مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب بر این مقاله:

جهان اعم از دنیای متمدن، نیمه متمدن و عقب مانده با شدت و ضعف درگیر ناسیونالیسم و افراط گرایی (مذهبی، سیاسی، نژادی و...) است، مشخصه بارز افراط گرایان ناسیونالیست در انواع مذهبی، سیاسی که در نحله فکری راستگرایان جای می گیرند، در هر نقطه از جهان اینکه، خود را "حق مطلق" تصور کرده و طبق همین تصور، "دیگرانی" را در جامعه، برای خود تعریف می کنند و آنانرا حتی از حقوق عادی و بنیادی خود نیز محروم کرده، بخصوص اقلیت ها، مخالفان و... را تحت فشار شدید و ظالمانه قرار می دهند، و شاید بتوان گفت که این همه ظلم که در جهان سیاسی و مذهبی ما دیده می شود، بخش بزرگی از آن بر این ایده، روش و منطق استوار است.

اواخر قرن 20 هندوستان شاهد رشد بی وقفه افراط گرایان مذهبی هندو، و دست اندازی آنان به منابع قدرت از طریق به حرکت درآوردن احساسات مذهبی اکثریت مردم هندو مذهب در این کشور بود، و این تحولات آنقدر سریع و بی وقفه پیش رفت، که طی چند دهه آخر این قرن، با توسل به این احساسات مذهبی عمومی که از طریق تحرکات سیاسی ایجاد کردند،  ابتدا در قدرت سهیم شده و سپس تمامش را از آن خود کرده اند.

و متعاقبا این شور هندوییِ برنامه ریزی و ایجاد شده توسط سیاسیون، آنرا در جهت تقویت ناسیونالیسم مذهبی هندو که تحت عنوان "هندوتوا" توسط رهبری گروه پایه آنان یعنی RSS [1] تئوریزه شده بود، مطرح، هدایت، و در راستای کسب قدرت با موفقیت به کار گرفتند، و اکنون با حضور در قدرت مرکزی و بعضا ایالتی است که اهداف سیاسی، مذهبی، اجتماعی، فرهنگی و حتی نژادی خود را با سو استفاده از ابزارهای قانونی دنبال می کنند، راستگرایان قانون اساسی را در خدمت خود گرفته و بخش هایی از آن را بی اثر، و بدون لغو مفاد پیشرو، آن را از انتفاع خارج می کنند، و برخی از قوانین را نیز با توجه به اکثریت پارلمانی خود، و بدون توجه به روح سکولار، دمکرات قانون اساسی که حاصل دهه ها مبارزه انقلابیون در زمان انقلاب هند است را بدون نظرداشت به منافع مردمی که برایش مبارزه کردند لغو می کنند.

مقاله "چرا راستگرایان هندوتوا در تبلیغات بهتر از رقبای شان هستند" [2]  به قلم آقای سیدارت بهاتیا [3] به علل موفقیت این نحله فکری در استفاده از تبلیغات، در مقایسه با رقبای آنان یعنی "سکولار - دمکرات ها" اشاره دارد، در این مقاله به ضعف ها و قوت های دو گروه مقابل هم در این کشاکش اشاره می کند، که عینا ترجمه و تقدیم می گردد.

در پس هیاهوها، سازمان های گروه سنگ (افراط گرایان هندو) [4] بسرعت بسمت اهداف نهایی خود حرکت می کنند.

روزگاری در انتهای دهه 1980یک شعار خود را بروز داد که : "با غرور بگو که ما هندو هستیم" [5] این همان آغاز خیزش حزب بهارتیا جاناتا پارتی (BJP) [6] بود که بعد از یک بروز غم انگیز برای آنان در انتخابات 1984 سر داده شد، موقعی که این حزب تنها دو کرسی را (از مجموع 524 کرسی) در پارلمان هند بدست آورد. 

این حزب در سال 1989 در خلال یک مانور ماهرانه سیاسی موفقیت خود را افزایش داد، و این امر از طریق همکاری با آقای وی.پی.سینگ [7] و درآویختن به شعارهای هندوتوا [8] بعنوان یک راهبرد سیاسی،  به زودی با صدور "اعلامیه مندل" [9] توسط آقای سینگ، و حرکت سیاسی حزب BJP تحت ریاست آقای لعل کریشنا ادوانی، [10] که از طریق راهپیمایی های سراسری که تحت عنوان "رات یاترا" [11] انجام گرفت، که به بروز خشم و خشونت انجامید. این شعار قسمتی از آن جنبش اعتراضی بود تا هندوها را در هند به حرکت در آورد، و در راستای اهداف سیاسی اجتماعی و فرهنگی خود فعال نماید.

پاسخ مخالفین هندوتوا به این شعار در پلاکاردهایی که در قطارهای اطراف شهر بمبئی پخش شد، ظاهر گردید که بیان می داشت "با عشق و محبت بگو، ما انسان هستیم" [12]  که  پاسخی موجز و دندان شکن و هوشمندانه به آن شعار، و به قلب انسان نزدیک بود، اما کسانی که در کنار این شعار آمده بودند – سکولارها - برای یافتن یک کلمه بهتر  نه استطاعت داشتند و نه توانستند بدین مقصود برسند و پیام شان را در سراسر کشور منتشر کنند. به همین دلیل این شعار زیبا در حبس ماند.

همچنان که می دانیم، این حرکت بزرگ حزب BJP ادامه یافت، و همه از نتایج آن آگاهیم. نتایجی بیش از فتح کرسی ها و نتایج انتخاباتی، این حزب و سازمان های همیارش، صحنه را طوری هدایت کردند تا تخم بیداری "هندو" را بکارند، تخمی که در وجود میلیون ها هندی که باید به عنوان سکولار و لیبرال و دمکرات باشند. امروز آماده اند که به پاخیزند و از فرهنگ و هندو بودن شان در هر شرایط غیر روشنی که در آن می بینند، دفاع کنند.

و آنهایی که با هندوتوای آنها مقابله می کنند – جریانات چپ، لیبرال، سکولاریست ها، در بن بست قرار دهند – و به تکرار آنها در کسوت اقلیت فرو نهند، حداقل در مواردی که عمومیت مردم نسبت به آن نگرانی دارند. (کار سختی هست تا با پیچیدگی های کلمه چند کاربرد هندوتوا مد نظر مخالفین راستگرا کنار آمد، که خود نیز دلالت بر نیروی چسبنده ایی دارد که بر نیروی ددمنشانه ایی نیز استوار است).

راستگرایان هندوتوا، با نیروهای گسترده خود که به مثال توفانی از نیروهای عمل کننده، در هر موضوعی حضور دارند، هیاهویی ایجاد می کنند که هر نقطه نظر دیگری غیر از نظرات خود را تحت الشعاع قرار می دهند. اما این حرکت آنها تنها ایجاد یک سرو صدا و هیاهو نیست – بلکه مخالفان هندوتوا نیز اکنون حرف های جدید زیادی برای گفتن در مقابل آنان ندارد، از این بدتر اینکه، هر آنچه مخالفین هندوتوا بگویند قابل پیش بینی، و از روی دلزدگی و خستگی است، لذا منطق آن نیز در شرایط جدید صفر به نظر می رسد.

اینطور نیست که بگوییم کسانی که به ارزش های سکولار معتقدند و مخالف نگرش خطرناک افراط گرایی مذهبی هندوتوا هستند، وجود ندارند، بلکه وجود دارند، و شاید هم بتوان گفت در تعداد بسیار زیاد موجودند. و باید اضافه کرد که اتفاقن در پست های با نفوذ و مهمی در بخش دانشگاهی، رسانه ایی، و دیگر بخش های مرتبط با زندگی عمومی اشتغال دارند، و علاوه بر این مقیاس وسیعی از مردم، به خصوص در بین جوانان، نگران خیزش تفکر فرقه ایی [13] هندوتوا هستند،؛ ممکن است آنچه در نمودارهای سیاسی انتخابات دیده شده، کافی نباشد، و گرچه تعدادی هم نیستند که با آن نتایج انتخاباتی کسب کرد. اما اپوزیسیون هندوتوا در صحنه هست، اگرچه نه در غالب سیاسی، اما وجود دارد.

پس چرا صدای آنها نمایندگی نمی شود و با هندوتوا به چالش بر نمی خیزد؟ برای این امر دلایل سیستمی و ساختاری وجود دارد، اکثریت رسانه ها اکنون تحت نفوذ دولت وابسته به گروه های هندوتوا هستند، همچنین با توجه به فشار وارده، و این که روزنامه نگاران و صاحبان رسانه، به حمایت از نارندرا مودی و ایدئولوژی وی اقدام می کنند، این شرایط دیده می شود.

و البته دیگرانی نیز وجود دارند، میانه روها، که همیشه بالانس و موقعیت میانه را ایجاد می کنند، و به سادگی نقطه نظری اتخاذ نمی کنند، که مدافع و سمت و سوی یک طرف از دو گروه رقیب را نشان دهد. و به صورت غیر منتظره ایی به مجسمه هایی تبدیل می شوند که اغلب مخالف خوانی می کنند تا توسط دولت به حساب بیایند. در هر حال، هیچکدام از آنها به صورت روشن و مشخص مخالفت خود را نسبت به هندوتوا ابراز نمی دارند و در حقیقت وفاداری خود را به قانون اساسی ابراز نمی دارند.

بنر رهبران هندوتوا در کنار مجسمه خدایان هندو

در حالی که مراسم کلنگ زنی معبد رام در آیودیا در روز پنج شنبه 30 جون 2020 در پیش است، [14]

بنر های نخست وزیر نارندرا مودی و دیگر رهبران از این دست در کنار مجسمه خدای هانومان آویزان شده است. عکس از  PTI

اما اشتباهاتی هم در هسته های اصلی، رقبای ایدئولوژیکی تفکر هندوتوا وجود دارد، کسانی که به رغم جدیت و تعهدشان، به صورت تاسفباری در فرایند مقابله با راستگرایان مرتکب می شوند. و دلیل اصلی آن را هم باید در فقر ارتباطاتی آنان جستجو کرد. در این جهان مملو از توجه و تمرکز، گروه های چپ و سکولار حرف های کمی در چنته دارند، که بتواند با شدت و موثر یک دیدگاه متقابل و آلترناتیو برای آنچه که راستگرایان ارایه کرده اند، ارائه نمایند.

به همین نسبت، با اکثریت موثر رسانه های به گروگان گرفته شده، و اپوزیسیون غیر موثر و مصالحه جوی، رسانه های اجتماعی و اقدامات مردم کوچه و بازار، صحنه مقابله در جریان است، که در هر دو صحنه (رسانه و پیام)،  گفتمان راستگرایان غلبه دارد.  

موریس کورنفورس، [15] مارکسیست بریتانیایی یکبار عنوان داشت که "سرمایه داران چنان بدون لکنت و واضح سخن می گویند که حتی دروغ های آنان نیز راست به نظر می رسد، در حالی که چپگرایان طوری سخن می گویند که حتی سخنان حقیقت گونه آنان نیز باور پذیر نیست".

با کمی اغراق، شاید این امر در خصوص این کیس هم درست باشد، اجازه دهید یک مثال کوچک و روزمره را عنوان دارم. (در اینجا، نیاز داریم که سرمایه داران و گروه های چپ را مثل هم و برابر در نظر بگیرم) یک وزیر وابسته به حزب BJP و یا یکی از آنان که می گوید : "مسلمانان خیانتکاران نسبت به هند هستند". این یک جمله شوک برانگیز است، اما این جمله با مهارت طراحی نشده تا فقط به هواداران هندوتوا برسد، بلکه همچنین مین گذاری به دور رقیب و حمله ایی به رقیب نیز تلقی می شود. همچنین به چالش کشیدن دائمی مسلمانان در راستای تضعیف روحیه از آنان در جامعه هم محسوب می شود.

در مقابل، پاسخی است که برای محکومیت این جمله از سوی سکولارها ابراز می شود، که "حزب بی جی پی یک قسمتی از آحاد جامعه را به غیر تبدیل می کند"، و یا این جمله که در آن به مفهوم "کمپین نفرت پراکنی حزب بی جی پی" اشاره شده و... گرچه دقیقا این جملات درست و روشن است اما بیان یک امر روشن چیزی را نه تغییر خواهد داد، نه نشانگر این بخش "دیگر سازی" هاست. این تنها ضربه ایی به جمله هندوتوایی خواهد بود.

یا اینکه عنصر هندوتوای دیگری عنوان دارد، "جای یک زن در خانه است، آنها نباید برای کار از منزل خارج شوند". دریافت پاسخی با این مضمون از سوی مخالفین هندوتوا که "این یک مثال تیپ شناسانه پدرسالارانه است" حرکتی در راستای توقف این امر نمی تواند باشد. نکته این نیست که ما چه می گوییم، آنچه پشت این گفته نهفته، مد نظر است. و مهمتر از آن چیزی که ما در مبارزه با هندوتوا بدست می آوریم.

نماینده پارلمان هند، سادیوی پراگیا [16] اخیرا عنوان داشت که خواندن سرود مذهبی هانومان چالیسا [17] درمان بیماری کرونا  است، دیگر نماینده پارلمان جوسکار منا [18] این بیان را داشت که "شروع ساخت معبد خدای رام آغاز پایان این ویروس خواهد بود و بعد از آن کرونا ناپدید خواهد شد"، یک عضو دیگر این حزب اعلام داشت که "خوردن نان پاپاد [19] بهترین درمان کرونا است". بدنبال این اظهارات جنجال هایی بر پا شد، میزگردهای توضیحی کانال های تلویزیونی پیرامون آن برپا شد، با مقدار زیادی فریاد بر سر هم زدن ها، و توئیت های جوک مانندی که بر اساس این اظهارات ساخته شد، ولی این ها همه سرگرمی است و در عین حال قابل پیش بینی.

آیا سیاسمتداران هندویی که چنین بیاناتی از آنان صادر می شود، همان معنی را مد نظر دارند؟ شاید. آیا طرفداران شان با چنین مفاهیمی موافقند؟ تعداد کمی ممکن موافق باشند، اما اکثریت موثر هسته اصلی هندوتوا و طرفداران شان این نظریات را نادیده خواهند گرفت.

در واقع گفتن این نظریات باعث بحث و جدل در بین طرفداران گروه های هندوتوا ایجاد می کند و آنان را به آوردن دلیل له و یا علیه آن مجبور می کند، و بدین طریق آنان را برای روزی و یا بیشتر، مشغول به خود خواهد داشت.

نظرات ابراز شده در این خصوص، که اساسی در علم و تاریخ هند ندارد، ممکن است عقلای کشور را عصبانی کند، اما طرفداران و پیروان مودی (نخست وزیر و از رهبران ارشد جریان راستگرایان معتقد به هندوتوا) و یا پیروان گروه سنگ پریوار (تجمع گروه های هندوتوا) به صورت کلی بر این مبنا نیستند که چیزی در این ارتباط از رهبران خود بیاموزند، آنها تنها به دنبال سیگنالی هستند که حرکت به جلوی خود را ادامه دهند، و رقبای خود را در ابهام و تاریکی جا بگذارند.

ما همچنین حرکات اشاره وار انگشت و حتی اشاره به نام در بین کادرهای سکولار را می بینیم. حتی دوستی و اهداف مشترک بین آنها نمی تواند به توقف هوشیاران شان از تمرکز روی سخنان همدیگر بینجامد، تا به کمترین کلمات خشونتبار در ادبیات بیانی آنان تمرکز نکنند، و آنها را خارج از ریتم جاری، در سخنان شان نداند. زمان زیادی برای شناخت امور منکر صرف شده است، و این که در راه درستی مطلبی را بیان داریم، اما در منتهای صرف توجه و سیر در جزییات، به ضربات وارده به اصول اصلی کشور بی توجه ایم، که این همان وضع جاری ماست که ضربه جدی به اصول هند زده می شود.

در این وضع، پشت مه و گرد و خاک ویرانی ها، که به وسیله پراگیاها و مناها (افراد فوق الذکر) ایجاد می شود، دولت وابسته به هندوتوا با اهداف بزرگتری به پیش می رود، تغییر متون کتاب های درسی، بی اثر کردن قوانین اصلی، کمک به سرمایه دارهای دوست و دستگیری کسانی که با آنان فاصله فکری و عملی دارند. راستگرایی سنگ پریواری به سمت مقصد خود به سرعت و در یک مسیر هموار در حرکت است.

دولت راستگرای هندو توجهی به نبردهای غیرمهم و کامنت ها و نظرات روی رسانه های اجتماعی ندارد، به دنبال کسانی خواهد رفت که برای آنان "مساله" هستند. یک فردی مثل آناند تلتومبد، [20] سودا بهارادواج [21] و یا فرد 80 ساله ایی مثل واراوارا رائو [22] به حقیقت دولت راستگرای هندوی هند و دیگر وابستگان به اکوسیستم هندوتوا را نگران می کنند. یک شاعر، یک نویسنده، یک دانشگاهی، یکی از اهالی رسانه، و حتی یک کمدین، اکنون خطرناک تر از یک سیاستمدار و یا شخصی است که افکار قابل پیش بینی روی شبکه رسانه ایی مثل توئیتر دارد، و منتشر می کند.  

بر اساس این روش مدیریت، ایده ها خیلی خطرناکتر از دست نوشته ها هستند، رسانه ها، دستگاه قضاوت، نهاد ها و اپوزیسیون سیاسی، دیگر آزار دهنده دستگاه حاکمیت هندوتوا نیستند، این مبارزین تکرو هستند، که مبارزات واقعی دارند و نمی توان آنان را خرید، و همین ها هستند که خطر محسوب می شوند، و جالب اینجاست که این آنها هستند که همه زندانی می شوند.

این در حالی است که چپگرایان به این حملات پی در پی و بی وقفه گروه های هندوتوا به ارزش های مندرج در قانون اساسی، لیبرالیسم، و سنت های دمکراتیک، که با استفاده از ابزارهای قانونی صورت می گیرد، هیچ پاسخی ندارند. حرکت هایی اعتراضی هست، اما در سطحی بسیار ضعیف. و دقیقا این اعتراضات تقویت نمی شود، زیرا اکثریت رسانه ها در هند دیگر به این امور توجهی ندارند. به جز چند مورد استثنا، اکثر رسانه ها و روزنامه نگاران مشغول همنوایی با جمع (روند هندوتوا) هستند.

رئیس جمهور امریکا دونالد ترامپ هم همچنین حمایت اساسی دارد، اما رسانه ها به اعلان های شرم آورش مرتبطند، و رسانه های بزرگ هند تند و تیز او را به چالش می کشند، تا به طور نوبه ایی حقایق را روشن کنند.

همانند موضوع "زندگی سیاهان"، که ترامپ را بیشتر از تحرکات تبلیغاتی رسانه ها، و یا شماتت های اکثریت سیاسی دمکرات امریکا، تکان داد، اپوزیسیون برای حاکمیت آقای مودی نیز باید نشات گرفته از شهروندان هندی باشد. و همین مثل قطب نمایی موثر است، اعتراضات علیه قانون ضد دریافت شهروندی [23] که به صورت بزرگترین چالش دولت مودی بعد از انتخاب دوباره او در 2019 بود، تبدیل شد. زنان، پیر و جوان، در مقابل این قانون شیطانی به اعتراض نشستند، و این ها ائتلافی با هیچ حزب سیاسی و یا ایدئولوژیک نداشتند. حرکت بدون خشونت شان، در حال نبرد برای شان و جایگاه درست خود در جامعه هند بود. رسانه ها آنها را تحقیر کردند، نیروهای فعال مذهبی هندوتوا سعی کردند آنها را عصبانی و خشمگین کنند، و پلیس به صورت روشنی با آنها نامهربان بود، اما هیچ چیزی نتوانست آنها را تکان دهد و مشکل آنها را حل کند. به صورت قابل پیش بینی ایی، پلیس دهلی، تحت هدایت های وزارت کشورِ تحت رهبری آمیت شاه [24]به سراغ برخی از آنان رفت و مقررات منع آمد و شد اعلام کرد، افرادی مثل صفورا زرگر. [25] و در این بین اکوسیستم مرتبط با گروه های سنگ پریوار به صورت مداوم به خیزش طرفداران خود برخاست، تا جو عمومی مردم را مشغول حرکات خود نماید.

همچنان که ما حرکت می کنیم، دستگاه حاکمیت گروه سنگ پریوار و دولت حزب بی جی پی به حملات پی در پی خود به ارزش ها مندرج در قانون اساسی و مخالفین خود، پیگیرتر و بی رحمانه تر می شوند. همزمان، ماشین تبلیغات آنان نیز به دروغ پراکنی بیشتر اقدام خواهد کرد. این شرایط وضعیتی به وجود خواهد آورد که نیاز به یک کمپین متوازن کننده را روشن خواهد کرد، مقاومتی که در هر روش ممکنی باید دنبال شود. اما دانش و تبحر اساسی که چپگرایان، سکولارها و لیبرال ها (نیروهای مقابل هندوتوا) نیاز دارند این که آنان باید یاد بگیرند، که چگونه نقطه نظرات خود را به مردم بیشتری برسانند. در غیر این صورت نبرد در همین وضعی خواهد بود که باخته ایم.

 

[1] - راشتاریا سویانمسواک سنگ Rashtriya Swayamsevak Sangh گروه مادر در بین گروه های متعدد راستگرای هندو، که ایدئولوژی ساز و سازمان دهنده این گروه هاست.

[2] - "Why the Hindutva Right Is Better at Propaganda Than its Opponents"

[3] -  آقای  Sidharth Bhatia ادیتور بنیانگذار گروه رسانه ایی وایر (Wire) هستند. ایشان نویسنده و روزنامه نگار مستقر در شهر بمبیی هستند. نوشته های ایشان در خصوص مسایل سیاسی، اجتماع، و فرهنگ می باشد. ایشان را در توئیتر به آدرس @bombaywallah می توان یافت.

[4] - the Sangh establishment منظور گروه های متشکل هندویسم افراطی دنبال کننده فلسفه هندوتوا که به Sangh Parivar  مشهورند می باشد که شامل گروه هایی همچون RSS, VHP, BJP و... می باشد.

[5] - “Garv se kaho hum Hindu hain  Say with pride, we are Hindus”

[6] - the Bharatiya Janata Party

[7] - V.P. Singh نخست وزیر هند

[8] - هندوتوا فلسفه هندویسم افراطی است که توسط بنیانگذار گروه RSS تدوین شد و پیش از استقلال در دستور کار افراطگرایان هندو قرار گرفت، و بعد از پیروزی انقلاب هند در سال 1947 نیز ادامه یافت و تمرکز این نظریه بر فرهنگ هندویی و خالص سازی این سرزمین از "غیر" متمرکز است که اقلیت های مسلمان، مسیحی و... که ادیان وارداتی هستند و حتی سیک ها که منشا داخلی و هندی دارند تحت تهاجم و محدود سازیند، عناصر این گروه با هرکه در مقابل آنان مقاومت کند برخورد می کنند عناصر RSS حتی مهاتما گاندی بنیانگذار و رهبر انقلاب هند را تنها پس از چند ماه بعد از پیروزی انقلابش به جرم حمایت از اقلیت ها و مخالفت وی با کشتار اقلیت ها توسط هندوهای افراطی ترور کردند و...

[9] - the Mandal announcement کمیسیونی که ماحصل آن تصمیم هایی برای ارتقای اقشار عقب مانده در جامعه طبقاتی هند تصمیماتی گرفت، که تفکر هندوهای افراطی که مخالفتی با جامعه طبقاتی و کاستیسم ندارند مورد مقابله و مخالفت واقع شد. هندوتوا تفکر غالبی دارد که به طبقات بالای هندو به ویژه روحانیون و برهمنان متعلق است.

[10] - L.K. Advani از رهبران حزب بی جی پی که در جریان ویرانی مسجد بابری و ساخت معبد رام بر خرابه های آن نقش فعالی داشت و برای انگیختن احساسات هندویی و هدایت آن به صندوق های رای برای حزب بی جی پی خیلی فعال بود.

[11] - Rath Yatra راهپیمایی های سیاسی مذهبی برای پیگیری اهداف حزب که در سراسر هند راه انداخته شد و نهایتا هم تداوم آن به حمله جمعی آنان به مسجد بابری ختم و آن را ویران کردند تا امروز نخست وزیر هند سنگ بنای معبد رام را بر خرابه های آن نهاده و شعار هندوتوا به هدف نزدیک شود.

[12] - “Prem se kaho hum insaan hain” “Say with love, we are human beings”

[13] - communalism

[14] - این مراسم به رغم خطرات ویروس کرونا، و ممنوعیت های اجتماعی ناشی از آن، با حضور نارندرا مودی نخست وزیر راستگرای هندو انجام شد و سنگ بنای معبد رام بر ویرانه های مسجد بابری نهاده شد

[15] - Maurice Cornforth

[16] - Sadhvi Pragya

[17] - the Hanuman Chalisa هانومان از خدایان هندو است. یک سرود مذهبی مربوط به خدای هانومان

[18] -      Jeuskar Meena

[19] - papads

[20] - Anand Teltumbde. متولد 1950 مدرس موسسه مدریت گوا، نویسنده و مدافع حقوق شهروندی به خصوص حقوق اقشار عقب مانده هند یعنی دالیت ها که برای دولت نارندرا مودی خطرناک جلوه کرده و اکنون در زندان هست و به رغم این که وارد هفتاد سالگی خود شده است تلاش ها برای آزادی وی نیز تاکنون موثر نبوده است، نوشته های او در خصوص سیستم کاستی و طبقاتی هند شهرت دارد.

[21] - Sudha Bharadwaj این خانم اوکیل نیز اهل ایالت چتیسگر هند است که از ایالت های فعال در بخش چپ گرایان مائویست می باشد، او نیز از فعالین حقوق بشر و از چپگرایان هند می باشد. که در ارتباط با کیس خشونت ها در این ایالت دستگیر شده است.

[22] - Varavara Rao فعال اجتماعی و شاعر و معلم و نویسنده اهل ایالت تلنگانا در هند، او که از زندانیان سیاسی است از سال 2018 در زندان به سر می برد، به رغم این که بیش از هشتاد سال از عمر او می گذرد هنوز زندانی است. او نیز از ایدئولوگ های چپ گرا و مائویست هند می باشد.

[23] - anti-Citizenship (Amendment) Act

[24] - از رهبران ارشد و فعال حزب بی جی پی که هم اکنون قدرت را در هند در دست دارند.

[25] - Safoora Zargar یکی از فعالین دانشجویی هند که درمقطع دکترا در دانشگاه ملی اسلامیه دهلی نو مشغول به تحصیل است و فعالیت وی در مخالفت با قانون اعطای شهروندی دولت حزب بی جی چی که به همه پناهندگان کشورهای همجوار به هند، تا قبل از 2015 کارت شهروندی هند را اعطا خواهد کرد البته به غیر از پناهندگان مسلمان که از این قانون مستثنی شده اند، او اهل شهر کشتوار در ایالت جامو و کشمیر هند می باشد ، او نیز در جریان اعتراضات به این قانون دستگیر و تحت قوانین سختگیرانه امنیتی - قضایی زندانی شده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

در این میانه تابستان و شکستن اوجش، دلم باز به داغی روزهای اوج چله تابستان است، هنوز به رغم شکستن داغی اش، سوختن مان را انگار پایانی نیست، گویا تقدیر ما بر سوختن است و بس، چرا که چه در چله تابستان و چه در چله زمستان، این سوختن ها بی وقفه ادامه دارد، حتی آفتاب بی جان وسط چله زمستان نیز پوست نحیف ما را می سوزاند و اگر آن را از دیدش پس نکشیم، چون ذغال سیاه می کند، و در حالی که به نور این خورشید سوزان سخت محتاجیم، اما انگار خورشید را وظیفه ایی جز سوختن ما نیست، می خواهم از این ملک سوزناک بگریزم، اما کجا را می توان یافت که از سوختن و خورشید توان گریخت.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

I prefer the churchyard, the templeyard rather than inside


I‘ll position myself in the churchyard, as I want to see all, not just you.
While in a church, known as God’s house, I prefer to be out of Godmen’s gatherings, to be with those who have an eye in the sky, or those who forgot about it, the people who are God’s servants or are just self-servants. At least they are all God-created, and you ignore them because they aren’t church servants.
I prefer to be a churchyard-man, I feel more freedom, liberty, autonomy, self-determination, sovereignty, authority, independendence… outside rather than inside.
The fresh air outside is more pleasant than the detained air inside.
I want to commute to, when I find, the necessity and essence of the move - the insiders don’t let you transfer at the time you need to.
In church you just listen to all they guess of the sky, but I want to hear of my Earth’s situation as well because it’s the time to live in it.
The churchyard is a piece of land that also has an opening onto Earth.
An insider has to just face God, but in the churchyard you can have all sides to need, like or face towards, God and people as well.
Inside, I should be out of my thoughts, and just be loyal to your mandate, so I will stay in the churchyard to have both my heart’s order and God’s command.
I don’t want to be in a position that will have me hanged if I thought something else, the churchyard will allow me to have my opinion and escape being hanged.
In a church you should just be a listener, but I want to be hearer and speaker, so I will stay in the churchyard so that both are possible.
My ears like to hear a diversity of all kinds of words, so I will stand in the churchyard to have it all. I do not limit myself to one word.
In a church you have to stand in just one way, but in the churchyard you can see and pay attention to all directions.
In a church you fix me with one opinion, but the churchyard lets me have the flexibility, to fly all-around everyone’s thoughts and God’s sentiments as well.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

پروردگارا! تو که ما را برای قربان شدن نیافریدی؟! آنچه فهمیدم، گویا کمال ما در رسیدن به اوج انسانیت، یا همان خداگونه شدن است، تا قربانی و سر بریده شدن؟! نمی دانم، و مانده ام که تو ما را به کدامین روی آفریدی؛ قربان شدنی هم اگر در راه خداگونه شدن است، باید برای نجات خلق تو باشد تا خود تو، چرا که تو را حاجتی به قربانی نیست، این انسان هایند که باید برای شان قربانی شد، تا کمبودهای شان جبران شود؟! تو را کمبودی نیست که حاجت به قربانی ات باشد.

اما چنانچه پاسخت آریست، و انسان را بهر قربان آفریدی، کاش خود به قربانگاه مان می بردی، چرا که انگار قرن هاست به ملعبه دست کسانی تبدیل شده ایم که انواع قربانگاه های مختلف را تدارک دیده و گاه و بیگاه ما را بدان قربانگاه های افکار و اهداف بیشمار خود می برند، و بعد از چندی که ضلالت افکار و اهداف شان روشن و مشخص شد، این ماییم که انگشت حسرت به دندان کشیده، که چه پاکانی که قربانی این فرومایگان نشدند، حال آنکه در اوج مدعی بودند قربان شدن ها از بهر کسب رضایت توست.

و بعد از این همه قربان شدن ها در ادوار مختلف تاریخ خود، برای ما قربانیان، هرگز معلوم نشد تو بر این اعطا، و براین قربانی شدن های بیشمار ما آیا رضایت دادی یا خیر؟! در پس این همه قربان شدن مخلوقاتت در قربانگاه های تدارک دیده شده، این رضایت را که باید در چهره تو می دیدیم، تنها در صورت آنانی دیدیم که اَحسن گویان، قربانگاه ها را به نیابت از تو چیدند.

حال آنکه کسانی نقش رضایت گیری از تو را به شغل خود تبدیل کردند، و بر صدر نشستند، و بر پای نشیمنگاه های خود از ما قربانی کردند، که آنرا کرسی نمایندگی تو بر زمین تلقی و اعلام می کردند، در حالیکه از ما بودند و ارجحیتی نیز، نه در رفتار بر ما داشتند، و نه در زاد و ولد، نه در روحیات پست حیوانی و... تنها مدعی بودند که این خرقه نمایندگی و سرّداری را از پیری به پیری دیگر، به ارث برده اند، و سلسله وار این آنانند که از این سرُّ اسرار آگاهند و ما را بر آن سرّ هرگز آگاهی نبود و نیافتیم، اینان از ما، به نام تو، قربانی کردند و از خون ما نسل اندر نسل زمین را سرخ کردند، در حالیکه نه در چهره آنان تو را دیدیم، و نه از اعمال شان بوی تو را استشمام کردیم، و ما تنها مسحور نام تو بودیم که بر پیشانی پر چرک آنان و در سر لیست اعمال شان می درخشید، و ما را خیره خود ساخته بود، تا آنان را نبینیم و تورا فقط دیده و تن بدین راه و رسم دهیم.

آنان به قدری در سبب سازی و تدارک کشتار ما افراط کرده اند که خونینمال ترین قربانگاه ها در طول تاریخ از آن آنان است، و یا مسبب آنند و یا به نوعی به افکار بلندجایگاه آنان ارتباط می یافت، به خصوص سرزمین های مقدس که نشانی از نزول تو  بر زمین است، و در پای حرم های قدسی که باید محل اتصال بین آسمان و زمین باشد، و حرم امنی برای رجوع به تو، اما همانجا بیشتر از هر جای دیگر از اجساد زیبارویان و زیباتنان و زیباسیرتان ما پر است، کسانیکه برای رضایت تو به قربانگاه های دره های اطراف اورشلیم و... برده شدن، همه در راه رضایت تو برده شدند و بر این سبیل بودند که قربانی گشتند؛ [1] و ما نسل در پی نسل آمدیم و قربانی شدیم، و هیچگاه نفهمیدیم که در پس این همه سر بریدن ها، چه موقع بر صورت تو از قربانی شدن ما رنگ رضایت نشست.

ایزدا! ای صاحب پیام های آسمانی!

نمی دانم چرا راه های مستقیم به سمت خود را با پایان ارسال وحی، برای همیشه بستی، راهی که پیش از این برای نسل ها باز بود، و چرا نباید پیام آوری دوباره بیاید، و این قربانگاه های بی شمار را که در جعلی و واقعی بودن آن هرگز نمی توان رای قاطع داد را، جمع کند، شاید این راه را تو بستی که ما خود پیامدار تو باشیم و اینبار خود به جمع آوری سرچشمه های این شط خون، اقدام کنیم، که از خون خود ماست که طی قرن ها جاریست.

[1] - حکیم سفرنامه نویس ایرانی، جناب ناصر خسرو قبادیانی در سفرنامه حج خود، از دره ایی بزرگ در اطراف بیت المقدس و یا اورشلیم سخن گفته، که ساکنین شهر پیش از آمدن دین یهود، آنرا قربانگاه فرزندان خود کرده بودند، و برای رضایت یکی از خدایان مهم مورد پرستش منطقه مدیترانه بنام مولوخ (Moloch) قربانی اشان می کردند و باقی مانده اجساد آنان در آن پراکنده بود؛ بعد از آمدن دین یهود هم فکر می کردند که جهنم موعود در زیر آن دره قرار دارد، و رسم قربانی شدن و قربانی کردن با آمدن موسی به پایان نرسید و این رسم در یهود، مسیحیت و سپس اسلام هم البته با تخفیف و تغییر شکلش ادامه یافت، و داستان حضرت ابراهیم که فرزندش اسحاق و یا اسماعیل را به قربانگاه برد، حکایت از ادامه این رسم در آن زمان دارد، که در قرآن و تورات به تفصیل این واقعه را توضیح داده شده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گاهی دلم هوای یقه گیری می کند، اما مگر گریبانی نرم تر، بی خطرتر، بی ضررتر از یقه ی تو هست؟!

صاحبان کدام یقه را می توان گریبان گرفت، بی آنکه خسارتش تا ابد گریبانگیرت نشود؟!

گاه دلم هوای فرار می کند،

اما به کجا؟!

مگر می شود فرارگاهی امن یافت،

باز هر چه می نگرم، بعد از خود، امن ترین ها نزد توست؛ و تو پناهنده پذیرترینی.

بارها غرق در تنهایی های بی پایان خود، خواستم دست، به دامانی شوم،

اما نزدیکتر، دارنده تر و برازنده تر از سرای تو، پرده ایی برای آویختن ندیدم، و تو همواره نزدیکترین و بخشنده ترینی.

گاهی به سرم می زند که عاشق شوم، و در عالم عشق گم شوم؛

اما کدام معشوقی می توان یافت که تو را با هرآنچه که هستی بپذیرد؛

در پشت دربِ تمنای هر معشوقی خواستم بار خود بیفکنم، فریاد برآورد که "خود را بِتکان، وآنگاه وارد شو"،

و من هیچگاه نتوانستم، بار و بُنه از خود زمین نهاده، بی آنها سفر کنم؛

باز این تنها تو بودی که گفتی: "هر که هستی، هر چه هستی، بیا، پذیرایت منم".

اما چه حیف که با این همه حُسن،

انگار دیواری به بلندای این زندگی بین من و تو برپاست،

و به رغم این حضور احساس شدنی ات، تو آنقدر از ما دوری که نمی دانم این دوری، از بُعد راه تا توست، یا ناشی از کوری چشم ها، و یا کری گوش های من است، که نه می بینمت، نه می شنومت؛

لمس تو انگار برایم محال شده است؛

 این است که از هم جدا افتاده ایم؛

و در پس همین جدایی هاست، که به غارت و چپاول ناکسان رفتیم؛

این همان شکوه ی بی انتهای ماست؛

فریاد اعتراضی بلند و تاریخی،

کزعمق دره بی پایان درد و رنج ما برپاست،

شکوه و شکایتی که سوار بر زوزه تندباد های بی پایان سنگینی این درد، از عمق تاریخ ما برپاست،

و شاید همین فریاد گوشخراش، تو را نیز آزار می دهد،

اما دریغ!

که بر استمرار این بنای سهمگین درد، بر شانه های نحیف ما، رضایت داده،

و بی حرکتت می بینم؟!

بی حرکت که نه!

گاه تکانی به خود داده، خودی نشان می دهی،

و در پس آن، باز چنان می روی، که انگار نبودی و نیستی،

گویا تصمیم تو تنها بر این است، که فقط تو را فراموش نکنیم؛ همین و بس.

و تو گویا بر آنچه که بر ما می رود، رضایت داده ایی؟!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

"برگزاری مراسم مذهبی عزاداری امام حسین برای جامعه ما بهره‌های فراوان معنوی دارد و نمی‌توان از آن چشم پوشید. توسل به ائمه اطهار و به‌ خصوص بهره‌مندی‌های معنوی مردم از آئین‌های مرتبط با سوگواری حضرت سیدالشهدا یک نیاز روحی غیرقابل انکار بوده و برگزاری این آئین شکوهمند یک ضرورت قطعی است."

متاسفانه این جملات در حالی از رئیس جمهور صادر می شود که سیر صعودی آمار کشتار ویروس کرونا در موج دوم خود از مردم دنیا و صد البته مردم ایران، در صدر اخبار جهان است، و اکنون موج اول همه گیری این ویروس هم نیست که بگوییم اطلاع نداشتیم، و ابعادش روشن نبود، و این تصمیم را گرفتیم و یا آن تصمیم را نگرفتیم! و تصمیم سازان کشور و رئیس جمهور دانسته از وخامت حال جامعه، و کشتاری که ویروس کرونا دارد، با زیر پا نهادن اولویت "ضرورت قطعی حفظ جان مردم"، تن به برگزاری مراسم محرم داده است و نتوانسته اند از آن "چشم بپوشند"، و لذاست که این خطا هرگز بخشودنی نخواهد بود.

دولت نباید تحت تاثیر گروه های فشاری که همین الان سخنگوهایش از بی برو برگرد بودن برپایی مراسم محرم سخن می گویند، [1] علم و منطق و ضرورت و اولویت های واقعی و قطعی را به کناری نهاده، و این چنین تمام ریسک خطر تجمع مردم، را قبول کند، در حالیکه خود ایشان به تازگی از آلودگی ۲۵ میلیون نفر در کشور به ویروس کرونا خبر دادند، و اینکه بین۳۰ تا ۳۵ میلیون نفر دیگر نیز در معرض خطر ابتلا به بیماری کووید ۱۹ هستند، و به گفته خود ایشان سرعت انتشار ویروس مذکور طوریست که "تقریبا دو برابر تعدادی که تا به امروز بیمارستان رفتند در روزهای آینده به بیمارستان نیازمند می‌شوند." در این شرایط سخن از گشایش مراسم عمومی محرم، و بستن پیشاپیش دست کارشناسان امر برای اقدام کارشناسانه در آن خصوص، بسیار سوال بر انگیز است.

در همین وضع کنونی نیز تصمیم سازان کشورمان به "غافلگیری" و در بدبینانه اش سیاسی کاری در کنترل موج اول کرونا متهمند که با نبستن مراکز مذهبی و... و قرنطینه نکردن شهر قم، به انتشار سریع و وسیع کرونا در کشور دامن زدند، که کشتار بزرگی را از مردم مظلوم ایران به دنبال داشت، اما اکنون وقتی مسئولین کشور خود بیان داشته اند که "تا پایان سال جاری خورشیدی "و احتمالا اوائل سال آینده" کشور "درگیر" ویروس کرونا خواهد بود، چرا باید با برگزاری مراسم محرم، به بهانه "نیاز روحی غیرقابل انکار" به گسترش بیش از پیش این بیماری کمک کرد.

چنانچه تصمیم سازان کشور تن به برگزاری مراسم محرم دهند، در حالی که تعطیلی آن هیچ حرامی را حلال نخواهد کرد، و اصلا هم "ضرورت قطعی" نیست، شائبه تعلل آنان در کنترل موج اول کرونا نیز تقویت خواهد شد، که با تشخیص این گونه "ضرورت قطعی" همچون برگزاری "شکوهمند" مراسم 22 بهمن و متعاقب آن انتخابات مجلس یازدهم در اسفندماه 1398، اقدام لازم و ضروری را برای کنترل کرونا به کناری نهاده، و فجایع کشتار بسیار مردم را به دلایل این تشخیص های واهی خود موجب شدند.

لذا از دولت انتظار می رود که بدین ضرورت های غیر ضروری، تحت عنوان "ضرورت قطعی" تن نداده، و حفظ جان شهروندان که دقیقا "ضرورت قطعی" و بالاترین وظیفه حاکمیت است را در صدر اولویت های اساسی خود قرار داده و با تعطیلی هر گونه مراسمی اعم از عزا، جشن و... بیش از این جان مردم را هزینه این گونه ضرورت های غیرضروری نکند.

[1] - محمد تقی رهبر امام جمعه اصفهان "در اینکه ویروس کرونا سلامت مردم را به طور جدی به خطر انداخته است هیچ شکی نیست، اما این را هم نباید در نظر داشت که ایرانی‌ها در قدیم‌الایام زیر تازیانه‌ها هم عزاداری برای امام حسین را فراموش نکردند و بمب و موشک‌های جنگ هم باعث نشد مساجد و تکیه‌ها در ماه محرم خالی بمانند."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

جناب وحیدخان! یادداشت شما در پاسخ به نامه [1] آیت الله سید محمد موسوی خوئینی ها به رهبری را خواندم[2]، و باید گفت حدیث نفس و رقیب سیاسی نواختن و آماج طعن و کین ساختن بود، و از منش و سبک سیاسی این نامه بر می آید که جز تداوم و ماندن بر روش های ناصواب جاری، نمی خواهید، و خواهان تاختن بر همین روشید، تا کاشانه و اهلش را به تاراج خس و خاشاک دهید.

اخلاق که رخت بر بسته، و از رسم باستانی فروتنی نیز ردی دیده نمی شود؛ مدارا که هیچ، حتی نمی خواهیم فریادی، سکوت وهم انگیز و مردابی ما را بشکند، و با برآمدن هر صدایی، غوغایی به پا می شود، تا آن صدا هم در بین این همه هیاهو گم شود، و "این نیز بگذرد"! چرا که بر این راهبردیم که "از این ستون به آن ستون فرج است"، و دانسته از داشته ها و قصد خود، باز خود و روشمان را "حق مطلق"، انگاشته،  بر صورت دیگرانی که ناظر بر کجی ها، و کج روی این سیاست کلی اند، به جرمی خود انگاشته، چنگ انداخته، و اگر دلسوزی سه، چهار خط در شرح آن نوشت و یا گفت، و بر خروج از وضع موجود راهی نشان داد، و آنرا مشفقانه گوشزد نمود، و بر بروز و تداوم و ماندگاری تاریکی نور انداخت، با حمله ایی جمعی مواجهه می شود، و در شیوه ایی ناصواب هر آنچه رواست و نارواست نثار ناصح و مصلح کرده تا به زعم خود تمام راه های "امر به معروف و نهی از منکر" که به تصمیم گیرنده نهایی هر تصمیمی در کشور ختم می شود، را بسته داشته و چنان اطراف او را مین گذاری کنیم، تا کسی را ره بدان راه نباشد، و در آینده توانایی و انگیزه ایی نباشد که نامه ایی بنویسد، و از طعن و کین در امان باشد، و دیگر بزرگ و کوچکی جرات "نصیحت الملوک" نکند، حتی اگر آن "بزرگمرد" ی منتسب به بنیانگذار انقلاب، خود ایدئولوگ انقلاب و... باشد، و یا از یاران او، و حتی خاندانش و...

اما در روزگاری که دیگر این شرایط ناصواب در حال تبدیل به رویه است، و انگار حق مسلم جریان سیاسی اصولگرایی است که خود مساوی انقلاب و اسلام و حق مطلق انگاشته و کسی را یارای این نباشد که بگوید "روی چشم شما ابروست"، تعجبم از نگاشته شما، آنگاه بر انگیخته شد که دیدم اصولاگرایان از "جمهوریت" سخن می گویند! حال آنکه با وجود "نظارت استصوابی" و شورای مطلق العنان نگهبانِ اسیرِ در تیولِ کاملِ، درازمدت و بی پایانِ اصولگرایانِ مادام العمر، و دور باطلی که این تسلط بی نظارت و بسیط ایجاد کرده است، واژه اساسی "جمهوریت" در هویت اصلی انقلاب، بی اثر گردیده است و این روزها، این جمهوریتی که از آن یاد می کنید، تنها تضمین کننده حضور تفکر "خودی" ها، در صندلی های قدرت مادام العمرِ، بدون پاسخگویی و مطلق العنان شده است، آن هم با استفاده از روش های ناصواب و ناطور مهندسی کامل انتخابات؛ روشی که تنها متضمن حضور کسانی در ساختار این جمهوری! اند که مستظهر به وصل به قدرت اصولگرایان باشند، یا تکمیل کننده طرح های بلندمدت، میان مدت و گوتاه مدت آنان در تداوم حضور در قدرت و تثبیت و تنظیم شرایط آن، تا با بالانس حریف های انتخاباتی، طوری شود که دوستان اصولاگرا در پست هایی که دوست دارند، و برای شان برنامه ریزی شده است، جای گیرند، حتی اگر به قیمت خانه نشین کردن یک مردم، قهر و عدم حضور آنان در انتخابات باشد، چرا که مثلا باید "مجلس انقلابی!" یازدهم با حضور کاندیداهای تعیین شده، (مهم هم نیست پرونده دار و بی پرونده!) برای عبور از "شرایط خطیر!" کنونی تشکیل شود، حتی اگر ده درصد مردم رغبت کنند در آن انتخابات شرکت کنند.

جناب آقای جلیلی!

به حریف اصلاح طلب خود چنان تاخته اید که دوستان همفکرتان نامه شما را "طوفان جلیلی در پاسخ نامه نویسی خوئینی ها" ارزیابی کردند، و حریف سیاسی خود را متهم به کینه از "جمهوریت" کردید، حال آنکه خود می دانید که به واقع و آشکارا "پوستین وارونه پوشیده اید" و وجه "جمهوریت" این انقلاب را طی دهه های گذشته، سردمداران جناح سیاسی اصولگرا، قدم به قدم از محتوا خالی کردند، تا امروز نه "مجلس در راس امور باشد" و نه رئیس "جمهور" مردم ایران در جایگاه ریاست خود برجمهور مردم ایران قرار داشته باشد، و او قدرتی برای تغییر وضع این مردم نداشته باشد، و به بازیچه اجرای مصوبات شوراهای "عالی" انتصابی تبدیل شود، و آچمز ترتیباتی باشد که انتصابیون بر او تحمیل می کنند، و رای، شعار و قول این رئیس "جمهور"، به جمهور مردم ایران، همیشه نقش بر آب باشد و رای و نظر "بالاترین مقام رسمی" این کشور حتی بر رای و نظر یک قاضی همچون قاضی "منصوری" هم تفوق نداشته باشد و نچربد، و او نتواند حتی روی یکی از شعارهای انتخاباتی خود بماند، و اصرارش بر شعار و یا قولی که به "ولی نعمت" های خود داده است، اخراج او را از جمع مدال داران بصیرت! و طعمه حمله تریبون داران با بصیرت شود، تا این رویه خسارتبار در امر جمهوریت، اقتضائات جمهوری بودن، انتخابات، امانت داری، اسلام، اخلاق و... به عینه رخ نشان دهد و به صورت نانوشته، بر همه معلوم و مبرهن شود که، رئیس "جمهور"، در این کشور هیچکاره است، مجلس نیز محلی از اِعراب ندارد، همچنان که مجلسی که "در راس امور است"، از آنچه بر این کشور می گذرد بی اطلاع، و بی اثر باشد.

از سوی دیگر در حالی شما اصلاح طلبان را از رای مردم خود "ترسان" معرفی می کنید که این جناح سیاسی تنها راه ورود به کار را رای مردم می داند، چرا که رقیب، تمام راه های دیگر را به غیر خودی های خود بسته، و اصلاح طلبان تنها از دروازه آگاهی مردم است که توان عبور به سمت قدرت انتخابی برای تاثیر گذاری، اصلاح و تغییر در این کشور دارند.

همین شرایط است که سوزنی از افرادی که برای اصولگرایان غیر خودی تلقی می شوند توان عبور از دروازه های نهادهای انتصابی غصب شده توسط اصولگرایان را ندارد، و چنانچه خودی باشد، فیل هم اگر باشد به همت تسلط دوستان در پست های متعدد و قدرتمند انتصابی، می تواند از سوراخ سوزنی او را عبور داد؛ لذاست که نهاد انتخابات را با لطایف الحیل و سو استفاده از ظرفیت های قانونی، و تفسیرهای بی اساس از مفاد قانون اساسی و... بی اثر کرده، تا بتوان "مجلسی انقلابی!" همچون مجلس یازدهم را از عناصر خود پر کرد، چرا که این جناح مسلط بر مراکز قدرت می داند، این "مردم آگاه" - که رقیب را از آگاهی آنان ترسان می بینید! - اگر در صحنه انتخابات حضور حداکثری داشته باشند، جایی برای اوتاد اصولگرایان هم در قدرت و کرسی های انتخابی نخواهد ماند، همچنان که هرگاه مردم حماسه حضور آفریدند، و مهندسی ها اجازه گریزی به مردم داد، اوتاد اصولگرایان را هم، همین مردم آگاه با رای خود از دور خارج کردند، و هیچ دوپینگی در برابر "آگاهی" و "حضور حماسی مردم" موثر نبود، و این حضور چون عصای موسا، سحر و جادوی تمام دست اندازی های جناح اصولگرا به ظرفیت نهادهای انتصابی، نظامی، امنیتی، مذهبی و... را بی اثر کرد و مطمئن باش اگر فرصتی دوباره باز یابند، همین خواهند کرد.

جناب جلیلی عزیز! اصولگرایان هرگز بدین امر که به خود منتسب می کنند که"ناصر" بر "جبهه الله" و خداوند هستند، ایمان نداشته، که اگر داشتند هرگز به خود اجازه نمی دادند که این چنین یک انقلاب، و قانون اساسی آن را که عصاره خون صدها هزار شهید است، را از وجوه قدرت مردم تهی کرده، و به اسارت افکار و افراد خود گیرند، و اگر معتقد به "ان تنصروا الله ینصرکم" بودند این همه تزویر را در طول دهه ها به کار نمی بردند تا قدم به قدم، و سنگر به سنگر راهی چنین غلط طی شود، و فرد به فرد از تنوع های سیاسی آنانی که خون دل خوردند تا این انقلاب پیروز شد، حذف شوند و انقلاب را در تیول خود گیرند و قانون اساسی آنرا از ارکانش تهی، به خصوص از دو رکن "آزادی" و "جمهوریت" که از ارکان روح و قانون تصریح شده اصلی و اساسی آن تهی کرده، و به این روزش اندازند، حال آنکه شعار تبعیت اصولگرایان از "اسلامیت" هم از اساس بی اساس است، چرا که اصولگرایان نشان داده اند که "اصل" را تنها حضور خود در قدرت، و "اصول" را تکمیل و یکپارچه سازی حضور جناح خود در مصادر قدرت می بینند، چرا که وفاداری به اصول را تنها در کسانی می بینید که بصیر باشند و تداوم و تثبیت نسل اندر نسل اصولگرایان را در قدرت تضمین کنند، و بر این امر تسلیم باشند.

لذا هیچگاه در سخن "انتظار" اصولگرایان برای "نصر خداوندی" صداقتی ندیدم، و مرتب در تحرکات سیاسی آنان تکیه به منابع قدرت انتصابی، و در راستای غصب منابع بیشتر قدرت را دیدم، چرا که از خدا و مردم نا امیدند، و تداوم خود را در تزویر، مغلطه، بی قانونی، سواستفاده و... جستجو کرده، و لذاست که تن به این همه دسآویزی که بر خلاف های لخت و آشکار از قانون، اسلام، مردم، اخلاق، امانت، جمهوریت، اسلامیت، تعهد و... است، نمی داد و هر روز هم بر این روند استمرار و تعمیق بیشتری نداشتند.

اما جناب جلیلی عزیز!

این روزها طعنه برجام را بسیار بر زبان اصولگرایان می بینم، حال آنکه خود بهتر می دانند که چه پدیده بزرگ و بی بدیلی در دیپلماسی ایران (نه فقط انقلابیون) بود، و این نقطه روشن در حرکت ایرانیان، در دنیا مورد استقبال آزادگان و صلح طلبان است، و این تنها زورمداران، قلدران، جنگ طلبان، اهل بلبشو، کاسبان تحریم و... هستند که آنرا بر نمی تابند، و مطابق اهداف و منافع خود نمی بینند، اما همین نقطه روشن در تاریخ دیپلماسی هم، قربانی تحرکات سه ضلع شوم عربی، عبری و دلواپسان داخلی شد، که در تهران، ریاض و اورشلیم، دست در دست هم، هر کاری که از آنان بر آمد و آنرا را برای شکست این قرارداد لازم دیدند، کردند تا این پروژه "صلح بزرگ" را به شکست برسانند؛ و خیلی ها برغم دانستن این امر، در جمع دلواپسانید، حال آنکه می دانند این پیمان صلح برای ایران و ایرانیان چقدر مهم، اثر گذار و لازم است، و آن "خدو" که از آن یاد می کنید اگر صحت داشت، دشمنانِ این حرکتِ آچمز کننده دشمنان مردم ایران، اینقدر برای پاره کردن، سوزاندن و بی اثر کردنش تعجیل و تدارک نداشتند و حاضر به پرداخت هزینه های بزرگ نمی شدند.

اما متاسفانه دلواپسان داخلی یک ظلع این همین مثلث شوم شدند و چنان کردند که تا به زعم خود هیچ "سیب و گلابی" از این درختزار صلح و دوستی کشورها، بعد از آن همه تنش و تهدید، نصیب مردم مظلوم ایران نشود، و با خودخواهی جناحی که در بین دلواپسان می بینیم یکی از دلایل مخالفت آنان هم تنها این بود که چنین حرکتی در زمان حضور رقیب در قدرت انتخابی صورت گرفت، و می ترسیدید که مبادا وجه قدرت نرم حریف سیاسی نزد مردم صلح طلب ایران افزایش یابد، لذا این مقدمه صلح بزرگ را بر خود و مردم ایران حرام کردند، تا طرح صلحی به نتیجه نرسد، که سود تبلیغاتی آن نصیب رقیب سیاسی اصولگرایان شود، حتی اگر خیر همه و حتی خود آنان را هم در بر داشته باشد؛ و خودخواهی های سیاسی، منجر به حرکت در روند بی اثر کردن هر پیشرفت در صلح جهانی شد، تا منافع جناحی اصولگرایان تامین گردد، حتی اگر این دود آتشی که بر می افروزند، چشم جهانیان را کور، و دهان میلیون ها ایرانی، و مردم منطقه خاور میانه را به منافع برجام باز نگهدارد، و بی نصیب کند، و نسبت به انقلاب و انقلابیون و مردان سیاست منتخب شان ناامید نماید! و "اقیانوس امید مردم" را بعد از آن حماسه حضور انتخاباتی به "سراب" تبدیل کند،

اما دلواپسان راضی شدند که این بشود تا برغم شعار رئیس "جمهور" مبنی بر "امید" و "تدبیر"، "بی تدبیری" حریف سیاسی اصولگرایان به اثبات رسانده شود، و "امید" امیدواران ناامید شود، حتی اگر جنگ بی رحمانه جناحی داخلی، به پرونده های بین المللی و ملی گسترش داده شود، غمی در ساحه منطق تمامیت خواهی اصولگرایی نبوده و نیست، چرا که تمام هدف اصلی اصولگرایان بی آبرو کردن حریف سیاسی است، تا پیروزی ملی؛ چون در منطق تمامیت خواهان، "دیگی که برای ما نجوشد کله ... بجوشد".

اما حاجاقا جلیلی! عبارت "بر گرده مردم سوار شدن" لایق افراد منتسب به جریان سیاسی اصولگرایی است، که تنها با استفاده از دوپینگ های حضور انحصاری در قدرت حاکمیتی و پست های انتصابی می توانند بر صندلی های قدرت تکیه زنند، و همواره مصالح انقلاب، ایران و مردم را فدای حضور خود در قدرت می کنند؛ نه افراد و گروه های منتسب به اصلاح طلبان و...که تنها موقعی در قدرت (آن هم از نوع انتخابی آن) سهیم می شوند که مردم "حماسه حضور" در انتخابات داشتند، و راه برای حضور آنان در بخش انتخابی قدرت را فقط مردم هموار کردند، وگرنه پست های انتصابی در تیول "گرده سواران" سال هاست که مانده، و می ماند تا لابد فرزندان شان بعد از مرگ، جای پدران شان را پر کنند، چون کشور، انقلاب! قول داده است که تا آمدن عزراییل آنان باید در صندلی های متعدد و مادام العمر خود مستدام باشند، تا جوان اصولگرایی و یا فرزندشان جایشان را بگیرد.  

جناب آقا وحید! مشاطه گری در برابر منابع قدرت ناشی از پست های باد آورده انتصابی هم، چشم جناح انتصابیون را به حقایق، کور و گوش های آنان را کر می کند و در خوشبینانه ترین حالتش بر آن چشم می بندند، و گوش کر، و چشم کور می کنند تا این روند ادامه یابد، این است که در بی قانونی و مطلق العنانی کامل "کنسرت" ها را تعطیل و لذت آن حلال را بر مردم حرام می کنند، تا حتی شادی و تفریح معنوی را هم از مردمی که در کنسرت موسیقی شجریان، ناظری، سراج، اصفهانی و... موج می زند، محروم کنند، چرا که تصور می کنند کنسرتروها از اصولگرایان نیستند، و البته در منطق انتصابیون، "هر که با ما نیست بر ماست"، و در این خودآگاهی است که انتصابیون، اعتماد به نفسی به خود ندارند و مشکوک به خود و توانایی های فردی اشان در بین مردم، هر روز طرحی می دهند تا مردم را از حقوق خود بی حق کنند، و آتش قدرت را بر کماچ قدرت انتصابی خود بیشتر بکشند، به طور سیری ناپذیری بیشتر متنعم باشند.

و در حالی صدور تفکر و اندیشه، را شعار خود می کنند که در عدم حضور مردم است که می توانند کرسی های انتخابی را از آن خود کنند که این نشان می دهد حتی در بین مردم خود هم نتوانسته اند، نفوذ کنند، و در عدم حضور مردم در جبهه و جمع خود است، که اصولگرایان هسته های نظامی را به عنوان پایگاه مستحکم خود قرار داده، تا با تجمیع "سلاح، رسانه و پول" تداوم حضور تفکر و در واقع هدف اصلی خود یعنی حضور در پست ها انتصابی را تضمین و تدام دهند، در حالی که آن "پیرمرد" حضور سیاسیون و سیاست را در بین نظامیان حرام کرد، اما برغم روشنی وصیت ایشان، این حرام را هم حلال کردند، تا تکیه گاه این جناح سیاسی نظامیان و ظرفیت های نظامی – امنیتی شود، در حالی که این ظرفیت ملی، تنها باید تکیه گاه مردم و کشور باشند، نه تضمین کننده تداوم حضور یک محفل سیاسی که حول قدرت انتصابی تجمیع یافته اند.

"دردسرتان ندهم حاج آقا جلیلی!" اگر واقعا اصولگرایان دلسوز واژه ولایت، امر ولایت، جایگاه ولایت، فرهنگ ولایت و... هستند، بهتر است دور و بر "جایگاه ولایت" را خالی کنند، تا حایل بین این جایگاه و مردمش نباشند و مردم بتوانند به گرد آن جمع شوند و بیش از این، آن جایگاه خرج قدرت طلبی و تداوم خواهی حضور یک جناح سیاسی در قدرت نشود، و آن را سپر بی آبرویی تحرکات سیاسی - جناحی، تمامیت خواهی، خود حق مطلق بینی خود نکنند، همینطور نهادهای حاکمیتی و ملی دیگر، مثل دستگاه های نظامی، مراکز دینی، فرهنگی، اجتماعی و... که وجه ملی دارند و اکنون به گروگان جناح اصولگرایان در آمده است.

جناب جلیلی این "مشاطگی شیطانِ قدرت"، هم شما، هم اسلام، هم انقلاب، هم مردم، هم کشور و... را بر باد خواهد داد، و روزی آیندگان تاریخ غمبار ما را خواهندخواند و به اصولگرایان خواهند گفت، "خدا قوت پهلوان!"، که هر آنچه آزادمردان و آزادزنان، شهدا، زرمندگان، مبارزین، انقلابیون و... و در یک کلام مردم ایران، طی بیش از دو نسل، از مشروطه تا به حال، جمع کردند را، اصولگرایان یکجا خرج حضور خود در قدرت کردند، و قدرت معنوی آزادیخواهی و رهایی انسان را بر باد هوای نفسِ قدرت طلبِ خود دادند.

[1] - بسم الله الرحمن الرحیم، محضر مقام معظّم رهبری، آیت الله خامنه‌‌ای، دامت برکاته، با اهداء سلام، به‌اختصار، مطالبی را در محضر ملت شریف ایران به استحضار عالی می‌رسانم، به امید آنکه در آن درنگ شود و مایهٔ خیر ملت و کشور و جمهوری اسلامی باشد. آنچه از مسموعات و مشاهدات و مطالعهٔ گزارش‌ها و تحلیل‌ها دریافت کرده‌ام آشکارا حاکی از آن است که آنچه در ذهن و زبان بسیاری از مردم و در زندگی آنان می‌‌گذرد زیبندهٔ نظامی نیست که با پرچم اسلام به دنیا معرفی می‌شود: در ذهن این مردم باورهایی که پشتوانهٔ استحکام و نیز مقبولیت و مشروعیت نظام اسلامی بود به گونه‌ای روزافزون آسیب دیده و می‌بیند. بر زبان بسیاری از مردم در کوی و برزن و در برخی محافل و مجالس، سخنانی می‌رود که از عمق بی‌اعتقادی و بی‌اعتمادی نسبت به مدیریت کلان و مدیران کشور حکایت می‌کند. تورم روزافزون، همراه با کاهش درآمد اقشار گسترده، نه‌تنها زندگی امروز مردم را گرفتار دشواری‌های طاقت‌فرسا کرده که ناهنجاری در درون بسیاری از خانواده‌ها را گسترش داده و آنان را نگران آیندهٔ نامعلوم خود و فرزندانشان ساخته است. علاوه بر این مردمِ گرفتار در تلاطم زندگی و مشکلات طاقت‌سوز معیشتی، بسیارند انسان‌های ناراضی از اوضاع فرهنگی و سیاسی که گرفتار بی‌عدالتی‌های غیرقابل‌انکار شده‌اند. البته هنوز کم نیستند کسانی که اصلاحِ امور و تغییر وضع نامطلوب کنونی را از عالی‌ترین جایگاه مدیریت کشور انتظار می‌کشند. در چشم این خیل عظیم، اوضاع غیرقابل‌دوام‌ امروز صرفاً معلول تصمیمات مدیرانی که می‌آیند و می‌روند نیست (که البته این آمدن‌ها و رفتن‌ها هم خارج از چارچوب ارادهٔ عالی و حاکم بر کل مقدرات کشور نیست). از نگاه مردم، شیوهٔ مدیریت در بالاترین سطح، و قدرتِ نافذ آن، نقش‌آفرینِ اصلی در تمام یا اکثر مهامّ امور کشور است. مردمی که چنین انتظاری دارند هرگز الزامات و محدودیت‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی (که البته چهل سال از آن گذشته است) و نیز کینه‌توزی دشمنان انقلاب، به‌ویژه آمریکا و رژیم غاصب صهیونیستی را نادیده نمی‌گیرند. همچنین آنان از پیامدهای دفاع مقدس غافل نیستند و به شهیدان و مجاهدان و نقش‌آفرینان آن حماسهٔ ملی و اسلامی، که فرزندان همین ملت بودند، سپاس و درود بی‌پایان تقدیم می‌کنند. اما همین مردم بر این باورند که مدیریت کشور، به‌ویژه عالی‌ترین سطح آن، باید با ملاحظهٔ همین مشکلات و چالش‌ها شیوه‌ای در مدیریت امور به کار می‌بست که امروز گرفتار این آشفتگی‌های فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و … نمی‌شدیم. اینجانب، با رعایت اختصار، مهم‌ترین مطلب از گفتنی‌های بسیار را که لازم می‌دانستم به عرض رساندم و بیش از این به ملت بزرگوار ایران و حضرت‌عالی تصدیع نمی‌دهم و تنها با یک کلام دیگر سخن را به پایان می‌برم: اگر شیوه‌ای که تاکنون به کار رفته است نتیجهٔ محاسبات متعارف و براساس آراء و تحلیل‌های شناخته‌شده در حکم‌رانی است، پس هستند پرشمار صاحب‌نظرانی که حق دارند و باید مجاز باشند تا زبان و قلم به نقد بگشایند و درست و نادرست این روش را تذکر دهند و اصلاح آن را با تأکید درخواست کنند و نگران پیامدهای ناگوار بهره‌مندی از این حق طبیعی و الهی نباشند. اما اگر مبنای تصمیمات این چند دهه دانسته‌هایی از مبادی غیرمتعارف است که تنها در اختیار خواصی از بندگان خدای متعال است که بنده و امثال بنده هیچ حظّی از آن نداریم و، در نتیجه، آنچه بر کشور و مردم و جمهوری اسلامی می‌گذرد سرنوشتی محتوم و گریزناپذیر است، پس همگان تسلیم امر محتوم و مشیّت الهی خواهیم بود، ان‌شاءالله. از تصدیعی که دادم پوزش می‌خواهم و دوام عمر و سلامتی آن حضرت را از خداوند خواستارم. سید محمد موسوی خوئینی ۹۹/۴/۷ 

[2] - http://jalili-vahid.ir/?p=1842

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

گرچه غبار سهمگین کشتار مهیب و پرتعداد ما در صحنه های داغ و حماسی جنگ هشت ساله، تا حدود زیادی به زمین نشسته است، و می رود تا کم کم آثار مخرب خود را از چشم های ما دور و پنهان سازد، جنگی که آثار زیانبارش برای نسل ها باقی خواهد ماند، و تاریخ این کشور و این مردم این میزان خرابی و ویرانی و از دست دادن جان های با ارزش و بی شمار را هرگز نباید فراموش کند، وضعیتی که برخی از آن بهشتی ساخته و پرداخته، و دل شان برای تکرار دوباره اش لک زده است؟! در حالی که باید با خطر و حتی احتمال تکرار چنین جنگ هایی مبارزه کرد، و جای "جنبش های ضد جنگ" و حرکت های عظیم صلح طلبانه در کشور ما کاملا خالی است؛

صحنه هایی که مو بر تن انسان ناظر بر حوادث سلاخی انسان، در حین این جنگ، سیخ می کرد، و در مقابل، گردانندگان و زورمداران و سیاست پیشه گان جهانی و منطقه ایی در کولوسئوم [1] بزرگ منطقه خاورمیانه، فرصت بی نظیری از کشتار را خلق کردند، و سال های پایانی قرن 20 را، که خود قرن کشتارهای بزرگ جهانیست، را به نظاره نحوه قتل عام ما از همدیگر نشستند، و در لذت دیدن این موفقیت خود، در بپا سازی این فتنه بزرگ، گاه در دل خود، به خاطر موفقیت در کشتار طرف مقابل به ما باریکلا [2] گفتند و گاه به عراقی ها؛ اما حتی امروز نیز که از آن جنگ، دهه ها گذشته است، غبار جنگ گاه بر می خیزد و در چشم های ما فرو می رود.

اکنون ده ها سال از پایان آن جنگ طولانی می گذرد، که هر روز خبری از رفتن مادری و یا پدری از شهدای جنگ می رسد، که در میان آنها هستند کسانی که حتی تا به حال نیز به جنازه عزیزان خود دست نیافته اند، در حالی که چشم به درب منازل خود داشتند، تا خبری از فرزند شان برسد، و در همین انتظار نیز به ملاقات ملک الموت رفتند، و یکی یکی در حال ترک ما هستند؛ [3] و نسلی در حال انقراض است که برای این جنگ هشت ساله، سرباز تامین کردند، و در میان آنان هستند خانواده هایی که دو، سه و چهار شهید هم تقدیم نموده اند، و امروز سیاسیون ما وقتی در منطقه ایی حضور می یابند، (بعضی به اخلاص، و بعضی به رسم سیاست پیشگی خود و...) خدمت این خانواده ها می رسند و با لوح تقدیری و... مراتب قدر دانی خود را اعلام می دارند و...

در این روزهای داغ خبرهای ناگوار از کشتار ما توسط ویروس کرونا، به عکس هایی چند از همرزم شهیدم، غلامرضا جلالی دست یافتم که مرا دست به قلم کرد، تا در آستانه 33 مین سالگرد شهادت این دوست خوبم که در همین روزها از میان ما رفت، یادی از او تازه کنم، غلامرضا که در 29 تیرماه 1366 در ضلع جنوبی جزیره مجنون به شهادت رسید، و ده سال آب و خاک های گرم این جزیره نفتخیز، که آن را باید معراج الشهدای پر تعداد از فرزندان این مردم دانست، پیکر این شهید را در خود به امانت نگهداشت، تا این که بعد از 10 سال در 1377 پیکر شهید غلامرضا جلالی را باز پس داد، تا به شهر و خانه اش بازگشته و تحویل خانواده اش شود، و اکنون او در مزار شهدای شهر شاهرود، در کنار دوستان همرزمش آرمیده است.

هر چند نوشتن از آن شهدا بسیار سخت است، چرا که آنقدر از جنگ گذشته، که تنها این عکس ها و اسناد است که می تواند خاطرات آن صحنه ها را به خوبی حفظ کنند، و ذهن پریشان و ناظر بر مصیبت بی پایان این مردم و این آب و خاک ما، آنقدر مشکل دار شده است که یادآوری آن صحنه ها را مشکل می کند و اکنون دیگر جز شمایی کلی از آن روزهای سخت، ذهن ما نیز به عنوان ناظران آن صحنه ها، در حال خالی و پاک شدن است، تا ما هم به عنوان نسل فراموشکار، باز در چرخه تکرار جنگ، بی اثر بنشینیم و نظاره گر آماده سازی تغارهای جدیدی مملو از خمیر جنگ های جدید باشیم، که در تنور داغ خاورمیانه با خون جوانان ما باید ور آمده و دوباره پخته شود،

هر چند این روزها امریکای جنایتکار! توسط دونالد ترامپی رهبری می شود که دیگر انگار علاقه ایی به صحنه های داغ کشتار جنگی ندارد، و به نحو آشکاری از این امر خودداری می کند، اما این تروریسم اقتصادی آنان است که از ما کشتار می کند، هر چند بارها صحنه های آماده ایی از شروع جنگ به وجود آمد، و تحرکات جبهه عربی – عبری – دلواپسان داخلی، ایران و امریکا را تا آستانه شروع جنگی دیگر برد، اما این پیرمرد تاجرپیشه، خوشبختانه به قول ما "از هیمنه ایران ترسید!" و به سیاست دوری از جنگ خود تا کنون که ادامه داده و بر این شعار انتخاباتی خود پایدار مانده است، و خدا کند بر این مدار همچنان بماند.

سال 1364 بود که در روند یک اعزام جدید پذیرفته شدم، اما آموزش ندیده ها، و یا به قولی بسیجی های صفر کیلومتر و بدون خط و خش را راهی پادگان شهید کلاهدوز در شهمیرزاد سمنان کردند، تا ابتدا آموزش های لازم را ببینند و سپس عازم مناطق جنگی شوند، از همه شهرهای استان بودند، و ما هم به اتفاق تعداد دیگری از جمله همین دوست خوشمرامم شهید غلامرضا جلالی عزیز، و از جمله جمع دیگری از دوستان هم سن و سال که از شهرستان شاهرود آمده بودیم، در این دوره آموزشی حضور داشتیم.

طبق معمول، اکثریت نیروی آموزشی این پادگان را در آن زمان ما شاهرودی ها تشکیل می دادیم، گرچه به لحاظ کادر آموزشی پادگان، شرایط درست برعکس بود، و از نیروهای پاسدار اهل شاهرود فردی در بین کادر آموزشی آن دیده نمی شد، [4] اما در میان کادر آموزشی که آموزش ما را به عهده داشتند، از شهرهای دیگر استان از جمله شهر دامغان (آقای اکبرپور فکر کنم بود که ش.م.ر تدریس می کرد)، از سرخه (آقای مداح فکر کنم) و... بودند و البته بیشتر نیروهای کادر آن پادگان از نیروهای سپاه شهر سمنان بودند.

پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد که نوع ساختمان ها و از نوع تجمل خاصی که در طراحی خود داشت، معلوم بود از زمان شاه بجای مانده، و شیوه ساختمان سازی و تجهیزات در نظر گرفته شده و معماری حساب شده اش گویای این امر بود که در خلال یک طرح ملی در زمان پهلوی، برای امری خاص مثل سازمان پیشاهنگی و... در نظر گرفته شده است، ساختمان خوابگاه هایش در دو طرف یک بلوار بلند و پر درخت، در شیب زمین های ناصاف دره ایی این شهر زیبا جای گرفته بودند، و در انتهای این شیب ساختمان بزرگی، این دو ردیف ساختمان ها را به هم می رساند، که در آن زمان برای ما نقش نمازخانه و رستوران را بازی می کرد و جلوی همین ساختمان بزرگ که بلوار را قطع می کرد، محوطه صبحگاه پادگان قرار داشت.

آن موقع ها 14 سال سن داشتم و شهید غلامرضا جلالی تنها چهارماهِ شناسنامه ایی از من بزرگتر بود، اما او دو سال بعد، یعنی در 29 تیرماه 1366 در حالی که تنها 17 سال و 5 ماه و 18 روز طول عمر از خدا گرفته بود، و در نوجوانی و در سرزمین جنگ های آبی – خاکی، یعنی در جزیره مجنون جنوبی، روی از این جهان فرو بست، و خوش به اقبال بود که رفت و این روزها را ندید، و امروز نباید پاسخگوی سوالات از وضعی باشد، که معلوم نیست به کجا ختم خواهد شد.

دوره آموزشی ما در پادگان شهید کلاهدوز به زودی سپری شد، با خاطراتی خوب از یاد گرفتن ها و سختی های خودش که برای ما کمی عجیب هم بود، چرا این همه سخت گیری ها را به نوعی درک نمی کردیم، در حالی که نمی دانستیم صحنه نبردی سخت، که سخت تر از این حرف هاست، در انتظار ماست؛ یادم هست یک بار ما را به یک اردوی حضور در بیابان ها، در نزدیکی های پایگاه شکاری نیروی هوایی ارتش در جنوب سمنان بردند، آنجا برای ما به سان عرفات برای حاجیان بود، تجربه ایی از دوری از تخت های خواب خود در پادگان، که در هوای نسبتا سرد آن روزها گرم و مطبوع بود، و ساختمان هایی که برای ما انگار مثل یک اردوگاه پیشاهنگی می نمود، دوره ایی آموزشی و تعلیمی که شام، نهار، صبحانه، سلمانی و... همه این گونه موارد به حد نسبتا مطلوبی مهیا بود، و در این اردو بود که ما به کشف ساعات حضور در مکان هایی نایل می شدیم که از شهر و امکاناتش به کلی به دور بود، به طوری که آنان که سنی از آنها گذشته بود، و شدیدا به صرف گاه و  بی گاه نوشیدنی چای معتاد بودند، دادشان به هوا خواست که ما هیچی نمی خواهیم، فقط لیوانی چای ما را راضی می کند و...

در پادگان حتی "خشم شب" [5] نیز به شوخی یی، که کمی جدیست، می نمود، فقط وقتی ما را داخل کانتینر حمل و نقل کالا توسط کشتی ها بردند، و آقای اکبر پور مربی ش.م.ر ما درب آن را بست، ماسکی به ما داد که تنها 5 درصد هوای آلوده را صاف می کرد، سپس در خلال یک اقدام آموزشی، گاز اشک آوری را که دود سوزنده و خفه کننده ایی داشت را، در کانتینر مملو از ما، رها کرد و خود با ما در کانتینر ماند، و ما مزه خفه شدن را خوب فهمیدیم، و ضرورت ماسک زدن، در مقابل حمله شیمیایی دشمن را به نحو عملی به ما تفهیم کرد.

و نهایتا هم دوره آموزشی ما به اتمام رسید و همه را بعد از یک مرخصی کوتاه در 6/مهرماه/1364 به جبهه اعزام کردند، و با توجه به این که گردان موسی بن جعفر (متشکل از نیروهای سمنان، دامغان و گرمسار درآن سال) دچار کمبود نیرو بود، ما از پیوستن به یگان های اعزامی از شاهرود مثل گردان کربلا، که از نیروهای اعزامی از شاهرود تشکیل می شد، محروم شده و به همراه نیروهای این گردان، برای اولین بار در خط مقدم حضور یافتیم، آن هم در جبهه هورالعظیم [6] و منطقه عملیاتی پد خندق [7] که از مراکز پدافندی تیپ 21 امام رضا در آن زمان بود، تیپی که مشترکا توسط نیروهای استان خراسان و سمنان تامین نیرو می گردید.

سوم بهمن 1364 در واقع پایانی بر ماموریت ما در"گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان" بود و زمان ماموریت ما در این گردان هم به پایان رسید، و ما ناراحت بودیم که ماموریت ما در جنگ به پایان می رسید در حالیکه در عملیات آفندی [8] شرکت نکرده ایم، و حاصل این حضور ما تنها شرکت در یک عملیات پدافندی در جاده خندق [9] بود، لذا خود را مغموم تصور کرده، و می خواستیم که بمانیم تا در یک عملیات مهم شرکت کنیم، و سپس به شهر خود برگردیم.

 از همین رو به اتفاق شهید غلامرضا جلالی و چند تن دیگر از همرزمان دوره آموزشی، تصمیم گرفتیم که در پایان دوره ماموریت خود در گردان موسی بن جعفر، به شهرستان شاهرود باز نگردیم و با توجه به این که در دسته "ادوات" گردان مذکور آموزش سلاح "دوشکا" را دیده بودیم و این سلاح از جمله سلاح های سازمانی گردان ادوات تیپ 21 امام رضا نیز بود، خود را بدانجا معرفی و به گردان ادوات تیپ 21 امام رضا بپیوندیم، [10] و بدین ترتیب دوره حضور خود را در جنگ آنقدر تمدید کردیم، که شرکت در عملیاتی بزرگ نصیب ما شود.

و خوشبختانه در همین جا بود که به اتفاق این شهید بزرگوار در عملیات والفجر هشت [11] شرکت کردیم، و تنها با اتمام همین عملیات بود که راضی به بازگشت از جنگ شدیم و به شاهرود باز گشتیم؛ و متاسفانه این آخرین حضور من در کنار این شهید بزرگوار در جنگ نیز بود، چرا که تا شهادتش دیگر در هیچ اعزامی با هم همراه نبودیم، تا این که بعدها فهمیدم ایشان در عملیاتی تحت عنوان تک مجنون، [12] روی پد غربی [13] جزیره مجنون جنوبی به درجه رفیع شهادت رسیده اند.

آنچنان که من متوجه شدم، ایشان نیز از جمله غواص هایی بود که در این عملیات شرکت کرد و ابتدا مجروح شد و به دلیل شدت جراحات و ناتوانی جسمی، نتوانست خود را به پشت جبهه بکشد و همانجا ماند و به شهادت رسید، و ده سال جنازه او در آن آب های خونین جزیزه مجنون ماند، تا این عاشق پیشه از عشق جنگ، سیرابِ شرابی ناب شود، و پس از سال ها، این تنها در عملیات تفحص بود که باقی مانده از پیکر پاکش یافت شد و به دیار و اهلش بازگشت.

 دوست همرزم و اهل دلِ خوبم، صحنه شهادت شهید غلامرضا جلالی را در ذیل یک عکسی نایاب از جنگ، این چنین ترسیم کرد، عکسی از مجروحیت آقای علی اکبر مقدسی [14]، که آر.پی.جی ضد نفر دشمن در ران پای این رزمنده فرو رفته بود، و کسی را نه جرات بیرون کشیدن آن بود، چرا که ممکن بود جراحت ها را افرایش دهد، و خونریزی افزایش یافته، و به شهادت او بینجامد، و از طرفی حمل این مجروح که با خود این بمب همراه را داشت نیز خطرناک بود، چرا که هر لحظه ممکن بود این بمب منفجر شود، و تلفات را افزایش دهد، هم مشکل می نمود و... :

"دلم نیامد عکس مهیج "مقدسی رزمنده مجروح" بیاید و سریع برود! ولی از نوجوان شهید غلامرضا جلالی چیزی نوشته نشود! خدا کند خانواده شهید (مخصوصا مادر محترم شهید) توی این گروه (تلگرامی) نباشند! دقیقا به همین صورتی که آر.پی.جی ضد نفر پای علی اکبر مقدسی رو شکافته و عمل نکرده بود، برای غلامرضا هم اتفاق افتاد! غلامرضا با اون وضعیتی که داشت تلاش می کرد، سوار قایق بشود که نشد (نتوانست) ... پد غربی، کربلایی شده بود آن شب... خیلی ها رفتند، بچه های شاهرود... [15] بچه های دامغان! غلامرضا هم همراه آنان (همه ی شهدای آن شب) رفت، جسدها هم برنگشت!"

 چهره جذاب، خندان، شاداب و پر شور و تکاپوی این شهید بزرگوار را هرگز از یاد نخواهم برد، چرا که حضوری برجسته در جمع داشت، پسری شاد و با روحیه ایی شوخ، و دلچسب و دوست داشتنی بود، و اگرچه فقط در طول دوره آموزش در پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد سمنان و این چند وقت حضور در جنگ با هم بودیم و با هم آشنا شدیم، ولی در همین دوره کوتاه هم خیلی با هم دوستی عمیقی پیدا کردیم؛ تکیه کلامش "هارتون" بود، کلمه ایی در لهجه شاهرودی و یا ساخته خود شهید بود، که زیاد تو شوخی هایش از آن استفاده می کرد، و معنی آن را من هرگز نفهمیدم و نمی دانم،

آن موقع ها پول تو جیبی ما به خرید یک دوربین عکاسی هم نمی رسید، یادم هست که یک بار یک دوربین 110 یاشیکا را از یکی دیگر از رزمندگان حاضر در جمع ما قرض گرفتیم، و به اهواز برده و با خرید یک حلقه فیلم دوازده تایی، عکاس هایی را در یک روز انداختیم، که شامل عکس هایی از مناظر اهواز، مناظر زیبای مقر لشکر 5 نصر (همان لشکر 92 زرهی اهواز) و... تا تمام فیلم های آن را یک روزه تمام کرده و دوربین را به صاحبش برگردانم، در میان این 12 عکس، عکسی هم با حضور این شهید دارم، که تنها یادگار فیزیکی من از ایشان است.

اکنون وقتی به عدم وجود دوربین عکاسی برای ثبت آن لحظه های ناب فکر می کنم، واقعا قلبم دچار ناراحتی می شود، در این نبرد لحظه های سختی وجود داشت که تاریخ این کشور در حال رقم خوردن بود، و بسیاری از صحنه ها قابل ثبت بود و ارزش ثبت را هم داشت، ولی وسیله ایی در این راستا در دسترس نبود، و حالکه امروز ارزش آن لحظات مشخص می شود، جا دارد دستگاه امینی بدون سانسور و خوب و بد کردن، به جمع آوری تمامی عکس های موجود از جنگ اقدام کند؛ که بدین وسیله خاطرات و حقیقت جنگ را برای آیندگان حفظ کند، و به نظر من هر کدام از این عکس ها می تواند گویایی بسیاری از مسایل جنگ باشد، اگرچه ممکن است یک عکس، بسیار ساده به نظر آید، ولی همین عکس ها مستند جنگیست که در طول تاریخ این کشور بسیار ارزشمند است.

اما آنچه راجع به شرایط، منطقه و عملیاتی که شهید غلامرضا جلالی در آن شهید شد، می دانم و می توانم ذکر کنم این است که در زمان حضور این دوست همرزم سابقم در جزیره مجنون، که به شهادتش در همان مکان ختم شد، ما نیز به همراه دیگرانی در این منطقه حاضر شدیم، بهار 1366 بود که بزودی به عملیات شناسایی ما در جاده "شط علی" پایان دادند و به منطقه ایی، کمی پایین تر، در سرزمین های جنوبی تر هور العظیم، و یکی از راهبردی ترین مناطق آن یعنی جزایر مجنون اعزام شدیم، جایی که وصف حال رزمندگانی که آن مناطق را در سال 1362 و در خلال عملیات بزرگ خیبر به تصرف خود در آوردند و در عملیات سال 1363 که نام بدر به خود گرفت، و این دو عملیات و عملیات های دیگر داخل هور به نبرد نیزارها مشهورند، تثبیتش کردند، را شنیده بودم، که چطور زیر فشار آتش دشمن ماه ها مقاومت کردند و خون دادند تا این جزایر را بگیرند و یا آن را حفظ کنند.

فارغ از برادرانم که در نبردهای بزرگ نیزارها شرکت مستقیم داشتند، و طعم بمب های شیمیایی را که صدام در اوج استیصال بر علیه ما، برای اولین بار در جنگ استفاده کرد، را چشیده بودند، در حالی که در آموزش ها و تمرین های قبل از نبرد آنان، نه اسمی از این مواد برده شد، و نه آمادگی برای مقابله با آن بود، و لذا وقتی صدام مستاصل از حملات رزمندگان ما، به تنگ آمد و از این عامل بازدارنده ناجوانمردانه و ظالمانه سود جست، حتی نیروهای ما اطلاعی از این سلاح و این که چه کاری سرشان خواهد آورد نداشتند و با آثار باقی مانده از بمب های رها شده در منطقه عملیاتی هم بدون ترس و بی اطلاع از عواقبش ور می رفتند، موادی که وقتی دشمن استفاده کرد، رزمندگانی که در معرض آن قرار گرفتند بسته به شدت در معرض قرار گرفتن، یا سیستم تنفسی خود را از دست دادند و خفه شدند و یا تاول های بزرگ و آبداری در نقاط باز بدنشان زد که به علت درد شدید توان هر حرکتی را از آنان سلب کرد، برادرم می گفت آنقدر پوست ما سیاه شده بود که قادر نبودیم حتی همدیگر را بشناسیم.

 آری اینک ما در سرزمین هایی بودیم که بدین روش های سخت فتح شده بود، گذشته از مواد شیمیایی که تعداد زیادی از رزمجوهای ما را در این دو عملیات از بین برد، جزایر مجنون شمالی و جنوبی مجموعاً دویست کیلومتر مربع بیشتر وسعت ندارد، البته حجم خشکی های مصنوعی آن که توسط انگلیسی ها قبل از جنگ و برای کشف و استخراج نفت ساخته شد، و جاده های مشبک آن شامل پد غربی و پد شرقی و پد مرکزی، بعلاوه جزیره شمالی مجنون، از این مقدار هم بسیار کمتر است و شاید تنها یک دهم این دویست کیلومتر مربع، خشکی است، که زیر آتش میلیون ها گلوله دشمن قرار گرفت تا عرصه را بر رزمندگانی که روی این جاده ها بودند، تنگ شود و آن را ترک کنند.

 محاسبه ایی در زمان جنگ نشان می داد که در هفتاد و دو ساعت اولیه پیروزی، دشمن یک میلیون انواع گلوله توپ، خمپاره و... روی نیروهای ما در این منطقه محدود ریختند، و همین حجم آتش به شهادت حاج ابراهیم همت و تعداد دیگری از فرماندهان جنگ انجامید، که دوشادوش نیروهای خود در خطوط مقدم نبرد حضور داشتند. حجم تلفات نیروهای ما آنقدر گسترده بود که ادامه حضور در بسیاری از مناطق آزاد شده میسر نبود و مجبور به ترک بسیاری از مناطق تصرف شده، شدیم، و در آخر فقط جزایر مجنون بود که از عملیات خیبر، و از عملیات بدر نیز تنها جاده سیزده کیلومتری پد خندق در دست نیروهای خودی باقی ماند، و در سال 1366 حال دشمن در یک سیاست گام به گام سعی می کرد این مختصر مناطق باقی مانده از آن عملیات های بزرگ را هم که خیلی مهم بودند را هم پس بگیرد، و ما را به سمت مناطق داخلی کشورمان پیش براند.

آری اینجا در جزیره مجنون، آبراهه ها، خطوط اول، دوم و... ما اینک پای در جای پای مردانی می گذاشتیم که در چنین صحنه هایی حضور یافته بودند، شهدای ما در این منطقه آنقدر زیاد بود، که شاید نقطه ایی بدون خون، روی این جزایر نتوان یافت، اینجا حال و هوای دیگری حاکم بود، و دشمن می خواست همین مناطق باقی مانده از عقب نشینی های بزرگ ما، در خلال سختی عملیات های خیبر و بدر را نیز از ما بگیرد، تا حاصلی از آن عملیات ها نماند.

گشت های شناسایی ما در این منطقه بیشتر آشنایی با آبراهه های منتهی به دشمن بود، این منطقه نه به وسعت و آرامش منطقه "شط علی" بود، و نه آرامش خط شط علی را داشت، منطقه حساسی بود، و جزیره مجنون به لحاظ نظامی برای ما و دشمن بسیار مهم و راهبردی بود، و دفاع و جنگ هم در اینجا سخت تر و پرخطرتر بود. به همین دلیل هم بعد از افتادن جزایر به دست ما، دشمن فشار زیادی را آورد تا آن را پس بگیرد، اما موفقیت کلی نداشت، اما به رغم این عدم موفقیت کلی، تلاش های دشمن همچنان ادامه داشت. 

خطر بالای کار در جزیره مجنون باعث شده بود تا ارتباط آسمانی افراد در جزیره با آسمان و آسمانیان محکم تر باشد، گذشته از حجم معنویتی که عموما در وجود رزمندگان ما با حضور در جنگ اوج می گرفت، ولی این حال و هوا در شرایط خطر افزایش بیشتری می یافت، و لذا در حالی که بچه ها به حفظ جزایر فکر می کردند و بدین لحاظ زمینی بودند، اما قلب هاشان همیشه در آسمان سیر می کرد و اینجا انگار فاصله زمین و آسمان به طرز آشکاری کاهش یافته بود.

شکل خاص و مشبک پدهای جزیره باعث شده بود که دشمن بتواند آتش خود را روی جزایر و یا هر کدام از پدهای هندسی و منظم آن متمرکز کند و این تمرکز باعث می شد تا به تعداد تلفات نیروهای ما بیفزاید و دشمن بعد از عملیات والفجر هشت و فتح فاو در اسفندماه سال 1364، که حیثیت نظامی اش را ویران کرد، برنامه ایی را برای عملیات های جبرانی تدارک دید که به دفاع متحرک مشهور بود، و نیروهای دشمن هر از چند گاهی به نقطه ایی در طول جبهه های طولانی جنگی از شمال تا جنوب حمله ور می شدند، یعنی نیروهای پاتک کننده دشمن در گارد ریاست جمهوری که در حمله ها قهارانه عمل می کردند، به صورت یک نیروی متحرک در آمده و خود و تجهیزات شان را به اندک زمانی در جبهه های طولانی جابجا و به نقطه ایی از قبل هماهنگ شده، حمله می کردند، یکی از این مناطق جزیره مجنون بود که از زمان تسخیر آن توسط ما روی آرامش را به خود ندیده بود و همواره دشمن در صدد پس گرفتن آن بود.

من فکر نمی کنم مزار شهدای هیچ شهری در سطح کشور خالی از شهدای منطقه جزایر مجنون باشد، و یا تیپ و لشکری نیست که در منطقه مجنون ماموریت آفندی و یا پدافندی نگرفته باشد، مجنون کلکسیون شهدای ایران را در خود دارد، همانگون که فاو و شلمچه همین وضع را دارند، مجنون واقعا شیدای سرکشیدن خون لیلی هایی بود که در آنجا حضور می یافتند، عاشق پیاله های می نابی بود که از خون رزمندگان ما سرخ بود و پیاپی از این خون می نوشید و مست می شد و پایانی بر درخواست پیاله هایی جدید برایش نبود و هر بار که باز می نوشید، با هر جرعه ایی مست تر شده و عربده های مستانه اش بیشتر بالا می گرفت و لذا انفجارهای ناشی از گلوله باران سخت و حملات پیاپی این منطقه توسط دشمن خاموش شدنی نبود و ما را بازیچه مستی بی پایان خود کرده بود.

عملیات های دشمن در این نقطه بارها و بارها به قصد تصرف آن اتفاق افتاده و ادامه دار بود، و 20 تیرماه سال 1366 نیز مثل 6 اردیبهشت سال 1365 باز شاهد هجوم های دشمن به جزیره‌ی جنوبی مجنون بودیم، که بخش‌هایی از پد شرقی و غربی را به تصرف خود در آوردند و تدابیر نیروهای خودی برای بازپسگیری مناطق از دست رفته به هدف اجرا در نیامد و دشمن پد غربی، که جاده ایی چهار کیلومتری بود را اینک در تسخیر خود داشت، و تیپ 12 قائم نیز در تاریخ 28 تیرماه 1366 عملیاتی را برای بازپس گرفتن پد غربی انجام داد که نیروهای ما در مرحله اول به بیشتر اهداف تعیین شده خود در پد غربی موفق شدند، ولی باز آتش شدید و مؤثر دشمن روی نیروهای عملیات کننده، بر روی این جاده باریک باعث شد که ، نیروهای خودی مجبور به عقب‌نشینی سریع شوند و دشمن دوباره آنرا پس گرفت، همانگونه که در 20 شهریور 1365 لشکر 32 انصار الحسین همدان هم با همین شرایط مواجه شده بودند، و دشمن روی پد غربی عملیات کرده بود، امسال نیز نیروهای استان سمنان و... باید عملیاتی را برای بازپس گیری پد غربی در جزیره راهبردی مجنون داشته باشند که در خلال یک راهبرد گام به گام به دست دشمن افتاده بود و باید بازپس گرفته می شد. 

شرایط جنگی در جزیره مجنون باعث شده بود تا دفاع از جزیره مجنون جنوبی كه در روی سه جاده باریك داخل آب و به موازات یكدیگر به نام های پد غربی، پد شرقی و پد مركزی، باید صورت می گرفت، و این فرصت و امکان فعالیت وسیع و گسترده را از ما و دشمن سلب می کرد و اکنون دشمن با استفاده از آبراهه های موجود و منتهی به جزیره و آتش شدید توپخانه، ابتدا سنگرهای مستقر روی جاده را هدف قرار داده و منهدم کرده، و سپس از طریق کشتار مدافعان اقدام به هجوم و تصرف پد غربی نمود و می خواست نهایتا خود را به جزیره شمالی رسانده و ما را از جزایر مجنون بیرون کند و این موفقیت برای آنان در بُعد تبلیغات جنگ خیلی مهم و اساسی بود، به دلیل اهمیت منطقه، جنگ سنگر به سنگر ادامه داشت.

تیمی از بچه های واحد اطلاعات و عملیات نیز در این عملیات درگیر بودند اما وسعت کم منطقه عملیاتی و حجم محدود عملیات باعث شده بود تا همه در این کار سهیم نباشیم و از جمله تیم شناسایی که ما عضو آن بودیم در این عملیات، مستقیم شرکت نکرد، البته در سنگر اجتماعی واحد در عقبه، بیشتر نیروهای واحد تجمع کرده بودند، تقریبا همه حضور داشتند و این نشان می داد که شرایط آنقدر بغرنج است که واحد ما نمی توانست تصمیم بگیرد آیا همه نیروها باید اینجا و در معرض خطر باشند یا اینکه قسمتی از آنها بمانند و بقیه به نقطه امن تر منتقل شوند، از طرفی حجم منطقه کم بود و نیروی زیادی نمی خواست، از سویی نیز عملیات طوری بود که ممکن بود به نیروی اضافی نیاز شود.

ما تا پیش از این عملیات در اینجا تنها به شناسایی آبراهه های مهم مشعول بودیم که دسترسی ما را به دشمن میسر می کردند، آب در بعضی از آبراهه های این نقطه بسیار عمیق تر از جاده خندق (و یا همان حچرده خودمان) و یا حتی شط علی بود، از جمله در یکی از آن آبراهه ها که مشهور به نهر سوئیپ بود و از قضا بسیار مهم و اساسی بود، و از دل مناطق تحت اشغال ما تا دل مناطق دشمن ادامه داشت، آبراهه ایی شاخص و اساسی در جزیره مجنون، که اگر رو به غرب و به سوی دشمن می ایستادی جزایر در سمت چپ پد خندق قرار داشت، و در واقع جزایر مجنون که شامل دو جزیره شمالی و جنوبیست، در مقابل پاسگاه مرزی طلائیه در این سوی قرار داشتند،

جزیره مجنون جنوبی در سمت غرب، درست در مقابل شهر القرنه عراق و در پانزده کیلومتری آن قرار دارد که دو رود دجله و فرات در اینجا به هم دست می دهند و اروندرود بزرگ شکل می گیرد و با عبور از کنار بصره و با پیوستن کارون در نزدیکی خرمشهر به آن به پرآب ترین قسمت خود تبدیل و نهایتا به خلیج فارس می ریزد. و این جزایر هم در واقع جاده هایی مشبکی هستند که متصل به مرز با ایران بین القرنه و طلاییه ساخته شده اند، و میدان و چاه های نفت آن مشهور است، شاید 50 چاه نفت در آن حفر شده، که من خود پای یکی دو تای آن چاه ها، موقعی که در جزیره مجنون بودیم، حاضر شدم.

جاده های سازنده جزایر و پدها متصل به هم، با شکل هندسی خاص خود باعث شده بود که دشمن گلوگاه هایی را در روی آن در نظر گرفته، و از طریق دکل های دیدبانی که اشراف آنان را بر روی خشکی های حضور ما را افزایش می داد، آتش خود را روی معابری خاص مثل سه راه ها متمرکز و ثابت نگهدارد، و بدین وسیله از ما تلفات می گرفت. "سه راه مرگ" یکی از این نقاط منتهی به پد غربی و شرقی در جزیره مجنون جنوبی بود.

پد غربی زمانی در 20 تیرماه 1366 مورد حمله نیروهای دشمن قرار گرفت و قسمتی از پد چهار کیلومتری غربی توسط دشمن تصاحب شد، این زمان همان زمانی بود که مردم اقبالی به جنگ نداشتند و اعزام ها در استان و در کل کشور دیگر مورد استقبال چندانی از سوی مردم قرار نمی گرفت، به طوری که در فراخوان 11 خرداد 1366 از کل استان سمنان تنها 45 نفر به جبهه اعزام شدند.

در مقابل دشمن، هم به لحاظ نیرو، هم به لحاظ تکنیک جنگ، هم کمک های بین المللی وضع خوبی پیدا کرده بود و از لحاظ کمک های نظامی که از شرق (شوروی سابق) و غرب (خصوصا فرانسه، آلمان و...) و اینک امریکا دریافت داشته بود، عمق کشورمان را مورد هدف قرار می داد و مرتب به مسولین این عملیات ها توسط صدام مدال شجاعت داده می شد، هواپیماهای میراژ اف1 آنها که جدیدا از فرانسه تحویل شان شده بود، اکنون می توانستند عمق کشورمان از جمله اصفهان، جزیره خارک، حتی نکا و... را مورد حمله قرار دهند، و همین روحیه آنان را به اوج می رساند و کاری کرده بود که آنان حالت تهاجمی تری به خود بگیرند.

عملیات ما برای بازپس گیری پد غربی در تاریخ 28 تیر 1366 انجام شد و از جمله به شهادت تعدادی از نیروهای عمل کننده ما انجامید، در این عملیات علی اصغر پازوکی که به عنوان یکی از اعضای تیم واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم در این حمله با نیروهای تهاجمی ما شرکت کرده بود و از دوستان بسیار خوب و نزدیک من و اهل گرمسار بود، به شهادت رسید، اصغر پازوکی نیز از جمله بچه های ورزیده و آماده به رزمی بود که در واحد ما مشغول به خدمت بود، که به قول بنگاه داران اتومبیل، مدل آخر 1348 و متولد اسفندماه آن سال بود و با من تنها چهار ماه فاصله سنی و بزرگتر بود، (درست مثل شهید غلامرضا جلالی که با او در یک روز دنیا آمدند و در هر دو در یک روز و یک عملیات به شهادت رسیدند، شهید پازوکی البته به لحاظ جسمی و نیز استیل بدنی اش هم از من درشت اندام تر بود، ولی با این حال و با این سن کم تا لحظه شهادت نزدیک به دو سال سابقه حضور در جنگ و جبهه داشت و لذا از لحاظ سنی و مدت حضور در جبهه با هم نسبتا مشترک بودیم، و این نشان می داد که او نیز در سنین بسیار پایین به جبهه اعزام شده بود.

 و من بی خبر از حضور شهید غلامرضا جلالی در این عملیات، جایی که می توانستم با او دیداری داشته باشم، اما بی خبر ماندم تا همدیگر نبینیم و او رفت و ما ماندیم. این هم خاطره ایی از عملیات های جزیره که کمی طنز در خود دارد و توسط یکی از دوستان در یکی از کانال های تلگرامی منتشر شد :

"اون شب عراقی‌ها، تمامِ همّ و غم‌ِشون رو گذاشته بودند که جنگ رو تموم کنند! چون هر چه مهمات داشتند، رو سرِ ما خالی می‌کردند! بعد از چهار ساعت نگهبانی زیرِ اون آتشِ شدید و شدتِ و حِدّتِ گرمای «هور» بالاخره «پاسبخش»‌ها اومدند و نگهبانیِ ما هم تموم شد و ما مثلِ باد از دلِ کانالی که به سنگرها چسبیده بود در حالِ دور شدن از اون مهلکه بودیم. اونقدر تیر می‌اومد که حتی داخلِ کانال هم امن نبود. تیرها می‌اومدند و از اطرافِ ما رد می‌شدند، به دیوارۀ کانال می‌خوردند و قالب تهی می‌کردند. «داود» (هم پُستیِ اون شب) چند متری جلوتر از من می‌دوید. در همون حال که سرم پائین بود و به صورتِ خمیده می‌دویدم متوجۀ رگبارهای شدید و گلوله بارانِ جاده هم بودم. برخی تیرها انگار زیگزاگ می‌رفتند! و برخی هم کفِ جاده رو نشونه رفته بودند. در حالِ دویدن بودم که یهو «پا»م 180 درجه چرخید و زیرش خالی شد و نقشِ زمین شدم. بالاخره یکی از اون تیرها زمین‌گیرم کرد!

داد زدم: «داود! داود! من تیر خوردم، کمک!»    اما داود به دویدن ادامه داد و فریاد زد: «می‌رم کمک بیارم»!  

یاد گرفته بودیم که در این طور مواقع «ذکر» بگیم. گفتم: «یا مهدی!» / «یا صاحب الزمان» / «یا فاطمۀ زهرا»

کسی هم نبود که به دادم برسه. مدتی در همون حال باقی موندم که دیدم یکی توی اون تاریکی و زیرِ بارانی از گلوله با لگد کوبید به کمرم!  برگشتم دیدم «رضا اسدیانِ» خودمونه!

گفتم: «رضا! تیر خوردم!»

گفت: «پس چرا می‌گی یا مهدی، یا زهرا⁉️»

با تعجب گفتم: «پس چی بگم⁉️»

با ناز و ادا گفت: «این طور مواقع بگو       آخ «ننه جون»، وای «بابا» !

ولی با اون لگد و این شوخی، زیرِ اون حجمِ آتش، روی سرم ایستاد و با کمکِ یه تعداد غواص که از خط می‌اومدند منو عقبِ یه نیسان بار زدند!  و نیسان هم به سرعت به سمت بیمارستان صحرائی امام رضا حرکت کرد."

عکس هایی که از شهید غلامرضا جلالی بدست آورده ام

Click to enlarge image Capture.PNG

روایت شهادت شهید غلامرضا جلالی - شاهرود

شهید مصطفی اخیانی را نمی شناسم، یا او را به یاد ندارم، اما با او شهید، تفحص و تشییع شد، لذا حیفم آمد عکس های که از او نیز یافت ام را اینجا نیاورم

 

Click to enlarge image Ghadir-Faraji.PNG

مشخصات شهید قدیر فرجی، همرزم شهید غلامرضا جلالی

شهید قدیر فرجی را هم نمی شناسم و یا او را به یاد نمی آورم، اما با شهید غلامرضا جلالی و مصطفی اخیانی با هم در یک روز شهید، تفحص و نهایتا تشییع شدند، حیفم آمد عکسی را هم که از او یافته ام را نادیده بگیرم و و در کنار این دو شهید نیاورم، جالب است که این شهید در این نبرد در حال گذراندن خدمت سربازی، و سرباز بودند، و جالبتر این که بیش از 24 ماه و 23 روز از مدت خدمت خود را نیز طی کرده بود، و هنوز در جبهه حضور داشته است، نمی دانم چرا ترخیص نشده، تا در این عملیات شهید بشود؟! البته فکر کنم آن موقع در شرایط اضطرار جنگی مدت خدمت سربازی 27 ماه بود.

شهید غدیر فرجی شهید تک مجنون
شهید غدیر فرجی شهید تک مجنون

 

[1] - در عصر روم باستان یکی از رسوم جنایتبار این فرهنگ این بود که، اسیران و بردگان را در استادیوم هایی بزرگی به نام کولوسئوم که هر شهر برای خود چنین محل های نمایش جمعی را داشت، می آوردند تا موجبات شادی و پر کردن اوقات فراغت مردم خود را ایجاد کنند، و مردم شهر در اطراف استادیوم، روی پله های ساخته شده در شیب ها می نشستند و مثل صحنه یک تئاتر به نظاره مبارزه انسان ها با هم، و یا با حیوانات وحشی می شدند، که به جان آنها می انداختند و بدین ترتیب از مردن و تکه تکه شدن انسان ها در این صحنه نمایش لذت می بردند.

[2] - همان جمله عربی "فتارک الله" به معنی احسن گفتن به خود برای انجام کاری سخت می باشد، که در فارسی مخفف شده و تبدیل به "باریکلا" شده است.

[3] - مادر شهید تقی نیکوحرف از شهدای شهر دامغان از آن جمله است که در تاریخ 26 تیرماه، بعد از 38 سال انتظار به رحمت خداوند رفتند، آقای خامنه ایی درباره این گونه والدین شهدا گفته اند :  "چقدر سخت است یک خانواده‌ای مفقودالاثر داشته باشد، خانواده‌ای که نمی‌دانند جوانشان زنده است یا نه، هر لحظه‌ای برای آنها مثل شب عملیات است، دائم در حال نگرانی‌اند آیا زنده است، آیا شهید شده آیا زنده خواهند ماند آیا او را خواهند دید؟".

[4] - این همان منبع بروز اختلافی است که همواره برای مردم شاهرود و سمنان وجود داشته و برای اهالی شاهرود دردآور و اعتراض برانگیز است، اختلافی که از زمان پهلوی تاکنون ادامه یافته است؛ و در حالی که پتانسیل شهرستان شاهرود در همه صحنه ها شاید نصف بقیه استان است، اما در جذب امکانات، متاسفانه این امر بروزی ندارد و عدالت در هیچکدام از حکومت ها، چه آن زمان که به عنوان رژیم ستم شاهی! از آن یاد می کنند، و چه این حکومت که حکومت آن را ادامه حاکمیت عدل علی! از آن یاد می شود تامین نگردید و انگار نمی شود.

[5] - شب هنگام و معمولا موقعی که همه در خواب عمیق فرو می رفتیم کادر آموزشی در میان هیاهو و با تیراندازی های مشقی در داخل خوابگاه ما را با یک حمله ناگهانی که غافلگیر شده ایم آشنا می کردند و باید سریع از تخت بیرون می آمدیم و لباس پوشیده و در کمترین زمان خود را به میدان پادگان می رساندیم و معمولا به دنبال آن پیاده روی های شبانه و... هم داشتیم. آموزش فضای وحشت و تعجیل به خاطر آمادگی برای غافلگیر شدن توسط دشمن و تمرین گرفتن تصمیم های لحظه ایی، در این عملیات آموزشی تمرین می شد.

[6] - هور عظیم عبارت است از آب‌های راکدی که از تجمیع پسآب رودخانه‌‌های دجله، کرخه نور، طیب و دویرج و نیز باران‌های فصلی به وجود می‌آید، مرز ایران از آب های هور می گذرد، عمق آب های هور حدود نیم متر تا سه متر است. هور پوشیده از گیاهان مردابی، بویژه نیزار، بردی و چولان است. آب های کرخه، سابله و... هورالعظیم را سیراب می کند، که دو سوم حجم هور در خاک عراق قرار دارد

[7] - خاطرات این حضور را در پستی تحت عنوان "رقص مرگ در میان نیزار – جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی" در آدرس http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/1024-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%E2%80%93-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%82%D8%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B1%D8%AC%D8%A8%DB%8C.html می توان به مطالعه نشست.

[8] - پدافند یک کلمه نظامی در مقابل کلمه آفند به معنی عملیات دفاعی در مقابل عملیات تهاجمی است

[9] - منطقه جاده خندق در دل هورهای مرزی ایران و عراق قرار داشت و این جاده در جهت شرقی – غربی به خشکی های عراق در دشت های منطقه عمومی شهر القرنه می پیوست و با ساحل این دشت فاصله یک کیلومتری بیشتر نداشت و شب ها انعکاس نور چراغ های شهر القرنه عراق را می توانستیم، از این نقطه در آسمان شب ببینیم، روی دکل های دیدبانی این منطقه هم که می رفتی دشت های مجاور شهر القرنه و جاده بصره - العماره قابل روئیت بود، این منطقه پوشیده از آب های اضافی و پساب سیل وار رود دجله است که در نقطه ایی پایین تر از شهر القرنه عراق با فرات به هم پیوسته و "اروند رود" را شکل می دهند، پساب این رودها که به این دشت ها سرازیر می شود، محیط طبیعی زیبایی از نیزار و آبراهه های بسیار را شکل می داد که مملو از ماهی و مرغان دریایی مهاجر و بومی می شود. برای رسیدن به جاده خندق باید ده ها کیلومتر در جاده های غرق در آب های هور مسافت طی کرد تا به نزدیکی های خشکی دشت مانند منطقه عمومی شهر القرنه عراق رسید. با استقلال نیروهای استان سمنان از تیپ 21 امام رضا ع استان خراسان و تشکیل تیپ 12 قائم استان سمنان، این خط پدافندی نیز از تیپ 21 امام رضا به تیپ 12 قائم به ارث رسید و تامین نیروی مدافع و پشتیبانی این نقطه از مرزهای جنگی هم به استان سمنان واگذار گردید.

[10] - گردان حضرت موسی بن جعفر از گردان های تیپ 21 امام رضا بود، تیپی که ساختمان های "5 طبقه" را در حاشیه شهر اهواز مقر ستادی خود قرار داده بود، که ظاهرا این ساختمان ها متعلق به "لشکر 92 زرهی" ارتش در اهواز بود، و در قسمت دیگری از ساختمان های این لشکر مقر "لشکر 5 نصر" سپاه خراسان هم مستقر بودند، گردان ادوات تیپ 21 امام رضا نیز در آن زمان در زاغه های مهمات لشکر 92 زرهی جای گرفته بود.

[11] - خاطرات این نبرد را تحت عنوان "عملیات والفجر 8، زندگی زیر چتری از آتش برای بوارین، ام الرصاص و فاو" نگاشته ام که در آدرس http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1040-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AC%D8%B18%D8%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%B5-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D9%88.html می توان به آن مراجعه کرد، 

[12] - خاطرات این صحنه را تحت عنوان "خاطرات 17 ماهه آخر جنگ، جزیره مجنون، نبرد پدغربی، شهید اصغر پازوکی" به نگارش در آورده ام که در آدرس  http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1063-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-17-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%8C-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%D8%8C-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%AF%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C.htmlقابل مراجعه است.

[13] - سه جاده باریك در داخل آب به موازات یكدیگر به نام های پد غربی، پد شرقی و پد مركزی جزیره مجنون جنوبی را می ساختند که بعلاوه جزیره مجنون شمالی، آنان را جزایر مجنون می شناسند، شهر هویزه در شمال شرقی جزیره ی مجنون واقع است. در غرب آن رودخانه ی دجله، در جنوب آن شهرک القرنه و در شمال آن شهرک العزیز واقع است. در حوالی منطقه پنجاه روستا وجود دارد که ساکنین آن بومیان شیعه و غیر نظامی اند. در بیشتر آبراه های جزایر مجنون برای این که نه قایق و نه نیروهای نظامی حرکت نتواند کند، دشمن ارتفاع آب را حدود هفتاد سانتی متر نگه داشته بود. جزایر مجنون جزیره‌هایی مصنوعی بودند که در داخل هور ایجاد شده بود. از لحاظ جغرافیایی، این جزایر در شمال طلاییه و در جنوب تنگه چزابه قرار دارند.

[14] - از رزمندگان اهل دامغان که در عملیات والفجر 8 مجروح شد و آر.پی.جی ضد نفر دشمن در ران پای او فرو رفت و عمل نکرد و با همین وضع به عقب منتقل شد.

[15] - برخی دیگر از شهدای شهرستان شاهرود که در کنار غلامرضا جلالی و در همین عملیات به شهادت رسیدند و اینک مزار شهدای این شهر میزبان آنان است، و من در آن نوروز رویایی، بر مزار تک تک آنان حضور یافته و توشه برچیدم عبارتند از :

سنگ نوشته بر قبور برخی شهدای پد غربی جزیر مجنون در تاریخ 29/4/1366 خفته بر مزار شاهرود

280- بسیجی شهید مصطفی اخیانی فرزند عبدالرزاق، ولادت 1347، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید       "خدایا راضی ام کن به این که بدنم در راهت قطعه قطعه گردد زیراکه اینگونه مردن برای من شیرین تر است"     به صبح زندگی این خاکدان رفتی که دانستی    به مقصد می رسد اهل شهادت از سحر خیزی

وصیت نامه این شهید بزرگوار بدین شرح است :         بسم الله الرحمن الرحیم  سخنی با پدر و مادرم

"رب ارحمهما ربیانی صغیرا" پدر و مادرم می دانید و می دانم و خدا نیز آگاه است که این حقیر جوابگوی ذره ای از زحمت و رنجهای شما نمی توانم باشم . عزیزان من در راه پرورش اینجانب زحمات فراوان کشیدید و به لطف پروردگار چنین فرزندی به اجتماع تحویل دادید پس راضی نباشید که فرزندتان راهی جز راه حسین برود و با مرگی جز مرگ حسین گونه بمیرد و شاد باشید که خداوند چنین کرامتی ارزانیتان داشت، که افتخار دنیا و آخرت را نصیب شما کرد و پسرتان را در راه خود پذیرفت. پدر و مادرم اگر در این راه به شهادت رسیدم ، هیچ اندوهی به دل راه ندهید و خوشحال باشید. مادرم در عزایم گریه نکن که گریه تو مایه شادی دشمنان است. در آخر از شما التماس دعا داشته و حلالیت می طلبم.      فرزندتان مصطفی

 سخن این حقیر با امت حزب الله،   بسمه تعالی،  برادران و خواهرانم سفارش این حقیر به تمامی این است که تا آخرین لحظه زندگی دست از این پیر خمین برندارید و همواره پشتیبان ولایت فقیه و روحانیت در صحنه باشید . چرا که دشمنان، اسلام را بدون این دو می خواهند. شما حافظ خون شهدایید پس مبادا که لحظه ای از حرمت آن غافل گردید. از حضور در صحنه دریغ نکنید و به هیچ یک از عوامل استکبار اجازه اعلام موجودیت ندهید. از شما می خواهم که دعا به امام رافراموش نکنید و این بنده حقیر را که سخت محتاج به دعای شماست، فراموش نشود. در پایان از تمامی کسانی که به نحوی حق بر گردن این حقیر دارند، حلالیت طلبیده و التماس دعا دارم.     برادر کوچک شما       بنده گنهکار مصطفی اخیانی

 سخنی با برادران همکلاسم و معلمان گرامی،    بسمه تعالی، معلمان گرامی و استادان عزیز که به هر صورتی در پرورش و تعلیم این حقیر نقشی داشته اید، از تمامی شما از صمیم قلب تشکر می کنم، هرچند از زحمات شما ذره ای نیز قابل قدردانی نخواهد بود. از معلمان گرامی تقاضا دارم که در کار خود ایمان کامل داشته و با تلاش فراوان در و « معلمی شغل انبیاست » تربیت صحیح این فرزندان امت حزب الله کوشا باشید. چرا که مبادا که در این شغل شریف خیانتی صورت گیرد که در برابر خداوند مسئول خواهید بود. ای برادران و همکلاسان و دوستان عزیز بدانید که از اهم امور پس از حضور در جبهه، درس خواندن و حاضر شدن در کلاس درس است. با سعی و تلاش هرچه تما متر به یادگیری پرداخته و راه را بر آنهایی که بویی از انقلاب و ولایت نبرده اند، ببندید و مگذارید که خدایی نکرده، اینان میدان را از شما بربایند و آینده کشور را در دست بگیرند و بدانید خون شهدا در دست شماست، مبادا که آنرا پایمال کنید و در پایان از تمامی همکلاسان و معلمان گرامی حلالیت می طلبم.      والسلام

سخنی با شما کبوتران عاشق،     من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه فمن هم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و  و اما شما ای کبوتران عاشق دلسوخته که به یکباره دنیا را رها کرده و از ما بدلوا تبدیلاً دنیایتان بریدید و گوی سبقت را درمیدان سعادت و قرب الی الله ربودید و چیزی جز عشق حسیندر دل ندارید و پروانه ای هستید در گرد شمع فروزان عالم هستی، دیوانه وار رو به سوی معشوق نهید و از بلاها و مصائب هراسی به دل راه ندهید. آری: در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن  شرط اول قدم آن است که مجنون باشی برادران من مبادا که لحظه ای از خدا غافل گردید. مبادا که لحظ ه ای ذکر او را از لب بردارید که تنها رمز موفقیت ما در همین ذکرها و مناجا ت های شبانه است . اخلاص را توشه راه خود کنید که تنها ملاک اعمال است. شرکت در عزای اباعبدالله فراموشتان نگردد که زندگی و استواری اسلام در گروه همین است و در آخر از یاری امام عزیزمان این پیر جماران دست برندارید و همواره دعاگوی او باشید . از تمام شما التماس دعا داشته و حلالیت می طلبم.        « والسلام »         برادر کوچک شما مصطفی اخیانی

 سخنی با آشنایان و وابستگان،        بسم الله الرحمن الرحیم، آشنایان و وابستگان: اول و آخرین توصیه این حقیر به شما عزیزان این است که بکوشید همواره در خط ولایت بوده، لحظه ای از پیروی این ابراهیم زمان، دست برندارید. از آنهایی که تاکنون احتمالاً در انجام وظایف خود نسبت به این انقلاب قصور داشته اید ، تقاضامی کنم دست از اینگونه اعمال بردارید، که عقوبتی سخت در پیش دارد و مبادا که آن زمان که دیگر پشیمانی نفعی ندارد، از خواب غفلت بیدار شوید. در آخر از همگی شما علی الخصوص آنهایی که بر گردن این حقیر حقی دارند، حلالیت طلب کرده و التماس دعا دارم.

 ملتمس دعا العبد الحقیر العاصی       مصطفی اخیانی

281- بسیجی شهید ابراهیم ذبیحی فرزند علی اکبر، ولادت 1351، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی بدر کربلای جزیره مجنون به خیل شهدا پیوست و پیکر مطهرش پس از 10 سال به خاک سپرده شد.  قسمتی از وصایای شهید     "خدا را شکر می گویم که توفیق حاصل شد که من هم به جبهه بیایم و ادای تکلیف کنم"        خوشا با فرق خونین در لقا یار رفتن     سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن

شهیدان ابراهیم حسینی و ابراهیم ذبیحی - سد گتوند در شوشتر

284- دانش آموز بسیجی شهید قدیر فرجی فرزند شیرولی، ولادت 1345، شهادت 29/4/1366 که در منطقه عملیاتی بدر جزیره مجنون به فیض شهادت نایل آمد و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید        "خداوندا ! در قرآن مستحکمت فرمودی از میان مومنین مردانی هستد که با خدای خویش پیمان بستند و گروهی از آنان به این وعده وفا کردند، این گروه شهید هستند".

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

کاش بشر بدین مرحله از فهم می رسید که خداوند در جهان خانه ایی ندارد، و این جهان را به عنوان خانه ایی برای زیست موقت موجوداتی که در آن خلق کرده بدان ها واگذار نموده است، و گرچه او خانه ایی بر زمین ندارد، اما کل جهان در معرض اوست، بی آنکه از قدرتش سود جوید، و نظم عمومی را که خود چیده است، و ما در احاطه آنیم (سنت خداوندی) بر هم زند، قانون و قدرتش بر ما جاریست، و این خود هستیم که باید این جهان را با لحاظ وجدان انسانی خود، اداره کنیم؛

مکان هایی که ما به خداوند منتسب می کنیم و برایش قباله مالکیت، و قانون حضور این و آن را می نویسیم، و یا بر سر آن با هم مجادله، جنگ و نزاع می کنیم و...، می تواند تنها نقطه ایی از نقاطی باشد که بر این زمین، بی شمار وجود دارند، و هر یک این قابلیت را دارند که از آن محل، انسان با او ارتباط گرفته، و این تنها اوج تعصب مذهبی ماست که بر سر این عبادتگاه ها نزاع، جنگ و خونریزی می کنیم، و از بندگانش می کشیم و یا از ما می کشند.

در حالی که برای ارتباط با خدا جای خاصی مطرح نیست، و همه آنچه ما به خدا منتسب می کنیم و یا اختصاص می دهیم او به ما داده است تا در یک زندگی اجتماعی و بشری انسانیت خود را گسترش و بروز دهیم، و اگر دعوایی بر سر مکان هاست، ناشی از جهل و انحراف ما انسان ها از معیارهای انسانی ماست، ورنه پروردگار از رگ گردن بر ما نزدیک تر است [1] و اصلا او از ما دور نیست، که ما به جایی خاص برویم تا با او سخن کنیم.

به این نمونه نگاه کنید :

دهه هاست که اقلیت مسلمان هند توسط هندوهای افراطی تحت فشارند و در عدد هزاران کشته می شوند تا مسجد بابری به عنوان مکانی خاص به پیروان رام (خدای هندوان) تعلق گیرد، و هندوهای افراطی با سوار شدن بر موج احساسات مذهبی عوام، و همراه کردن آنها با خود و تخریب این مسجد تاریخی، و متعاقب آن با بی اثر کردن قوانین جمهوری سکولار دمکرات هند، اعمال نفوذ سیاسی، نقض استقلال سیستم قضائی هند و... بالاخره مکان این مسجد را از آن خود کردند، تا معبد رام را بر ویرانه های آن ساخته، خدای رام صاحب معبد محل تولد خود شود؛

این نیز بعد از ظلم های بیشمار در مقابل چشم جهانیان شد، اما هنوز جوهر این حکم پیروزی برای آنها خشک نشده است که مقامات اقلیت بودایی مذهب هند (که آنان نیز مثل مسلمانان روزگاری حاکمیت کل هند را در دست داشتند) مدعی شدند که شواهد تاریخی یافته شده در ویرانه های مسجد بابری نشان می دهد که این محل به لحاظ تاریخی به جامعه بودایی هند تعلق دارد. و قضاوت این امر با هندوان نیز باید به سازمان جهانی یونسکو، وابسته به سازمان ملل سپرده شود، و تو گویی هندوهای افراطی از این پس در صورت ادامه مقاومت بودایی ها بر این مالکیت، باید فشار و کشتار دیگری را بر جامعه بودایی خود که آنها نیز اقلیت ناچیزی در هند هستند، اعمال دارند تا این جایگاه خدای خود را بسازند، و لابد از این پس باید از بوداییان کشتار کنند و...

از سوی دیگر در 23 تیرماه 1399 (13 جولای)، آقای کی.پی شارما اولی (K.P Sharma Oli) نخست وزیر نپال هم در مراسم بزرگداشت تولد شاعر مشهور نپالی بهانوبهکتا (Bhanubhakta) [2] در کاتماندو (پایتخت نپال)، محل تولد "رام" را در نپال دانست و عنوان داشت که "گرچه آیودیای (Ayodhya) اصلی در تُوری (Thori) در غرب بیرگونج (Birgunj) در جنوب کشور نپال قرار دارد، هند اعلام داشته است که مکان هندی، محل تولد خدای رام است. [3] ما نیز بر این اعتقادیم که الهه سیتا (Sita) با شاهزاده رام هندی ازدواج کرد، اما آیودیا (محل تولد خدای رام) روستایی است که در غرب بیرگونج (در نپال) قرار دارد. در هند اختلافات بزرگی در مورد آیودیا (محل تولد خدای رام) هست (و این مکان در هند مدعیان زیادی دارد)، اما در مورد آیودیای نپال اختلافی نیست (و مدعی ندارد)".

این است که در کشمکش تسلط و صاحب شدن مراجع قدرت مذهبی خاص بر اماکن مذهبی، هزاران نفر کشته می شوند تا عده ایی تسلط خود را بر چند صد متر زمین خاص به عنوان جایگاه خداوند، تثبیت کنند؛ و از منافع معنوی، قدرت و ثروت ناشی از آن بهره مند باشند.

در این سوی دنیا، و در خاورمیانه نیز یهودیان می گویند قدس و بیت المقدس بر خرابه های معبد سلیمان بنا شده و باید ویران شود، و معبد سلیمان دوباره بر آن برپا شود، و این داستان جهل و انحراف ما همچنان خون از دو طرف می گیرد، و خداوند که به ظاهر خود موضوع اصلی دعوا در این بحران های وسیع بین انسان هاست، در آن بالا نشسته و از این دعواها مبراست، و بندگانش بر سر او جدل می کنند، از هم می کشند و کشته می شوند.

این شرایط را که می بینیم به یاد این پنج پاره های ارزشمندِ شاعر عصر صفوی، جناب شیخ بهایی می افتم که اینگونه سرودند :

تاکی به تمنای وصال تو یگانه        اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟    ای تیر غمت را دل عشاق نشانه 

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد     دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد    گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار     زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار          حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو       هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو      مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید     پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید     یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید     دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید      هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست       هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست    تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

[1] - آیه 16 سوره ق (نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)

[2] - این شاعر نپالی در سال 1814 در تانهو (Tanhu) در غرب نپال به دنیا آمد به واسطه ترجمه کتاب رامایانا به زبان نپالی مشهور است، او در سال 1868 از این دنیا چشم بست.

[3] - آیودیا روستایی است در نزدیکی شهر فیض آباد در ایالت اتارپرادش هند که هندوهای افراطی معتقدند محل تولد خدای رام (از خدایان مهم هندوهاست) دقیقا زیر مسجد بابری قرار دارد که در زمان اورنگ زیب پادشاه گورکانی هند ساخته شد، لذا این مسجد را دو دهه قبل ویران کردند و حکم نیز از دادگاه هند گرفتند که معبد را بر ویرانه های این مسجد بسازند، اما اکنون دو مدعی جدید یافته است، یکی بوداییان که مکان مسجد را از آن خود می دانند و نپالی ها که معتقدند محل تولد رام در کشور آنهاست نه در آیودیای هند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

من به خود حیرانم!

او به خود بیخودُ، بی خبرُ، بر منِ حیران، حیران!

آخر این حیرانی ها، راه من را به کجا خواهد برد؟!

کی شود شُل، گریبانِ من از حیرانی،

هست آیا رهایی؟!

از پس این همه نادانی، وز، وسعت این دشتِ سوالات بلند،

سپیدارها چون بیرق ها،

می کشند اینجا سر، در زمینِ پر از حیرتُ حیرانی ما،

رو بدان سقف بلند،

و در این سو، آسمانیست فراخ،

اما چه سود؟!

نی ره به آسمانم گشود، و نی حاصلی در زمینم دارند چند،

آخرش!

در بی ثمریُ تلاشی بی حاصل،

شده اند چوبک خشکی،

تا که داری باشند، و دار کشند، سوالی ساده،

یا که سوزند زندیقی را، به جُرم اشراقی چند،

اینک آن محکومم من!

از داشتنت، و بر داشتنت!

نعمتی ناخواسته،

چون این سپیدارهای قد کشیده و بی حاصل،

نه به تمکین توام راهم بود،

نه به ترکت توانایم هست،

اینکم من،

نه به تقصیر توان، راه به پایان بُرد خود،

نه به پایان توام، راضی من،

چون که پایانِ تو، پایانی نیست،

ابتداییست به ظلمی دیگر،

صورتی تازه ز حکم!

 نعلی تازه بر نعشِ دگر،

دور تکراریست ز عشق، که به نفرت بُردست راه،

حاکمی، اما،

محکومی علی الابد،

چهره ها تازه، روح ها باقی و قدیم،

در تناسخ،

در حلولی به جسمی دیگر،

در ظهوری و نزولی تازه،

حکم تکرارست تناسخ، دیگر،

از این جسم، به جسمی دیگر،

روح آتش، که به تکرار بسوزاند مرا،

بایدم، کین روحِ آتش بیداد گذشت،

تا تناسخ شود از بیخ و بن آزاد از آتش،

آرشی خواهم من،

که به تیری بندد چند،

روح این آتشُ، اندازد دور،

این حلولِ غم انگیزُ، تکرارِ بی پایان را،

ریشه کن باید کرد،

ریشه این دل بیدادگرِ آتش را،

ریشه در خاک، فرو باید کرد،

همان خاک که زان خاک، سرودند انسان را،

که برای همه از نوع خودُ، غیر از خود،

 راه زیستنُ، زندگی می جوید او،

ریشه باید کَشید از آتش،

از غرورِ اشرف بودن، اشرف زیستن،

وزین شرفِ بی شرفی،

ریشه ها باید شست،

از غرورِ اُفتادن خود، زان چکه ی آن، خصلت ناب خداوندی خود،

باید این لحظه به خاک آلودن،

بینی نفس سرکش شیطان صفتِ ذل خداوندی را،

که من انسانم، من

من بنده آن نورم، و از آتش دور،

منِ خاکی کجا، آتش سوزان کجا،

که من خاکی را این آتش،

در طمع، به یک تیله بُرّان و بی حاصل بُرد،

بایدم خاکی بود،

پرحاصل،

چشم امید همه خلق بر این حاصلخیزیست،

روح آتش!

تو برو!

زین خانه خاکسترِ سوزان ز بیداد خود،

تو رها کن انسان،

ریشه ات را تو بکن، زین گِل خشک،

کَز سوز گرمای تو سوخت،

ریشه این منِ انسانُ، انسانیت من

 

به نظم در آمده در تاریخ 22 تیرماه 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...