مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

رزمنده‌ی بی‌مدعا و دردآشنای مردم ایران!

جناب دکتر مسعود پزشکیان!

شاید زمان کنارکشیدن و استعفا دیگر فرا رسیده باشد.

اکنون که بهترین‌های کابینه‌ات را از شما ستاندند، شاید بهترین زمان است که به وعده‌ی خود به رای دهندگان و مردم ایران [1] ، عمل کنید، و وقتی می‌بینید که نمی‌گذارند و زمینه برای عمل به وعده‌ها و اهدافی که در سر داشتید، نیست، و راه‌های خدمتگزاری را مسدود کرده‌اند، زمین کثیف قدرت را وا نهاده، به نفع باندهای مافیایی، در این بلوا و بی نظمی شریک نشوید، و دامن خود را از روند خسارتبار موجود در کشور پاک نگه داشته، و از رای دهندگان به خود و مردم ایران عذر بخواهید، و به دامن آنان باز گردید، تا شرمساری بر پیشانی کسانی باشد، که «بی‌حیا تر از سنگ پای قزوینند».

بازگشت به مردمی که از شما به عنوان یک آزادیخواه و فرد مستقل، شجاع و پاک خواستند تا یکبار دیگر، زمین سیاست در ایران را، برای خدمتگزاری بیازمایید، اکنون که می‌بینید جایی برای خدمت و خدمتگزاری نیست، می‌توانید شجاعانه و مردانه، از آن دامن بر کشیده، و قدرت ناچیز بازمانده برای رئیس جمهور را باز نهید، و خود را آلوده به همراهی با روند موجود مکنید، حیف است رزمنده‌ی پاک و دلباخته به وطن، و با کارنامه‌ی درستی چون شما، فدای این جو مسموم و خسارتبار، و صحنه‌گردانان رسوا و بی حیای آن شود.

در این چندماهه حضور در پاستور شاهد بودید که «جمهور» و «رئیس جمهور» را، چقدر در این کشور بی مقدار، بدون ابزار و قدرت، و ذلیل، و به سان شیر بی یال و اشکمی کرده‌اند، و قدرت مانور را رسما از او گرفته اند که برای حل مساله سیب زمینی هم، به ساختار من درآوردی جلسه سران سه قوه باید متوسل شود، تا بتواند حرکتی زده، و مردم خود را از کمبود سیب زمینی برهاند و... و به اندازه کافی، درهای بسته به روی ارشدترین نماینده مردم در قدرت را، در مسیر ایجاد تغییر، تحول و اثرگذاری چشیدید، و تصورم بر این است که مثل روز برای شما، و همه ما روشن شده است، که در این بازی کثیف، جایی برای خدمت، اهل خدمت و خدمتگزاری نیست، و امروز شاید همان روزی است که دیگر حجت بر شما و دیگرانی چون ما هم تمام شد، و فهمیدید و فهمیدیم که این کشور در چنبره باندهای مافیای خطرناک قدرت، ثروت و انحصار، همچون جبهه پایداری، و تندروهای ضد ملی غرق شده است، و سرطانِ آنان تمام نسوج این انقلاب و سیستم حکمرانی آنرا فرا گرفته، و ماندن پزشک دلسوزی چون شما بر سر این بیمارِ وخیم، اثری در وضعیت کشور و مردم ندارد.

 چراکه ریشه کن کردن چنین شجره خبیثه و سرطانی، نه در دستان رئیس جمهورِ خلع ید شده از تمام ظرفیت‌هایی مندرج در قانون اساسی، و نظام‌های دمکراتیک مبتنی بر ساختار جمهوریت، بلکه در دست کسانی است که خود به آنان را در این چند دهه، بال و پر داده، و پرورش دادند، و فربه کردند و کرسی‌های قدرت را، یک به یک در بخش‌های رسانه، ثروت، سلاح، قانونگذاری، شوراها و... بدانان سپردند و بر امور مسلط‌شان نمودند، و امروز رئیس جمهور در محاصره این دست‌های آلوده، کاری نمی‌تواند از پیش برد.

و به نظر می‌رسد که این خودِ آنانند که باید میوه‌های تلخ این شرایط، و درخت هرز و خسارتبار کاشته‌ی خود را بچشند، و معده‌های آنان از این زقوم، خونین گردد، نه شما و دیگر اصلاح طلبانی که هشدار دادند، مبارزه کردند، زندان رفتند، از آبروی خود گذشتند، و عمری با این جریان مقابله کرده‌اید. سزاوار نیست، چنین جریانی که سرطان را در بدنه اجتماع انقلابی و ساختار قدرت ایران کاشت، خود در پس پرده بنشیند، و اصلاح طلبان، آبرو، استوانه‌ها و تشکیلات خود را هزینه عملکرد او کنند.

شما در این چندماهه دیدید که حتی از دستیابی به کمترین وعده‌های انتخاباتی خود به مردم ایران (رفع فیلترینگ، بحث حجاب اجباری، مذاکره با غرب و...) نیز محروم و ناتوان‌تان کرده‌اند، و ریاست جمهوری را به یک نیروی خنثی، تدارکات‌چی، حاجب الدوله، مشت‌خور ملس و... در نظام اسلامی تبدیل کرده‌اند، که در نهایت، یک پادو، و تسهیل‌گر طرح‌های‌شان می‌خواهند، تا که مسئولیت خرابکاری‌های دیگران را بر دوش گرفته، مسببان اصلی را از تیررس نقد و اعتراض مردمی دور دارند.

 رئیس جمهوری که مقهور تصمیمات شورای‌های من در آوردی انقلاب فرهنگی، فضای مجازی و از این دست گردهم‌آیی‌های غیردمکراتیک و منصوب است که تمام قانون اساسی و قدرت رئیس جمهور و نمایندگان مردم را، در حد یک عضو این شوراها کاهش داده‌اند، و عالیترین مقام رسمی کشور، نمی‌تواند حتی فیلترینگ را از اینترنتِ موکلان خود بردارد، و در سیاست خارجی به ملعبه دست نظامیان، باندهایی هوچی‌گر و مصون از هرگونه تعقیب و تغییر، همچون روزنامه کیهان، کاسبان تحریم و متن‌خوانان از پیش نوشته شده‌ی نماز جمعه‌ها و... تبدیل کرده است، چه جای مانور، و کار در راستای مردم خود دارد و...؟!

بهتر است بگوید «عطایش را به لقایش بخشیدم»، و با کناره گیری از این صحنه‌ی رسوا، که رئیس جمهور را چنان آچمز کرده‌اند که راه هر گونه حرکت را بر او سد کرده، حتی نمی‌تواند مشاور، معاون و وزیر در خورِ شرایط خطرناک داخلی و خارجی موجود، برای خود انتخاب، و بگمارد، بهتر است، بیشتر از این، خاطر رای دهندگان، و چشم امید بستگان به خود را ناراحت نکرده، دامن خود را از همراهی با چنین ظلم و خسارتی بر کشیده، و با یک عقب نشینی سیاسی به موقع، به سان تمام کسانی که در ظلم و شرایط ظالمانه تمکین نمی‌کنند، و شریک نمی‌شوند، مشی آزادمنشانه‌ی خود را پی گرفته، مثل تمام رزمندگان دیگری که تن به خفتِ کثافت ظلم و غارت نمی‌دهند، کنار کشیده و در کنار مردم به نظاره نشسته خود باشید.

رای عدم اعتماد مجلسی این چنینی، که محصول شورای نگهبان است تا رای مردم، و اجازه می‌یابد در شرایط خطرناک کنونی، که هجوم اولیه و نوک تیز حمله دولت دونالد ترامپ، ابتدا بر بخش اقتصاد کشور از طریق «فشار حداکثری» استوار گشته است، و چنین مجلس بیگانه با شرایط کشور، و همراهی با حمله اقتصادی بیگانه، بهترین وزیر اقتصادی و کادر دولتی که باید با این حمله مقابله کند را، به عمد هدف گرفته، و برکنار می‌کند، و مردم و دولت ایران را که، با چنین وضع بغرنج خارجی و داخلی مواجه‌اند را، در این روزهای پایانی سال، و اولین ماه‌های آغاز به کار دولت، دچار مشکل و تلاطم می‌کند، و این چنین افسارگسیخته عمل کرده، و از عدد بسیار ناچیز اصلاح طلبان عضو، در کابینه دولتِ اصلاحات، این چنین مهره سوزی و مهره کُشی می‌کند و...،

همه اینها نشان می‌دهد که باید صحنه چینان چنین مجلسی، خود با نتایج آن دست و پنجه نرم کنند، و لازم نیست که اصلاح طلبان آبروی خود را خرج چنین شرایط، و صحنه چینان آن کنند، و نباید با حضور در چنین صحنه‌ی رسوایی، بدان رسمیت و رضایت دهند، و به دست خود، ریشه اصلاح طلبی را برکنند، و برای ماندن در قدرت، تن به هر خفت و خسارتی دهند، و آبرو بیش از این برای هیچ ببازند.

خفت و کثافت حضور در چنین صحنه‌های رسوایی، تنها برازنده کسانی است که برای رسیدن به کرسی‌های قدرت حاضرند هر داشته‌ی ارزشمندی، از جمله مردم خود، انسانیت، تعهد، کرامت و عزت خود را به پای قدرت قربانی کنند. ماندن در این بازی رسوا، که رئیس جمهور و بارزترین سکاندار جمهوریت، تا این حد ذلیل حرکت باندها و جزایر بیشمار مافیایی می‌شود، نه به صلاح و خیر جمهوریت، نه مردم ایران، نه باقی مانده آبروی اصلاح طلبان، و نه روح آزادمنشانه و متوسل به سبک علوی شخص شماست، استعفا دهد و کنار بکشید، تا سازندگان این شرایط دلهره‌آورِ دشمنی داخلی و خارجی، خود با نتایج کار خود مواجه شوند.

برکناری دکتر عبدالناصر همتی [2]، و استعفای دکتر محمد جواد ظریف [3] در روز گذشته، باید به شما هم نشان داده باشد که، آنان می‌خواهند شما را تنها، بی آبرو و بی اعتبار کنند، بدون همتی و ظریف، چه خواهید کرد؟! کابینه دولت را از یاران شما، پیش از این خالی کرده بودند، و با این استعفا و این رای عدم اعتماد، خالی‌تر هم شد، و بوی توطئه، شدیدا از آن به مشام می‌رسد،

و به نظر می‌رسد قصد دارند شما را به یک مرد تنها در میان گرگ‌های مافیای رسوا و بی حیا تبدیل کرده، عصاره آبرویتان را کشیده، باقی مانده عزت و کرامتتان را نیز از شما بستانند، و به نظر می‌رسد اگر استعفا هم ندهید، چندی بعد تمام شکست‌های چند دهه ایی خود، ناشی از سیاست‌های خسارتبارشان را بر دوش شما بار خواهند کرد، و در آینده‌ایی نه چندان دور، در پای اشتباهات و خباثت خود، شما را هم، همچون دیگر انقلابیون با آبرو، بی‌آبرو، و به پای قدرت خود سر خواهند برید، و چنین مجلسی، که دست ساز خود آنان است، حتی از رای عدم کفایت به شما هم دریغ نخواهد کرد.

این صحنه نه جای پاک سیرتان، اهل وجدان، نجابت و افراد دارنده اندیشه‌های خدمت، که بلکه صحنه خشن نبردهای مافیایی قدرت است، خود را از این جهنم رسوا برهانید. ما رای دهندگان به شما در این انتخابات، هیچ طلبی از شما نداریم که بمانید، و همه‌ی داشته‌های شخصی، گروهی و جناحی خود را در این صحنه بی آبرویی سلاطین قدرت، و جزایر مستقل و بی مقدار منصوب، ببازید.

[1] - مسعود پزشکیان 30 خرداد 1403 اصفهان : «اگر بنده پس از گرفتن رأی شما و تصدی پست ریاست جمهوری به خواست شما عمل نکردم رأی خودتان را پس بگیرید. اگر نتوانم تغییرات حداقلی را صورت دهم کنار می کشم.»

[2] - عبدالناصر همتی (زادهٔ ۲۰ فروردین ۱۳۳۶) سیاستمدار اصلاح‌طلب و اقتصاددان ایرانی است. او در سال ۱۴۰۳ به مدت بیش از شش ماه در دولت چهاردهم به‌عنوان وزیر امور اقتصادی و دارایی فعالیت می‌کرد که توسط نمایندگان مجلس استیضاح  و برکنار شد. همتی عناوین و مناصبی مانند استادیار دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران، رئیس بانک مرکزی ایران، رئیس بیمه مرکزی جمهوری اسلامی ایران، مدیر عامل بانک سینا، مدیر عامل بانک ملی ایران، عضو کمیته اقتصادی شورای عالی امنیت ملی را در کارنامهٔ خود دارد.

[3] - محمّدجواد ظریف خوانساری (زادهٔ ۱۷ دی ۱۳۳۸)، سیاستمدار و دیپلمات ایرانی است که از ۱۱ مرداد تا ۱۲ اسفند ۱۴۰۳، معاون راهبردی رئیس‌جمهور ایران، مشاور رئیس‌جمهور و رئیس مرکز بررسی‌های استراتژیک بود. وی پیش‌تر نیز نماینده و سفیر ایران در سازمان ملل متحد و وزیر امور خارجه ایران از ۱۳۹۲ تا ۱۴۰۰ بوده است او همچنین از اعضای شورای عالی جمعیت هلال‌احمر و دانشیار دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران است. خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا) که خبرگزاری رسمی دولت محسوب می‌شود، خبر استعفای ظریف معاون راهبردی رئیس جمهوری را تایید کرد. به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ایرنا، خبرگزاری دولت در خبری نوشت: برخی منابع نزدیک به دولت تایید کردند محمد جواد ظریف معاون راهبردی رییس جمهور، استعفای خود را تقدیم  مسعود پزشکیان رئیس جمهور کرده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آقای دونالد ترامپ، رئیس جمهور امریکا، ارزش‌های آدمیت و لیبرالیسم را به تمام، به حراجِ ساخت «امریکایی شکوهمند» گذاشته است. زیاده‌خواهی، تمامیت‌خواهی و تکبر، به سان دیگرِ دیکتاتورهای جهان در او نیز موج زد، رهبرانی که ملت‌های خود را به اسارت نظرات و سیاست‌های دیوانه‌وار، شخصی و سخیف خود گرفته‌اند، و سقوط آدمیت را به دید انسانِ نگرانِ قرن بیست و یکم‌ی می‌کشند.

و اینگونه است که عصر جدید، نیز، با رویکرد امریکای ترامپ به جهان، به عرصه تاخت و تاز دیکتاتورها و تمامیت‌خواهان در خواهد آمد، و همه این ستیز حیوانی را به چشم می‌بینند، و ترامپ از دولت جدید حزب جمهوریخواه امریکا، یک دولت پوپولیست خواهد ساخت که دنیا را به بازی اهداف کودکانه، و ملعبه خوی تجارت مسلکانه خود گرفته، حال آنکه با این خوی منفعت طلبانه و زیاده خواهانه، امریکا نمی‌تواند در نقش رهبری جهان انسانی، و جهان آزاد ظاهر شده، الگوی آزادی، انسانیت و دمکراسی باشد.

با این اخلاق و منش، تنها می‌توان در بازار چشم‌های گرسنه‌ و تشنه به قدرت و ثروت، دلبری کرد، و نظر حریص حرام چشمانِ متجاوز را ربود، و آنانرا دیوانه‌ی صدای جرینگ جرینگ سکه‌ها، و مست بوی پالت‌های اسکناس نو ساخت، که به سوی امریکا سرازیر می‌شوند.

 ترامپ برای ساخت امریکایی شکوهمند آمده است، اما حرکاتش امریکا را کوچک و حقیر می‌کند، بروز زورگویی و تجاوز به داشته‌ها، و حدود دیگران را نشان می‌دهد، بیشتر به حرام چشمی می‌ماند که به داشته‌های دیگران چشم طمع دارد، و هرزه‌ایی زیاده‌خواه که به ربایش زیبارویان خانه این و آن فکر می‌کند و...، و با این تجارت رسوا، آبرویی برای امریکا و لیبرالیسم و پیشتازان بشریت باقی نخواهد گذاشت،

امریکایی که در قرن بیستم در نقش منجی، حضورش در صحنه‌های پرخطر جهانی، متجاوزان را سرجای خود ‌می‌نشاند و اروپا را از تجاوز هیتلر، و شرق دور را از تهاجم ژاپنی‌ها، مردم افغانستان را از ظلم طالبان، کویت و عراق را از زیاده خواه دیوانه ایی چون صدام و... نجات داد، امروز پشت شعار ساخت «امریکایی شکوهمند»، از راه دست اندازی به سرزمین، معادن و داشته‌ها و حدود دیگران، نابودی آدمیت را در کل جهان  رقم می‌زند، و امریکا را از یک موجود نجات بخش، به شریک و همراه متجاوزین زیاده خواهی، چون روسیه‌ی پوتین، کیم جونگ کره شمالی و... در خواهد آورد، که این برای دیده‌های نگران به روند حرکت آدمیت، نه لذت بخش، بلکه نگران کننده خواهد بود، این نه افتخارآمیز، و نه در جهت پیشرفت جبهه آزادیخواهی و سرشت انسانی، که فروپاشی انسانیت و تمدن آدمی را به ارمغان خواهد آورد، هرج و مرج و غارت جهان را در خود فرو خواهد برد.

نشست دونالد ترامپ و ولادیمیر زلنسکی، در مقابل دوربین‌ها، نبرد یک موجود کوچک، اما با اراده‌ایی آهنین، و در جستجوی بقا بود، که سه سال تمام است که با قلدرمابی جهانی پوتین، پنجه در پنجه دارد، بود. زلنسکی که اگرچه تاکنون پنچه در پنجه گرگ‌های کرمیلین‌نشین داشت، اکنون در گازانبر ترامپ – پوتین گرفتار شده است، و نبرد تازه‌ی او با ناخن‌های تیز ببر درنده کاخ سفید، روند امریکایی و روسی را که جهان را به چالش بقا خواهد انداخته، را به چالش کشید، و زلنسکی با ایستادن در برابر ترامپ و معاونش در کاخ سفید، از خود آزادمردی به نمایش در آورد که برای نجات کشور و مردمش، تمام هستی خود را به قمار زورگویان جهانی برده است.

او نشان داد که اگر تا کنون، روسیه یکه تاز تجاوز و زیاده‌خواهی در جهان بود، با آمدن ترامپ، اکنون کرملین و واشنگتن، یک روی سکه استکبار و استعمار در قرن بیست و یکم را به نمایش گذاشته‌اند، و می‌خواهند همه را در ترس فرو برند و...، اما حتی موجودی ناچار، و در محاصره گرگ‌ها و ببرهای درنده‌ایی همچون پوتین و ترامپ، یعنی ولادیمیر زلنسکی هم تن به این خوی غرور و نخوت غیرانسانی طغیانگرانه نمی‌دهد، زلنسکی از ببر تازه ناخن تیزکرده کاخ سفید، بزرگی بیشتری در این نشست از خود نشان داد، تا کسی مثل ترامپ که می‌خواهد، وقتی صحبت می‌کند، «همه ماست ها را کسیه کنند.»

زلنسکی را باید از رهبران بزرگ جهان دانست که با هدفی مقدس، یعنی دفاع از آزادی، انسانیت و غرور و کرامت آدمی به میدان آمده، سالها با تجاوز جنگید، و اکنون آنرا نمایندگی می‌کند، یعنی دفاع از خاک، و کرامت اوکراینی‌ها در مقابل متجاوزی بی شرم، همچون پوتین، و اکنون ترامپ.

زلنسکی سه سال تمام است که یک پایش پشت خاکریزهای شکننده‌ایی است که مقابل روس‌های متجاوز، در مرزهای شمالی، جنوبی و خاوری خود کشیده، و مردانه با خداوندگاران تجاوز و غرور می‌رزمد، و یک پایش در پرواز، که از این کشور به آن کشور، از این اجلاس به آن اجلاس، و از این نشست به آن نشست، از این دیدار به آن دیدار برود، و مردانه و با اعتماد به نفس، بدون هیچگونه ترسی از عدم توانمندی خود، مذاکره کند، و در هر پهنه بین المللی حاضر شود و از منافع اوکراین و اوکراینی‌های مظلوم و مورد تجاوز بگوید، و نظرها را به نبردی جلب کند، که دل هر آزادیخواه جهانی را به پیروزی خود دعاگو می‌کند، او از همه خواستار کمک شد (دوست و دشمن)، تا بلکه بتواند مردم و خاک خود را از چنگ متجاوز مستبد کرملین نجات دهد.

آمدن ترامپ به کاخ سفید را باید یک مصیبت جهانی دانست، چراکه دست‌های تجاوز را بلندتر کرد، دیکتاتور متجاوز کرملین را، در نزد کاخ نشینان امریکایی به مظلومِ صلح طلب تبدیل، و این رهبر اوکراینی، که در لبه تیز تجاوزِ این تزار متجاوز و بیشرم می‌رزمد را، به دیکتاتورِ جنگ طلب تغییر نام داد! و چنین عملکرد رسوایی، رهبری دنیای آزاد و دمکرات را، با شکستی بزرگ رودرو کرد، امریکایی که دم از دمکراسی و کرامت انسانی می‌زد، در کنار متجاوز، و در مقابل تمام دنیا، قرار گرفت، و خود را در سطح دیکتاتور متجاوزی مثل پوتین، پایین آورد.

جناب دونالد ترامپ، در این چند روزه حضور در قدرت، عملکرد رسوایی را به نمایش در آورد، با این که دور دوم ریاست جمهوری خود را طی می‌کند، چنان مبتدی و عجول و حریص به پیروزی است، که ضعفی بزرگ را، در پس بلندپروازی‌های زیاده خواهانه خود نشان داد، که مبتدیان قدرت هم شاید اینگونه نکنند و نباشند، این بود که در پس دیوارهای بلند بی باکی و قدرت یک دیپلمات دست چندم اروپایی، مثل زلنسکی که مثل ترامپ، مشق سیاست را در دوره ریاست جمهوری خود آموخت، شکست خورد، و نشان داد که ترامپ، از دوره اول ریاست جمهوری خود جز غرور بیشتر، چیزی نیاموخت، تا او و معاون تازه کارش در برابر زلنسکی زانوی شکست بر زمین کاخ خود بسایند.

 

مجسمه آزادی زلنسکی را در آغوش گرفته و گفت :

«او (ترامپ) امریکای ما نیست، پسرم!»

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

فرصت‌های تاریخی ایرانیان، یکی از پس دیگری گذشت، و رفت، تا به اینجا برسیم که، آه حسرت‌ِ آرزوهای بر باد رفته‌مان به هوا رود، سال 1403 هم به روزمرگی‌های پیشین، گذشت، به سان همان سال‌های خسارتبارِ دیگری که در راهبرد «از این ستون به آن ستون فرج است»، تعریف‌شان کرده‌ بودیم، و دارد می‌گذرد؛ اما قفل‌ها همچنان بسته نگه داشته شدند، تا امیدی زنده نشود، توگویی کلیدداران این فضای بسته، می‌خواهند کلیدداری جهنم خودساخته را، هردم به رخِ به تنگ آمدگان بکشند، و عقده‌ی حقارتی که با این زجر دادن‌های جمعی هم، باز نمی‌شود، و رهای‌شان نمی‌کند، و هرچه از این‌ جام زهر می‌نوشانند، انگار بر این زجردادن‌ها، تشنه‌ترشان می‌کند.

 آخرین روزها، آخرین نفس‌ها، می‌آیند و می‌روند. فرصت‌هایی که شاید دیگر تکرار ناشدنی‌اند، که گذشت آنان، در تکرارِ درجا زدن‌های‌مان، دیگر عادی شده‌اند، مثل بیماران در انتظار مرگ، که برای رفتن، روزشماری می‌کنند. برف مرگ بر صورتمان نشسته، زنده زنده، مردن خود را، وجب به وجب روی تن خود، که هرچه بیشتر سرد می شود، دنبال کرده، پیشرفتش را حساب می‌کنیم.

سنگینی آوارِ کارهای نکرده، پروژه‌های عقب افتاده، زخم‌های بازِ از تیمار مانده، آروزهای به دل نشسته و ماسیده، شراب‌های ننوشیده در رگ تاک‌ها، که ماندند و خشکیدند، و در هیزمِ آتش خشمِ باغبان، در انتظار ریختن به کوره‌های‌اند، که برای سوختن اجسادمان فراهم ‌شده‌اند و... ما را هر دم آزار می دهد.

و این آوارها، هر روز سنگین‌تر از دیروز، شانه‌های شیرمردان و شیرزنان‌مان را زیر بار پهن‌پیکر و سنگین خود خم می‌کند، تا بزرگمردی در توبره این سرزمین نماند، که پیروز از میدانی برون آید، و شادی را در دل ما زنده نگه دارد، همان چیزی که ما را از همسایگان صحرانشین خود، دگرگونه می‌نمود.

 تو گوییکه زهر دردناک غمِ صحرانشینی خود را چنان در تن ما ترزیق کردند، و آنقدر ما را در حفره‌های آتشینِ غم فرو بردند، که انگار ما از ازل تا ابد، با شادی، بیگانه بودیم، و زمینِ صافِ شادیِ خود را، به فراموشی برده‌ایم، و در برهوت ریگزارهای غم چنان غرق‌مان کرده‌اند، که نوای غم، سازگارترین نوحه‌گری در مذاق حال‌مان شده است. انگار نه انگار که این مردم روزگاری، هر ماه جشنی چون مهرگان، سده، سپندارمزگان و... داشتند، و به نیایش و پایکوبی برمی‌خاستند، و در ترنم و شادی‌اش می‌رقصیدند!

اما نوروز، که از ستبرترین خاکریزهای فرهنگ ماست، در راه، و در این نزدیکی هاست، در حالیکه دیگر نه آرزوی نو شدن این روزها را دارم، نه ماه‌ها و نه سال‌های نو دیگری را، چراکه هر روز دریغ از دیروز، و هر سال و ماه دریغ از سال و ماه پیشین؛ در سراشیبی‌ها، غلت‌زنان، با سرعتی باورنکردنی، که شاید از سرعت همسایگان در جهتی مخالف، بیشتر هم به نظر می‌آید، تو گویی ما را به سمت دره‌های نابودی می‌برند.

 به سان تابوتی شده ایم که با هر قدم به پیش، به چاله‌ایی نزدیک می‌شود، که ترتیبِ پوسیدن‌مان را در آن داده‌اند؛ چگونه بر این قدم‌های به پیش رونده، باید شاد بود، در حالیکه چشم چغدها در مسیر گورستان، ما را چنان دنبال می‌کند، که تو گویی، همه، هرچه داشتند را به کناری نهاده، خود را به فراموشی سپرده، و تنها به تشییع این پیکرِ مجروح، به تماشا نشسته اند، تا چون دخترکان ناخواسته زاییده شده، زنده زنده در گورمان ببینند.

نحسی دور شدن از آدمیت، چنان دامنگیر و دست و پاگیرمان شده است که، نه داشته‌های‌مان را بتوانیم ببینم، نه زیبایی قبایی که بر تن‌مان زار می‌زند، اما زیباست، و نه هرآنچه از زیبایی‌ها، برای این روزهای سخت اندوختیم، و یا واهشته‌هایی که به ارث برده‌ایم، و باید بگویم که در میان تمام خوبی‌ها و بدی‌های‌مان، مثل باتلاقی به ژرفای نابودی، فرو می‌رویم.

دست‌های چنین باغبانی اِفلیج باد، که چنین کاشت، و چنین داشت، که بدین برداشت ختم شود. تو گویی هیچ خدایی بر این مردم، خدایی نکرد، و هیچ مادری نبود که بر این بیمار در خانه‌ی غم فرو رفته و ویران شده، پرستار باشد. همسایگان خود را به خواب زدند، تا شاید از این همسایه‌ی رشک‌ برانگیز و زیبای خود رها شوند، تو گویی همه خود را به ندیدن و نشنیدن زدند، تا این کاروان، تا مرگ، بی هیچ درنگی بتازد.

یا اینکه گوش، چشم و دماغ کاروان‌‌سالاران را به سان اجساد از پنبه پر کردند، تا هیچ نبیند و نشنود و نبوید، و بر این بدن حسی نه وارد شود و نه خارج، بی‌ هیچ ارتباطی با بیرون، راه گور را در حالتی پر از مستی و ناهوشیاری، به سان مردار شدگان، خود با پای خود بپیماید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 (پوزش از ناروشنی‌ها، و چقدردردناک! که کوشش برای پارسی نوشتن ناروشنی‌زا شده است) 

با ورود آدم‌ها به پهنه زندگی گروهی، باید و نبایدهای این زندگی، به سان زنجیرهایی، بر دست و پای آدم‌ها، ریخته شدند، تا او را به زیر فرهنگِ زندگی گروهی کشیده، از او آدمی سازگار با چنین زیستی بسازند، تا اینجای کار، جای حرف و سخنی نخواهد بود، چرا که رفتار آدمِ تنها و رها در زیستگاهی دست نخورده، با آدمِ خواهان زندگی در همبودگاه (اجتماع) گروهی، ناهمگون و نایکسان است، و پای فرهنگ زندگی گروهی اینجاست که به میان می‌آید.

زان پس شایسته‌ها و بایسته‌های زندگی گروهی، گفتمانِ اندیشمندانه اندیشورانی خواهد شد، که زندگی گروهی را ریخت سازمان می دهند، و هرچه پیوستگی‌ در همبودگاه‌های گروهی ریزتر و چسبنده‌تر شد، بندهای فرهنگ آن نیز افزون‌تر و کلفت‌تر گردیدند. و آدم‌ها همواره بخش بیشتری از آزادی‌های خود را به سود گروه، و بایسته‌های با هم بودن، رها کرده، و در این راه باختند، و از دید و دسترس خود دور داشتند.

اما این نابرخورداری از آزادی و دیگر ارزش‌های آدم بودن، کم کم به اندازه‌ایی گسترش یافت که به آدمیتِ آدم‌ها آسیب زد، و در این میان، ترازمندی بین آدم بودن، و بایسته‌های زندگی گروهی‌، برهم خورد، و کسانی، و یا همبودگاه‌هایی آنقدر در این پهنه پیش رفتند، و از آزادی‌ها کاستند، که آدم‌ها را به سان برده‌ایی در بند ساختند، که در پای زندگیِ گروهی و زیستِ همبودگاهی، فدا می‌شد، و داشته‌هایش را در راستای زندگی گروهی، و یا سازوکار حکمرانی آن، چنان از او ستاندند، که آدم‌ها را گاه، به بردگانی بدون توانِ هرگونه گُزینشِ پایه، و یا سزاواری در دگرگونی و...، دگرگون ساختند و...

اندیشه و ایدئولوژی کمونیسمی یک نماد از چنین همبودگاه گروهی را، بخوبی نشان داد، که آدم‌ها در این سازوکار، یکی از پاره‌های سازنده‌ی زندگی گروهی، در کنار دیگر اندام‌ها دیده شدند، و اندیشمندان این سبک از زندگی، فراموش کردند که زندگی گروهی، برای بهروزی آدم‌هاست، نه اینکه آدم‌ها را از آدمیت خالی کرده، در پیشگاه گروه فدا کرد. و از این دست ایده‌ها بسیارند.

اینجا بود که زنگ‌های خطر فروپاشی آدمیت، در پای این و آن، به صدا در آمدند، و گفتمان بازگشت به آدمیت، که بایسته‌ی آن بازیافت داشته‌هایی همچون آزادی و... است، گسترش یافته، چرا که بدون آزادی، آدم بودن، بودِ خود را دیگر از دست خواهد داد، و به میان کشیدن دوباره آدمیت، و اندیشه‌ی پاسداری از این جایگاه، راز بودن خود را، آشکار و پدیدار کرد، و آمدند و گفتند که تمام پدیده‌های این جهانی، همچون زندگی گروهی، اندیشه‌های آسمانی و زمینی و... برای بهروزی آدمند،

و اگر در راه بدست آوردن این بهروزی، آدم، ارزش‌های آدمیتِ خود را از دست دهد، دیگر این خود یک شکستِ بزرگ برای آدمیت بوده، و نگاه بازیابانه‌ایی را باید، در پی داشت، تا آدمیت دوباره بازیافت و استوار گردد. خیزش‌های رهایبخش، اینجا بود که پدید آمدند تا آدمیت را به آدم‌ها باز گردانند، و آنرا دوباره بازآفرینند، رهایی آدم را از زنجیرهای بردگی، آشکار و بی چون و چرا سازند.

از نهادهایی که بیشترین داشته‌های آدم‌، و آدمیت به سود آن، از آنها گرفته شد، نهاد رهبری است، که در زندگی گروهی، پیشوایی آدم‌ها را در همبودگاه‌های گروهی پرشمار این جهان، به دوش می‌کشد، نهادی کارا، که ریخت و استواری گرفت، تا برای بهروزی آدم‌ها، در زندگی، راه‌یابی و راهبری‌های پایه و سودمندی داشته باشد، نهادی که برای پیشکاری و پرستاری کردنِ کسانی که او را بر این تخت راهبری نشانده‌اند، استوار گردید، اما راهبرانی در این بین پیدا شدند، که جایگاه خود را، نه پیشکاری و پرستاری، بلکه سروری (آقایی) ‌دیدند، و خود را سرور (آقا) شمردند.

چنین راهبرانی در آینده، این سروری را در خود و خاندان خود ماندگار خواسته و دانسته، و آنرا دودمانی، واهشته‌های نیاکانی، و یا از سوی فرِّ ایزدی دانستند، و آنرا برای خود و خاندان خود، روا، شایسته، بایسته، ناگزیر، و آدمی را در پذیرش آن ناچار دانستند، و خود را بر گروه دیگرِ آدم‌ها سزاوار سرفرودآوردن دیدند، آنانرا زیردست و پیشکار خود شمردند، و خود را بر آنان سالار و فرمند یافتند، مردم خود را رمه، و خود را بر آنان چوپان دیدند، مردمان را گروهی دونپایه و فرومایه، و خود را والا و شایسته دیدند، مردم را نابخرد و خُل، و خود را بر آنان سزاوار سروری دیدند، خود را مولا، و مردم را موالی شمردند و...

و بدین نابخردی‌ها بود که آدم‌ها را به پیروز و شکست خورده بخش بخش کردند، مردمان، شکست خوردگانی بخت برگشته‌ در دیدگاه راهبران دیده شدند، آنانکه روزی، راهبرانی برای پیشکاری و پرستاری بر خود و همبودگاه خود نهادند، افسار و لگام از دست داده، پیشکاران، گمارنده‌گان را به پیشکاری خود گرفتند، و برده خویش ساختند، و نقش‌ها وارونه شد، دارندگان، پیشکار شدند، و پیشکاران، در جایگاه خداوندگاری نشستند، هرچه خواستند ستاندند، برداشتند و واپس ندادند.

 

 

قلم‌ها را به چوبه دار بستند، و ارباب قلم بر چهارپایه های لرزان نگهداشتند

 

از این پس بود که در نبود آزادی، و سفت شدن بندهای برد‌گی، پاسداری از داشته‌های آدم و آدمیت، همچون آزادی و ارزش‌های دیگرِ از این دست، کارکرد و جایگاه ارزشمند خود را نشان دادند، و آنرا از بایسته‌هایی درخورِ اندیشه و رفتار آدمی دیدند، و کسانیکه بر این پاسداری به خیزش برمی‌خیزند را، شایسته‌ی ارجمندی دیده، و حتی فروگذاری، سستی و نافرمانی آنان در این راه را، نافرمانیِ از گونه‌ی دیگر دیدند، و آنرا «جرم سیاسی» [1] نام نهادند، چراکه چنین خیزشگرانی، از آزادی و آزادگی شهروندان پاسداری می‌کنند، و در این راه حتی نافرمانی‌شان به اندازه دیگر نافرمانی‌ها، سزا و کیفر آنچنانی در بر نباید می‌داشت، چرا که خیزشگران راه پاسداری از آدمیت، نمایندگان گروه آدم‌هایی دانسته شدند، که برای بدست آوردن جایگاه آدمیت، کوشش دارند، و خیزش آنان ارجمند، و والا انگاشته شد.

و اگر چنین خیزشگرانی ره به اشتباه پیمودند نیز، نافرمانی‌شان به ارزیابی «هیات منصفه» ایی سپرده می‌شود که نماینده وجدانِ راستی و دادمندیِ گروهی، و از آدم‌های فرهیخته، در هر همبودگاه خواهند بود، که در آن می‌زیند، و از بایسته‌ها و شایسته‌های آدم و آدمیت نیک می‌دانند، این آناند که آنرا مورد ارزیابی قرار داده، و کنهکاری و یا بیگناهی آنان را بازشناخته، و بیان می دارند، تا مبادا در برخورد با چنین آدم‌های ارزشمندی، زیاده روی، و یا سختگیری ناروایی، روا داشته شود، و خشم دستگاهی، دادگسترانِ آنرا از گردی راستی و دادمندی خارج کند.

 رهبرانی که این بایستگی زندگی گروهی را از دیدگاه و رفتار خود دور داشته، پیگیری کنندگان «حقوق سیاسی» را بسان گنهکاران دیگر دیده، و یا حتی بیش از آنان، شایسته سزا و یا کیفر ببینند، و در سختی نهند، همین خود پیمانه، مایه، بنیاد و پایه سنجش اندازه کجروی فرمانروایان، در زیر پا نهادن بایستگی‌ها و شایستگی‌های رهبری شمرده شده، و نشان از آن دارد که از میانه‌روی، راستی، دادمندی و... دور شده‌اند.

همینجاست که نوع برخورد هر سبک و سازمان دادگستری، با «جرم سیاسی» یکی از پیمانه‌های درستی و نادرستی کارکرد سامانه‌ها، ایده‌ها و رهبری‌ها شد.

چراکه آزادی همیشه، ارزش خیزش و نبرد برای داشتنش را دارد، پس راه خیز برداشتن‌ها، برای آزادی و آدمیت، همیشه باید باز باشد، و خیزشگرانش والا و ارجمند دیده شوند، کسانیکه آدم را در بردگی نمی‌خواهند، و در این راه بر می‌خیزند، و بود و باشِ آدمیت را پی می‌گیرند، هرچند بود و باش خود را در بیم و سیج نهند.

[1] - در جُرم‌شناسی جُرم سیاسی به اعمالی گفته می‌شود که انجام آن‌ها با منافع یک دولت یا ساختار سیاسی حاکم، در تضاد است و به‌این دلیل جُرم انگاشته می‌شوند. جرم سیاسی مقوله‌ای متفاوت از جرم دولتی است که به قانون‌شکنی دولت‌ها در قبال قوانین کیفری داخلی یا بین‌المللی اشاره می‌کند.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پوپولیسم (عوامفریبی) متوهم و بیسوادی که دنیا را به صحنه‌ی اعمال حیرت انگیز خود تبدیل کرده است، تا بلکه منافع و امنیت امریکا را هرچه بیشتر تامین کند، و رکورد‌دار آن در تاریخ امریکا شود، در بهترین حالت دورنمای فاشیسمی (نژادپرستی) را در چشم جهانیان نشان می‌دهد، که پیروزی احتمالی‌اش، تنها هُورای برخی از هموطنان امریکایی‌اش را در پی خواهد داشت، که در میان غم و اندوه جهانی، شاد و سرزنده باشند، و ترامپ را نه رئیس جمهور، که شاه ترامپ (King Trump) بنامند. [1]

 چرا که او می‌خواهد جیب هموطنان خود را به هر قیمتی پر کند، تا بهترین شراب را بنوشند، بهترین اتومبیل را سوار شوند، بهترین خوراک را بخورند، از قدرتمندترین پول جهان برخوردار باشند و...، تا فارغ از هر مانعی، هر زیبارویی (سرزمین، معدن، منافع و...)، به سوی سرزمین آرزوها (امریکا) سرازیر باشد، حتی اگر از خانه و سفره دیگران ربوده شود.

 اما چنین پوپولیست بی‌شرم و حیایی چگونه به این پیروزی رسید، و کرسی ریاست بر قدرتمندترین دمکراسی جهان را از آن خود کرد؟! عوامل پیروزی پوپولیست‌ها در جهان، بسیار مشابهند، وقتی امثال ج.ا.ایران فارغ از اینکه باراک حسین اوباما، یا جانشین خلف او جو بایدن، و یا دونالد ترامپ در کاخ سفید باشند، به هر شلیک کننده‌ی به سوی سربازان امریکایی لبخند می‌زند، چه آن شلیک کننده، آن داعش مسلکی باشد که شرح جنایات او در خاورمیانه و... جهان را به تیک عصبی و لرزه خشم می‌اندازد، و یا آن جنگجوی طالبانی که، در نبود سربازان امریکایی در افغانستان، یک ملت را به خاک سیاه خواهد نشاند، و این مردم مظلوم را در عدد ده‌ها میلیونی، از خانه و کاشانه خود فراری، و وبال گردن دیگر کشورها خواهد نمود و...، و ما چنین نیروی طالبانی و... را که خود پر از استکبار فرعونی، و خالی از آدمیت است، جهادگری ضد استکباری دیده، اصیلش می پنداریم، و به او لبخند می‌زنیم، و از افغانستان تا یمن، از چنین نیرویی، محور مبارزه با غرب می‌سازیم و می‌خواهیم! فارغ از این که در صورت پیروزی چنین محوری، با چنین اندیشه و رفتاری، چه بر سر ملت‌های منطقه خواهد آمد، اینها پوپولیسم را در امریکا و اروپا و... تقویت می کند.

 وقتی برای ما شلیک به سمت اسراییل مهم و اصل و اساس می‌شود، حتی اگر این شلیک را نیرویی مثل گروه حماس کند، که به گروه اخوان المسلمین تعلق دارند و در صورت پیروزی چنین تفکری، ما و دنیای اسلام را، به دیکتاتوری عثمانی، عباسی، اموی و... مبتلا خواهد کرد، اما ما با نتایج کار خود کاری نداریم، چرا که می‌خواهیم به اصطلاح خود، به تکلیف عمل کنیم، و با نتایج آن هم کاری نخواهیم داشت، و از آنجا که تکلیف ما مبارزه با اسراییل تعیین شده است، و هر که در این راه مبارزه کند، با آن رزمنده حزب الله، تفاوتی نخواهد داشت، جهادگر، و کشتگان‌شان شهید خواهند بود! و همه را در «محور مقاومتِ» خود، جا می‌دهیم، فارغ از این که مارهایی باشند، که به اژدهایی تبدیل خواهند شد، و آدم و آدمیت را خواهند بلعید، چه بشار اسد جنایتکار باشد، یا هر جانی دیگری، با هر اندیشه و هدفِ ناپاکی، چرا که در اندیشه ما، هدف وسیله را توجیه می‌کند و  این تنها هدفِ مبارزه با اسراییل است که مهم بوده، هرچند اگر ما را، حتی با جنایتکاران در یک ائتلاف قرار دهد! این همان انحرافی است که در جامعه مقابل ما، به بنیامین نتانیاهوی پوپولیستِ جنایتکار قدرت و تداوم می‌دهد، خانم کملا هریس (رقیب ترامپ) را به ورطه شکست می‌کشاند و امثال ترامپ را سکه روز، و منجی جامعه امریکا می‌کند و...

 یکی از عوامل پیروزی دونالد ترامپ، بر کملا هریس، نتیجه آن تیرهای مسموم و مشکوکی بود که در هفت اکتبر 2023 از مسلسل‌های حماس شلیک شد، و در قلب جبهه آزادیخواهان و کرامت جویان، اهل ارزش های انسانی در جهان نشست، و در نهایت جهان را دچار پوپولیسم دونالد ترامپ و... کرد، که به هیچ سازمان و ارزش آدمی و جهانی پایبند نیست. این گلوله‌ها از جبهه ما به سوی صاحبان و مدعیان ارزش‌های آدمی و جهانی شلیک شد، تا پوپولیسم امریکایی قدرت گیرد، و اکنون جهان و ما را به سمت ویرانی ببرد، تا پوپولیست‌ها امریکایی آباد را تحویل دهند، و جهانی را مسموم به راستگرایی، نژادپرستیِ کور و آنارشیسم (درهم ریختگی) کنند.

ما در این آش شور، نخودهای بسیار انداختیم! و اکنون از اولین‌هاییم که باید این زهر هلاهلِ خود فراهم آورده را سر بشکیم. پوپولیسم برونداد خشنی از کنارگیری، واپس زدن، واپس راندن، سرکوب و تضعیف نیروهای اندیش‌ورز جامعه (جهانی و ایران) است، که وقتی این تیره از آدم‌ها، که ارکانِ پایه و اساس جامعه‌ی انسانی پیشرو هستند، سردمداری و میدانداری خود را از دست می‌دهند، زمینه برای ظهور پوپولیست‌های ویرانگر و عوام فریبِ متوهم و بیسواد مهیا شده، این آنانند که میداندار جامعه شده، و آن را به سمت دره‌های ویرانی و نابودی می‌برند، چراکه خود را بیهوده در نقش قهرمانانِ منجی می‌بینند، در حالی که برای نجات جامعه، نه برنامه اصولی و درستی دارند، نه به قواعد جامعه و آدمیت وفادارند و...

 و از اینجاست که ویرانی و فروریزی پایه‌های اصالت نیز آغاز می‌شود و پوپولیسم با خود آنارشیسم را به ارمغان خواهد آورد، که صحنه را برای شکستن تغار ماست فراهم می‌کند «تا جهان به کام کاسه لیسان شود»، آنارشیسمی که نه تنها به نجات جامعه منجر نمی‌شود، بلکه داشته‌های کم و بیش آن‌را نیز به باد خواهد داد. پوپولیست‌های بیسواد، و بی‌مقدار برای رسیدن به اهداف پیش‌پا افتاده خود، نقش تازشگرانی را به عهده می‌گیرند که پیش از این در شرایطی توانسته‌اند، کاری بکنند، و چشم‌ها را به خود متوجه سازند، بله تنها کاری بکنند که دیگران از انجامش ناتوان بوده‌اند، کاری بزرگ، با نتیجه صفر، بلکه زیر صفر، کاری که چنگیز کرد، تیمورلنگ کرد، اسکندر مقدونی کرد و...

کاری بزرگ و خارق العاده، اما بی ارزش، و خسارتبار، چرا که در پس کار بزرگ اینگونه آدم‌های جهان‌گشا و متوهم، بشریت هیچ بدست نیاورد که هیچ، بسیاری از داشته‌های اندک‌ش را نیز از دست داد، تنها اَنبان غنایم عده‌ایی پر شد، مرزهایی جابجا شدند، بر کنیزان و بردگان افزوده شد، آزادگان و آزادی به گوشه‌ها خزیده، و این فقر، فلاکت، هرج و مرج، مرگ و میر، ویرانی و... بود که به دنبال آن دامنگر صدمه دیدگان از میدانداری پوپولیست‌هایی چون آنان، نصیب جامعه جهانی شد. خاکستری که از تازش این پوپولیست‌ها، بر صورت آدم و آدمیت نشست، هر تکاندن آن، زخمی نمایان کرد، که از آن چرکی بدبو و بیمارکننده برای قرن‌ها بیرون زد.

کاریکاتوری از ژست ترامپ موقع امضای فرمان های حکومتی

و اینجا بخشیدن اوکراین به روسیه متجاوز

طرح‌های دونالد ترامپ، که برای حل مسایل جهانی از جمله غزه، اوکراین و امریکا برملا شده است، عرق شرم را بر پیشانی طرفداران آن و آدمیت می‌نشاند، و آه از دل آزادمردان و زنانِ با وجدانِ بیدار بلند می‌کند. وقتیکه می‌بینند، فرمانده ملت مقاوم اوکراین، که در برابر حمله ددمنشانه پوتین مردانه ایستاد، و سه سال تمام، به همه‌ی آنچه داشت و قرض کرد، مبارزه و مقاومت سرسختانه‌ایی را هدایت و راهبری کرد، در حالیکه کمدینی ناچیز بیش نبود، که وارد سیاست شد، و در همان آغاز راه، با یورش یکی از بزرگترین ارتش‌های مسلح دنیا مواجه شد، و باید در برابر بیرحم‌ترین و خونخوارترین‌ها می‌جنگید، اما چنین مرد بزرگی، اکنون در نزد دونالد ترامپِ پوپولیست، یک دیکتاتور نامیده می‌شود که از وظایف خود کوتاهی کرده است! توگویی در نزد سردمدار پوپولیسم جهانی، زلنسکی باید کشورش را به یک متجاوز بدنام و تمامیت‌خواه می‌بخشید، که نبخشیده است، و در مقابل پوتین که خود دیکتاتوری خونریز و زیادخواه است، نزد ترامپ در مقام قهرمان، بر صدر می‌نشیند و ارج می‌بیند!

 کاش امریکای دونالد ترامپ، کناری می‌نشست، و در زخم اوکراین اصلا انگشت نمی‌کرد، تا اوکراینی‌ها بگویند «ما را به خیر تو حاجتی نیست، شر مَرسان» تا دولت و مردم این کشورِ موردِ تجاوز، خود در درد خود می‌مردند، و چنین خنجری را از پشت در بدن خود نمی‌دیدند، ملتی که کشته دادند، ویرانی‌ها تحمل کردند، تا وجب به وجب خاک خود را از متجاوزین روس پس گرفته، یا پاسداری نمایند، و برای سه سال، مقابل متجاوزی ایستادند که، می‌خواست سه روزه آنها را از صفحه روزگار پاک کند، همانگونه که صدام می‌خواست و بر ما کرد و نتوانست.

وقتی به طرح دونالد ترامپ، در مورد غزه می‌اندیشم که بی پروا، و خالی از شرم و آدمیت، و ارزش‌های انسانی و جهانی، مردمی را که هزاران سال در غزه زیسته‌اند، و از آن در مقابل بسیاری از تهاجمات بیگانگان پاسداری کرده‌اند، به خصوص این نبرد آخر، که بعد از حرکت مشکوک حماسِ یحیی سنوار، آشیانه‌اشان، به باد نابخردی سنوارها، و بمب‌ها و گلوله‌ی صهیونیست‌ها رفت، اما این مردم تشنگی، گرسنگی، محاصره، سرما، گرما، و از همه مهمتر، جنگی خسارتبار و پر از خون و خرابی و بیرحمی را یکسال و اندی پشت سر گذاشتند، و اکنون جناب ترامپ از راه نرسیده، طرح دهد که میلیون‌ها فلسطینی این سرزمین را ترک کنند، و راه آوارگی در مصر و اردن در پیش گیرند، تا او از سرزمینی که برایش جان داده اند، و آنرا ترک نکردند، چیزی مثل ساحل پر زرق و برق میامی در امریکا بسازد!

 این بی شرمی که در سخن چنین پوپولیست‌های پرده دری چون ترامپ نهفته است، انسان را دچار حیرت می‌کند، که وقتی فاحشه‌های دنیای سیاست در پهنه قدرت قدم می‌نهند، چطور چشم‌ها را فرو بسته، و یا نه، به قول آن بزرگمرد بصیرِ در حصر، به دوربین‌ها ذل می‌زنند، و نامربوط‌ترین حرف‌ها را نشخوار می‌کنند، و حقوق آدم‌ها (فردی و جمعی) را بدون اینکه از حرف خود خنده‌شان بگیرد، یا در پیشانی‌شان گرهی بیفتد، یا شرمی در خود احساس کنند، زیر پا می‌گذارند و...،

و اینچنین است که آدمیت و اخلاق، به مسلخ کسانی می‌رود که از آدمیت تنها شکل و تنه آن را دارند، در درون خود خالی از هرگونه آدمیت و اخلاق انسانی، وارد میدان شده، بی‌شرمانه به داشته‌های دیگران چشم می‌دوزند، و می‌تازند، و به رغم ناچیز بودن‌شان‌، از آن سهم می‌خواهند، و آنرا از آن خود می‌دانند!

پوپولیست‌های وطنی نیز از همین گونه‌اند، بیشرم و دریده، که دیگران را خس و خاشاک، گوساله و بزغاله و علف هرز می‌بینند، پدیده‌ایی که دهه‌هاست که ما نیز دچارشان شدیم، آنان نیز کمی از ترامپ ندارند، ایرانیان، پیش از امریکا، دچارشان شدند، و پیش از آمدن ترامپ، آنان پایه‌های ایران و ایرانیت را سست و نابود کردند، این پوپولیسم وقتی قدرت گرفت، که دکان اندیش‌ورزی ایرانیان به صورت فله‌ایی، به میدان تاخت و تاز امثال قاضی مرتضوی‌ها سپرده شد، تا کارگاه اندیشه، در رسانه‌های نوخاسته و امیدوار کننده ایران به عقلانیت و اندیشه و حاکمیت فرزانگان و اهل اندیشه را، به مسلخ نادانی و بی‌رحمی خود برده، و در عدد ده‌ها رسانه، به شهادت رسیدند، تا اندیشه‌ها را از بروز، و وارد شدن به میدانِ جامعه ممنوع و یا بی اثر کرده، تا اندیشه در سینه‌های اندیشمندان بماند و بپوسد و برای مردم و کشور خود، کارگشایی نکنند.

و این بود که پوپولیست‌های بیسواد و پوسیده مغزی همچون احمدی نژادها، و پایداری‌چی‌ها و... سکه روزِ میدان ایران و انقلاب شدند، و برای پاگیری آنان و اندیشه‌ی منحرفشان، یک ایران و یک انقلابِ رهایی‌بخشِ بی نظیر را، به پای آنان قربانی کردند، تا در نبود شیران عرصه اندیشه، جامعه ما به دام خرافات، دوری از فرزانگی، عقل، کرامت، به دام بی عزت کنندگان افتد؛ ترویج دهندگانِ عوام فریبی و پوپولیسم فضایی باورنکردنی یافتند و...، و چشم صحنه سازان چنین آوردگاه خسارباری کور ماند، که با آمدن چنین اندیشه‌های پوسیده‌ایی، به میدانِ اندیشه و گفتمان کشور، این جامعه است که از خود تهی شده، ضرر آن را به زودی پرداخت خواهد کرد.

و برون داد این سرکوب بیرحمانه‌ی اندیشه، با سلاحِ پوپولیسم، هاج و واج و به مسلخ بردن نسل‌هایی بود، که در جولان پوپولیسم و عوامفریبیِ آنان به شهادت رسیدند، و طعمه گرگ‌های هار شدند، و یا به دامن شراب، مواد افیونی و دود خزانیده شدند و...

 عرفان مولانای بلخی، کیمیای سعادت غزالی توسی، فاش‌گویی و رسواسازی حافظ خوش سخن از کج فهمی و ریا و چاپلوسی، و فرزانگی سعدی شیراز، و تَجَدُد اقبال لاهوری، طنز مسعود سعد سلمان و... که به راحتی در کلاس درس اندیشمندانی چون عبدالکریم سروش، سید ابراهیم نبوی و... در دسترس جوانان دانشگاهی بود، از آنان دریغ شد، و این جامعه یله و رها، به دامن هزاران دکاندارِ بی محتوایی، تهی مغزی، پوچی، در مجلس مداحان، امیر تتلوها و... انداخته شدند.

دایره گرم موسیقی سنتی ایرانی که پر از عشق، عرفان، فرزانگی، راستین زیستی، حیا و شرافت، آدمیت و اخلاق بود، و در نای زنده یاد محمد رضا شجریان، شهرام ناظری، حسام الدین سراج، علیرضا قربانی و... تنین انداز است، به نفع امیر تتلوها، و مداحان پرگوی خرافه پراکن و... برهم زده شد، کنسرت‌های‌شان توسط علم الهداهای مبسوط الید، ممنوع و حرام شد، چراکه پوپولیسم به لشکر دنبال کننده‌ی، جوانان از درون تهی شده‌ایی نیاز داشت، تا در مقابل اندیشه و اندیشورزان قرار گیرد، و آنانرا به زیر انقیاد لشکر بی فکر و اندیشه خود درآورد، سنگر به سنگر پیش رفته، تا به زعم خود همچون ترامپ‌های پوپولیست، فتح الفتوح بیافریند! فارغ از این که در تهی مغزی پوپولیسم، فتحی نخواهد بود، ویرانی است و خسارت.

و برایش مهم نبود که در مکتب چنین پوپولیسمی امثال سعید جلیلی را پرورش دهند و بال و پر دهند، که در یک فقره از عملکرد او، پرونده رسوای کرسنت وجود دارد، که در خیانت او به کشور و منافع آن، میلیاردها دلار خسارت نهفته است، و کشور را به مضحکه عام و خاص در جهان تبدیل کرده، و می‌کند، و خساراتی جبران ناپذیر به حیثیت کشور وارد می‌سازد. و این مرد ممهور به مهر و تسبیح، اگر کمی وجدان داشت، به سان سیاستمداران باغیرتِ بی‌خدایِ کره‌ایی، ژاپنی و... که وجدانِ انسانی و آدمیت، هنوز در رگ‌های قلب آنان یخ نزده است، و در درون آزارشان می‌دهد، تپانچه‌ایی بر شقیقه خود می‌نهاد، و تنها برای همین یک خسارت، از خیل خسارت‌هایش، از نگاه شماتت آمیز مردم، و یا از فشار وجدان بیدارِ خود، با شلیکی به زندگی خود، خاتمه می‌داد، اما دریدگی و بی شرمی در ذات پوپولیسم جای دارد، و وجدانی باقی نمی‌گذارد که شرمی به جا بماند.

این است که، پوپولیسم ایرانی، پیش از این که کاروان پوپولیسمِ جهانی ترامپ از راه در رسد، و بلای جان ایران شود، ایران را به شهادت رساند، یا ایران و انقلاب را در پایش به شهادت رساندند، و بعد از آن است که اکنون در دام عموسام، و بی‌شرمی پوپولیست‌های حرفه‌ایی چون او، بدون اندیشه، اندیشمند و اندیش‌ورزی در صحنه، خلع سلاح رها شده‌ایم، پوپولیسمی که اصلاح، اصلاح‌جویان، و اندیشه اصلاحات و اهل بصیرت آنرا، به بن بست رساند، و پرورش دهندگان آن پوپولیسم خطرناک، امروز کِشته‌ها‌ی شوم خود را، در مقابل چشم خود دارند، و نتایج آن کاشت و داشت را، برداشت می‌کنند.

مردمی که پایه‌های آنان از زمین اندیشه داخلی کنده شد، امروز در خارج از مرزها کورسوهای امید به گذر از شرایط خطرناک موجود را می‌جویند! و در این راه معلوم نیست، کدام فانوس به دستی، خود را کشتی نجات نشان خواهد داد، و به کدام گردباد خواهد برد، و از این پیچ خطرناک، ایرانیان با کدام راهبر، عبور خواهند کرد، که در پس آن، آقایی از آن مردم باشد، نه از آنِ چابکسواران پوپولیستِ فرصت طلبی که در این پیچ‌ها، دار و ندار مردم را می‌ربایند، و بر دوش آنان سوار شده، منافع خود را می‌جویند، و آتش را روی کماچِ قدرت خود می‌خواهند.

آنانکه ایران را گرفتار پوپولیسم کردند، اکنون با بنایی که بر عوام فریبی ساخته‌ و فراهم کرده‌اند، چطور می‌خواهند به جنگ پوپولیسمِ جهانی ترامپ بروند، که از اخلاق، آدمیت، قانون، معیار و هرگونه ارزش‌های انسانی (چون خود آنان)، تهی‌ست؟! و در عین حال مجهز به پول، اسلحه و رسانه است. در این وانفسای آنارشیسم و درهم ریختگی داخلی و جهانی، ناشی از رفتار و اندیشه پوپولیسم ایرانی و امریکایی، که هر بازیگری در جهان تنها در فکر بقای خود خواهد بود، ما به کدام برگ برنده‌ی قدرتمند داخلی و جهانی پناه خواهیم برد؟! حال آنکه هر آنچه داشتیم، از سرمایه‌های دینی، ملی و انقلابی را، بر کابین پوپولیسم وطنی، و جا اندازی آنان در مراکز قدرت، صرف کرده و باختیم، همه را در مقابل آنان قربانی کردیم.

ایران و انقلاب رهایی بخش آن، پیش از این که طعمه پوپولیسم ترامپ شود، به پای پوپولیسم پوچ و تهی وطنی قربانی و سر بریده شد. 

[1] - 2 اسفند ۱۴۰۳ - ۲۰ فوریه ۲۰۲۵) پس از آن که دونالد ترامپ عصر چهارشنبه در شبکه اجتماعی خود - تروث سوشال - از دستورش برای حذف طرح ترافیک در محدوده مرکزی نیویورک خبر داد، در انتهای جمله خود نوشت‌: «خدا پادشاه را حفظ کند» ، واکنش‌ها، چهارشنبه شب با انتشار پوستری از سوی کاخ‌سفید در حساب رسمی آن در اینستاگرام تشدید هم شد. در این پوستر آقای ترامپ روی جلد مجله تایم دیده می‌شود در حالی که تاج پادشاهی بر سر دارد و لبخند می‌زند و کنار آن هم جمله «خداوند پادشاه را حفظ کند» درج شده است. مجله سیاسی پولتیکو خیلی زود در یادداشتی به این پوستر و جمله آقای ترامپ واکنش نشان داد و غروب چهارشنبه نوشت: «پرزیدنت ترامپ همزمان با ادامه تلاش جدی برای تغییر نظام حکومت‌داری در آمریکا و تطبیق آن با آنچه در ذهن خود دارد، به طرز فزاینده‌ای علاقه وافر خود به سلطنت‌ را نشان می‌دهد».

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نبرد درازدامن ایرانیان برای نقش‌گیری در سرنوشت خود، که اینک نزدیک به یکصد و بیست سال است که در میان خیزش‌های بزرگ و کوچک، پی در پی ادامه دارد (1284-1403)، باعث نشد تا آنان به هدف نهایی خود دست یابند و همواره کشتی آزادیخواهی به گِل نشانده شد، و اکنون به تراژدی گریه‌آوری می‌ماند که اشک از دیدگانِ هر آگاهِ دارنده وجدانِ پاک سرازیر می‌کند، چرا که حتی در مقایسه با کشورهای شرقی نیز، شرایط ما اسفبارتر است، چه رسد به کشورهای پیشرو در دمکراسی و صاحبان سیستم‌های جمهوری موثر. حال آنکه حرکت ایرانیان پیشروتر از تمام ملت‌های شرق بود، و نبردشان برای دخیل شدن در قدرت را، پیش از همه آغاز کردند، و قهرمانان آزادیخواه آنان همچون دکتر محمد مصدق و...، پیشوا و راهنمای ملت‌های دیگر از جمله مصری‌ها، هندی‌ها و... بودند.

در این مدت چندین خیزش اساسی آزادیخواهی، دمکراسی‌خواهی و جمهوری‌خواهی ایرانیان، همواره توسط نیروهای استمرارطلب، استبدادطلب، سلطنت‌طلب و حاکمیت‌های مطلقه فردی یا محافظه‌کار ترسان و لرزان از تغییر و تحول ناکام شد، و کشتی آزادیخواهی، و دریافت حق تعیین سرنوشت، به گِل نشانده شد، چراکه هر بار یک نیرویی در داخل و یا در خارج، از راه رسید، و نیروی متراکم و قدرتمند و آماسیده ایرانیان در مسیر آزادی، دمکراسی و جمهوریت را به باد هوا تبدیل، و بی اثر کرده، و یا بعد از پیروزی به انحراف بُرد، و آرزوی ایرانیانِ کرامت‌جو را به باد داد.

آخرین آن انقلاب بزرگ آزادیبخش 57 بود، که طبقه محافظه‌کار روحانیت، که از قضا در نقش رهبرانی انقلابی، سردمدار خیزش شدند، آنرا به گِل نشاندند، چراکه زیاده‌خواهی اهل مذهب، در تسلط بر تمامیت مراکز قدرت، و تصمیم سازی، که آنان آنرا برای خود از ناحیه خداوند حقی مسلم، اعطا شده، تضمین شده و مصونیت‌زا و خارج از هر گونه حرف و حدیث می‌دانستند، خیزشِ فراگیر و بزرگ ایرانیان را اینبار خنثی و بی اثر کردند، چنانکه این روزها، در اثر همین عملکرد، مردم امکان اعمال خواست خود در برداشتن فیلترینگ از شبکه‌های مجازی، یا عدم اجرای قانون حجاب اجباری، یا آوردن جسد دکتر علی شریعتی به زادگاهش، و دفن در محل پیگیری مبارزاتش علیه رژیم گذشته در حسینیه ارشاد و از این دست خواست‌های پیش‌پا افتاده را هم ندارند، از این روست که اهل تاثیر و مبارزه در انقلاب 57، به نوعی بر اشتباه خود در این زمینه پی برده و به مرور اشاره کرده و می‌کنند، و این پشیمانی، در کنار ناکارآمدی‌ها، تمامیت‌خواهی ها و... زمینه را برای بازگشت دوباره سلطنت، تو گویی هموار کرده و می‌کند، و این یعنی بازگشت دوباره به نقطه صفر.

انقلاب 57 در بین خیزش‌های تاریخ 120 ساله مبارزه ایرانیان برای آزادی بینظیر بود، تنوع و تکثر انقلابیون دخیل در آن، که تمام پیوستار جامعه‌ی متکثر ایران را در خود داشت، از بیسوادترین تا باسوادترین، از شهرنشینان تا روستانشینان، از کوخ نشینان تا کاخ نشینان، از کارگران تا کارفرمایان، از صاحبان تشکل‌ها تا افراد مستقل و تنها، از نظامیان تا غیرنظامیان، از مذهبی‌ها تا غیرمذهبی‌ها، از روشنفکران تا دارندگان افکار پوسیده، متصلب، مرکز و پیرامون و... همه و همه را کم و بیش در بر می‌گرفت، که در یک ائتلاف قدرتمندِ سیاسی و سراسری، برای رهایی از سیستم استبداد فردی شکل گرفتند، و هم‌هدف و یکصدا شدند و...، و همه‌ی شرایط آماده بود، تا ایرانیان نیز مطابق شئون تمدنی، فرهنگی و پیشینه درازدامن خود در مدنیت، صاحب حق تعیین سرنوشت شوند، و مردمی که روزگاری در دوره باستان، خود صاحب مجلس مهستان بودند، در تراز ملت‌های پیشرو جهانی قرار گرفته، و صاحب مجلس نمایندگانی مقتدر و تعیین کننده شوند.

نمونه‌ی نزدیک به چنین انقلابی در خاورزمین، تنها انقلاب هند بود، که در سال 1326 (1947) به رهبری مهاتماگاندی به پیروزی رسید، و علاوه بر رهایی از استعمار بریتانیا، دمکراسی پایایی را برای هندی‌ها، به ارمغان آورد که هنوز که هنوز است، بعد از 76 سال، این آرای تک تک هندی‌هاست که حاکمان‌شان را، هر 5 سال یک بار بر می‌دارد، و یا می نشاند. و قانون، مقام و سیاستِ مادام العمری در این کشور وجود ندارد، که مردم هند نتوانند او را از جلوی پای خود و پیشرفت خود بردارند و یا بنشانند.

انقلاب 57 تنها قابل قیاس با چنین انقلابِ شکوهمندی در هند بود، چراکه خیزش هند نیز کم و بیش از چنین پیوستار گسترده و متکثری از جناح‌های مبارز برخوردار بود، که یکجا، یک‌هدف و همسو شده بودند، و تا پیروزی همدیگر را برادرانه و خواهرانه همراهی کردند، و این همراهی را در نهایت، در یک قانون اساسی پیشرفته، پیشرو و کارگشا، پس از پیروزی به نتیجه بسیار خوبی رساندند، و ثبت و عملی کردند.

اما اگر دستاوردهای پرارزش و اساسی انقلاب هند (سکولاریسم، تکثرگرایی، دمکراسی و...) شش تا هفت دهه بعد از پیروزی، اکنون توسط افراطگرایان مذهبی هندو در خطر استحاله، انحراف و خطر نابودی قرار گرفته است، و تمامیت‌خواهی و زیاده‌طلبی‌های مذهبی، ریشه‌های قانون اساسی پیشرو برآمده از انقلاب هند را می‌جود، و ارکان دمکراسی، سکولاریسم، تکثرگرایی، تفکیک قوا، و آزادی بیان و... را در هند سست می‌کند، و رشته‌های انقلابیون بزرگی همچون گاندی، نهرو و... را پنبه می‌کند، اما ایرانیان از همان دهه نخستِ پیروزی، دچار چنان شکاف و مشکلی شدند، که روند خالص‌سازی، یکدست‌سازی و پاکسازی خسارتباری در بین انقلابیون در پیش گرفته شد، که شکاف‌های عمیقی را در جامعه ایران باعث گردید، این شکاف‌ها متاسفانه اکنون خطر دریدن یکپارچگی ایران را نیز تو گویی می‌خواهد در خود محقق کند، و همگرایی ایرانیان را به پراکندگی و فرار از مرکز تبدیل نماید.

چنین عملکردی زخم‌های غیرقابل التیامی را، به بدنه یکپارچه انقلابی ایران وارد کرد، و به نبردهای خونینی برای بقا، در بین شُرکای انقلاب دامن زد، که برای تصاحب غنیمت پیروزی، و کسب ارثیه قدرتِ بازمانده از پهلوی‌ها چنان بر هم شوریدند، که از همان روزهای نخست، در منظومه متکثر انقلابی، نبردی شدید، بر سر سهم خود در بعد از پیروزی آغاز کردند، که به ترورها، اعدام‌ها، رکورد زدن در تعداد زندانی‌ها، تبعیدهای خودخواسته و ناخواسته میلیونی، خانه نشینی‌ها و... تا کنون انجامیده است.

چراکه تعادل و تکثر منصفانه و عادلانه زمان مبارزه، متاسفانه بعد از پیروزی شکسته شد، و انقلاب را دچار تمامیت‌خواهی‌ها و انحصارطلبی‌های  بی‌حاصل و اجتناب‌پذیر نمود، و به مسیر حذفی و انحرافی بزرگی بُرد، تا جایی که کسانی مثل مجاهدین خلق و...، که در روند مبارزه جذاب و موثر ظاهر شده بودند، از فرط خشم و کینه نسبت به هم‌سلولی‌های دوره زندان و مبارزه‌ی خود و...، حتی حاضر شدند ضمن کشتار آنان، در خلال یک جنگ بر سر خاک ایران، به دامن دشمنِ این آب و خاک (صدام) خزیده، حتی نابودی همسنگران رقیبِ مبارزاتی خود، که اینک مراکز قدرت در تهران در چنبره خود داشتند را، حتی به قیمت جدایی استان خوزستان و... از ایران، در پناه دشمنِ سرزمینی پی‌بگیرند و...

 مهمترین نقش را در این راستا طبقه روحانیت، بر عهده گرفت، و روند را به سمتی برد که هرچه پایه‌های قدرت روحانیت در گوشه گوشه پهنه قدرت کشور مستحکم‌تر، وسیع‌تر و پرتعدادتر شد، تا آنجا که از تهران به تمام شهرها، و روستاها هم سرایت داده شد، تا جایی که حتی خواهان حضور نمایندگان خود در هر شبعه بانک، مدرسه، پاسگاه پلیس و... نیز شده‌اند و...، به همان میزان و بلکه شدیدتر، این مشروعیت‌ و مقبولیت‌زدایی بود که در انتظار سیستم و هدف آنان بود، که به نظر می‌رسد، هرچه حضورشان بیشتر شد، کنارکشیدن مردم از صحنه انقلاب، و امور کشور نیز شدت گرفت.

خلوت شدن صندوق‌های رای که انتخابات‌ها را از مشروعیت و شمولیت انداخت، و جدایی مردم از حاکمیت تا آنجا پیش رفت، و به تدریج آنقدر ادامه یافت که کار به جایی رسید که داشتن دو ارتش پرتعداد قدرتمند و مسلح (ارتش و سپاه)، برای کنترل اوضاع داخلی و دفاع از حملات طمع‌کاران خارجی کم آمد، و بسیج مردمی نیز در این راه به خدمت گرفته شد، علاوه بر آن نیروی‌های متکثر انتظامی، از جمله ژاندارمری، پلیس، شهربانی، کمیته‌های انقلاب اسلامی و... نیز در هم ادغام شدند، و یک نیروی امنیتی - انتظامی منسجم را تشکیل دادند، که باز این نیز نتوانست درمانی بر این درد فراگیر ترس و عدم احساس امنیت روحانیت باشد، و با همه اینها کسانی باز به درستی احساس عدم امنیت کردند، و مدعی شد که اگر ایرانیان از دفاع از انقلاب! دست بکشند، این «حشدالشعبی عراقی، فاطمیون افغانی، زینبیون پاکستانی و حوثی‌های یمنی» و... هستند که از ما دفاع کنند! [1]

شدت شکاف بین مردم و حاکمیت به حدی رسیده است که به بار نشستن تمام سرمایه گذاری‌های گزاف نظامی، که ایران را در بحث موشکی، پهپادی و... در ردیف کشورهای درجه یک، در این صنایع قرار داده است، و پهپادها و موشک‌های ایرانی در جنگ اوکراین آنقدر نقش آفرینند که بکارگیری آن توسط روسیه علیه اوکراین، خود به یکی از اضلاعِ سه ضلع مثلث شومی تبدیل شدند، که بی‌شک اعمال فشار حداکثری بر ایران، در کنار دشمنی با امریکا و اسراییل و توسعه توان هسته‌ایی، اکنون حتی یکپارچگی سرزمینی ایران را نیز در معرض خطر نابودی قرار داده است، حال آنکه هر سیاستی باید در ابتدا بقای سرزمینی، و بعد حفظ انسجام ملی را در هدف خود داشته باشد.

این روزها، در مقایسه با روزهای پایان جنگ خسارتبار با رژیم بعث صدامی که در نظر گرفته می‌شود، که ایران در اوج ضعف نظامی، اقتصادی، سیاسی و... قرار گرفت، و دشمن بعد از هشت سال نبرد و پیشروی پی در پی ما، خاکریزهای خود را دوباره به زمان اوج پیروزی‌هایش در اول جنگ برگرداند، و شهرها و سرزمین‌های بیشتری در معرض سقوط بودند. برخی شرایط کنونی ایران در زمانه‌ی جولان موشک‌ها و پهپادهای ایرانی را، به چنان حال و روزی مقایسه و برابر می‌کنند و...، درست یا غلط، در هر دوی این مقاطع، این جدایی بین خواست مردم و حاکمیت بود که، کشور را در ضعیف‌ترین حالت دفاعی خود قرار داد. اگر آنروز ایرانیان از ادامه جنگ خسارتبار خسته و فرسوده بودند، و اکنون از ادامه تنش بیمارگونه و خسارتبارِ با غرب و امریکا خسته، فرسوده و ناراضی‌اند.

اما چرا باید به این وضع دچار شویم؟!

در حالی که با کمی ایثار و از خود گذشتگی طبقه روحانیت، می‌توان خودخواهی‌ها، زورگویی‌ها، تمامیت‌خواهی‌ها، انحصارطلبی‌ها، نخوت و غرور و... را به کناری نهاد، کمی کرامت و عزت را به مردم ایران باز گرداند، و آنها را پشت حاکمیت‌شان، در مقابل هجوم بیگانه، منسجم کرد، این ننگ آور است که ترامپ (امریکا) و پوتین (روسیه) بنشینند و بر سر ایران معامله کنند، کاری که در مورد سوریه کردند و امروز همه نتایج آن را می بینند، همچون همان کاری که در «کنفرانس تهران» کردند، که چرچیل (بریتانیا)، استالین (شوروی) و روزولت (امریکا) در تهران و در سفارت روسیه نشستند، و بر سر ایران معامله کردند، چرا ما باید در جنگ‌های استعماری بین غرب و شرق، سیاست اصولی خود، یعنی بیطرفی را به کناری نهاده، در کنار شرقِ متجاوز و جنایتکار قرار بگیریم، که او کارت ایران را در مذاکرات خود با  غرب روی میز داشته باشد؟!

در نبرد هیولاها، جایی برای ما نبود، که توهم برمان دارد، وارد دعواهای استعماری آنان در کشورگشایی‌های آنان در اروپا شویم و... اما در هر صورت، «خودکرده را تدبیر نیست» اکنون راه نجات همگرایی ملی، و نزدیکی اهداف مردم و حاکمیت است، که تنها در چنین وضعی است که هیچکدام از قدرت‌های خارجی نمی‌توانند پشت ایرانیان را به خاک مالیده، و آنان را در حوزه تمدنی و فرهنگی خود، به حاشیه مرگ آور تسلیم و خلع سلاح برانند.

چرا نباید به خواست مردم خود پاسخی مثبت داد، تا در مقابل فشار خارجی بتوان مقاومت کرد، امروز چرا باید مسعود پزشکیان، که با وعده‌هایی ناچیز، قلب برخی از مردم ایران را، به نمایندگی از خیل ناراضیان به وضع موجود، به خود جلب کرده، و تا حدودی چشم‌ها را، امیدوار به تغییر، اصلاح و تحول کرده است را، ناکارآمد و آچمز شده، دید؟!

او که شاید برای آخرین بار توانسته است، برخی از مردم ایران را، به امکان اثرگذاری صندوق‌های رای، حساس کرده، و به پای صندوق‌های رای بکشاند، چرا باید در تحقق شعارهای ناچیز و حداقلی اش ناکام، و یا ناکام نشان داده شود؛ شعارهایی همچون برداشتن زور، تحمیل و اجبار بی منطق در بحث حجاب و پوشش زنان، که بزرگترین خیزش گسترده و مردمی بعد از انقلاب را در پس خود دارد، و یا برداشتن به اصطلاح «قانون حجاب و عفاف» که مجلس متشکل از نمایندگان اقلیت، آنرا همچون شمشیر دامکلوس بر سر این مردم مظلوم، و دولت برخاسته از آنان، همچنان پابرجا نگه داشته اند، که چه؟! دهنکجی به خواست مردمی که باید «ولی نعمت» تصمیم سازان باشند؟!

چرا باید درخواست ناچیزی همچون برداشتن فیلترینگ ظالمانه بر ارتباطات اینترنتی مردم ایران، در هاله ایی از ابهام بماند، و با اقداماتی ناچیز به مضحکه گرفته شود؟! و یا گرفتن ارتباط مثبت و موثر با جهان خارج. چرا نباید موانع پیش پای این شعارهای ناچیز را برداشت، تا جامعه عمل به خود گیرد، تا ایرانیان دلگرم به آینده ایی بهتر شوند، و امیدوار گشته، دوباره کسانی همچون مجاهدین خلق و... از بین آنان برنخاسته، که با دشمن متجاوز به این خاک، و دشمن توان موشکی، هسته ایی و دفاعی ایرانیان همراه شده، و نابودی به هر قیمت را، برای نظام حاکمیتی نخواهند.

زیاده‌خواهی و چیرگی اقلیت منصوبِ چنبره زده بر شوراهای عالی (شورای عالی فضای مجازی، شورای نگهبان، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت و...)، چرا نباید کنترل شود، شوراهایی که سلطه فکری و عملی آنان بر تصمیمات نمایندگان مردم در نهادهای اساسی ناشی از انتخاب مردمی می چربد، و حتی از قوانین مجلس منتخب ملی کشور نیز بالاتر در نظر گرفته می‌شود، و برای مجلس نیز اسناد بالادستی تولید و تصویب می‌کنند!

و رئیس جمهور که بالاترین مقام رسمی کشور، و رئیس «جمهور» ایرانیان است را، در بازی سیاسی پر پیچ و خمِ خود، سردرگم و بی اثر کرده‌اند. چنین شوراهایی باید خنثی شوند تا یک حاکمیت سبکبال و دمکرات متکی به پشتوانه مردمی بتواند، در این لحظات حساس، و در این پیچ تاریخی خطرناک، تصمیم‌هایی سریع و موثر بگیرد، تا قدرت رای مردم احیا شود، تا آن اقلیت تمامیت‌خواه نیز از مزایای آن، در کنار مردم خود، بهره‌مند شوند.

اگر حاکمیت در چنین شرایطی نتواند مقابل خواست مردم خود سر تمکین فرود آورد، دیگر چه زمانی حاضر خواهد شد، تن به خواست آنان دهد؟! اعطای حق تعیین سرنوشت به مردم، درخواست زیادی از یک نظام مدعی انقلابی است؟! بازگشتی که اگر امروز به سوی مردم انجام نشود، شاید دیگر فرصتی برای تحقق آن نماند.

 آتشی که طلایه‌های آن هویدا، و در راه است، در بین درختان این باغِ مُشاع، توان و قدرتی برای بد و خوب کردن نخواهد داشت، دامنگیر که شد، می‌سوزاند و پیش خواهد تاخت، و اشک‌های ندامت و پشیمانی هیچ باغبانی هم، از هُرم آن نخواهد کاست، و انگشتانِ به ندامت به زیر دندان‌ رفته، آنرا از حرکت باز نخواهد داشت.   

چینی شکسته بین حاکمیت و مردم  باید دوباره بند زده شود

[1] - حجت الاسلام موسی غضنفرآبادی با حضور در جمع طلاب مدرسه علمیه معصومیه قم در تاریخ 15/12/1397  بیان داشت که : « اگر ما انقلاب را یاری نکنیم، حشدالشعبی عراقی، فاطمیون افغانی، زینبیون پاکستانی و حوثی‌های یمنی خواهند آمد و انقلاب را یاری خواهند کرد.»

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

می گوید پسرم! «خدا حواسش هست» [1]

اما گویا اینگونه نیست! او مدتهاست که حواسی برای صرفِ در حال و احوال ما آدم‌ها ندارد،

توگویی، کار خلق آدم که به پایان رسید، فقط آنقدر حواس برایش باقی ماند که آفرینی به کار خود گوید، و گفت و رفت، و در برهوت این دنیا، رهای‌مان کرد، انگار صد پروژه جدید، در صف شاهکارهای خود داشت، که باید به آنها هم می‌رسید، از ما گذشت و پی امورات مهم دیگری که شاید حواس‌جمعی بیشتری می‌خواست، رفت.

با این حال، هنوز تابلوها می‌گویند:  «خدا را فراموش مکن»

نویسندگانش فراموش کرده‌اند که، انگار این خداست که ما را فراموش کرده است، نه ما او را!

تاریخ زندگی آدم‌ها گواهی می‌دهد، که آنها میلیون‌ها سال است که «خدا خدا» می‌کنند، و همواره چشمی به آسمان داشته و دارند،

دست کم نام او در لحظه، لحظه‌ی زندگی‌شان حضور دارد،

مادرم با نام او بیدار می‌شد، با نام او به خواب می‌رفت، در این بین نیز نام خدا، بهترین ورد زبان، و دل‌مشغولی ذهنش بود،

پدرم هر کاری را، کاشتِ درختی، برداشتن باری، فرو بردن بیلی بر زمین برای هر کِشتی، آغاز هر صبحی را، و به خواب رفتن برای روزی دیگر را و... با نام خدا آغاز می‌کرد،

و...

فریاد «ای‌خدا، ای‌خدا» کردن‌ِ آدم‌ها را همواره می‌توان در هر کوی و برزن شنید،

وقتی شدت دشمنی‌ها و دوستی‌ها بالا می‌گیرد، «ای‌خدا»ها در شمار بیشتری به سوی آسمان روان می‌شود،

وقتی با قیمت ناچیز زنده بودن و زندگی مواجه می‌شویم هم همینطور، اولین واژه‌ایی که ناخودآگاه، از حلقوم‌مان بیرون می‌جهد، «ای‌خدا» ست

و...

جنایتکاران که جنایت می‌آفرینند،

غارتگران که به چپاول می‌نشینند،

شکنجه‌گران که به زجر دیگران دست می‌گشایند،

و...

این فریاد «ای‌خدا» ست که به آسمان سیل‌وار سرازیر می‌شود،

اهل کشتار به بهانه‌ایی اندک، چاقو را وسیله‌ی حلِ اختلاف‌ یافته، میان قاتل و مقتول، این بُرَّنده تیغ ست که تعیین کننده می‌شود، این قساوت بُرَّنده تیغ‌ها، «ای‌خدا»یی بلند، و از سر شکایت با خود می‌آورد،

وقتی کارگرانی نحیف و نادار، در مقابل کارفرمایانی فربه و پشتگرم به قدرت، از بازپس ستاندن چندرغاز دسترنج خود ناتوان می‌شوند، از همه جا ناامید، دست به آسمان برده، «ای خدا» «ای خدا» می‌کنند، چون می‌دانند، شاکی هم که شوند، صاحبکارِ بیرحم با وقاحت تمام می‌گوید: برو شکایت کن!

چراکه او می‌داند این مظلوم، نه توان دویدن با او در دادگاه را دارد، و اگر هم داشته باشد، روزی که زمانِ گرفتن دستمزدِ ناچیزش فرارسد، با روند بی ارزش شدن پول رایج، پیشیزی عایدش نخواهد شد! این است که دادخواهان بیشماری به خدا متوسل می‌شوند و فریاد «ای‌خدا»ی‌شان به آسمان می‌رود.

این روند هول انگیز سقوطِ آزادِ آدمیت، «ای‌خدا» ندارد؟! دارد، و برای همین هم ورد زبان‌ها شده است،

سقوط آدمی به دره های ظلم، بیدادگری، غارت، چپاول، به بردگی بردن انسان‌ها، رعیت دانستن آدم‌ها و... «ای‌خدا» ندارد؟! دارد، خوب هم دارد! بسیاری از این همه ظلم، هول برشان می‌دارد، و «ای‌خدا» گویان‌شان می‌شوند!

جوانان از زندگی مانده،

پدران شرمگین از ناتوانی خود، در فراهم کردن زندگی،

مادرانی که جز خوندلِ نصیبی از فرزندآوری خود ندارند هم، «ای‌خدا» گویان، دادخواهی از آسمان می‌جویند!

اما چه سود؟!

پاسخی از آسمان نمی آید!

تو گویی خدا بعد از آن آفرینی که از خَلقِ آدم به خود گفت، از فرط شادی این آفرینش، درازکش شد و در خواب خوشی فرو رفت، که میلیون‌ها سال است در رویاهای خوشی که برای آدم و آدمیت داشت، غرق شده، و در سکوت مانده است!

جوابی از آسمان‌ها نیست!!!

 همانگونه که برای دیگرانی از این دست، نبود و نیامد!

گرفتارانِ تیغ تیز داعشیان و طالبانیان، و از این دست نمایندگان خاص خدا، ضجه‌ها به آسمان زدند، اما پاسخی نشنیدند و ناامیدانه گلو به تیغ دشمنِ آدمیت، و ماموران بردگیِ انسان سپردند!

آنان را که سحرگاهان به سوی دارها می‌بردند، چشم‌هاشان از آسمان قطع نشد، تا شاید دستی فرودآید و نجاتی در این آخرین دقایق زندگی بیابند، که نیافتند و به دار کشیده شدند،

در آن هنگامه‌های جنگ غزه که بمب‌های چند صد کیلویی از آسمان بر فلسطین و لبنان می‌بارید،

آنان که هدف این بمب‌ها و گلوله‌های ریز و درشت بودند، خدا را به نام‌های گوناگونش میلیون‌ها بار، صدا زدند!

خدا!

یَهُوَه!

پدر مقدس!

و...

اما جوابی نشنیدند، تا جنگجویانی تسلیم شوند، و دیگرانی از مرگ، ویرانی، جراحت، اسارت، محاصره رهایی یابند!

اینجا پاسخ اعمال دیگران را، دیگرانی باید بدهند که سهمی در ایجادش نداشتند! [2] و فریادی از این بیدادگاه هم به جایی نرسید!

آن سال‌ها که در گرماگرم جنگ جهانی دوم، ده‌ها میلیون آدم، به خاک و خون در می‌غلتیدند هم، «ای‌خدا»هایی در شمارِ میلیاردی، مظلومانه و از سر استیصال به آسمان سرازیر شد، اما جوابی نیامد تا آخرین شلیک نیز، شلیک شود! تیری که از تپانچه هیتلر، در مغز خودش، توسط خودش شلیک شد، که پایانی بود بر کشتارها و ویرانی. ماشه آغاز و پایانِ جنگ، در دستانِ آغازگر آن بود، نه خدا؟!

چنگیز و پسرانش، تیمور و فرزندانش، اسکندر و سردارانش، استالین، صدام، پول پوت و هم‌حزبی‌های‌شان و... وقتی میلیون‌ها زندگی‌ را شخم می‌زدند، و بر فرشی از خون و ویرانی، پیش می‌تاختند نیز، باز فریادهایی از ته دل، «ای‌خدا» گویان، از آسمان درخواست داد، و پایانِ جنایت و کشتار می‌کردند، اما این نیز زمانی پایان پذیرفت که جنایتکاران از کشتار و غارت خسته شدند و... و از آن دست کشیدند.

در همه‌ی این صحنه‌های هولناک، خدای آسمان‌ها بدین فریادها و دادخواهی‌ها وقعی ننهاد، و حواسش جایی دیگر بود، تو گویی خود تقدیر کرده است، تا ظالمان ترکتازی کنند و... و با زبان بی زبانی می خواهد بگوید، شما آدمیان باید خود آدم شوید، آدم شدن دست خود شماست، نه من!

و چنین بود که تنها مرگ ظالمی، خیزش به حقی و... فضای نفس کشیدن را برای آدم‌ها فراهم نمود و...

و تو گویی خواست تا بگوید، خدا حواسش نیست، این ما آدم‌ها هستیم که باید، حواسمان به خودمان، و به آدمیت باشد!

 

[1] - جمله ایی نصیحت‌گونه، التیام بخش به نقل از ملکه الیزابت به نوه اش، ویلیام، ولیعهد بریتانیا

[2] - مرحوم مادرم همواره شکایت‌وار و اعتراض‌گونه، نصیحت‌گونه می‌گفت، «ماران کنند و موران کِشند» که این گزاره اندیشورزانه به مادران و بزرگانی اشاره دارد که اشتباهی مرتکب می‌شوند و این فرزندان‌شان هستند که تقاص کار ماران را مظلومانه و بیگاه پاسخ می‌دهند، و یا اثر کارشان دامنگیر این بیگناهان می‌شود، «گُنه کرد در بلخ آهنگری     به شوشتر زدند گردن مسگری».

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

درازترین پیکار سده بیستم میلادی، در سال 1367 خورشیدی بدون هیچ پیروزمندی پایان پذیرفت، جنگی خونبار و خسارتبار که آغازگر آن یکی از مهره‌های خونریز و سنگدل شرق در خاورمیانه، به نام صدام حسین بود که در درازای هشت سال، با پشتگرمی سلاح، ایدئولوژی و توان بلوک شرقی حزب بعث کمونیستی، به نابودی ایران و کشتار ایرانیان با همه‌ی توان ادامه داد، اما پیروزی را دریافت نکرد، و غرب و شرق و اعراب او را در اشتباهش رها کردند، و خود بردبارانه و با درنگی آمیخته به فرزانگی، که پشتگرمی از این فرزانش بریتانیایی داشتند که «وقتی دشمنت دارد اشتباه می‌کند مزاحمش مشو»، به تماشا نشستند.

آنان به او زمان دادند تا این پیکار را، که بین ایرانیان و برادران‌شان در کناره‌های ایرانشهرهای باستانی تیسپون و... قاچیده شده بود، دنباله یابد، تا شاید اشتهای سیری ناپذیر یکی از رهبرانِ سرکش و ددمنش برونداد سیستم‌های بیدادگر و خونخوار شرق در آسیای باختری، سیر شود، که نشد و هر دومان در مرزهای نابودی تا هشت سال دست و پا زدیم، اشتباهات آنقدر پی گرفته شد تا با یورش صدام به کویت، این غرب بود که حزب بعث کمونیستی و دستگاه ترسناکش را از عراق برچید، و ایران نیز از شر دشمنِ خونی خود رهایی یافت.

اما در این سوی این داستانِ غم انگیز، ما همچنان در سایش با درگیری غرب ماندیم و پیش ‌رفتیم و هرچه گذشت در این دره هولناک بیشتر فرو رفتیم، تا آنجاکه دهه‌هاست که هر تکان خرد و کلان‌مان در سیاست خارجی، تو گویی درهم و دیناری رایگان است که نقد ‌شده و یکراست در حساب بلوک شرق ریخته می‌شود، و در این راه حتی «پاسدارانِ انقلاب اسلامی» نیز، شعار پایه‌ایی «نه شرقی نه غربی» را دگرگون کرده، و آنان نیز ما را در کنار شرق تعریف و همراه نمودند، تا به سان رامشگران سالن‌های سرگرمی سن پترزبورگ، هر شادباشی که به پای رقصمان در پهنه جهانی می‌ریختند را، سالندار خونسرد و بیرحم مسکونشین، با شادکامی بر‌داشته و در جیب خود ‌ریزد، و بگوید «جیب من و شما ندارد!»، و این تنها خستگی و فرسودگی بود که از دست‌افشانی و پایکوبی‌های سرگرم کننده، برای‌مان ‌ماند.

اما این حال روز امروز ما، ریشه در گذشته‌ایی نچندان دور داشت، که پچ پچ زیر لبِ پستوی خانه‌های تیمی اندک ایرانیان خودباخته‌ی شرق در ایران، در گذر روزگارِ خیزش رهایی‌بخش ایرانیان در دهه‌های سی، چهل و پنجاه، خود را به درون رج‌های پیوندخورده‌ی پیکارجویان رهایی‌خواه، خزیدن گرفت، و گفتارشان کم کم به فریادهایی بلند و پدیدار دگرگون شد، و پهنه خیزش رهایی‌خواهی ایرانیان را به زیر چکمه‌های سرخ، و چیرگی خود برد، و تخم نافرخنده‌پی و خسارتبارِ زیاده‌روی، در سایش و رویارویی، و یورش به امریکا، و بلوک غرب را، در روان خیزشگران کاشتند، پرورش دادند و بیخود آنرا، در جایگاه نخست آرمانِ‌ آنان نهادند، و در پس این نخست‌گزینی نابخردانه بود که ما رهایی و استقلال خود را، دوباره باختیم، و در جبهه شرق خود را یافتیم، و به یک ابزار بده بستان آنان، با جبهه غرب دگرگون شدیم.

همه فراموش کردند که این زمزمه‌ی فریادگونه‌ی سم‌آلود، از نای و گلوی چه کسانی در ایران آواگستری دارد، و برمی‌خیزد، خودباختگان و خبرچینان امپراتوری تمامیت‌خواه و چنگ‌انداز شرق، که پنجه‌های خونین آن هنوز در بدن ایران فرو رفته، زخم‌هایش کهنه و نو، تازه و نمایان است، آنان آوا انداز و پژواک‌گر چنین نوایی بودند، و بدین سان نعره‌ی «مرگ بر امریکا» را به نُقلِ گردهمایی‌های ریز و درشت، به جا و نابجای ما تبدیل کردند، در حالیکه روزگاری این فریاد "مرگ" خواهی بر گردنکشی، و برای گردنکشان استوار بود، شرق و غرب نمی‌شناخت، و هر گردنکشِ ناروایی را، حتی اگر خودی بود را نیز در خود داشت.

از چنان نایی فریاد «مرگ بر امریکا» نیز در کنار «مرگ بر شوروی» و... برمی‌خاست و برون می‌جهید، گردنکشانی که حقوق ملت‌ها و دولت‌ها را نادیده می‌گرفتند و تبهکاری آنان ملت‌ها و آب و خاکشان را در بیم دست‌اندازی، نابودی و درازدستی می‌برد، کاری که روسیه اکنون در اوکراین می‌کند، و یا چین در تایوان خواهد کرد، و امریکا در نظر دارد در پاناما، گرین لند، کانادا و... انجام دهد، اما حواله مرگ‌ها همچنان به غرب و امریکا یگانه و دربست ماند، و تنها به آنان کران‌مند شد.

این حزب توده و دیگرانی از این دست بودند که چنان نهادِ در خواب فرو رفته‌ و پاکِ پیکارجویان رهایی‌خواه ایران را در خود فرو بردند، که در پایان نبرد، گفتمان سیاسی و پیکارجویی ایرانیان را با بسته‌های ایدئولوژیک وارداتی از شرق، آلودند، و سم‌زده در گستره‌ی پرپهنایی ایران وارد کردند، و تا آنجا پیش رفتند که، روزیکه ما از دامن غرب رهانیده شدیم، بی کمترین درنگی و نگاهی از سر فرزانگی، تمام ایرانیت خود را زیر پا نهاده، از دیوار میهمان خود، بالارفتیم و رسم جوانمردی میزبانانه‌ی خود به کناری نهاده، مهیمانان را در سرزمین خود، 444 روز به بند کشیدیم، و آن را هم انقلاب دوم نام نهادیم، و دیری نپائید که در چند دهه، با همین دست فرمان، به دامن شرق درافتادیم، و در لجن تمامیت‌خواهی‌ها و زورگویی‌ها و خونریزی‌های آنان فرو رفتیم.

و اکنون وقتی به روندی نگاه می‌اندازم که از آن گذشته‌ایم، رخنه‌ی شرقگرایان آنقدر آشکار و پیداست، که بعد از نزدیک به پنج دهه که از پیروزی خیزش رهایی‌بخش 57 می‌گذرد، انگار «نه خانی آمد، و نه خانی رفت»، و تو توگویی طی چند دهه، تنها یک برونرفتِ خسارتبار از دامن غرب داشتیم، و ورودی خسارتبار دیگر به دامن شرق را می‌آزمائیم، و میوه‌های تلخ آن را با بیزاری تمام فرو می‌بریم.

در این راه آنقدر پیش رفته‌ایم که، مردم و سرزمین زیان‌دیده ایران، که پیش از این، یورش و تاخت و تاز حزب بعث کمونیستی صدام را با تن و جان خود آزمودند، خود را همراه و همقدمِ تازنده‌ی درنده‌خوی بزرگتری می‌بینند، تا با او که جانشین و مانده‌بَر کمونیسم جهانیست، در تازیدن بر دیگران همراهی و همقدمی کند، و این تازشگران تندخوی روزگار، پناهگاه بی‌بنیادی برای ما شده‌اند!

اما این همراهی و همقدم شدن‌ها، ناخوشی بینی‌های سخت در پی دارد، و ترکه‌های کیفر و سزای جهانی، که باید بر پیکر روسیه در یورشش به اوکراین می‌خورد را، روانه تن و جان ایرانِ دم‌دست، و بیدادزده، و "بچه پُررو" و تنهایِ آوردگاه‌های جهانی کرده و می‌کند! و ما را در کنار دیکتاتورهای رسوایی چون پوتین، حاکم بیدادگر پیونگ یانگ و... در قاب بیدادگری، یکجا و سرجمع کرده است! که در گوشمالی او، حتی از سرچشمه شر، ولادیمیر پوتین، نیز پیش‌تر افتاده‌ایم، تو گویی می‌خواهند «گربه‌ی دمِ حجله‌ی» دیدارِ ترامپ با پوتین را با بریدن گردن ایران، بُکشند.

اکنون نزدیک به پنج دهه از پیروزی خیزش رهایی‌بخش 57 می‌گذرد، اما اشعه‌های رهایی از این لغزش و کجروی در زیاده‌روی در سایش و پیکار با غرب، خود را نشان نداده، و این کشور و مردم ایران است که هر روزه در این باتلاق بیشتر فرو می‌روند، تو گویی تمام اندیشه‌ و ناخودآگاه جمعی، و آموزه‌های پایه ما ایرانیان، که ریشه در دوازده هزارسال پیشینگی آن دارد را، به پشت خاکریز اندیشه‌‎های بیدادآفرین ابرقدرت شرق، به عقب‌نشینی واداشته‌اند، تا دانسته‌های گهربار ستون‌های اندیشورزِ ایرانیِ خود را نادیده و نشنیده گرفته، و آموزه‌های پایه‌ی خود را به فراموشی بسپاریم که «آسایش دو کیتی تفسیر این دو حرف است، با دوستان مروت، با دشمنان مدارا» و این روزها نه بوی خوش مروت در مورد دوستان، از ما شنیده می‌شود، نه مدارایِ از سر فرزانگی با دشمنان.

ما از یاد بردیم که همانقدر که ابرقدرت غرب ممکن است در نابودی ارزش‌های آدمی، خسارتبار و پیکارجو باشد، ابرقدرت شرق نیز، اگر نگوییم بیشتر از غربی‌ها، دستِ‌کم به همان میزان، در اُفتان و خیزان آدمیت، و در فرو بردن آدم در لجن حیوانیت گنهکار است.

 

نگاهی به برگردان آنچه در فرمان حکومتی دونالد ترامپ، رئیس جمهور تازه بر کرسی قدرت نشسته امریکا آمده است، خود بیانگر ژرفای زیاده‌روی راهبران، فرمانروایان و سکانداران پهنه سیاست ایران و ایرانیان امروز است، که در نبرد با غرب، و سازش و کنار‌آمدن با شرق، در پیش گرفته شده و به پیش می‌تازند.

و بی‌شک آنچه در این فرمان می‌آید گذشته از کم و کاست رفتار ما ایرانیان، در اندیشه و رفتار داخلی خود، بیشتر نشانگر زیاده‌روی در روند خیزبرداشتن‌های خارجی ماست، که در زیاده‌روی در چالش و درگیری با بلوک غرب خود را به خوبی نشان می‌دهد، و در برابر آن، زیاده‌روی در همراهی با ابرقدرت نوخاسته شرق، که نمودار برجسته آن روسیه و چین هستند، که اینچنین در واژه‌های پر از دشمنی دستگاه فرمانروایی ترامپ، خود را نمایان می‌کند، پر از خشم از زخم‌هایی استکه، ایرانیان را، پرداخت کننده‌ی جان‌بها، تن‌بها و بهای ویرانی زخم‌زنندگان جهانی می‌خواهد. میوه‌های نبرد هفت اکتبر 2023 را روسیه، ترکیه، قطر و... بردند، زیان‌بهایش را ما ایرانیان باید بپردازیم.

پشت واژگان این فرمانِ ترامپ، واخواست‌ها، خرده‌گیری‌ها و خروش خشمگیانانه غرب از سیاست خارجی ج.ا.ایران نهفته است، که از زیاده‌روی در همراهی با روسیه در یورش به اروپا و خاک اوکراین، و سلاخی مردم آن، و ویرانی آنان، در برابر چشم‌های بیدار جهانی، نمایان است.

همچنان که فراموش کردیم، آرمانِ فلسطین، یک واخواست جهانی و اخلاق آدمیت است، و بار آن را بی توجه به توان خود، یک‌تنه و بدون همراهی دیگران به دوش گرفتیم، و به سان نوجوانان خیاربازوی خیالباف، خامی کرده، کار پهلوانان پهن‌پیکر را خواستیم تا به انجام رسانیم، و این زیاده‌روی‌ها، اکنون کار دست ایران و ایرانیان داده است.

 به ویژه همراهی با گروه حماس، که هرگز سزاوار نبود، تا سرمایه‌های ایران هزینه شاخه‌‌ایی از سازمان زیرزمینی و تمامیت‌خواه "اخوان المسلمین" مصر شود، که اکنون شاخههای خود را در تمام جهان اسلام گسترده است، و یکی از آنان حماس است، و ما با آنان همقدم شدیم، گروهی که خطر آنان جهانیست، و در صورت پیروزی، ترکش دستیابی آنان به رویای پیروزی‌شان، تن ایران را نیز زخم‌آگین تیغ‌های خواهد کرد، و شاید حتی ما را هم در معده تمامیت‌خواهانه نوعثمانیان هضم کند، همانگونه که سوریه را محور ترکی- عربیِ قطر- ترکیه بلعیدند، و ده‌ها میلیارد دلار سرمایه، و توان‌گذاری چند دهه‌ایی ایران را در چند روز، بر باد بی جهت دادند، این تنها یک چشمه از رودِ خروشانی است که نوعثمانی‌گرایان برای زیستگاه جهانی ما در نظر دارند. حال کدام فرزانه، ما را بدین دام نافرزانگی انداخت؟!

سازمانی که نه در بین مردم مصر و فرمانروایان آن، در زادگاه خود، آبروی آنچنانی دارد، نه در بین مردم و کشورهای دیگر اسلامی، چراکه خود از زیاده‌خواه‌ترین‌ها در پهنه عربی و اسلامی هستند؛ و جایگاه پذیرفته شده‌ایی، در پهنه جهانی که دیگران نیز در آن با ما همسودند، ندارند، زیرا همه از سوی آنان ناآرامی و ناایمنی احساس می‌کند، یکپارچگی که در پرتو اندیشه‌ «اخوان المسلمین» نهتفه است، یادآور بازآفرینی دوباره‌ی بیدادگری امویان، عباسیان، عثمانیان بوده و خواهد بود، و زخم آنانرا در نهاد زخم‌دیدگان مسلمان و غیر مسلمان تازه می‌کند.

هفدهم بهمن 1403، دونالد ترامپ فرمان اجرایی را بیرون داد، که دیگر نباید آن را «فشار حداکثری» به سامانه فرمانرویی ایران دانست، که باید آنرا جنگی بزرگ با ایران دید، که کلید می‌خورد، و دیگر نه تنها جمهوری اسلامی، بلکه داشته‌ها و بود و نبود ایران و ایرانیان را نیز در بیم هراس خود قرار داده، و هدف گرفته، و گاه به پیکار برخاسته است، چراکه پا را از مرزهای هماوردی با فرمانروایان فرا نهاده، توان و داشته‌های پایه ایران و مردم آن را در نشانه‌روی خود دارد.

متاسفانه زیاده‌روی در استفاده از کاراک (پتانسیل) ایران، در پیکارهای دیگران در پهنه‌ی جهانی، توان، زیرساخت، بود و نبود و داشته‌های ایران را به آماج یورش گردن‌کلفت‌ها و هیولاهای بیگانه قرار داد، حال آنکه بایسته و شایسته نبود که راهی را برویم که ایران بعنوان دشمن ایالات متحده امریکا شناخته، و تعریف شود، و در دیدگاه ترامپ «به عنوان رئیس‌جمهور» این کشور، ایران دشمن تعریف شود، که او برای «تضمین امنیت و ایمنی ایالات متحده و مردم آمریکا» به این گزاره برسد، که هنوز در مورد مزدوران شرق هم نگفته است، که «از زمان تأسیس دولت جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ به عنوان یک حکومت تئوکراتیک انقلابی، این دولت دشمنی خود را با ایالات متحده و متحدان و شرکای آن اعلام کرده است.»

چنان با گروه‌های تروریسم جهانی درآویزیم که حرکت رهایی‌بخش حزب الله لبنان که برای رهایی سرزمین اشغال شده لبنان می‌جنگد هم، در کنار تروریست‌های رسوا و خونخوار جهانی چون القاعده، طالبان و... دیده شود و او بنویسد و امضا کند که «ایران همچنان به عنوان بزرگ‌ترین حامی دولتی تروریسم در جهان شناخته می‌شود و به گروه‌هایی مانند حزب‌الله، حماس، حوثی‌ها، طالبان، القاعده و سایر شبکه‌های تروریستی کمک کرده است.»

و یا از توان نهاده‌های برخاسته از مردم ایران طوری در پهنه جهانی استفاده کنیم که رسما اعلام دارند «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) خود به عنوان یک سازمان تروریستی خارجی طراحی شده است» و چنان بی‌پروا از ترکش‌های آن، جولان دهیم که به این نقطه برسیم که او بنویسد و امضا کند که «دولت ایران، از جمله سپاه پاسداران، از عوامل و ابزارهای سایبری برای هدف قرار دادن شهروندان ایالات متحده در داخل این کشور و سایر کشورهای جهان استفاده می‌کند، از جمله حملات فیزیکی، آدم‌ربایی و قتل. ایران همچنین به گروه‌های نیابتی خود، از جمله سازمان جهاد اسلامی و حزب‌الله، دستور داده است تا سلول‌های خوابیده را در خاک آمریکا مستقر کنند تا در حمایت از این فعالیت‌های تروریستی فعال شوند.»   

ما در جهان عرب و خاورمیانه چکاره ایم که ثبت شود و حکم دهند و اجرا کنند که «ایران مسئول کشتارهای وحشتناک حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ است، و همچنین مسئول حملات مداوم حوثی‌ها علیه نیروی دریایی ایالات متحده، نیروهای دریایی متحدان و کشتی‌های تجاری بین‌المللی در دریای سرخ است.»

گذشته از این که ما اسراییل را میوه تلخ استکبار و یورش غرب و شرق به سرزمین‌های آسیای خاوری می‌دانیم، اما در مقابلِ چنین واقعیتی چرا باید خود را آنچنان قدرتمند و بی‌پروا و افسارگسیخته ببینیم که رئیس قدرتمندترین کشور دنیا، که حتی شرق نیز با همه امکانات و داشته‌های بیشمارش، که ما در مقابل آنان چون اقمار دیده می شویم، در مقابل تشرهای او شلوار خیس می‌کنند، ما را یاغی بین المللی تصور کرده، و خواهان مهار طغیانگری ما شود که بنویسد «از آوریل ۲۰۲۴، این رژیم دوبار تمایل خود را برای پرتاب موشک‌های بالستیک و کروز به سوی اسرائیل نشان داده است.»

چرا ما باید افراد دو تابعیتی و شهروند خود، و خارجی‌های سفر کرده به ایران را، به وسیله معاملات خود با جهان قرار دهیم، که کار به جایی برسد که بگویند «ایران مرتکب نقض فاحش حقوق بشر می‌شود و به‌طور خودسرانه خارجی‌ها، از جمله شهروندان ایالات متحده را با اتهامات واهی و بدون رعایت فرآیند قانونی بازداشت می‌کند و آن‌ها را مورد سوءاستفاده قرار می‌دهد.» چرا ما باید در برابر اعتراضات داخلی مردم خود در بحث حجاب اجباری طوری عمل کنیم که آنچنان خود را بی‌پناه احساس کنند که از دیگران برای آنچه که بر آنان رفته، کمک بخواهند که امریکا بگویند «ایالات متحده در کنار زنان ایران ایستاده است که هر روز با سوءاستفاده‌های این رژیم مواجه هستند.» 

زیاده روی در مشارکت در بلوک بندی‌های جهانی، و وانهادن سیاست بنیادی بیطرفی در مناقشات جهانی، باعث شد که ما را دشمن امریکا و مزاحم نظام بین الملل بشناسند، و کار را به جایی رسیده است که حق مسلم ایرانیان برای داشتن دانش و زیرساخت هسته ایی و دفاعی زیر سوال برود، و ترامپ توان دفاعی و دانش ما را لخت و بی پرده هدف گرفت، و نوشت و امضا کرد که «برنامه هسته‌ای ایران، از جمله توانایی‌های مرتبط با غنی‌سازی و بازفراوری و موشک‌های هسته‌ای، خطری وجودی برای ایالات متحده و کل جهان متمدن محسوب می‌شود. هرگز نباید به یک رژیم افراطی مانند این، اجازه داده شود که سلاح هسته‌ای به دست آورد یا توسعه دهد، یا از طریق تهدید به دستیابی، توسعه یا استفاده از سلاح هسته‌ای، ایالات متحده یا متحدان آن را تحت فشار قرار دهد. ما باید تمام راه‌های دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای را مسدود کنیم و باج‌خواهی هسته‌ای این رژیم را پایان دهیم.»

ما به غیر از دفاع از خود، چرا باید آنقدر بی پروایی کنیم که همه، حتی در آنسوی کره زمین از رفتار و اهداف ما احساس خطر کنند، در حالیکه ایرانیان صدها سال است که به کسی تجاوز و یورشی نداشته، و بلکه همواره مورد تجاوز و یورش بوده اند، اما در اثر گفتار و رفتار ما، به یک یاغی یورشگر بی‌مخ مشهور شویم، و رئیس جمهور امریکا، بر اساس این همه شعارهای «مرگ بر امریکا و...» به این تصور برسد که رسما و کتبا بنویسد و امضا کند که در پهنه جهانی و داخلی خود با خطر ایران مواجه است که «رفتار ایران منافع ملی ایالات متحده را تهدید می‌کند. بنابراین، به نفع ملی است که حداکثر فشار را بر رژیم ایران وارد کنیم تا تهدید هسته‌ای آن را پایان دهد، برنامه موشکی بالستیک آن را محدود کند و حمایت از گروه‌های تروریستی را متوقف سازد.»

در کنار ما روسیه، هند، پاکستان، چین و... از موشک های بردبلند برخوردارند اما، ما خود را سوژه‌ی خطر جهانی تبدیل کردیم و تا او بنویسد که «سیاست ایالات متحده این است که ایران از دستیابی به سلاح هسته‌ای و موشک‌های بالستیک قاره‌پیما محروم شود؛ شبکه و کمپین تجاوز منطقه‌ای ایران خنثی شود؛ سپاه پاسداران و عوامل آن مختل، تضعیف یا از دسترسی به منابعی که فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده آن‌ها را تقویت می‌کند، محروم شوند؛ و توسعه تهاجمی موشک‌ها و سایر توانایی‌های تسلیحاتی متعارف و نامتقارن ایران مقابله شود.» 

آنقدر دشمن دشمن کردیم که خود را به دشمن غرب و امریکا تبدیل کردیم، در حالی ما با غرب و امریکا در بیشترین حالت تنها رقیب بودیم، و در بسیاری از موارد دوست و همکار، همچنان که در نابودی طالبان و صدام، دوست و همسو بودیم. حال باید برای رفع این دشمنی خودخواسته، و خودپرورانده، یا باید یک جنگ تمام عیار را با ابرقدرت جهان پیروز شد، و به صلح و توازن رسید، و یا باید بسیاری از داشته‌های خود را داد، تا شرایط را به پیش از دشمنی ها بازگرداند.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

« کثرتگرایی روح جامعه علمی است، و کثرتگرایی یک آمادگی برای پذیرش دیگران است،

برای آموختن از آنان، و اینکه تفاوت‌ها یک فرصت هستند، نه یک تهدید.» 

حکمتی از زبان کریم آقاخان چهارم

در حالیکه ملت‌های پیشرو در جستجوی یافتن، نگهداری و استواری پیوند با همزبانان، همفرهنگ‌ها و همنژادان خود در سراسر جهانند، تا هر رشته‌ی جمع‌شدن‌ها را یافته، به هم بافته، ریسمان‌های پیوند را استوار دارند، رشته‌های نابوده‌ را بُود کنند، رشته‌های باریک پیوند را پهنا دهند و قوی‌تر دارند، و رشته‌های جدایی و تفریق را قطع و یا بی‌مقدار نمایند، اما ملت‌های عقب‌مانده، و یا عقب‌نگهداشته شده، بر رشته‌های جدایی تکیه‌ایی بیمارگونه کرده، طبل‌های جدایی را هر چه بلندتر و گوشخراش‌تر به صدا درمی‌آورند، و جار می‌زنند، تا شکاف جدایی‌ها را ژرفا دهند، و به هم رسیدن‌ها را ناممکن‌تر سازند، تا هرگز به دیدار و آشنایی‌شان نینجامد.

نگاهی گذرا به تاریخ غم‌انگیز ایران نشان می‌دهد که در اینباره ما عقب‌مانده و بلکه پسرفت‌گرا بوده‌ایم، و متاسفانه هر حاکمیتی که در این آب و خاک قوت گرفت، عده‌ایی از ایرانیان را، به بهانه‌هایی درست و یا واهی، از خانه و کاشانه خود بیرون انداخت، و خط قرمزی برای حقوق پایه و از جمله، حق شهروندی آنان قائل نبود، این درام تاریخی تا جایی پی در پی رخ داد، و می‌دهد که حتی آخرین شاه پهلوی، که خود درس‌آموخته کشورهای پیشرو، و تربیت شده‌ی جهان آزاد بود نیز، وقتی در پهنه سم‌آلوده ایران که قرار گرفت، از پاسپورت گرفتن ایرانیانِ ناراضی گفت، که بگیرند و از کشور خود بروند [1] ، و جانشینان او در حاکمیتِ ایران انقلابی نیز موج مهاجرتی را راه انداختند که در اثر آن میلیون‌ها ایرانی راهی کشورهای دیگر شدند، به طوری که کلونی‌های پرشمار ایرانیان، میلیونی در کشورهای دیگر، هرکدام ایرانِ دیگری را برای خود ساخته‌ و پرداخته‌اند، آبخوست‌هایی (جزایر) جدا از هم، که تخم پراکندگی در آن کاشته شده، غرق در جدایی و تنهایی، آنان را به سایشی بی‌پایان مشغول و دچار داشته، نیروی‌شان را از بین می‌برد، و توان‌شان را بی‌اثر می‌کند.

بدین ترتیب، این سرمایه‌هایی گرانقدر بود که بر باد رفت و می‌رود، چرا که به نظر می‌رسد ما ایرانیان به اندریافت‌ها و بایسته‌های اولیه جمع‌بودن‌، شهروندی و... نیز اگاه نیستیم، و همدیگر را به شاه و گدا، ارباب و رعیت، عام و خاص، خودی و غیر خودی، مرید و مراد، معتقد و بی اعتقاد و... پاره پاره می‌کنیم و می‌بینیم، و بر پایه همین ارزشگذاری‌های بیربط و گاه باربط، به خود حق می‌دهیم که بیدادگرانه دیگرانی را، از حقوق پایه‌ایی‌شان نیز بی‌بهره و ناکام نماییم، و حتی در قرن بیست و یکم که آدمیت باید در بلندبالای بالندگی خود باشد نیز، «انسانم آروزست»،

و بعد از دهه‌ها که از خیزش آزادیبخش 57 هم که می‌گذرد، باز باید شعار بزرگ‌ترین، پرطرفدارترین و... جناح سیاسی شریک در امور کشور، یعنی اصلاح طلبان «ایران برای تمام ایرانیان» باشد، امری روشن و پیش‌پا افتاده و پایه‌ایی که نباید هرگز خدشه‌ایی و شکی در آن می‌بود، اما چنان این حق اولیه و پایه زیر سوال رفته است، که این شعار به نخستین و پایه‌ترین چشم‌انداز، بدنه اجتماعی حال ایران تبدیل می‌شود تا فراموشکاران را متوجه این اصل بنیادی کند که ایران به تمام مردان و زنانی تعلق دارد، که تنها ایرانی‌اند، همین و بس، و گذشته از آئین، نژاد، قومیت و... این ایرانیت است که باید آغازگر جمع شدن‌های ما باشد، نه چیز دیگری که خود را بر چنین فراگیریی تحمیل کند.

 و این ایرانیان هستند که خداوندان این کشور و این آب و خاکند؛ و این شرم‌آور است که هنوز بزرگان، نخبگان و سکانداران و فرمانروایانِ ایران به این پایه از آگاهی و شعور وطن‌پرستانه نرسیده باشند که، این حق پایه را برای خداوندان و مالکان واقعی خود و این آب و خاک قائل باشند، و آترا به رسمیت بشناسند، و روا دارند، و بر پایه آن به آنان حقوق شهروندی‌شان را بازپس دهند. اما فرمانروایان خود را به جای خدمتگذار ایران و ایرانیان، گاه خود را خداوندان و صاحبان آن دانسته، و پهنه‌ی بود و باش را بر خداوندان خود و این آب و خاک تنگ و تعیین می‌کنند، و به خود این اجازه را می‌دهند که تعیین کنند چه کسی باشد، و چه کسی نباشد، حال آنکه این حق تعیین، درست برعکس است و این مردمانِ ایرانند که باید تعیین کنند کدام فرمانروایی کند، و کدام نکند، در اینجا نقش‌ها و حقوق واژگونه می‌شود.

پایان زندگی مردان و زنان نخبه و تراز اول، و پیشرو ایرانی، در سرزمین‌های دیگر، که به سمبل‌های کامیابی دیپلماتیک، راهبری، توانمندی، دانش، آئین‌مداری، دارایی و... جهانی بدل شده‌اند، هر بار پرده از جدایی‌های برآمده از بیدادگری و خسارتباری برمی‌دارد، که بیشتر بر پایه نارواداری آئینی [2]، درگیری‌های ورود در امر قدرت، درخواست حق تعیین سرنوشت و... بود، که بر ایرانیان تحمیل گردید، و می‌شود، و کسانی در اثر دور افتادن از وطن، انرژی و داشته‌های خود را در جایی غیر از زاد و بوم خود صرف و هزینه می‌کنند، در حالی که دل آنان در گرو آبادی، استقلال و پیشرفت و تاریخ خود در ایران همچنان می‌تپد، و دلبسته این آب و خاک،‌ و مردمی‌اند که خود را از آنان می‌دانند.

کریم حسینی (1936-2025 .م) یا همان آقاخان چهارم، نتیجه و بازمانده حسنعلی خان محلاتی [3] (1804–1881) یا همان آقاخان اول، پیشوای آئین اسماعیلی است که خود اهل روستای "دودهک" دلیجان، در محلات استان مرکزی ایران است [4]، آقاخان چهارم، که بعنوان یک خیراندیش و بشردوست، فعال اجتماعی، بازیگر جهان و... شناخته می‌شود، از 20 سالگی تا 88 سالگی، یعنی زمان مرگش، چهل و نهمین زنجیره پیشوای شیعیان اسماعیلیه [5] نزاری جهان را بر دوش می‌کشید، چرا که پیشوای پیش از او، بر این باور بود که «با توجه به تغییرات اساسی در جهان، از جمله اکتشافات علم اتم»، متقاعد شده است «که‌ به صلاح جامعه اسماعیلی نزاری است که جانشین من جوانی شود که در سال‌های اخیر و در بحبوحه عصر جدید پرورش و رشد یافته است و نگاه جدیدی به زندگی به دفتر خود می‌آورد.»

این پیش بینی هم درست از آب در آمد و انتخاب کریم به جانشینی باعث شد که بسیاری از اسماعیلیان در کشورهای توسعه یافته جای گیرند، چرا که کریم آقاخان در دوران امامت خود، اسماعیلیانی که در کشورهای میزبان، دچار مشکل و ناآرامی می‌شدند را به کشورهای صنعتی و توسعه یافته منتقل کرد، و با کمک بنیاد و شبکه بزرگ و ثروتمند آقاخان، آنان را در مسیر کمک به جامعه میزبان هدایت کرد، که این نشان از دیدگاه واقع بینانه و به روز شده، این رهبر باهوش جامعه اسماعیلی داشت، که بر این نظر بود «نقش و مسئولیت امام، هم تفسیر آئین برای جامعه خود، و هم اینکه تمام توان خود را برای بهبود کیفیت و امنیت زندگی روزمره خود (پیروان) و بلکه افرادی که اسماعیلیان با آنها زندگی می‌کنند، به انجام رساند».  

کریم در سال 1936 در شهر ژنو در سوئیس به دنیا آمد و در 4 فوریه 2025 (سه روز پیش) در شهر لیسبون پایتخت پرتغال درگذشت، به دنبال رواداری و وحدت در جهان اسلام بود، و در حالی که شهروندی کشورهای بریتانیا، فرانسه، سوئیس، کانادا و پرتغال را داشت، اما چرا باید او شهروند همه این کشورها باشد ولی در زمره اهل ایران کمتر شناخته شود، و پایش از ایران بریده باشد. او که دلش با ایران و ایرانیان بود، تا جایی که در بازی‌های المپیک زمستانی ۱۹۶۴ اتریش (اینسبروک)، در رشته اسکی آلپاین به عنوان نماینده ایران، در کنار دوستان ایرانی دیگر خود خود، از جمله فیض الله بندعلی، لطف الله کیاشمشکی و آوانس مگوئردونیان شرکت و نمایندگی کرد.

کریم حسینی معروف به آقاخان چهارم سردمدار و پیشوای آئین اسماعیلیه بود، اسماعیلیان برای بازیابی فرهنگ، سرزمین و مردم ایران کوشش‌های فراوان و تاریخی کردند، و تاریخ این کشور گویای مجاهدت و تلاش آنان در کنار یعقوب لیس صفار، ابومسلم خراسانی، بابک خرمدین، نادرشاه افشار، شاه عباس صفوی، خلیفه مازندرانی و حسن جوری (سربداران) و... است، کسانی که با نام ایران، و برای حفظ زبان و فرهنگ ایرانی، مبارزه‌ایی دامنه‌دار را با خلفای متجاوز عباسی در بغداد و... پی گرفتند، سراسر ایران تمدنی و فرهنگی، و از جمله ایران کنونی پر از دژهایی است که نماد پایداری اسماعیلیان در برابر نفوذ و چیرگی بیگانه بر این آب و خاک است، و نشان از دلدادگی تاریخی آنان به این مردم و این فرهنگ و خاک گرانقدر است، از الموت در قزوین گرفته، تا خراسان بزرگ، تا پهنه آذربایجان، گیلان، کردستان، قومس، سپاهان، کرمان، سیستان، هرات و... و هر جا که دژی از ایران و ایرانیت در زیر سم اسب مهاجمان برجای مانده یافتند، آن را پر کردند، تقویت کردند و ساختند، و برای جنگ و نبرد با متجاوزان، از آن سود جستند، ماندند و مبارزه کردند، تا در خون خود در غلتیدند.

حوثی ها در یمن، بوهره ها (شاخه مستعلیان اساعیلیه) در هند و افریقا، اسماعیلیه‌ها در آسیای میانه و خراسان بزرگ و تمدنی و... همه و همه، یادگاران این نحله فکری و اعتقادی هستند، که اگرچه جریان یکدست‌ساز و خالص‌ساز اثری از آنان در ایران بر جای نگذاشته است، اما تاریخ گواه این است که حرکت شکوهمند آنان برای بقای خود و ایران، زبانزد همه است [6] ، و در همان حال زنگ آوارگی ایرانیان از ایران را، در پراکنش خود به صدا در می‌آورد، و این زنگ در گوش هر ایرانی می نوازد، و از دورافتادن ایرانیان از سرزمین و زادگاه خود، و مام میهن می‌گوید و به هوشداری می‌خواند، تا ایرانیان مرثیه جدایی های خود را زمزمه کنند و بر درد خود آگاه باشند، همانطور که مولانای بلخی گفت "از نیستان تا مرا ببریده‌اند، از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند." [7]

آقاخان چهارم در شانزدهم بهمن 1403 خورشیدی در لیسبون به جهان باقی شتافت، و دنیایی از خیر را به واکنش واداشت و چشم‌های بسیاری را روانه آخرین لحظات حضور خود در این دنیا کرد، دبیرکل سازمان ملل متحد آقای آنتونیو گوترش به مقام موثر جهانی او ادای احترام کرد، و گفت که از خبر مرگ او "عمیقاً متأسف" است و آقاخان را "نماد صلح، بردباری و شفقت در دنیای آشفته ما" توصیف کرد،

گوترش هم، در پهنه جهانی دیده بود که آقا کریمِ ما کسی است که همواره بر تعهد خود به بهبود سطح زندگی پیروانش و کسانی که با آنان همراهند، تاکید دارد، و همکاری و زندگی صلح آمیز با سایر آئین‌ها و مذاهب را تشویق می‌کند، و پیروان خود را به زیست مسالمت آمیز و رابطه مثبت با دیگران دعوت می‌کند، از تنش و درگیری گریزان است، و به دنبال بالا بردن سطح زندگی پیروان، و زیست‌کنندگان در محیط زندگی پیروانش هست.

ملاله یوسف زی، برنده جایزه صلح نوبل و مبارزِ برای حق آموزش زنان، به خصوص زنان در پاکستان و افغانستان، که مفلوک شده زیر خوانش خشن و متحجر و متجاوزانه از اسلامند و... نیز گفت که میراث آقاخان "از طریق کارهای باورنکردنی که او برای آموزش، بهداشت و توسعه در سراسر جهان رهبری کرد، زنده خواهد ماند."

بنیاد آقاخان، در پی مرگ این امام خود در پیامی نوشت : «والاحضرت شاهزاده کریم حسینی، آقاخان چهارم، چهل و نهمین امام موروثی مسلمانان شیعه اسماعیلی و از نوادگان مستقیم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در 4 فوریه 2025 در سن 88 سالگی در میان جمع خانواده خود در لیسبون درگذشت.»

آقاخان در حالی که تنها 20 سال داشت، هنگامی که در دانشگاه هاروارد امریکا دانش می‌آموخت، جانشین پدر شد، و بنیاد و شبکه‌ایی جهانی را تاسیس کرد که سرمایه‌ایی چند ده میلیارد دلاری را در خود دارد، که کار ساخت خانه‌ها، بیمارستان‌ها و مدرسه‌ در کشورهای در حال توسعه را پی گرفت. او در حفظ و حراست از اسماعیلیان بسیار حساس بود، به طوری که با به خطر افتادن جامعه اسماعیلیان در اوگاندا، برمه، تانزانیا، کنیا و دیگر کشورهایی که ناپایداری موجب به خطر افتادن زندگی این شیعیان می‌شد، در انتقال آنان به کشورهای امن، از جمله کانادا، اروپا و... قصور نداشت، و از طریق روح همکاری که با جوامع پیشرفته پایه ریزی کرده بود، آنان را در کشورهای دیگر جا و زندگی داد.

شیعیان اسماعیلی که جمیعتی حدود 12 تا 15 میلیون نفر را در سراسر جهان شامل می‌شوند در آسیای مرکزی، جنوب آسیا، آفریقا و خاورمیانه زندگی صلح آمیزی را با دیگران دنبال می‌کنند و رهبرشان آقاخان نیز تمایلی به سخن گفتن در مورد موارد مناقشه برانگیز جهانی از جمله درگیری‌های خاورمیانه، بنیادگرایی مذهبی یا تنش‌های شیعه و سنی نداشت، و از اینگونه مسایل تنشزا دوری می‌کرد.

او به رواداری مذهبی معتقد بود، و می‌خواست تا احکام دینی از درون، پیروانش را به رعایت فرا بخواند، تا اجبارهای بیرونی، از این رو مثلا در خصوص نوشیدن مشروبات الکلی بر این فتوا بود که «اعتقاد ما این است که چیزی که انسان را از حیوانات جدا می‌کند قدرت فکر اوست. هر چیزی که مانع این روند فکری شود (شراب، مواد مخدر و..) اشتباه است. بنابراین مشروبات الکلی حرام است. من هرگز الکل را لمس نکرده ام. اما این به نظر من یک ممنوعیت سختگیرانه دینی نیست. من خود نمی‌خواهم مشروب بخورم. من هرگز نخواستم مشروب بخورم هیچ فشاری از جانب دینم، در این رابطه بر من وارد نمی‌شود

ایران واقعی، باشکوه و قدرتمند با تکثر و تنوع ایرانیان است که معنی، و وجود می‌یابد، تفکر یکدست‌ساز و خالص‌ساز را باید به کناری نهاد و تکثر و تنوع را در مورد ایران بزرگ و تمدنی پذیرفت، در تاریخ خیانت به ایران، همواره ایرانیانی نیز دخیل بوده‌اند، اما فرزندان آنانرا نمی‌توان بر اساس خیانت پدران‌شان تنبیه و سیاست کرد، اگرچه سران اسماعیلیه در جدایی مناطق خراسان تمدنی از ایران، در اواخر قاجار توسط بریتانیایی‌ها دخیل بودند، و در نتیجه اختلاف با شاه قجری، کنار دشمن ایستادند، و آقاخان اول در جدایی هرات و... از ایران دست داشت، اما این باعث نمی‌شود رشته‌های ملیت آنان را قطع نمود، و پای فرزندان آنانرا از ایران، به خاطر رفتار پدران‌شان برید. اگر آقاخان اول چنین کرد، این را هم نباید فراموش کرد که اجداد آنان در دژهای بیشمار اسماعیلی، دهه‌ها علیه چیرگی بیگانگان بر ایران جنگیدند، تلاش کردند و شهید شدند. مسایل را با باید با هم دید، و فرصت جبران را به کسانی باید داد که پیکر وطن و ایرانیان از رفتار آنان مجروح است.  

چند نکته از سخنان کریم آقاخان چهارم :

«هیچ چیزی با تحمیل یک تفسیر بر افرادی که به دیگری تمایل دارند به دست نمی آید. در واقع اثر چنین اجباری انکار اصول دین است.»

«این روزها اغلب به ما می‌گویند که تنش و خشونت در بسیاری از نقاط جهان ناشی از برخی برخوردهای اساسی تمدن ها – به ویژه درگیری بین جهان اسلام و غرب است. من با آن ارزیابی مخالفم. به نظر من جهل عامل این برخورد است

« ما نمی‌توانیم جهان را برای دموکراسی ایمن کنیم، مگر اینکه جهان را برای تکثر و تنوع نیز امن کنیم

«برای مدت طولانی، برخی از مدارس ما موضوعات بسیار زیادی را به عنوان زیرمجموعه تعهدات جزمی تدریس می‌کردند... خیلی اوقات، این آموزش باعث می‌شد دانش‌آموزان ما انعطاف‌پذیری کمتری داشته باشند - تا حدی متکبر که اکنون همه پاسخ‌ها را دارند - و نه انعطاف‌پذیرتر - در گشودگی مادام‌العمر خود به سؤالات جدید و پاسخ‌های جدید که باید متواضع بودند. هدف مهم آموزش با کیفیت، تجهیز هر نسل برای مشارکت مؤثر در آنچه «گفتگوی عالی» عصر ما نامیده می‌شود، است. این یعنی از یک سو ترسی از رویارویی علمی و چالشی نباشد. اما، از سوی دیگر، به معنای حساس بودن به ارزش‌ها و دیدگاه‌های دیگران نیز هست

  « برای کشورهای در حال توسعه، نیم قرن گذشته زمان امیدهای مکرر و ناامیدی های مکرر بوده است. امواج بزرگ تغییر، از فروپاشی هژمونی‌های استعماری در اواسط قرن تا فروپاشی اخیر امپراتوری‌های کمونیستی، چشم انداز را فرا گرفته است. اما اغلب، آنچه برای جایگزینی نظم قدیم شتافته بود، امیدهای پوچ بود - نه تنها در جذابیت دروغین سوسیالیسم دولتی، عدم تعهد و حکومت تک حزبی، بلکه شکوه دروغین ناسیونالیسم رمانتیک و قبیله گرایی محدود، و طلوع دروغین فردگرایی فراری

« از همان آغاز اسلام، جستجوی دانش در فرهنگ‌ ما محوریت داشته است. به سخنان حضرت علی بن ابیطالب، اولین امام موروثی شیعیان و آخرین خلیفه از چهار خلیفه راشد پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) می‌اندیشم. حضرت علی در تعالیم خود تأکید می کند که «هیچ عزت مانند علم نیست» و سپس می فرماید: «هیچ عقیده ای مانند حیا و شکیبایی نیست، هیچ دستاوردی مانند خشوع و هیچ قدرتی مانند بردباری و هیچ حمایتی از مشورت قابل اعتمادتر نیست».

«وقتی مردم این روزها درباره یک «جنگ تمدن‌ها» ی اجتناب‌ناپذیر در دنیای ما صحبت می‌کنند، من می‌ترسم اغلب منظورشان یک «برخورد ادیان» اجتناب‌ناپذیر باشد. اما من کلاً از اصطلاحات متفاوتی استفاده می‌کنم. مشکل اساسی، آنگونه که من می بینم، در روابط جهان اسلام و غرب «برخورد جهل» است. و آنچه من تجویز می کنم - به عنوان اولین قدم ضروری - یک تلاش متمرکز آموزشی است

[1] - اسفند ۱۳۵۳ شاهنشاه ایران: «در دنیا احزاب همدیگر را می‌زنند، در نتیجه ما تنها یک حزب می‌زنیم (حزب رستاخیز). هر کس هم نمی‌خواهد از ایران برود!» 

[2] - ارکان اعتقادات متفاوت مذهبی اسماعیلیه :

  • ولایت: به معنی دوستی و پذیرش سرپرستی خدا، پیامبران، امام و دعات (مبلغین) است. در آموزه‌های اسماعیلی، خدا می‌تواند در پیامبران و امامان تجلی کند. دعات مومنان را به راه راست رهبری و راهنمایی می‌کنند. دروزیان از این رکن با نام تسلیم نام می‌برند.
  • طهارت: به معنی پاکیزگی است، این رکن دین از قرآن گرفته شده است؛ دروزیان طهارت را از ارکان دین نمی‌دانند.
  • نماز (اسلام): برخلاف مسلمانان سنی و شیعیان دوازده امامی، اسماعیلیان معتقدند که تعیین شیوه صحیح نماز خواندن برعهده امام حاضر است. شیوه نماز خواندن امروز نزاریان، مانند دعاست و سه بار در روز انجام می‌گیرد: هنگام طلوع آفتاب، پیش از غروب آفتاب و پس از غروب آفتاب. درزیان، معنای نماز را صدق لسان(معنی لغوی زبان راست است ولی معنی این عبارت یاد نیک است) می‌دانند و شیوه خاصی برای نماز خواندن ندارند. ایشان نماز را به شیوه دیگر مسلمانان، سیره جهال می‌دانند؛ اما به لحاظ تاریخی، شرکت در نماز جماعت را برای تقیه جایز می‌دانند.البته (در کتاب خداوند الموت در قسمت قیامت القیامه آمده است) بعد از قیامت القیامه حسن صباح در قلعه ی الموت اعلام کرد:اینک حق‌الله(نماز و روزه) از گردن اهل باطن برداشته می شود. و این صحت ارکان دین را بعد از قیامت القیامه باطل می کند.
  • زکات: به استثنای دروزیان، مذاهب اسماعیلی همچون مسلمانانسنی و شیعه دوازده امامی، به زکات پایبند هستند. آن‌ها 12 درصد درآمد ماهیانه خود را به امام می‌پردازند. درزیان زکات را نه پرداخت پول که حفظ اخوان (پاسداری از برادران) می‌دانند.
  • روزه: اسماعیلیان نزاری و مستعلی به معنای باطنی روزه معقتد هستند. معنای لغوی روزه، خودداری از خوردن و آشامیدن در ماه رمضان است؛ اما معنای باطنی روزه پرهیز از کارهای شر و انجام کارهای نیک است. اسماعیلیان، به روزه گرفتن(به معنی لغوی) در ماه رمضان و ماه‌های دیگر پایبند نیستند. درزیان معنی باطنی روزه را ترک عبادت اصنام یعنی رها کردن پرستش بت‌ها می‌دانند.
  • حج: اسماعیلیان دروزی حج را به معنی "رها کردن کارهای بد و رفتن به سوی کارهای خوب" می نامند و رفتن به مکه را لازم نمی‌دانند. مستعلیان و نزاریان، دیدار امام و داعیان را بالاتر و مهم تر از تمام زیارت‌ها می‌دانند.
  • جهاد: اسماعیلیان معنی باطنی جهاد را مبارزه با نفس می‌دانند.

[3] - محلات در زمان قاجار پایگاه فرقۀ اسماعیلیه شد

[4] - حسن‌علی شاه محلاتی یا آقاخان یکم داماد فتحعلیشاه که حاکم کرمان بود در ۱۸۳۸م در برابر حکم عزل خود در برابر محمد شاه قاجار مخالفت کرد با کمک انگلیس‌ها به افغانستان فرار کرد و به انگلیس‌ها در جنگ با افغان‌ها برای تصرف هرات کمک کرد که موفقیت‌آمیز نبود. سپس به سند (هند آنروز و ایالت سند در پاکستان امروزی) رفت و به انگلیس‌ها کمک کرد آنجا را تسخیر کنند و انگلیس‌ها حقوقی برای او قرار دادند. سپس زندگی تازه‌ای را در هندوستان آغاز کرد و تا پایان عمر با سفر به شهرهای هند به امور اسماعیلی‌ها و پیروان خود می‌پرداخت با وفات آقاخان اول، آقاخان دوم به امامت اسماعیلیان نزاری رسید و به همین ترتیب لقب آقاخان به عنوان یک لقب موروثی برای امامان بعدی ادامه داشت. آقاخان اول در هند این مسند را تأسیس کرد. همچنان مالک نهادهایی در هندوستان شد و بعدها به انگلستان مهاجرت کردند و در دو نسل اخیر با زن‌های انگلیسی و آمریکایی ازدواج کرده‌اند. آخرین آنها کریم آقاخان از سال ۱۹۵۷ تا امروز امام اسماعیلیه نزاری بود که یک تاجر و میلیاردر در مقیاس جهانی است

[5] - اسماعیلیه از فرقه‌های شیعه است اسماعیلی‌ها نام خود را از اسماعیل بن جعفر به عنوان جانشین معنوی (امام) منصوب جعفر صادق گرفته‌اند، که در آن با شیعه دوازده‌امامی تفاوت دارند. دوازده‌امامی‌ها، موسی کاظم برادر کوچک‌تر اسماعیل را به عنوان امام پذیرفته‌اند.

[6] - حسن صباح اهل شهر قم بود و رهبر فرقه اسماعیلیه از ایرانیانی بودند که در دوره سلجوقیان قیام کردند. مذهب وی و پیروانش شیعه اسماعیلیه نزاریه است. او با سلطه اعراب و حتی سلاجقه بر ایران مخالف بود و تا آخر به مبارزه با پادشاهان سلجوقی و خلفای بغداد ادامه داد.

[7] - از جمله‌ی مشاهیر و مفاخر علم و ادب ایرانی که پیرو اسماعیلیه بودند می‌توان ناصرخسرو قبادیانی، رودکی سمرقندی، ابوعلی سینا و خواجه نصیرالدین توسی را نام برد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...