او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است
جان به پیمانه زدم، دیده و دل رفت مرا
آزادی ای اکسیر نایاب روزگار ما
ای خوش ترین نگاه به من، ای نور تابناک
ز شرش شعله ها می سوزد، هر دم در آتش
دیدی که به بادی خزان شدیم
سر و تن وا نهادم، پشت درب عاشقی
کام گیرم من از این گل واژه ها
یارا به می ناب، تو مهمان کن دل من
دلم آشوب، آرامش و من، بسان جن و بسم الله است دایم