The Latest
دهم آبان ماه 1396 پا در مسیری گذاشتیم که سخت ترین مسیر برای صعود به ارتفاع 3964 متری توچال است و کمتر گروهی از این دره و یال بدان راه می پیماید، زیراکه مسیری سخت و خطرناک است، شیبی چون قله دماوند دارد، و در مسیر صعود آن را نزدیک می بینی و هر چه می روی به پایانش نمی رسی، و به قول یکی از کوهنوردان حرفه ایی، این مسیر و دره "فراخنای" که درست در مقابلش در سمت جنوب غربی قله توچال، به صورت قرینه جنوب غربی – شمال شرقی قرار دارند، از بهترین نقاط برای تمرین کسانی است که چشم به صعود به قله 8848 متری "اورست" دارند، شیبی کشنده دارد و خطرناک.
کوه هست و مثال سنگینی اش، چنانکه به تمثیلی برای بارهای گران و دهشتناک مبدل شده است، بارهایی که بر دوش نحیف آدمیان چنان گران آمده که نزدیک است شانه های شان زیر این بار خرد شود، و هرگاه بار سنگینی از غم و اندوه بر دوش انسانی دیدند، گویند چون کوه بر دوشش سنگینی می کند، اما همین کوه سنگین و افسانه ایی، برای کوهنوردان جایی است برای گذاشتن سنگینی اندوه و یا بار غم ها، که بر دوش آنان سنگینی دارد. اینجا می آیند تا دمی بارهای گران را زمین گذاشته و تمدد اعصابی را تجربه کنند، و از بارهای گران زندگی دمی خلاص شوند و بیاسایند و آنجا در آن بالا دست ها، بار گران خود را دمی بر ستیغ کوه سنگینی بگذارند که توان حملش را داشته باشد.

سلسله جبال البرز بین دریای قزوین و تهران
این مخروطی هم که در تصویر دیده می شود قله دماوند است
انگار "یزدان پاک و مهر افروز" نیز اینجا و در این ستیغ بلند کوه ها، از آسمان و جایگاه بلندش به سوی زمین و آدمیان (بیرون رانده شده از بهشت و جوار قرب الهی)، نزول اجلال فرموده و هبوطی را تجربه می کند، تا بارهای گرانی را از دوش های این مفلوک پناهنده به ستیغ کوه های رفیع، بردارد و کمی آرامش و سبکی ارزانی دیدگان و اعصاب و روانِ درهم و برهم انسان پناهنده به کوه، ارزانی دارند.
کوه با همه سختی و خطراتش که گاه و بیگاه مرگ را در نزدیکی گوش خود، در کنارش حس می کنی، رفیقی است جذاب و معشوقی است منادی دهنده که تو را به خود می خواند، آنقدر تو را می برد و می آورد تا به خود معتادت کند، و در این بین بعضی را حتی می کُشد و بسیاری را هم شفا می دهد.
آنجا و در آن بالا بالاها بهتر از هر جایی، شکست خوردگان بی آینده می توانند خود را به گذشته ایی متصل کنند، که در اوج شادی و شعف، پیروزی و غرور، اوج عزت و بزرگی و... بودند؛ اما انگار پژواک این همه شادی، غرور و عزت و... را دامنه های سترگ کوه ها برای این شکست خوردگان حفظ کرده تا به سان لالایی، در این روزهای ناامیدی برایش زمزمه کند، تا آرام گیرد، و یادآور روزهایی باشد که او نیز چون ستیغ این کوه های رفیع و بلند، در بلندای پیروزی بود، و در آن اوج ها نقش می گرفت و با شادی آن را بازی می کرد، اما اینک با لالایی نوای آن روزهاست که دلخوش است، و می داند باید نردبانی شود تا دیگران بر شانه هایش پا نهاده و اوج گیرند، و سنگینی پاهای آنها را بر شانه هایش تحمل کند.
ارتفاعات دست نخورده ترین نقاط زمین است که هنوز نوای دلنشین مهر و شجاعت آرش در آن طنین انداز است، و سرودِ عشقِ او را زمزمه می کند؛ ضحاک و دیوها را هنوز بدان راهی نیست، زیرا که در این پایین سخت مشغول غارت ثروت و عمر کسانی اند که نه اوج می دانند و نه از آن شنیده اند؛ و ضحاک در پای همین کوه به خوردن مغز جوانان طعمه شده اش مشغول است، و هنوز فرصتی نیافته اند تا بدانجا در آن بالا بالاها راه یافته و خلوت فراریان از اژدهای سهمناک نفس آدمی را در آن جایگاه سیمرغ یافته و سر به زیر سنگ کوفته و نابود کند؛ و برای همین امن ترین صفحات زمین و پاک ترین فضای زمان و عرفانی ترین سرودها در آن بالاها جریان دارد و مهر در تبلور عالی خود، نشان از امتداد می دهد، و انسان نیرویی مضاعف می گیرد و خارج از همهمه خصم، گوش و چشمش استراحتی می کند تا همراه با ماهیچه های بدنش، روحش نیز برای چند لحظه ایی آرامش گرفته و کمی بیاساید.
آری متواریان زمین های صاف و خواب آورِ بی دست انداز، سنگلاخ های کوه را در پیش گرفته اند تا از این یکنواختی خسته کننده و زبونی آور، نجات یابند و روح شیرهای کوهستان را که اینک کشته شدند و تنها روح شان در این بلندای غرور سرگردان است را ملاقات کنند و از آنان نیروی شجاعت و استقامت و مردانگی گیرند.
پلنگ های اوج پسند که در سر صخره ها به شکار آهوان زیبا رفته بودند، این روزها کشته بلند پروازی های خود شده و تنها صدای نعره های مستانه اشان هنگام پرش از سنگی به سنگی دیگر در پژواک بادهای توفان زای کوه مانده و تو می توانی، گوش بدان سپرده و یادواره دوره آبادی را مرور کنی، اینجا دیگر صدای غوکان تو را آزار نخواهد داد و با صدای ببر و پلنگان همنشینی، و از شیر و شیران خواهی شنید و حس شان خواهی کرد. حضور ارواح آنان در این بالا دست ها، بهتر از هر جایی دیگر می توان حس کرد.
چهارم آبان ماه 1396 برایم به یاد ماندنی خواهد بود، پاییز در آن سوی قله توچال در دره "اوشان و فشم" هم زیبا و دیدنی بود، گرچه چوب حراج به برگ های سبز گیلاس، آلبالو، گردو و سیب خورده و این خود حادثه ایی هول انگیز است زیرا که فصل بهار و تابستان گذشته و گاهنامه پاییز و زمستان در راه است. دوستی پاییز را نشانه فصل رفتن، خزان (طبیعت، عمر و...) و رخت بربستن توصیف کرد، و به راستی در عمقِ غمِ رفتن، تمام شدن، خزان و پایان فصل زایش، و آمدن فصل مرگ و ریزش، باز هم زیبایی هایی وجود دارد که دیدنی است، و زرد شدن صورت سبز و شاداب طبیعتِ پربار نیز تماشایی است، شاید با همین دیدگاست که برخی دوربین بدست حتی لحظات مرگ و در خاک شدن انسان ها را هم ثبت و ضبط می کنند، حال آنکه قبلا چنین نبود، و نازیبایی ها را سعی می کردند به فراموشی سپرند، و ثبت و ضبط نمی کردند، اما دیدگاهی شادی و غم را از یک تیره و تبار می بیند، و برای واجدین چنین دیدگاهی لحظات "پایان" نیز زیبایی لَمحات "آغاز" را دارد و آن را هم دیدنی می بینند. گرچه پایان، همواره غم انگیز نگریسته می شود.
دیر زمانی نه چندان دور در زمان عارف قزوینی [1] مفهوم وطن چندان وسعت نداشت و مردم آن زمان وطن را به ناحیه ایی متعلق می دانستند که در آن متولد می شدند، و از وطن بزرگتر غافل شده بودند، اما این روزها دیگر وطن در بین ما به یک محدوده ده و یا شهر محل تولدمان محدود نمی شود و به مرزهای جغرافیایی سیاسی گفته می شود که چنانچه بیگانه ایی بخواهد در آن وارد شود باید بیاید و درخواست روادید ورود و یا همان ویزا کند، تا اگر خواستیم در آن وارد شود، و یا گاه وطن از سوی فرهیختگان و آگاهانی از این مرزهای جغرافیایی نیز فرارفته و گسترش یافته و شامل حوزه تمدنی ایرانیانی می شود، که در زمان باستان می زیستند، برای این ایرانیان، ایران دیگر گربه نشسته بر نقشه های جغرافیای سیاسی کنونی نیست، بلکه از "میان رودان" در عراق کنونی آغاز تا "کاشقر" در سین کیانگ چین و "کشمیر" یا ایران کوچک در هند و از آن سو تا تاجیکستان و از این سو تا ورای "قفقاز" و گرجستان گسترش می یابد.
لوگوی زیبای راه آهن ایران
اما یک ملت چگونه احساس هموطنی می کنند؟ یکی از دلایل این احساس "ارتباطات" است که در گسترده ایی چنین وسیع، آنان را به لحاظ فرهنگی، اقتصادی و.... به هم مرتبط می کند، تاریخ نشان می دهد که تمدن های بزرگ، سرزمین های دیگر را از طریق ارتباطات، در ضمیمه خاک خود حفظ می کردند، لذاست که "راه شاهی" ارتباطات بین امپراتوری های باستانی ما را در شوش و دیگر نقاط آن در شمال، شرق و غرب ایران باستان و بزرگ متصل می کرد. در دوره معاصر نیز ارتباط راه آهن در قوام جغرافیای سیاسی کشوری که اکنون ایران نامیده می شود، بسیار موثر بود، و آنگاه ایران کنونی معنی خود را بهتر نشان داد که بین خرمشهر و زاهدان و جلفا و مشهد با تهران که سال هاست پایتخت ایران شده بود، ارتباط ریلی برقرار شد و از آن زمان دیگر جدایی ها از این خاک کاهش یافت، زیرا تا پیش از این در زمان قاجار خاک ایران، که ارتباط ریلی نداشت، بسیار آب رفت و کوچک و کوچکتر شد.
نمی دانم آنروز که بنیانگذار سلسله پهلوی بنیان راه آهن ایران را در شکل کنونی آن نهاد، چقدر این منظور را مد نظر خود داشت، ولی آنچه مسلم است، بلافاصله بعد از این که او شورش های جدایی طلبانه جزایر خودمختار در گوشه و کنار این آب و خاک را فرو نشاند، و آنان را تابع قانون یکدست در مرکز و پایتخت ایران کرد، تا هر کسی در هر استانی ساز خود را نزند و قانون خود را به اجرا در نیاورد، و هر کسی در محدوده خود حکم به سلیقه خود نراند، بلافاصله فکری برای ارتباط آنان با مرکز کرد و ارتباط استان ها را نیز از طریق ریلی با تهران برقرار نمود، به طوری که تلاش او برای گسترش صنعت ریلی کشور بسیار قابل توجه و نشان از هدف گیری بسیار درستش در این زمینه داشت. شاید او از تجربه هند آموخته بود که از یک تنوع فرهنگی و زبانی مشکل ساز رنج برده و می برد و انسجام ملی اش در خطر همین تنوع زیاد است، و این ارتباط راه آهن بین مناطق مختلف آن کشور وسیع و پرجمعیت است، که به یکی از مظاهر وحدت ملی در این کشور تبدیل شده، و من خود در یکی از خطوط ریلی هند سفر شخصی داشتم، و از کلکته (ایالت بنگال غربی) در شرق، تا امریتسر (ایالت پنجاب) در غرب آن کشور سفر ریلی کردم و با تن و جان خود حس کرده و دیدم که چطور یک هندی می تواند، تنها با پانصد روپیه (هر روپیه اکنون نزدیک به 50 تومان است) این فاصله را در سال 1387 طی کند.
نقشه ریلی ایرانی که اکنون بیش از 13 هزار کیلومتر راه آهن دارد
و یا شاید رضاشاه از چینی ها آموخته بود که بلافاصله بعد از الحاق تبت به سرزمین چین فعلی، ارتباط ریلی این بلندترین نقطه دنیا در هیمالیا و یا "بام دنیا" را با پکن برقرار کرد، تا آنرا بتواند در سرزمین خود حفظ کند. نمی دانم رضاشاه از که آموخت، ولی این مسلم است که او به درستی آموخت، و هدف گیری کرد و در این زمینه بسیار درست حرکت کردند، و کاملا به هدف زد و امروز صنعت ریلی این کشور به نام اوست.
اما من بعد از بیش از بیست سال که از جنگ ایران و عراق گذشته بود و در زمان جنگ از این سرویس ارتباطی استفاده می کردم، مجددا توفیق یافتم بر خطوط ریلی که او بنیان گذاشت سفر کنم، خطوطی که انگار چنان بنیادش را درست و محکم نهاده که بعد از دهه ها، تغییر آنچنانی هم نکرده است، آری باز دوباره پای بر خطوط آهنی گذاشتم و با نفس های کارگرانی هم نفس شدم که با کمترین امکانات بیش از چهار هزار کیلومتر راه آهن را کشیدند و خاطرات بیل و کلنگ آنان که در این صنعت نوپا و جدید به کار گرفته شده بود و من خاطرات آن را از نسل قبلی ها بسیار شنیده بودم، که چطور با ماهیچه های بدن خود و چهارپایانِ شان در خدمت ساخت این بنای وسیع، شگفت انگیز و ماندگار قرار گرفتند تا آنرا رقم زدند، هم داستان شدم.
عکس های از ایستگاه راه آهن شاهرود با موبایل خود گرفتم که ناشی از معطلی نیم ساعته من، برای رسیدن قطاری از مشهد بود، تا مرا به تهران منتقل کند، و همین انتظار باعث شد خاطرات قطار و ریل تازه شود و چند لحظه ایی با این مردم هم درد، هم فکر و هم نفس شوم، و تصاویری از بازمانده های زحمت آن در ایستگاه شاهرود بردارم، تصاویری از زیرساختی که همچنان قدیمی و اما محکم است و راز ماندگاری اش شاید ناشی از اخلاصی باشد که در عمل مردانی بزرگ بود تا این وطن، ساخته و یا ماندگار بماند کسانیکه این حماسه سازندگی ایران را در دوره ی سخت جنگ جهانی اول و دوم، عاشقانه و پر شور سرودند.
![]()
تابلویی در ایستگاه راه آهن شاهرود
![]()
ورودی ایستگاه راه آهن شاهرود از سمت شهر
خروجی بنای ایستگاه راه آهن شاهرود به سمت سکوی سوار شدن مسافر
مسجد آیت الله بروجردی ایستگاه راه آهن شاهرود
یادمه اون موقع ها وقتی نماز صبح بود و ما در مسیر کوهستانی و سرد بین تهران و اندیمشک سفر می کردیم تا خود را به منطقه جنگی برسانیم، و در خواب ناز بودیم علاوه بر بلندگوی قطار و ایستگاه که مردم را به نماز فرا می خواند، و زمان ایستادن بدین منظور را اعلام می کرد، ناگهان مامور واگن با کلید مخصوص خود به شیشه درب کوپه ها می کوبید و داد می زد "آقا نماز" "آقا نماز" و... و به این ترتیب همه را به بیرون رفتن از محیط گرم قطار برای گرفتن وضو در آب سرد ایستگاه و خواندن دو رکعت نماز صبح فرا می خواند، آنقدر خواب شیرین ارزشمندی بود که انسان دوست نداشت حتی برای نماز هم آن را بشکند، نمی دانم هنوز هم به این رویه غلط ادامه می دهند یا نه ولی روش درستی برای فراخوانی به خواندن نماز نبود.
خطوط ریلی به سمت شرق ایستگاه راه آهن شاهرود
محوطه ایستگاه راه آهن شمال شرق ایستگاه راه آهن شاهرود
ایستگاه راه آهن شاهرود نگاهی به غرب
تابلوها وقتی از قطار پیاده می شوی و نمی دانی در کدام جهتی
گویای جهتی است که در ایستگاه راه آهن شاهرود باید بروی
محوطه ایستگاه راه آهن شاهرود نگاه از غرب به شرق
روی ریل در ایستگاه راه آهن شاهرود نگاه از شرق به غرب
اینجا در هر سو که بروی به مسجد منتهی می شود
کافی است که از قطار پیاده شوی
ساختمان ایستگاه راه آهن شاهرود تصویری از روی سکوی پیاده شدن مسافر
ساختمان های راه آهن کشور را آنقدر محکم ساخته اند
که هنوز بعد از بیش از 60 سال سالم پا برجاست
آثار باستانی حاشیه راه آهن - قلعه ایی باستانی در نزدیکی شهر صد دروازه یا همان دامغان فعلی -
تمدن باستانی و فاقد هر گونه سلاحِ "هاراپا" و" موهون جودارو"
را انگلیسی ها هنگام احداث راه آهن در پاکستان کشف کردند،
تمدنی در همسایگی مناطق باستانی شهر سوخته در ایران.
اگر صندلی خود را کنار پنچره انتخاب کنی، طبیعت بکر و زیبای اطراف را خواهی دید، من کتاب "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز نویسنده شهیر را در ایستگاه راه آهن شاهرود خریدم که در این مسیر بخوانم ولی طبیعت اطراف چشم هایم را رها نکرد که در خطوط کتاب فرو روند
طبیعت بکر و دست نخورده مسیر را در کنار پنجره قطار هنگام مسافرت از دست ندهید
ا
ایستگاه های قطار را نمی دانم چرا اینقدر زیبا می سازند
شاید این بخاطر زحماتی است که برای ساخت راه آهن می کشند
و وقتی به مقصد می رسند اوج شکرگزاری خود را با ساخت ایستگاهی مجلل نشان می دهند،
اینجا ایستگاه مرکزی راه اهن قطار شهر بمببی مرکز ایالت مهاراشترای هند است
اینجا ایستگاه راه آهن "هاورا" در کلکته مرکز ایالت بنگال غربی هند است
که از آنجا سفر خود را به امریتسر در ایالت پنجاب هند آغاز کردم
ایستگاهی زیبا در حاشیه رود هوگلی که به خلیج بنگال می ریزد
[1] - از عارف قزوینی نقل شده است که : «اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم ، وقتی تصنیف وطنی ساخته ام که ایرانی از ده هزار نفر ، یک نفرش نمی دانست وطن یعنی چه ؟ تنها تصور می کردند وطن ، شهر یا دهی است که انسان در آنجا زاییده شده باشد !»
روزگاری بود که بزرگان علم و ادب ایران هرچه بر بار و بزرگی اشان افزوده می شد، خود را مقابل خَلق و خالق، به سان خَس و خاشاکی بیش نمی دیدند، شاید طبق همین اصل بود که نویسنده فهیم و شهیر [1] ایرانی جلال آل احمد، وقتی در دریای جمعیت حج گذار قرار گرفت، خود را بسان خس و خاشاکی شناور در موج دریایی از انسان ها یافت که غرق در عبادت خداوندگار خود بودند، و بر ره توشه سفرش به سرزمین حجاز نام "خَسی در میقات" نهاد تا روشن و واضح کرنش خود در برابر آنان اعلام دارد.
بارها قله دماوند را از جهت های مختلف در سفر به شمال، غرب و شرق زیارت کرده بودم که همچون میخی بر دل البرز مرکزی محکم و استوار نشسته و لابد اگر به سمت جنوب و در مسیر کویر هم مسیری باز بود می توانستم آن را از مسافت های دور، از جنوب هم ببینم و برای همین آرزوی دیدارش، در من سال ها زنده بود، دماوند که در ادبیات معاصر ما مظهر ایستادگی و مقاومت ملتی در مقابل خصم و دشمن، جلوه کرده تا آنجا که شهریار سخن ایران در قصیده دماوندیه [1] خود از او انتظار برکندن پایه های ظلم و بیداد هم دارد و خطاب به این "کلاهخود مشت زده بر آسمان"، می فرماید : برکن ز بن این بنا، که باید، از ریشه بنای ظلم برکند، زین بیخردان سفله بستان، داد دل مردم خردمند لذا و با هر رخی از او در هر جهتی می دیدیم به دیدارش عاشق تر می شدم.
برفراز قله دماوند 25 خرداد 1396
بله مخروط آتشفشانی دماوند با سینه ایی داغ و آتشین، میلیون ها سال است که نظرها و البته دل ها را به سوی خود می خواند، و کاروان هایی که در مسیر جاده ابریشم گذشته اند را متوجه بلندای قامت خود کرده است، کوهی که از نظر بلندای نسبی (ارتفاع از کف دره تا قله) با ارتفاع 4661 متر در رتبه دوازدهمین قلل جهان قرار دارد، و از نظر ارتفاع از سطح آب های آزاد دنیا نیز با 5671 متر ارتفاع، در رتبه بلندترین کوه های ایران و خاورمیانه است، در میان مخروط های آتشفشانی آسیا نیز بلندترین قله است، که هنوز فعالیت آتشفشانی [2] آن پایان نیافته و وجود چشمه های آب داغ و گوگردی در اطراف آن [3] و همچین بخارهای گوگردی که از دهانه آن بیرون می زند، نشان از درون نا آرام آن دارد و انگار افسانه های پارسی به درستی نوشته شده اند که ضحاک مار بدوش را در آن زندانی کرده اند و ممکن است روزی از آن بیرون جهیده باز هوس کند تا مغز جوانان این آب و خاک را خوراک مارهای نشسته بر دوش خود کند، اما تمام افسانه هایی [4] که در خصوص دماوند نوشته شده است و به دست ما رسیده است، همه حاکی از جذبه این قله بزرگ دارد که روح انسان ها را به عالم بالا جلب و نشانه فلشش به سمت آسمان است، و این حقیقتی است که باعث شده پیرامونش حرف های درست و یا نادرستی زده شود، که تماما نشانه از روح مسحور کننده این زیبای خفته بر پهنه البرز مرگزی است، که مرکز حضور و تجمع قلل بزرگ و شکوهمند دیگری نیز در اطراف آن است.
.jpg)
مخروط دماوند پر از برف از فراز آسمان
سال گذشته در تیر و مردادماه برنامه سفر به دماوند را داشتیم، ولی تیر و مرداد آمد و رفت و این سفر محقق نشد، روزهای پاییز نیز برای این اولین سفر مناسب تشخیص داده نشد، زیرا و هوا در آن ارتفاع خراب و غیر قابل تحمل ارزیابی می کردند، تا این که به همت دوستم دکتر مصلحی، در غروب 24 خرداد 1396 بود که پیام کوتاهی از سوی دوست دیگرم جناب مهندس مودب رسید، که ساعت یازده و نیم شب عازم دماوند خواهیم شد، بلافاصله تماس گرفتم و قرارها نهایی شد و نتوانستم به بهانه ماه رمضان و شب احیا و... این فرصت را از دست بدهم و با خود قرار گذاشتم شب زنده داری این شب شکوهمند را در راه فتح قله دماوند رقم زنم، هنوز ده دقیقه مانده بود به ساعت مقرر برای حرکت، کوله ایی بر دوش و چماق کوهنوردی ام در دست، خود را به محل قرار رساندم و به انتظار نشستم تا دوستم نیز در محل قرار حاضر شود.
در آن شب احیا بیشت و یکم ماه رمضان که بسیاری در تدارک دعا و عبادت بودند ما هم در تدارک صعودی بودیم که آرزوی تحقق آن را مدت ها بود که می کشیدم، برایش تمرین های مداوم داشتم، ورزش های صبحگاهی و صعود های متعدد به قله توچال که هر هفته یک بار صورت می گرفت و... همه و همه این امید را ایجاد کرده بود که می توان صعودی بی دغدغه به دماوند هم داشت، و این را دوستانی که بارها به این قله صعود کرده بودند، شهادت می دادند، هر چند خود از اطمینان خوبی نسبت به خود برخوردار نبودم و با توجه به اُفت تراکم اکسیژن در آن ارتفاع، معتقد بودم که ریه ام شاید جواب ندهد، و شاید از این صعود ناموفق برگردم.
بالاخره شب شلوغ و ملتهب احیا بیست و یکم ماه رمضان را چند دقیقه ایی در محل قرارمان طی نکرده بودم، که دوستم هم آمد و از انتظارش برای رسیدن ساعت قرار گفت و گویا او نیز علیرغم صعودهای مکررش، مشتاق رسیدن زمان حرکت در این صعود بوده و فورا به سمت پلور در جاده هراز حرکت کردیم. در بین راه محمد آقا همنورد دیگرمان هم که در این صعود ما را همراهی می کرد، به ما پیوست، جوان 24 ساله ایی که سودا و هم سابقه صعود داشت؛ او و مهندس شروع به بازگویی خاطره صعود قبلی به دماوند را کردند، از خاطره عکسی گفتند که ایشان از مهندس گرفته بود و تازه در پست اینستاگرامش قرار داده بود، که در آن مهندس مودب دارای سبیل های از یخ قندیل بسته است، که از صعود قبلی به دماوند در حال بازگشت بودند، و مورد توجه تیم کوهنوردی محمد آقا به سرپرستی آقا مراد قرار می گیرد، و آنها هیبت یخ زده مهندس ما را جالب یافته و از او عکس می گیرند و دوستی ها با همین عکس کلید می خورد؛
و بعدها وقتی همین گروه کوهنوردی مدارک مهندس همنورد ما را در یخچال های برفی دماوند یافته بودند و از روی عکس هایش مهندس را شناخته و پیدایش کرده و کیف مدارکش را تحویل می دهند، دوستی ها بیشتر می شود و به این امر قرار می گیرد که این صعود را با هم داشته باشند. این خاطره گویی ها و نشان شناسایی دادن ها که تمام شده به گردنه خروجی از تهران [5] رسیدیم و مهندس گفت هر کدام که می خواهید و می توانید از فرصت استفاده کرده و بخوابید، زیرا این خواب خیلی مفید است و در صعود صبحگاهی، کمک خواهد کرد، من که استرس سفر داشتم خواب به چشمم نرفت و اطراف را زیر نظر داشتم؛ به امامزداه هاشم که رسیدیم ماشین های زیادی در اطراف آن ایستاده بودند و مراسم شب های احیا بیست و یکم ماه رمضان در حال پخش از بلندگوهای امام زاده بود، اما ما باید ادامه می دادیم، زیرا صعود بزرگی در پیش است. مهندس می گفت آدمی را دیده که مشروب خوار بوده و حتی در حال مستی وقتی به این امامزاده رسیده گفته من نذر دارم و رفته و مبلغی به صندوق انداخته و ادامه مسیر داده است.
گردنه را بعد از امامزاده هاشم سرازیر شدیم، رسیدیم به نزدیکی های پلور پلی سنگی و قوسی که مربوط به زمان رضا شاه بود را گذر کردیم، سبک معماری این پل به سبک معماری پل های سنگی است که هنوز که هنوز است بعد از هشتاد - نود سال محکم و استوار کار می کند، این خود از عجایب است، انگار هنگام ساخت این پل ها نسل قبل علاوه تبحر و زحمت و تلاشی که مبذول داشته اند، عشق را هم در ملات سازه های این پل ها مخلوط کرده و در لای سنگ ها گذاشته اند، که همچنان آنها اینچنین ایمن و محکم و استوارند و کار می کنند، شبیه این پل را در مسیر آزاد شهر – شاهرود هم دیده ام که به پل غٌزنوی مشهور است و آن هم هنوز که هنوز است نه سیلاب آن را برده و نه استحکامش کم شده است.
پل مربوط به زمان رضاشاه در جاده پلور
تا رسیدن به پارکینگ رینه با هم گپ زدیم و از هر دری صحبت کردیم؛ ساعت از نیمه شب گذشته بود که ما به پلور رسیدم و وارد پلور شدیم و از جاده اصلی تهران – آمل خارج شده و در مسیر جاده پلور به رینه (منطقه لاریجان) قرار گرفتیم ولی به قول مهندس هر چه می رفتیم به نقطه مد نظرش نمی رسیدیم و جاده انگار طولانی شده بود. اما ده کیلومتری بیشتر و کمتر که از پلور جلوتر رفتیم دست چپ پارکینگ خاکی با موتور برق، نگهبان و... انتظارمان را می کشید، مهندس گفت آهان اینجاست، ظاهرا حدود ده هزار تومان می گیرند و ماشین را می گذاری و می روی و بعد از صعود می توانی آن را برداری، و محفوظ است در مسیر هم تعدادی کمپ و چادر زده اند و خوابیده اند، هوا هم هنوز در این زمان از سال که تا چند روزی دیگر وارد تابستان خواهیم شد، همچنان سرد و یخچالی است، به طوری که باد سردی که از شیشه سمت مهندس وارد اتومبیل می شود مرا آزار می دهد.
ساعت یک و چهل دقیقه بود که ما به پارکینگ رسیدیم و باید به انتظار اعضای دیگر تیم می ماندیم که بما بپیوندند و با هم حرکت کنیم. مهندس موبالش را که مجهز به قطب نما بود روشن کرد قله درست در جهت شمال ما قرار داشت و ما از یال جنوبی [6] آن باید صعود می کردیم که راحت ترین و پر تردد ترین مسیر صعود به دماوند است. ارتفاع پارکینگ از سطح دریا 8040 Fit را نشان می داد. اینجا جای خوبی بود تا آمادگی برای صعود پیدا کنیم و لذا ابتدا بارها را دوباره چک کردم و قرص مخصوص صعود که برای مقابله با عوارض ارتفاع تهیه گردم را خوردم و وضو گرفتم تا نماز صبح را در مسیر بخوانم و آماده حرکت شدیم. بالاخره دوستان همراه ما هم رسیدند، ساعت اکنون از دو و نیم بامداد گذشته بود و یک ربع ساعت کافی بود تا به هم معرفی شویم و دوستان عکس دسته جمعی در هنگام شروع حرکت بگیرند، و حرکت در ساعت دو و چهل و پنج دقیقه صبح برای صعود یک روزه به قله دماوند آغاز شد.
چرای گوسفندان بر دامنه ارزشمند قله دماوند
مسول تیم ما در کارش استاد بود و سابقه و شهرت زیادی داشت، قبل از حرکت توصیه کرد که حتما از سرویس استفاده کنیم، و مثانه و معده خود را خالی کنیم، زیرا این دو، در جریان صعود مشکل آفرین خواهند شد و در یخ زدگی های احتمالی یکی از محل خطر همین جاست، و در مسیر هم هر جا لازم دیده شد، تعلل نکیم و به فرمایش دانشمند بزرگ ایرانی جناب ابن سینا هم استنادی داشت که "اگر روی اسب بودید و نیازتان به قضای حاجت افتاد، از اسب پیاده نشده و از همانجا کار خود را انجام دهید!" این را البته باید کنایه در تعجیل در استفاده از دستشویی در طب ابن سینایی باید در نظر گرفت، این نظریه طبی ابن سینا را من تا به حال نشنیده بودم؛ البته برادران آریایی هندی ما شاید این را به خوبی شنیده بودند و به کار می بستند، چون به محض احساس ادرار رو به دیوار می شدند، حتی اگر آن دیوار، دیوار حیدرآباد هاوس (Hyderabad House Hindi हैदराबाद हाउस) بود که محل دیدار ارشد ترین مقامات جهانی با ارشد ترین مقامات هندی است. این را فارغ از جوک و لطیفه هایی که در این زمینه وجود دارد، و برای هندی ها پیرامون این خصوصیت شان تعریف می کنند، خود به چشم خود در دهلی نو دیدم و تا آنجا که ما دیدیم سیستم حفاظت این گونه اماکن زیاد به این موارد حساس نبودند و لابد آن را عادی تلقی می کردند، که فردی به دیوار چنین مکانی ادرار کند.
اکنون متوجه شدم که ریشه این عمل دوستان هندی ما در کجاست، و این توصیه مورد رعایت دوستان هندی را از این سرگروه و سرقدم کوهنوردی خود که بسیار خوش صحبت و با انرژی، مهربان بود، شنیدم و مرا برد هند؛ که نباید وضعیت بیابان و بیرون، باعث شود تا انرژی خود را صرف نگهداشتن ... کنید. لازم به توضیح است که اکنون تیم سه نفره ما، بعلاوه چهار نفر دیگر، شده بود تیم هفت نفره ایی که صعود یک روزه و سریع به قله دماوند را در برنامه خود داشت، که شامل دو خانم و پنچ آقا می شد، خانم ها هم وقتی معرفی آغاز شد، متوجه شدیم ریشه آذری زبان دارند؛ و یکی از دوستان در این بین گفت شما اینجا در کوه خانم فارس کوهنورد نخواهی یافت، اگر خانمی دیدی که کوهنورد است، بدان یا لُر است یا کُرد و یا آذری!!،
.png)
مجمع قلل بزرگ در البرز مرگزی حول و حوش قله دماوند
نمی دانم این آمار را از کجا آورده بود شاید حاصل تجربیاتش بود، آقا مراد دوست همنورد سر تیم ما می گفت ما گروهی هستیم که کار صعود ما از آسفالت (جاده رینه به پلور) آغاز می شود و به همین جا پیاده ختم می شود ، صعودی کامل از آسفالت به آسفالت؛ راست می گفت در مدت انتظاری که ما اینجا توقف داشتیم، یک گروه سه نفره ایی رسید که قصد صعود یک روزه مثل ما داشتند و از همینجا یک پاترول گرفتند تا آنها را به محلی به نام "گوسفند سرا" برساند تا از آنجا کار صعود را خود پیاده آغاز کنند.
همه متفق القول بودند که کاش این صعود هفته قبل بود چرا که جمعه قبلی ماه قرص کامل بود و مهتاب کمک زیادی به حرکت در کوه می کرد، ولی همین ماه نیمه امشب هم نور مهتاب خوبی داشت اگر مه حاضر در منطقه که در ته دره تجمع یافته بود می گذاشت؛ با این که مه در کف دره تمرکز یافته بود، ولی با شروع حرکت ما مقداری از آن به سمت ماه به حرکت در آمده و هم ماه و هم ما را در برگرفتند و حضور مه دید را مشکل دار می کرد، اما هدلایت ها به کمک آمد و راه بلدی آقا مراد که سرقدم بود ما را در مسیر نور بارگاه سوم که بعد از هفت ماه خرابی به کمک و هزینه شخصی مهندس مودب تعمیر شده بود، راهنمای خوبی برای حرکت به سوی قله دماوند بود اما مهمتر از آن راه بلدی آقا مراد بود که در این مسیر ما را پیش می برد. یک ساعتی که بالا رفتیم مه را پشت سر گذاشتیم و نور مهتاب شدید به کمک ما آمد.
تیم کوهنوردی ما در حال صعود از قله دماوند
موقع حرکت پسرم گفت که هدلایت را بردار ولی من لزومی ندیدیم احساس می کردم حرکت این صعود از ساعات روشنایی صبح آغاز خواهد شد، لذا به منظور کم کردن وزن بار از آوردن آن هم خودداری کردم، ولی اینطور نبود و پیش از اذان صبح شروع به صعود کرده بودیم و سرگروه و دوستان دیگر هم عجله داشتند تا زودتر کار صعود تمام شود و برگردند تا صبح شنبه کار تمام باشد و در منزل استراحتی هم کرده باشند و قبراق در محل کار خود حاضر شوند.
و همین باعث شده بود که گروه در رفتن تعجیل داشته و حرکت سریع ناشی از تعجیل بی حد، باعث خستگی و کاهش انرژی خانم ها در همان خیز اول شده بود و همراهی با حرکت گروه را سخت کرده بود اما در این تاریکی شب نه رها کردن آنها به صلاح بود و نه می توانستند همپای گروه بیایند و لذا سر گروه خیلی احساس وقت تنگی می کرد، مرتب هشدار می داد که تند حرکت کنید و بالاخره 5 دقیقه به ساعت چهار صبح بود که به محلی به نام "گوسفند سرا" رسیدیم که در اینجا ارتفاع محل حدود ۲۹۵۰ متر از سطح دریا بالاتر است. چند کانکس و یک مسجد که به نام امام زمان مزین بود، گوسفند سرا را تشکیل می دهند، اینجا کمی استراحت شامل حال ما شد و من رفتم سراغ مسجد تا نماز را در آن بخوانم ولی درب های مسجد همه قفل شده بود، و عملا مسجد غیر قابل استفاده بود؛ اصولا معلوم نبود اینجا این مسجد را برای چه کسی ساخته اند، اینجا ساکنانی ندارد، بیشتر از یک مسجد این محل به یک بارگاه نیاز داشت که می توانست بارکاه دوم باشد، و بارگاه اول هم همان کنار جاده که صعود کنندگان به آن مراجعه داشته باشند، نماز صبح را روی تخت هایی که مربوط به چوپانان بود خواندم و به زودی حرکت کردیم.
تیم کوهنوردی ما در حال صعود از قله دماوند
اما مشکل عدم هماهنگی قدمی خانم ها با گروه همچنان باقی بود و یکی از آنها مرتب عقب می ماند، بهش گفتم اگر مشکل دارد کوله ات را کمک کنم ولی قبول نکرد و قصد داشت خود آن را حمل نماید؛ رودخانه اول را که رد کردیم، هوا دیگر نسبتا روشن بود و قرار شد آنها به پای خود کم کم صعود کنند و گروه 5 نفره آقایان نیز با سرعت زیادتری راه را ادامه دهیم، و همینطور هم شد و از سنگ نماز که سنگ صافی برای این کار بود که گذشتیم آنها از گروه جدا شدند. یکی از بچه ها از صف خارج شد و گفت "بروم خرگوشی بگیرم" و من به گمان این که در اثر آمد و رفت زیاد، لانه خرگوش های وحشی را یافته و می خواهد سری به آن بزند، انتظار داشتم برود و بچه خرگوشی بیاورد که متوجه شدم این اسم رمز برای رفتن برای رفع قضای حاجت است که دیگران بدانند علت خروجش از صف صعود چیست.
بعد از گذر از رودخانه دوم کمی شیب هم افزایش یافت و اکنون بعد از سه ساعت صعود می توانستیم ساختمان بارگاه سوم را با سقف صورتی اش دید، و بالاخره ساعت 7 و ده دقیقه صبح بود که به آنجا رسیدیم، و گروه معتقد بود کندی حرکت اولیه آنها را یک ساعت از وقت پیش بینی شده عقب انداخته، لذا سرگروه پیشنهاد می کرد علیرغم این که در صعود های قبلی یک ساعت و نیم در بارگاه سوم توقف داشتند، دیگر این مقدار نیز نمانده و زود کار صعود را ادامه دهند، این از بد شانسی من بود که آنها حتی مثل ساعات مقرر قبلی هم نمی خواستند در اینجا بمانند و همهوایی من در حد همین یک ساعت و نیم اقامت در ارتفاع ۴۱۵۰ متری بارگاه سوم هم محقق نمی شد.
وارد محوطه بارگاه سوم که شدیم تعدادی از کوهنوردان در چادرهای خود اقامت کرده بودند و کار همهوایی را با اقامت های نیم روزه و یا کمتر و بیشتر در این مکان داشتند، داخل بارگاه سوم هم که رستوران و اتاق های خواب و تخت و... وجود داشت که کوهنوردان بتوانند اقامت داشته و بدنشان با شرایط ارتفاعات بالا و فشار این ارتفاع هماهنگ کنند تا دچار ضایعات مغزی نشوند، داخل بارگاه پر بود از کسانی که یا صبحانه می خوردند تا حرکت کنند و یا اینکه در کیسه خواب ها، خواب بودند و... مدیریت اینجا هم دست دوستان افغان ماست که با دو فروند قاطر مواد غذایی و... مورد نیاز را از پایین به اینجا می آورند و رستوران گردانی، تمیزکاری، حمل بار و... از وظایف آنان است، حجم زباله های تولیدی هم اینجا زیاد است و نمی دانم با آنها چه می کنند، در بسته بندی هایی جمع آوری می شود ولی من که ندیدیم با قاطرها به پایین حمل کنند، شاید آنها را دفن می کنند و....
کمپینگ باراگاه سوم در دامنه قله دماوند
مهندس مودب هم سری به سیستم برق بارگاه سوم زد که مشکلی نباشد، ایشان کسی است که سیستم برق بارگاه سوم را که مدت هفت ماه بوده خراب تشریف داشتند را به هزینه خود تعمیر کرده اند و برنامه خیریه بعدی اش بردن سلول های خورشیدی برای تولید برق و راه انداختن المنت های گرما زاست تا سیستم آب گرم در بارگاه سوم درست شود تا از یخ زدگی آب در دماهای پایین جلوگیری کرده و دیگر مشکل کمبود آب را برای ساکنین آنجا درست نکند؛ در مدت من هم چند لقمه ایی نان و خیار، عسل و خامه خوردم و آماده رفتن شدم، استراحتی در کار نبود، و فقط کمی نشستیم، توقف ما تنها یک ساعت و ربع بیشتر طول نکشید، بارهای اضافی را کم کرده و با کوله ایی بسیار سبک تر آماده خیز بعدی و آخر شدیم؛ ساعت هشت و پانزده دقیقه صبح را نشان می داد که بوق حرکت توسط "سرقدم" به صدا در آمد و حرکت بعدی آغاز شد، استرس داشتم که مبادا فشار این ارتفاع باعث پاره شدن مویرگ های مغزی ام شود و...
این اولین صعود من به چنین ارتفاعی بود و تا همینجا هم بزرگترین قله ایی که قبلا صعود کردم، ارتفاع 3960 متر ارتفاع داشت، که آن هم قله توچال بود و اکنون تنها همین بارگاه سوم که در میانه راه ما قرار دارد، حدود دویست متر بلندتر از قله توچال ارتفاع دارد، و از اینجا تا قله هنوز ارتفاع زیادی را باید اوج می گرفتیم. خیلی در دلم نگران بودم و ولی باید ریسک کرد و توکل به خدا تا چه قسمت کرده باشد. این استرس را نه در کلام و نه در رفتار نشان ندادم و دوستان هم سوالی نکردند و لذا راه را طبق برنامه ادامه دادیم.
ورودی ساختمان بارگاه سوم که در سال 1387 افتتاح شده است
از این جا به بعد کار صعود سخت تر بود و میزان احتمال کمک دوستان به همدیگر کاهش می یافت، زیرا تا به حال چیزی حدود 5 ساعت راه آمده بودیم و انرژی ها تحلیل رفته بود و دوستان باقی مانده انرژی خود را برای این خیز بزرگ لازم داشتند، ولی با وجود این استرس و نگرانی ها راه را ادامه دادم. از این به بعد شیب هم افزایش می یابد، مسیرهای زیگزاک نشان از تعدد افرادی دارد که از این مسیر به سوی قله رهسپار بودند، چیزی حدود ده الی پانزده نفر جلوتر از ما در حال صعود هستند، از پس ما هم گروه های دیگری دو و سه نفره در حال صعودند، قدم ها اینجا کندتر شده است، تیم پنج نفره ما در حال صعود است و تنها این من هستم که اولین باری است که به این قله صعود می کنم، بقیه سابقه صعودهای متعدد دارند و انگار هر هفته می خواهند این مسیر را بیایند و بروند، هنوز دویست الی سیصد متر بالا نرفته ایم که یکی از دوستان گفت، رنگ از صورت شما پریده است چیزی بخور، من هم به چهره خودش نگاه کردم، دیدم از من بدتر خودش هست، انگار رنگ مرده روی صورتش ریخته اند، خاکستری رنگ، انگار چهره اش بی خون شده است، کمی انجیرخشک در کوله داشتم که بیرون آوردم و هم خودم خوردم و هم به دیگران دادم، همین دوست همنوردم هم شکلاتی بیرون آورد و بین همه تقسیم کرد، هنوز صدمتری بالاتر نرفتیم که همین دوستِ مان برای قضای حاجت کمی ایستاد، ولی سرقدم به مسیر خود ادامه داد؛ و فقط همین فاصله کافی بود که از گروه عقب بماند و دیگر نتوانست به گروه برسد و انگار از ناحیه پا دچار ناراحتی شد و فاصله بیشتر و بیشتر شد و نهایتا از صعود باز ماند، و بعد هم بازگشت.
اکنون گروه ما از هفت نفر به چهار نفر کاهش یافته بود، و ما همچنان پیش می رفتیم، سرقدم هم همچنان به کار خود مسلط پیش می رفت، از گروه هایی که جلوتر از ما می روند یکی همان گروهی است که از رینه سوار پاترول شده بودند و کار صعود را از گوسفند سرا جلوتر از ما آغاز و در بارگاه سوم به آنها برخوردیم و آنها استراحت کرده و آماده، و یک ربع یا بیست دقیقه جلوتر راه افتاده بودند، انگار سرقدم ما آنها را نشانه گرفته و پیش می تاخت و همین افزایش سرعت، فشار را افزایش می داد، اکنون به زیر نقطه "آبشار یخی" [7] یعنی حدود ارتفاع 5000 متر نزدیک شده بودیم که گروه چهار نفره باقی مانده ما، باز از هم پاره شده و دو نفر، دو نفر شدیم سرقدم با دوستش از ما سبقت گرفته و پیش افتادند و من و دوستم مهندس هم قدم آهسته به پیش می راندیم.
تاسیسات بارگاه سوم در سینه قله دماوند
یک پدر و پسر هم به قصد صعود جلوی ما قرار دارند و پسرشون درازکش شده و در حال تهوع است این نشان می دهد که همهوایی خوبی نداشته است. یک گروه چهارنفره هم از پس ما پیش می آیند و مرتب با گفتن ماشالله گروه به همدیگر قوت قلب می دهند و پیش می آیند، سرقدم ما و دوستش هم هر لحظه فاصله اشان از ما بیشتر می شود. اکنون به حدود آبشار یخی رسیدیم و سردردم هم افزایش یافته بود و مشکل تنفسی هم به آن اضافه شده بود، اینجا بود که به دوستم این مطلب را اطلاع دادم و او هم گفت هر لحظه که احساس کردی دیگر نمی توانی پیش بروی، برگرد تا همین جا هم که آمدی شاهکار کردی، برای بار اول بس است، اینجا ارتفاع تقریبا 5100 متری است و هنوز 500 متر باید ارتفاع بگیریم تا به قله برسیم.
افراد زیادی از اینجا باز می گردند و دیگر توان ادامه نمی یابند، و انرژی ها کاهش یافته است، ولی ما هنوز با قدم های بسیار آهسته و کوچک ادامه می دهیم، وزش باد بسیار افزایش یافته است و گاه احساس می کنم یکی از همین بادها ممکن است یکی از ما را بردارد و با خود ببرد، [8] خصوصا دوستم که فکر کنم حدود بیست کیلوگرم از من سبک تر است، صخره ها در این مسیر افزایش یافته است و ارتفاع اکنون حدود 5300 متری است که لکه های برف مثل سوراخ های زنبور سوراخ سوراخ است و یخ زده و باید از یخچال [9] عبور کنیم و ارتفاع در مسیر صخره ایی ادامه می یابد، اینجا را دوست همنوردی با دوچرخ آمده است، و دوشاخه دچرخه اش شکسته و آنرا رها کرده و رفته است، شاید او می خواسته رکورد صعود با دوچرخه را بشکند، که با شکستن دوچرخه اش ناکام شده است.
کسانی یافت می شوند که قله را با دوچرخه هم فتح کرده اند
اکنون ارتفاع 5450 متری است که ما از خستگی توقف می کنیم و این توقف ضرر دارد زیرا عضلات پا بعد از نشستن دیگر توان حرکت ندارد و بهتر است که یواش و ادامه دار حرکت کرد، زیرا ایستادن خود ضرر دارد. ولی چاره ایی جز نشستن های گاه و بیگاه هم نیست، توان جابجا شدن نیست، تشنگی بر من غلبه کرده است ولی توان این که کوله را پایین گذاشته و از شربتی که در کوله ام دارم استفاده کنم، ندارم و از نوشیدن صرف نظر کردم، اینجاست که سیستم های قابل استفاده در کوهنوردی مثل لوله ایی که آب را از کوله بدون پایین آوردن آن در اختیار کوهنورد قرار می دهد، کارایی خود را نشان می دهند و تکنولوژی نجات بخش جلو می کند.
اینجا و در این ارتفاع کمترین انرژی بسیار موثر است، در ارتفاع 5550 متری بود که دوستی را دیدم که با دوچرخه از کوه پایین می آید، واقعا انرژی بالایی می خواهد که با خود دوچرخه ایی را به این ارتفاع آورد. شدت ضعف و خستگی به حدی است که هر پیشنهاد برگشتی ممکن بود ما را در این فاصله نزدیک به قله از صعود به آن باز دارد، ولی نه من و نه دوستم مهندس چنین پیشنهادی ندادیم و با وجود پایان انرژی و توان ادامه می دادیم، و شاید بی اختیار پیش می رفتیم. اختیار قدم های خود را نداشتیم، مثل ماشین خودکار بودیم و ممکن بود هر لحظه موتورها خاموش شود و زمین گیر شویم، ولی آرام و بی هر گونه سخنی پیش می رفتیم؛
دیگر صخره های پایان یافت و به زمین های گوگردی رسیدیم، [10] بخارات گوگردی از دهانه آتشفشان بیرون می زند، زمین خاکستری رنگ و خالی از هر گونه گیاهی است، لکه هایی از برف در زیر خاکستر گوگرد وجود دارد که به علت سرمای زیاد ذوب نشده اند، رگه های زردرنگ سنگ گوگرد صخره ها را پوشانده است، اینجا ارتفاع 5600 متری است و تا قله راهی باقی نمانده ولی هرچه می رویم نمی رسیم، انگار راه کش می آید ولی ما هم مقاومت کرده و پیش می رویم، دیگر حتی انرژی سخن گفتن را هم ندارم، اختیار بدنم دستم نیست، گاه احساس می کنم می خواهم که بیفتم.
زمین های گوگردی قله دماوند در ارتفاع 5000 متر به بالا
ولی این اتفاق نیفتاده و پیش می رویم، آرام ولی روانیم، این چند ده متر آخر خود بسیار سخت و طاقت فرساست، مشکل تنفسی که از ارتفاع 4800 متر آغاز شده و هر چه بالاتر رفتیم شدت گرفت، ادامه دارد، [11] هرچه نفس می کشی، انگار اکسیژن مورد نیاز بدن تامین نمی شود، علیرغم وزش شدید باد که بین پنجاه تا شصت کیلومتر در ساعت سرعت دارد، ولی انگار این باد شدید اکسیژنی به همراه خود ندارد، سعی می کنم از بینی نفس را بدم داخل و از دهان تخلیه کنم، ولی کم می آورم و مجبور شدم که کار تنفس را از دهان ادامه دهم و این خود باعث خشکی دهان و گلو شده و مشکل مضاعف می شود، تنفس از بینی به علت سردی هوا و شروع آبرزیش بینی مشکل دار شده و توان و انرژیی هم نیست که بینی را تخلیه کرد زیرا آب از بینی جاریست و تداوم آن راه تنفس را می بندد و انسان را به تنفس از دهان می کشاند.
دود گوگردی در حال خارج شدن از دهانه آتشفشانی دماوند
پایین آمدن از قله دماوند با استفاده از زمین های شنسی
کمبود اکسیژن کلافه ات می کند و راهی برای تامین آن نیست، در این ارتفاع 5600 متری به بالا مشکل دیگری هم اضافه می شود و آن بوی گوگرد است، که خفه کننده است، برای این گاز گوگرد دو منشا وجود دارد، یکی منافذی در زمین است که مثل چشمه های کوچک بخار و داغی بیرون می زند و یکی خروج گازهای گوگرد با بخار که از دهانه اصلی آتشفشان که بیرون می زند، و علیرغم وزش باد موافق، گاه این گازها به سمت ما می آمد و انسان را از زندگی سیر و نا امید می کند، این شصت و یا هفتاد متر آخر هم به سختی در حال طی شدن است البته منظور از شصت هفتاد متر ارتفاع است وگرنه روی زمین این مسیر بیشتر است و چیزی حدود دویست متر یا بیشتر است، که این نیز طی شد و از محل خروج گوگردها گذشتیم و به بالاترین نقطه روی قله دماوند رسیدیم و من دیگر نشستم، اینجا چیزی حدود 10 الی 12 نفر می شویم که صعود موفقی داشته ایم، از پس ما هم شش الی هفت نفری در حال صعود بودند، سرقدم ما که چند دقیقه ایی بود زودتر، رسیده بود، با ورود ما، صعودم را تبریک گفت، ولی آنقدر بی انرژی بود که توان گفتن یک کلمه "ممنون" را هم نداشتم.
خاکسترهای آتشفشانی در حال خروج از دهانه قله دماوند
علیرغم باد موافق،گاه باد گوگرد را به صورت و لباس ما می پاشید
صورت و لباس و کوله ام پر از خاکستر گوگرد شد
اکنون ساعت یک و سی دقیقه ظهر است که ما بر بلندای قله دماوند ایستاده ایم، پرچم پر افتخار کشورمان هم در دست دوستان پیشرو بود و عکس های یادگاری گرفته می شود، یادواره دکتر مصدق در این ارتفاع و در بلندای بلندترین نقطه ایران بسیار بجا بود، کسی که برای استقلال کشورمان زحمات زیادی کشید، ولی نه در رژیم گذشته کسی قدر او را دانست و نه الان، حتی خیابانی به نام این قهرمان ملی نیست، او که دست های داخلی و خارجی نهضتش را با کودتا جواب دادند و اسیر و به حصرش کشاندند، تا در حصر در روستای احمدآباد، روزهای آخر عمر خود را به دور از همرزمان و همسنگران دوران مبارزه خود بماند، طی کند تا بمیرد، و ظالمانه این قهرمان ملی از ملت خود جدایش انداختند، قهرمان ملی که همچون دکتر علی شریعتی که حقیقتا "معلم انقلاب" بود، و بر گردن انقلابیون و انقلاب حق بزرگی داشتند، ولی هر دو مظلومند. نوشته ایی از ایشان با عکس این بزرگمرد این ارتفاع داغ و سوزان را مزین کرده اند، که بر آن نوشته است: "چه زنده باشم و چه نباشم، امیدوارم و بلکه یقین دارم که این آتش خاموش نخواهد شد و مردان بیدار کشور این مبارزه ملی را آنقدر دنبال می کنند تا به نتیجه برسند".
یادواره دکتر محمد مصدق بر بالاترین نقطه قله دماوند
عکس گرفتن ها ادامه داشت، تا این که سر قدم ما اعلام کرد که سریعتر کار عکس گرفتن را تمام کنید تا ارتفاع کم کنیم، زمان هم تنگ بود و اقتضای صعود یکروزه این بود که سریعتر برگشت، از طرفی هم من ترس از این داشتم که حضور مدت دار من در ای ارتفاع کار دستم بدهد و باعث سکته مغزی شود و به همین دلیل سریع آماده برگشت شده و در حالی که زمان چند دقیقه ایی به ساعت دو بعد از ظهر را نشان می داد، راه بازگشت را پیش گرفتیم، البته اینجا و در این ارتفاع دما چیزی حدود 5 درجه زیر صفر است [12] و از بارگاه سوم مجبور شدم که یک بادگیر هم به لباس هایی که همیشه با آن، حتی در بادبرف های زمستانی توچال هم می رفتم، و سردم نمی شد، اضافه کنم زیرا لرزم گرفته بود، و همین افزایش لباس باعث مزاحمت در حرکت به سمت بالا شده بود، تحمل سرمای بالای قله هم مشکل بود لذا این خود از عوامل ترک سریع قله است. علیرغم پیمودن این همه راه و رسیدن به این ارتفاع، انرژی نبود که گشت و گذاری در اطراف قله داشته باشیم و این عاملی است که دل خود را آنجا جا بگذارم و برگردم، دهانه آتشفشان [13] در کنار ما بود و یک طرفش پر از برف بود ولی دوست داشتم حداقل یکی دو ساعتی را اینجا صرف می کردم ولی وقت تنگ بود و چماق زمان پس گردن ما فشار می آورد و باید برمی گشتیم تا در برگشت به شب بر نخوریم.
سرازیر شدیم و تیکه ایی از گوگردهای (به قول ناصر خسرو قبادیانی نِشادُر) دماوند برداشتم و در جیب گذاشتم، راه بازگشت خودش سخت تر از صعود است، اگرچه انگار انرژی زیادی به بدنم بازگشته بود و سریع پایین می آمدیم ولی فشاری که روز زانو، عضلات ران و پشت پا می آمد خیلی بود، اینجا چماق کوهنوری بارها به کمکم آمد تا لیز نخورم، زیرا یکی از مشکلات پایین آمدن لیز خوردن و افتادن روی باسن است که اگر شانس نیاوری، باعث شکستن دنبالچه و... خواهد شد.
چرای گوسفندان طبیعت دماوند را به خطر انداخته است
باتوم های آلومینیومی واقعا کارایی ندارند و در جریان کاهش ارتفاع کمک می کند ولی حافظ انسان در این جنبه نیست، شاید یک دهم دوست همراهم که مجهز به این باتوم های آلومینیومی است، به زمین نخوردم، شنزارهای شنسی کمک بسیار زیادی به ما می کند تا پایین آمدن راحت تری داشته باشیم، باز هم در پایین آمدن گروه چهار نفره ما دو شقه شد و دو به دو شدیم، آنها بسیار سریعتر برگشتند و ما در پایین آمدن با تانی بیشتری حرکت می کردیم، وسعت و طول مسیری را که بالا رفته بودیم را در جریان کاهش ارتفاع بهتر حس کردیم و هر چه می رفتیم انگار مقصد هم از ما دور می شد، بین بارگاه سوم و قله را سه ساعت طول کشید تا بتوانیم طی کنیم، سه ساعت کوبیدن روی زانو و عضلات ترمز پا هنگام پایین آمدن، نگرانی هم داشتم مشکل کفش های کوهم بود که در جریان این صعود و پایین آمدن نخ های دور دوخت آن کاملا از بین رفته بود می ترسیدم که کف آن جدا شود و این دغدغه همواره با من بود. نخ های کفشی که روی عصای خود پیچیده بودم را دور آن بستم تا پیشگیری شود، ولی در اثر اصحکاک با سنگ ها این نخ ها هم پاره می شد و می افتاد.
ساعت پنج و نیم عصر بود که به بارگاه سوم رسیدیم؛ در حالی که گروه های هفت و هشت نفره ایی بین ارتفاع 4150 متر (بارگاه سوم) و 4500 در رفت و آمد بودند تا هم هوایی انجام پذیرد، تا در روزهای آینده صعود و خیز آخر را به سمت قله دماوند داشته باشند، کاری که هرگز من انجام موفق نشدم و نمی دانم عوارض آن بر قلب و ریه من چه خواهد بود، یک گروه کوهنوردان رومانیایی که ده الی دوازده نفر بودند از جمله کسانی بودند که در حال تمرین در این مسیر بودند. نهار را تن ماهی و لوبیا در این مکان صرف کردیم و موفق شدم نماز ظهر و عصرم را نیز بخوانم، و خیالم از نماز هم راحت شد، بیست الی سی دقیقه ایی همه این کارها انجام شد و به زودی راهی مقصد بعدی، گوسفند سرا شدیم.
قلل بزرگ منطقه زیر پای صعود کنندگان دماوند
تا آنجا مسیر طولانی بود چیزی حدود همان مسیری که از قله تا بارگاه سوم راه است، البته کمتر است ولی چون انرژی کاهش یافته و فشار روی زانو و پاها خیلی زیاد بوده، طی این مسیر بسیار سخت اسن، اما با خاطرات صبح پایین آمدیم از جمله جا گذاشتن خانم ها که بعدا فهمیدم آنها هم روز شنبه صعود کرده بودند، خاطرات عبور شبانه از آنجا و... ولی با نزدیک شدن به گوسفند سرا به علت خستگی زیاد مجبور شدیم با سه نفر دیگر که در مسیر به آنها برخوردیم که شامل یک دختر خانم و دو جوان حدود سی ساله می شدند، به ماشین هایی که بین گوسفند سرا و پارکینگ رینه رفت و آمد داشتند هماهنگ کنیم و این مسیر را علیرغم صبح، با اتومبیل طی کنیم، تا به قول سرقدم مان آسفالت به آسفالت دیگر نباشیم.
نرسیده به گوسفند سرا صدای شلیک تیری سکوت کوهستان را شکست و این نشان می داد که شکار غیر قانونی در این منطقه ملی هم در جریان است. رمه های گوسفند هم به بچه های خود رسیده بودند و صدای مادرانی که فرزندان خود را صدا می کردند فضا را پر کرده بود، صخره های این کوه به علت آتشفشانی بودن اشکال سر حیواناتی را در ذهن انسان می ساخت که از جمله آن سر ماهی، سنجاب نشسته، سر سگ، سر زرافه و... را می توان مثال زد.
آفتاب در حال غروب بود که ما به نزدیکی ها گوسفند سرا رسیدیم، حدود ساعت هشت و نیم شب شده بود که سوار یکی از اتومبیل های حاضر در محل شده و راهی پارکینگ شدیم، در پاهایم دیگر رمقی نمانده بود، زانوانم از درد و خستگی زُقزُق می کرد، اگر ماشین ها نبودند حتما باید یکی دو ساعت اینجا می ماندیم تا بتوانیم دوباره ادامه مسیر دهیم، حدود 45 دقیقه طی مسیر گوسفند سرا تا پارکینگ راه بود، زیرا مسیر خاکی و پر از دست انداز بود و همین باعث می شد که ما سرعت کم حرکت کنیم، راننده که از اهالی محل بود از شکار بی رویه می گفت که اهالی انجام می دهند، و از قدرت آقای آملی لاریجانی رییس قوه قضاییه که اهل اینجاست و با یک دستور کار محال گازکشی به منطقه لاریجان را شدنی کرد، و در پاسخ به مسولین محلی که گفته بودند فعلا امکانش نیست، گفته بود باید سال آینده گاز رسانی به منطقه افتتاح شود، و مسولین محلی هم با این دستور چاره ایی جز اجرا نداشتند و هر طوری بود این کار را عملی کردند، او همچنین از مسجدی در روستایی گفت که چند میلیارد تومان هزینه اش شده بود و در روستایی ساخته شده که نمازگزارانش بیش از هشت نفر نیستند، و معترض بودند که اگر آقای لاریجانی می خواست در این منطقه خرج کند کاش کارخانه ایی می ساخت که برای بیکاری مردم منطقه موثر بود و...
خروج گازهای گوگرد از دهانه آتشفشان قله دماوند- خاکسترهای گوگردی در قله دماوند
از ساخت تله کابین هم صحبت شد که دوستان همراه ما موافق نبودند که می گفتند آمدن تله کابین، جاده و ساخت و ساز و... به همراه خواهد آورد و حتی ممکن است ویلا سازی هم روی این اثر طبیعی ملی هم آغاز شود و معتقد بودند همینطور باشد بهتر است تا این که پای انسان به اینجا کشیده شود. شب کاملا منطقه را فرا گرفته بود که به پارکینگ رسیدیم و با اتومبیل خودمان راهی تهران شدیم، مسیر را در خواب و خستگی و بیداری تا تهران رانندگی کردم، و ساعت به نیمه شب رسیده بود، که به تهران رسیدیم و در یک سفر فشرده 24 ساعته صعود سختی به دماوند رقم خورد، که کاش در زمان و وسعت زمانی مناسب تری صورت می گرفت و بر بام ایران و خاور میانه می ایستادیم و به تماشا می نشستیم بلندی که صدها کیلومتر از چپ و راست را در دیدرس داشتیم. ولی این تنها یک صعود و مسابقه برای صعود بود و دلم را آنجا جا گذاشتم و در حالی که از خستگی می گفتم "اگر هوس است همین یک بار بس است"، با خود می گفتم پرونده دماوند بسته شد، ولی دل برای کشف آن جا ماند و آمدیم.
پوشش گیاهی قله دماوند [14] بعنوان یک منطقه ملی [15] در ارتفاع بین جاده رینه – پلور و گوسفند سرا بهترین حالت را دارد؛ بین گوسفند سرا و بارگاه سوم خوب است و بیشتر گوسفندانی که ما دیدیم (دو رمه حدود 500 راسی) بین گوسفندسرا و بارگاه سوم بود که سخت مشغول چریدن بودند. و از حیات وحش این منطقه متاسفانه در طول صعود تنها دو عدد کبک دیده شدند [16] که آنها نیز بالاتر از گوسفند سرا بودند و با صدای دلنواز خواندن های عاشقانه خود، ما را به بهشت طبیعی می خواندند که اکنون از اهالی واقعی طبیعت، یعنی حیات وحش خالی شده است. باعث تاسف است که چنین مرتع طبیعی که باید مخصوص و بهشت چرای وحوش در طبیعت باشد، اما از آنان خبری نیست و اینجا نیز که به عنوان یک اثر طبیعی ملی، [17] همچنان از اهالی واقعی آن که باید آزاد و بی احساس خطری اینجا زندگی کنند، خالیست، و این تنها رمه های پر تعداد گوسفندانند که حضوری قوی دارند و مثل چمنزن گونه های نادر گیاهی دامنه کوه را درو می کنند و پیش می روند تا طبیعت ایران همچنان نابود شود. [18] از بارگاه سوم به بعد پوشش گیاهی کاهش می یابد و از آبشار یخی به بالا به حد اقل می رسد و در ارتفاع 5400 به بالا این گوگرد است که حرف اول را می زند و زمین خالی از هر نوع گیاهی است و به بیابان خاکستری تبدیل می شود.
[1] - ای دیو سپید پای در بند! ای گنبد گیتی! ای دماوند! از سیم به سر یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمر بند تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر، چهر دلبند تا وارهی از دم ستوران وین مردم نحس دیومانند با شیر سپهر بسته پیمان با اختر سعد کرده پیوند چون گشت زمین ز جور گردون سرد و سیه و خموش و آوند بنواخت ز خشم بر فلک مشت آن مشت تویی، تو ای دماوند! تو مشت درشت روزگاری از گردش قرنها پس افکند ای مشت زمین! بر آسمان شو بر ری بنواز ضربتی چند نی نی، تو نه مشت روزگاری ای کوه! نیم ز گفته خرسند تو قلب فسردهٔ زمینی از درد ورم نموده یک چند شو منفجر ای دل زمانه ! وآن آتش خود نهفته مپسند خامش منشین، سخن همی گوی افسرده مباش، خوش همی خند ای مادر سر سپید! بشنو این پند سیاه بخت فرزند بگرای چو اژدهای گرزه بخروش چو شرزه شیر ارغند ترکیبی ساز بیمماثل معجونی ساز بیهمانند از آتش آه خلق مظلوم وز شعلهٔ کیفر خداوند ابری بفرست بر سر ری بارانش ز هول و بیم و آفند بشکن در دوزخ و برون ریز بادافره کفر کافری چند ز آن گونه که بر مدینهٔ عاد صرصر شرر عدم پراکند بفکن ز پی این اساس تزویر بگسل ز هم این نژاد و پیوند برکن ز بن این بنا، که باید از ریشه بنای ظلم برکند زین بیخردان سفله بستان داد دل مردم خردمند
[2] - دماوند یک کوه آتشفشانی مطبّق است که عمدتاً در دوران چهارم زمینشناسی موسوم به دوران هولوسین تشکیل شده و نسبتاً جوان است. فعّالیّتهای آتشفشانی این کوه در حال حاضر محدود به تصعید گازهای گوگردی است. آخرین فعالیتهای آتشفشانی این کوه مربوط به ۳۸۵۰۰ سال قبل بودهاست. دماوند یک آتشفشان خفته است که امکان فعّال شدن مجدد آن وجود دارد. در برخی از سالها از جمله سال ۱۳۸۶، دود و بخارهایی از قله خارج شد که برخی از شاهدان آن را گواهی بر فعّال شدن این آتشفشان پنداشتند. اما در حقیقت در سالهای پر بارش، با نفوذ آب به درون قله و برخورد سنگهای داغ، جریانی از بخار آب از دهانه قله خارج میشود و چنین به نظر میرسد که فعالیتهای آتشفشانی صورت گرفته است.
[3] - دماوند دارای چشمههای آب گرم لاریجان، اسک و وانه است.
[4] - از دماوند در اساطیر ایران یاد شده است و شهرت آن بیش از هر چیز به این سبب است که ضحاک (پادشاهی ستمگر و اژدهافش) در آن به بند کشیده شدهاست. در آثار ادبی فارسی نیز فراوان به این اسطوره و به طور کلّیتر کوه دماوند اشاره شده است.در بندهش (اوستا) اینچین آمده: رود هرهز (هراز) در تپرستان است و از کوه دماوند سرچشمه میگیرد. دماوند در اساطیر ایران جایگاه ویژهای دارد. شهرت آن بیش از هر چیز در این است که فریدون از شخصیتهای اساطیری ایران، ضحاک را در آنجا در غاری به بند کشیدهاست و ضحاک آنجا زندانیاست تا آخرالزمان که بند بگسلد و کشتن خلق آغاز کند و سرانجام به دست گرشاسپ کشته شود. هنوز هم بعضی از ساکنین نزدیک این کوه باور دارند که ضحاک در دماوند زندانی است و اعتقاد دارند که بعضی صداهایی که از کوه شنیده میشود، نالههای هموست. در تاریخ بلعمی محل زیست کیومرث کوه دماوند دانسته شدهاست و گور فرزند وی هم آنجا دانسته شدهاست. با این تفصیل که چون فرزندش کشته شد خداوند چاهی بر سر کوه برآورد و کیومرث فرزند را در چاه فروهشت. بلعمی سپس از مغان نقل کند که کیومرث بر سر کوه آتش افروخت و آتش به چاه اندر افتاد و از آن روز تا امروز (روزگار بلعمی) ده پانزده بار پرزند و به هوا برشود و از مغان نقل میکند که این آتش دیو را از فرزند او دور دارد. به گفته تاریخ بلعمی جمشید به طبرستان به دماوند بود که سپاه ضحاک به وی رسید. بنا به روایتی نبرد لشکر فریدون به سپاهسالاری کاوه با ضحاک در حوالی دماوند بود. دماوند بار دیگر در گاه پادشاهی منوچهر مطرح میشود؛ آرش کمانگیر از فراز آن تیری انداخت تا مرز میان ایران و توران را تعیین کند. کیخسرو پادشاه آرمانی، پس از واگذاری سلطنت به لهراسب به دماوند رفته و عروج میکند. بعدها با پا گرفتن اساطیر سامی در ایران برخی شخصیتهای این اساطیر هم با دماوند ارتباطاتی یافتند. از جمله «عوام معتقدند که سلیمانبن داوود، یکی از دیوان را که «صخر المارد» (سنگ سرکش) نام داشت در آنجا زندانی نمود. گویند، بر قله دماوند، زمین هموار است و از چاهی که بر فراز آن قرار دارد، روشنی بیرون آید.» دیاکونوف سنت گذاردن پیکر مردگان در کوهها را آیین مغانی میانگارد که در دامنه دماوند میزیستهاند و آیین خود را به دیگر جاهای ایران پراکندند. در دامنه دماوند تعداد زیادی گور پیش از تاریخ وجود دارد. در سده هشتم میلادی در پای کوه دماوند دژی بودهاست که موبدی زرتشتی به نام مَسمُغان و پیروانش در آن میزیستهاند و این دژ به فرمان المهدی خلیفه عباسی ویران گشته و مس مغان نیز کشته شد. مسمغان (به عربی کبیرالمجوس) لقب بزرگان خاندان قارن بوده که تبار پارتی داشته و دارای سرزمینهایی در پای دماوند بودهاند. غازان خان ایلخان مغول در ۴ شعبان ۶۹۴ (قمری) در لارِ دماوند به دست شیخ صدرالدین غسل کرد و مسلمان شد. در دوران سلطنت پهلوی از نقش کوه دماوند و خورشید در حال تابش از پشت آن به عنوان نماد ایران زمین بهره میبردند.
[5] - قلّه دماوند در ۶۹ کیلومتری شمال شرقی تهران، ۶۲ کیلومتری غرب آمل و ۲۶ کیلومتری شمال شهر دماوند واقع شده است.
[6] - برای رسیدن به قله دماوند، مسیرهای مختلفی وجود دارند که شناختهشدهترین آن، جبهه شمالی؛ مسیر صعود این جبهه از میان دو یخچال سیوله (سمت راست) و دوبی سل (سمت چپ) صورت میگیرد. جبهه شمال شرقی؛ پناهگاه تخت فریدون در این مسیر قرار دارد. جبهه غربی؛ پناهگاه سیمرغ در این مسیر قرار دارد. جبهه جنوبی؛ از سمت جنوب شرقی کوه. پلور، رینه، گوسفندسرا و بارگاه سوم در این مسیر قرار میگیرند. آسانترین این مسیرها جبهه جنوبی و سختترین آنها جبهه شمالی است. سه جبهه شمالی، جنوبی و شمال شرقی در نزدیکی روستاها قرار گرفتهاند و همچنین همگی دارای جانپناه در میان راه هستند.
[7] - در مسیر جنوبی، آبشاری وجود دارد که همه سال یخزده است و تنها در تابستانهای بسیار گرم، جاری میشود که به همین دلیل به آن آبشار یخی گفته میشود. این آبشار با قرار داشتن در ارتفاع ۵۱۰۰ متری، از نظر ارتفاع از سطح دریا مرتفعترین آبشار خاورمیانه است. آبشار یخی در جهان منحصر به فرد است. بلندی آن ۷ متر و قطر آن ۳ متر می باشد. یخ آن هیچگاه ذوب نمیشود. در فصل تابستان، هر روز بر اثر تابش آفتاب در حدود ظهر و یک ساعت بعد از ظهر، دمای هوا به بالای صفر می رسد و به دنبال آن آب بسیار کمی جاری میشود و در حدود ۴ بعد از ظهر، دمای هوا به زیر صفر میرسد و یخ ذوب شده دوباره منجمد میشود و به این ترتیب آبشاری یخی پدید میآید که همواره یخ زده است. در بالای این آبشار گودالی وجود دارد که در تمام طول سال پوشیده از برف است. آبشار یخی کوه دماوند با قرار داشتن در ارتفاع ۵۱۰۰ متری، از نظر ارتفاع از سطح دریا مرتفع ترین آبشار در خاورمیانه میباشد.
[8] - سرعت توفان در دماوند گاهی از ۱۵۰ کیلومتر در ساعت میگذرد. سرعت باد در کوهپایهها گاه به هفتاد کیلومتر در ساعت میرسد. بیشتر بادها از غرب و شمال غربی میوزند.
[9] - از این برف ها و یخچال ها رودخانههای زیادی در پیرامون دماوند جاری شده است که عبارتند از رودخانه تینه در شمال، رودخانه هراز در جنوب و شرق و رودخانه لار در غرب این کوه واقع شدهاند. رودخانه لار و دیو آسیاب در غرب و رود پنج او (پنج آب) در شرق دماوند جاری است.
[10] - ناصر خسرو در سفرنامه اش نوشته است که گویند بر سر دماوند چاهی است که نشادر و کبریت (گوگرد) از آن گیرند. صاحب آثار البلاد و اخبار العباد با نقل قولی دست دوم میگوید که عدّهای از اهالی آن نواحی میگفتهاند که در طی پنج روز و پنج شب به قله دماوند رسیدهاند و قله آن را مسطح با مساحت صد جریب یافتهاند گرچه از دور به مخروط میماند.
[11] - فشار هوا در قلّه دماوند نصف فشار هوا در سطح دریا است.
[12] - کمینه دمای هوا در ارتفاعات دماوند تا ۶۰ درجه زیر صفر (در زمستان) و تا یکی- دو درجه زیر صفر (در تابستان) پایین میآید.
[13] - قطر دهانه این آتشفشان در حدود ۴۰۰ متر است که دریاچهای از یخ آن را پوشاندهاست.
[14] - در ارتفاعات مختلف کوه دماوند، گیاهان فراوان و گوناگونی میرویند که برخی از آنها فقط در یک ارتفاع خاصی دیده میشود. گیاهان این منطقه که به اسم دماوند نامگذاری شدهاند عبارتند از: کلاه میرحسن دماوندی، کزل دماوندی، بومادران دماوندی، پیرگیاه دماوندی، ریش قوش دماوندی، فراموشم مکن دماوندی، زنگولهای دماوندی، کتانی دماوندی و ماشک دماوندی. در ارتفاع ۳۲۰۰ تا ۳۵۰۰ متر علف و بتههای بلند و خاردار و به هم پیوسته وجود دارند. برخی از انواع بتههای خاردار دماوند عبارتند از: کلاه میر حسن دماوندی، خارپشتی، گونههای هزار خار (مانند گون)، بتههای بنفش رنگ اسپرس پشتهای و گچ دوست گل سنگی. از گونههای ورموت (افسنتین) نیز در دماوند وجود دارند که عبارتند از: درمنه کوهی، درمنه معطر، درمنه کوهسری و گونه فراوان درمنه شرقی. برخی دیگر از گونههای گیاهای دماوند عبارتند از: کاج آلپ، اسپرس کوهی نیمه کروی، گون، یاسمن صخرهای، ازمکی کوهسری، پیربهار دنایی، شبدر شاه بلوطی، ترشک کوهسری، دغدغک البرزی، پلاخور بوتهای، گالش انگور، تیره گل، نسترن وحشی، قفقازی، رُز گردآلود، گز، علف بره، چمن آراراتی، چمن گندمی آسیای مرکزی، جاروی علفی بامی، علف قرمز، جو چمنزار، ملیکای بی زبانک، علف صورتی، چاودار هراتی، شبه یولاف شکننده، ریش سنبل، خشخاش طناز، شکرتیغال و شکرتیغال مشهدی، چون جاشیر، سریش و در جاهای مرطوب زبان طلا، پیرسنبل، قدومه پرشاخه، جعفری فرنگی معطر، بادرنجبویه دنایی، خاکشیر تلخ کوتوله، گل بی مرگ طلایی، پنجه برگ نقره گون، آزاد بری، پنجه برگ همدانی، دنایی، سنبله ارغوانی و مینای پرکپه برگ نقرهای. دامنه کوه دماوند در ارتفاع ۲۰۰۰ تا ۳۵۰۰ متری کاملا پوشیده از شقایق است. این شقایق منحصر به فرد در دنیا شناخته شده است و با نام شقایق لار و رینه در کتابهای معتبر گیاهشناسی جهان به ثبت رسیده. همچنین این منطقه از لحاظ مرتع و چراگاه بسیار غنی است؛ حتی در ارتفاعات بلند دماوند نیز (زیر چهار هزار متر) از این بابت فقر چندانی وجود ندارد.
[15] - روز ملی دماوند همزمان با تیرگان در مازندران با نام "تیرماه سیزده شو" در شب سیزدهم آبانماه برگزار میشود. انجمن کوهنوردان ایران هر ساله این جشن را در روز سیزدهم تیر در دامنههای قله دماوند در شهر رینه لاریجان شهرستان آمل برگزار میکنند. این جشن به ثبت ملی نیز رسیده است. موسیقی ملی موسیقی ملی دماوند در روز جشن تیرگان در سال ۱۳۹۱ با صدای سالار عقیلی در بین ۹ هزار نفر رونمایی شد.
[16] - این منطقه به دلیل موقعیت ویژه آن که از شمال به جنگل و از جنوب به کوههای هممرز کویر مشرف است، میزبان انواع مختلفی از جانوران است، از جمله: جانوران شکارچی چهارپا روباه، شغال، سگ و گرگ در پیرامون دماوند پراکندهاند. این جانوران تا ارتفاع ۴۰۰۰متری کوه دماوند هم دیده میشوند. خرسها هم در این منطقه وجود دارند، اما بیشتر در غرب و شمال دیده میشوند و از ارتفاعات بلند دوری میکنند. جانوران گیاهخوار کل، میش، آهو، گراز، خرگوش. به جز حیوانات گراز و خرگوش که در دشتهای کوهپایهای کوه دماوند زندگی میکنند، دیگر جانوران فصلهای گرم را در ارتفاعات سپری کرده و با سرد شدن هوا به مرور ارتفاع کم میکنند. این جانوران تا ۵۰۰۰ متری هم بالا میروند. پرندگان از پرندگان شکارچی، عقاب طلایی، جغد و خفاش را میتوان نام برد. دیگر پرندگان این منطقه تیهو، کبک، سینه سیاه و طوطی دارکوب هستند. دیگر جانوران تقریبا ۵ نوع مار، انواع عقرب، بزمجه، انواع خانوادهٔ موشها و گورکن در این منطقه دیده میشوند. بیشتر گزندههای این محدوده سم مهلکی ندارند؛ حتی نیش خطرناک ترین خزندهها نیز تا چند ساعت پس از گزش قابل درمان است. در کوه دماوند، گزندگان در ارتفاعات بالاتر از ۴۰۰۰ متر، بسیار کم به چشم میخورند. بر روی قله دماوند، لاشه یخ زده چند حیوان دیده میشود. این لاشهها چندین سال است که در این مکان دیده میشوند و شامل حیواناتی مانند گوسفند و بز کوهی است. دلیل راه یابی این حیوانات به قله کوه دماوند و مرگ آنها به خوبی مشخص نیست؛ شاید به دلیل وجود گاز گوگرد، سرما، گرسنگی و یا غیره مرده باشند.
[17] - کوه دماوند در سیام تیرماه سال ۱۳۸۷ به عنوان نخستین اثر طبیعی ایران در فهرست آثار ملّی ایران ثبت شد. کوه دماوند از سال ۱۳۸۱ به عنوان «اثر طبیعی ملّی» در شمار مناطق چهارگانه ارزشمند از نظر حفاظت محیط زیست قرار گرفته است.
[18] - کارشناسان نیز مهمترین عوامل آسیب به دماوند را بدین شرح بر شمرده اند: معدنکاوی، جادهکشی، چرای بیش از حد دام، زباله مشکلات دیگری که کوه دماوند و محدوده پیرامون آن را تهدید میکنند عبارتاند از: ساختوساز بیضابطه، تصرف منابع طبیعی برای استفاده غیرقانونی و شخصی، افزایش جمعیت انسانی و خودروها، حضور بیش از اندازه گردشگران بدون آنکه آموزشهای لازم در رابطه با طبیعتگردی و حفظ محیط زیست به آنها داده شود، نوشتن یادگاری در طول مسیر (بهویژه بر فراز قله دماوند)، نصب تابلوهای یادبود و پرچمهای گروهها و یادگاریهای کشتهشدگان، کمبود اقامتگاه و تبلیغات نامناسب.
پارسال (1396) شب احیای 21 ماه رمضان را به صعود پرداختیم و این موقع ها در صبح روز بیست و یکم در حال صعود به قله دماوند بودم، خدایا امسال اینجا هستم سال دیگر کجا خواهم بود؟!!
اینجا دماوند است، بلندترین نقطه ایران، جایی که از آن بلندتر در این خاک نخواهی یافت، جایی که خورشید آسمان ایران تا آخرین لحظات بر آن می تابد و اولین جایی است که تابیدن بر آن را آغاز می کند؛ آسمان اینجا شب ها پر است از شهاب سنگ هایی که به سرعت به سوی ما می آیند و قصد دارند خود را بما برسانند، ولی در آتش محیط ما می سوزند و از بین می روند، تا ناکامی های آنها را ما هم ببینیم، اینجا انگار کهکشان راه شیری هم شیری تر است، سال ها بود که دیگر شهاب سنگ ها را ندیده بودم، که چنین مشتاقانه سوی ما بیایند، ولی اینجا دوباره باز دیدمشان، باورم نمی شد که هنوز آنها باز مشتاق ما باشند، ولی بودند و مرتب بر ما فرود می آمدند؛ من شب احیا بیست و یکم را دیگر در مسجد شب زنده داری نکردم، بلکه در دامنه این کوه استوار بیدار و هوشیار راه پیمودم و انگار سوی خدای دماوند می رفتم، تا خود را به بالای آن برسانم و ببینم که از درون این مخروط چه بیرون می زند، چرا همچنان سوزناک و آتشناک است. 25 خرداد 1396 را شاید هرگز فراموش نکنم، روزی که از این کوه افسانه ایی بالا رفتیم و در خیل انسان هایی قرار گرفتم که فاتح قلل مرتفعند. هر چند کسانی هستند که قلل سخت و صعب العبور زندگی را فتح کرده اند و مردانه و با افتخار بر آن ایستاده اند ولی اینجا نیز نقطه ایی بلند است که ایستادن در آن نشاط به انسان می بخشد. فتحش تمرین می خواهد و تلاش، خطر دارد و باید ریسک کرد، اما شیرین است و سخت.
اینجا بلندترین نقطه در قله دماوند است کمی پایین تر می توان بخارات گوگردی را دید
که از دماوند بیرون می زند؛ بخارات سفید رندگی که خاکستر و گوگرد را با هم دارد

چرای بی رویه دام طبیعت دماوند را تهدید می کند
دره و پارکینگ رینه در پای دماوند از این تصویر قابل رویت است
کوه های برفی روبرو بیش از 60 کیلومتر طول دارند
نبرد سخت انسان برای غلبه بر جاذبه و رسیدن به ارتفاع 5671 متری دماوند
زمین های شنسی پوشیده از خاکستر آتشفشانی کوه دماوند
که در زیر فعالیت های آتشفشانی تشکیل می شود
چند صد متر آخر منتهی به قله دماوند پوشیده از زمین های
نارنچی و خاکستری رنگ گوگرد و خاکستر آتشفشانی است
برف و سنگلاخ ویژگی زمین های بالای 4500 متری است
امسال علیرغم بارش برف و نزولات آسمانی ولی اینجا یخچال های برفی تقریبا خالی است
آبشار یخی ارتفاع نزدیک به 5000 هزار متری از سطح دریا در قله دماوند
دریاچه سد لار در پای کوه دماوند که در این تصویر قابل رویت است
اینجا رکورد شکنانی می توانی یافت که قصد دارند با دوچرخه قله دماوند را فتح کنند
از ارتفاع بیش از 4000 هزار متر دیگر رویشی گیاهی دیده نمی شود و یا به حداقل می رسد
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود
بهتر است آرام و مستمر صعود کرد زیرا نشستن شاید بازماندن را به ارمغان آورد
هرچند نام آوران این آب و خاک زیادند ولی بی شک دکتر محمد مصدق یکی از
بزرگترین قهرمانان ماست که حضورش دراین جایگاه خورشید بجاست
باد موافق باعث شد که فرصتی یابیم که از بوی گوگرد خلاص شده
و عکس یادگاری بر بلندای قله دماوند بگیریم
دوستان خوش ذوق ما پرچمی هم برای این منظور آورده اند
مه دره لاریجان را صبح در بر گرفته بود و روز ناپدید شد و باز غروب این مه در حال تشکیل بود
بنای بارگاه سوم در ارتفاع بیش از 4000 هرار متر عکس قبل از رسیدن به آن برداشته شده است
خورشید تازه اشعه های خود را بر بارگاه سوم انداخته بود که ما رسیدیم و
پیش از ما کسانی شب را اینجا مانده بودند تا بدن شان آمادگی صعود به ارتفاع یابد
نقشه راه های صعود بر قله دماوند نصب شده در بارگاه سوم
بارگاه سوم - عکس از بالای ارتفاع 4300 متری
سنگلاخ های در مسیر صعود به قله دماوند بعد از بارگاه سوم
ارتفاع حدود 5200 متری در مسیر صعود به قله دماوند
این روزها سالروز شهادت امام صادق (۱۴۸ق/۷۶۵م) است که تا این امام با اسماعیلیه مشترک هستیم و از این پس اسماعیلیه با ما شیعیان دوازده امامی متفاوت می شوند و معتقدند جانشین این امام فرزندش اسماعیل است، اما تصادفا در همین روزها، زمانی که از جاده ساری - دامغان در حال عبور بودیم، می توانستم در رگ و پیوند جسم و روح خود حس کنم که در در حال گذر از یکی از گذرگاه های متعدد تاریخی شمالی – جنوبی هستیم، تا پا جای پای اجداد تاریخی ام گذاشته و از ایالت باستانی هیرکانیا (ناحیه شمالی رشته کوه البرز)، وارد ایالت تاریخی قومس (در حاشیه جنوبی البرز) شوم، و جنگل های چندهزار ساله هیرکانی را در حالی پشت سر می گذاشتم و وارد پایتخت باستانی "صددروازه" می شدیم، که اکنون دیگر نشانی روشن از آن همه عزت و شوکت تمدنی این مردم و سرزمین در دامغان وجود ندارد، و انگار همه آنها افسانه هایی بیش نبوده و امروز این شهر حاشیه کویر تنها به مسجدی که تاریخ ساختش به قرن دوم هجری (مسجد تاریخانه) و امامزاده و تل های خاکی می بالد که از تاریخ طولانی اش باز مانده است و چیز دیگری ندارد تا بازگو کننده عظمت آن دوره و آن دیار باشد. مردم و سرزمینی که زمانی مرکز سلطانی ملتی متمدن و فعال بودند که بر حدود ایران از خُتَن (سین کیانگ چین) در غرب، و آستانه (در قزاقستان کنونی) در شمال مسلط و بر نیمی از دنیا در شرق و غرب خود حاکمیت داشتند.
یکی از قله هایی که یکی از 72 قلعه هایی که اسماعیلیه در ایران توانست تسخیر کند را بر خود داشت
این قله به فاصله نزدیکی از چشمه علی دامغان در جاده ساری - دامغان قرار دارد
اکنون در کنار "چشمه علی" که همچنان بعد از قرن ها سفره آب زلال خود را معجزه وار و بی دریغ در این دوره خشکسالی همچنان به کویرنشینان عرضه می دارد، که زلالیش یادآور اشک های چشم یتیمان و بازماندگان سربازانی و مبارزینی می باشد که بعد کشته شدن عزیزان شان، بی پناه شده اند، و از جنگ ها و درگیری های پی در پی حاکمان این سرزمین روی دست این مردم مانده اند؛ این چشمه پربرکت از دل کوه های خشک و پوشیده از سنگ و خاک منطقه بیرون می زند تا همچنان زندگی را به پایتخت نشینان سابق، و خاک و خاکستر نشینان کویر فعلی نشان دهد، اما در همین شرایط سخت خشکی نیز این آب در فضای رودخانه رها می شود تا در باغ های زیر دست خود در زمین های شنی فرو رفته و به هدر رود.
گذر از چنین خاک و شرایطی هزاران خاطره تاریخی و معاصر را که در کتب متعدد خوانده و یا شنیده ام را در مقابل چشمانم به حالت رژه ردیف می کند، اینجا مرا به سال های دهه 50 و 60 می برد، موقعی که مرحوم سید علی ما زنده بود و خواب و خوراکش کتاب و مطالعه بود و ما و دیگرانی که در اطرافش بودیم را نیز ناخواسته هر هفته و یا هر ماه با کتابی نفیس آشنا می کرد، و آن روزهایی را به یاد می آورم که او مشغول کتاب حسن صباح، خداوند الموت بود و با وسواس فراوان آنرا می خواند و جرعه های چای سرد شده ایی را هر چند دقیقه یکبار در حالی که مدهوش مطالب کتاب خود بود، سر می کشید و بی توجه به قندی که دیگر در دهانش آب شده بود جرعه های چای تلخ را با مطالب شیرین کتابی که در دست داشت سر می کشید و من نیز در بزنگاه هایی فرصتی می یافتم تا گاه آن کتاب ها را ورقی بزنم و گاه هم با سوال های خود لقمه های جویده شده و آماده را از چشمه سار علم، معرفت و صبر او بچشم و تا حدودی با این قهرمان تاریخ مان آشنا شوم.
در حالی که تمام تاریخی که ما خارج از این کتاب ها می شنیدیم تنها مربوط به زمانی بین سال عام الفیل بود تا سال 61 هجری و اگر شانس می آوردیم، روضه خوانان از مصیبت خارج می شدند و گریزی هم به اسامی چند خلیفه جور عباسی و اموی هم روی منابر می زدند و ما هم کمی از آنها نیز می شنیدیم. اما این کتاب ها مملو از آب های گوارایی بود که تشنه اش بودیم و چشم ما را به افقی باز می کرد که حتی از وجودش هم بی اطلاع بودیم. اینجا و در این مسیر من به مردمی فکر می کنم، که این سرزمین چنان نعمت خود را به آنان نشان داد که پایتخت بزرگ خود یعنی شهر صددروازه را به امید برخورداری از نعماتش، بر آن بنا نهادند، مردمی مهاجر که فلات بزرگ ایران را تمدن، عزت و شوکت بخشیدند.
باز مانده های ویرانی یکی از قلعه های اسماعیلیه در ایالت قومس - چشمه علی دامغان
به شاهان قجری فکر می کردم که به برکت شکارگاه های غنی و بزرگ البرز، ساز و کارهای اقامتی برای خود در کنار آب زلال چشمه علی در نظر گرفته و تدارک دیدند تا بیایند، بمانند، بکشند، بخورند و هر چه بیشتر چاق شوند و مملکت بر باد دهند، و نسل شکار و شکارچی را در منطقه بزنند، و امروز دیگر از "یوزباشی" های [1] دربار آنان خبری نیست زیرا از افتخارات آنان علاوه بر شکار بُز و کَل، شکار شکارچیانی مثل یوزپلنگ ایرانی بود تا بر جنازه اش عکس های یادگاری پهلوانانه بگیرند، تا نسل این حیوان شکوهمند طبیعت ایران امروز در معرض خطر جدی قرار گیرد و زنگ نابودی اش هر لحظه است که به صدا در آید.
اینجا ذهنم درگیر نیروهای فدائیان حسن صباح است که در این نقطه از ایالت قومس هم حضور یافتند تا بر علیه سلطه ترکان متعصب سلجوقی و اعراب ظالم و نژادپرست عباسی مبارزه کنند و قلعه های بیشماری را فتح کرده تا حداقل در این قلعه های مستحکم برای نزدیک به یک قرن از زیر یوغِ ظلم بتوانند فرار کنند و از زیر قدرت فائقه زمان خارج شوند و این شومی حداقل در این قلعه ها بر آنان و مردمشان بی اثر و سایه شوم شان برداشته باشد.
آری اینجا بهشت خاطرات تاریخی است، محل عبور جاده ابریشم که برای قرن ها مسافران این جاده پر خاطره و شکوهمند را از غرب به شرق و از شرق به غرب ایمن و آسوده عبور داده، و اکنون نیز اگر درازی راه و خستگی و خواب آلودگی رانندگان، که دلیل بیشتر تصادفات این جاده اصلی است، نباشد، همچنان می تواند، ایمن عبور دهد؛ هر چند اتوبان دو طرفه و پهن و آسفالته، مسافران را در جاده ها محصور کرده و بی خبر از اطراف آنها را از مسیری تنگ عبور می دهد، تا بی خبر از اطراف خود بگذرند، ولی آنان حتی در این جاده های تنگ هم اگر کمی سر خود را به اطراف بچرخانند، شاهد تابلوهایی خواهند یافت که آنان را به دوران شکوهمند و یا خفتبار تاریخ خود باز گرداند، به زمانی که این سرزمین غارت و کشتار شد و یا زمانی که در اوج شکوفایی و عزت بود.
باغ های پای قلعه اسماعیلیه در ایالت قومس - چشمه علی دامغان
زمانی که اینچنین غرق در خشکسالی، جنگ و درگیری های داخلی نبودیم و مردان پارس این چنین برای فتح میزهای ریاست و رهبری با خودشان مبارزه نمی کردند و سرداران و سپهبدان گارد جاویدان چشم به دشمنان بیرونی از جمله افراسیاب ، اسکندر و... داشتند، و در سایه سار سبز شمال در کنار آب های جاری بر حاشیه جنوب البرز از این جاده تاریخی عبورگاه هایی دل انگیز ساخته بود و شهرهایی چون صد دروازه، نیشابور، توس و... این چنین خار و خموش نبودند و بر پهنه علم، عرفان، تفکر، فلسفه، ریاضیات، نجوم، پزشکی و... سر بر آورده بودند و حکمایی چون غزالی و خواجه نصیر توسی، عمر خیام و عطار نیشابوری و...حرکت آفرینی می کردند.
آری نهضت اسماعیلیه در کنار نهضت سربداران، خواستگاهی در همین اطراف داشتند و در جاده ساری به دامغان تابلویی تاریخی بزرگ که بر روی قله ایی سنگی و خاکی از زمین بیرون زده، رهگذران را به خود می خواند و به مطالعه و تفکر در نهضت باطنیه که بزرگانی همچون ناصر خسرو قبادیانی، حسن صباح و... را در خود پرورانده فرا می خواند، رشته تاریخی که سلسله فاطمیون در مصر که دانشگاه هزارساله ازهر را بنا نهاده و به یادگار گذاشتند، بنای خیری که همچنان پابرجاست، نهضت حوثی ها در یمن نیز از آنانند، و بوهره های هند نیز همچنان فعال و پر جنب و جوش یادگاری زنده ایی از اینانند و... اصولا هر موقع از این منطقه می گذرم در میان کوه های سر به فلک کشیده البرز در حاشیه شمالی قطعه بزرگراه ری – خراسان خاطرات اجداد تاریخی ام را در نظر می گیرم که چطور در این سرزمینی که زمانی این چنین خشک نبوده و مملو از نعمت و فراوانی بوده است، رادمردانه بساط سلطانی خود را گسترده بودند و اکنون به روزی افتاده اند که جز مهاجرت و چند باغ پسته دیگر هیچ برای عرضه ندارند.
تفرجگاه قجری در چشمه علی دامغان در پای قلعه اسماعیلیه در ایالت قومس
یکی دو دقیقه که از بنای تاریخی مربوط به دوره خیانتبار قجری در کنار چشمه علی به سمت دامغان بگذری، در حاشیه جاده بقایای برج و باروهای قلعه ایی تاریخی بر فراز قله ایی سخت گذر خود نمایی می کند که یکی از نزدیک به 72 قلعه تسخیر شده توسط یاران حسن صباح را خواهی دید که هنوز ایستاده اند و با رهگذران این جاده فرعی سخن از تاریخ رادمردانی می کنند که با فتح قلعه الموت قزوین در سال 483 هجری توسط حسن صباح آغاز و تا سال 654 که خورشاه آخرین فرمانده این دژ کشته شد، دوام آوردند تا به وسیله مغول زاده ایی به اسم هلاکوخان و به تحریک عباسیان آخرین مقاومت های یازده ماهه اشان در هم شکسته، تا کتابخانه، آزمایشگاه پزشکی، برج نجوم و پاکبازانش همه و همه ویران و با هم سوزانده شوند. مبارزات اسماعیلیان که باطنیه نیز نامیده شدند خود سرشار از عبرت و درس است. حسن صباح و به دنبال او کیا بزرگ امید، محمد بن بزرگ امید، حسن بن محمد، علاء محمد بن حسن، حسن سوم و نهایتا رکنالدین خورشاه این سلسله را نزدیک به 95 سال هدایت کردند در حالی که حسن صباح خود شصت سال سن داشت که بعد از سال ها گشت و گذار در اطراف و اکناف از جمله مصر و کسب تجربه و علم در سال 483 با تسخیر قلعه الموت بدین مسند دست یافت و از آن به بعد تاریخ فرمانروایی اش به عنوان موسس سلسله اسماعیلیه آغاز گردید.
خواندن تاریخ این قیام و نهضت عبرت آموز باعث شد تا متوجه شویم که اگرچه آنان را ملحد و زندیق شمردند و اگرچه اشتباهاتی هم داشتند، ولی حسن صباح خلا و نیاز مردم زمان خود را خوب دریافته بود، و البته معمولا مبارزات ملت ها به صورت بالقوه زمانی شکل می گیرد که آنان خلاهایی اساسی در زندگی خود احساس و شرایط حاکم را در تضاد و یا بی تفاوت نسبت به حل آن می بینند، و این مبارزه زمانی شکل حرکت و نهضت به خود گرفته و به اصطلاح بالفعل می شود که پرچم و شعار پر کردن این خلاهای اساسی را رهبرانی به دوش گیرند که خود واجد خصوصیات و اهدافی عالی بوده و روی دستیابی بدین اهداف تاکید و سعی فراوان دارند، و با خلوص نیتی که مردم در این رهبران احساس می کنند، عده زیادی جلب، هم آواز، همراه، هم جهتِ شعارهای بسیار خوب و جذاب آنان شده و به عنوان نیروهای پیاده نظام برای رسیدن به این اهداف و همکاری با رهبر خود، از جان هم دریغ نمی ورزند؛ و لذا موفقیت ها پی در پی کسب، و پله ها یک به یک به سمت پیروزی پیموده می شود تا به مقصود خود نزدیک و نهایتا مقصد حاصل شود؛
اما با کسب نسبی پیروزی و رسیدن به نقطه آغاز پرداختن به اهداف مبارزاتی، انگار اهدافی که برای آن مبارزه شده بود فراموش می شود و تکمیل پروژه مبارزاتی علیرغم برداشته شدن موانع حصول به شعارها، متوقف شده و مقاومت های نانوشته و ناگفته شده برای نرسیدن به مقصد نهایی آغاز می شود تا توده هایی که برای آن رنج های بسیار متحمل شده اند به این اهداف دچار فراموشی شوند و اولویت های دیگری جایگزین اهداف مذکور شود، زیرا بعد از رسیدن به نقطه رفع موانع تحقق شعارها و آغاز پرداختن به اهداف، تضمینی برای عملی شدن وعده ها وجود ندارد. اهدافی مثل آزادی، پایان ظلم و ستم، درست کرداری، تقوا و... همه و همه تا قبل از پیروزی سرلوحه کار است، ولی هرچه از لحظه پیروزی و سر آغاز فصل تحقق اهداف می گذرد مقاومت برای عدم تحقق شعارها و... بیشتر شده و نهایتا هم کار به جایی می رسد که سخن گفتن از تحقق آن اهداف خود به ضد ارزش تبدیل شده و در انتها مدعی شدن نسبت بچنین وعده هایی خود به جرم تبدیل می شود؛
سربازخانه شکارگاه قجری درچشمه علی دامغان پای قعله اسماعیلیه در ایالت قومس
این شرایط زمانی به وجود می آید که میثاق نامه ایی وجود ندارد و یا اگر وجود دارد تفسیر به غیر خود می شود و رهبران گروه های مرجعی که اینک حاکم شده اند، ابتدا از مردم وقت می گیرند که بر شرایط بعد از پیروزی فایق آیند و سپس به تحقق شعارها اقدام کنند، اما متاسفانه در همین فرصت اولویت ها تغییر داده شده و تفسیر به غیر خود می شود و جایگزین های دیگری برایش انتخاب، مطرح و در اولویت قرار می گیرد. در این دوره زمانی چنانچه قانون و سیستم مناسبی برای تضمین اهداف نباشد، همین سیستم و رهبران در دوران بنیانگذار و یا در دوره های بعدی به بدترین از نوع خود تبدیل شده و از انحرافات صد و هشتاد درجه ایی رنج خواهند برد و مردم شرایطی را تجربه خواهند کرد، که حتی پیش از این هم دچار نبودند. مواردی مباح خواهد شد که پیش از این دشمنان شان هم استفاده نمی کردند، در این شرایط ملت می گویند طلا نخواستیم مس هم نصیب ما نشد.
اما اگرچه حسن صباح از رهبران شاخص جنبش های ایران زمین است که شخصیتی همه جانبه داشت، و واجد ایدئولوژی و روش و منش خاص خود بود ولی این رهبر سیاسی – مذهبی از جمله فردی زاهد و اهل مطالعه بود و در مدت سی و پنچ سال حضورش در قلعه الموت قزوین علاوه بر رهبری نهضت و هوادارانش، به مطالعات خود ادامه داد و از این لحاظ خود واجد تفکر خاص و مشی فیلسوفانه ایی بود، اما او زندگی زاهدانه ایی داشته است که متاسفانه به واسطه ملحد نامیده شدن توسط حاکمیت وقت، چهره بسیار خشنی از وی در تاریخ به تصویر کشیده شد، البته راهبرد مبارزات تروریستی اش، همچون فدائیان اسلام، چریک های فدایی خلق، سازمان مجاهدین خلق و... در جریان انقلاب ما نیز نشان داد که این روش چقدر خسارت بار است، روشی که خشونت را به جامعه قبل و بعد از خود تزریق می کند و سال ها باید ملت ها خسارات آن را پاسخگو باشند. لذا هیچگاه رهبران مبارزات رهایی بخش مسالمت آمیز و به دور از خشونت همچون امام خمینی و مهاتما گاندی زیر بار فشار گروه های تروریستی چون سازمان های مذگور نرفتند و این گروه های و مشی خشونت آمیزشان مورد تایید این رهبران نبودند.
[1] - شغلی مربوط به تربیت، نگهداری و رام کردن یوزپلنگ در دربار شاهان
نفس ها که در کلانشهر تهران به شماره می افتد، مردمانش که اکثرا خود مهاجرینی اند که قرن هاست در هوای شغل، درآمد و... آن را مامن خود قرار داده اند، از آلودگی های صوتی، آب و هوایی، امواج کشنده (پارازیت، امواج بیسم، موبایل) و... به تنگ آمده، و با فرا رسیدن موسم هر تعطیلاتی، گریزگاه های چندگانه شهر را نشانه گرفته و در عرض چند ساعت شهر را خالی کرده، و اکثر آنان نیز راه های سختگذر شمالی را نشانه گرفته تا از عرض رشته کوه های با شکوه و پرنعمت البرز گذشته و در پهنه سرزمینی های ساحلی و باقی مانده از دریای تتیس [1] که میلیون ها سال قبل بسیاری از مناطق جهان را فرا گرفته بود، و اکنون با بالا آمدن چین خوردگی های البرز، قفقاز، به چند دریا و دریاچه از جمله دریای مازندران، سیاه، مدیترانه، فارس و... تقلیل یافته، چشم شان به آب و جنگل و سبزی روشن شود، سرزمینی که چشم از دیدن طبیعت آن سیر نمی شود؛ هر چند دانشمندان پیش بینی نابودی دوباره موجودات زمینی [2] را کرده و روند از بین رفتن این موجودات نیز آغاز شده و همواره گزارشات از گونه های در حال انقراض و منقرض شده و... سخن می گویند و این روند از هم اکنون آغاز، و روند فعلی نشان از ناپدید شدن هستی دارد، ولی این نابودی هنوز کاملا محقق نشده و جنگل هایی در دامنه البرز هست که چشم آدمیانِ ویرانگر به آن روشن می شود، و هنوز گوشه و کنار آن مامنی برای حیات وحش وجود دارد و البته دریای قزوین یکی از زیستگاه های مهم حیات وحش باقی مانده است، هر چند هجوم بشر به محیط طبیعی آن از طریق ویلاسازی ها در پهنه جنگل، ساخت شهرهای جدید، مزارع و... عرصه را بر وحوش و طبیعت چندین میلیون ساله شمال تنگ کرده، ولی ساحل دریای مازندران همچنان بهشت طبیعت ایران است و امیدوارم روند نابودی آن متوقف شود تا این میراث میلیون ها ساله چند صباحی بیشتر برای نسل بشر و حیات وحش سالم بماند و ماندگار شود.
نکته مشکوکی که در نامگذاری بزرگترین دریاچه محصور جهان در کشورمان وجود دارد، برغم این که ما برای نام خلیج فارس در جنوب مبارزه می کنیم، که چرا اعراب در پی تصاحب و تغییر نام آنند، ولی اینجا و در شمال دیگران در دنیا این دریاچه را به نام دریای قزوین (Caspian sea) می نامند، ولی ما خود آنرا "دریای خزر" صدا می کنیم و در متون رسمی و غیر رسمی خود از نامی استفاده می کنیم که مربوط به قومیست محدود، که قرن ها قبل ساکن آن سوی این دریاچه [3] بودند. نمی دانیم جایی برای یک نام جنگ می کنیم و جایی دیگران آن را به نام می شناسند و ما آنرا به نام دیگرانش می خوانیم؟!!
غروب خورشید در دل دریای مازندران
در دل سرزمین آب، موجودات نم پسند از خشکی زمین،
به امیدی قطره ایی آب، به لوله آپ پاش سیستم قطره ایی پناه آورده اند
ساحل دریا به علت آلودگی آب هایش
مرتب شاهد مرگ ماهیان کوچکی است که توان تحمل آلودگی را ندارند
غروب زیبای آفتاب عالمتاب و خورشید جهان افروز در دریای قزوین
[1] - بر اثر بالا آمدن چین خوردگی ها و پیدایش رشته کوه های البرز، قفقاز و... و با بالا آمدن فلات اروپا و ایران دریاچه هایی از جمله مازندران بوجود آمدند؛ تا پیش از این کل خشکی مذکور را آب فرا گرفته بود لذا در ارتفاع بیش از سه هزار متر می توان آثار فسیل آبزیان را دید همچنان که در گزارش صعود به شاهوار به شرح آن پرداختم.
[2] - همچنان که میلیون ها سال قبل در حادثه ایی و یا عصر یخبندان دایناسورها و... از بین رفتند.
[3] - به گفته استخری خزرها سالیان دراز با امپراتوری های ایران و روم همسایه بودند و روابط آشتی و جنگ بسیاری با همسایگان خود داشتند
با بازگشت به مقر "چهارزبر" در نزدیکی سه راهی کوزران در حاشیه شهر کرمانشاه، طبق معمول مصیبت هم آغاز می شد و دوره انتظار دوباره هم فرا می رسید، و بعد از هر بازگشت از عملیات ها، باید مدت ها منتظر حرکت بعدی می شدیم، و این انتظار سخت تر از حضور در منطقه و تحمل کارهای سخت عملیاتی بود، و ترجیح می دادم در عملیات باشیم تا در مقرهای عقبه که بیکار به انتظار حرکت بعدی بنشینم، هر چند دوره های آموزشی و... سرگرم مان می کرد، ولی کاری نمی توانستیم بکنیم؛ اما اکنون تا پیش از هر اقدامی باید، سر و تنی در آب گرم شست و صفایی به تن و جان داد، در مدت حضور در مناطق کوهستانی مثل پشت کوهی ها شده بودیم و باید سر و سامانی به خود می دادیم و برای این کار حمام و سلمانی های کرمانشاه بهترین گزینه روی میز بود. این شهر با مجموعه تاریخی "طاق بستان" و... دل انگیز بود و انسان را به عصر باستان و داستان فرهاد و شیرین می برد.









