The Latest
از قم به سمت کاشان در حرکتیم، تابلو "اردهال" را مشاهده کردیم، ولی بی اعتنا آن را رد کردیم، اما پشیمان شدیم و دلمان کشید که در مسیر خود از این مکان هم دیدن کنیم، لذا برگشتیم و از جاده اصلی خارج شده و در دل کوه ها به سوی اردهال پیش رفتیم، روستاهای مختلفی را پشت سر گذاشتیم، از جمله روستای "چنار" که بعدها فهمیدیم محل تولد شاعر مشهور این سرزمین، جناب سهراب سپهری است، بالاخره به اردهال رسیدیم، جایی در دامنه کوهی که مراسم "قالیشویان" آن مشهور است، از قضا حضور ما در اردهال همزمان بود با شهادت، "سلطانعلی بن محمد باقر"؛ وارد محوطه حرمش شدیم، مجموعه ایی که در حال توسعه است؛ مثل حرم حضرت رضا در مشهد، مثل حرم حضرت معصومه در قم، اینجا هم طرح توسعه ایی بزرگ دارد و برای گسترش آن مشغولند. داستان این حرم نیز حکایت رقابت بین جناح های مهاجم مسلمان در صدر اسلام است، که به کشته شدن صاحب این مزار منجر شده است.
سفر ما که از ظهر پنج شنبه بیست و چهارم اسفند آغاز شد، با دیدار از قم و اردهال در روز اول خود به پایان رسید و در شب جمعه خود را به شهر کاشان رساندیم، شهری در کنار یک رشته کوه بلند که در جهت شمالی – جنوبی شکل گرفته، و قرار دارد و هزاران نفر در پایین پای این کوه، به آب های جاری از برف های این کوه ها چشم دوخته اند؛ یکی از آنها را که پر از برف بود را وقتی که در صحن مشهد اردهال بودیم، می توانستیم در جهت قبله مشاهده کنیم.
شب را در اقامتگاه خود در خیابان سپاه شهر کاشان گذراندیم و صبح سحر دوگانه بهر یگانه به جای آوردم و عازم پارکی به نام "شهید مدنی" در چهار کیلومتری محل سکونت مان شدم، و امید داشتم در این صبح جمعه با ورزشکاران زیادی در این پارک مواجهه شوم، ولی وقتی رسیدم خودم بودم و خودم، نیم ساعتی را در این پارک که مجهز به بسیاری از تفریحات بود دویدم، و راه بازگشت را در پیش گرفتم، زیرا رفت و برگشت خودش بین شش تا هشت کیلومتر راه بود، وارد بلوار دانش که شدم دیدم چند تایی از اهالی محل در وسط این بلوار مشغول ورزش، دویدن و راهپیمایی اند، به مردم این شهر امیدوار شدم که اهل ورزش هم دارند، دو نفری هم ورزش دوچرخه سواری را برای خود انتخاب کرده بودند و شهر کاشان با توجه سطح صافی که دارد برای این ورزش مناسب است.
در حالی که مقصد بسیاری از سفرهای نوروزی شمال کشور است، ما راه جنوب را در پیش گرفتیم، تا در دل دیار آشنای کویر پیش رفته، و در عمق خود فرو رویم. کویر و حاشیه کویر شاهد تمدن های بسیاری در طول سالیان دراز تاریخ این مردم و این سرزمین بوده است که دیدار و مطالعه در خصوص آنها دلم را به سوی خود می کشد، سفر به شمال را سفری تفریحی و سفر به مرکز، جنوب، غرب و شرق را سفری به دل فرهنگ و هنر ایران می دانم، و در حالی که تلاش های ذهنی ام برای یادآوری و تداعی آخرین سفرم چندان موثر نیست، اما سفر را حرکتی رو به جلو و تحرکی مفید می دانم؛
جنگ باعث شد به بسیاری از مناطق ایران سرکی بکشم، اما این رفتن ها به قدر نوک زدن کبوتری بر اَنبانی از دانه هاست، که تمام تلاشش تنها به برداشتن چند دانه ایی بیشتر منجر نمی شود؛ جاهای زیادی وجود دارد که می تواند مقصدی بِکر برای دیدارهای مان گردد، استان های زیادی از 31 استان کشور هستند که هنوز موفق به دیدارشان نشده ام، نقاط زیبایی در شمال، شمالشرق، شمالغرب، غرب و جنوبغرب، شمالغرب، جنوب، جنوبغرب را دیده ام، ولی در مرکز، شرق، جنوبشرق کشور مناطق زیادیست که همچنان برایم بکر مانده اند، تا بدآنجا هم سری زده با مراکز تمدن ایران آشنا شوم؛ مناطق زیادی از این دست در این مناطق وجود دارد که آرزوی دیدارش را داشتم، یزد، کرمان، سیستان و... و اکنون انگار بخت این دیدارها هم به همت عزیزی باز شده است؛ و در روزگاری که سفر به آنتالیا، استانبول در ترکیه، ارمنستان، گرجستان و... از سفر به جزایر کیش، قشم و... خودمان ارزان تر است، ما همچنان ترجیح دادیم که مناطق دیدنی کشورمان را مورد بازدید قرار دهیم، نه اینکه آرزوی دیدن قفقاز و یا آناتولی که روزگاری پاره ایی از قلب فرهنگی و گاه سرزمینی ایران و یا حداقل همسایه ایی که اکنون نشانه های زیادی از دوران شکوه این کشور را در خود دارند، را ندارم، ولی اکنون ترجیح می دهم اول به دیدار خود نایل شوم، تا بعد به دیگرانِ امروز پرداخت، و در واقع کسی که خود را نمی شناسد چطور می خواهد اطراف خود را بشناسد.
بعد از مدت ها دوری از کوه های اطراف تهران، که با آمدن زمستان این جدایی رقم خورد، و کوه پیمایی ها به رفت و آمدی مکرر در مسیر قله توچال و ایستگاه 5 محدود گردید، در این روزها و ساعاتی که تعدادی از هموطنان ما، عزیزان خود را در میان برف های کوه با عظمت "دنا" در جریان سقوط هواپیمای شرکت آسمان که به مقصد یاسوج رهسپار بود، گم کرده اند، و نگرانی از حوادث کوه هم بصورت طبیعی افزایش یافته است، باز کوهنوردانی هستند که بر این نگرانی ها غلبه کرده و از آن عبور می کنند و دل به کوه و خطر می زنند. لذا به همت دوستانی عزیز باز زمینه صعودی زمستانی در مسیری تازه و برفی میسر شد؛ مسیری در دل برف های البرز مرکزی که عظمت قله هایش دل هر کوهنوردی را به خود جلب می کند.
ساعت شش صبح بود که در انتهای اتوبان "نیایش" منتظر همنوردان امروزم بودم، اما ببخشید اینجا دیگر نیایش نیست، بلکه انتهای هاشمی رفسنجانی است! جایی که به نظر من در یک بی سلیقگی آشکار، اکنون از نیایش به نام مرحوم " آیتالله اکبر هاشمی رفسنجانی" تغییر یافته است، تا بی ثباتی ما، حتی در نام گذاری کوچه ها، خیابان ها، شهرها، روستاها و... نیز خود را نشان دهد، و اتوبانی که مدت ها بعد از ساخت، توسط سازندگانش آنرا به نام زیبای "نیایش" نامیدند، و این نام در ذهن و مردم این شهر جا افتاده و ثبت شده بود، ناگهان کسی از راه رسید و تصمیم گرفت، از "نیایش" به " آیتالله اکبر هاشمی رفسنجانی " تغییر نامش دهد؛
بی توجه به آثار روانی و بی ثباتی ذهنی که اینگونه تصمیمات در بر دارد، و بر روان مردم وارد می سازد، پیش از این نیز اتوبانی که مدت ها به نام "نیاوران" نامیده می شد، به "امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي" تغییر نام یافت و... که این بی سلیقه بازی ها باعث می شود حتی وجهه و نام شهدا و کسانی که این اماکن به نام شان تغییر می کند، نیز به نوعی دچار خدشه شوند.
یا کوچه ایی که سال ها به نام "سایه" نامیده شده و مردم با این اسم خو گرفته اند و آن را دوست دارند و هزاران خاطره با آن دارند، را به نام "شهید سرلشگر خلبان غلام عباس سلطانی" تغییر می دهند، و مردم محل هم بی توجه به این که این کج سلیقگی مربوط به تصمیم سازان نام گذاری است، و ربطی به این شهید بزرگوار ندارد، بر تابلو جدید مزین به نام شهید این کوچه، رنگ پاشیده و نام این شهید را بی حرمت می کنند و تابلو را دوباره به "سایه" تغییر می دهند، ولی این انصاف نیست، نام کسانی که برای این کشور جان خود را داده اند، به خاطر بی فکری آقایان بی حرمت شود.
سلیقه و تدبیر حکم می کند به احترام سازندگان خیابان ها و اماکن و حق معنوی آنان در نامگذاری ساخته های شان، حرام خواری نکرد و نام های جدیدِ مد ِنظر را در صفِ انتظار گذاشت تا اتوبان، خیابان، مکان و... جدیدی ساخته و از این نام ها بر آن نهاده شود، و به این ترتیب از تغییر مکرر نام اماکن خودداری کرد؛ سایه، نیایش، نیاوران و... به احترام سازندگان اولیه اش و مردمی که با این نام ها خو گرفته اند، بمانند و با این گونه تغییر نام ها، بی ثباتی روانی را به جامعه خود تزریق نکنیم، از طرفی اگر این نام گذاری ها به منظور تجلیل است، این اقدامات تجلیل و اکرام که نمی آورد هیچ، نفرین و ناراحتی را به دنبال خواهد داشت، و اثر عکس داشته و از وجهه شهدا نیز می کاهد.
از این سخنان بی ربط که بگذریم، امروز همنوردانی دارم که سر ساعت مقرر در محل قرارمان حاضر شده و بی خیال بدقولی دیگران، و عدم تعهد به قول و قرار، آمده بودند تا همراه شان شوم و راهی روستای "افجه" گردیم تا از این نقطه خود را به "دشت هویج" رسانده و اگر شرایطی بود صعودی به قلل اطرافش را نیز داشته باشیم.
ساعت هفت صبح لباس و کوله آماده از "افچه" و یا همان "افجه" به سمت دشت هویج پیاده شروع به حرکت کردیم، در این ساعات رودخانه منتهی به روستا بی آب است، در حالی دوست همنوردم از آبی خروشان می گفت که سال گذشته در بستر این رودخانه جاری بود، و اکنون در اثر خشکسالی امسال بی آب مانده است. باغات قدیمی روستا را که پشت سر گذاشتیم (ساعت 8 و 5 دقیقه)، مناطق پوشیده از برف هم آغاز می شود و به زودی به دشت هویج رسیدیم (ساعت 8 و 21 دقیقه)، دشتی با 2400 متر ارتفاع که معلوم است به تازگی به تملک صاحبان فعلی اش در آمده و درختان جوانش نشان از آن دارد که تصرف شان قدمتی ندارند، اما طبیعت اینجا چشم را به خود مشغول می کند، اینجا دشت هویج است، و طبیعتی در حال تصرف شدن، تا عرصه وحوش همچنان تنگ و تنگ تر شود، و جایی در این زمین نباشد که از دستبرد ما این نسلی ها در امان باشد، تا دست نخورده به آیندگان تحویل دهیم، اینجا تا پای کوه را تصرف کرده و درخت کاشته اند، نوعا نه این که عاشق درخت و درخت کاریند، بلکه این زمین ها ارزش مادی دارد و امروز بهترین راه تصرف آن درختکاریست، تا در آینده ببینند چگونه به پول تبدیل می شود.
با این دست اندازی ها به طبیعت البرز مرکزی شاید در آینده دیگر صدای کبک های اندکی که برای حاضرین صدای زیبای خود را در کوهستان رها می کنند، هم خاموش شود، و به چرخه اکوسیستم طبیعی در مناطق بیشتری پایان داده شود، و کبکی که به خوش آمد ما می دوید و صدای زیبایش گوش را نوازش می داد، و اینجا عرصه اوست، دیگر عرصه او نخواهد بود.
از میان باغات دشت هویج گذشتیم، دشتی در پای قله پرسون (3100 متر ارتفاع) که زیبایی لحاف سفید برف آن چشم را نوازش می دهد، و حجم برف ریخته شده بر زمین امیدوارت می کند که شاید بتوان تابستان و پاییز در پیش را، با سختی گذراند، و جمعیت کثیر تهران را آبرسانی کرد، دور طوافی بر این دشت زده و راهی سمت چپ می شویم، جایی که سه همنورد دیگر بساط صبحانه خود را گسترده اند و اُملت سبزیجات شان را بر گاز پیک نیکی کوچک کوهنوردی خود گذاشته، و مشغول گپ و گفتگو هستند تا صبحانه اشان حاضر شود، بسیاری از کوهنوردان با خود این وسیله را می آورند، تا حتی آتشی کوچک برای چای و غذایی را به طبیعت تحمیل نکنند، بوته ایی را نسوزانند. گروه 5 نقره و یک گروه سه نفره کوهنوردی دیگری هم در مسیری که ما قصد رفتنش داریم، در حال صعودند و ما هم می توانیم در پاکوب آنها راه صعود را آسانتر بپیماییم.
ولی ابتدا بعد از سه ساعت پیاده روی استراحتی کرد و صبحانه ایی خورد تا به قول دوستان تجدید قوا کرد و انرژی از دست رفته را باز گرداند، لذا ساعت دوازده دقیقه از ده گذشته بود که بر پهنه برف های باغچه ایی پای قله "ساکا" زیراندازی بر برف ها گسترده و در دشت سوستون و پایین تر از آبشار سوستون استراحتی را آغاز کردیم، جایی که گروه های پیشرو هم مدتی نشسته بودند، و اکنون بعد از رفتن شان، هیچ گونه آثار آلودگی آنجا نمی توان دید، گروهی 5 نفره و یک گروه سه نفره پیش از ما اینجا صبحانه خورده اند، و ما صعود آنان را در شیب قله در میان برف ها می دیدیم. سگی هم که انگار محبت آنان شاملش شده بود، همراهی اشان می کرد، بارها دیده ام که سگ هایی که لقمه ایی به آنان بدهی، در کوه تو را تا بازگشت همراهی خواهند کرد، و او تا بالای قله همراهی اشان کرد، و با آنها پایین آمد.
صبحانه و استراحت که تمام شد ما هم حرکت کردیم (ساعت 10 و سی و هشت دقیقه) هنوز چند قدمی نرفته بودیم که زاغکان به رفت و روب باقی مانده سفره بر جای ما نشستند و مشغول شدند، برای ما از این لحظه به بعد شیب و برف شدت بیشتری گرفت، زیرا شیب یال صعود، از اینجا به بعد تندتر می شود، سمت راست ما دوتا آبشار است که از آن آب سرازیر است، کم اما جاری است، پاکوب دوستانی که راه باز کرده اند خیلی کمک می کند، اما گاه تا بالای زانوان در برف فرو می رویم، برف ها آبدار شده و این نشانه از گرمایی است که وجود دارد، و همین زنگ خطری است برای سقوط بهمن، مسیر هم کاملا بهمن گیر و مساعد برای سقوط تن ها برف است، زیرا شیبی نسبتن ملایمی دارد، و آثار چند بهمن در مقیاس کوچک هم دیده می شود، اما ما در مسیر دوستان قبلی به راه افتادیم، و اگرچه مقصد ما دشت هویج بود که رسیده بودیم ولی دوست داشتیم با توجه به فرصت و زمان مناسبی که داریم، یکی از قلل منطقه را هدف گرفته و صعود کنیم، هوا کاملا آفتابی است و نور انعکاس یافته از برف ها چشم را اذیت می کند. هر چه بالاتر می رویم بر حجم و عمق برف افزوده می شود، اینجا در پایین حدود 50 سانت است، یعنی تا زانو، به بالای یال که رسیدیم به حدود یک متر و بیست و بلکه بیشتر هم رسید.
جلوتر از من همنوردی در حال حرکت است، ترس از شیب انسان را وادار می دارد خود را به چیزی مشغول کنی و سرگرم باشی تا از ترس غافل شوی و کمتر وقت داشته باشی به پیش بینی خطرات بپردازی، لذا با همنوردی که جلوتر از من مشغول رفتن بود سر صحبت باز کردم، کمی که سخن گفتم بی آن که حتی فامیل و اصل و نسبش را بشناسم انگار دوست چندین و چند ساله شدیم، شاید به این دلیل است که اینجا گاردهای زبانی، فکری و... برداشته می شود و کوهنوردان همدیگر را برادران خود دانسته و اسرار دل هویدا می کنند.
او دو سال را در حوزه قم درس خوانده و شناخت از دین را از نوشته های علامه امینی (صاحب الغدیر)، شیخ عباس قمی و... آغاز کرده و سپس با نوشته های استاد شهید مطهری مانوس بوده، بعدها با مکتوبات دکتر علی شریعتی ادامه داده است، او معتقد بود که تئوری حکومت دینی را ابتدا دکتر علی شریعتی وارد بدنه انقلاب و مردم انقلابی کرد، و اگرچه شریعتی مربوط به نسل انقلابی دهه بیست و سی است، ولی او کسی نیست که نوشته هایش از دور خارج شود، و همین الان هم توصیه داشت که "دو آتشه های انقلابی" که هیچ تفکری غیر از اعتقاد و تفکر خود را قبول ندارند و تنها آن را لایق وجود می دانند، و بقیه را انحراف، و لایق نابودی، باید خود را از حصار اعتقادی خود خارج و در معرض نسیم تفکر و نوشته های شریعتی قرار دهند، تا از این افراط خارج شوند. این همنوردی که در اینجا با او همقدم شده ام گفت که بعدها گام را پیشتر نهاده و به خوانش کتب ژان پل سارتر، امانویل کانت و... نیز اقدام کرده و اکنون نوشته های مرحوم صادق هدایت را در حال مطالعه است. او بر این نظر بود که بزرگترین دستاورد و عصاره ادیان و خصوصن دین اسلام (که آخرین آنان است)، را اصل توحید و عبادات است، و این که به رغم ناتوانی علم از رمزگشایی مبدا و مقصد خلقت و فلسفه زیستن، این ادیان هستند که در این راه نظریه پردازی کرده و حرف برای گفتن دارند.
وگرنه ادیان در طول تاریخ خود دچار تناقضات عدیده شده اند، ایشان کنایه ایی هم به فقه می زند، و می گوید چطور در این زمان باید به فقهی معتقد بود و عمل کرد که برده داری را قبول دارد و برایش احکام نوشته است، و کافر (کسی به خدا ایمان نیاورده را) حکم به قتل می دهد، و از ناحیه خداوند مجوز صادر می کند که زن و دخترانش به کنیزی، و پسرانش را به بردگی، و اموالش را به غارت برند، این کجای حق بشر بر اساس آیه لا اکراه فی الدین است، کجا خداوند با آن اوصافی که دارد، می تواند چنین حکمی را صادر نماید، او می گفت این که مخالفان دین را عده ایی بی سواد و نفهم تلقی کنیم، نیز هرگز کار درستی نیست، مثال او مرحوم احمد کسروی بود که در مقامات علمی نا نقطه اجتهاد در حوزه علمیه نجف رسید، و بعد از دیدن فرهنگ و تمدن دیگر جوامع و تحصیل در علم حقوق به نقد مذهب پرداخت، و از قول یک اندیشمند ادامه داد که باید از انسان هایی که به یک کتاب اعتقاد دارند ولاغیر، و هیچ کتابی را در کنارش نمی پذیرند، ترسید، که آنان خطرناک ترین انسان ها هستند، و از قول متفکری دیگر (که نام شان را فراموش کردم) طرح می کرد، "معتقدانِ به هر کتابی، باید حداقل 5 کتاب را که علیه آن کتاب نوشته شده است را بخوانند و...
سخت گرم این سخنان بودیم که به زودی به قله رسیدیم (یازده و سی و دو دقیقه)، و بدین ترتیب شیب های تند هم به فراموشی رفت، اما آفتاب عالمتاب نیز کم کم پشت ابرهای سیاهی که از سمت غرب می آیند، مخفی شد و به زودی برف هم شروع به بارش کرد، اینک برخی گروه های پیشرو هم باز می گشتند و خود را به برف های دامنه سپرده و راهی را که به سختی بالا رفته بودند را به دقایقی پایین آمدند، و ما هم با توجه به مه موجود که نشانه خطر بود، از پیشروی باز ایستادیم و گروهی که همچنان از ما جلوتر بود را رها کرده و راه بازگشت پیش گرفتیم، زیرا کوه برای ورزش و تفریح است و نباید تن به ریسک های بالا و خطرناک در این راه داد، و شامل خشم طبیعت شد، اما در برگشت باز دلهره زدن به شیبی تند که اینبار باید از آن پایین می آمدیم، گریبان گیرم شد.
اما راه رفته را باید بازگشت و بترسی و یا نترسی چاره ایی نیست، باید دل به دریایی از برف زد، بی خیال بهمن، اما من که نتوانستم بی خیالش شوم و با احتیاط و ترسان و لرزان راه پایین آمدن را در پیش گرفتم، به نیمه های راه که رسیدم دیدم ترسی ندارد، دل به بیراهه زدم و بی خیال زانوان حمله را به سمت پایین با سرعت آغاز کردم اگرچه تا ران در برف بودم، ولی شیب زیاد باعث شد تا فرو رفتگی در برف باعث ماندن نشود، هر چند دوستم می گفت احتیاط ولی دیگر باید، کمی هم احتیاط را کنار گذاشت، زیرا کودک درون همچنان زنده است و در پیری هم از تو جوانی طلب می کند.
ساعت بیست دقیقه از دوازده ظهر گذشته بود که به محل صبحانه بازگشتیم، و تیم جلویی که سگ همراه شان هم چون آنان در طرب برف های عمیق چون آنان بدون ترس در سراشیبی می دوید هم به پایین رسیده بودند و اکنون نشسته و میوه ایی می خوردند، که ما رسیدیم، گروه سه نفره ایی هم که بالا بودند از بازگشت ما و یا بر اساس تجربه ایی که داشتند، راه بازگشت گرفته و آنان نیز بی هرگونه ترسی شیب را بریده و تند می آمدند، و ماندن و ادامه دادن را صلاح ندانسته بودند.
برف های فرو رفته در کفش و شلوارمان را خارج کرده و از ترس سرما خوردگی بدون توقف راهی پایین شدیم، ساعت چهار دقیقه از سیزده بعد از ظهر گذشته بود که دوستان جایی را در کنار چشمه ایی انتخاب و آخرین حرکت ما، درست کردن اُملتی بود که بعد از این پیاده روی می چسبید، گوجه، فلفل دلمه، ذرت مکزیکی، کره، تخم مرغ، آویشن، نمک دریا موادی بود که در ماهیتابه ایی کوچک و مخصوص کوهنوردی، بر چراغی گازی کوچکی، با یک ربع و یا بیست دقیقه جوشیدن، آبش چفت شد و نهاری لذیذ را با نان بربری و سنگک مهیا کرد، تا بخوریم و به افجه برگردیم و راهی دیار خود شویم، یک ساعت استراحت و نهار، ما را به ساعت سه رساند، و ساعتی هم راه تا افجه داشتیم که طی شد.
بساط سفره نهار را که جمع می کردیم، چهار سگ قوی هیکل هم رسیدند، با سوتی صدای شان کردم، تا از این سفره آنان نیز سهمی برده باشند، اما بی اعتنا به قطعات نان بربری که پیش شان انداختم، نشان دادند که از صحاحبان چنین سفره هایی، در دل این طبیعت بکر، لقمه های لذیذتری انتظار دارند، جوجه کبابی، کباب دنده ایی و... ولی کوله ما از چنین غذاهایی بی بهره بود، بساط جمع کرده و راهی افجه شدیم، اما اینان نیز با ما به سوی افجه می آمدند، دوستم برگشت و گفت کجا؟!! که ناگهان دهان به خرناسه و اعتراض گشودند، و دیدیم اینان را سلاحی است که باید بر کار خطای شان چشم پوشید، وگرنه ممکن است .... در همین حین دربی باز شد و از خرناسه سگش بر ما عذرخواست، گفتمش: "به اینها چه می دهید که از خوردن نان پخته نیز امتناع می کنند"، پاسخ داد: "اگر آنها از بیگانگان خوارکی قبول کنند و بخورند که دیگر نمی توان به آنان نگاهبانان با اعتماد گفت، دزد به تارج اموال مان حتمن موفق خواهد شد،" گفتم "عجب پس اینطور است"،
اما در دل گفتم، زهی خیال باطل، که دل به جماعت سگان ببندی تا تو را محفوظ دارند، بیخود دل بدین جماعت نبند که از تو، مال و حشمتت محافظت کنند، که آنان را وقتی صدا زدم مهربانانه، حریصانه، شدیدن دم تکان دهنده، شتافتند و آمدند، اما چون لقمه را لذیذ نیافتند، نپذیرفتند! دل بستن به دندان های تیز سگان بی فایده است، زیرا این تیزی را خدا به انسان نداد و به آنانی داد که اهل دریدن نباشند، و این تنها انسان است که اگر دندان تیزی یافت، شاید بیخود و در حالت حرص و... هم بدرد، که سگان به قدر نیاز، و برای رفع نیاز خواهند درید. این را در دل گفتم و به تماشای سگانی نشستم که صاحب شان آنان را را با عزت و به قصد حفاظت و نجات به درون راه می داد، تا روزها و ماه ها آن ها را در رفاه نگهدارد، تا در روز مبادا شاید به دردش بخورند یا نخورند.
ما هم ساعت سه بعد از ظهر بود که افجه را ترک کردیم و برگشتیم تا باز خداوندگارم آیا دوباره فرصتی بدهد، تا به آرزوی صعود به "ساکا" و یا "آتشکوه" برسیم و یانه، و این ماموریت ناتمام امروز را به اتمام برسانیم.
دشتی با 2400 متر ارتفاع که معلوم است
دشتی با 2400 متر ارتفاع که معلوم است
دشتی با 2400 متر ارتفاع که معلوم است
دشتی با 2400 متر ارتفاع که معلوم است
www.mostafa111.ir
www.mostafa111.ir
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
سید مصطفی مصطفوی
سید مصطفی مصطفوی
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
دشت هویح
این روزها در سال 1364 در اطراف بصره درگیر نبرد سختی با متجاوزین بعثی بودیم که به همین مناسبت خبرگزاری حیات مطلبی از خاطرات این عملیات منتشر کرد که در دو بخش ارایه خواهد شد، مطالب منتشره در قسمت دوم آن به شرح ذیل می باشد :
"جانباز شیمیایی در گفتگو با حیات(2): رزمندگان در والفجر8 انتقام سختی از دشمن گرفتند و کام همه مردم عزیز ایران را شیرین کردند.
سید مصطفی مصطفوی، جانباز شیمیایی 25 درصد در گفتگو با پایگاه خبری حیات اظهار داشت: شب عملیات والفجر 8، اروند میزبان شهدای زیادی بود، چه آنهایی که همچون غواص ها، اروند بدن پاک شان را از آن خود کرد و جاودانه شدند و چه آنهایی که پا به "بوارین" و "ام الرصاص" گذاشتند و همانجا شهید و بر خاک دشمن ماندگار و "مفقود الاثر" یا همان "جاوید الاثر" شدند اینان و سایر همرزمان فداکار و جوانمرد ما با تن گوشتی به جنگ گلوله های فولادی و آتشین رفتند، جنگیدند و کار غیر ممکنی را ممکن کردند. بخش دوم گفتگوی سید مصطفی با پایگاه اطلاع رسانی حیات در مورد عملیات غرور افرین والفجر 8 را از نظر می گذرانید: سید مصطفی ابراز ناراحتی از ویرانی های شب گذشته می گوید: هنگام بازگشت از کنار مغازه ها و منازلی گذشتیم که دیشب دیده بودم، از تغییرات ایجاد شده بسیار شگفت زده بودم، مثل تعجبی که اصحاب کهف از تغییرات بیرون غار بعد از صدها سال داشتند، آنقدر تغییرات محسوس بود که انگار در همین چند ساعت، سال ها گذشته و این منطقه چند بار ویران شده بود.
در طول عملیات ایذایی ما بوارین فتح شده بود وی با اشاره به این موضوع ادامه می دهد: به محض رسیدن به مقر خود در نخلستان، جویای نتایج عملیات شب سختی شدیم که رزمندگان ما گذرانده بودند، اخبار دوستان مقر از پیشروی نیروهای ما در جزیره بوارین می گفت ولی پیروزی مناسبی در جبهه جزیره ام الرصاص نداشتیم. در طول این عملیات از مجموع جزایر منطقه که ما نقشه آزادی اش را در ذهن خود داشتیم، تنها یک جزیره فتح شد و آن هم جزیره "بوارین" بود. این رزمنده دفاع مقدس فتح بوارین را یک معجزه می داند و با تشریح تجهیزات دفاعی دشمن می گوید: یکی دو روز بعد به درخواست خودمان دیداری از مناطق فتح شده جزیره بوارین داشتیم که واقعا فتح آن، خود یک معجزه بود. تاسیسات دفاعی دشمن در این جزیره بسیار زیاد بود، سیم خاردارهای حلقوی چندلایه، موانع خورشیدی که با میلگردهای آجدار به صورت کروی ساخته شده بود، بشکه های فوگاز که در صورت انفجار، آتش پر حرارتی را ایجاد می کرد و... را به چشم خود برای اولین بار از نزدیک می دیدیم، این موانع واقعا غیرقابل عبور بود ولی رزمندگان ما عبور کرده بودند. اتومبیل های جیپ روسی و لندرورهای انگلیسی به جا مانده و به غنیمت گرفته شده از دشمن، نشان از غافلگیری ان ها داشت. اینجا رزمندگان فداکار و جوانمرد ما با تن گوشتی به جنگ گلوله های فولادی و آتشین رفتن بودند. شهدای زیادی در معرکه شب عملیات از دست رفتند و به اروند سپرده شدند. شب گذشته اروند میزبان شهدای زیادی بود، چه آنهایی که همچون غواص ها، اروند بدن پاک شان را از آن خود کرد و جاودانه شدند و هیچگاه یافت نشدند، و چه آنهایی که پا به "بوارین" و "ام الرصاص" گذاشتند و همانجا شهید شدند و بر خاک دشمن ماندگار، و "مفقود الاثر" و یا همان "جاوید الاثر" شدند اینان و سایر همرزمان شهیدشان در این نبرد شرکت کردند، جنگیدند، کار غیر ممکنی را ممکن کردند و دشمن را فریفتند تا فتح فاو ممکن شود. اینان پیشمرگ رزمندگانی شدند که عملیاتی بزرگتر را برای فتح فاو در پیش داشتند، این شهدا و همرزمان شان باید به جزایر "بوارین" و "ام الرصاص" هجوم اوردند تا ذهن دشمن را متوجه خود کنند، تا از منطقه دیگری، رزمندگانی دیگر، حمله اصلی را به منطقه فاو به اجرا گذارند.
به بیان این جانباز، صبح عملیات نبرد هوایی آغاز شد هواپیماهای دشمن مرتب دسته دسته آمدند و اهدافی را در داخل نخلستان ها بمباران کردند، نبرد والفجر هشت جنگ هوایی بی نظیری را نیز در خود داشت، نبرد هوایی از شب عملیات آغاز شد آنقدر حملات هوایی زیاد بود که حساب نداشت، فکر کنم خرمشهر و اطرافش یکبار دیگر در این عملیات ویران شدند این جدای از گلوله باران توپ ها بود که می باریدند تا نخل ها همچنان بی سر شوند و بمیرند. او که متولد 1349 است اظهار می دارد: عملیات دوستان دیگر ما در جبهه جنوبی و در مقابل فاو آغاز شد و ناکامی های ما را جبران کرد. آنان از عریض ترین قسمت اروندرود گذشتند و به سوی شهر فاو پیش رفتند، جایی که عملیات بسیار سخت تر از مکانی بود که ما حمله کرده بودیم زیرا در آنجا اروند رود در پهن ترین نقطه خود بود و سرعت جریان آب گاه به هفتاد و یا هشتاد کیلومتر در ساعت می رسید. برای رسیدن به منطقه فاو با تویوتا به حاشیه اروندرود و همانجایی که رزمندگان دیگر در آن شب دهشتناک، از آن گذشته بودند عازم شدیم، با قایق از عرض اروند به سوی دیگر منتقل شدیم اینجا و در ساحل دشمن می توانستم جای پای غواصانی را که از این آب خروشان، با تن های برهنه و در زمستان سرد و مرطوب جنوب که تنها با یک دست لباس غواصی به آب زدند را حس کنم. وی که از سال 64 تا 67 در جبهه حاضر بوده است توضیح می دهد معمولا در عملیاتها، روز حرکت نمی کردیم ولی با شرایط جغرافیایی منطقه و همچنین پوشش جنگلی نخل های خرما، می توانستیم بدون دید دشمن به راحتی در میان نخلستان در دو سوی اروند حرکت کنیم، ولی دشمن هم با اطلاعی که از نقشه جاده های خود در منطقه فاو داشت این جاده ها را بدون هیچ گونه دید، مورد گلوله بارانِ بی هدف خود قرار می داد. ما در حال اعزام به خط پدافندی فاو بودیم جایی که تازه فتح شده بود. در این نبرد لحظه های سختی وجود داشت ولی تاریخ کشورمان در حال رقم خوردن بود.
جانباز شیمیایی دفاع مقدس با شیرین خواندن عملیات والفجر در پایان می گوید: دشمن در این منطقه آنقدر پاتک زد که حساب نداشت، هر بار که پاتک می زد و موفق نبود خبر اعدام افسران ناتوان از شکستن خطوط ما، توسط صدام از رسانه ها پخش می شد، صدام از این وضع بسیار عصبانی و دیوانه شده بود. بعد از مدت ها یک عملیات موفق و پیروزمندانه صورت گرفته و انتقام ناکامی عملیات های بدر و خیبر و جزایر مجنون از دشمن به سختی گرفته شده بود. دشمن هر چه دست و پا زد نتوانست منطقه فاو را از ما پس بگیرد، از هر وسیله ایی استفاده کرد، حتی بمب های شیمیایی ولی کاری از پیش نبرد، تفوق نظامی او بر ما در هواپیما و زرهی و تانک بود که اینجا کارایی چندانی نداشت زیرا زمان عملیات والفجر هشت در فصل بارش ها و زمستان بود و زمین گِل آلود، و لذا تانک های دشمن نه می توانستند سرعت بگیرند و نه می توانستند خوب حرکت کنند زمین این منطقه مثل سریش چسبنده بود. هواپیماها مدام بمباران می کردند، ولی کاری از پیش نرفت و این نیروی پیاده ما بود که نقشه منطقه را تعیین کرد نه هواپیما و دیگر ادوات سنگین. این پیروزی سخت به دست امد اما کام همه ما و مردم را شیرین کرد. مصاحبه از طاهره ساعدی تاریخ انتشار: 2018-02-14 13:07:46 | شناسه مطلب: 137459حیات"
متن اصلی این مصاحبه در این آدرس اینترنتی قابل دسترسی است : http://hayat.ir/fa/137459
این روزها در سال 1364 در اطراف بصره درگیر نبرد سختی با متجاوزین بعثی بودیم که به همین مناسبت خبرگزاری حیات مطلبی از خاطرات این عملیات منتشر کرد که در دو بخش ارایه خواهد شد، مطالب منتشره در قسمت اول آن به شرح ذیل می باشد :

"جانباز شیمیایی در گفتگو با حیات (1) : عملیات والفجر 8 یکی از بزرگترین عملیات های دفاع مقدس است، عملیاتی که نقطه عطفی در تاریخ جنگ شد و معادلات فراوانی از دشمن را برهم ریخت.
سید مصطفی مصطفوی، جانباز شیمیایی 25 درصد در گفتگو با پایگاه خبری حیات، ضمن بیان این مطلب از خاطراتش در دوران جنگ و عملیات والفجر می گوید که در دو بخش در اختیار خوانندگان قرار می گیرد:
سید مصطفی با یاداوری این که ما قبل از شروع عملیات والفجر، هیچ اطلاعی از روند انجام و نقش خود در عملیات پیش رو نداشتیم می گوید: طبق طراحی فرماندهان جنگ و عملیات، ما مهره های سرباز صفحه شطرنجِ این نبرد بزرگ بودیم و قرار بود تیپ ما (21 امام رضا) به همراه تیپ 10 سید الشهدا تهران، تیپ 18 الغدیر یزد و لشکر 77 خراسان ارتش جمهوری اسلامی ایران، عملیات ایذایی و فریب دشمن را در حاشیه خرمشهر و در مقابل شهر ابوالخصیب در استان بصره عراق، بر روی جزایر "ام الرصاص" و "بوارین" و بعد از آن حرکت به سمت جزایر ام البابی، ام الطویل و... به اجرا گذاریم.
او اهمیت این عملیات برای فتح شهر استراتژیک فاو را برایمان اینگونه شرح می دهد، این جزایر که در واقع اروند رود را دو شقه می کردند و خشکی نسبتا بزرگی در دل اروند تشکیل داده بودند، بسیار مهم و راهبردی بودند، ما فکر می کردیم این عملیات نبرد و حمله اصلی است، ولی بعدها مشخص شد که با این حمله قرار بود به دشمن وانمود شود که حمله اصلی ایران، امسال از این منطقه و در مقابل ابوالخصیب و به قصد تصرف شهر بصره خواهد بود تا دشمن به اشتباه، توان خود را، روی این منطقه و حمله در اینجا متمرکز کند، در حالی که حمله اصلی از طریق محور فاو و از بندر خسروآباد و راس البیشه انجام می شد.
این جانباز جنگ تاکید می کند: با فتح فاو، اشراف و تسلط دشمن بر خلیج فارس پایان می یافت، زیرا در دهانه انتهایی فاو (محلی که دشمن در این نقطه با خلیج فارس مرز دارد) موشک های آنان و... مستقر بود که بخشی از جنگ نفتکش ها (حمله به نفتکش ها در خلیج فارس) را از همین منطقه هدایت می کرد و در این زمینه از کویت نیز کمک می گرفت، بنابراین جزیره بوبیان کویت هم به نوعی در اختیار دشمن ما بود. دهانه فاو، مثل یک شبه جزیره بود که از طرفی با اروندرود مرز داشت و از طرفی در "خورعبدالله" مرز آبی داشت که ایران و کویت در دو طرف آن قرار داشتند که با این عملیات ارتباط دریایی عراق از طریق خور عبدالله هم با خلیج فارس به نوعی قطع و یا در خطر جدی قرار می گرفت، لذا این عملیات با اهداف راهبردی بزرگی طراحی شده بود که باید به انجام می رسید.
مصطفوی به سختی های مسیر رسیدن به محل استقرار اشاره می کند و می افزاید: به عنوان بخشی از اولین نیروهای عملیات کننده عصر روز بیستم بهمن ماه 1364 ، ما را با وانت به نزدیکی های محل استقرار در شب عملیات رساندند و از آنجا به بعد چند ساعت پیاده روی باید می کردیم تا به خط اول تماس با دشمن برسیم تا تردد ماشین ها و صدای موتور آن، دشمن را نسبت به حرکت نظامی ما در شب عملیات حساس و هوشیار نکند کار بسیار سختی بود، حرکت پیاده با بار زیادی که با خود حمل می کردیم و زمین ناآشنایی که برای اولین بار روی آن پا می گذاشتیم و زمین های پر علف که آلوده به گلوله های عمل نکرده دشمن هم بود و هر لحظه امکان داشت پایمان به یکی از آنها برخورد و با انفجارش، مهمات همراه ما را هم منفجر کند و.... خیلی دشوار و حساس بود.
بالاخره به خرمشهر رسیدیم، اینجا یکی از محلات حاشیه شهر خرمشهر در کنار اروند بود، خرابی خانه ها و مغازه ها، نشان از تجاوز دشمن می داد که آنها را در روزهای اول جنگ تسخیر و غارت کرده بودند. این توصیفی از این رزمنده دفاع مقدس با این توصیف از خرمشهر ادامه می دهد: موقع رفتن به خط اول، از کنار خانه ها و خرابه های به جای مانده جنگ عبور کردیم، و به خط اول نزدیک شدیم با توجه به اشراف دشمن روی این منطقه و احتمال دیده شدن، وارد منزلی در همان حوالی شدیم تا پس از تاریکی هوا به طرف آخرین نقطه استقرار حرکت کنیم.
مصطفوی می افزاید: پس از اندکی استراحت و تاریک شدن هوا ، پر انرژی و بدون هیچ گونه خستگی به سمت آخرین نقطه استقرار خود در حاشیه اروند حرکت کردیم، بعد از یک ساعت راه رفتن، به محل استقرار رسیدیم و فرمانده شروع به توضیحاتی کرد که برای مواجه شدن با یک عملیات سخت لازم بود از جمله این که امشب در عملیات سهمی در حد خود خواهیم داشت و از گردان های عمل کننده، با آتش خود حمایت خواهیم کرد.(عملیات بسیار سختی بود، چرا که نیروهای عمل کننده باید هم از عوارض طبیعی و عرض اروند رود می گذشتند و هم خط دشمن که مجهز به انواع موانع طبیعی و مصنوعی بود.)
به گفته سید مصطفی، از زمان حمله اطلاع خاصی نداشتیم و ما باید گوش به زنگ شروع درگیری بودیم. ساعاتی از شب گذشته بود که ناگهان شلیک های مداوم، شروع شد و همین، فرمان اعلام درگیری برای ما بود، ناگهان قیامتی به پا شد و چنان سکوت شب را شکست که رعشه بر اندام انسان می انداخت. شلیک ها برای چند ساعتی آنقدر ادامه یافت که دیگر نشان می داد دشمن سرسختی می کند و خط شکسته نمی شود (نیروهای عمل کننده را تصور می کردم که روی سطح اروند رود بی دفاع و بی سنگر باید با قایق خود را از میان این همه تیر به جزیره و خاکریز دشمن می رساندند و به آنها حمله می کردند).
جانباز جنگ با ابراز ناراحتی از مشکلات پیش امده می گوید: تا نزدیکی های صبح روی ما بارش آتش بود این شب هرگز از یادم نمی رود ان روز صبح، انگار وارد جهانی دیگر شدیم گویی زمین شخم زده شده بود. بعد از این عملیات بود که من برای اولین بار با پیکر پاک یک شهید مواجه می شدم خیلی از دیدن این صحنه بسیار بسیار متاثرکننده و غم انگیز ناراحت شدم ، صورت این شهید همیشه در ذهنم هست و خواهد بود. مصاحبه از طاهره ساعدی"
متن اصلی این مصاحبه در این آدرس اینترنتی قابل دسترسی است : http://hayat.ir/fa/137434
مدت هاست مرغ دلم از پرواز باز ایستاده، و در آرزی برخواستن از زمین مانده است، حتی پرواز دردناک و منجر به مرگ پرستویی بال و پر شکسته و مظلوم نیز نمی تواند مرا از زمین کنده در اوج به پرواز وا دارد، و به راستی زمینگیر شدن دلِ آسمانی انسان ها، به سان اسارت روح در زنجیرهای متعدد و سخت جهان مادیست؛ کاش انسان می توانست هر موقع که خواست پروازی بلند را در آسمانِ اندیشه تجربه کند، و مرغ دلش بی خیال هزار بند و زنجیر زمینی راه پرواز را در بلندای آسمان سخن تجربه می کرد و در گل و لای این زندگی گیر نمی کرد.
امروز شاهد پرواز روح جوانی (حدود 35 ساله) بودم، که از درد اعتیاد آواره خیابان ها و پارک ها شده بود، و تا چند ساعت قبل از مرگ، تن بی حس از موادش، از سرما می لرزید و نظاره گر ورزش کسانی بود که از تحرک ورزش صبحگاهی گرم بودند، و شاید دریغ می خورد که حس و حالی برای تکان دادن جسم مجروح از موادش را نداشت؛ جوانی خوش قد و قیافه که چشمانش هنوز باز بود و به ما و عکس العمل ما می نگریست، هنگامی که بر برانکارد اورژانس می بُردَندَش، و به بدرقه اش نشسته بودیم، و همچنان چشم به دنیایی داشت که در حال ترکش بود، و انگار هزار کار نکرده، و آرزوی برآورده نشده داشت که این چنین حاضر به بستن چشم بدین دنیا نبود.
به گفته دوستی "شاید به خاطر حسادت داشته هایش، دچار مواد خوب، و دوست بد، شده و در این مسیرش انداخته اند"، و او در مقابل چشمان نگران ما پرواز کرد و رفت، و تمام تلاش ها برای احیای قلب از کار ایستاده اش ثمری نداشت، یکی گفت "دریغ از جوانی اش که اینگونه پرپر شد،" و دیگری گفت "خیلی خوب شد که مُرد، اعتیاد درمانی ندارد و اگر زن و بچه داشته باشد، که با مرگش آنها لااقل احیا خواهند شد." و دوستی نیز زیر لب در جوابش گفت "انگار از مرغدانی پدرش گرفته، که اینگونه چوب حراج به ثمره زندگی دیگران می زند." و... خلاصه هر کس با نگاهی به این صحنه دهشتبار نگریست.
جوانان دوره ما انگار دچار شرایط مردم زمان انوشیروان عادل شده اند، و به جناب مزدکی نیازمندند تا به نجات شان برخیزد، و دست مهربان اندیشه پاک خود را دراز کرده و برای شفای دردهای شان نسخه ایی شفابخش بپیچد. جوانانی که یا در مواجهه با زندگی چنان غیرتمندانه در کار شیرجه می زنند و دست خود را بند کاری کرده و خود را نجات می دهند، و یا ناکامی سراغ شان رفته و در مواجهه با ناکامی به موادی روی می آورند که جسم و جانشان را فرسوده، نابود می شوند؛ و هستند کسانی که مقاومت می کنند و چشم به آینده ایی ناپیدا می دوزند تا فرجی شود؛ و یا عده ی کمی هم خود را حلق آویز مسایل شان کرده، و عده ایی نیز در افسردگی غرق می شوند.
کاش رنسانسی در فکر، اندیشه و عمل ما به وجود می آمد و از این چرخه معیوب کُشنده نجات می یافتیم.
یک هفته قبل در چنین روزی وقتی که بر دامنه های بی برف قله توچال قدم بر می داشتیم، با خدای خود می گفتیم، "خدایا آخر این زمستان است، این چنین خشک و بی بارش؟!!" ، "خدایا! ما که از این وضع راضی نیستیم، تو هم بدین وضع راضی مشو"، و از آن هفته تا این هفته، شهر و منطقه ما از این رو به آن رو شد، از آن موقع تا حالا نیم متر برف بر این کوه ها باریده، که حرکت بر روی آن را بسیار زیبا و دلنشین کرده است،
چقدر زیباست وقتی انسان هرگز انتظار تغییر ندارد، ناگهان اوضاع عوض می شود، و گشایشی اساسی ایجاد می شود، چقدر زیباست احساس دست عنایت خداوند که انگار باز دوباره محکم بر سر ما کشیده و طبیعت و انسان ها را از مرگ و نیستی نجات داده است.
پیروزی و موفقیت چقدر نزدیک است اگر او بخواهد، تغییر در آستانه درب هاست اگر او اشاره ایی بکند، آسمان چقدر به زمین نزدیک می شود، اگر او نظری اندازد، و انسان چقدر خوشبخت است که اگر او بخواهد عزت دهد.
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف زمستان
برف زمستان
-
برف زمستان
برف زمستان
-
برف زمستان
برف زمستان
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
-
برف توچال
برف توچال
سی سال قبل در سال 1366 در این روزها درگیر در عملیات هایی بودیم که در میانه سخت ترین ارتفاعات سلسله قلل زاگرس، و در پر بارش ترین ماه های سال جریان داشت و راه را به سوی فتح شهر سلیمانه هموار می کرد، عملیاتی که نیروی پیاده ما برای مبارزه و پیشروی باید در گل و لای جاده های خاکی، برف ارتفاعات قدم به قدم سخت پیش می رفتیم، هم با دشمن و هم با شرایط جوی و هم با کمبودهای آخر جنگ در حال مبارزه بودیم، زمانی که دیگر خزانه کشور فروکش کرده بود و دولت وقت تمام سعی خود را می کرد تا با کمترین درآمد نفتی آب تو دل مردم ایران تکان نخورد، و جنگ هم پیش برود، مصاحبه دوستان در خبرگزاری حیات در خصوص عملیات بیت المقدس 2 باعث شد که بازگشتی به شرایط سخت و مبارزات جنگ کنم، متن منتشر شده این مصاحبه به شرح ذیل است :
هنوز نباریده است، و همچنان دست های کوه و کوهنوردان برای بارش به آسمان بلند و بی پاسخ مانده است و انگار خداوندگارم قصد ندارد در روند ندانم کاری و اشتباهات ما دستی ببرد و در اصلاح وضع موجود اقدامی کند. 22 دیماه است ولی می توان به راحتی به قله 3964 متری توچال صعود کرد و به جز چند نقطه که آفتاب کمتری می خورد و کمی برف مانده است، مسیر خشک و بازست، سال گذشته این روزها آنقدر برف باریده بود که راه برای صعود به نقطه ایستگاه 5 تله کابین هم مشکل بود، چه برسد به صعود به قله توچال.
لذا جمعه 22 دیماه سیل جمعیت به سوی قله راهی اند و همچنان صعود همگانی است، و با وضع موجود گاهی به طعنه می شنوی که می گویند احتمالا 22 بهمن هم با ادامه وضع موجود، قله در زیر پای همه خواهد ماند. این وضع آنقدر تاسف بر انگیز است که می توان از همین حالا نتایجش را در سال آینده در کمبود آب، گرما و خشکی بی حد و اندازه حس کرد.
اما این صعود شش ساعت و چهل دقیقه ایی ما از مسیر پارک جمشیدیه، کلکچال، پیازچال، خط و الراس و قله توچال خالی از خطر هم نبود، و در دو نقطه حادثه را در چند سانتی متری خود دیدم، یکی شیب قبل از چشمه پیازچال که یک لیزخوردگی، سقوطی سیصد متری را در پی می توانست داشته باشد و دیگری روی یال اُستاکُش (یعنی صد متری قله) که آنقدر توفان شدید شد که چند نقطه مجبور به توقف های چند لحظه ایی شدیم، و در ده متری قله دیگر حرکت متوقف شده و برای مدتی محکم خود را به زمین چسبانده بودم تا باد مرا از زمین نکنده و به دره ایگل پرتاب نکند، و آخرین مترهای صعود را در حالی طی کردم که هر لحظه آماده چنین حادثه دهشتناکی بودم، که از زمین و مثل کاه کنده شده و در هوا معلق شوم، و با هزاران ترس و دلهره این مسیر بسیار کُند طی شد، و وارد پناهگاه آهنین قله شدیم، ولی باز هر لحظه فکر می کردم این توفان شاید حتی پناهگاه را هم از جای خود کنده و به دره پرت کند، در حالی که پر بود از کوهنوردانی که در آن پناه برده بودند.
وقتی وارد پناهگاه شدم پاهایم مثل بید از ترس و سرما می لرزید، و توقف ها در توفان سرما را در مغز استخوانم انگار فرو برده بود، ولی ماندن هم صلاح نبود و احتمال شدت باد می رفت، لذا فقط دقیقه ایی آنجا ماندیم و باز خود را در مسیر باد قرار دادیم (جهت باد غربی – شرقی است) و این باد شدید خصوصا در روی قله حرکت را کاملا مختل کرده بود، و در نهایت به هر قیمتی بود با ریسک زیاد خود را از دیواره پناهگاه جدا کرده و به سمت ایستگاه هفت، پایین آمدن را آغاز کردیم، و به سلامت از خطر گذشتیم.
طلوع خورشید بر شرق تهران - عکس از روی یال کلکچال
طلوع خورشید بر شرق تهران - عکس از روی یال کلکچال
طلوع خورشید صبح گاهی از روی یال اردوگاه پیش آهنگی کلکچال
طلوع خورشید صبح گاهی از روی یال اردوگاه پیش آهنگی کلکچال
روی خط الراس عکس از دماوند 22 دیماه 1396
روی خط الراس عکس از دماوند 22 دیماه 1396
خط الراس جارو شده از برف ناشی از عدم بارش و توفان
خط الراس جارو شده از برف ناشی از عدم بارش و توفان
روبرو یال پیازچال و فضای مه گرفته تهران
روبرو یال پیازچال و فضای مه گرفته تهران
خط الراس خالی از برف چشمگیر 22 دیماه 1396
خط الراس خالی از برف چشمگیر 22 دیماه 1396









