وارد اتوبوس شدم و در صندلی خود کنار پنجره در ردیف سوم استقرار یافتم، اینجا در کنار پنجره ایی شیشه ایی که مرا از عالم بیرون جدا و در عین حال وصل می کند، می توان نشست و در حین سفری طولانی، یکنواخت، اجباری، خسته کننده، پر ابهام و... به سیر آفاق و انفس پرداخت و رنج سفر را کم و مسیر را راحت تر، خالی از افکار مخشوش و در خلسه ایی مصنوعی کوتاه کرد.
دنیای طبیعی و مصنوعی اطراف با همه زیبایی ها، زشتی ها، شادی ها و غم هایش خود را قسمتی از وجودم کرده و در ژرفنای آن رخنه کرده حصارها، درب ها، گاردها و قفل های ذهنم را می شکند و از نزدیک و رو در رو با من به سخن می نشیند و به درد و دل، شکایت و تبادل افکار مشغول می شود.

