قبر گذاشتند، گره‌هاى کفن او را باز کرده و صورت میت را روى خاک قرار می‌دهند. با خاک بالشی زیر سر میت درست می‌کنند و پشت میت، خشت خام یا کلوخى قرار می‌دهند که شخص فوت شده به پشت برنگردد و قبل از آن که سنگ لحد قرار گیرد، دست راست را به شانۀ راست میت زده و دست چپ را به قوت بر شانۀ چپ میت قرار می‌دهند و دهان را به نزدیکی گوش او برده و در حالیکه میت را تکان شدید می دهند دعای تلقین میت را به این ترتیب شروع می‌کنند.

ابتدا سه مرتبه بخوانند:  «اسْمَعْ افْهَمْ یا فُلانَ بْنَ فُلان» و به جاى فلان، نام میت و پدرش را بگویند مثلًا اگر اسم او علی و اسم پدرش حسین است سه مرتبه بگویند: “اسْمَعْ افْهَمْ یا علی بْنَ حسین“»

[2] - آیه 57 سوره عنکبوت : "هر نفسی (طعم ناگوار) مرگ را خواهد چشید، و پس از مرگ شما را به سوی ما باز گردانند." كُلُّ نَفۡسࣲ ذَآئِقَةُ ٱلۡمَوۡتِۖ ثُمَّ إِلَيۡنَا تُرۡجَعُون 

[3] - مترادف تلقین: القا، فهماندن، آموختن، فرازبان دادن، یاد دادن        برابر پارسی: وادار نمودن، دردهان نهادن

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در در این ظلم، هوس هیچ ساحلی نخوا...
بسیارزیبا نه به جنگ نه به جنگ نه به جنگ آن سالهای بعدروزگارسیاه مردم مثل زخمی ناسور برپیشانی تاریخ...
- یک نظر اضافه کرد در آیا کشتار، جنایت و ویرانی را ب...
یک وکیل، چاه خود را به معلم فروخت☢ دو روز بعد وکیل آمد پیش معلم و گفت: آقا من چاه را به شما فروختم ...