اینجا از باران و لطافت آب خبری نیست،
ابرهای باردار نیز، بی اعتنا به لبهای ترک برداشته کویر، و تشنگی زمین، تنها عبور میکنند،
امن و امان را از بستن پنجرهها میجوئیم، تا بلکه در مسیر بارش خاک و شن در امان باشیم،
گردی که از صحراهای دور و نزدیک، به نسیم و یا توفانی برخاسته، و بارشی همواره دارد،
تا درخشش را نیز، از گونههای سرخ نگه داشتهمان بستاند.
دود، آتش، ویرانی، بدنِ کشتههای بر خاک مانده، شاهبیت شعرِ خشنِ اهل ظرافت شدهست.
حکمرانی امپراتوری انتقام، دروغ، تکبر، زور و...، سایهاش مستدام، حضورش واجبتر از هر زمانی دیگر جلوه داده میشود،
ویرانهها، داستانِ شیرینِ عشق را هم در خود فرو بلعیده، عشق به زندگی، رهایی، بیداری و...، رنگ میبازد،
علت را در آسمان میجویند، آنان که درد و رنجش را در تن و جانِِ زمینیِ خود حس میکنند.
اندیشه در چهره خشمگین خدایان، روز و شب از ما ستانده،
چهرهی عقوبتِ سختِ خدایان، همواره پیش چشمها رژه میرود،
خشم و اشکِ زمینیان، دور از چشمها، غمبادی در سینههاست،
دغدغهی خشم خدایان، زمینگیرمان کرد، تا غمی درونی، همواره غمبادها را متورمتر کند.
دنیا را اگر بارانهای سیلآسا بُرد، اینجا هنوز آفتابِ پائیزی نیز، سوزشِ چله تابستان را با خود دارد.
نگاههای رد و بدل شده، درخواستهایی فراوان را نمودار میکنند،
نگاهی گاه، تنها محتاج یک لبخند، یا حتی گوشه چشمیست،
تو گویی خدا نیز بار مسئولیتِ رحمت خود را بر دوش بندگان وا نهاد، و خود صحنه خالی کرده، در جایی دیگر سخت مشغولست،
راهکارداران، روزگار را سبک سنگین کرده، خطرات را دیده، از برچیدن دیوارهای سنگی میگویند،
دیوارهایی که به تعظیمی پرتکرار، میلیاردها انسان بر آن ایستادهاند،
تا بلکه از وزیدن بادِِ تنِ در آمد و شدِ خود بر دیوار معابد، دل سنگها را بر حال خود به رحم آورند،
شکوه سنگها، هزارههاست که دلهای نرم را مجذوبِ سختیِ خود کرده،
سنگهای زِبر و خشن، به سجدهگاهِ پیشانی نرمِ اهل ندبه تبدیل شدهاند،
تو گویی خدایان نیز، در میان سنگها پنهانند،
و از میان این همه پدیدههای نرمِ این عالم، انگار خدایان نیز سنگ را پسندیدهاند!
که انسانِ بیخانه و خانمان، تو گویی هنوز هم خدایان را در سکوت دهلیزها، و سالنهای بزرگ، با دیوارهای سنگی، و سقفهای بلند میجوید،
تو گویی خدایان هم، هزارههاست که چنین جایگاههای زمینی را پسندیده،
و از عرشِ آسمانی خود فرود آمده، هبوط کرده، و در این بناهای آباد و باشکوه سُکنا گزیدهاند.
و انسانِ آواره و سرگردانِ میان زمین و آسمان،
میماند، خدایش را در آسمان، و یا در این شکوهمندترینهای زمینی بجوید؟!
صدها میلیون بر این ساختههای سنگین، که هنر را در تراش و چینش آن، به اوج بردهاند، سر تعظیم فرود آورده، وِردها به زبانهای گوناگون میخوانند، تا بلکه دل سنگِ این بناهای بزرگ و اسرارآمیز را، به حال خود نرم کنند، و آنان را متوجه خود سازند، و تقدیر از خود بگردانند.
اگر انسانها در این زمین آواره بوده و هستند، خدایان هرگز بی سرپناه نبوده و نیستند، و خوان نعمتِ خانهی خدایان، همواره پر از غذاست،
و پناه آورندگان، باشندگان و... همواره از صدقهی سَریِ ارباب، لقمهایی هم که شده، دریافت خواهند کرد، سفرهها گاه برای ماهها گسترده، و برچیده نمیشوند.
در این درگاه،
فقیر باید بود، هرچند از اغنیایی،
بنده باید بود، هرچند از آزادگانی،
فروتن باید بود هرچند از راست قامتانی،
زار باید زد، هرچند از جملهی دلشاد شدگانی و...
اینجا باید خود را در مقابلش شکست، هر چند آباد باشی و به آبادانی بیندیشی.
مهر باران رخت بر بسته است، و بر جایش، سوزش خورشیدی لاینقطع نشسته است،
دفتر روزگار پر از زندگی باید باشد، اما این پرنده مرگ است، که بر گردِ این خانه میچرخد، و حضورش مستدام و تضمین شده است.
تیراندازی را ندیدم، که بر این آوردگاه مرگ، تیری اندازد،
همه در تمام عمر، حتی در اوج زندگی، تسلیم مرگند،
مرگهای پی در پی، حتی یک سانت، کسی را به تکان وا نمیدارد،
سفت شدهایم، مثل سنگوارههایی بر دیوار معابد،
ندایی، به حرکت میخواند، اما میخکوب این همه ایستایی، ایستادهایم،
نامش را مقاومت نهاده، خود را بر این ایستایی مفتخر، توجیهگر یافتهایم،
تا خاطر یخ زدهمان، گرمی حرکت را هرگز حس نکند،
زندگی و زندگی کردن، شوخیایی بیش نیست،
ماندن برای رسیدنِ مرگ، دیگر عادی شده است،
سنگوارهها، هزارههاست چون مجسمهایی چشم به آسمان، به انتظار رستاخیز ماندهاند،
تا چون مردگان از قبور خود برخیزند،
به گاه دمیدن در شیپوری که نمیدانند، چه صدایی دارد، از چه جنسیست، و در کدام برج، توسط چه کسانی نواخته خواهد شد،
اما شیپور مرگ و فلاکت، هر دم با هر مرگ و نیستی، به تکرار دمیده میشود، و هیچ برخاستنی با خود به همراه نمیآورد
چشمها همه به هم، با هزار پرسشِ نو و کهنه، نگاه میکنند،
تو گویی در پی نشانههایی از "آخرالزمان" ایستادهاند،
و هزارههاست که آخر الزمان را، در آخر زندگی آیندگانی میجوئیم، که آنان نیز خود شاید نقشی بر سنگی، بر دیوارهای سنگی این دنیا خواهند بود.
قلبم هنوز میزند، در حالیکه سنگین و بی رمق است،
ندایی مرا به حرکت و جوشش میخواند،
اما نمیدانم به کجا!
جایی که به اینجا پایان نپذیرد را، نمیشناسم،
هنوز نفس میکشم،
هرچند در این خفگی، لذت فروبردن و برآوردنش را هم نمیفهمم،
هنوز مشغولم،
بامدادان بر برآمدنش،
و شامگاهان در فرو رفتنش، خیرهام،
نور تنها نشانه زندگی و امید است، که هر روز زنده میشود و میمیرد، تا در دیدارِ تسلسل مرگ و زندگی، حیران و سرگردان، هرگز خود را باز نیابم، و در بیم و امید، زندگی، یعنی تکداشتهام را هم سر کنم، و بِبازم.
رفتاری نیکو که ریشه در تاریخ اندیشه، پندار و رفتار کهن ایرانیان دارد، همچنان در میان ما زنده است، که در هر وعده نیایش یکی از جمع حاضر، راهبر مراسم نیایش گردد، این رفتار نیکو را، در هنگامه دفع تجاوز خسارتبار رژیم بعثی صدام علیه کشورمان (1359-1367) به نوع دیگری تجربه کردم، که هربار که از سفرهایی فارغ میشدیم، نظم سفره به هم نخورد تا نیایش و دعایی جمعی بر این سفره خوانده شود، و مدافعان وطن، هر یک دعایی به فراخور حال و بلندای اندیشه خود، بگویند، و از دیگران آمینی در برابر حضرت حق بستانند، تا همه در این اقدام شایسته و بایسته فرصت یابند، دیگران را بر خواست خود، در برابر خداوند با خود همراه نشان داده، بر ضرورت برآوردنش توسط خداوند، گواه آورند،
و از این روست که این رسمِ ریشهدار، در پایان هر کار جمعی انجام میپذیرد، که دست به سوی خداوندگار بلند کرده، و جمعی نیایش کنیم، جشنهای بازمانده از کیشِ کهن و مغزدارِ ایرانیان، از نوروز بزرگ گرفته، تا مهرگان، اسفندگان و... همه در پایان فصلی از کار و تلاش، و یا آغاز فصل دیگری از حرکت، به واقع گردآمدن، نیایش و شادی از توفیق زندگی، و آغاز پردهایی دیگر از آن بودند.
و امروز وقتی ورزش جمعی بامدادی به پایان رسید، حاضران در این کردار نکو، شرکت جستند، دایره زدند، تا چشم در چشم، و شانه به شانه هم، ندای نیایشوارِ خود را روانه گوشی کنند که نسبت به ما، انگار شنواست، پس باید با او به سخن نشست، و درخواست داشت.
امروز خانمی فرهیخته، نیایش پایان ورزش را به عهده گرفتند، و به زیبایی، از دیدگاه خود،حال و روزگار ما ایرانیان را شرح گفتند، و این چنین به نیایش آغاز کردند، که :
«به نام خداوندی که وقتی نامش به میان میآید، همه سر و پا نشناخته، به سویش روان میشوند.
این روزها که سایه جنگ تا پشت دروازه خانهی تک تک ما آمده، و ما دیگر به اخبار گوش نمیدهیم و روزنامه نمیخوانیم، تا بلکه از خبرهای بد جنگ به دور بمانیم، اما وقتی به ناچار، برای خرید نیازهای خود، از خانه خارج میشویم، با آثار جنگ رودررو میشویم، جنگ بار سنگینی بر دوش همه ماست، برخی از هموطنان ما درد را از نزدیک تجربه کردند، و بعضی هم فقط خبرهای آن را شنیدند،
در شرایطی که جامعه به این وضعیت میرسد، احساسی در آدمها به وجود میآید که خیلی کمتر از آن صحبت میشود، و ما میخواهیم امروز راجع به آن بگوییم، احساس شرمساری و گناه از اینکه عادی زندگی میکنیم،
خیلی از ما به همدیگر میگویند، مگر میشود خندید، وقتی هموطن من در شرایط سخت است، مگر میشود که در پارکها و باغها قدم زد، و یا مثل ما ورزش کرد، وقتیکه در گوشه ایی از این کشور، مردم در کنار خرابههای جنگ زندگی میکنند؟
اما باید بگوییم که، زنده بودن، و زندگی کردن جرم نیست، این که ما لبخندی را به عزیزانمان هدیه میدهیم، خیانت به رنج دیگران نیست، شاید خداوند آن آرامشی را که به ما هدیه کرده است، اصلا برای این داده که از آن (آرامش و زندگی) نگاهبانی کنیم، نه این که، همان را هم از بین ببریم،
زندگی با نوع دوستی، مهربانی و یاری به دیگران، همان ایستادگی در برابر تاریکیست. جنگ، کشتار و... میخواهد که زندگی را متوقف کند، اما هر گُلی که روئیده میشود، هر دستی که برای گرفتن دست نیازمندی دراز میشود، یادآور و اعلامگر این است که زندگی زنده است، متوقف نمیشود، و جریان دارد، پس باید به جای احساس گناه و شرمساری، از اینکه عادی زندگی میکنیم، احساس مسئولیت را به جای آن، جایگزین کنیم، و اگر در شرایط بحرانی، با شرافت، نوع دوستی، مهربانی و انسانیت زندگی میکنیم، باید گفت، این از بیدردی و بیخبری ما نیست، و از آنجا ناشی میشود، که این خود، شکل زیبایی از مقاومت است،
پس پروردگارا!
بیشتر از هر زمان دیگری نیازمند این هستیم که صدای ما را بشنوی، و ما را ببینی. پس در میان این جمع بِخَرام، دستان قدرتمند خود را بر شانههای ما قرار ده، و ما را با دستان خودت به ساحل اَمن و نِِجات بِرسان،
آمین.
آرزو میکنم همه شما و خانواده شما، در حفاظت نام پروردگار باشید،
الهی آمین»
با این دکلمه زیبا و نیایش بامدادی، دیگری از ورزشکاران با شوری وصف ناشدنی، عِنانِ نیایش بازگفته را به دست گرفته و اینگونه بدان پایان داد که :
پروردگارا!
پندار نیک مرا، (همهی جمع یکصدا پاسخ گفتند) سپاس
گفتار نیک مرا، (همهی جمع یکصدا پاسخ گفتند) سپاس
کردار نیک مرا، (همهی جمع یکصدا پاسخ گفتند) سپاس
و در ادامه، همگی با نظمی ورزشی، و تند، دستها را ده بار به سوی آسمان بالا بردند و پایین کشیدند، و ده بار دیگر نیز معکوس شمرده، و تکرار کردند، تا یکصدا، بیست بار خداوند آسمانها را متوجه خواستهای خود سازند.
و وعده دیدار به بامدادی دیگر دادند، تا برای نرمشی دیگر، و باز جاری نگه داشتن زندگی، دوباره گردهم آیند.
#نه_به_جنگ
#نه_به_کشتار
#نه_به_ویرانی
#زندگی
#صلح
دلها پر از شراره، همچنان توفانی!
جاری زِ خونابه، پر از خشمِ پنهانی!
به سنگِ تنور میساید،
خنجرِ خشمُ انتقامِ توفانی،
هُرم این نگاه، تنوره دارد سخت،
در میان هزار ویرانی،
زندگی کجاست؟ میانِ خاکستر؟!
سوزنده در تبُ، همچنان در بِستر؟!
گردابِ دشمنی میانه گرفت،
با چرخشی تندرین سا، گردابی،
غُصهها به سانِ سیلاب،
بُردهست، مرا، میانِ گرداب،
میدَرَد خاکریزهای دلم،
زوزههای گرگِ درنده، غرقِ حیرانی!
سیلان در آمدُ شد، پر زِ اضطراب است او،
غُران میانِ هزار طمعُ، حیلتان پنهانی،
در تب و تابِ حملهای پُر تَر،
دریدنِ زندهُ، زندگانی دیگر.
در این کویرِ خشک، پر از مردگانِ شهر،
در این هنگامهی سیاهیها،
قبطهها، رنجها، گرفتاریها،
او را ببین! ورانداز میکند اموالِ وقفی شهر،
لَعن میفرستد، به هر که بُرد و خُورد، جُز او،
در پی رفتههای تاریخیست،
دست چرخیدههایِ تاریکیست،
سوخته طلب، جوید این نِگاهبانِ میراث،
در خاکروبههای خاکسترین این دوران،
در آوارِ زندگیهای نابود،
ورانداز میکند، عرضُ طول، طولانی،
دوستانِ به دشمن مبدلند، به شهر،
پرشمار، سرگردان، پر از خشمُ کینههای دورانی،
تنوره میکشد، فریادِ خشمشان به شام،
کور میکند، روزنهی، نورهای نورانی،
او همچنان، به شغلِ جشن و عزاست!
در پی احترامِ پابرجاست!
به نظم در آمده در 30ام برج امرداد 1405، هشتم ماه ربیع الاول 1448
شانهها میلرزد از هِقهِق، و گاه از لرزِ سرمایی سختُ استخوان سوز، از زمستانی بلندُ سرد،
به ویرانی بَرَد، این پا فشاری بر گَلوی خشم،
حنُاقیست، در گردنهایِ خَمگَشته، از ترسُ هراسُ شرم.
چنان بر باد داد، یک کولهبار از داشتههای دُر و گوهر، سرخُ ارزشمند!
زندگی، اکسیرِ بودن، زیرِ گنبدِ پُر رنگ.
کدامین دشمنم آورد، این بادِ خزان را، بدین باغِ رنگارنگ،
کِه کَردَست این فضا را سرد؟
یک تاریخ، کج خُلقی، دوباره آمدست اکنون، همآره پیش چشمانم،
کِه ترکاندهست غمبادِ فِشرده، در دلِ غمگین این آهنگ.
شراره میکِشد از ظلمِ زخمِ زُور،
از این پُرگویِ سنگدل،
بَس آلودهست به طغیانی چنین پُررنگ.
بریدند از زمینُ آسمانم، سَرگشتهِ در بینش، شتابان میزند سَرچرخ،
موج میسازد، فشارِ مغزِ سردرگم، میانِ زوزههای گرگِ اجبارُ، هرچه، چون این تَنگ.
سحر، گاهی چشمک میزند، در مه،
مهی تاریک و اَفشُرده، نویدم میدهد آتش،
دودی میان لغزشِ پهلو به پهلو گَشتَنی، در تختخوابی چِرک،
آلوده میسازد، نمای صبحِ روشن را، در پسِ فردای بی فرجامِ تکرارهایی چند.
نه صبحم روشنی دارد، نه شب، تاریکیاش را از سرم کوتاه گَرداند،
میان این دو هم، ناروشنیها تاخت میزد، میان شعلههای خشم،
تو گویی تاختن بر ما، شدهست تقدیرِ بنیانکن،
غریبست این حکایت، ریشه در تاریخِ غمبارِ زمینی خونشفان دارد،
همانکه سوتکی شد، در گلوی شوخطبعِ کودکی پر جُنبُ جوشی چند،
زمینی که شکوفا شد، از صد هزاران خون جاری گَشته بر خود، چند،
ریشه دارد این، در پَهلو به پهلو گَشتَنم، در خوابهایِ پریشانِ زندگی در تندبادِ سرزمینِ باد.
رهایی کو؟ کجاست آن رَستَن، زین خواب آشفتهی هر شب،
از موهای آشفته!
که در تندبادها لَغزَد به چپ، بر راست، و گاهی هم، میان بادِ هردم، میرود بر باد.
زمینِ سفتِ این باغِ رویایی،
بیل ناخوردهست در فصلِ، پیش از رویشِ خورشید،
کین پژمرده میسازد، همه گلهای رنگین را،
خارزاری میکند، نابودی رنگین کمانِ رنگیِ گلهای نو رَسته، و یا کهنه،
میانِ بادهای گاه و بیگاه، که خُشکش میکند، این باد.
ولی چون میتوان کردن؟!
کین باد هم خود نالهی دَردیست، کَز پهلوی بشکسته از بیداد برخیزد،
از گُلدان غم آلوده بر سردابِ اینخانه برون خیزد.
بعد از آن پائیز،
این زمستانست که رویَش را نشانم میدهد، خونبار،
زمستان در پی هم، سرما دیده است این باغ،
" صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است» [1]
به نظم درآمده در شاهرود - پنج شنبه 11 دیماه 1404 برابر با 1 فوریه 2026
[1] - زنده یاد مهدی اخوان ثالث:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست ِمحبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوش مغموم.
منم من، سنگ تیپاخوردهی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهی ناجور.
نه از رومم، نه از زنگ، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین.
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است
به انسان لگام دریده باید گفت، در این دنیا، فیلت آنقدر یاد عالم والا نکند که چون خداوند، جبار و متکبر شوی، چیرگی خواسته و جُسته، هوسِ آقاییات بر دیگران کند. در زمینِ خدا قدم آهسته زَن، تکبر فرو نِه، چراکه نه تو خدایی، و نه اینجا مُلک خدایی توست! [1] حتی اگر خواستی رنگی خدایی بر خود و زندگیات بِزنی، عقل و اندیشه در کار گیر، و رنگی از رنگینکمان خداوند بردار که بر قامت انسانیات جلوه انسانی دهد؛
آدم باش، چراکه خدایی شدن را، تو باید در انسان شدن دیده و بِجُویی، نه اینکه رنگهایی از خصایص خداوندی برداشته، که تو را از انسانیت بدور داشته، تو در زمره درندگان به چپاولگرانِ جان و مال و دیگر داشتههای خَلقِ خدا کند، و خودمختار و جَریات در این خلاف کرده، تا به نام خدا، مشغول جنایت، و یا چپاول داشتهی دیگران شوی، و خود را لایق خدایی کردن بر زمینی بدانی، که فرصت زندگی برای آدم شدن توست، نه خدایی کردنت، تو که خدایی شدن را، با خدایی کردن اشتباه گرفته، تا آنجا که خود را بر جان و مال، و داشتههای دیگران لایقِ دخل و تصرف، و صاحب احکام هولناک میبینی!
آنگونه که اندیشیده، و آموختم، پایه فلسفه زندگی انسان، حداقل برای پیروان ادیان ابراهیمی [2] (54% بشر) بر این است که ما آدمیان فارغ از رنگ، نژاد و نوع ایمان خود، «همه از خداییم، و بسوی او باز خواهیم گشت» [3]، یعنی فرصت زندگی در این دنیا، در حقیقت، فرصت اندیشه و کرداری، میان یک رفت و برگشت است، میان نزول (هبوط) [4] از عالم والا، و پیوستنی (لقاء) [5] دوباره به اوست.
و میان این هبوط و عروج است که فرصت انسان بودن، آدم شدن، و انسان زیستن، و نزدیک شدن، و یا رسیدن به مقام والای انسانیت را در کشتزار [6] این دنیای کوتاه خواهیم داشت، و بازده این زندگی هرچه باشد، چگونگی دیداری دوباره، و میزان و درجهی وحدت یافتنِ با حقیقت هستی، و فرو رفتنِ دوباره در وجود مطلق او را، برای تک به تک ما، در اختیاری مثال زدنی، توسط خودمان، تعیین، و رقم زده خواهد شد.
پس باید آنقدر روی اندیشه و کردار خود کار کرد و مراقب بود، تا از یک سو از حیوانیت، و از آن سو، البته از خدایی شدنهای نابجا و ناصواب، به اندازهای کافی دور شده، و در میانهی این دو، در یک کلام، آدم شد؛ اما در همان حال خدایی شدنِ دوباره را نیز آغاز و تمرین، و بِدو شدن را عادت کرد، تا در نقطه و لحظه بازگشت، پیوستنی راحتتر و با سرعت بیشتر داشت، و برای ادغام در او، آمادگی در خود ایجاد کرد، که پیش مقدمهاش زیستی انسانیست، که از راه اندیشه و کرداری درست، راه بازگشت به اصل را آسان نموده، و انسان در لحظه مرگ، بازگشتی با فشار و تاخیر کمتر، و البته راحتتر خواهد داشت.
اما خداگونه شدن، و رنگ خدا به زندگی زدن، چگونه ممکن است؟ و اصلا ما باید خداگونه شویم؟! یا باید در خداگونه شدن نیز پای اندیشه و عقلِ حسابگرِ انسانی خود را پیش کشید، و راه درست در پیش گرفته، و از میان رنگهای پرشمار در رنگینکمان وجودِ خداوندی، دست به انتخاب زد، و آنچه انسانیتر، و موجب آدم شدن است را انتخاب، تا ردایی انسانی بر تن زد.
مثلا کدام انسان را برآزنده است که چون خداوند «چیره و جَبّار، متکبر» [7] و... باشد! این رنگها، البته رنگهایی خدایی و برازنده وجود اوست، اما برای انسان، به سرخی و سوزندگی آتش است، و با ورود به زندگی، و وجود هر انسانی، آنرا به آتش نابودی خود خواهد سوزاند، و آنرا به ویرانی خواهد کشاند. چیرگیطلبانِ متکبر و جبار، به دور از انسانیتاند، و اگر انسانی بدین رنگ درآمد، شایسته نابودی توسط "درهم کوبنده جباران" [8] خواهد شد.
اما در همان حال، انسان میتواند به عقل انسانی خود بازگردد، و از میان رنگهای خداوندی، برای خداگونه شدن، آنی را برگزیند که شایسته و بایسته آدمیت اوست، مهربانی و بخشش (رحمانیت و رحیم بودش) را میتواند انتخاب کرد، و آدم شد، و هرچه در این وادی بیشتر پیش رویم، انسانتر خواهیم بود، و زیباتر زندگی خواهیم کرد.
در این منظر است که خداگونه شدن، یعنی نگاه مهر و بخشایش چنان در تو وسعت گیرد، که هر چه جاندار را در این جهان، از شر تو در امان باشند، و از لطف تو برخوردار، و به دیده دارندگان حق آنانرا بدانی، و حقوق برایشان به رسمیت شناخته، و مراعات کنی، در پرداخت این حقوق، خِسَت به خرج نداده، و خداگونه، پهنایی به وسعت زیاد داشته باشی، که حتی به گنهکاران و نافرمانان درگاهش هم، آنقدر میبخشد و بخشید، که گاه در منظر مومنانش، به نظر میرسد که بیشتر از اهل ایمان و پرهیز بخشیده است، از جمله حق زندگی، که چنان از زندگی برخوردارند، که گویی خداوند هرگز نه گناهشان را میبیند، [9] و نه ایمانشان میخواهد بداند، و یا بلکه میبیند، و بیشتر میبخشد!
و تو هم باید در خداگونه بودت، طوری رفتار و پندار داشته باشی، که نه تنها زندگی آنان در کنارت خسارت نبیند، و دچار نقصان نشود، و با خطر مواجه نگردد، بلکه بتوانی چنان بر پهنه مهرت بیفزایی، و بخشایش تو چنان پهنا گیرد، که مهرت برایشان حق زندگی، حق بالندگی، حق رشد، حق به اوج رسیدن، حق بروز و... به ارمغان آورد، همانگونه که خداوند با همه موجودات چنین میکند.
با وجود اینکه از تو بهتر میداند که در میان آنان چه نابکاران درندهایی هست، اما دانستنش مانع لطف نمیشود، و محرومیت برایشان در پی ندارد؛ حال آنکه میداند چه چپاولگران بیرحمی در بین انسانهاست، از گرگان درنده گرفته، تا شغالانی که خود را به موشمردگی زده، ادای گریه و عقارت نشان میدهند، و نقاب بر چهره زده، در هر جنایتی با درندگان شریک و برابرند.
یا روباه صفتان مکارِ اهل خدعه و نیرنگی که، در غارت و چپاول و خونریزی، طبعی چون شیر، و زبردستانی چیره شدهاند، و یا کفتارانی همهچیزخوار که، بر هر هیچ کراهت و نجاستی خوددار نیستند، از مال یتیم، فقیر و این و آن گرفته، تا حتی از جسد متلاشی شده زندگی بندگان خدا نیز، از گزندشان در امان نیست و در دسترسشان قرار گرفت، از آن نیز درنمیگذرند، و چنان در پلیدی پیش رفته، در آن غرق شدهاند، که هیچ انسانی در طبع، نمیتواند فکر و تصور کفتارصفتی آنان را برای خود کند، و خداوند با اینکه میدانست و میداند که انسان خلق شدهاش، در پیوستارِ بین نیکی، تا آن سوی کجکرداری و بدی، تا بینهایتِ ممکن، فرصت و امکان سقوط و اوج خواهند داشت، و دارند، اما، باز هم اجازه و حق زندگی، و برخورداری به آنان داد و...،
و تویِ انسان! کیستی؟! در خود چه دیدهایی که چنین رنگی از رنگینکمان خداوند برداشته، بر خود زَدی، و مثلا بخود حق دهی که از انسانی حقِ زندگی بستانی؟! «اگر جان را خدا دادهست، چرا باید تو بستانی؟!» [10] و در قامت «درهم شکننده جباران و نابودگر ظالمان» [11] ظهور و بُروز کنی، تو را کدام ابزار خدایی است که چون او باشی، یا بر مخلوق خداوند چیره، جبار و متکبر شوی، که او چرا این کرد، این را گفت، و آن را نوشت، و آن شد؟! و همهی این چراها را میتوان گفت، اما «چیرگی، درهم شکستن و نابودگری» را باید به خداوند سپرد، و این تنها برازنده اوست.
و تو چقدر باید طغیان کنی، که چنان در رنگهای خدایی پیش رفته، و غرق شوی که، چیرگی و تکبر و جباریت در تو چنان گُل کند که تن فروشانِ نادار و بیمقدار را، یک به یک به دام خدعه و نیرنگ خود، به خلوتگاه کشیده، حکم به نیستی آنان دهی[12]، و زنجیرهایی از قتل آنان و یا دگر اندیشان [13] به راه اندازی؟! تن فروشانِ بخت برگشتهایی را که برای برآوردن نیازی مالی و یا روانی، تنها دارایی خود، یعنی تنشان را به حراج این و آن نهاده، تا پولی و یا محبتی و... را بدست آورند،
سگِ تنفروشانی چنین، به چپاولگران داشتههای دیگران، و غارتگران "اموال بیت المال" میارزد، و در بین ما کسانی هستند که تنفروشان را لایق بدترین مجازاتها میدانند، و از کنار غارت و چپاول اموال مردم به راحتی عبور میکنند! و یا آنان که خدا و دین و مرامش را، ابزار کسب قدرت و ثروت خود کردهاند و...
هر چند ممکن است در اثر رسوبات فرهنگی که در آن غرقی، تنفروشی را از غارت جان، و اختلاس اموال دیگران شنیعترش دیده [14]، چشم بر همهی غارت جان و مال انسانها ببندی، و سوزن خشم خداوندیات! بر این به غارت رفتن تن و حیاء زنی بیمار و یا ناداری گیر کند، که از بینوایی، برای کسب مالی، لذتی و یا محبتی، برای تن و روان مجروحش، به تنفروشی تن داده است، و چنان بِشوری و بشورانی که، باند [15] تشکیل دهند و دَهی، و یا به سانِ چریکی قوی پنجه، گروه گروه آنان را به دام خود کشیده، جباریت و تکبر خود را بر سر آنان خالی کنی!
و یا سرهای نپوشیده زنانی را، چنان سرکشی بزرگی در مقابل خداوند دیده، که به خود اجازه دهی آنان را گروهی مجازات کرده، در مدارس دخترانه [16] دسته جمعی تنبیه کنی، آنان را که برای دانش آموزی و دانش اندوزی از خانه خارج شده، و در پناه دولتند را، خشک و تر با هم سوزانده، جمعی، مسموم و مجروح سازی، یا بر چهرهشان اسید پاشیده، چراکه کشفِ حجاب کرده، به رغم میل تو، چهره مقابل چشم دیگران باز نهادهاند!
دنیای زیبایی را بین نران و مادینگان تقسیم کرده [17] ، زیبایینمایی مادینگان را چنان جرمانگاری کرده، و آنان را چنان مستثنی کرده، که بُروز آن را زلزله در عرش خداوندی دیده، آنان را مُلک و ناموس خود تلقی کرده، چنان در خودخواهی و احساس مالکیت بر آنان پیش روی، که بروزشان را ویرانگر دنیای خود دیده، تو گویی که با دیده شدنشان، به تاراج خواهند رفت، و از ترس از دست دادنشان، زندگیشان را سیاه، و اسیر ترسهای بیمارگونه خود کرده، و در قلعههای ساخته شده، و پستوی زندگی خود زندانیِ خواستههای خود کرده، نهایت ظلم را بدین بردگانِ خود رواداری!
و آنان را در حد گُلهای رنگارنگ و رُزِ زیبای بوستانهای شهر هم حق بروز نداده، به خود اجازه دهی بر گلبرگهای بروز یافتهشان اسید بپاشی! چرا؟! چون در پندار تو این بزرگترین خیانت موجود، در چنته انسان است! که پرده از صورت خود در جمع بردارد؛
اما در همان حال در عالم نرینگی خود چنان غرقی، که عیوب بزرگ خود را کامل به فراموشی سپرده، در نزد نگاه گنهکار و آلودهات، پرده برداشتن از صورت جبار و متکبرت، چنان مباح و واجب میآید، که آنرا مردانگی و غیرت دیده، و چون خداوند خود را بر دیگران چیره خواسته، و دیده، و این چنین به خود اجازه میدهی، که ظرفی پر از اسید را بر بروز تصویری از کارهای زیباگر و تصویرگری چون خداوند بپاشی، و آنرا نابود کنی، چراکه فکر میکنی این زیبایی باید در پرده بماند، حال آنکه هرچند ممکن است این رخنمایی بیجا، ناجا و بیموقع، و بلکه حرام به نظر آید، اما این رخ نمودن در حدی نیست، که جنایتی بزرگتر از سوی تو را مباح گرداند، که خود را مُحِقِ به اسید پاشی، زنکشی ببینی و...
اگر به خود آیی، خواهی دید که دنیای تکبر و جباریتِ چیرگیخواه تو، چنان وسعت گرفته است، که به درندهایی عجیب تبدیل شدهایی، از خداوند قادر و متعال نیز پیشی گرفتهایی، او که ابلیس و شیطان را در مُلکِ هستی خود میتواند تحمل کند، و در این راه آنقدر روادار است، که تهدید ابلیس بر انحراف خلق، و شمشیر از رو بستنش، در نابودی عشق خداوند (یعنی انسان) را اعلام میدارد و...، اما خداوند به او فرصت زیستن، تلاش، گناه و دشمنی با خود را هم میدهد، و تو آنقدر از خدا متکبرتر و جبارتر و چیرگیخواهتری که به خلقناکرده خود هم، چنان مالکانه نگریسته، که چنین حقی نمیدهی! و حتی کمتر از این هم قائل نیستی.
خدا گرگان درنده، روبهانِ خدای مکر و خدعه و تزویر، شغالان فرصت طلب و درنده، و کفتاران کراهتخواری چون تو را هم میتواند تحمل کند، فرصت زیست، با حق اوج گیری و... دهد، و تو چنان در رنگ خدایی خود، خود را مختار و دستباز دیدهایی، که حتی عقل و اندیشه انسانی را وا نهاده، میتوانی چون او، چیرهجو و جبار و متکبر باشی! که هر که را از مدار اندیشه و اعتقاد کوتاه خود، برون دیدی، که مشق اندیشه مد نظرت را نمیکند، او را دگر اندیشی لایق مرگ تصور کرده، و دگراندیشان را به دام سلطه خود کشیده، بیجانشان کنی، و اجساد تیغآگین و شمعآجین شده آنان را، روانه چشم همکاران و اهلشان کرده، تا به قولی مرگ دلخراش آنان را مایه عبرت دیگران کرده! تا مبادا کسی را جرات آید، که از مدار اندیشه و اهداف تو، که تنها خودت آن را حق مطلق میشماری و میدانی، تجاوز کند!
حال آنکه خداوند با همه ایمانی که بر حق مطلق بودن خود داشت، به خود اجازه نداد ابلیس و یا شیطان را از حق زندگی محروم کند، اما تو انسانِ ناچیز! از خدای جبار و متکبر هم، در جباریت و تکبر پیشی گرفته، چنان میشوی، که هرکه یک خط و یک جمله خارج از مدار اندیشه تو نوشت و گفت را ملحد، مرتد و... اعلام، و به خود اجازه میدهی از او جانستانی کنی، و از حق زندگی و زیستی آزاد و خدادادی محرومش نمایی! و...
ساری – یکشنبه 16 آذرماه 1404، 7 دسامبر 2025
[1] - در داستانِ مولوی بلخی که «دید موسی یک شبانی را به راه، کو همی گفت ای خداوند! ای اله! و...»، حتی خداوند رضایت نداشت که انسان در اندیشه و رفتار، به محکمه پیامبر بزرگی چون جناب موسی کشیده شود، و حتی موسی را نیز دچار سو تفاهم و کج فهمی در ارزیابی ایده و اندیشه و رفتار بندگانش دید، و خدا حکم موسی را نیز باطل کرد، و او را مجبور به جبران نمود، چه رسد به دیگر بندگان خدا، که مویی از تن موسی در تن ندارند، اما خود را صاحب احکام لازم الاجرا در اندیشه و رفتار میدانند و...، در حالی که هیچ ابزار پیامبری در دست ندارند، ارزش حکم خود را، تنها نیم بند انگشت از اختیارات خداوند بر زمینیان کمتر میبینند!
[2] - ادیان ابراهیمی یا ابراهیمیسم یا ابراهیمیت یا ادیان سامی در مطالعهٔ تطبیقی، به ادیانی گفته میشود که از سنت باستانی ابراهیم در نوشتههای سامی الهام میگیرند. یهودیت، مسیحیت، اسلام، و ملحقات آن همچون دروزیه، بابیه و بهائیت و... در این طبقه قرار میگیرند در عین حال، ممکن است خود پیروان این دینها باورهای متفاوتی با یکدیگر داشته باشند. ابراهیم یکی از پدر سالاران بنی اسرائیل (یا پیامبری در منابع اسلامی) است که داستان او در سفر پیدایش، اولین کتاب تنخ، روایت شده و قرآن نیز به او پرداخته است. گفته میشود بیش از ۵۴ درصد از جمعیت جهان (یعنی بیش از نیمی از جهان) پیرو یکی از ادیان ابراهیمیاند. بزرگترین آنان به ترتیب زمان شکلگیری عبارتند از یهودیت (قرون نهم تا ششم قبل از میلاد)، مسیحیت (قرن یکم میلادی)، اسلام (قرن هفتم میلادی)، بابیه و بهائیت (۱۲۶۰ هجری قمری یا ۱۸۴۴ میلادی).
[3] - إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ سوره بقره، آیه 156
[4] - هُبوط یا سقوط انسان مفهومی در دستگاه نظری و آموزههای مسیحی و... است که میگوید نخستین زن و مرد در آغاز معصوم و مطیع خدا بودند، اما با نافرمانی گناهکار شدند منظور از هُبوط راندهشدن انسان از باغ عدن و فرستاده شدن او به زمین است و ریشه در داستان آدم و حوا - دومین اسطورهٔ آفرینش در سفر پیدایش در تنخ - دارد.
[5] - لقاءالله که قرة عین العارفین بوده، با اینحال، کمتر به آن پرداخته شده است. لقاءالله را متأسفانه بیشتر مردم منکرند; «اِنّ کَثیرِ آمِنَ النّاسِ بِلِقاء رَبِّهم لَکافِرون» ; همان لقایی که منکر آن به حکم قرآن، جز زیانکاران است; «قَد خَسرَ الَّذین کَذَّبوا بِلقاءِالله» و در عذاب خواهد بود; «وَ اَمَّا الَّذینَ کَفَروُا وَ کَذَّبوا بِآیاتِنا وَ لِقاءِ الآخِرَةِ فَاُولئکَ فِی العَذابِ مُحّضَرُونَ.» اما غایت خلقت و اوج مقام انسانیت و مقصد او معرفی شده است: «یا ایها الانسانُ اِنّکَ کادِحٌ الی رَبّکَ کُدحاً فَمُلاقیه.»
[6] - در سوره شورا آیه 20 آمده است که: «كسى كه زراعت آخرت را بخواهد به او بركت داده و بر محصولش مى افزائيم، و آنكه فقط كشت دنيا را مى طلبد كمى از آن به او دهيم و در آخرت هيچ بهره و نصيبى نخواهد داشت» «مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرثَ الآخِرَةِ نَزِد لَهُ فِى حَرثِهِ وَ مَن كَانَ يُرِيدُ حَرثَ الدُّنيَا نُؤتِهِ مِنهَا وَ مَا لَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ نَّصِيبٍ» و پیامبر اسلام از این آیه اینگونه بهره برداری کرد و فرمودند: «دنيا كشتزار آخرت است» الدنيا مَزرَعةُ الآخِرَةِ
[7] - سوره حشر، آیه 23: «اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده، شایسته بزرگی و عظمت است. خدا از آنچه شریک او قرار می دهند، منزّه است». هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ
[8] - قاصم الجبارین
[9] - تا آنجا که سعدی میفرمایند: «به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد» «شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصورهٔ مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم مؤذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟ نمیزیبدت ناز با روی زشت بگفت این سخن پیر و بگریست مست که مستم بدار از من ای خواجه دست عجب داری از لطف پروردگار که باشد گنهکاری امیدوار؟ تو را مینگویم که عذرم پذیر در توبه باز است و حق دستگیر همی شرم دارم ز لطف کریم که خوانم گنه پیش عفوش عظیم کسی را که پیری در آرد ز پای چو دستش نگیری نخیزد ز جای من آنم ز پای اندر افتاده پیر خدایا به فضل خودم دست گیر نگویم بزرگی و جاهم ببخش فروماندگی و گناهم ببخش اگر یاری اندک زلل داندم به نابخردی شهره گرداندم تو بینا و ما خائف از یکدگر که تو پرده پوشی و ما پرده در برآورده مردم ز بیرون خروش تو با بنده در پرده و پرده پوش به نادانی ار بندگان سرکشند خداوندگاران قلم در کشند اگر جرم بخشی به مقدار جود نماند گنهکاری اندر وجود وگر خشم گیری به قدر گناه به دوزخ فرست و ترازو مخواه گرم دست گیری به جایی رسم وگر بفکنی بر نگیرد کسم که زور آورد گر تو یاری دهی؟ که گیرد چو تو رستگاری دهی؟ دو خواهند بودن به محشر فریق ندانم کدامین دهندم طریق عجب گر بود راهم از دست راست که از دست من جز کجی برنخاست دلم میدهد وقت وقت این امید که حق شرم دارد ز موی سپید عجب دارم ار شرم دارد ز من که شرمم نمیآید از خویشتن نه یوسف که چندان بلا دید و بند چو حکمش روان گشت و قدرش بلند گنه عفو کرد آل یعقوب را؟ که معنی بود صورت خوب را به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد ز لطفت همین چشم داریم نیز بر این بیبضاعت ببخش ای عزیز کس از من سیه نامه تر دیده نیست که هیچم فعال پسندیده نیست جز این کاعتمادم به یاری تست امیدم به آمرزگاری تست بضاعت نیاوردم الا امید خدایا ز عفوم مکن ناامید»
[10] - فریدون مشیری: « تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزیست زبان قهر چنگیزیست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید تو از آیین انسانی چه می دانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغلتانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست ولی حق را برادرجان، به زور این زبان نافهم آتش بار نباید جست! اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار، تفنگت را زمین بگذار! »
[11] - گیرم در دعای افتتاح برای خداوند چنین مقامی قائل شوند که : «ستایش خدای را که درهم شکننده سرکشان و نابودگر ستمکاران و... است.» «وَالْحَمْدُ لِلّهِ قاِصمِ الجَّبارینَ مُبیرِ الظّالِمینَ و...»؛ تو را چه مقامی رسیده است که چنان خداگونه شوی که این عنوان از خداوند ستانده، پیامت را با «بسم الله قاسم الجبارین» آغاز کنی و قهر چیرگی خداوندی را در زمین با شوری آنچنانی نمایندگی کنی؟!
[12] - سعید حنایی (۱۶ فروردین ۱۳۴۱ – ۲۸ فروردین ۱۳۸۱) یک قاتل زنجیرهای بود که کارگران جنسی را با انگیزههای دینی در مشهد به قتل میرساند. و در ۴۰ سالگی در مشهد اعدام شد از مرداد ۱۳۷۹ تا مرداد ۱۳۸۰، ۱۶ زن را به قتل رساند. فردی مذهبی با سابقه حضور در جبهه بود که در کلاسهای قرآن شرکت میکرد. اهالی محل میگفتند فردی آرام و سر به زیر بود، ولی همسرش گفت که «او به جامعه بدبین بود.» او در تمام جلسههای بازپرسی و دادگاه، انگیزهاش را دینی و خیرخواهانه و با هدف از بین بردن «فساد در جامعه» عنوان میکرد وی در یکی از مصاحبههایش گفت:«تا پیش از کشتن این آدمها، باران نمیآمد و قحطی شده بود. همین که اطراف حرم را از وجود زنهای تنفروش پاک کردم، باران آمد. آن موقع فکر کردم که باران به معنی تأیید اعمال من توسط خداست»
[13] - قتلهای زنجیرهای، به کشتار برخی از شخصیتهای سیاسی و اجتماعیِ منتقد نظام جمهوری اسلامی در دههٔ هفتاد خورشیدی، در داخل و خارج از ایران، گفته میشود که به گفتهٔ برخی از منابع، با فتوای برخی از روحانیون بلندپایه و به دست پرسنل وزارت اطلاعات در زمان وزارت علی فلاحیان (وزیر اطلاعات دوران ریاستجمهوری هاشمی رفسنجانی) و قربانعلی دری نجفآبادی (اولین وزیر اطلاعات در دولت محمد خاتمی) انجام شد این قتلها از سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۷ ادامه داشتند.
[14] - آیتالله سیداحمد علمالهدی در صفحه اینستاگرام خود در پاسخ به این پرسش که "بدحجابی بدتر است یا اختلاس؟" گناه بدحجابی را بالاتر از اختلاس دانست
[15] - در قتلهای محفلی کرمان که در سال ۱۳۸۱ در کرمان اتفاق افتاد. ۶ تن از اعضای بسیج یکی از مساجد کرمان ۵ نفر (احتمالا بعلاوه 12 نفر دیگر) از شهروندان کرمانی را به قتل رساندند این افراد در بازجوییها با اشاره به شنیدن سخنرانی محمدتقی مصباح یزدی آن را دلیل اعمال خود دانستند که گفته بود «اگر کسی خلاف شرعی مرتکب شود مؤمنان وظیفه دارند به او تذکر دهند، در مرحله بعد وظیفه دارند که به پلیس معرفی اش کنند، و اگر بعد از چند بار به این نتیجه رسیدند که پلیس و دستگاه قضایی نیز این افراد را مجازات نمیکنند، خودشان میتوانند دست به کار شده و خاطیان را به سزای اعمال خود برسانند.» مصباح یزدی با فرستادن نامهای به دادگاه صدور فتوا را تکذیب نمود. اما گفت تمام سخنانش در کرمان «استنساخ از منابع معتبر فقهی بودهاست.»
[16] - مسمومیتهای زنجیرهای در مدارس دخترانه ایران دستهای از رخدادهای عمدی و دنبالهدار بود که در طی آن، دانشآموزان تعداد زیادی از مدارس ایران به شیوهای مشکوک مسموم شدند. این رخداد از ۹ آذر ۱۴۰۱ تا فروردین ۱۴۰۲ ادامه داشت و از یک دبیرستان دخترانه در قم آغاز شد؛ پس از آن، صدها دانشآموز در ۶۰ مدرسه قم - که بیشتر، مدارس متوسطه اول و دوم دخترانه بودند - مسموم شدند؛ این رخدادها منحصر به قم نبوده و دامنه آن به شهرهای دیگری در سراسر ایران، همچون بروجرد، ساری، اردبیل، تهران، فردیس، خوزستان، کرمانشاه، نیشابور و مشهد نیز کشیده شد. بیشتر این دانشآموزان، دختر بودند و در موارد انگشتشماری مسمومیت در مدارس پسرانه نیز گزارش شده است. درگذشت یک دختر قمی به این حملات، منتسب شده است به گزارش محمدحسن آصفری، عضو کمیته حقیقتیاب مجلس شورای اسلامی، تا ۱۵ اسفند بیش از پنج هزار دانشآموز در ۲۵ استان و حدود ۲۳۰ مدرسه درگیر این حادثه شدهاند. عامل این رخدادها مشخص نیست؛ اما گمانهزنیهایی درباره نقش گروههای افراطی شیعه، فرقههای دینی مرتجع، طالبانی و هزارهگرایانه (معتقدان به نزدیکی ظهور مهدی) انجام شده است که به شکلهای گوناگونی مخالف درس خواندن دختران هستند. رهبر جمهوری اسلامی: «این یک جنایت بزرگ و غیرقابلاغماض است.»
[17] - روزی میان دو هنرمند بزرگ و سرآمد کشورمان، یکی در هنر نقاشی و زیباشناختی، و دیگری از سرآمدان هنر آواز و موسیقی، مشغول بحث رایج روز، یعنی موضوع حجاب زنان بودیم، که به طنز مدعی شدم که «این تقصیر خداوند است که زیبایی را در زنان منحصر کرد، تا حسادت مردان را از نِِمود و برور زیبایی آنان برانگیخت، تا گشودن چهره، و حجاب برداشتن از زیباییشان، اینقدر برای زنان هزینه زا شود، تا آنجا که یک جریان و یک اندیشه تمام توانش را در طول تاریخ بشر، بر این امر نهاد، تا زنان را در پستوها، و یا زیر حجابی دائم مستور و زندانی بگذارد، و اسیر اجبار و زورگرداند!»، اما با پاسخ غیرمنظرهایی مواجه شدم که «هرگز چنین نیست، خداوند زیبایی را اتفاقا در جماعت نران بیشتر از مادینگان نهاد، و همانگونه که در حیوانات مشهود است، و زیبایی در انحصار نرانشان است، همچنان که میان مرغ و خروس، خروس بسیار زیباتر و پر از رنگ و لعابتر و برانگیزاننده تر از مرغ است، بوقلموننر، شیرنر و... به همین سیاق از ماده اش زیباتر است و...، زیبایی مادینگان هرگز قابل مقایسه با زیبایی نران نبوده، و بیشتر برانگیزاننده نیست. و در مورد انسان نیز همین گونه است، و مردان در داشتن آیتمهای زیبایی تن، از زنان پیشترند و...» اینجا بود که به تاثیر هنر ادبیات در ذهن خود پی بردم، که زیبایی را در فرشتگان، و فرشتگی را در زنان محدود کرده، و این را به بدن و ساختار جسم مادینگان هم تعمیم داده بودم.

