The Latest
حکیم ناصر خسرو قبادیانی [1] که از بزرگان اندیشورز ایران زمین است و عمر خود را در سفر و کسب علم و تجربه صرف نمود، در کتاب توشه اهل سفر و یا همان کتاب "زاد المسافرین" بیان می دارد که:
"بر خردمندان واجب است که حال خویش بازجویند، که تا از کجا همی آیند، به کجا همی شوند، اندیشه کنند تا ببینند به چشم بصیرت مر خویش را در سفری رونده که مر آن رفتن را هیچ درنگی و استادنی نیست،
از بهر آنکه تا مردم اندر این عالمست از دو حرکت افزایش و کاهش خالی نیست مثل ما اندر بر آوردن این علم لطیف، دشوار و بایسته، مثل کسی است که چاه های ژرف بکند، کاریزهای عظیم براند تا مر آب خوش را از قعر خاک بر هامون آورد تا تشنگان مسافران بدان برسند و هلاک نشوند، این چشمه آب خوش را از دیوانگان امت صیانت کند تا مر این را به جعل و سفه خود پلید و تیره نکنند، به خاک وگل نیانبارندش".
اما از این حکیم فرزانه باید پرسید چگونه می شود در حال خود اندیشید، که از اندیشه و فهم، جز غم و درد و گرفتاری نیفزاید، آگاهی، بر دردها و غم وجودت خواهد افزود [2] و بر فشار و مسولیتت اضافه خواهد کرد و هزار گرفتاری دیگر بر بار مشکلاتت بار خواهد کرد. [3] رصد تاریخ اندیشه بشر نیز نشان می دهد که عموم اندیشه ورزان قهار بشر طعم تلخ دانستن خود را چشیده اند و گرفتاریش را دیدند و گاه چون حلاج [4] بر دار شدند، و یا چون سهروردی [5] در گوشه ایی از زندان مخوف حلب نفس بریده شدند، و یا همچون ابن مقفع [6] مثله اشان کرده و در تنور سوزاندند، و یا چون سقراط [7] جام شوکرانِ شان نوشاندند، و یا چون گالیه [8]در دادگاه تفتیش عقاید محکوم و به توبه اشان وا داشتند و...

آرامگاه حکیم ناصر خسرو قبادیانی در دره یمگان استان بدخشان افغانستان
حال چگونه این حکیم فرزانه انسان را به اندیشه می خواند، من نمی دانم؟! انگار او نیز با یزدان پاک همراه شده و می خواهد جهان و جهانیان از مستی و بی دردی خارج کرده و در عالم درد[9] وارد کند، که این چنین بر انسانِ خردمند اندیشه و تعقل را واجب می کند، در حالی که اگر خواهی درد و رنج این جهان را نچشی باید در بی خبری فرو رفت؛ و صد البته این عالم و این آدمیان نیز، انسان عاقل و اندیشه ورز را بر نمی تابند و انسانی دهان بگشاید و چیزی خلاف آنچه دیگران فهمیده اند، بگوید به کفر و هزار انگ و اتهام دیگر متهمش می کنند و از زندگی ساقط خواهد شد. اگر سخنی خلاف اعتقاد خلق گویی رگ های گردنِ شان ورم کرده و می خواهند، نسوج بدنت را پاره پاره کنند.
به اعتقادشان که چه عرض کنم، اگر حتی بر حوادث تاریخی که بدان معتقدند، نیز علامت سوالی قرار دهی با چنان عصبیتی از سوی شان مواجه می شوی که انگار این تاریخِ دست نوشته بشر را نیز خود خدا ثبت و ضبط کرده، و مو لای درزش نمی رود. در حالی که معتقدات تاریخی ما را نیز کسانی نوشتند که قلم به دست بودند و بر ظن خود یارِ واقعه ایی شدند [10] و به ثبت آن اقدام کردند و این تاریخ نه وحی نازل شده ایست و نه حقیقتی که بتوان بدان قسم یاد کرد.

انسان امروز و یا شاید دیروز و یا حتی فردا، حاضرند هر سخن لغوی را بشنوند، ولی این پیله اعتقادی را که بر خود پیچیده اند را دریده و یا سوراخ نبینند. لذا شاید به همین دلیل است که عده ایی بر وضع خود و زمان خود می شورند و مثلا به "کیش لذت" رو می آورند و در آن غرق می شوند؛ کیش لذت خیامی، و یا رویکرد چاراواک هندی، و یا مکتب لذت پرستی یونان، مصر [11] و... انعکاسی از همین شاید باشد و لذاست که عده ایی این خروج بر وضع زمانه را فریاد اعتراضی بر جمود فکری حاکم بر زمانه دانسته و آن را واکنشی بر شرایط اختناق (خصوصا اختناق مذهبی و فکری) بیان می دارند و به همین دلیل است که اگر راهبران جوامع بخواهند، جامعه اشان در تعادل بماند، راهی جز اعطای آزادی اندیشه و انتخاب نیست که با افزایش سطح آزادی و مهیا نمودن بستر انتخابات متنوع برای نوع بشر، ضرورت قیام های افراطی از این دست (لذت پرستانه و...) از بین می رود و یا حداقل کاهش خواهد یافت و این را باید دانست که با داغ و درفش نمی توان این درد را درمان کرد و این مرض تنها با آزادی و وجود شرایط انتخاب است که درمان می شود.
اما جناب حکیم قبادیان! شما درست می گویید، باید اندیشید و به درستی شما آن را بر خردمندان واجب کردید، هر چند که ممکن است این اندیشه ورزی به قربانی شدن انجامد، و باید آماده پرداخت هزینه اندیشه ورزی خود بود. آری می ارزد که اندیشید و چون سقراط شوکران نوشید، اندیشید و چون سهروردی در کنج زندان حلب نفس بریده شد، و اندیشید و چون روزبه در تنور جهل و تکبر بغداد سوخت، و اندیشید و چون حلاج بر دار شد و یا چون تو خسروی حکیم به کنج دره خشک یمگان در انتظار آزادی ماند و مرد.
[1] - ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصرخسرو (۳۹۴–۴۸۱ ه. ق) از شاعران بزرگ فارسیزبان، فیلسوف، حکیم و جهانگرد ایرانی و از مبلغان مذهب اسماعیلی بود. وی در قبادیان از توابع بلخ متولد شد و در یمگان از توابع بدخشان در افغانستان در انتظار خلاصی از تبعید به جرم دگر اندیشی درگذشت.
[2] - در انجیل آمده است که "در خرد بسیار اندوه بسیار است."
[3] - شهید بلخی چنین می سراید که: اگر غم چو آتش دود بودی جهان تاریک بودی جاودانه در این عالم سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه
[4] - حسین بن منصور حلاج از معروفترین بزرگان عرفان و صوفیه، دانشمند، شاعر و سخنسرای بزرگ و مبارزی استوار و خردمند در سده سوم و چهارم هـ.ق. بود که در ۲۴۴ هجری در بیضا واقع در فارس به دنیا آمد. به خاطر عقایدش عدهای از علمای اسلامی آموزههایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را تکفیر کردند. قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد و در ذیقعده سال ۳۰۹ هـ.ق. به جرم «کُفرگویی و الحاد»، پس از شکنجه و تازیانه در ملاعام به دار آویخته شد. سپس سلاخیاش کردند و دست و پا و سرش را بریدند و پیکرش را سوزاندند و خاکسترش را به رود دجله ریختند. " التوحید" ، "الجواهر الکبیر" ، "الوجود الاول" و" الوجود الثانی" از جمله مهمترین آثار اویند.
[5] - فیلسوف شرق شهابالدین سهروردی در سال ۵۴۹ هجری قمری/۱۱۵۵ میلادی در دهکده سهرورد از توابع شهرستان خدابنده استان زنجان متولد شد. پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر پرداخت، و دورههای درازی را به اعتکاف و عبادت و تفکر گذراند، سرانجام به دستاویز آن که وی سخنانی برخلاف اصول دین میگوید، متعصبان او را به الحاد متهم کردند و علمای حلب خون او را مباح شمردند و صلاحالدین ایوبی که برای حفظ اعتبار خود به تأیید علمای دین احتیاج داشت، ناچار در برابر درخواست علما تسلیم شد.
[6] - روزبه پور دادویه معروف به ابومحمد عبدالله ابن مقفع (زاده ۱۰۴ در فیروزآباد – درگذشته ۱۴۲ هجری قمری در بغداد) نویسنده و مترجم ایرانی و ساکن بصره بود. وی از برجستهترین نمایندگان تفکر علمی در قرن دوم هجری است. روزبه کتابهای زیادی از پارسی میانه به عربی برگرداند. از میان کتابهایی که روزبه ترجمه کرد میتوان از کلیله و دمنه، تاجنامه انوشیروان، آییننامه، سخنوری بزرگ (الأدب الکبیر) و سخنوری خُرد (الأدب الصغیر) نام برد. ابن اسفندیار در کتاب خود، تاریخ طبرستان در باب کشته شدن ابن مقفع چنین آورده: "گفت هنوز اسلام او درست نیست به تنور نهادند و بسوختند."
[7] - سقراط فیلسوف بزرگ یونان، با شعار "به خود بپرداز" همشهریان آتنیاش را تشویق میکرد تا خدایان شان، ارزشهای شان و خودشان را مورد پرسش و ارزیابی قرار دهند. در سال ۳۹۹ پیش از میلاد، سقراط به فاسد کردن جوانان متهم شد. اتهام دیگر او بیاعتقادی به خدایان بود. سقراط را به دادگاه فراخواندند و قضّات مجازات مرگ را برای سقراط خواستار شدند.
[8] - توبه نامه گالیه "در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمدهام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس میکنم توبه میکنم و ادعای واهی حرکت زمین را انکار میکنم و آنرا منفور و مطرود مینمایم."
[9] - سوره بلد، آیه 4: «که ما انسان را در رنج آفریدیم (و زندگى او پر از رنجهاست)!» لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبَدٍ
[10] - حافظ می فرماید "هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من."
[11] - متنی نوشته شده بر کاغذ پاپیروس باقی مانده از زمان فراعنه مصر، مبتنی بر تفکر مکتب لذت پرستی مصری: "پیکرها نابود می شود و پیکرهای دیگر جای آن را می گیرد و از ایام نیاکان ما چنین بوده. فراعنه ای که پیش از ما میزیسته اند اینک در اهرام خویش غنوده اند و آنهایی نیز که این مقابر را ساخته اند دیگر نیستند. آیا چه شده اند؟ من سخنان ایم خوتب و خارده دف را شنیده ام. سخنان این مردان بر لبان همگان است، ولی آیا مقابر آنها چه شد. دیوارهایش فرو ریخته و اثری از آن به جای نیست. گویی خود نبود. کسی از آن جهان نیامده تا بگوید که گذرانش چگونه است تا قلوب ما را تسکینی بخشد، پیش از آنکه تو نیز بدانجایی روی نمایی که آنها رفته اند، شاد باش تا دل را واداری که فراموش کند که روزی در گورت خواهند نهاد. تا زنده ایی به دنبال خواهش دل برو، با مُرِ مَکّی سر و بر را آرایش ده، جامه ی نازک بر تن کن، خود را با روغن های معطر خدایان ضماد کن، بر لذات خویش بیفزای، مگذار که دلت پژمان شود. در این جهان پیرو دل خود باش و تا آنکه روز مویه گری در نرسیده غمناک مشو. دلی که آرام پذیرفت، ناله را نخواهد شنود. مویه گری ترا از ظلمات جهان تحت الارض رهایی نخواهد بخشید. روزها را پر نشاط به سر آور و برای هر کار دل را اندوهگین مکن. کسی دارایی خود را به گور نخواهد برد. کسی که رفته است بازگشتنی نیست".
حوادث تاریخی و از جمله محرم پشت محرم در گذرند، تا بشریت و از جمله ما مسلمانان از این پله به آن پله صعودی کرده و رشد معرفتی را به خود، جهان هستی و خالق آن تجربه کنیم، و انتظاری که از یادبود محرم می رود، همین حرکت رو به جلویی خواهد بود که باید حاصل شود. با توجه به حجم، وقت و سرمایه صرف شده در این مراسم بزرگ، برکات زیادی از آن مورد انتظار است، اما خساراتی در پی دارد، که نمی توان آن را نادیده گرفت، آنچه در این دهه در گوشه ایی از دستگاه عزاداری حسینی (ع) که خود در آن شرکت داشتم، دیدم، متاسفانه افزایش فضای مداحی های احساسی و گاه بی پایه و همچنین غلو در خصوص ماموریت، شخصیت و توانایی ائمه (ع) و دوری از حقیقت وجودی آنان به عنوان هادی انسان هاست.
انگار هر چه به لحاظ زمانی پای پیش می نهیم بیشتر در فضای غلو در خصوصیات و معجزات مورد ادعا در پیرامون این هادیان و مصلحین بزرگ فرو می رویم، در حالیکه خداوند در قرآن کریم سرآمد و مرشد و پیشوای آنان یعنی پیامبر خاتم (ص) را انسانی مثل تمام انسان ها، با این تفاوت که به او وحی می شود[1]، معرفی می کند، اما چنان از ائمه خود سخن می گوییم که انگار تمام عالم در ید قدرت آنان است[2] و خداوند تفویض اختیار کرده و سکان مُقدرات و پرونده اعمال عالم و عالمیان را در دستان آنان قرار داده و خود به کناری نشسته و همه چیز این جهان و آن جهان از حساب و کتاب و صراط و میزان در ید قدرت ائمه (ع) ماست. حال آنکه خداوند در قرآن به پیامبر خود اشاره می کند و از زبان آن بزرگوار او را به دانستن حتی غیب نیز ناتوان معرفی می نماید[3] و تنها ماموریت او را ابلاغ پیام بدون حتی غصه خوردن از ایمان آوردن انسان و یا نیاوردنش اعلام می کند.
در این روزها انگار عقل و منطق را در این فضای احساسی ناشی از محرم و شهادت امام سوم (ع) و یارانش به کناری نهاده و هرچه می خواهیم به این خاندان می بندیم و هر طور بخواهیم آنان را فارغ از قرآن و حقیقت خلقت، و ماموریت شان و... ترسیم شان می کنیم و به مدح آنچه ساخته ایم، مشغول می شویم؛ و در حالیکه باید رشد فکری دست اندرکاران این مراسم آنقدر افزایش یابد که جماعت مداحان آن هم به سِلک علما در آیند و ملتزم به عقل شده و با سند و مدرک حرف بزنند، ولی متاسفانه می بینیم برخی از مداحان که هیچ، که آنان خر خود را سوارند و می تازند و حتی بعض اهل منبر نیز عنان از کف داده به سلک این نوع از مداحان درآمده و گوی سبقت را از آنان در ساختن فضای احساسی و غلوآمیز و بزرگنمایی های بی مورد از ائمه اطهار (ع) ربوده اند.
اینجاست که اقیانوسی از احساس ساخته می شود که از عمق منطق و عقل خالیست و نیروی که باید به رشد ما منجر شود، تنها به مشغول سازی و گذران یک دهه و یا یک ماه حرکاتی می گذرد که اگرچه صله ارحام صورت می گیرد و هزار نفع دیگر نیز می رسد، ولی آنچه که از انتظار می رود یعنی به افزایش معرفت و عمق علمی و عقلی و معرفتی است، نمی انجامد.
[1] - بگو: همانا من بشری همچون شمایم (جز اینکه) به من وحی می شود که خدای شما خدای یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید وایمان دارد، پس کار شایسته انجام دهد. و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد. (سوره کهف، آیه 110) قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَر مِثْلُکُمْ یوحی إلَی أَنَّما إلهُکُمْ إِله واحِد فَمَن کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یشْرِکْ بِعِبادةِ رَبِّهِ أَحَدا؛
[2] - آيات 128 و 129 آل عمران) ليس لك من الامر شي ء او يتوب عليهم او يعذبهم فانهم ظالمون ولله ما في السموات ومافي الارض يغفرلمن يشاء يعذب من يشاء والله غفور رحيم. (اي پيامبر) چيزي از امر (كيفر يا بخشش كفار) به دست تو نيست (تنهاخداوند است كه) يا لطف خود را به آنها برمي گرداند (وآنها نجات مي يابند و) يا به كيفر ظلمي كه مرتكب شده اند عذابشان مي كند زيراآنچه درآسمانها و آنچه در زمين است تنها از آن خداست و او هر كه را بخواهد مي بخشد و هر كه را بخواهد عذاب مي كند و البته خداوند بخشنده مهربان است.
[3] - قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْب.بگو: «من نمىگويم خزاين خدا نزد من است و من از غيب آگاه نيستم. (انعام آیه 50) قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ. بگو: من مالك هيچ سود و زيانى براى خودم نيستم، مگر آنچه را خدا بخواهد و اگر غيب مىدانستم، منافع زيادى براى خودم فراهم مىكردم و هرگز به من زيانى نمىرسيد. من جز هشداردهنده و بشارت دهنده براى گروهى كه ايمان مىآورند نيستم (اعراف آیه 188). ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ. (اى پيامبر!) اين، از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مىكنيم (آل عمران آیه 44).
زیر مجموعه: سخنی به نظم و نثر
دسته: دل نوشت ها و نظرداشت ها
منتشر شده در 24 مهر 1395
بازدید: 44
بیش از هزار و چهارصد سال است که ختم نبوت [1] اعلام شده و در دوره ایی زندگی می کنیم که اتصال مستقیم بین آسمان و زمینینیان قطع شده است و حقیقت آنطوری که برای انسان دوره اتصال روشن و مستقیم از سوی خداوند نازل می شد، روشن نیست، و آن خداوندی که "غلبت الروم ..." [2] را پیش بینی و وعده می داد، دیگر در دسترس نیست و تنها نوعی پیش بینی های کلی برایمان بجای گذاشته که مثلا مستضعفین وارث زمین خواهند شد [3]، ولی کی و چگونه، مشخص نیست؛ و یا خداوندی که به درخواست محمد (ص) و یارانش دستور به "تغییر قبله" [4] می داد و مسلمان آنروز را از دغدغه شماتت رقیب (یهود) نجات می داد، امروز غایب شده و صحنه عمل و تصمیم را به خودمان واگذار کرده است، و امروز در حالیکه قبله (مکه و مدینه) در قبضه آل سعود است، و جان، مال و ناموس حاجیان عازم به حج، به بازی این قوم متکبر، سلطه گر و خودخواه، غیرپاسخگو و... گرفتار و در معرض تعرضِ فقه و فقهیان خودرای وهابیِ عقل گریز افتاده است، خداوندی که حکم به تغییر قبله می داد، نیست تا قبله ی امن تری تدارک و اعلام نماید، و مشکل گشایی مجددی کند و...

در چنین دوره ایی که حقیقت مستتر و راه های ناروشن بسیار خودنمایی می کنند، راه یابی به خود انسان واگذار شده، در حالی که دیگر انسان خارق العاده ایی مثل محمد (ص) در دسترس نیست که برغم ادعای "انا بشر مثلکم..." [5] در کنار وحی، اخلاق معجزه گونه ایی داشته باشد، تا آنجا که خداوند فرمود اگر خُلق عظیم [6] تو نبود (این وحی ما کافی نبود و)، این مردم از دور تو پراکنده می شدند و همین خُلق عظیم با آسمان ارتباطی تنگاتنگ داشت و پاسخ مستقیم از آسمان برایش می رسید. اما امروز دیگر این وضع را نداریم و شرایط تازه ایی بر ما حکم فرماست.
لذا انسان و دینداری امروز ما با دینداری و انسان آنروز متفاوت است و امروز فاقد چنین راهبران و راهبری هایی شده ایم و انسان امروزی خود باید سعادت دنیا و آخرت خود را تهیه و تدارک بیند؛ بشر امروز به راهبرانی محتاج است که بر جمیع جهات آسمان و زمین احاطه داشته و علامه باشند، امری که در دوره گسترش کمی و کیفی علوم، و تنوع بیشمار موضوعات علمی محال می نماید، و دوران بروز علامه ها، پایان یافته و هر عالم و دانشمندی حتی اگر علامه باشد تنها بر شاخه و یا تیکه ایی از موضوعات علمی احاطه نسبی دارد؛ و انسان برای حل مسایل خود باید دست به کمر انسانی خود بزنند که دیگر هرگز خارق العاده نیست و توان و خصوصیاتی معمولی دارد، و این توان محدود نیز منحصر به موضوعاتی خاص می باشد، و این انسان بدون اتصال مستقیم به آسمان (در دوره ختم نبوت)، باید قبله تغییر دهد و... و طوری حکم به حلال و حرام، خیر و شر، صلاح و ناصلاح، صواب و ناصواب و... دهد که دنیا و آخرت همه انسان ها (متقی غیر متقی، کافر و مسلمان و...) را تامین و تدارک بیند، در حالی که چشم به خود دارد نه آسمان، که راه آسمان دیگر از ناحیه اتصال سیم جبرییل قطع و پایان یافته اعلام شده است.
اینجا دیگر تعیین کنندگان راه آسمان و زمین، زمینی اند و باید بر زمین نشسته و روی خاک، واقع گرایانه و زمینی تصمیم هایی خاکی، ولی آسمانی بگیرند و مطابق اقتضای خاک، زمینی فکر کنند و با تصمیم هایی خاکی، علاوه بر حل مسایل خاکی راه حرکت آسمانی انسان را نیز تامین کنند؛ و حلال و حرام هایی را اعلام کنند که از چکش کاری کارگاهی چند تخصصی بیرون آمده و مجمعی از نخبگان و خبرگان کلیه علوم آن را سبک، سنگین کرده و حکم به نافذ بودن آن دهند، تا بلکه تصمیمی بِخردانه گرفته و بتوانند دنیا و آخرت انسانی این چنین رها شده را تامین نمایند؛ دیگر تصمیم هایی فردی و یا حتی قشری با آن توان محدود، گره گشا نیست، و بهترین تصمیمات بر اساس همان تجربیاتی استخراج می شود که از بوته آزمایش زمینی و در گذر زمان گذشته و کارایی خود را نشان داده اند.
این همان راه و روش علمی است که بشر برای کشف و استخراج قوانین حاکم بر جهان بکار برده و به توجیه پدیده ها و وجوه آن اقدام کرده است، قوانینی که اگرچه ابتدا ذهن واضح آن را اغنا کرده، ولی زمانی قابل تسری و عمومیت یافتن می شود که به بوته آزمایش درآمده و دیگران به عینه کارایی اش را دیده و درونی اغنایشان کند. لذا با از دسترس خارج شدن متصلین مستقیم به آسمان این اصحاب خبرگان علومند که باید در مجمعی راهبری انسان را عهده دار شوند؛ در غیر این صورت راهبری های تک بعدی، ناقص و راهبری هایش مطابق تخصصی خاص و تک بعدی خواهد بود و تصمیماتی تک بعدی دنیا و آخرت انسان را تامین نخواهد کرد، و در حالت بدبینانه (و شاید هم واقع بینانه) به تامین نفع و نظر قشری و بعدی خاص از امور منتهی خواهد شد.
راهبری انسان امروز در شرایط قطع ارتباط مستقیم با آسمان باید طوری باشد که به تامین نیاز دنیا و آخرت تک تک ابنای بشر (مسلمان و غیر مسلمان و...) منجر شود، و در زمانی که سیم اتصال مستقیم با آسمان قطع شده و دیگر فرمان و یا روشنگری مستقیمی از سمت خداوند نمی آید، بشر هیچ راهی جز تکیه بر خود ندارد و این خود نیز نمی تواند نماینده جنبه ایی از زندگی او باشد که انسان چند وجهی است، و لذا راهبری این انسان نیز باید با انسانی چند وجهی و صاحب تخصص های متفاوت باشد تا بتواند، تمام جنبه های مختلف نیاز و خیر انسان را در نظر گرفته و سپس با کمک خداوند او را به راهی رهنمون کند که دنیا و آخرت انسان را تامین کند و در حالی که نمی توان گفت کدام مسایل انسان (دنیا و آخرت) مهمترند و ایندو چنان در هم ممزوج و مکمل یکدیگر شده اند، که تقدم و تاخر آن نیز قابل تعیین نیست، در چنین زمانی راهبریی از جنس دیگری نیاز است.
[1] - سوره احزاب، آیة 40 «ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین؛ محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. همانا او فرستادة خدا و پایان دهندة پیامبران است». این آیه، رسما حضرت محمدصلی الله علیه وآله را با عنوان خاتم النبیین یاد کرده است.
[2] - سوره روم - غُلِبَتِ الرُّومُ ﴿2﴾ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ﴿3﴾فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ﴿4﴾ روميان شكست خوردند (۲) در نزديكترين سرزمين و[لى] بعد از شكستشان در ظرف چند سالى به زودى پيروز خواهند گرديد (۳) [فرجام] كار در گذشته و آينده از آن خداست و در آن روز است كه مؤمنان از يارى خدا شاد مى گردند (۴)
[3] - سوره قصص - وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ ﴿۵﴾ و خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين فرو دست شده بودند منت نهيم و آنان را پيشوايان [مردم] گردانيم و ايشان را وارث [زمين] كنيم (۵)
[4] - سوره بقره - قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ ﴿۱۴۴﴾ آرى رويكرد تو را به آسمان مىبينيم، اينك روى تو را به قبلهاى كه از آن خشنود هستى مىگردانيم، پس روى به سوى مسجدالحرام آور، و هرجا كه هستيد رويتان را بدان سو كنيد، و اهل كتاب مىدانند كه آن حقى است از جانب پروردگارشان، و خدا از آنچه مىكنند غافل نيست (۱۴۴)
[5] - سوره کهف - قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا ﴿۱۱۰﴾ بگو من هم مثل شما بشرى هستم و[لى] به من وحى مى شود كه خداى شما خدايى يگانه است پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد (۱۱۰)
[6] - آل عمران آیه 159 - فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ پس به برکت رحمتی از جانب خداوند با آنها (امت خود) نرمخو شدی، و اگر بد خلق و سختدل بودی حتما از دورت پراکنده می شدند. - وَ اِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٍ. و تو (اي پيامبر) برقله اخلاق و كرامت قرار داري. (قرآن کریم، سوره قلم، آيه4)
حلب!
خاطره ای از تو ندارم و اکنون تو در ذهنم با فیلسوف جوانمرگ شرق سهروردی1 قرینی، در ذهنم با زندانی زنده می شوی که در آن گل نو شکفته اندیشه ی ما، سهروردی را در آنجا خفه کردید،تا داغش قلب دنیای اندیشه و اندشه ورزی را برای قرن ها بفشارد، سهروردی زمانی در تو گرفتار شد که اسلامی در آنجا رواج داشت که اندیشه و نو آوری در تفکر را بدعت و انحراف می دانست و آن را در نطفه خاموش می کرد که مبادا دیوار سست اندیشه ی بی خردانه صاحبان قدرت ترک بر دارد. امروز تو در ساحل خونی، و خردگریزان خشک مغز امروزی ات دیگر با اندیشمندانی این چنین کار ندارند بلکه همه ی مردم تو را هدف گرفته اند تا هرکه چون آنان فکر نمی کند، را ریشه کن کنند، این ها از زنده ها گذشته و حتی قبور را نیز از انسان هایی که دوست ندارند، پاک می کنند.

باب الفرج شهر حلب محل دفن فیلسوف شهید، سهروردی
اکنون تو در خون غوطه وری و صاحبان همان افکار سرخی که آن روز آن نابغه را از باغ اندیشه ما گرفتند، امروز آنقدر زیاد شده اند که دیگر به امثال سهروردی قناعت نمی کنند و بلکه ملخ وار کل شامات و بلکه بشریت را هدف قرار داده اند و می خواهند دنیا را با افکار پوسیده و قرون وسطایی خود مدیریت کنند و در کام تلخ و زهرآگین خود، که غلیانی از خون و چرک است، فرو برند و به نابودی کشند. اگر آنروز باغ سرسبزی همچون سهروردی را خاکستر کردند، امروز هر سبزه ایی را بر هر سبزه زاری بر نمی تابند و بر هر سبزی چون لشکر ملخ هجوم می آورند، تا در این سرزمین کسی هیچ سبزیی نبیند و سبزه زاری شکل نگیرد و آرزوی سبزی در اذهان نماند و امید از هر رویش سبزی در دل جهانیان بخشکد، تا اذهان بشر بر وجود برهوت آنان رضایت داده و سر تسلیم و رضا فرود آورند.
آری ای حلب!
اگر آنروز کسی بر جوانی و فروغ اندیشه ی سبزکامی همچون سهروردی که در آتش بیداد جهل فقیهان آن عصر که حکم به ارتدادتش دادند، نسوخت؛ امروز نیز بر تو و اهلت نمی سوزد و برعکس با اعلام جهاد نکاح، حکم غارت و بردگی و حلالی جان و مال و ناموس دیگران و... فقیهان این عصر، فتوا به راحتی خیال کسانی می دهند که تو را در خون شناور سازند و رحمی بر تو و اهلت هم دیده نمی شود، و همه کٌنگ و بی صدا به نظاره در خون شدن توایم، و سواحل دنیای متمدن نیز مملو از اجساد مردگانی است که از این ظلم بدانجا رهسپارند و در بین راه اسیر خدعه امواج می شوند و طعمه گوشت خواران دریا.
اما علیرغم گلایه ها، آرزو دارم که از این ساحل پر موج خون به سلامت بگذری، و سرزمینت قبرستان خردستیزان گردد و تو دوباره حاکمیت خشک مغزانِ خشکه مقدس را بر خود نبینی، در حالی که تو امانت دار خوبی برای باغ اندیشه ورزی ایران نبودی و جان میهمان نابغه ای از ما همچون سهروردی را گرفتی که در سنین جوانی و در آغاز شکوفایی بود، و جهانِ تفکر و اندیشه را از اندیشه ورزانی همچون او محروم کردی، نابغه ایی که همتا نداشت، و هنوز که هنوز است زایشی همچون او در سرزمین تفتیده ما اتفاق نیفتاده تا چراغ دانش و اندیشه ورزی را چون او بتاباند و شب تاریک ما را روشن نماید. (تهران - چهارم محرم 1438)
1- فیلیسوف شرق، شهابالدین یحیی سهروردی، فیلسوف صاحب مکتب ایرانی که در سفری به حلب با ملک ظاهر پسر صلاحالدین ایوبی آشنا شد و به درخواست وی در آنجا ساکن شد، ولی بعدها صلاحالدین ایوبی به جرم الحاد، سهروردی را به زندان انداخت و او را در 38 سالگی در زندان خفه کردند. مقبره سهروردی اکنون در شمال غربی میدان باب الفرج، در داخل مسجد جامع سهروردی در حلب قرار گرفته دارد
رهبر قیام بزرگ بردگان - زنگیان [1] جنوب ایران
برادر آزاده ام على بن محمد بن عبد الرحيم طالقانی - جناب صاحب الزنج

سلامی به گرمی صبح آزادی، فجری که شما آن را با تن و روان خویش حس کردید،
جناب صاحب الزنج!
برادر آزاده ام!
اصولگرایان و علی الخصوص دلواپسان بیشتر از آنکه خود را بدهکار این کشور، انقلاب و مردم بدانند و از تکالیف و مسولیت خود بگویند، خود را طلبکار دانسته و حقوق و جایگاهی بیش از دیگر گروه های موجود در کشور را برای خود قایل و طلب می کنند، حضور در مسولیت های مادام العمر برای خود می خواهند، این در حالی است که میراث گرفتاری هایی که آنها از هنگام تصدی مصادر امور، برای کشور و انقلاب به وجود آورده اند تا سال ها گریبانگیر هر ایرانی (چه حاکم و چه مردم عادی) خواهد بود. فرصت های طلایی که از انقلاب و کشور گرفتند و درآمد های کلان تاریخی هفتصد – هشتصد میلیارد دلاری که به باد دادند، فرصت رشد اقتصادی نزدیک به شش درصدی که تبدیل رشد منفی شش درصد کردند، بیکاری، صنعت ویران و چرخ رو به توقف آن، رقم واردات تاریخی، اختلاس های میلیاردی و رکوردهای بی سابقه در آن و... تنها بخشی از میراثی است که به این جامعه امیدوار هدیه کردند و حال همین ها خود را طلبکار می دانند و به عنوان مدعی از پس تریبون هایی که از آن خود کرده اند، دائم تقاضاهای خود را جار می زنند.

جامعه بر دستان همه است که استوار خواهد ماند
جریان دلواپسان و اصولگرایان در حالی که سخت خود را منتقد و ضد نظام لیبرالی و در نتیجه فلسفه نظام حقوقمدارِ لیبرالی معرفی می کنند، اما وقتی در مقام طلب حقوق خود از انقلاب و کشور سخن می گویند به سان یک عضو جامعه لیبرالِ حقوقمدار می شوند و از حقوق خود بر گردن نظام و انقلاب سخن می گویند، حال آنکه آنها با نوع تفکر خود به نظام جامعه تکلیفمدار و حقمدار تعلق دارند و باید قاعدتا از مسولیت های خود نسبت به کشور و انقلاب بیشتر خود سخن گویند تا از حقوق، همانگونه که امام خمینی خود را خادم ملت می دانست، تا رهبر و مردم را ولی نعمت خود تلقی می کرد.
ولی امروزه آنها مسولیت ها و تکالیف خود را فراموش کرده سخت به دنبال گرفتن حقوق خود (که همانا قبضه تمام مصادر کشورند، مصادر انتصابی را که داشتند و انتخابی) هستند و این را حقی مسلم برای خود می دانند حال آنکه در جامعه حقوقمدار که همان جامعه قانونمدار نیز است، حق برای همه مردم مساوی است تنها برای عده ایی خاص نیست و انقلاب و کشور متعلق به همه مردم است.
دلواپسان در حالی که در زمان حاکمیت هشت ساله خود بر قوه مجریه حقوق بسیاری را نادیده گرفتند و غیر خود را خس و خاشاک، فتنه، ساکت فتنه و... معرفی و از مصادر و مسولیت ها اخراج کردند، و فقط خود را انقلابی و جناح مقابل را نفوذی، عُمال دشمن و... قلمداد کردند، و جنگ، انقلاب و کشور را متعلق به خود دانسته و خدمات دیگران را یا نادیده و یا هیچ شمردند، ولی همین ها در کسوت یک فرد حقوقمدار ظاهر شده و حقوق انقلاب و انقلابیونی همچون خود را با صدای بلند و بی لکنت درخواست می کنند، این در حالی است که "طلب حق" و قایل بودند به حق و از جمله "حق آزادی" و... شاه بیت تفکر جامعه مدرن بوده و در جامعه مدرن است که چنین حقی قائلند و البته برای همه نه فقط برای یک جناح.
این چیزی است که آنان هرگز به آن تن نمی دهند و از یک جامعه قانونمدار و حقوقمدار گریزانند و لذا اگر وقتی کسی بگوید تریبون های این کشور را بر اساس چه معیاری تقسیم کردید که همه تریبون های ملی و رسمی از جمله تریبون هایی که از بیت المال تغذیه می شوند، نصیب جناح اصولگرا شده؟! در یک قانونگریزی شدید آن را ناشی از انقلابی گری و اصولگرا بودن خود به عنوان یک اصل اساسی اشاره می کنند و آنرا حق کسانی می دانند که آن را در تیول خود دارند و اصولا معتقدند هیچ کرسی در کشور نباید به افراد غیر انقلابی (غیر اصولگرا که البته با تعاریف بسته آنها) تعلق گیرد.
اینجا یک پارادوکس به وجود می آید که اینان موقع طلب حقوقِ وسیعی که برای خود قائلند، مرید نظام لیبرالی و حقوقگرا و قانونگرا می شوند؛ در حالی که سخت مخالف تحول خواهی، اعطای آزادی وسیع از جمله آزادی بیان، توسعه سیاسی، شمولیت دیگران و... طبق مکتب حقگرایی و تکلیفگرایی خود هستند؛ و موقع دادن حقوق دیگران که می شود، باز می گردند به اصول جامعه تکلیفمدار و از حفظ سنگرها (مناصب) توسط خود و طرفداران شان به هر وسیله ایی سخن گفته و آشکار و به جد و بی پرده سخن از حق اصولگرایان برای داشتن این مناسب سخن می گویند و در این راه حتی به حذف رهبران انقلاب و کشور مثل هاشمی رفسنجانی، سید محمد خاتمی، سید حسن خمینی، مهدی کروبی، میرحسین موسوی و... به راحتی و بی دغدغه دست می زنند.
این نوع حق طلبی آنان اخلاق و قوانین روشن و نوشته شده اساسی و غیر اساسی را کاملا روشن را زیر پا گذاشته و یا به نفع خود تفسیر می کند و در نتیجه این تفاسیر است که رییس جمهور به عنوان شخص اول رسمی کشور و مجری قانون اساسی که برای آن قسم یاد کرده است و... تبدیل به یک مسول اجرایی صرف در حد روسای قوای دیگر می شود و عملا هیچ توان و وسیله ایی برای اعمال حقوق قانونی خود ندارد. و اگر هم از آنان بپرسی این قانون شکنی ها چیست می گویند برای مصلحت کشور و انقلاب است و در حالی که این انقلاب در مقابل وضعیت بی قانونی های رژیم گذشته صورت گرفت که ساختار و عملکردش کرامت مردم و قانون را هدف گرفته بود و این نقض غرض خواهد بود اگر بخواهیم به همان شیوه عمل کنیم که بر علیه آن انقلاب کردیم.
آقایان اصولگرا و دلواپس در یک نظام حقمدار و تکلیف گرا عمل می کنند و لذا از حربه "مصلحت" برای دنبال کردن حق مورد نظر خود استفاده می کنند، ولی موقع مبارزه برای کسب قدرت برای خود، در یک نظام حقوقمدار حقوق خود را طلب می کنند. در همین نظام فکری تکلیفگرا و حقمدار است که واژه "بسیجی بی ترمز" و... مطرح می شود، حال آنکه اسلام، انقلاب، وجدان، تقوا، انسانیت و هزار ارزش دیگر برای ایجاد ترمز برای انسان آمدند تا او را کنترل کرده، تا در مواقع تصدی قدرت، دست به هر عملی نزنیم و ترمز کارمان باشد.
در حالی خود را علوی و حسینی (ع) می دانیم که سیره آنان را به کناری نهاده به حقوق دیگران اهمیتی نمی دهیم حال آنکه آنان به حقوق حتی دشمنان خود بسیار اهمیت می دادند و در استیفای حقوق خود نیز از مجاری قانونی و عرفی دست به عمل می زدند، و جناب خلیفه دوم (که در حالت عادی به عنوان یک رقیب سیاسی و طبق فرهنگ شیعه یک دشمن اهل بیت ع است) هرگز از مشاوره های امینانه و برادرانه رقیب سیاسی خود یعنی علی (ع) محروم نبود؟! و.... همین علیِ (ع) حقمدار، حقوق طلحه و زبیر را رعایت می کرد و اخلاق حقمداری او هیچگاه به او اجازه نمی داد حقوقی از خوارج معترض سیاسی را قطع کند و تمامیت خواهی هیچگاه در اردوگاه حقمداران واقعی مثل علی (ع) جایی نداشت.
این راه که شما می روید بیراهه اید که دیگران هم رفتند و به نابودی آتان ختم شد و نابودی یک رویکرد سیاسی اصلا نگرانی ندارد، آنچه باعث نگرانی است این که شما اسلام، انقلاب، کشور و حق و حقیقت و هر آنچه ارزش است را در خود ممزوج کرده اید و می ترسم به هنگام سقوط دیگر نه از کشور چیزی بماند و نه از انقلاب و نه اسلام.
(تهران)
به سان خواب می ماند این زندگی، گاهی دردی، یا آشوبِ معرکه گیری، گاهی کتابی، گاهی نظر و یا سخنی، گاهی دردی، و حتی درد ناشی از بی حرکتی و طول خواب، به بیداریم می انجامد، اما افسوس که زمان همین بیداری نیز بیشتر از پهلویی به پهلویی دیگر شدن نیست. بیداریم تا زمانی ادامه دارد که می اندیشم ولی این اندیشه نیز معمولا چند لحظه ایی بیش نیست و دوباره این خماری ناشی از نیندیشیدن و منگی است که به خوابم فرو می برد. آری زندگی خوابی بیش نیست الا زمانی که می اندیشیم.
"داعشی همان مسلمان و داعش مسلکی همان اسلام است؟!"

این جمله بسیار تاثر برانگیزی است که هر از چندگاهی از زبان برخی از مردم جاری می شود و لذا طبق این نظر داعشی ها همان مسلمانان واقعی و عملکردشان همان اجرای واقعی فقه اسلامی تلقی می شود. برای تصحیح چنین دیدگاهی نمی توان داعش و داعش مسلک ها را با معیارهای حقوق بشری، اخلاق، نُرم های انسانی و... مورد نقد و حمله قرار داد که بدین لحاظ به صورت آشکاری محکومند، تنها راهی که برای رفع اتهام از اسلام و مسلمانی وجود دارد، نقد فقهی و تاریخی اعمال داعش است تا روشن گردد این روند فکری و عملی آنان چقدر با فقه و تاریخ اسلام منطبق هست و چقدر نیست.
ظاهرا کسانی که به چنین اعتقادی رسیده اند اعمال داعشی ها را با اعمال مسلمانان در تاریخ و دستورات فقهی موجود در اسلام، مقایسه می کنند و به این نتیجه دردناک رسیده اند و لذا باید به نقد تاریخی و فقهی داعش دست زد و ثابت کرد که اعمال و تفکر داعش مطابق با فقه و تاریخ (روش) اسلام نیست و چنین حرکتی تنها از کسانی شایسته است که به فقه و تاریخ اسلام آشنایند و مدعی پاسداری از آنند (علما و حوزه های علمیه)، تا داعش را از این لحاظ به نقد کشید و تطابق و عدم تطابق آنان را با اسلام و مسلمانی روشن نمود و اسلام و مسلمانی را از چنین وصله ناجوری مبرا و تطهیر کرد.
خلایی که احساس می شود از ناحیه ایدئولوک های اسلامی است که حمله نقادانه و علمی موثری به عملکرد و تفکر داعش صورت نمی گیرد و بیشتر نقدها ناشی از معیارهای انسانی و حقوق بشری است. حال آنکه پادزهر این سم مهلک، نشان دادن فاصله تفکر و سیره اسلامی از تفکر و سیره داعشی است. این است کیمیای مورد نیاز حال اسلام و مسلمانی که به تبرعه اسلام و مسلمانی خواهد انجامید وگرنه محکومیت اخلاقی و حقوق بشری داعش اثر آنچنانی نخواهد داشت و به حساب دعوای رقبا گذاشته خواهد شد.
اسلام باید از فقه داعشی تبری بجوید و دوری خود را از چنین اعمال و افکاری به اثبات برساند وگرنه تاریخ اسلام را مسلمانان ناپاکی مثل امویان و عباسیان و... ساختند و شاید تاریخ اسلام قابل دفاع نباشد، ولی فقه را قاعدتا انسان های عالم از متون شریف اسلامی استخراج کرده اند و... اگر به لحاظ فقهی بین اسلام داعشی و اسلام ما همپوشی و همسانی وجود داشته باشد، باید در فقه اسلامی با رویکردی انسانی و اخلاقی و... تجدید نظر و آنرا اصلاح کرد وگرنه اتهاماتی منجمله این که داعش وابسته به این و آن است اتهام مناسبی برای از میدان به در کردنش نمی تواند باشد.
یکی گفت: زین دنیا و اهلش خسته و بیزارم، دیگر نمی خواهم بین شان باشم و...
اما باید گفت فارغ از دنیا و اهلش، هرکس در دنیایی خود زندگی می کند، و این دنیایی که از آن سخن می گوییم، که از آن خسته و بیزار هم شده ایم، دنیای ذهنیت خودماست و برای راحتی از این دنیا نیز لازم نیست که از این دنیا رخت بر بست و آن را ترک کرد، بلکه تنها باید محیط دنیای ذهن خود را عوض کنیم، زیراکه اگر با همین روح و ذهنیت به دنیایی دیگر هم برویم، آنجا نیز آسمان همین رنگ خواهد بود، و آن دیار نیز هر کس با آنچه زندگی خواهد کرد که با خود برده است و بردن چنین ذهنیتی به آن دیار نیز، ساختن همین دنیا در آنجاست.
دوره به دوره از تاریخ را که از نظر بگذرانی، در هر مرحله ایی به مقتضا ارباب قدرت برچسب هایی چسبنده و یا ناچسبی ابداع و مخالفان و دگراندیشان را بدان دام دچار و از سر راه خود برداشتند؛ گاه این پروژه آنقدر قوی برنامه ریزی و بر شرایطی چنان خاص استوار گردید که اربابان علم و معرفت و یا حتی سیاست را هم اسیر خود کرده و به کام مرگ و یا نابودی کشید؛
برچسب های وحشتناکی که صاحبان علم و فضل را که حتی در رشته خود پیل پیکر بودند، بر زمین زد و نابود کرد. تیم مثلثی اجرایی این پروژه دهشتناک که از سوی ارباب قدرت تدارک می شوند، عبارتند از: الف) قدرت زورمدارانه مطلق العنان، ب) مفتیان لاقیدِ بی تقوا و خود رای و بی پروای مذهبی، ج) توده مردم همراه و یا لااقل دم فروبسته

حساب ارباب قدرت که همواره روشن است، در پی تحکیم و توسعه قدرت خودیش و تضمین جانشینان خودند؛ اما ضلع دوم مفتیانی بی تقوا و از رهبران مذاهب روزند، که جریان قدرت را دوش به دوش و گاه حتی جلوتر همراهی می کنند، و از وظایف آنان اتصال ارباب قدرت و اوامرش به خداوند باری تعالی و دادن وجه قدسی و الهی به اعمال و شخصیت اوست، تا اجرای تنبیه در حق مخالفین، اجرای حدود الهی تلقی و شرایطی مهیا شود که به واکنش مردم منجر نگردد. امام محمد غزالی چنان دل پری از این مفتیان دارد که در کتاب ذیقدر خود "کیمیای سعادت" می گوید "مگس بر نجاست آدمی، نیکوتر که عالمی بر درگاه سلطان."
گرچه هر دوره ایی برچسب و اتهامی کارایی دارد، اما اتهام کفر و الحاد و زندقه از مصادیق بارز و معمول و سر آمد در باب اندیشه در این نوع برچسب هاست؛ زندیق واژه ای با ریشه آرامی از ریشه صدّیق می آید و مُعرّب "زندیک" در زبان پهلویست که به اهل "تفسیر و تاویل و توسّع" گویند و اما مصداق آن کسانیند که از دین رسمی رزتشت تخطی کرده و اصول آنرا زیر پا گذاشته و یا متهم به این امرند، از جمله مصادیق روشن آن در دوره ساسانیان، مزدک (و مزدکیان) و مانی و مانویانند، که درفش مخالفت بر علیه ارباب آتشکده و یا "ذل الله" و نماینده اورمزد بر زمین یعنی پادشاه ساسانی بر افراشتند که موضوع قیامشان وضع مردم زمان بود که توسط این سیستم بسته به سیاهی و تباهی کشیده شده بود و لذا در وحدت بین موبدان پا به رکاب قدرت کاخ و ارباب کاخ امپراتوری، قیام کنندگان به فجیع ترین مرگ ها گرفتار و از پیش پای برداشته شدند.
در دوره های حاکمیت اموی، عباسی و ترکان و کم و بیش بعد از آن این برچسب شامل همه مخالفان عقیدتی و غیرعقیدتی بود که اگر بدین برچسب مبتلا می شدند، از صفحه روزگار باید حذف می گردیدند. تاریخ این سرزمین مملو از فرزندان پاکی است که بدین تله مرگبار گرفتار آمدند و سرمایه های عظیمی که از دست رفت. نمونه های ذیل شاهد روشنی بر این روند دردناک و خسارت بارند:
الف) روزبه فرزند دادویه ی پارسی یا همان عبدالله مقفع : پدرش دادویه عامل خراج یا پیشکار دارایی امویان در عراق بود که فرزندش در سال 106 و یا 109 ه.ق پا بدین زمین سوخته نهاد، او را روزبه نامیدند و بعدها که اسلام آورد او خود را عبدالله نامید و در علوم به "ابن مقفع" شهرت یافت. زندگی کوتاه اما پرباری داشت، جاحظ فیلسوف و نویسنده مشهور عرب او را جوانی زیبا، سواری توانا، مردی کریم، سخی، که به دست دشمنان کینه جوی خود در سال 145 ه.ق که تنها 36 سال بیشتر نداشت، در اوج تولید علم، سلاخی و کشته شد.
روزبه از یک خاندان ایرانی زرتشتی از اهالی شهر جور (فیروز آباد فارس) بود که در بصره اقامت گزیده بود، او استاد بی همتای نثر عربی و از بنیادگزاران بزرگ فرهنگ علمی درخشان در دوران خلافت عباسیان است. مورخین عرب او را از بزرگترین مترجمین شمرده اند. که آثار علمی و استخوان داری را از زبان پهلوی به زبان عربی ترجمه و وارد فرهنگ اسلامی نمود که از آن جمله گاهنامه، آیین نامه، کلیله و دمنه، خداینامه، کتاب مزدک، کتاب التاج و ... است. نخستین آشنایی اعراب با آثار فلاسفه یونان از طریق ترجمه های ابن مقفع حاصل آمد. کتبی را نیز خود تالیف نمود که از آن جمله می توان به "ادب الکبیر" یا دره الیتیمه و "ادب الصغیر" و "رساله الصحابه" و.... بود. نقد آزادمنشانه و شدید او در کتاب الصحابه که چونان "سیاست نامه" خواجه نظام الملک در آیین کشورداری است، به قبای منصور خلیفه عباسی برخورد و همین باعث شد تا او بر ترور مزورانه این دانشمند ایرانی، توسط یک تروریست کینه جوی و بی مقدار از خاندان عباسی به اشارتی اذن دهد، و لاجرم این ترور به انجام رسد.
ابن مقفع به حق نوشته بود که " اگر خلیفه خود پاک و با صلاح باشد، حالت رعیت اصلاح پذیر می شود، زیرا اول طبقات خاصه و رجال دولت باید صالح و پاکدامن باشند تا بتواند جامعه را اصلاح کنند. رجال و کارکنان دولت هم صلاح و عفیف نمی شوند مگر آنکه پیشوای آنان پاک باشد. اصلاح مانند زنجیر است که به هم پیوسته، چون یکی از حلقات اصلاح گسسته شود، زندگی عمومی مختل می گردد." این نوع سخن گفتن سر این جوان نابغه و پر شور و عالم ایرانی را در مقابل انحراف اعیان و اشراف عباسی بر باد داد و قاتلش او را به خدعه و نیرنگ به خلوتی برده اندام های بدن او را جدا کرده و در تنور سوزاندند و کار خود را هم شرعی و مطابق حکم شرع تلقی و گردن فراز گفت: "بر مُثله تو مرا مواخذتی نرود، چه تو زندیقی و دین بر مردمان تباه کردی." آری این فرزند برومند علم این سرزمین، زمانی به این برچسب چسبناک ناپاک دچار شد، و قاتل عربِ بی مقدار عباسی اش با افتخار این قتل مزورانه و ناجوانمردانه او را به عهده گرفت و سربلند گفت که چگونه و با چه قساوتی این "جنگل بزرگ علم" را به خاکستر تبدیل کرده است؛ که تعریف الحاد و زندقه آنقدر مبتذل بود که شامل بسیاری از اهالی ادب و فرهنگ، از شیعه، یهود، مسیحی، زرتشتی، مانوی، مزدکی و... و هر مخالف احتمالی دیگری می شد؛ نگاه کنید به مصادیقی که جاحظ فیلسوف شهیر عرب برای الحاد و زندقه بر می شمرد:
"کسی که از میان نویسندگان سر بلندکرده، از سخن عبارات شیرین را آموخته، از علم اندکی تلقی کرده و حکم بزرگمهر (بوزرجمهر حکیم ایرانی) را روایت می کند و وصایای اردشیر را حفظ دارد و انشاء عبدالحمید را مطالعه می کند و ادب ابن مقفع را اخذ نموده و کتاب مزدک را معدن علم دانسته و کلیله و دمنه را مایه فضل شناخته و گمان می کند که در سیاست فاروق اکبر شده ... و انگاه بر قرآن رد و انتقاد کرده و آنرا متناقص و متباین می داند، سپس اخبار و احادیث را تکذیب می کند، راویان حدیث را طعن می کند، اگر شریع را ذکر کنند مذمت می کند، اگر حسن بصری را وصف نمایند نکوهش نمی شمرد و اگر شعبی را نام برند نادانش می داند و مجلس خو را به ستایش اردشیر بابکان و دادگری نوشیروان و جهانداری ساسانیان سرگرم می نماید، و اگر از جاسوس پرهیزد و از مسلمین حذر کند، سخن از معقول می راند و از محکم قرآن گفتگو و از منسوخ آن خودداری می نماید و آنچه را به چشم نشود، یا عقل آن را نمی پذیرد، تکذیب می کند و حاضر را به غائب ترجیح می دهد و آنچه را در کتب وارد شده، اگر مقرون به منطق باشد قبول، و اِلا رد می کند..." چنین کسی زندیق است." [1]
ب) فیلسوف شرق، شیخ شهاب الدین سهروردی معروف به شیخ اشراق، نابغه ایی رویده در بستر خشکیده علم این سرزمین اهل سهرورد زنجان که او نیز همچون دیگر دانشمند ایرانی ابن مقفع، در 38 و یا 36 سالگی اسیر دام این برچسب وحشتناک شد و در زندان حلب (سوریه) این استوانه علم را خفه کردند، در حالی که در این عمر کوتاه 49 اثر علمی، عرفانی، فلسفی و... به فارسی و عربی نوشته بود و اگر می ماند بوستان علم را طراوتی بیشمار می داد. سهروردی پس از پایان تحصیلات در اوان جوانی و شور علمی که با هم کلاسی خود امام فخر رازی داشت و تازه بالندگی را آغازیده بود، به عراق و شام می رود و در آنجا مود توجه "ملک ظاهر" فرزند "صلاح الدین ایوبی" قرار می گیرد، اما متاسفانه در حلب توسط فقیهان شهر مورد حسد قرار گرفته و به الحاد متهم و مرتد اعلام و به زندان همین شاهزاده ایوبی میزبانش می برند و تحت فشار مفتیان، شاهزاده ایوبی گرچه میدانست چه گوهری را در دست دارد علیرغم میل باطنی این شکوفه شکوفای علم را در سال 587 ه.ق در قلعه حلب خفه کرده تا دیگر ندای علم و از گلوی او بیرون نیاید و دستانش رساله ایی دیگر ننویسد.
اما شرایط زمانی این زمان را ببینید: "مخصوصا در قرن ششم از نظر منافع شخصی و اداره معاش علوم دینی اهمیت بسیار داشته، زیرا تنها علمی که در آن قرن می توانسته بیش از هر چیزی معاش را تامین کند دینی بوده، یعنی با دانستن علوم قرآن، فقه، حدیث، شخص به مقام قضا و وعظ و امامت جماعت و محدثی و مذّکری و تدریس در مدارس می رسیده و به امرا و ملوک نزدیکی پیدا کرده و مورد اعجاب و احترام مردم واقع می شده و به راحتی زندگی می کرده است در صورتی که مشتغلین به علوم عقلی و فلسفی، به فقر و بینوایی بسر می بردند و همان دانایی و حکمت شان مایه نکبت و ادبار می گشت و غالبا مورد مزاحمه فقها و تفسیق و تکفیر آنها می شدند و حتی بزرگانی از قبیل شیخ شهاب الدین سهروردی مولف حکمت الاشراق جان بر سر آزادی فکر و پیروی از فلسفه می نهند".[2]
این دو کیس به روشنی نقش فقه و فقهایِ در خدمت قدرت را به عنوان نگاهبانان شریعت و شکل ظاهر دین، در از میان برداشتن علمای برجسته رشته های دیگر علمی، خصوصا علوم عقلی و اشراقی را به عینه نشان می دهد و حتی آزادی خواهانی که برای توسعه رزق مردم علیه قدرت قیام کردند نیز به کفر و الحاد متهم و از میان برداشته شدند، که نمونه آن مانی و مزدک بودند که با همراهانشان از مفتی زرتشتی حکم الحاد گرفتند و توسط پادشاه ساسانی با تمامی معتقدان به آنها قتل عام شدند، گالیله را نیز ارباب کلیسا به الحاد متهم، و آنچه نباید به سرش آوردند و... لذا قشریون و صاحبان شکل و شمایل دین که در خدمت اربابان قدرت قرار گرفتند، همواره مانع عمده ایی برای پرواز روح انسان ها و تعالی اجتماعی آنهایی بودند که قصد پرواز اندیشه بشری در آسمان بلند خلقت داشتند.
این محافظان برج و باروی خود ساخته از دین، گاه مخلصانه در راه خدا و گاه در خدمت امیران و پادشاهان مامور به حفظ این بنا خود را دانسته و بنا به همین ماموریت، به صدور فتوای الحاد برای دیگران اقدام کرده تا به مقصود خود برسند، آنان در بهترین حالت به حفظ یک شمای ظاهری از دین مامورند، در حالی که بطن دین حتی از عمق اندیشه بشری نیز ژرفتر است و واقعا این ژرفا نه در دنیای محدود فکری این فقیهان دنیاپرست قابل گنجایش است و نه حتی قابل تصور و فهم؛ لذاست که با توجه به محدودیت اندیشه خود، هر گذری از این برج و بارو و یا حتی احتمال گذری از آن بنای خود ساخته را انحراف و کفر و زندقه تلقی و حکم به نابودی عبوری و تفکرش می دهند.
قربانیان این جریان در هر دوره ایی معمولا نخبگانی اند که اندیشه ایی بلند در ذهن داشته و آنقدر نابغه اند که حتی در همان اوان جوانی برجستگی نشان داده و در آسمان اندیشه اوج می گیرند و این مفتیان را به وحشت انداخته و به دام کوته فکری اشان می افتند. چنین کوته فکرانی همواره در کنار ارباب قدرت تقویت دو سویه ایی را از یکدیگر در عین رقابت، دریافت می دارند.
سهرودی و ابن مقفع و گالیله نابترین مثال این جریانند که به حکم این مفتیان به دست شاهان در زنجیر و به نام خداوند نابود شدند. مفتیان هرگز به روی خود نمی آورند که دین، خدا و خلقت در جهان بسته و محدود به احکامی چند نیست و باید برای رسیدن به سعادت به بال هایی بلند و به وسایلی مدرن مجهز شد تا در آسمان بی انتها و یا در اقیانوس ژرف و بی انتهای خلقت خداوند به غور و بررسی پرداخت.
اینان هرگز نخواسته و یا نمی خواهند که قبول کنند که انسان به این دنیا نیامده است که مفتخر به انجام چهارتا رفتار و اعمال ناشی از دریافت های فقهی آنان شود و مطیع و سر به راه مثل موجودات بی اختیار و فاقد عقل و تفکر، انجام وظیفه دینی کند و به عبادتی چند مشغول باشد، که اگر منظور از خلق بشر این بود که ملایک خداوندی بر آدم افضل بودند و سجده آنان بر آدم به گفته ابلیس ظلمی تحمیل شده از سوی خداوند به فرشتگان بود، که آنان عبادتی شبانه روزی دارند؛ اما در حالی که در کتب الهی انسان به تفکر و تعقل فرا خوانده می شود، برای پرواز در آسمان بی انتهای تفکر و تعقل باید زایده ها را زد و وزن را کم کرد و هزار وسیله را به خدمت گرفت که یکی از آنان فقه است و برخی حتی در ذهن یک فقیه هم نمی آید، تا تصوری از بلندایی پروازی را کند که خالق، خلقت، علت العلل، واجب الوجود و نور الانوار در آنجا قرار دارد.
و انسان به اندیشه است که پرواز می کند و باید برای پرواز بند از همه جای انسان باز کرد که حتی نخی انرژی لازم برای پرواز را خنثی کرده و او را تا ابد خاکی نشین خواهد کرد، و از افلاک که جای اوست به دور نگه خواهد داشت. غوطه در آسمان عقل و تفکر که قرآن بدان امر می کند، نیاز به سبکباری دارد، سبکی که برخی از بندهای ساخته دست فقها خود یک مانع آن است چرا که فقه عموما استنباطات انسانی است و خداوند هرگز به این روشنی با انسان سخن نگفته که چون کند، بیشتر آنچه فقه بدست می دهد استخراجات انسانی از اقیانوس مذهب است و لذا پالایش آن در هر عصری واجب است و فقه پویا و تعدد اجتهاد و مجتهد در واقع اعتراف به ثابت نبودن و گاه حتی بی اساس بودن بعضی احکام فقهی دارد.
پس چرا باید چنین علمی را اصل قرار داد و آن را وسیله جدایی حق از باطل کرد و راه را بر دیگر نحله های علمی بشری و علوم که برای ارتقای علم و معرفت بشر ساخته و یا ابداع می شوند، بست و در واقع چه اشکال دارد که دگراندیشان را نیز به الحاد و ارتداد متهم نکرد و اجازه زندگی و یا حتی پرواز آزادانه داد تا در جامعه دینی تفکر خود را به پرواز در آورند و عقاب اندیشه بشر را (که همه از یک ریشه ایم)، اگر می توانند به بلندای آسمان علم بالا برند و شاید مشکلی را حل کرده و یا سوالی را پاسخ گویند؛ همانگونه که ماتریالیست های ملحد که سابقا دهریون ملحد نامیده می شدند امروز سکان علم را با نگاه مادی به دست گرفته و بسیاری از مشکلات انسان را برای زندگی بهتر و ساده تر در این جهان حل کرده اند، و البته مشکلاتی هم ساخته اند.
اکنون نوبت گروه های علمی مذهبیون و الهییون است که بند از پای اندیشمندان خود بر داشته تا سوالات بشر را در خصوص روح، نظام خلقت، ماورا الطبیعه و هزار موضوع بغرنج پاسخ دهند و این دو بال ماتریالسم و الهییون در یک مسابقه برابر و به دور از اتهام الحاد، مشکلات مادی و معنوی و سوالات بشر را پاسخ داده، نه این که امروز علوم مادی پیشرفتی ثانیه ایی دارند و الهییون هنوز در تقدم حادث و قدیم بودن، جبر و اختیار و .... مانده اند و هنوز در همان مرحله ایی هستم که هزار سال پیش دانشمندانی همچون ابن سینا بوده اند.
بشر برای خروج از وضع موجود حتی مادیت راهی جز پیشبرد علم ندارد و برای پیشبرد علم هم هیچ راهی جز بندگشایی از پای اندیشه نیست و یکی از بندهایی که بر پای اندیشه بسته است همین برچسب کفر و الحاد و زندقه است و آنچه تاریخ نشان می دهد ائتلاف قاضی و محتسب، که مبنای حکم قاضی فقه، و مجری آن محتسب بوده است، دُردانه های علم را از بشر در اوج ستانده است. حال آنکه برای خدایی شدن راهی جز شناخت او نیست و برای شناخت او تنها این علم است که جوابگوست و بندها نمی تواند بشر را به خدا گره زنند که به محض شل شدن بند، بندیان از بندِ خدا نیز خواهند رَست و از خدای زوری هم بیزار شده و از او نیز خواهند گریخت، پس تنها راهی که می ماند اغناست و اغنا تنها از راه استدلال و علم و در اوج آزادی حاصل می شود، لذا برای خدا باید به علم و عالمان اجازه تحرک داد، و دانست که دشمنی با علم و علمایش، مذهب را هم به نابودی خواهد کشید.
تاریخ نشان می دهد جرقه بسیاری از علوم را مذهب زده است و مذهبی که تفکر انسان را در تاریخ ارتقا داده، خود نباید به بند پای علم و تفکر تبدیل شود و این نقض هدفی است که برای مذهب وجود دارد، که هدف مذهب پرواز انسان به سوی عالم بالاست و علم و تفکر و تعقل بال پرواز است و اگر مذهب و مذهبیون خود به عامل مزاحم پرواز در آیند، این خود پارادوکس عظیمی خواهد بود که بشر را مجبور به رنسانس خواهد کرد و در این رنسانس است که حتی ظالمانه مسیح و عقاید پاکش نیز قربانی خشم توده ها شده و البته متهم این وضعیت زیاده خواهی کلیسا بود.
شما ببینید برای حفظ این که ما معاد جسمانی خواهیم داشت و این جسم در آن دنیا جُورکش اعمال ما خواهد بود، چقدر کسانی که معتقد به معاد روحانی بودند، قربانی شدند، حال آنکه مهمترین فاکتور دینی در این رابطه اعتقاد به معاد است، نه این که خدا چگونه این تنبیه و تشویق را در آن جهان انجام خواهد داد و کیفیت آن در درجه دوم اهمیت قرار می گیرد، این که افراد فاقد اعتقاد به معاد جسمانی را نجس و از دین خارج اعلام کنند، بند بزرگی بر پای علم و معرفت و عالم اندیشه است، زیرا آنچه مهم است اعتقاد به وجود خداوند و معاد است و این که کیفیت آن چگونه خواهد بود امریست ثانویه، و فرد معتقد به باری تعالی به هر اسم مومن به اوست و این که او آن را "اورمزد" یا "الله" بنامد چه اهمیتی دارد، مهم اعتقاد به خالق هستی است.
تازه اگر انسانی باری تعالی را هم نیافته و یا یافته و گم کرده، و یا از سر لجاجت با ما با این پرونده سیاه او را نادیده انگاشت، باید او را آزاد گذاشت تا در آسمان اندیشه پرواز کند و اگر واقعا ما مطمین هستیم که خدا در این عالم هست و ممزوج در هر موجود است، باید هر انسانی را آزادانه واگذاشت تا به گشت و گذار در جهان غرق شود، چرا که در این گشت و گذار است که "موجود وسیع الوجود" را حتما خواهد یافت؛ و محدود کردن اندیشه او در واقع بازداشتنش از یافتن چنین موجود وسع الوجودیست و خسارتی است که ما به خداوند زده ایم که بنده اش را به تیغ کفر و انحراف از حرکت باز داشته و یا به به لجاجت در انداخته ایم و در واقع در این سکون این مخلوق خدا را از یافتن حق باز داشته ایم.
ببینید امام محمد غزالی توسی چگونه توسط رقیب فقیه اش ابو الولید طرطوشی (از فقهای مالکی) متهم به الحاد می شود "من وی (غزالی) را دیدم و با او سخن گفتم. او را چنان یافتم که فضایل بسیار و عقل و هوش فراوان دارد و در تمام عمرش ممارست در علوم کرده و سپس از طریقه علما برگشته و در طریقه صوفیه در آمده و به علوم پشت پا زده و با وساوس شیطانی سر و کار پیدا کرده و چون با آرا فلاسفه و اشارات و کنایات حلاج مانوس شده است، بر فقهای متکلمین طعن می زند و از این جهت در گیراگیر کفر و بی دینی است."[3] حال غزالی را ببینید که در چه خفقانی از دست ارباب قدرت و حامی فقهی اش گرفتار آمده:
گفتم دلا تو چندین بر خویشتن چه پیچی با یک طبیب محرم این راز در میان نه
گفتا که هم طبیبی فرموده است با من گر مهر یار داری صد مهر بر زبان نه
شیخ فرید الدین عطار نیشابوری از قول یکی از عرفای هم عصر خود در کتاب "تذکره الاولیا" شرایط زمانه اش را این چنین توصیف می کند : "در قرن اول (هجری) معاملت به دین کردند چون برفتند آن هم برفت، در قرن دوم معاملت به بوفا کردند چون برفتند آن هم برفت، در قرن سوم معاملت به مروت کردند چون برفتند آن هم برفت، در قرن چهارم معاملت به حیا کردند چون برفتند آن هم برفت، و اکنون (در قرن پنجم) مردمان چنان شده اند که معاملت خود به هیات و هیبت (زور) کنند".
و یا قفطی در"تاریخ الحکماء" روزگار سخت و هراسناک "بزرگ گنجینه ادب پارسی" یعنی خیام نیشابوری، را این چنین دهشتناک به تصویر می کشد که : "معاصران زبان به قدح او (خیام) گشودند و در دین و اعتقادشان سخن گفت آغازیدند، چندان که خیام به وحشت افتاد و عنان زبان و قلم بگرفت و به عزم حج از شهر نیشابور برون رفت و پس از انکه از کعبه بازگشت در کتمان اسرار خویش اصرار ورزید و ظواهر شرع را مراعات می کرد".

مقبره ناصر خسرو در دره بمگان در ایالت بدخشنان افغانستان که در تبعیدگاهش مرد و دفن شد
حکیم ناصر خسرو قبادیانی نیز با مشکل این خشک مغزان که دین را وسیله کسب دنیای شان قرار داده بودند مواجه و او از آنان به "دیوانگان امت" و "ریاست جویان اندر دین" یاد کرد "مر هوس ها را به هوای مختلف خویش، ریاست جویان اندر دین، استخراج کرده و فقه نام نهاده، مر دانایان را به علم حقایق، بینندگان را به چشم بصائر، جویندگان حق را، جدا کنندگان جوهر باقی و ثابت را از جوهر فانی و مستحیل ملحد، بی دین و قرمطی نام نهاد ...". و فتوای مهدور الدمی "خسرو ادب و حکمت ایران" را فقها و اجرایش را سلجوقیان و عمال خلیفه بغداد به عهده گرفتند و خانه اش مورد هجوم و غارت قرار گرفت و در پی اش شدند تا حکم خدا! را نیز اجرا کنند که جان به در برد و متواری گشت و البته این حکایت مکرر غارت منزل، اموال دست نوشته ها و کتاب های دانشمندان این مرز و بوم را انگار پایانی نیست، سرنوشتی که نصیب حافظ شیراز، صدرالدین شیرازی و... هم شد؛ ناصر خسرو اما خوشبین بود و می گوید:
اَرجو، که زود سخت به فوجی سفید پوش
کینه کشد خدای ز فوجی سیه سَلَب
وان آفتاب آل پیمبر کند به تیغ
خون پدر ز گُرسنه عباسیان طلب
وز خون خلق خاک زمین حلُه گون شود
از بهر دین حق وز بغداد تا حلب
وز مغرب آفتاب چو سر زد، مترس اگر
بیرون کنی تو نیز ز یمگان سر از سرب
این چنین ناصر خسرو دل پر درد خود را از حکومت مذهبی و فقهای دربار عباسی و عمالشان به تصویر می کشد، دلی که هنوز در پیری و آخر عمر امیدوار به خلاصی از تبعیدگاه و بندی است که پای تیزرو اوست، تا از فقیه و محتسب عباسی و سلجوقی نجات یابد و رها شود. بند از پایی که شرق و غرب مملکت اسلامی را از ماورالنهر تا کشور مغرب در شمال افریقا و یمن و هند پای پیاده زیر پا گذاشته و اکنون در دره خشک یمگان مخفی و از راه مانده تا از چنگ خشک مغزان جان برهاند. اما افسوس که همانجا ماند و مرد.
حکیم ملاصدرای شیرازی و میر داماد هم از جمله حکمایی بودند که از گزند روحانیون قشری و فقهای عصر خود و سعایت آنان نزد "ذل الله" در امان نبوده و بهترین سال های تحقیق و تفحص خود را در آوارگی گذراند، تاریخ عرفان و حکمت ایران مملو از این نوع تعرضات است، شاید بتوان گفت که عارف و حکیمی در این سرزمین یافت نمی شود که از تیغ اهل تشرع زمانه خود در امان بوده باشد، و البته در حکما و عرفای ما کمتر کسی را می توان یافت که دینداری و اعتقادش را به خداوند باری تعالی در رفتار و اعمال و گفتار نشان نداده باشد، ولی همیشه درکنار امیران و پادشاهان، اهل فقه بودند که حکم شرعی تعقیب آنان را صادر، و حکومت هایی که آنان را مورد تعقیب و آزار و اذیت قرار دهند و کار به جایی رسیده است که حتی در عصر حاضر امام خمینی و فرزندش سید مصطفی (ره) را به خاطر مطالعه فلسفه نجس تلقی کرده، و ظرف آب شان را ناپاک دانسته و آب می کشیدند.
از ابزار الحاد و زندقه فقیه و محتسب آنقدر سود جستند که در دوره حاکمیت ترکان بر ایران اگر کسی را می یافتند که ثروتی دارد و می خواستند ثروتش را غارت کنند، او را بدین ابزار غارت می کردند؛ به این حکایت توجه کنید : فرد متمولی را ثروت بسیار یافتند، او را خواستند و گفتند که تو به کیش قرمطی (ملحد) شده ایی؟!! این ثروتمند اهل نیشابور به درایت مقصود حاکم ترک را دریافت و گفت این ثروت انبوه از من بستانید و این تهمت از من پاک کنید و چنین ثروت از کف داد و جان به در برد.
اما گذشته از اکثریت فقیهان بزرگ که عمر خود را در راه این علم باختند و شایسته تکریمند که در راه بست و گسترش این علم استخوان خرد کردند، این قشر از فقیهان که در رکاب ارباب قدرت قرار گرفتند و ابزار دست قدرت شدند، چنان آبرویی از اکثریت محروم این رسته علمی بردند که باید گفت؛ ای وای که تا کجا و تا به کی بدین نسق؟! خدایا آیا بندیان را حرکتی متصور است؟! فقها باید روزی شجاعت کنند و بندها بگشایند تا آسمان اندیشه برای پرواز باز شود و صاحبان اندیشه از باطل و حق (به زعم هر دین)، از ترس کفر و الحاد زندقه خانه نشین نشده و به سانسور خود مشغول نشوند. لذا برای خدا باید بندها را از پایه اندیشه بشری گشود.
[1] - به نقل از کتاب "پرتو اسلام" جلد دوم صفحه 187
[2] - تاریخ تصوف در اسلام به قلم دکتر غنی
[3] - غزالی نامه چاپ دوم صفحه 448









