دل نوشت ها و نظرداشت ها

خودی باش هرکه و هرچه باش، عدالت در خدمت سیاست

خودی باش هرکه و هرچه باش، عدالت در خدمت سیاست

مصطفوی 20 اسفند 1396 9108 کلیک ها

از گروه سیاسی اصولگرایان که باشی "خودی" تلقی شده و از اصلاح طلبان که شدی "غیرخودی" خواهی بود؛ پس ای دوست و برادر اصلاح طلب من حواس خود را جمع کن، برای تو چشم های بیشماری تیز کرده اند و منتظر حتی کوچکترین شائبه اند، تا بهانه ایی ساخته تیغ عدالت را به فوریت بر گردنت نهند، و شاید این ناخواسته از نعمت های بی مثال خداوند بتوست که در کنار همه خوبی هایی علمی، تفکری و عملی ات، این چشمان تیز دشمنت را بر گُرده خود نظاره گر داری تا همانی نباشی که آناند، منفور و پر از آلودگی؛ و چه بدبختند اصولگرایان که تو را به جرم عقاید سیاسی ات از تمام پست های اعطایی محروم کرده اند، و خود به دست خود چوب حراج به آبروی خود زده، و با این کار، خود را نیز از نعمت چشم های تیزبین و قدرتمند رقیب محروم کرده اند، تا رها و یَله هرآچه می خواهند بکنند و آبرو و حیثیت خود را در پیشگاه مردم، خدا و تاریخ ببازند؛ و امروز می بینیم که عدالتخانه را نیز همچون بسیاری از مناصب و ارگان های دیگر، اصولگرایان فتح کرده اند، تا مبسوط الید بوده و بر هر آنچه خود کنند، چشم ببندند، حتی اگر جنایت سهمگین و رسوایی همچون امثال کهریزک باشد که روی هر انسان دخیلی را سیاه می کند. و این واقعیت امروز صحنه کشورماست.

اعطای آزادی، میزانسنج صداقت تفکرات بشری

اعطای آزادی، میزانسنج صداقت تفکرات بشری

مصطفوی 18 اسفند 1396 8310 کلیک ها

هر سو می نگری زنجیرهای اسارتی است که نوع بشر را فکری و جسمی در بند می کشند، چه آن درویش بی مدعایی که خود را مجذوب نور حق می داند، و چه آن مقلدجویی که از متون دریای ادعا، حکمی بیرون می کشد و آن را وحی مُنزَل می داند و هیچ علمی را نافع تر از علم خود نمی داند و می گوید این درست است ولاغیر؛ و یا آن فیلسوفی که با غور در اقیانوس خلقت سعی در یافتن نخ هایی دارد تا سلسله ایی ساخته و آن را بجایی وصل کند، که محکم باشد و با کشیدنش به راحتی فرو نریزد، و یا آنانی که

ایسم هایی را ساخته و همه را بر مدار ایدئولوژی و یا سیستم فکری خود فرا می خوانند.

روزگارا! دامن غمزای خود را از این خلق و خاک برچین

روزگارا! دامن غمزای خود را از این خلق و خاک برچین

مصطفوی 11 اسفند 1396 11078 کلیک ها

گویند:  "یا رب نظر تو بر نگردد برگشتن روزگار [1] سهل است."  و یا "روزگار است اینکه گه عزت دهد، گه خوار دارد؛ چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد"  [2]

یا رب نظر تو بر نگردد برگشتن روزگار [1] سهل است.

اما روزگارا! با تو سخن می گویم، تو که اختیارداری می کنی، تو که خود را دست خدا می دانی، تو را که بر بلندای شانه ی انسان های بی رمق تسلیم شده نشستی، و این نشستن را مبنای عزت و درستی ات قلمداد می کنی، و بر کثرت تسیلم شدگان نظر می اندازی و خیل ناراضیان را نمی بینی، غره بر این جماعت تسلیم شده مشو، چونکه آنان نیز تسلیم نبودند و بجبر و حیله چنین طوق تسلیم تو را بر گردن نهاده اند، آنها نیز چون ناراضیان دیگر تو و این وضع و مدارت را نمی خواهند، و اکنون بین بد و بدتر بتو راضی شده اند.

 با این کبر و غرور، بر جایگاه خدایی نشسته ایی؟!! خدا کی مقام خدایی به تو داد؟! خدا هرگز بر بندگان خود چنین نمی خواست، و تو به دروغ خود را دست اجبار او می نامی، که اجبار در مرام خدایی نیست که تو دست اجبارش باشی، اطمینان دارم که خدا بر آن آنچه تو بر بندگانش روا می داری، راضی نیست، این همان لجاجت است که دچارش شدی، اما این همه لجاجت از بهر چیست، می خواهی بندگان خدا را زیر پوتین های آهنین خود له کنی؛ برای چه؟!! مگر خداوند این بندگان را برای بندگی تو آفرید؟!

چرا بدین خباثت گرفتار شدی، تو از بندگان خدا چه می خواهی، که گویند "دشمن جانست ترا روزگار، خویشتن از دوستیش واگذار (نظامی گنجوی)." به چه انسان هایی قصد داری تبدیل شان کنی، که این چنین در مضیقه اشان قرار دادی، خدا می خواهد تو با آنان چنین کنی؟، هرگز نمی توانم تو را دست خدا بدانم، کدام خدا را تو دستی، که رحمت و بخشش از تو دیده نمی شود، کدام راه را تو پیروی، که این چنین لجوجانه، هر طرح بندگان خدا برای برون رفت از این خسارت را، نقش بر آب می کنی، از جان آفریدگان خدا چه می خواهی؟!، اگر تو بر خواسته هایت موفق شوی، از این بندگان خدا چه خواهد ماند، جز حیواناتی بیخرد و مطیع بر منقاد بر جبر روزگار؟!!،

شک دارم نیرویی ایزدی در بازوان تو باشد، خدایی در آیین تو بگنجد، از مهر برهمن بویی برده باشی، از عدالت یهوه به تو ذره ایی به ارث رسیده باشد، از سپیدی آفتاب در صورتت رنگی باشد، از او و اهداف او در تو قصدی باشد، چشمانت راهی بیند که او می خواهد؛ انگار برای له کردن بندگانش تیغ تیز کرده ایی، زنجیرهایی سخت بر پا و دست و فکرشان تدارک دیده ایی، به تو مشکوکم که زیر این چتر گسترده ات، خدا جایی داشته باشد، بویی از رحمت بی منتهای او در آسمان و زمینت نمی بینم.

روزگارا! به کدام جهت می رانی؟!

می خواهی خلق را از همه چیز تهی کنی، خالی از انسانیت، مهر و مروت؛ می خواهی در تابوت دروغ دفن شوند، می خواهی تا منتهای نابودی اشان ادامه دهی، کجاست مقصد تو، بهار کی می آید که با پاییز فرقی باشد، میوه های تابستان کی می رسد، که هنوز نخورده زمستانی سخت این چنین بندگان خدا را گرفته است.

 کجاست راستی، کجاست مهر و مرحمت، کجاست گل های پر زرق و برق بهار حلم و بردباری، کجاست رنگ های زیبای پاییز غم، کجاست نغمه های شاد انسانیت، کجاست چهره دلربای خدایی، همه را به تاراج خزان دادی؟! تا به کی می خواهی در آن بالا بنشینی و درشت گویی کنی، تا به کی می خواهی پرپر شدن فضایل را ببینی و آن را لطف خدا قلمداد کنی، نکند خلق خدا را به شمایل انسان نمی خواهی، نکند در مقابل خدا ایستاده ایی که انسان نشویم، نکند می خواهی در تغار تباهی ما را بساوی و تباه کنی، این است رسم خدایی و حکم او، محال است خدا بندگانش را بدین راه و روش بخواهد، کدام خدا، به وضع بندگانش چنین راضی خواهد شد.

مگر خدایی که ساخته و پرداخته ذهن سخت گیر، لجوج ِ آسمان و زمین خراش، متکبر حرف ناشنو، خلق خدا به هیچ پنداشته ی تو باشد، شاید چنین خدایی به چنین وضعی برای بندگان خود راضی شود. ورنه خدایی که می شناسیم هرگز بدین وضعی برای بندگانش رضایت نخواهد داد، پس من به خدای تو کافرم، که او خدایی بدخواه است که چون تو و راه خسارت بارت را بر بندگان خود می پسندد.

دست برداری ای روزگار خبیثِ، غدارِ، بدکردارِ، لجوجِ، متکبرِ، حرف ناشنوِ، گوش هایت را به نوای ناز بندگان خدا باز کن، دنبال شنیدن خواسته های دلت مباش، که دلت جز اسارت و بدبختی برای بندگان خدا نمی خواهد، چرا بهار در روزگار تو با عزا می آید؟ این عزایی است که پایانی برایش نیست، ناف بهار، تابستان، پاییز و زمستان تو را با عزا بریده اند. مگر تو برای بندگان خدا جز عزا چیزی نمی خواهی؟!، دامن غمزای خود را از این خلق خدا برچین. تا به کی می خواهی خون به دل خلق خدا کنی.

دست بردار ای روزگار غدار، دست بردار از این رسم نابخردانه خویش،

هی ی ی ی .... روزگار؟!!!

دست بردار ای روزگار غدار، دست بردار از این رسم نابخردانه خویش،

سالک منشین بنامرادی     نومید مباش، روزگار است.   (سالک یزدی)

بسا روزگارا که بر کوه و دشت         گذشته ست و بسیار خواهد گذشت      (فردوسی)

از روزگار آدم تا روزگار تو     ا زبهر روزگار بود انتظار ملک.        (مسعود سعد سلمان)

شب من دام خورشیدست گویی زلف یار است این    شب است این یا غلط کردم که دام روزگار است این (خاقانی) .

[1] - دهر. زمانه، فلک، چرخ. گردون. طبیعت. نیرویی که بگمان مردم نازل و موجد حوادث و بخصوص حوادث بد است. گردش ایام که ببار آورنده حوادث بد است

[2] - برگرفته از کتاب "امثال و حکم" علامه دهخدا.

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...