مصطفی مصطفوی
دوست دارم زنده بمانم و فرصت دیدن بیشتری را بیابم، اما چه کنم که شمشیر بدستی به نام مرگ، دنبالم کرده و در پسم میدود، و به عجله ام می اندازد تا حتی از دیدن و لذت بردن از آنچه در آن غرقم نیز بازم دارد. مرگ اندیشی با ما این چنین کرد، حال آنکه باید لذت زندگی را چشید.
نفوذ و حضور نیروهای مزدور و وابسته به بلوک شرق و شوروی سابق (حزب توده، سازمان چریکهای فدایی خلق و...) در روند وقوع و پیشبرد نهضت ملی شدن صنعت نفت و بعد از آن در روند انقلاب 57، باعث نتایج تلخ و دردناکی در روند توسعه و حرکت ایرانیان در مسیر درست تاریخی خود گردید، و نیروهای زیادی از ما را به باد داد.
یک فقره از خسارات این حضور، که پس از پیروزی انقلاب ضد استبدادی 57 رخ نمود، اینکه دو کشور ایران و امریکا که تا پیش از این، دو همپیمان و همکار و همیار تلقی میشدند، اگر نگوییم به دو دشمن، به دو رقیب تقابلی تبدیل کردند، بویژه با تجاوز نابخردانه به مرزهای دیپلماتیک امریکا در تهران، و گروگانگیری از کارکنان و دیپلماتهای امریکایی در آن، که طبق موازین بدون خدشه در حقوق بین الملل و داخلی، و عرف ارتباطات کشورها، و منطق حضور در صحنه جهانی، و اخلاق و فرهنگ ایرانی و... این حرکت کاملا مردود و محکوم بود، اما انجام شد و لجوجانه بر این اشتباه ماندیم و بر ادامه این تفکر اصرار کردند، و هزینه های گزافی را بر کشور و مردم ایران تحمیل نمودند.
و ایران و امریکا را وارد بازی خطرناکی کردند، و اقدامات بعدی مقامات انقلابی در تایید و ادامه بر این راه اشتباه، و ارتکاب اشتباهات دیگری از جمله غرب ستیزی بیمارگونهایی که دامنگیر ما ناشی از نفوذ تفکر چپ در کشور شد و...، ما را به سمت باتلاق تقابل بیشتر برد، و کار اکنون به جایی رسیده است که هرچه دست و پا میزنیم و پیش میرویم، بیشتر در این لجنزار و باتلاق فرو میرویم، تو گویی ما به نمایندگی از کمونیسم جهانی، یقه رقیب غربی را گرفته، و حتی بعد از نابودی کمونیسم، به هر قیمتی رها نباید بکنیم!
دستهای ناپاکی که این تخم خسارتبار را در زمینِ مستعدِ به خیانتهای بزرگ و آشکار، در تاریخ ایران کاشتند، و هدایت کردند، بزرگترین چالش را در روند آینده کشور ایجاد کرده و تداوم دادند، که اکنون طعم تلخ میوههای آن، کام هر ایرانی وطنپرست و هر ایراندوستی را تلخ کرده، آه و حسرت از دل دلسوزان به حال کشور و مردم ایران بلند میکند، چرا که خطرات و ویرانیهای بزرگی را در پی داشته، و اکنون این بازی به مراحل حساس و دلهره آور خود نزدیکتر هم شده است.
بیشک این تقابل یکی از راهبردهای غلط و نابخردانهایی بود که حتی موجودیت ایران را نیز به خطر انداخته و میاندازد، و بدون آن هرگز شرایط ایران کنونی (فساد، عقب ماندگی، ویرانی، توسعه نیافتگی، گریز از دمکراسی و...) به وجود نمیآمد، که ایران در معرض حمله مستقیم ابرقدرتی در حد و اندازه امریکا قرار گیرد، که به واسطه ظرفیتهای سیاسی، مالی، بین المللی و فن آوری خود، در ردیف کشوری بی رقیب، خود را به تمام نظام جهانی تحمیل میکند.
هیچ عقل و منطقی چنین رویارویی را نمی تواند توجیه کند، چراکه چشم انداز این تقابل در بالاترین حدِ خسارت به امریکا، میتواند به از دست دادن چند شناور دریایی، یا احیانا از دست دادن چند پرنده ریز و درشت در نبردهای هوایی، و یا بمباران شدن چند پایگاه نظامی امریکایی در کشورهای همجوار و کشته شدن چند سرباز امریکایی منجر شود، و اما در این سو، برای ایران میتواند خسارتهای غیر قابل جبران و حتی خطر بقا، نابودی بزرگ، و یا حتی پاک شدن از صفحه روزگار را در پی داشته باشد.
وقوع نبرد مستقیم بین ایران و امریکا هرگز به نفع ایران نبوده و نخواهد بود، چه ایران اسلامی، چه ایران آزاد شده از نظام اسلامی، و یا هر ایرانِ دیگری که بتوان در هر شق فکری تصور کرد. از این رو نهِ بزرگ به جنگ و جنگ طلبان در هر سوی پیوستار ایرانیان مدافع جنگ، حاضر در ایران و یا خارج از آن، یک وظیفه ملی برای هر ایرانی است که دل در گرو بقای مرزها و یا آبادانی ایران و حفظ جان و مال و ناموس ایرانیان دارند.
رویارویی ایران و امریکا از دهه 1360 تا کنون، روند توسعه، پیشرفت و آبادانی ایران را به نابودی برده است، و میرود تا ایرانیان را دچار فقر، ورشکستگی کلی، در تمام ابعاد، و نابودی زیرساختهای جمعیتی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی کند، رویارویی که هیچ فرایند مدنی تاکنون نتوانسته است، پایان آن را بر خواستارانش تحمیل کند، تقابلی ناخواسته توسط مردم ایران، که در سبد هزینههای آنها نهادهاند و نمیتوانند آن را از خود دور کنند، آخرین تلاش ایرانیان برای خلاصی از این بختک ناخواسته، انتخاب آقای مسعود پزشکیان بود، که شعار عمده انتخاباتی او رفع این پدیده شوم از چهره نظام ارتباطات بین المللی ایران بود، که این رئیس جمهور پاکدست و صادق نیز، اکنون آچمز شده در دستان مافیای مبارزه با غرب، نظارهگر مرگ شعارهای انتخاباتی خود است.
ما این روزها در حالی به سوی جنگ خسارتبار دیگری میرویم که، تجربه جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث صدام را در پیش روی خود داریم، و میدانیم که میشود جلوی وقوع جنگها را گرفت، تجارب آن جنگ نیز نشان میدهد که اینگونه نبردها، در یک فقره از خسارت هایش، باعث نابودی طبقهایی از ایرانیان شریف میشود که حاضرند برای مردم و این آب و خاک، جان دهند، و همین ها هستند که باید روح آزادگی و آزادمردی را در جامعه خود پرچمداری کنند.
بیشک کشتار جوانانی که در دفاع از این آب و خاک، در آن جنگ خسارتبار هشت ساله جان دادند، باعث گردید که در عدم حضورشان بعد از آن جنگ ویرانگر، ابتکار عمل در دست نیروهای ناپاکی اُفتد که ایران را دچار فقر، انحراف فکری و سیاسی، فساد، تبعیض، بی عدالتی و نابودی زیرساختهای بقای اجتماع، از جمله اخلاق، خانواده، گروههای مرجع، دمکراسی و... کردند.
از این رو زیربناهای فکری و گروهی که، ایران را به سمت چنین جنگ و جنگهایی پیش میبرند، شاید بتوان گفت، ضد ملیترین تفکر و افرادیاند که در تاریخ ایران نمونههای بسیار داشته و دارند، و ایران و ایرانیان را به سمت تلههای فلاکت و نابودی توسط دشمن بردند، و ایران را دچار دشمنانش کردند. صاحبان فتوایی که با فتوای جهاد بی موقع خود، عباس میرزا را به جنگ نابرابر با روسهای متجاوز فرستادند، و او را دچار مخمصه قراردادهای ننگین ترکمنچای و گلستان کردند و...، و یا سرداران متکبر و نادانی چون دورمیشخان شاملو و... همیشه در این جامعه بوده و هستند، باید مراقب این دل های بیمار و بیخیال نسبت به حفظ مرزهای ایران بود.
#نه_به_جنگ #نه_به_جنگ_طلبی
سیزدهبهدر، روز بازگشت انسان به طبیعت است، روز دریافتن اینکه ما هم تنها بخشی از طبیعت، و با دیگران در آن شریک هستیم. در فرهنگ ایران باستان، روز سیزدهم هر ماه، «تیرروز» نامیده میشد، و آن را به ایزدِ تیر متعلق میدانستند. تیر، در زبان اوستایی «تیشتَریَه» خوانده میشود، و همنام تیشتر، ایزدِ باران است، از این رو سیزده در فرهنگ ایرانی جایگاهی در خور خود دارد، روزی که باید خود را در کنار طبیعت، سرشار از سبزی، سرزندگی، امید، زایش، نور و شادی کرد. #سیزدهبهدر #روز_طبیعت
کاش واژه هایی بودند، تا در چینش خود، از بیم و رنجِ بند شدن، و حال دلِ بندیان به شایستگی بگویند، و این گنجایش را داشته، تا نگاره ای از تلخی به بندگی کشیدن آدمها را به چشمها کِشند. گاه با خود میاندیشم که شاید این تنها دردِ زخمِ دل بند شدگان است که حس دردناک زنجیرها را در خود دارد، که این نیز تنها برای آنانست که آشکار و پیداست، و تنها آنانند که میدانند بند و بندشدگی، چقدر توان فرسا و روح فرساست، و واژهها هرگز شاید نتوانند ژرفای سوزناک، و خشم نهفته، و اما شعله ورِ دلِ بندیان را بیان دارند.
اما قسم به واژهها به گاه چینش و شکل دادن به پیکره زیبای رهایی؛ قسم به صبح در پگاه رهایی؛ قسم به شامگاهان در غروب ظلم و تعدی؛ قسم به ظهر در میانهی راهِ بند و رهایی؛ قسم به شکِ میان ماندن و رفتن؛ قسم به واژهها به گاه ثبتِ زیبایی رهایی؛ قسم به انسان، آنگاه که در آدمیت، رها، و شکوهمند و برازنده جایگاهی میشود، که لایق آن آفرینگو در خلقت خود خواهد شد، او که آدم را رها و مختار آفرید، و رها و مختار خواست.
هزارهها بند و بندگی، و به بند کشیدن آدمها، مرا به هر بند و بندگی مشکوک و خوفناک میکند، تا آنجا که حتی از لحظات جشن بندگی انسان در مقابل ایزد یکتا نیز خوفناک میشوم. چراکه آن همه شوق و شادی برای بندگی او نیز، حرام چشمانی به طمع به بند کشیدن انسان بر میانگیزد، تا آدم را به سجده همنوعِ خود برند، همانگونه که تاریخِ اسارتِ انسان، بندهای بزرگ و محکمی را در خود دارد، که انسانهایی در جایگاه خدا نشستند، و دیگران را بر سجده و کُرنش و تسلیم در برابر خود فرا خوانده، و مجبور کردند، و بندهایی به گستردگی عدد آدمها پهن نمودند.
کاش خدا هم از قید بندگی انسان در برابر خود صرف نظر میکرد، تا این تنها مجوز به بند کشیدن آدمها هم باطل میشد، تا فرصت طلبان هیچ بند و بندگی مجازی را در شان و زندگی انسان نمییافتند، و مجوزی برای بندگی و به بند کشیدن، در زندگی آدم ها نبود، تا از آن بهانهای بسازند، و انسان را به کرنش در برابر خود بخوانند و بخواهند.
در فلسفه سرخ پوستان، که عمقی ژرف در آدمیت دارد، ما جزئی از طبیعت هستیم، نه رئیس آن،
« ما هیچگاه گیاهی را با ریشه از خاک نمی کنیم، ما هنگام ساخت خانه خاک را زیاد جابجا نمی کنیم، ما در فصل بهار آرام روی زمین قدم بر می داریم، چون مادر طبیعت باردار است، ما هرگز به درختان آسیب نمی رسانیم، ما فقط درختان پیر و خشک را قطع می کنیم، و قبل از قطع کردن برای آرامش روحش دعا می کنیم، حتی حیواناتی که برای مایحتاج غذایی در حد نیاز از آنها استفاده می کنیم را نیز، با اجازه و دعا برای آرامش روحش از چرخه هستی جدا می کنیم. و به اندازه مصرف مان درخت می بُریم، و گوشت تهیه می کنیم، و هرگز هیزم ها را اسراف نمی کنیم، اگر حتی یک درخت جوان و سرسبز را قطع کنیم، تمامی درختان جنگل اشک می ریزند، و اشک آنها در دل مان نفود می کند و وجودمان را مجروح می کند و قلب مان آرام آرام تاریک می شود، خاک مادر ما و آسمان پدر ماست، و باران عاشقانه ترین سرود هستی است، طبیعت روح دارد و مهربانی را می فهمد، ما جزئی از طبیعت هستیم نه رئیس آن.»
بوی بهار و نو شدن در هنگامهی نوروز باستانی، از فضای طبیعت ایران به مشام میرسد، و هر زندهجان از گیاه، حیوان و آدمی را مست خود میکند و به رقصِ زایشی دوباره میآورد. گیاهان و جانوران به کنارِ از آنچه که آدمیان بر سر خود و دنیای پیرامون خود میآورند، سرمست از شراب زایش و زندگیِ دوبارهاند، و ما هم باید به سانِ هزاران سال تاریخ تمدنی خود، بر بزرگداشت این عیدگاهِ شادمانی، شاد و شادکام بوده، و شادی پراکنیم.
اما وضع ایران و منطقه ما در سال 1403، و پیش از آن، چنان اسفبار و خونین بود و هست، و چنان در کشتار و ویرانی غرق شدیم، که ابرهای تیره آن، هنوز در پس و پایانِ این سالِ مخوف نیز هویداست، و دل و دماغی برای شادمانی و شادکامی نمیگذارد، و اینچنین است که ایرانیان در چرخهایی از تیره روزیها، از شادی که مشخصه تمدنی و شخصیت تاریخی آنان است، چنان دور شدهاند که دیگر ایرانی نامیدن آنان، مشکل میشود، مردمی که تاریخ نشان میدهد به هر بهانهایی و بر هر گاهشمارِ زایش و رویشی جشن میگرفتند [1] و شادمانه به استقبال آن می رفتند، و از مرگ و مرگ اندیشی، و بزرگداشت گاهشمارهای مرگ، دوری میجستند، اما این روزها با مرگ و ویرانی و گاهشمار مرگ چنان دمخور، همراه و همقدم شدهاند، که جغد بداقبال مرگ و ویرانی، دست از سر این مردم و این سرزمین برنمیدارد، و آواز مرگآور خود را بر آسمان ایران و منطقه ما هر دم میپراکند، دهههاست که این چنینیم و انگار بدین میهمان ناخوانده عادت کردهایم، تا جایی که رنگ اعتیاد به جنگ و مرگ را در جامعه خود میتوان دید، و بویش را فهمید.
این روزها ایران و ایرانیان، بیشتر پاگیر بادهاییاند، که راهبرانشان در این چند دهه کاشتند، و این بادها میرود تا به توفانی دگرگون کننده تبدیل، و وزیدن گرفته، و بوی باروت، مرگ و ویرانی را، دوباره بعد از سی و شش سال که از جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث صدام میگذرد، باز بپراکند، و به نظر میرسد، ایران این روزها، از هر زمان دیگری، به جنگ و خونریزی، و ویرانی نزدیکتر شده است. همچنانکه تنها در یک سال گذشته، ایران شاهد دو تجاوز به حریم هوایی خود از ناحیه پاکستان و اسراییل بود، که برای اولین بار مرزهای ما را شکستند، و عمق خاک ما را مورد حمله هوایی و گاه تروریسم خود قرار دادند.
این حملات بیشتر از آنکه به خوی تجاوزگری رهبران آن دو کشور متجاوز مربوط باشد، ناشی از عوارض زیادهروی در نفرت بیمارگونه از غرب، و سیاست لگام گسیخته غربستیزی، و مبارزه کینه ورزانه و بیش از حد با اسراییل [2] ، و در مقابل، افتادن از آنسوی بام، و دوری از سیاست خارجی متعادل و متوازن و ناشی از فرزانگی بود، که ایران را شیدای روسها و شرق نشان میدهد، در حالی که در یک نظام خردمندانه و متکی بر فرزانگی و خرد ارتباط جمعی، نه این نفرت و کینه، و نه آن شیدایی بیمارگونه، جایی در زندگی عقلا نداشته و ندارد.
اما این نفرت و شیدایی بیش از حد، باعث گردید، این روزها، ایران بزرگ و تمدنی به دستمایه بازی غرب و شرق در تغییرات پازل قدرت جهانی و به محل و موضوع مذاکره آنان تبدیل شود، تا آنجایی که در آخرین برگ از دفتر بازیخوردن ایران در چنین جمع هایی، میبینیم که، وقتی رهبران امریکا و روسیه دیروز (28 اسفند 1403) یک ساعت و نیم گپ و گفت تلفنی داشتند، تا موضوع اصلی گفتگوی خود یعنی تجاوز روسیه به اوکراین را حل و فصل کنند، موضوع ایران نیز، در حاشیه آن، به عنوان یکی از موضوعات گفتگو تبدیل شد، و این دو بیرحمانه به این جمعبندی میرسند که ایران را خلع سلاح کنند، چرا که «نباید موقعیت نابودی اسراییل را داشته باشد» [3]
چنین موضعگیری از ناحیه امریکا، که بارها از سوی مقامات بلندپایه ج.ا.ایران به عنوان « دشمن » خطاب شده و میشود، به نوعی طبیعی به نظر میرسد، اما اشتراک نظر ولادیمیر پوتین با دونالد ترامپ در این نقطه، نشان از همسویی کشوری با «دشمن» دارد که رهبران ایران مدعی روابط راهبردی و نزدیک با آنند! اما سوال اساسی اینجاست که اگر قرار بود که دشمن تاریخی چون روسیه، دوست راهبردی انگاشته، و در نظر گرفته شود، و تمام موازین اخلاقی، قانونی، عرف جهانی زیر پانهاده شود و با او در پرونده رسوای تجاوزش به اوکراین همراه شویم، کشوریکه در میانه همکاری تهران با خود در جنگ اوکراین، در پرونده جزایر ایرانی خلیج فارس، کنار زیاده خواهی امارات قرار گرفت، و در سوریه جاده صاف کن حمله اسراییل و جریان رادیکال مذهبی مورد حمایت ترکیه و اعراب در مقابل ایران بود، و در چنین بزنگاه خطرناکی هم، همسو با امریکا از خلع سلاح ایران میگوید، چرا باید شریک راهبردی ایران تلقی شود و رهبران ایران در سه سال گذشته سیاستی را در پیش میگرفتند که ایرانیان بهای سنگین نزدیکی با چنین بدعهد خیانت پیشهایی را بپردازند؟! آیا روسیه در تاریخ ایران برای رهبران ما ناشناخته بود؟!
کشوریکه در بزنگاه خطر، با امریکا اشتراک نظر یافت، و از خلع سلاح ایران سخن میگوید و همنظر با امریکا، از «ستاندن موقعیت نابودی اسراییل از ایران» (بخوانیم خلع سلاح ایران در مقابل کل رقبای خود) سخن بگوید، که لازمه چنین ستاندنی، محدودسازی توان هستهایی، موشکی و هرگونه نیروی نیابتی ایران در منطقه خواهد بود، در کجا باید با ایران همسویی میکرد؟!
تاریخ نشان میدهد که روسها همیشه دشمن آزادی و پیشرفت و تمامیت ارضی ایران بودهاند، و امروز روسهای خیانتکار، بعد از بهرهمند شدن از نیابتیهای ایران در یمن، لبنان، فلسطین و سوریه، و بهرهگیری از فناوری موشکی و پهپادی ایران در تجاوز خود علیه مردم و خاک اوکراین، و بازی با کارت پروژه پرخرج و هزینهبر هستهایی ایران، که هزینههایش را مردم ایران بیشتر از دیگر دارندگان آن پرداختند، و بازی با این کارت، که مدتهاست در دست روسها افتاده است، تا از آن بهره برده، و روابط خود را با غرب تنظیم کنند، و در این روزهای خطر نیز، سخن از همراهی با امریکا میگویند! که این سه امکان را از ایران ستانده، تا به قول دونالد ترامپ، در دیدار تاریخی اش با ولادیمیر زلنسکی، ایران نیز بدون هیچ کارتی، در مذاکرات منطقهایی، جهانی و دوجانبه حاضر شده و تسلیم شرایط بیرحمانه نظام جدید قدرت در جهان شود، اگر قرار بود ایران به چنین سرانجامی مبتلا شود، چرا باید ج.ا.ایران در کنار متجاوز روس قرار میگرفت و میماند، و هزینههای تجاوز او به مردم و خاک اوکراین را، ما ایرانیان میپرداختیم؟!
ایرانیان در سال 1403 در کنار پرداخت هزینههای تجاوز روسیه به اوکراین، هزینههای حمله حماس به اسراییل در 7 اکتبر 2023 را هم پرداختند، جنگی که اکنون یک سال و نیم از آن میگذرد، و تنها بهرهمند اصلی آن جنگ، بنیامین نتانیاهو (راستگرای بیرحم اسراییلی) و ولادیمیر پوتین (متجاوز دیکتاتور) بودند، که چرخه کشتار و ویرانی آن، پایه های متزلزل حکومت نتانیاهو را در داخل اسراییل، و در برابر جناح میانه رو اسراییل محکم کرد، و به روسیه این امکان را داد تا جنگ باخته را با پیروزیهایی در سال 1403 به پایان برد، جنگی که حماس آنرا آغاز کرد، و تو گویی ماموریت داشت تا رفیق پوتین را از مرکز توجهات جهانی خارج کند، و کرد، اما سایه این جنگ خسارتبار و تباه کنندهی ملتها و دولتها، هرگز از سر مردم مظلوم منطقه برداشته نشده، و بلکه این روزها سخن از آغاز دور جدیدی از کشتار و ویرانی توسط نتانیاهو سر زبان هاست، و جا دارد که 7 اکتبر 2023 را روزی نحس برای خاورمیانه و ایران و بلکه جهان دانست، چرا که منطقه و جهان را در گرداب جنگ و بازی جنگطلبان غرق کرد، که هر روز بر دامنه ویرانی و خسارت این جنگ افزوده میشود.
بدنبال حمله دیوانه وار، مشکوک، هالیوودی و احتمالا هدایت شده حماس (توفان الاقصی) به اسراییل، گرچه در ساعات اولیه پیروزی با حماس بود، و به کشتار صدها تن از مردم اسراییل انجامید، اما در چند ساعت بعد، ورق برگشت، و اکنون یکسال و نیم است، که ابتکار عمل دست نتانیاهو قراردارد، و چرخه کشتار چند ده هزار نفری از مردم مظلوم فلسطین، لبنان و... آغاز شده، و در این نبرد، ناخنهای دفاعی که، به «عمق استراتژیک» دفاعی ایران تعبیر شده بودند، یک به یک چیده شدند، ناخنهایی که برای پاگیری هر کدام از آنها، ج.ا.ایران دههها تلاش، و دهها میلیارد دلار سرمایه گذاری کرده بود،
و اکنون نیز در ادامه آن، این روزها دونالد ترامپ (رئیس جمهور جدید امریکا)، کسی که از جنگ و نبرد گریزان بوده و هست، خود شخصا با ضعیفترین ملتهای خاورمیانه، یعنی یمنیها جنگی را آغاز کرده، تا ناخن دیگری را از پنجه قدرتمندی که «محور مقاومت» نام گرفته، بچیند، و کار ناتمام اسراییل را، خود شخصا دنبال، و تمام کند.
با خنثی شدن قدرت حماس، حزب الله، حزب بعث اسد (با همکاری ترکیه، قطر و...) در اثر حرکت اشتباه 7 اکتبر 2023، اکنون شیعیان زیدی موسوم به «حوثی» هم مورد حمله مستقیم امریکا قرار گرفتهاند، تا جاپاهای تمدنی ایران در شام، عراق، یمن و... یک به یک، فدای سیاست اسراییلستیزانهایی افراطی شوند، که به حتم هرگز در حد و اندازه و ضرورتی نبود، که این مقدار ایران، ایرانیان و سرمایههایش، هزینه آن شده، و به پای فلسطین قربانی شوند.
در این سالها آنقدر در پای فلسطین پیاپی باختیم، که باخت دیگر به عادت روزانه ما تبدیل شده است، و در این روزهای آغاز جشن نوروز، خود را به سان آن نواب مسلمان هندی حاکم بر منطقه «اوده» [4] در فیلم «شطرنج بازان» [5] میبینم که در این شاهکار هنری، سازنده این فیلم فاخر، زندگی بازندهایی را به تصویر کشید، که غرق در باختهای بزرگ مقابل دشمن بریتانیایی خود، همچنان دغدغهمند بازیهای کودکانه و عادات ناشی از تخدیر شدهگی خود، یعنی شطرنج بازی بود، تا مسیر نابودی خود و سرزمینش را نبیند، و در خیالات خام کودکانه خود، نادیده بگیرد، تا دره نابودی، برای برد در بازی شطرنج بماند، تا از صفحه بازی روزگار محو شود.
این روزها در دغدغههای بیمورد و با مورد، و جشنهای عید و نیایشهای ماه رمضان، تورم و گرانی، فساد و ناترازی، تحریمهای کمرشکن، فساد و سقوط اخلاقی، ناشایسته سالاری و آنچه از این دست بر ما میرود، غرق شدهایم و برای قدرت اول منطقه شدن، در خیالات خام خود غرقیم، و از آنچه در انتظار ایران و ایرانیان است، سخت غافلیم، و تن به نابودیها و ویرانیهای پیاپی میدهیم، زنگهای خطر برای ایران و ایرانیان مدتهاست که به صدا درآمده، و در اینجا گوشی برای شنیدن و دست به کاری زدن نیست، و کسی نیست که برای ایران و ایرانیان دلسوزی کند، و به داد ایران برسد.
در چنین شرایطی است که با سال 1403 باید خداحافظی کرد، و به دامن سالِ تیره و تار 1404 خزید، در حالیکه ابرهای تیره جنگ و ویرانی، بر سر ایران و منطقه سایه افکنده است، و کشتاری کم سابقه [6] کلید خورده و جریان دارد. و این در حالیست که برخی از ما ایرانیان، وجود این روند را لازم هم میدانند و بر این نظرند که ایرانیان خود توان رها شدن از وضع موجود را ندارند، و چنان در چنبره جزایر مخرب قدرت در داخل ایران گرفتارند، که یک قدرت خارجی باید که به کمک آید، تا با زایش نظامی نو، ایرانیان را از این وضع اسفبار موجود نجات داده، و برخی بر این اعتقادند که در کوله سربازان خارجی رهایی را نباید جست، که نیست. برخی آنقدر خود را باخته و خنثی میبینند که به هر سناریویی حاضرند تن دهند تا فقط شرایط تحول یابد، و تغییر کند، و برایشان مهم نیست در پس این تغییر چه رخ خواهد داد، و در این میان اقلیتی را میتوان دید که انگار ایران توپ بازیهای آنان است، تا برای تحقق آرمانهای ناروشن خود، ایران و ایرانیان را تا قتلگاه نابودی دنبال کرده و پیش برند و...
جای اصلاح و اصلاح طلبان در این بین خالیست، تا زایشی کنترل شده و تدریجی را راهبری کنند، تا ایران به دام افراط و تفریط نیفتاده، تاریخ دوباره و چندباره تکرار نشود. اصلاحات در ایران بیرحمانه و نابخردانه به پای پوپولیستهای تندرو سر بریده شد، و خنثی گردید، تا عرصهداران صحنه سیاست ایران، در این پیچهای خطرناک تاریخی، افراطگرایانی در این و سو و آن سوی پیوستار جمعیتی ایران باشند، که اقلیتی ناچیز در هرم جمعیتی ایرانند، و آینده ایران را همین اقلیتهای ناچیز، با این روند رقم خواهند زد، تا ایران هرگز، ایران مطلوب اکثریت ایرانیان نشود، و چرخه لزوم انقلاب و تغییر تحول، همیشه یقه ایران را در دست داشته و رها نکرده، و هر از چند سالی، ایرانیان را به خود مشغول داشته، و سرمایههای ایران را به نابودی برده و مستهلک نماید.
این روزها ایرانیان در تفرقه کامل، با کمری خم از تحمل دههها تحریم کمرشکن، و فساد ناشی از آن و جدایی از جهانیان، به استقبال آیندهایی ناروشن می روند.
#نه_به_جنگ #نه_به_جنگ_افروزی #نه_به_کاسبان_جنگ

تماس تلفنی پوتین و ترامپ، و سیم تلفنی که بر گردن کشورهای مورد مذاکره در این تماس افتاد
[1] - ایرانیان برای 12 ماه سال، 15 جشن متفاوت داشتند، و آنرا با شادی همراهی می کردند. جشن های نوروز، مهرگان، سده، سپندارمزگان و... از آن جمله اند
[2] - که توگویی که اسراییل اولین و آخرین متجاوز به حقوق، و مرزهای سرزمینی آدمیان در روی زمین بوده و هست
[3] - روزنو :کاخ سفید در خصوص گفت و گوی تلفنی ترامپ و پوتین بیانیه ای منتشر کرد. در این بیانیه از توافق رهبران دو کشور مبنی بر توقف حمله به زیر ساخت های روسیه و اوکراین خبر داده شده است. همچنین ادعا شده پوتین و ترامپ اعلام کرده اند ایران هرگز نباید در موقعیت نابودی اسرائیل باشد! درباره این بخش هنوز کاخ کرملین بیانیه ای صادر نکرده است.
[4] - اوده منطقهای تاریخی به مرکزیت فیضآباد در شمال هند است این منطقه در ایالت اوتار پرادش واقع است که حکومت اوده در سالهای ۱۷۷۲ تا ۱۸۵۸ میلادی در آن حکمرانی میکرده است زبان مردم این منطقه هندوستانی، زبان هندی و زبان اردو است.
[5] - شطرنجبازان فیلمی از سینمای هند ساختهٔ کارگردان بنگالی ساتیاجیت رای، بر اساس داستان کوتاهی از منشی پریمچند به همین نام، که در سال ۱۹۷۷ میلادی منتشر شد امجد خان در نقش واجد علی شاه، پادشاه اوده در این فیلم حضور دارد. همچنین بازیگران برجستهای نظیر سانجیو کومار، سعید جعفری، شبانه اعظمی و ریچارد اتنبرا در آن بازی کردهاند. اتفاقات فیلم در ۱۸۵۶ میلادی واقع شده، زندگی و آدابورسوم قرن ۱۹ شبهجزیزهٔ هند در آستانهٔ شورشهای سال ۱۸۵۷ میلادی در این سرزمین را نشان میدهد. تمرکز فیلم بر سیاستهای توسعهطلبانهٔ استعماری کمپانی هند شرقی بریتانیا میباشد. این اثر سینمایی برای بهترین فیلم خارجیزبان در پنجاه و یکمین دوره جوایز اسکار، پیشنهاد اما نامزد نشد.
[6] - به غیر از کشتاری که از فلسطینی ها در غزه می شود، که در یک قلم آن در یک روز نزدیک به پانصد نفر در اثر بمباران غزه کشته شدند، و تو گویی گشتار فلسطینیان به یک امر عادی تبدیل شده است، دیگر تنها رقم کشته هاست که گفته می شود و همه از کنار آن رد می شوند. البته چنین کشتاری خاموش در ایران نیز جریان دارد، که رسانه ایی نمی شود، چرا که رقم کشتاری که از تصادفات رانندگی، آلودگی هوا، سرطان و... کمتر از کشتار جنگ غزه نیست.
در این مُرده شورخانه میجُنبد تَنی
چرا که در این مرگِ دمادم، آشوبی توانفرسا، بیقرارش میکند
تن به رفتن نمیدهد، این تنِ ناکام
میخواست نقطهای باشد
معنایی بسازد
نوری بیفروزد
چراغی باشد در راه
اما خود،
رها میانِ بیکرانِ فرار از عدم، گُم شد،
از این سو بدان سو، دَوان پی معنا،
به هر سوراخ سَرَک کِشیدَست او،
تاکه شاید روزنهای به بود و باش بیابد،
اما آه!
به هر نسیم و بادی که رو کرد، این خارها بودند، که در چشمهایش فرو رفتند،
خسته از این همه پوچی، این همه ویرانی،
تشنهام به بیداری،
یا که دفن شدن، و سکوت زیر خروارها بیمعنایی،
چشم هایم، میدوند میان سراب،
خسته از جُستن،
مانده از رَفتن،
آه ای حقیقتِ تنها! کجایی؟
به کُنج تنهاییت راهی هست؟
مردگان را بدین سرا، جایی هست؟
تا که سَر کِشیم باهم، این شرابِ تنهایی.
قسم به باران،
آنگاه که ساقهها را سرمست از خود میکند، تا به ریشهها ندای حرکت و جنبش دهند.
قسم به باران،
آنگاه که در پَس خود، آفتابی روشن و دلپذیر، در بهاری زیبا را به ارمغان میآورد.
قسم به باران،
آنگاه که به خاک خشکیدهی ما میبارد، و بر دانهها شیپورِ رویشی دوباره مینوازد.
قسم به باران،
آنگاه که روح زندگی بر زمین خشکیده و یخزدهی ما دمید، به سان ایزد یکتا، که روح در خاک دمید، و معجزهی جنایت – خوبی را آفرید، که حتی فرشتگانش هم بر این خلقتِ او به فغان و اعتراض درآمدند!
قسم به باران،
آنگاه که با اشک مظلومان در هم آمیزد، و از سوزش چشمها بکاهد.
قسم به باران،
آنگاه که بر صدها خون بر زمین ریخته بر ساحلِ شامِ خراب، این روزها بارید، تا خونهای داغِ زنان و کودکان و مردانِ بر زمین ریخته، توسط اسلامگرایانِ سنگدل را، از خاک پاک ساحل زیتون بروبد، و این لکههای فریادگرِ ننگِ توحش را، از دامن آدم پاک کند، تا خدا خجالت زده فرشتگانش نشود، که موجودی چنین را خلق کرد، که خون بریزد و فساد کند، خون آنانی که تنها به جرم علوی بودن، خوک خطاب شدند، و چشمهای دست به قبضه سلاح، بسته، آنان را به رگبار بستند، و الله و اکبر گویان، بر خاک افکندند.
قسم به باران،
آنگاه که به خونهای جاری شدهی دهها هزار بدن بر زمین افتاده در لبنان تا فلسطین بارید، تا آثار معرکهی انتقام را، که بعد از کشتار 7 اکتبر 2023 حماس، برای هر خونِ یهود، بیست و پنج خون از رقیب، بر خاک ریخت، تا شاید از دل گُر گرفته و سنگینِ خاخامها، حرارت بنشاند، تا دست از قبضه آتش برگیرند، و بیش از این بر خاک، خونین نیفکنند.
قسم به باران،
آنگاه که بر چهره تکیده و خشونت زده از ظلم، لطافت میبخشد، نوازشگر است، و بر تَرَکهایش مرحم مینهد، دارویی بر زخمهای بیشماری که کسانی، به نمایندگی از خدا، سنگدلانه در لباس آدمیت، بر دل و جان دیگران میزنند.
قسم به باران،
آنگاه که بر صورت دخترکانی اسیر مینشیند، که از ظلمِ اسلامِ طالبانی، از کار و دانش باز ماندهاند، تا در گوشهی اسارت خانههای وحشتِ ملاهای جوری چون ملا هبت الله بپوسند، و نابود شوند، گردآفرینانِ ایرانشهرهای کابل، هرات، قندهار، بدخشان، سمنگان و... که رسما به حبس برده شدهاند.
قسم به باران،
که آنقدر بر دل غمدیدگان و شادکامان دواست، تا آنجا که دیگر نمیتوانم بر پیشینیان خود خورده گرفت، که چرا در برابر « الهه آب » (آناهیتا) زانوی پرستش بر زمین زدند، برایش پرستشگاههای با شکوه ساختند.
قسم به باران،
که حتی دانههای ریزش هم، بر لانههای خراب، ویرانیست، و دل بیخانمانان و بیجا شدگان را میلرزاند، که خانهی ضعیفان به شبنمی ویران است.









