محمد!
ای برادر امین من!
ای آخرین برگزیده از میان بشر!
ای یتیم و ای جوانمرد مکه!
ای مقیاس و سر خط مهر!
ای عصاره تسامح و تساهل!
نمی دانم آنگاه که فرشته وحی برای آخرین بار تو را برگزید و از بیسوادی خواست که "بخوان" "بخوان به نام خدایی که تو را خلق کرد"...؛ حالت چگونه بود؟
وقتی بدان ماموریت عظیم مامور شدی که تا آخرین الگو و مقیاس الهی برای انسانیت و مهر باشی، حالت چگونه بود؟
شانه ها و زانوانت چقدر احساس قدرت داشت که چنین بار سنگینی را به عهده گرفتی تا حمل کنی؟
چطور تو می توانستی هم آنچان مهربان باشی که اسوه و سرخط مهر برای بشر شوی و همزمان دست بر قبضه شمشیر بری و خون بریزی و از ناپاکی پاک کنی؟!
آنگاه که ابراهیم اسماعیلش را از شهر اُور در بین النهرین به مکه (این سرزمین سخت) می کوچانید، نمی دانم آیا می دانست که با این هجرت تو را همنشین مردمی خواهد کرد که در قصاوت قلب هم ردیف شان را کم می یابیم،


