مصطفی مصطفوی
بر فرس تند مرگ، هر که تو را دید گفت، برگ گل سرخ را باد کجا می برد؟!!
فرهاد (14 ساله) و آزاد (19 ساله) عزیز! [1] شهادت و رهایی اتان مبارک باد، الحاق تان به جمع بی شمار شهدا تبریک، من این تبریک را با شرم تمام، به مردانگی اتان نثار می کنم، که برای کسب لقمه ایی نان راهی، راه آخر شدید. می دانم این روزها درآوردن یک لقمه نان به قیمت جان تمام می شود، اما رفتن شما از دامن این آب و خاک رنجیست، که تا ابد بر دل مام میهن خواهد ماند، بر این غصه قلب های بسیاری خواهد لرزید، و چشم ها گریان خواهد شد، و البته این ننگ بر دامن ما تا ابد خواهد نشست؛ و فخر آزادمردی، و بلند نظری ات، بر پیشانی پاک، معصوم و بی گناه تو نوشته خواهد شد.
فرزند من! مظلومیت تو سینه ها را خون کرده است، آنگاه که تو را تصور می کنم، که در جستجوی پناهگاهی برای زنده ماندن خود و برادر از پا افتاده ات، هر سنگ و صخره ایی را پی جو شدی، و در نهایت در پس سیم خاردارهای آن خانه سنگی، ماندی و بعد از گذری دردناک از آن سیم های سرد و خشن، در ناامیدی برای عبور از شیشه ایی شکننده، ناتوان از آن همه تلاش، سر به دیوار سردش نهاده، و با او در سردی سنگ هایی که آن را از آن ساخته اند، شریک شدی، جان دادی، تا شاید این بنای سرد جامعه ما، کمی از استواری اش پایین آمده، بر خود بلرزد، تا بر این سطح از سختی، سردی و لجاجت نماند و... اما افسوس که من چشمم آب نمی خورد.
اما چشمان تو در دور و نزدیک به افق در جستجوی نجات، تغییر و... ماند، تا نور و گرمی اش را از دست داد و یخ زد، تا ببیند، آنان که تقدیر ما در ید قدرت شان است، تصمیمی بر غیر از این خواهند گرفت؟!، و یا پاشنه داران، همچنان پاشنه این درب لعنتی را بر همین منوال نگاه خواهند داشت؟!، بی تغییر، مثل سنگ های همان کلبه ایی که، تو در پس درب قفل زده اش، ماندی و جان سپردی.
من تو را درک می کنم، البته سعی می کنم که درک کنم، چرا که تا بر این دام نروی، درک آن محال خواهد بود.
چرا می گویم درک می کنم، از آن جهت که من و محسن، در همین سن و سال شما بودیم، که در همان مناطق، زمستان را حس کردیم، می توانم سردی یخ و برف، و هوای وحشی آنرا، که تن نازک، و قلب امیدوار و گرم تو را، به چوبی بی حرکت تبدیل کرد را، در تن و جان خود حس کنم، چرا که مدت ها در آنجا با تو بودم،
گرچه شرمنده ام از اینکه، بعد از آن روزهای جنگ و نبرد، سری نتوانستم به تو بزنم، تا حداقل در دیدن دردهایت، با تو شریک شوم، بارها پیامک هایی [2] برایم آمد، که مرا بر نشستن بر خوان کوله ایی که تو کولبری اش کردی، می خواند، اما وسوسه هایش همواره در من بی ثمر بود، چرا که پایم هم در گِل روزگار افتاده و گیر کرده است، و هم ما نیز در اینجا در پستوهای درب به درب، و اتاق به اتاقِ روزگارِ سخت و دلگیر کننده این روزهای بی رحم، گیر کرده ایم، و من البته سنگینی آن بار را بر شانه های چون تویی حس می کردم، و لذا رغبتی بر نشستن بر چنین سفره ایی نداشتم.
اما هنوز که هنوز است، دلم راغب بر دیدار از آن مرزهای سرد و یخ زده است، چرا که زیبایی بهارش را هم دیده ام، مهر و محبت مردمش را هنوز در سینه ام دارم، بر آب و نمک خورده از سفره شما هنوز نمک گیرم، و شادی موسیقی بهاری و غم نهفته در نغمه هایش مرا به خود می خواند، آهنگ کبک کوه هایش هنوز در گوشم زنده است، انگورهای شیرینش زیر زبانم هنوز مزه می دهد، و...
اما نه می توانم به خود تکانی دهم، نه می توانم دیدار دوباره از آن سرزمین آریایی را فراموش کنم، و من در همین دوراهی رفتن و ماندن همچنان دست و پا می زنم،
فرهاد جان! هزار زنجیر مرا احاطه کرده است، دیگر آن چابکی روزهایی که هم سن و سال شما بودم را ندارم، زنجیرهای زندگی ما را هم در پیچ و خم های این خِفَت عظیم، که آنرا زندگی می گوییم، گرفتار کرده است.
روزگاری نه به خاطر نان، بلکه برای دفاع از آن مرزها و آب و خاک، آن کوه ها و دره ها را در می نوردیدم، اما امروز در کنار دره های هولناکی که ما را محاصره کرده اند، و امیدها را ناامید می کنند، میخکوب ناتوانی هایم هستم، نه مجال حرکت دارم و نه تاب ماندن، میان برزخی از بی تصمیمی ها مانده ام.
فرهاد جان! کاش کمی توان می یافتی، تا در پناه کلبه ایی که به عنوان پناهگاه در آخرین لحظات یافته بودی، زنده می ماندی، و مرحم دلی بر زخم های دل اهلت، و ما می شدی، و تمام تلاش هایت برای نجات برادرت آزاد، که با اهدای لباس هایت به او، صورت می گرفت، تا زنده بماند، ثمر می داد، ولی صد حیف و هزار اشک بر این بخت و اقبال ما، که تو در تلاش برای نجات او، جان خود را نیز در قمار این زندگی بی سر و ته، باختی، تا این مثل پارسی تعبیر شود که "هر چه سنگ است نصیب پای لنگ است".
اینک که این چند سطر را به یاد لحظات سخت و اندوهبار تو می نویسم، با اشک هایی که امانم نمی دهد، تو را تا آخرین لحظات که نفس هایت دیگر توان کشیدن نبود، و تو مرگ را بر این زندگی لعنتی ترجیح دادی، و ما را با این دنیای بی رحم، و هزار غم رها کردی، همراهی می کنم،
آنگاه که راهی دیار کسانی شدی که ترکمان کرده اند و نظاره گر ظلم ما در حق هم اند، همرزمانی که من در زمان جنگ، در سال های 1366 و 1367 در آن کوه ها جا گذاشتم، و برگشتم، و به حتم آنان اکنون انگشت به دهانند، زیرا بیش از سی سال بعد از آن روزها، این روزها کسانی تصمیم ساز شده اند، که انگار مثل سنگ های آن کلبه ای اند، که تو را پناهی نداد، و نظاره گر موریانه هایی هستند که نسوج این کشور را در پیش چشم همه می جوند و غارت می کنند.
و برای تعقیب بی وقفه اهداف نانوشته خود، ملت مان را به گدایی، بدان سوی مرزها سرازیر کرده اند، یکی برای لقمه ایی نان، تن خود را فرسوده "کولبری" می کند، و این چنین جان می دهد، دیگری تن فروشی را مّمر کسب روزی خود در این غربت و آن غریب آباد دیگر قرار داده است، و آن یکی تغییر دین و آیین، و حتی ادعای همجنس باز بودن را بهانه گدایی پناهی برای گریز از این وضع کرده است، دیگری تمام مال و مَنال خود را به حراج گذاشته، و فروخته، و "ینگه دنیا" را در آن دور دست، برای فرار از این همه خبرهای بد، هدف قرار داده است و... و من بر خود می لرزم که چرا بدین روز افتاده ایم.
که به جان آمده های از نداری و کمبود، این چنین باید سینه را جلوی گلوله، و یا در پرتگاه های دره هایی به خطر اندازند، که شاید در زندگی خود تغییری دهند.
اما کسانی که می توانند تغییر دهند، نمی دهند، تا جوانان این آب و خاک این چنین با مرگ دست و پنجه نرم کرده و جان برای لقمه ایی نان و... فدا کنند، و این خون های جاری شده، و یخ زده در کوه ها هم در پیکره ی سرد اجتماع ما تکانی نمی دهد،
فرهاد جان! انگار بدنه این اجتماع نیز، مثل دست های یخ زده توست، که دیگر حتی توان شکستن شیشه ایی شکننده، و یا باز کردن دربی برای نجات خود ندارد، و در همین زمان است که تو را ندایی در گوش است، که باید مظلومانه نشست، و با تکیه بر همین سنگ های سرد و بی رحم، تسلیم مرگ شد، تا خلاصی حاصل شود.
فرهاد عزیز! آنچه بر تو گذشت و تو کردی را، بسیاری در افسردگی و غم، دود و دم و دخانیات و... روزانه می کنند، اما فرق تو با آنها تنها در این است که شرح حالت سوار بر امواج فضای مجازی به ما رسید، و حال آنکه هزاران "فرهاد" و "آزاد" چون تو، که باید "خُسروی" کنند، بر سینه خاک مظلومانه تپانده می شوند و می خوابند، و تسلیم مرگی می شوند، که بسیار برای شان زودرس، ناگهانی و ناخواسته است؛ در حالی که باید غرق در جوانی و شور مقتضای آن، دوران را خوش بگذرانند، و طعم زیبایی این دنیا را چشیده، سپس وارد دردهایش شوند.
اما این روزها، مو بر سر و صورت جوانان ما خیلی زود شروع به سپید شدن می کند، شور جوانی، نیامده می رود، بار زندگی آنقدر سنگین است که به زودی بر شانه هایی می اُفتد که هنوز توان کشیدن آن را ندارند، و چون تو زیر این بارش، مانده و له می شوند.
روحت شاد ای فرهاد مظلوم من!، روحت شاد ای برادر نازک تن من!، که سرما عمر نیامده ات را، خیلی زود متلاشی کرد و پایان داد.
فرهاد مظلوم من! شرمندگی ما را از این که کاری برای تو و امثال تو نمی توانیم کنیم بپذیر، درب های تغییر و اصلاح را چنان قفل زده اند که مردان مرد برای بازگشایی این درب محکم، آبرو و عمر گذاشتند و باز زانو زدند، و ناتوانی خود را با زبان بی زبانی گفتند و طرفی نبستند، ما که از کوچکترین هاییم.
نقاشی از فرهاد و تشیع پیکر نان آوری کوچک بر دستان مردمی رنج دیده
نقاشی از فرهاد و تشیع پیکر نان آوری کوچک بر دستان مردمی رنج دیده
آغوش های گرمی که دیر بر پیکر یخ زده فرهاد آغوش گشود
آغوش های گرمی که دیر بر پیکر یخ زده فرهاد آغوش گشود
تصویری از فرهاد خسروی کولبر کوچک یخ زده در برف و کولاک در لباس ورزشی
تصویری از فرهاد خسروی کولبر کوچک یخ زده در برف و کولاک در لباس ورزشی
از راست به چپ - آزاد و فرهاد خسروی - نان آوران کولبر کوچک
از راست به چپ - آزاد و فرهاد خسروی - نان آوران کولبر کوچک
[1] - در تاریخ 27 آذر 1398 پنج کولبر زحمتکش منطقه مریوان در کردستان اسیر بوران و کولاک شبانه گردنه کوهستانی "ته ته" شده، مفقود گردیدند، سه نفر از آنان در عراق پیدا شدند، و دو تن که نوجوان و ناپخته بودند، در کشاکش مرگ، ماندند و یخ زدند و جان برای کسب نان دادند،. آنان دو برادر به نام های فرهاد (14 ساله) و آزاد (19 ساله) بودند، که با فاصله از هم در کش و قوس سرما، تسلیم مرگ شدند. جسد آزاد بعد از 2 روز پیدا شد، اما فرهاد را 4 روز جستجو کردند و در حالی یافتند که قصد داشت با شکستن شیشه های یک خانه سنگی کوهستانی، وارد آن شود، اما ناتوانی اش، باعث شد که حتی از شکستن شیشه ایی نا امید شود و سر به دیوار سرد کلبه سنگی، جان دهد، تا 4 روز بعد او را یخ زده بیابند. بار آنان در این کولبری کفش هایی بود که از کردستان عراق به ایران آورده می شد، و سهم این دو نوجوان تنها حمل این بار و گرفتن کرایه ایی بود، که پولی اندک را به جیب های کوچک آنان سرازیر می کرد. تابوت این نان آوران کوچک، بر موجی از درد تا خاکی سرد در مریوان بدرغه شد، تا باز به سرنوشت هزاران درد فراموش شده ایی، بپیوندد که در تاریخ فراموشی ما مردم پر است.
[2] - هر هفته پیامک هایی در موبایل خود دارم که ما را به بازار بانه می خواند تا بر آورده ی کول این کلبران خرید کنیم.
و معمای انسان مرا سخت در خود غرق می کند، آنگاه که به آمدن، شدن و رفتنش می اندیشم، و می بینم، یافته و نیافته، دیده و ندیده، خورده و نخورده، کرده و نکرده، دانسته و ندانسته، خوشبخت و بدبخت، شایسته و ناشایسته، بزرگ و کوچک، ظالم و مظلوم، توانا و ضعیف و... همه می آیند و طرحی زده و نزده می روند؛ اما این آمد و شد، مرا به خود نمی لرزاند، که چرا؟!
اگر بلرزاند هم باز نمی دانم از که بپرسم، چرا؟؟؟!.
او که می داند نیز، راه های به سمت خود را در مسیرهایی قرار داد، که پر از رهزنان راه استُ، جز معدود عده ایی نتوانند، شد؛ و آنان که شدند نیز چنان در لفافه و پیچیده سخن گفتند، که مرا یارای فهم پیام شان نیست، تا من که عاشقِ عاشق شدنم، نتوانم حتی عاشق شوم، چرا که عشق در ناشناخته ها، به نظر بی معنی است، و جایی نخواهد داشت، و با خود می گویم، من چرا باید عاشقش باشم، در حالی که خوب نمی شناسمش، تنها طرحواره ایی از او را سعی می کنم، در ذهن خود ساخته، طرحی که نه دستُ، و نه پا، و نه سر کاملی دارد، و من از خود می پرسم من چرا باید دوستش داشته باشم؟! در حالی که او نزد من این چنین ناشناخته است!
حال آنکه که می توانم حسش کنم، اما از لمسش ناتوانم؛ نه زیر دندان هایم می آید، نه زیر پوست انگشتانم، حسش می کنم، نه در افق دور او را می بینم، و نه در مسیر، هرچه در جستجویش می شوم، دیدگانم به دیدنش تواناست.
گوش هایم را تیز می کنم، تمام نجواها نامفهوم، کدر، گاه بی معنی، گاه بی پرده اما بی منطق و... است، شب و روز گوش هایم را به دنبال صدایی تیز می کنم، که از او بشنوم، و گاه می شنوم، اما چنان به بیراهه ام می برد، که خود را در چاهی عمیق می بینم، که بالا آمدن از آن جز مرگ مرا بهره ایی نخواهد بود، باید مثل بزدلان از آن رهید، و ترک همه چیز کرد، و غرور انسانی ات را زیر پا نهاد، فرار کرد، ورنه برای هیچ، به دست آنان که هیچ ندارند، تنها سرمایه ات یعنی جان را، خواهی باخت.
اما می توانم حس کنم، که آنقدر این گوهر ارزشمند است، که جویندگانش، با همه آنچه در راه است، نه راه را واگذاشتند، و نه رهروی را، گردنه های کشنده اش، دریاهای غرق کننده اش، توفان های سخت وزنده اش، و تیغ های تیز به غارت برنده، از جان و مالِ به ره نشسته اش و...، نیز تو را از رفتن باز نمی دارند.
این راه رهروان خود را دارد، و می روند تا دست یابند، اما آنان که به رگه هایی از این معدن می رسندُ، و می یابند نیز، جرات اعلامش را ندارند، که یابندگان در خطرند، خرمهره داران آنان را خواهند کُشت، چرا که دکان ناجوانمردی آنان، در طلوع نور این گوهر واقعی، بسته خواهد شد؛
اما اگر یابنده ایی هم بخواهد از یافته اش بگوید، فریاد یابندگان نیز در هیاهوی بازاری، مملو از خرمهره داران، و متاع دارانی که متاع شان به هیچ نمی ارزد، گم خواهد شد، و اما در این بازار مکاره آنقدر مشتری هست، که حسابی از ما انسان های گوش و چشم تیز کرده به یافتن، قرن هاست که قربانی گرفته است، و باز گرمی این بازار حرارت خسارت بارش را دارد، و انگار خواهد داشت.
"گورستان زندگان"
آزادگان، مظلومانی، در گورستان زندگان، در حال پوسیدنند،
زیر آوار هزار رویای به حقیقت نپیوسته،
غرق در خروارها، تفکر پوسیده، و امتحان پس داده،
در میان سحر و جادوی سخنان پوچ و بی معنی،
دست و پا، گیر افتاده، در هزار سحر ناشی از تزویر،
پشت کوه هایی بلندُ، ساخته از کبر و غرور، گم شده اند،
در تعفنی رایج، که برای بینی ها عادی، بدان سخت عادت کرده ایم،
اینجا انسانیت را به حراج مفت گذاشته اند،
گویا قرار بر این است، که انسان را بر پای خدایگانی قربانی، و بر بدنش رقص جشن گونه ی، خدایان گیرند،
می پندارم، که موج ها هم، خود سرابی بیش نیستند،
چرا که در پس هر موج، باز تعفن مردابی به استقبالم می آید،
گردن های فراز شکسته، گردنکج ها، میدان داری می کنند،
سنوبرهای بلند و استوار را بریده، بوته هایی چاق کوتاه، بر جای شان کاشته اند،
و اما من با خود فکر می کنم، هنوز پایی برای رفتن دارم،
تا در این بوته زار کوتاه و متعفن، گم نشوم،
هنوز نمی خواهم که در "مزار آباد شهر بی تپش" ، خود را قربانی تزویر مُزَوِّران بینم،
هر چند جغدها، شهر را به گورستان زندگان تبدیل، و صدای غوکان صحنه دار شبِ ماست،
رسوای این بازار، بیشرمانه مرا "مرتیکه ..." می خواند،
اما من او را برادری، که در پیله ایی محکم از تاریکی، که خود به دور خود تنیده، غرق می دانم،
هم به خود ظلم روا می دارد و هم به من،
به خود که زندانی است، و به من که دربندم می خواهد.
یلدا و دمیدن صبح امید، توام است
یلدا! گرچه تو طولانی ترین شبی، اما مسیح امید من نیز، در تو ایجاد می شود
نی در پی مسیحمُ، نی منجیام که من، امیدوارمُ، امید در روح مسیحایی تو آغاز می شود
با این که سرد هستیُ، سرماست در تو اوج، اما بدین شبِ سرد، روح امید آغاز می شود
ما را به آمدنت، صد هزار، خوشیست چون در پَس تو، تولد روشنی آغاز می شود
من چله نشین سردی دوران سردیام بعد تو چله به چله روشنی آغاز می شود
تاریکیات بلند و سرد، اما تمام شدنیست، روزهای خرمیست که در پس تو، آغاز می شود
یلدا! تو چله سرد را آغازُ، باز سردیایی، لیکن به سردیات، بهاری گرم، در پس آغاز می شود
من در پی بهار سبزُ دلکشم کنون، این انتظار از صبح سرد تو آغاز می شود
لالهها بروید از خاک سردُ یخ زدهات، چون در دلم، پایان غم، از آمدنت آغاز می شود
تاریکی طولانیات، نشان ز پایان این شب است چو عمر شب اوج گرفت، مرگش آغاز می شود
به نظم در آمده در 27 آذر 1398
صعود ما در آخرین هفته پاییز به قله 3964 متری توچال، منحصر به فرد بود، از این حیث که به پیشنهاد یکی از همنوردان در دو مرحله برنامه ریزی و انجام شد، این که ابتدا از مسیر دربند، در غروب روز چهارشنبه بعد از طی بیش از 4 کیلومتر مسیر مربوطه، به پناهگاه شیرپلا عزیمت نموده، و شب را در ارتفاع 2712 متری آنجا گذرانده، و سپس بعد از یک شب کوه مانی، صبح زود، خیز اصلی خود را در روز پنج شنبه 28 آذر از شیرپلا به سوی قله آغاز نماییم.
زمانبندی این صعود :
حرکت از مجسمه در سربند :
- ساعت 16 و 45 دقیقه
- 15 دقیقه استراحت و صرف چای در قهوه خانه رجب
- حضور در پناهگاه شیرپلا در ساعت 19 و 20 دقیقه شب
- کل حرکت در مسیر 2 ساعت و 20 دقیقه
استقرار در پناهگاه شیرپلا در ساعت 19 و 20 شب تا ساعت 8 و 45 دقیقه صبح پنج شنبه :
- حرکت از شیرپلا به سمت قله، در ساعت 8 و 45 دقیقه صبح 28 آذر 1398
- توقف و استراحت در جانپناه امیری به مدت 5 دقیقه، در ساعت 10 و 45 صبح
- رسیدن به قله توچال ساعت 12 و 20 دقیقه ظهر،
- کل حرکت در مسیر شیرپلا تا قله، 3 ساعت 30 دقیقه
- کل حرکت در مسیر مجسمه سربند تا قله 5 ساعت و 50 دقیقه
قبرستان ظهیر الدوله :
ساعت 16 روز چهارشنبه قرار دیدار و حرکت در مسیر صعود ما، پای مجسمه سربند بود، وقتی به تجریش رسیدم هنوز یک ساعت وقت به موعد قرار مانده بود، با خود گفتم بهترین فرصت است که مسیر بین میدان تجریش و مجسمه سربند را پیاده طی کنم، و سر راه هم دیداری از آرامستان تاریخی ظهیرالدوله داشته باشم، و از حال و هوای تعداد زیادی از سیاستمداران عصر مشروطه و هنرمندان مطرح شعر و موسیقی در تاریخ معاصر ایران [1] هم انرژی بگیرم، اما در جستجو برای یافتن این آرامستان از اهالی محل، متوجه شدم فقط روزهای پنج شنبه و از ساعت 13 تا 16 بعد از ظهر، برای آقایان، و از 12 تا 13 برای دیدار خانم ها، این آرامستان باز است.
اینجا در کنار کاخ و در امتداد دیوار کاخ حرکت می کنم، حکایت کاخ نشینان را با خود مرور می کنم، کاخ نشینان و کسانی که از این دنیا صندلی قدرت سهم آنان می شود، همیشه دچار استکبار می شوند، و صندلی قدرت آنان را به کبر و غرور، دیر یا زود فرو خواهد کشید، با خود می گفتم، فرق شهدای راه میهن با کاخ نشینان در این است که شهیدان وطن برای حفظ آب و خاک وطن خود جان می دهند، و سهم آنان از این دنیا گوری است در دور دست ترین ها، چه آنان که در صحنه نبرد دفن شده اند، و هرگز به وطن باز نگشتند، و چه آنان که در جنگ و انقلاب شهید شدند و به شهرها منتقل، و در پایین ترین نقاط شهر دفن شده اند.
در این مسیر که خیس عرق، در سربالایی ها پیش می رفتم، به شیب تند زندگی پیش روی ایرانیانی فکر می کردم، که اکنون در گرانی و فضای کاهش کسب و کار، و متعاقب کرانی بنزین فریاد اعتراض بلند کردند، و متاسفانه مسئولی در بی سلیقه ترین شکل، در تلویزیون حاضر شده، و با افتخار اعلام می کند، که در 48 ساعت جمع کردیم، ولی به نظر من این افتخار آمیز نیست، که فریادی از سر درد را 48 ساعته جمع کردن، من اگر به جای این مسئول امنیتی بودم، این چنین از عمل خود و اقتدار ناشی از آن به افتخار یاد نمی کردم؛ آن موقع این کار افتخار آمیز بود که شرایط اعتراض مسالمت آمیز را طبق قانون اساسی برای مردم خود ایجاد می کردیم، و با افتخار می گفتیم، ما اجازه دادیم مردم اعتراض خود را در امنیت کاملی که ما برای آنان فراهم کردیم، ماه ها اعلام کنند، و فریاد خود را بزنند، ما اینقدر اهل تحمل، مدارا و سعه صدر هستیم و...
هنگام معطل ماندن برای رسیدن دوستان همنورد دیگر همسفر برای این صعود، همنورد دیگری که او نیز منتظر گروه دوستان خود بود، در این رابطه می گفت : "به نظر من نه گروه های مخالف ج.ا.ایران، و نه حتی مردم کاری از پیش نخواهند برد، ولی آنچه باعث نابودی خواهد شد، اعمال خودشان است، ولنگاری و ضعف در حکومتداری، گرایش به استبداد عمل، و این نوع برخورد با مردم و... در مجموع کار را به سمتی پیش خواهد برد که ..."
شب مانی در جانپناه شیرپلا :
جانپناه شیرپلا با پرداخت 20 هزار تومان یک تخت را در اختیار هر کوهنورد قرار می دهد، تا شب را در آنجا به صبح برسانند؛ درب ورودی این جانپناه تا ده شب، و پذیرای کوهنوردان است؛ اتاقی یک و نیم در دو متر و نیم مساحت، با شش تخت در حالت سه تخت دو طبقه، در اختیار ما قرار گرفت، که ما کل این اتاق را به مبلغ 120 هزار تومان برای یک شب کرایه کردیم، تا تیم چهار نفره ما اختصاصی و راحت در آن استقرار یابیم، پتوهای اتاق ما نو و بسیار خوب بود، بقیه وسایل خوب نبود؛
شب کوهستان نسبتا سرد است و به گفته دوستان دست اندرکار جانپناه، بسیار سرد تر هم می شود، برای شب مانی کیسه خواب و زیرانداز مخصوص کوهنوردی برداشته بودم؛ اما متوجه شدم که کیسه خوابم، مناسب برای روزهای سرد زمستان نیست، و حتی داخل اتاق هم، کیسه خوابم سرد بود، ولی به مرور که اتاق با بخاری برقی گرم شد، و آخر شب دیگر سردم نبود، اما در اول شب "سرما صاف کردیم" (کنایه از سردی کشیدن) سرما از دیوارهای سنگی و سیمانی خوابگاه شیرپلا به داخل کیسه خواب نفوذ می کرد.
در این ایام، شب کوهستان سرد و خطرناک است، لذا مجهز بودن کوهنوردان به لوازم مورد نیاز، می تواند آنان را از مرگ و سرما نجات دهد. بعد از ورود به جانپناه که انگار اولین گروه هم بودیم، با خود فکر می کردم تنها گروه هم خواهیم ماند، که امشب را در اینجا سر می کنیم، اما گروهی که بعد از ما وارد شدند، هفت نفر عضو داشت، که در اتاق مدیریت، مستقر شدند، به شرط این که از پتوهای بسته بندی شده استفاده نکنند، زیرا این پتوها برای روز جشنواره در نظر گرفته شده بود!
مثل بارگاه سوم در دامنه قله شکوهمند دماوند، جانپناه شیرپلا نیز در اختیار همزبانان پارسی گوی افغانستانی ماست، و با اصرار توانستیم یک سه راهی برق بگیرم، که بتوانم موبایل خود را در کنار بخاری برقی اِلِمنتی که تنها وسیله گرمایش اتاق ما بود، و تنها پریز برق آنجا را اشغال کرده بود، شارژ کنم،
این گروه هفت نفره زمان شروع صعود خود را فردا ساعت 4 صبح اعلام کردند، و من هم به دوستان همنورد خود پیشنهاد دادم که ما هم با آنها همزمان حرکت خود را آغاز کنیم، ولی دوستان طالب شروع در این زمان نبودند، بالاخره موافقت کردند تا ساعت 6 صبح بیدار شویم، و در نهایت تا 7 صبح صبحانه را خورده و حرکت کنیم،
اما شب نشینی، گپ و گفتگوها، شوخی های اول شب، ویز ویز تخت ها و... خواب را به بعد از نیمه شب، عقب انداخت، و وقتی در صبحگاهان دیدم دوستان همنوردم انگار قصد بیداری ندارند، با اعلام ساعت 7 و ده دقیقه صبح، بیدارباش زدم،
و همنوردانم که انگار تازه خواب اصلی خود را یافته بودند، انتظار داشتند بیشتر بخوابند، ولی مجاب شدند که بیدار شوند، و بیدار شده و آماده رفتن به رستوران، برای صرف صبحانه بودیم که، بخش دیگری از گروه همنوردان که امروز صبح از مجسمه سربند حرکت کرده بودند، رسیدند و به سراغ ما آمدند، و ما را صدا زدند، و به این ترتیب برای صرف صبحانه به رستوران رفتیم و به آنها ملحق شدیم، و تا ساعت 8 و 45 دقیقه که حرکت کردیم، گپ و گفتگوها، شش نفره ادامه بر سفره صبحانه مفصل یافت، و همین باعث شد تا بسیار دیر، و هنگامی که آفتاب صبجگاهان حتی جانپناه شیرپلا را هم در خود غرق کرده بود، به سوی قله حرکت کنیم.
بدین ترتیب تاخیرها در این صعود، تکمیل شد؛ زیرا قرار حرکت ما از سربند ابتدا ساعت 15 بود که به 16 منتقل، و در نهایت ساعت 16 و 45 دقیقه صورت گرفت، و در شیرپلا هم موعد حرکت ما از ساعت 7 صبح، به 8 و 45 قرار گرفت. این باعث شد که مسیر سربند تا شیرپلا را در تاریکی، یخ زدگی و... در دلهره تمام طی کنم، و اکنون نیز باید زیر نور شدید آفتاب صعود خود را رقم می زدیم؛ آفتاب کوهستان در این پنج شنبه آخر پاییز سوزنده، و البته گرم است، که موقع صعود در عرق کامل مسیر را طی کردم.
از شیرپلا به بعد، برف خوبی باریده و برف در مسیر و دره ها قابل توجه است، و این مسیر را بدون توقف قابل توجهی یکسره طی کردیم، شیب ها ترسناک و برف پودر شده، نشان از سردی هوا و دمای نزدیک به شش درجه زیر صفر دارد، و باد در قله تقریبا 15 کیلومتر سرعت دارد، که این پودر سفید را از یال ها جاروب کرده و به دره ها منتقل، و جمع می کند، گروه های نسبتا زیادی با ما همنوردند، هوا کاملا صاف و آسمان کاملا آبی است. در حالی که تهران در آلودگی ها و بخار و مه خود غرق است، اینجا هوا صاف و تمیز است.
در مسیر با دلهره ایی که دارم تاب ماندن در صف دوستان تیم را نداشته و از صف خارج شده و خود به تنهایی شیب ها را طی می کنم، در حالی که دوستان همنورد نه دیشب و نه الان ترسی از این مسیر ندارند، و می گویند و می خندند و صعود می کنند، ولی برای من شرایط فرق می کند.
در قله همه دوستان مسرور از صعود زمستانی با تابلوی یلدای 1398 مبارک همه عکس می گیرند، ساعت 12 و 20 دقیقه است من هم عکسی گرفته و در حالی که هنوز یک قسمت از تیم به قله نرسیده اند، با بقیه خداحافظی کرده و راهی پایین می شوم.
اسکی بازان :
اسکی بازان هم در این آفتاب و برف بسیار مناسب، مشغولند. با یکی از آنها که در تله کابین همسفر بودم می گفت، پیست اسکی توچال تنها 1200 متر طول دارد که برای من ایدال نیست، او از پیست اسکی دیزین و دربندسر به عنوان پیست های بهتری برای اسکی یاد می کند، که مناسب تر و دوست داشتنی ترند، اما این پیست به علت نزدیکی به تهران متقاضیان خود را دارد. مجموعه ایی کامل از یک ورزش زیبا برای اهل آن، و ترسناک برای ما که سرعت آنان را بر دو عدد تخته ناچیز، تماشا می کنیم، که شیب های تند با سرعتی باورنکردنی پیش می روند و جلوه هایی خاص از حرکت بر روی برف را رقم می زنند، در حالی که آنان لذت خود را می برند، من هم با دلهره، مسیری را که می روند را با چشم دنبال می کنم.
جایگاه قله توچال :
دوست همنوردی که سن و سالی از او گذشته بود و در بازگشت از ایستگاه اول تله کابین تا میدان تجریش با هم بودیم می گفت، هر کوهنوردی که قله توچال را فتح کند، در فتح قلل دیگر مهم ایران مشکل چندانی نخواهد داشت، او که دماوند، سبلان، خُلِنُو، آزادکوه و... را در کارنامه ورزشی خود داشت، می گفت، فتح توچال در یک روز، نشان می دهد که چنین کوهنوردی می تواند به راحتی در فتح کوه های دیگر که اکثرا دو روزه فتح می شوند، موفق بوده، و کار چندان سختی در پیش نخواهد داشت، ایشان از خلنو به عنوان یکی از قله های سخت یاد کرد که جایگاه ویژه ایی در بین قلل دیگر دارد.
صعود امروز به روایت تصویر :
مجسمه کوهنورد در سربند در دره دربند 28 آذر 1398
مجسمه کوهنورد در سربند در دره دربند 28 آذر 1398
دربند بعد از ظهر 28 آذر 1398
دربند بعد از ظهر 28 آذر 1398
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
زیبایی های دامنه قله توچال در آخرین هفته از پاییز 1398 پنج شنبه 28 آذر
[1] - محمد تقی بهار، داریوش رفیعی، فروغ فرخ زاد، قمرالملوک وزیری، ابوالحسن صبا، داریوش رفیعی، ایرج میرزا، روح الله خالقی، حسین یاحقی، رهی معیری و...
عبور باید کرد
زین چنبره غم انگیز شب، عبور باید کرد به راه صبح و سحر، سرُ دست، به شور باید کرد
سکوتُ، ماندنُ دیدن را چگونه طرح زنم، که زین صفحه ناجورُ تار عبور باید کرد
چو قلب من، گواهی دهد که گاه ماندن نیست، ترانه خوان و سرود خوان، عبور باید کرد
غزال گریزپای دلم، وزین دام، ره فرار باید جست فرار بِه ز ماندنُ، زین سکون، عبور باید کرد
تو ای دل خسته، چرا فرار، که توراست، توان رَفتن و رُفتن، عبور باید کرد
پلی بزن تو به عشق، جان بباز در او، که زین هوا و هوس فرار، عبور باید کرد
تو را نسیم سحر به ماندنُ گفتنِ ذکر فرا میخواند وزین سحر، به وِرد صبح رهایی عبور باید کرد
طلایه دار رَهِش! تو از درون من بجوش که زین صفحه جوشش، نیز عبور باید کرد
قرارِ دل خواهمُ، زین بی قراری، قرارم نیست بدین قرار، زین بی قراری، عبور باید کرد
قرار صبح دلآرام عاشقان سحرخیز، برخیز که این سوی توست، که منِ بی قرار، عبور باید کرد
به نظم در آمده در 15 آبان 1398
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرو نگذاشتیم [1]
سردار سرلشکر پاسدار، جناب عزیز جعفری
مراتب تعظیم مرا در برابر مقام رزمندگی تان، در دفاع از کشور عزیزم در مقابل متجاوزین بپذیرید،
از آنجا که در مقام یک سیاستمدار به بیان مسائل سیاسی پرداختید، و برای سیاست کشور تعیین مشی نمودید به خود اجازه دادم پاسخ خود را بدان ابراز دارم، از سوی دیگر بازتاب فرمایشات اخیر شما در جامعه باعث شد تا بدان مراجعه ایی داشته و آن را چند بار بخوانم، نکاتی دارد که نمی توان بی اعتنا از کنارش گذشت، خواستم پاسخی بر فرمایشات شما ننویسم، ولی دیدم اگر بازخوردی نداشته باشید، شاید به اهمیت جایگاه خود در تاریخ ایران معاصر، پی نبرده، و متوجه تاثیر سخنان این چنینی خود نشده، آن را با برد کمی تصور کرده، و همین باعث شود که بدین رویه ادامه دهید، و خسارات این دکترین، و تفکر مستتر در آن افزایش یابد، لذا بر خود لازم دیدم به عنوان یک نیروی کوچک و ناچیز که در دوران جنگ هشت ساله، در رکاب شما بودم، همچون آن دوران، شما را یک "نیروی سپاهی" تصور، و لکنت زبان را به کناری نهاده، و بی پرده با شما سخن گویم.
نمی دانم تصور من درست است یا خیر، اما آنچه من از تقدم و تأخر ها آموختم، این است که انسان موجودی خاص در بین آفریدگانِ آفریدگار بزرگ است، که بر ما منت نهاد و در راه هدایت ما ادیان و انبیا، بیشمار اعزام داشت، و انسان آنقدر برای خداوند اهمیت دارد که حاضر است به قولی 124 هزار پیام آور بفرستد و ما را به عقل جلیل مسلح نماید، تا آگاه شویم و در پس این آگاهی، در انتخاب راه خود، بهتر عمل نماییم، این یعنی ایزد یکتا امتیازی به انسان داده است، که آن "حق انتخاب" است، و خواسته است تا دستی رسانده، و ما را در این انتخاب، در وجه دوپینگی نیز کمک کند، حال آنکه در نوع انتخاب خود آزادیم، به خصوص مسائل اساسی، از جمله "اصول دین" که بالطبع، فروع نیز به دنبال آن ناچیز خواهند بود، لذا اگرچه انسان باید در برابر خالق خود پاسخگو باشد، اما تا قبل از ایستادن در مقام پاسخگویی، آزاد است.
اما در دکترین شما که فرمایشات اخیر، از آن نشات می گیرد، جایگاه "آزادی" و "حق انتخاب" و "حق تعیین سرنوشت" انسان کجاست؟! خود نگاهی از روی انصاف و بی طرفی انداخته، و ببینید در این دکترین، آیا آزادی انتخابی وجود دارد؟! آیا همه باید از بین کسانی که از فیلتر سخت شما گذشته اند، نماینده برگزینند، و آیا این افراد بعد از انتخاب و گذشتن از این فیلترهایی که بر شمردید، نماینده شما خواهند بود، یا نماینده دیگران و مردم؟!
شما به عنوان یکی از فرماندهان ارشد سپاه، از جمله کسانی هستید که وقتی بنیانگذار انقلاب در زمان حیات خود که از قضا در بحبوحه جنگی تمام عیار بود، اگر عتاب و خطابی به سپاه می کردند، شاید یکی از مستقیم ترین و اولین های مورد نظر ایشان شما بودید (به دلیل جایگاه فرماندهی خود)، توصیه های بزرگی از جمله دوری شما نظامیان از سیاست داشتند، تا از آلودگی های سیاسی دور بمانید و در موقع خود، حافظ مرزها و کشور باشید و... زیرا که ایشان هرگز به سیستمی که بنیان می گذاشت اینقدر مشکوک و متزلزل نگاه نمی کردند که بخواهد حفظ آن را به تمام، به نظامیان بسپارد، و مردم کشورش را آنقدر همراه می دیدند که "همه اقتدار و عظمت انقلاب" در مسایل امنیتی و نظامی کشور تبلور پیدا نکند، و کشور و انقلاب را دارای سازوکار قانونی و مناسب، برای پیشبرد سیاست هایش می دید، و به جد و تاکید تمام، هرگز مناسب ندیدند و یا نیازی احساس نمی کردند تا سپاه در سیاست و از جمله انتخابات و آنچه مردم انتخاب می کنند دخالت کند.
ایشان حتی اگر در شرایط درگیری تمام عیار در جنگ، اغماض هایی در رابطه با خروج، تعدی ها و یا انحراف ها از قانون را تحمل کرده بودند، بعد از پایان جنگ همه، و از جمله خود را به بازگشت به مرّ قانون توصیه و دستور دادند، حال شما را چه شده است که این چنین بی مهابا برای تمام کشور و شورای نگهبان و مدیریت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و... هم خط و مشی تعیین می کنید، که چه کند و چه نکند؟! چه کسانی باشند و چه کسانی نباشند، و چه کسانی خوبند، و چه کسانی مناسب نیستند و...
جناب سردار سرلشکر عزیز! شما از جوانگرایی گفته اید، اما این شعار جوانگرایی را یک شعار مبهم و مشکل زا برای کشور ارزیابی می کنم، چرا که طبیعت و تجربه بشر معلم او، و از جمله ماست؛ و سنت خداوندی نقش خود را در مورد آنانکه از ایشان سنی گذشته است، بازی می کند، و مقتضای طبیعت، سنت علمی، تجربه بشری و... بر عدم حذف بزرگان و منابع تجربه از عرصه کشور است، و این غنیمتی است که باید قدر آن را دانست، و این که با شعار جوانگرایی، خدای نکرده به حذف استوانه های تجربه، علم، سیاست، فرهنگ، اقتصاد، انقلاب و... کشور در سطوح مختلف و خانه نشینی آنان اقدام کرد، و صحنه کشور را به عرصه داری جوانان تبدیل کرد، که معمولا و طبیعتا گوشی به نصیحت و اعتراض بزرگان نداشته، و بی مهابا هر چه می خواهند می کنند، درست نیست.
نمونه بارز آن، آنچه که در عرصه جوانگرایی دیده شده، در مدیریت شبکه سه صدا و سیما خود را نشان داد، که جوانی آمد و بی توجه به خواست مردم و فریاد بزرگان، حتی کارشناسان جوان و با تجربه این شبکه را حذف و به شبکه های تلویزیونی خارج نشین فرستاد، که این عین عدم تدبیر و مصلحت بود و به فریاد اعتراض مردم و نصیحت هیچ بزرگی هم (به دستور و یا به خواست خودش) گوش فرا نداد و...
پس باید به دنیای تجربه انسانی احترام گذاشت و با طرح های این چنینی نظم طبیعی خدادادی را زیر پا ننهاده و پیش از مرگ، بزرگان خود را دچار مرگ و خانه نشینی نکنیم، چرا که حذف بزرگان و جایگزینی بی مهابای جوانان، این کشور و انقلاب را بیش از پیش دچار مشکل خواهد کرد، میانه روی توصیه بزرگی است که می تواند مبنای عمل باشد و نه جوانان و نه بزرگان به نفع دیگری حذف نشده، و هر دو دوشادوش هم کار را پیش برند.
باید توجه داشت که حذف کارشناسان و صاحبان تجربه، توسط جوانان بی تجربه، و روند خالی شدن دستگاه های مختلف، از جمله بنیان های آموزشی کشور از اساتید استخوان دار و با تجربه، انسان را به این شعار کاملا مشکوک کرده تا آن را به ضرر کشور ارزیابی کند.
شما از سویی مشکل کشور را مشکل "مدیریت" می دانید، و از سوی دیگر خواهان مدیران به صف شده و مطیع در پشت رهبری برای اجرای سیاست های ایشان می شوید، و این نقض غرض است، کشور در تضارب آراست که می تواند رشد کند، ایران و ایرانیان تافته جدا بافته از دیگر ابنا بشر نیستند، و تاریخ بشریت نشان داده است هرگاه سلطه حاکمیت بر دانشمندان و اهل نظر کاهش یافته است، زایش علم و بصیرت هم به تمدن سازی و تاریخ سازی، استوار آمده اند، در غیر این صورت در سلطه کلیسا و حاکمیت فردی، حتی دانشمندان علم نجوم که بر ریاضی و علوم روشن و دقیق استوارند، نیز نتوانستند حق مطلب علمی خود را بیان و مستقر دارند،
حال شما چطور انتظار دارید در تیم به صف شده، و مطیع فکری و عملی از مدیریت کشور پشت یک نفر، انتظار شکوفایی داشت، که اگر این یک نفر از معصومین و متصل به وحی بود، این به صف شدن ها خسارتبار نبود، ولی وقتی این یک نفر، یکی از ماست، که هیچ برتری هم بر دیگران (احیانا جز در علم و تجربه و تقوا) نمی تواند داشته باشد، خسارتبار خواهد بود.
و سوالی که وجود دارد این است که آیا امکان دارد در فضای دستوری، و به صف شدن ها، مدیریت صحیح، و علم در مسیر درست خود شکل گیرد و راهبری نماید؟! به گمان نگارنده این سطور، این راهی اشتباه و منشعب و ناشی از تسلط تربیت و دکترین نظامی است، که بر سیستم فکری شما رسوخ داشته، و فکر شما را بدین سمت هدایت می کند. و این دیدگاه را که خاص اداره سیستم های نظامی است، به سیستم عمومی و دمکراسی و جمهوری کشور هم تعمیم می دهید؛ لذا باید گفت این تفکر در پادگان ها و لشکرهای نظامی ممکن است کارایی داشته، و مناسب باشد، ولی در سیستم های، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و دیپلماسی که عرصه ایی کاملا متفاوت از فضای نظامی و نظامیگری است، کارایی نخواهد داشت و مشکل زا خواهد گشت؛ تعمیم شیوه اداره لشکرها و پادگان های نظامی، به کل سیستم کشور کار درستی نیست.
و در جهانی که هر اشتباهی، کشورها را سال ها به عقب افتادگی مبتلا می کند، نتیجه اِعمال آن کاملا روشن بوده، و باعث گسترش شایسته سالاری و مبنا بودن علم و تضارب آرا نخواهد شد، و نتیجه این سیاست از پیش مشخص است.
جناب سردار عزیز! تجربه بشر در تاریخ نظام های سیاسی نشان داده است که، از تجربه نظامیان در اداره کشور، جز در بحران و کاهش بحران جنگ، نمی توان بهره برد، مگر اینکه بخواهیم کشوری را در شرایط بحران و جنگ حفظ کنیم، لذا اعمال مدیریت نظامیان و تفکر نظامیگری بر شوون مختلف کشور، نه به صلاح ایران و نه به صلاح انقلاب، و نه به صلاح مردم است، بهتر است، نظامیان امور سیاست، فرهنگ، اقتصاد، اطلاعات، حتی امنیت و... را به اهل و دستگاه آن واگذار نمایند، این به صلاح خود آنان نیز خواهد بود، اصلی که امام خمینی نیز بر آن تاکید روشن و بارزی داشتند، که لزومی بر یادآوری آن به شما نمی بینم، چرا که وقتی می گفت "به سپاه چه ربطی دارد که ..." شما همان موقع از بزرگان سپاه بودید، و خود مورد خطاب، و بهتر از من بر نظر و وصیت ایشان، به عنوان بنیانگذار این انقلاب در دوری از این امور آگاهید.
شما در این سخنان بر عدالت، که در مهمترین معنی اش، بر قرار گرفتن هر امری در جایگاه شایسته و بایسته آن دلالت دارد، اشاره فرموده اید، آیا این عدالت است که شما صاحبان این کشور و انقلاب را فراموش کرده، و بر نقش دهی به کسانی فکر و عمل و توصیه می کنید، که فقط مورد تایید یک جریان خاص باشند، و دیگران را که در رکاب و بر نظر شما نیستند، به فراموشی سپرده اید؛ در حالی که همه ایرانیان از صاحبان کشورند، و حق دخل و تصرف و اعمال نظر و... در آن دارند، اگر شورای نگهبان قانون اساسی بخواهد بر نظر شما باشد، آیا جایی برای کسانی می ماند که بر نظر و تفکر شما نیستند، حال آنکه خود می دانید تعداد زیادی بر این منهج نمی باشند، و تا کنون بسیاری را به همین دلیل از قطار انقلاب و مدیریت کشور پیاده کرده، و اکنون از آنان رسما به عنوان "ریزشی ها" یاد می کنید.
جناب سردار عزیز! در این چند سال اخیر با برخی از همکلاسی های شما در دوره دانشگاه، در زمان رژیم گذشته همنشین و همسخن بوده ام، و از خاطرات آن دوره، و از تنوع تفکرات جمع مبارز شما شنیده ام، این علاوه بر همنشینی با شما در طول جنگ و پس از آن است، لذا از شما خواهش می کنم، از سپردن دیگرانی که همراه سابق شما بوده اند، به فیلترهای سخت و تنگ، و آنچه در ذهن تان می گذرد، خودداری کنید، و دمی به کسانی فکر کنید که در دوره های سخت و وحشت گذشته چه در زمان مبارزه، جنگ، تثبیت انقلاب، توسعه و پیشرفت، مبارزه برای اصلاح آن و... با شما همراه بوده اند، و از اینکه همراهان خود، از دیگران را، به غربال های این چنین بسپارید، و حذف نمایید، احتراز و دوری کنید؛ و هوس نکنید که این چنین "یکدست"، و تنها با همفکران خود، راه آینده ایی سخت که در پیش است را، با یاران تعیین شده بروید.
چرا که در دوره مبارزه، جنگ، بحران خرابی های جنگ، سازندگی، اصلاحات و.... اگر این نیروهای متفاوت و متخصص دیگر، و در یک کلام همه مردم همراهی نمی کردند، کار انقلاب و کشور آنچنان پیش نمی رفت، و به جایگاهی نمی رسیدید که اکنون شما احساس کنید، می توانید، دیگران را حذف و خود یکه و تنها با همراهان فکری خود، راه های سخت در پیش را طی کنید، به خود مغرور شوید؛ که آنان که به این غرور دچار شدند و صدای دیگران و پیاده شده ها را نشنیدند، حتی از خاک این وطن قبری هم برای خود ندارند.
بی پرده بگویم، جناب سردار! سپاه امروز آنچنان در کسب منابع قدرت پیش رفته است، که می تواند کشور را به سمت درست و یا نادرست پیش ببرد، و این امر تنها مسئولیت و پاسخگویی شما را افزایش خواهد داد؛ و اگر همه را در اداره کشور شامل و واصل کردید، که به راه درست می روید، و اگر به ریزش دیگران دل بستید، تا یکدست شوید، کشور را به بیراهه برده اید.
توصیه برادرانه این حقیر این است که نباید روش شما به افزایش غرور و خودکامگی منجر گردد، شما باید بدانید که نقش گیری و پیشروی سپاه در قبضه امور کشور به حدی است که امروز حتی برخی از آنان که به زعم خود خواهان نجات کشور از شرایط فعلی اند، و متحجرانه حتی به بازگشت به سیستم پادشاهی هم رضایت می دهند، و فیل شان یاد سیستم استبداد رضاشاهی هم می کند، می گویند : "تنها قدرتی که می تواند امروز از طریق نامتعارف کودتا، کشور را از این وضعیت نجات دهد، دستی است که از سپاه می تواند بیرون آید."
لذا برادرانه توصیه دارم این قدرت را در خدمت به مردم و کشور خود هدایت و راه بهروزی جمعی آنان را فراهم نمایید، و برای خود نامی درخشان در تاریخ این کشور که مملو از مهره هایی است که آمده اند و نقش زده اند و رفته اند، بر جای بگذارید، چرا که دوری سپاه از خواست و آرزوهای مردم، جز بدنامی و... برای سپاه و صحنه گردانان آن به ارمغان نخواهد آورد.
جناب سردار جعفری عزیز! از سوی دیگر به گمانم راه را به اشتباه رفتیم که اکنون در چهل و یکمین سال پیروزی انقلاب، خود شما به این نتیجه رسیده اید که امروز "... همه اقتدار و عظمت انقلاب در بعد مسائل تهدیدات دفاعی و امنیتی است و انقلاب تثبیت صد در صدی در مقابل تهدیدات دفاعی و امنیتی شده است".
اگر وجه شمولیت همه ایرانیان صاحب این کشور، در برخورداری از نتایج پیروزی انقلاب و کشور، رعایت شود و نقش گیری های در پس پیروزی و موفقیت، و گذشتن از پل حریف، با وزن کشی های درست انتخاباتی صورت گیرد، و همه اقشار و شقوق ملت ایران به حق خود بعد از پیروزی دست یابند، چه جایی برای اقدامات غیر امنیتی در کشور خواهد ماند، که تمام و یا عمده سرمایه کشور در دست نظامیان قرار گیرد، و صرف اقتدار نظامی و امنیتی شود که کشور را به اقتدار دفاعی - امنیتی برسانند؟!!
جناب سرادر! چرا باید امروز "همه اقتدار و عظمت انقلاب" در ماحصل کار نظامیان و امنیتی ها باشد، در حالی که انقلاب ما یک انقلاب رهایی بخش، و آزادی آفرین بوده است، و رهایی و آزادی هدف اصلی در خیزش های ضد استبدادی و رهایی بخش مردم ایران بود، و اگر اسلام را هم مد نظر قرار دهیم و این انقلاب را اسلامی بدانیم، معجزه و وجه قدرت ما باید "کلام" باشد تا مثل اسلام که معجزه اش قرآن و کلام است وجه اقدار ما هم "منطق انقلاب" یعنی همان آزادی و رهایی و تسلط بر سرنوشت و... باشد، نه این که اقتدار نظامی و امنیتی "همه اقتدار و عظمت انقلاب" ما باشد.
به نظر حقیر برای کسب اقتدار نظامی و امنیتی لازم نبود اسلام و انقلاب را فدا کرد، چرا که حاکمیت عدالت و انصاف، در کنار سیاست خارجی مناسب و در ریل منافع و امنیت ملی، خود به سادگی می توانست، اقتدار امنیتی و نظامی را ایجاد و به ارمغان آورد، و همین بازدارنده مهمی در برابر دشمن خارجی نیز ایجاد می نماید، تا نیاز نباشد بیش از حد متعارف جهانی، سرمایه های یک ملت و کشور را خرج "اقتدار نظامی و امنیتی" کرد.
جناب سردار عزیز! با این رویکرد شما در مورد نقش دادن به مردم در امور کشور کاملا موافقم، و متشکرم از اینکه کشورهای پیشرو در دمکراسی را همچون امام خود (که جمهوری فرانسه را مثال جمهوری بعد از پیروزی مثال زدند)، برای نقش گیری مردم ایران در وضع خود و کسب دمکراسی مثال آوردید، این کاملا درست است که "متاسفانه آنچه از نقش مردم در ذهن ما است حضور مردم در راهپیمایی ها و پای صندوق های رای است ... اما نکته اساسی این است که نباید حضور موثر مردم را صرفا حضور در راهپیمایی دانست. خیلی از کشورهای اروپایی بیش از ما مردمشان را در حل مشکلات کشور دخالت می دهند. نقش مردم باید در حل مشکلات سیاسی اقتصادی اجتماعی و فرهنگی تعریف شود".
اما سردار عزیز! نکته ایی که باید توجه کرد، این که مردم را به همفکران، حلقه های تشکیل شده، تشکل های حاکمیتی ناشی از سیاست های خود و... خلاصه نکنیم، در بازتعریف از مردم تمام مردم ایران را از همه ادیان، تفکرات، خودی و غیر خودی، عوام و خواص و... در نظر بگیریم، که دخالت این حجم از مردم در امور خود جز با تشکیل احزاب و سندیکاها و گروه های صنفی، انجمن ها، شوراهای مردمی و... محقق نخواهد شد، و لذا لازمه تحقق این خواست شما، اجرای قانون اساسی، تشکیل احزاب، حرکت قضایی بر اساس قانون اساسی در رصد کار سیاسی و احزاب، تسهیل در اجرای این قانون برای برپایی تجمعات، اعتراضات و... می باشد، در یک کلام باید وقتی از ایران و مردم ایران سخن گفته می شود، چتری به بزرگی این ملت به همراه آورد، تا این شمولیت به دوام کشور، و خواست مردم نزدیک باشد.
جناب سردار بزرگ! اما دردناک ترین نکته در سخنان شما آنگاه انعکاس یافت که از "ناچاری" مردم خود گفتید، و از "بن بستی" در مقابل راه مردم ایران پرده برداشتید که : "مردم هیچ چاره ای ندارند جز اینکه به سمت نیروی جوان مسلمان انقلاب (انقلابی، و) مجاهد بروند که پشت سر رهبری مشکلات مردم را یکی پس از دیگری حل کنند." و شاید همین ناچار کردن ها و بن بست ایجاد کردن ها باشد که یکی از اساسی ترین انگیزه های مردم برای آمدن به خیابان هاست، تا برای خود بن بست شکنی کنند و ناچار به انتخابی نباشند.
در آخر باید عنوان دارم که جناب استاد! امور کشور را از مجاری تشکیل و سیاست گذاری قرارگاه های نظامی خارج کنید، و کشور را به ریل طبیعی خود بازگردانید، که بازگشت امور به ریل طبیعی آن، سرمایه هایی بسیاری ایجاد خواهد کرد، که نظامیان نیز در ماموریت خود بدان می توانند تکیه کنند، این درست نیست که نظام به سپاه تکیه کند، در حالی که سپاه این چنین به تمرکز و یکدستی در اداره جامعه فکر می کند، باید به تنوع مردم و خواست آنان گردن نهاد تا سپاه و نظام، به همه مردم تکیه کنند، و اداره کشور از انحصار باندها و جزیره های قدرت خارج، و قدرت و نقش ها در بین تمام ایرانیان تقسیم گردد، آنگاه است که اقتدار امنیتی و نظامی بدون این همه هزینه، ایجاد خواهد شد.
[1] - ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم تا درخت دوستی بر کی دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوه چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتیم نکتهها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرونگذاشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیم
آسمان با همه بلندی اش، و تو با همه بزرگی و عظمتت در قلب من جا می شوید، چرا که این قلب است که تنها چنین گنجایشی دارد؛ چشمانم پنجره ایی باز است به سوی تو، تا تو را در آن سوی ابرهای تیره روزگارم ببینم، و درکت کنم؛ گوش هایم، گوش به زنگ، ندایی، صدایی، زمزمه ایی و... است که آن را اشارتی از تو بدانم، سخت به شنیدنش بنشینم، تا در میانه این همه هیاهوی پوچ و بی معنی مدعی، دستمایه هدایت و لذتم شود.
بینی ام بو می کشد، تا بویی از تو را در هوای لایتناهی این آسمان بلند حس کند، و مدهوش عطر جانفزای تو گردد؛ می خواهم دست تو را وقتی که از بالا دست ها، سوی من دراز می شود، لمس کنم، دلم می خواهد با همه بزرگی ات، در مشت های کوچکم جا می شدی، تا تو را در دست هایم داشته باشم، می خواهم تا از آن من شوی.
حسی می گوید تو در همین نزدیکی هایی، اما چه سود که خود را از من پنهان می کنی.
از ما نیست که بر آن اوج دست یابیم، پس تو خود پایین بیا تا در دسترس قرار گیری.
آنچه از راستگرایان (افراطی و غیر افراطی در پیوستار جناح راست ایران) مد نظر این نوشته است، منظور دیدگاه، جریان و باندی است، که نهادهای انتخابی و وجه بروز و تحقق جمهوریت این انقلاب و قانون اساسی آن را بی اثر کرده، و در واقع توان ایجاد تغییر و اصلاح را از مردم گرفته، و چنین نهادهای برخاسته از قانون اساسی را در بی اثرترین شکل قرار داده، و عملا اتخاذ تصمیمات اساسی و توان ایجاد تغییر و اصلاح را در کشور، از دسترس مردم و نمایندگان انتخابی آنان (دولت، مجلس و...) خارج و دور ساخته، و اتخاذ تصمیمات مهم را به پستوهای دولت، و باندهای پنهان قدرت برده است.
چنین نیرویی از نمادهای حضور مردم در قدرت (دولت و مجلس و...)، تنها انتظار نقش حاجب الدوله هایی [1] را دارد که خرابی ها را بر گردن آنان انداخته، خشم عمومی را از شرایط ویران کشور، به سمت آنان هدایت نماید. و همانگونه که می بینیم در چنین روندی است که اکثریت قریب به اتفاق رییس جمهورها و ریاست مجلس کشور بعد از انقلاب مثل دستمال های یکبار مصرف ضایع، و از گردونه سیاست و صحنه کشور به صور و دلایل مختلف حذف و... شده و یا مجبور به ترک صحنه شده اند، و این امر باعث گردیده است که نیروی سیاسی ثابت و قدرتمندی که مدافع جمهوریت و حق مردم در کشور باشد، در مقابل دولت و باندهای پنهان قدرتِ پس صحنه، شکل نگرفته، تا توان همآوردی با آن را بیابد، این همان عقیم سازی ظرفیت ها و پتانسیل مردم برای حق تعیین سرنوشت، ایجاد تحول و تغییر است، که در قانون اساسی موجود می باشد، ولی توان بروز عملی نمی یابد، و رییس جمهوری که قسم یاد می کند تا از اصول و روح قانون اساسی در برابر متجاوزین به آن دفاع کند، هیچ ابزاری برای دفاع از قانون اساسی و این حق خود به نمایندگی از مردم ندارد، و رییس"جمهور" ایران به یکی از روسای قوا و یا رییس قوه اجرا، تقلیل می یابد.
و در شرایط به کنار رفتن قانون، عدم وجود احزاب و سندیکاها، نمایندگان اقشار مختلف مردم و...، احزاب استخوان داری نه اجازه شکل گرفتن یافته، و نه وجود دارند که با کادرسازی و مبارزه منسجم و مداوم خود، این روند را تغییر دهند. و این باندهای موسمی و بی شناسنامه قدرت های جزیره ایی اند که در آستانه هر انتخاباتی به صورت فصلی می آیند و از مردمِ سرگردان، سیلابی می سازند، و پشت سدی را پر از آب کرده، و این قدرت سیاسی فصلی نیز در پشت این سد نامرئی و بی خاصیت، به گندابی تبدیل می گردد، و این تجمع انرژی سیاسی، به نتیجه ایی برای مردم مبدل نمی گردد،
این همان مکانیسم ناامید سازی مردم ایران از ایجاد تغییر، تحول و اصلاح است، که به شورش های ویرانگر از جمله خیزش های سراسری آبان ماه امسال تبدیل گردید، و این دست و پا زدن های مردمی که در شکل خیزش و شورش اتفاق می افتد هم، با انتساب به دست های کثیف، عامل خارجی و عنوان های ناجور، مجوز سرکوب می گیرند، و فاجعه کشتار و غارت و ویرانی و... در پس آن است، و هر خیزشی بعد از خیزش دیگر با شعارها و شکل رادیکال تر و گسترده تری ادامه می یابد.
با این روند، کشور به سوی تشکیل نوعی سیستم، که در جمهوری های خاورمیانه ایی قرن بیستم رایج بود، خواهد رفت (مثل جمهوری عربی سوریه، مصر، لیبی، سودان، الجزایر و... و یا جمهوری های آسیای میانه مثل جمهوری های تاجیکستان، ازبکستان، آذربایجان، قزاقستان و...)، که تنها نامی از جمهوری و جمهوریت دارند، و عملا راهبر چنین جمهوری هایی در انتخابات مکرر و پر طمطراق، با کسب 96% رای و یا حتی بیشتر! مادام العمر بر کرسی قدرتی می نشیند، که تکیه گاهش نه "جمهور مردم" این کشورها، بلکه سیستم امنیتی و نظامی و... آن کشورهاست که شرایط را از این انتخابات تا انتخابات بعدی، برای کسب دوباره این میزان رای توسط فرد مورد نظر، هموار و مهیا و میسر می کند.
امروز دولت روحانی به چنین نقشی مبتلا شده و به نوعی حاجب الدوله ایی است که فحش خور خوبی دارد، و دوست و دشمن بر این هیکل تف می اندازند، تا همه کاستی ها را روانه هیکل رئیس جمهور و دولت او و مدافعان او کرده، و نماینده مردم توسط رقبا و یا حتی در یک روند تبلیغات هدایت شده، توسط خود مردم به لجن کشیده شود، و دست های اصلی به وجود آورنده شرایط موجود، در امنیت کامل، دست نخورده پشت پرده ها بمانند، و از گزند مکافات عمل خود خارج شوند، این است که این مردم نیروهای سیاسی خود را بعد از هر دوره، لجنمال و نابود می بینند، و تحویل می گیرند، تا همچنان در مقابل باندهای ثابت و پشت پرده قدرت، نیرویی برای هماوردی نداشته، و قدرت باندهای ثابت پشت صحنه، همیشه در حال افزایش باشد.
این روزها نام نویسی برای کاندیداتوری مجلس آغاز شده، مجلسی که نشان دادند، دیگر نباید در راس امور باشد، این روزها می توان در چهره ایکون های اصلی راستگرایان، امید به پیروزی را دید، چرا که تصور می کنند در طول دوره اول و دوم "دولت تدبیر امید"، با بلوکه و عقیم کردنِ تمام اهداف و شعارهای دولت تدبیر و امید، او را به شکست کشانده و مفتضح کرده اند، و امروز در سایه عدم تحقق شعارهای بارز این دولت منتخب، و یا در پستو ماندن موفقیت هایش به دلیل نداشتن تریبونی برای بیان و در میان گذاشتن آن با مردم، تصور می کنند دیگر آن ده ها میلیون مردمی که با رای خود آنان را به قدرت رساندند، به اندازه کافی از صحنه اثرگذاری انتخابات ناامید و در نتیجه از حضور در صحنه انتخابات، دورشان کرده اند، و در چنین شرایطی خوشه چینان این زمین سوخته، می توانند با پایگاه قدرت مردمی قلیل خود، و با به زمین نشاندن، و نشستن مردم ناامید، با تعداد آرایی بسیار کم، بر صدر نشسته و نشانند، و به راحتی قوه مقننه را از آن خود کنند.
اما جریان راست گرایان ایران را علاوه بر خودکامه بودن، و تمامیت خواهی، باید آنان را از بی صبرترین گروه های سیاسی جهانی دانست، که از طرق نامشروع و بازی های آلوده به دوپینگ های بزرگ، دستیابی خود به قدرت انتخابی را (علاوه بر قدرت های انتصابی)، دنبال می کنند، آنان علاوه بر چنگ اندازی به سرمایه های ملی مثل میراث شهدا، میراث جنگ، جایگاه ملی نظامیان و شبه نظامیان، میراث انقلاب، میراث مبارزه، نهادهای پایه از جمله قوه قضاییه، رسانه های ملی، ظرفیت های مذهبی (اوقاف، مراکز جمع آوری نذورات، مساجد و بارگاه ها، ریاست حوزه های علمیه و...)، شورای نگهبان و... سعی کردند، تمام ظرفیت ملی کشور را به خدمت جناح خود گرفته، و ابتدا با تبدیل شورای نگهبان به گلوگاه ورود نخبگان به صحنه انتخابات (از طریق اعمال فیلتر نظارت استصوابی)، این گلو را چنان بفشارند که خود، از بین ثبت نام کنندگان، حریف های سبک وزنی برای خود را از پیش تعیین، و به صحنه مبارزه انتخاباتی، با حریف تعیین شده بروند، به صورتی که اگر حضور اگاهانه و میلیونی مردم در صحنه انتخابات نباشد، رقیب آنان هیچ شانسی برای پیروزی نداشته باشد.
در حالی که راستگرایان در دیگر کشورها با یک مبارزه طولانی و نسبتا جوانمردانه، صحنه ها را تسخیر می کنند، آقای ترامپ در امریکا به واقع سعی کرد نظر مردم امریکا را به خود جلب، و پیروز میدان باشد، او نه شورای نگهبان سیستم خود، نه کلیسا، نه ارتش و نظامیان، نه سازمان های امنیتی و اطلاعاتی مثل سیا، نه سیستم قضایی کشور و... و هیچکدام را، از قبل از آن خود نکرده بود، و از آن سکوها برای بالانس قدرت سیاسی استفاده نکرد، بلکه در یک آوردگاه نسبتا برابر با رقیب، به مقابله، مبارزه و وزن کشی انتخاباتی پرداخت.
همچنین آقای نارندرا مودی (نخست وزیر هند، و پیش از او مرحوم واجپایی)، و دیگر راستگرایان افراطی هندو، زمانی توانستند قدرت را در هند از آن راستگرایان هندو کنند که، مردم خود را متقاعد کردند، که دیگر حزب کنگره هند (حزب سکولار، کثرت گرا، دمکرات رقیب آنان) نباید در قدرت باشد؛ آنان نه معابد را از راه نامتعارف، بلکه در یک روند تدریجی و سرمایه گذاری قدم به قدم پیش رفتند، و از آن خود کردند، و لذا توانستند، امروز بعد از هفت دهه، تروریست هایی را که مهاتما گاندی (بنیانگذار انقلاب هند) را ترور کردند، را به جای او، کرسی او، و حزب گاندی بنشانند.
آنان نه ارتش، نه سرویس های امنیتی و اطلاعاتی هند، نه دستگاه قضایی، صدا و سیمای هند و نه هیچ مرجع قانونی را ابتدا تسخیر سنگر به سنگر نکردند، تا با سو استفاده از آن، در راستای تضعیف رقیب خود، از این ظرفیت ملی بهره گیرند، و حریف را برای شکست آماده کنند، بلکه قدم به قدم با تحرکات سیاسی (مزورانه و یا از روی حقیقت) مردم خود را مجاب و متمایل به سمت خود کردند.
و به گمانم اگر به مطالعه قدرت گیری دیگر راستگرایان جهان نیز بپردازیم، بهره گیری از این شیوه ها برای قدرت گیری انگار خاص ماست، و تاریخچه قدرت گیری راستگرایان در ایران، مملو از این گونه دوپینگ های بزرگ و روشن و آشکار است، که می توانند یک اقلیت و جناح با حداکثر 10% پایگاه مردمی، را با دستکاری صحنه، از طریق بکارگیری ابزارهای ملی، بر اکثریت دیگر حاکم کنند.
اما باید بدین دوستان متذکر شد که "این ره که تو می روی به ترکستان است." برادر
آنچه شرط بلاغ بود گفتیم، تو خواه پند گیر و خواه ملال.
این چهارپا با این بار کج، یا بار را خواهند انداخت، و یا خود و بارش به قعر دره خواهند رفت.
[1] - پرده، حجاب، حایل، رادع، پرده دار، نگهبان ورودی، آنچه از ورای آن چیزی دیده نشود، آنچه مانع دیدن چیزهای ماوراء خویش گردد.
اسیر و سرگردان
نمی خواهم؛ و یا اینکه، نه بتوانم،
که تا من بشکنم این قالب تنگُ اسارتبار،
اسیر قالبم اکنون،
ریشه هایم سخت بسته است بر این قالب،
ولی دل، کنده از این قالب تنگُ، تاریک و دهشتناک،
و من را بایدم، رفتن،
و اکنون من میان برزخ رفتن، و این ماندن گرفتارم،
نه دل را می توانم داد، نه دل کندن میسر باشدم دل را،
نه سوادی سکوتی سخت، نه فریادی که بنیان کن،
میان رفتن و ماندن گرفتار آمدم بی حس،
نه تاب ماندنم باشد، نه تاب رفتنم یکسر،
و اکنون من میان آسمانی، پر از حیرانی و تشویش،
شدم سرگردان این ماندن،
و یا رفتن از این قالب،
به نظم درآمده در 23 مهرماه 1398
# ترجمه متن روی تصویر پست:
همیشه برایم جالب بوده است که بدانم، چرا پرندگان در یک مکان می مانند، درحالی که می توانند به هر جای جهان که بخواهند پرواز کنند، سپس این سوال را از خود نیز دارم. (هارون یحیی)








