مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

میدان "رام لیلا" [1]در پایتخت پر جمعیت ترین کشور دنیا [2] یعنی دهلی نو، در 19 آذرماه 1397 عرصه حضور هزاران نفر از هندوهای معتقد و دو آتشه مذهبی بود، که سازماندهی شده و در قالب تشکل های مذهبی آمده بودند، تا با تحت فشار قرار دادن دولت [3] و سیستم قضایی هند، که اکنون تحت کنترل و سیطره خود آنها (هندویسم افراطی) است، صدور حکم ساخت معبد رام را بر ویرانه های مسجد بابری در شهر فیض آباد (آیودیا) [4] تسهیل نمایند.

 این تجمع به ابتکار و دعوت جامعه روحانیت هندو (VHP) [5] توسط عده زیادی لبیک گفته شد، تا در آستانه نشست زمستانی پارلمان، ندای خود را در برابر سیاستمداران هندوی حاضر در حاکمیت، بلندتر کرده و حاکمیت هندویی حزب BJP که خود شاخه سیاسی هندویسم افراطی است، را مجبور به تمکین در مقابل خواست خود نموده، تا سیاستمداران حاضر در حاکمیت را وادار نمایند، سیاسی کاری را به کناری نهاده و به آرمان های ناب هندو که از دهه 1980 تاکنون موتور محرک جلب رای برای آنان در هر انتخابات بوده است، جامعه عمل پوشانده و حکم ساخت معبد رام، را بر ویرانه های مسجد بابری صادر نمایند.

نوجوان مسلمانی گرفتار شده در دست گروهی از هندوهای افراطی

آن ها در این راهپیمایی شعار جدیدی را نیز فریاد زدند، که آن ویرانی مهمترین و بزرگترین مسجد مسلمانان هند یعنی مسجد جامع دهلی بود [6] و انگار این شعار را از ما قرض گرفتند که برای کارهای نزدیک به نتیجه از اصطلاح "یک یا حسین دیگر" استفاده می کنیم و فریاد کردند برای ویرانی مسجد تنها یک "یک فشار دیگر" نیاز است، [7]  این جریان افراطی که مدت هاست، مسلمانان را به دلیل خوردن گوشت گاو، حمل گاو برای کشتار و... به طرز فجیعی شکنجه و می کُشند، هر روز بر زیاده خواهی های خود نیز می افزایند، اما چگونه می توان از آنان گلایه کرد زیرا که آنها نیز در پاسخ تو خواهند گفت : مگر فقط هندویسم افراطی است، که فقط ره به افراط می زند؟!!  

و راست هم می گویند، اژدهای خفته تعصب مذهبی که بیدار شود جز نوشیدن خون انسان ها چیزی آتش دهان شعله ورش را، سرد نخواهد کرد، و این اژدها در هر نقطه ایی از عالم خفته است، و وای بر فرصت طلبان، قدرت طلبی که، مذهب را وسیله کسب قدرت و ثروت خود کنند، و آن را به چنین میدان دهشتناکی بیاروند، کسانی که دین را به عنوان وسیله و ابزار در چنین میدانی می آورند، چنان هزینه ایی بر انسان، انسانیت، اخلاق و اجتماع تحمیل می کنند، که حساب و کتاب ضرر های آن قابل شمارش توسط انسان نخواهد بود، و فقط خداوندگار است که می تواند، اَبَرمحاسبه گری داشته باشد که چنین محاسبه ای را به انجام رساند و ظلم و تعدی ناشی از آن را به شمارش در آورد،

این اژدهایی است که در پس نام هاست، و نه اسلام می شناسد، نه یهود، نه مسیحیت، نه بهائیت و... حتی مذاهبی که فلسفه خود را بر عدم خشونت (Non-violence) نهاده اند (چون بودیسم، هندویسم و...) نیز از پرگار گِردی کِش این، دایره گذار تنگِ تعصبِ مذهبی، بیرون نخواهند ماند،

چه او که در قالب داعش و تفکر داعشی، دگراندیشان را به نیستی و مرگ می برد، چه او که به نام یهوه سرزمین موعود را بهانه کرده و غیر یهود را می کُشد و پاکسازی قومی می کند، چه او که صلیب و یا داری که عیسی مسیح را به مسلخ برد، را وسیله خون ریزی و تسویه حساب با مخالف خود می کند، و چه او که به نام بودا، نسل می کُشد و می خواهد پاکستانی بودایی نشین در میانمار برای بودیست ها رقم زند، و یا او که، اینک خدای "رام" را بهانه پاکسازی هندوستان از مردمی می کند، که مثل او دینی از ادیان باستانی هند را ندارد و...، همه و همه یکسانند، فقط بتی که در پس آن ایستاده اند، متفاوت است.

هیچ تفاوتی بین این ها نیست، همه به نام بت بزرگی که برای خود ساخته و در ذهن خود تراشیده اند و آن را می پرستند، به پایش انسان قربانی می کنند، حال این انسان چه خودشان باشد و چه رقبای شان، و می توان قسم یاد کرد، که هر مدعی نوعی که این اعمال را مرتکب نشده است نیز، چون قدرت یابد، سلاح بر شقیقه غیر خود خواهد نهاد، و کسانی را که چون او فکر نمی کنند، و بتی مثل آن بتی که او در ذهن خود تراشیده است، را نمی پرستند، به مسلک خود به زور فرا خواهد خواند، این همان درد بزرگی است که انگار یک وجه اپیدمی جهانی دارد.

وقتی مسلمان تمامیت خواه داعش مسلک، ایزدی ها را کافر انگاشته و جان و مال و ناموس شان را مباح می داند، در نقطه ایی دیگر هندویی نیز مسلمانی را کافر به دین خود دیده، و مسجدش را ویران، و به جرم خوراکی که به حلال می خورد، او را به دار خواهد کشید، و همین مسلمان اگر اعتراض هم کرد، می گوید، سرزمین تو در پاکستان است، برو به خاک مسلمانی خودت.

به راستی می توان به این هندو اعتراض کرد که چه می گویی و چه می کنی؟!!

وقتی تو خود را حق مطلق می دانی، و معتقدی که تمام حق نزد توست، و باقی به انحراف از حق مطلقی هستند که تو بدان معتقدی، چرا او این حق را برای خود قایل نشود، که خود را حق مطلق ببیند و دیگران را در انحراف؟! وقتی تو دیگران را به معیار و خط کش خود می کشی و حکم حتی به نابودی اش می دهی، چرا دیگری چنین نکند؟!! گویند این دنیا دار مکافات است هر چه کنی به تو باز خواهد گشت.

حال هی تو بگو خدای من "الله" است، او هم محکم تر از تو خواهد گفت، خدای من "رام"، و یا "برهما"ست، هی تو بگو پیام ما از آسمان است، او خواهد گفت آسمان از آن ماست، هی تو بگو ما نمازی می گذاریم که در آسمان ها می شنوند، او هم خواهد گفت مناجات من با خدایم را هیچ جنبنده در زمین ندارد، تو بگو "به درستی که دل ها به نام خدا آرام می گیرد" [8] او خواهد گفت ذکر من در سکوت است، یوگای ما دنیا را به آرامش برده است، باز تو بگو اخلاص ما در نجات بشریت بی حد و حصر است، او خواهد گفت که ما میلیون ها هستیم که هزاره هاست به آرامش رسیده ایم، و تا قبل از آمدن شما، هیچ مشکلی نداشتیم، تو خواهی گفت ایثار و قهرمانی را از نام آوران اسلام یاد بگیر، او خواهد گفت، هانومان [9] نجات بخشی است که در دنیا نظیر ندارد؛ تو بگو ما منجی آخر الزمانی بی نظیر داریم، او خواهد گفت فلسفه نجات و منجی را ما پیش از تو داشته ایم و پیش از تو به انتظار منجی خود بوده و هستیم و...

و این دور باطلی از ادعاهایی خواهد بود که اثبات آن فقط برای مردم درون مذهبی قابل فهم است، و دیگر هیچ. و از این نوع ادعاها ره به جایی نخواهیم برد، چرا که هر آنچه تو مدعی شوی، او در ادعایی بالاتر، خود را حق مطلق و پیشرو تر از تو خواهد خواند، و همانگونه که تو در آخر الزمان، پرچم مذهب خود را بر فراز جهان می بینی، او هم در داستان های اسطوره ایی و حتی در فلسفه مذهب خود، آخر جهان را از آن خود و فرهنگ و مذهبش می بیند و اعلام خواهد کرد.

اما با این همه مدعیان نجات بشر که خود به کشتار انسان ها سخت نقشه می کشند و تیغ به روی هم کشیده و تیز می کنند؛ چه باید کرد، تا به کی باید بشریت در این دام کشتار گرفتار و به خون خود در غلتد. باید این اژدهای آدمخوار را به شیشه جادوی خود باز گرداند، و لاف زدن ها را به کناری نهاد و در مسابقه انسانیت، همه را شرکت داد، و فارغ از تمام ادعاها، هرکه در انسانیت به اوج رسید، او برنده باشد، نه برندگان تعداد، و وسعت سرزمینی، و گستره ادعاهای چرخ واره دوّار بی پایان.

[1] - میدانی برای تجمع های بزرگ سیاسی و اجتماعی در شهر دهلی

[2] - گرچه چین به عنوان پر جمعیت ترین کشور دنیا مشهور است، ولی عده ایی معتقدند در سایه عدم وجود سیستم آمارگیری موثر، این هند است که با یک و سه دهم میلیارد انسان، پرجمعیت ترین کشور دنیاست.

[3] - دولت هند اکنون در دست شاخه سیاسی هندوهای افراطی یعنی حزب BJP قرار دارد و نخست وزیر هند نیز آقای نارندرا مودی سروزیر سابق ایالت گجرات است که یکی از خونین ترین کشتار از مسلمانان در همین ایالت و در زمان سروزیری او صورت گرفت، آنچنان این کشتار وحشتناک بود که مودی به قصاب مسلمانان مشهور شد.

[4] - آنان در دهه 1990 این مسجد را با این ادعا که بر محل تولد خدای افسانه ایی هندو یعنی جناب رام توسط بابر پادشاه مسلمان هند، ساخته شده است، را در یک قیام بزرگ ویران کردند و اکنون سال هاست که دستگاه قضایی هند مانده است بر این دعوا چه حکم کند، 

[5] - شاخه روحانیت هندویسم افراطی ویشوا هندو پریشاد که برای حفظ دین هندو در سال 1964 تاسیس شد

[6] - این مسجد که مهمترین مسجد بیش از 200 میلیون مسلمان هند است در سال 1656 در زمان حاکمیت سلسله های مسلمان در هند بنا نهاده شده و هم اکنون نیز پابرجاست و مرکز مورد احترام و یک بنای تاریخی آنان محسوب می شود

[7] - एक धक्का और दो , जामा मस्जिद तोड़ दो। With one more push, destroy the Jama Masjid.”  " یک فشار دیگر بده، مسجد جامع ویران کن"

[8] - "الا به ذکر الله تطمئن القلوب"

[9] - میمونی که به نجات همسر خدای رام، خانم سیتا رفت، و او را از چنگ دشمن نجات داد و به خانه اش باز گرداند، قهرمانی های بسیار در عملکرد او نوشته اند، او سمبل قهرمان نجات بخش قهار است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

            ای شاهِ شه نشین، شب های دراز بندگی      سجاده ات کجاست، قبله ات کدام جهت است

بگذار راز غمین این پرواز، در دل شب،               ماند به پر، کین روزگار، سخت بی جهت است

من قبله جسته ام زین راز دار و قبله نمای شب،      او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

من سرخی شفق را به صبح دیده ام             اما به سرخی شب رفتنم، هم، باز بی جهت است

ماندم که آرزوی صبح کنم، یا که نه        چون در ورای صبح، باز شامی بی جهت است

این سلسله موی دوّار، مرا به مرگ می برد        گرداب، آبی است، که به سمت قعری، نا جهت است

من مانده در سلسله مویت، ای یار خوش نفسم  این سلسله موی هم، در باد شامگاهی، بی جهت است

برقِ نگاهت برده از دل، همه هوش و حواس من    این هوش و این حواس هم باز، در بادی بی جهت است

زان شعله های لب سرخت سوخت، ایمان و عقیده ام        زین سوختن هم، شعله ها باز، در بی جهت است                             

گردن فراز، که از درازی گردن فرود آورم دل را     این فراز و فرود هم، باز به غایت، بی جهت است

دل را برای تو کنم سفره ی راز های مگوی خود      این راز گفتنم، هم باز از ندایی، بی جهت است

سر را به سینه ات گذاشته، تا که گیرم دوباره جان       این جان گرفتنم هم، باز برای کاری، بی جهت است

خواهی که برد لذت این راز بندگی، به صبح     بردار سر ز جام و ببین، که این همان جهت است

باید که دید در آفاق و در انفس او را        رازی که بر سر بازار نشسته، و با تو هم جهت است

من هم شدم مشغول جام و می و عشق کنون     وا مانده از راز ماندم و، هم یار هم جهت است

مشغول شدم به روی ماه نشانش تا به صبح     شب را ببین که در این ثانیه ها باز هم جهت است

صبح و شبش همه با هم، در من یکی شدند     نه صبح او صبح است و، نه شامِ هم جهت است

هر دو یکی است در این جامه دان عشق،    سرخی، سیاهی، و سبزی با سپیدی هم جهت است

تو از در صلح درا، در این وادی غمین عشق       خواهی که دید، جنگ و صلح هم، با تو هم جهت است

بی معنی است جنگ و صلح در این سرای غریب       غربت هم در آغوش عشق، با جام هم جهت است

آتش کجاست، جام چه شد، جسم من بسوخت      بگذار بسوزد این جسم، که این همان جهت است

صبح قرین عشق، با جامِ شامِ عشق پرور،     هر دو بدین راه خونِ عشق، هم جهت است

 ما را به رکوع و سجود نگه داشته اند    چون گم کرده جهت، این راه هم جهت است

بگذار و بگذر این مقال که خوشتر از سخن،      هزار راز ناگفته است، که مانده بر دهن است

سروده شده در 2 دی ماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جان به پیمانه زدم، دیده و دل رفت مرا

دل نماندست مرا، دیده بی دل شده ام    جان به پیمانه زدم، دیده و دل رفت مرا‎

حسرت دیدن رویت، سپر دیده شده    دیده بگشا و ببین، جان ز تنم رفت مرا

رخ و رخسار غمینت، ز پس پرده برون    کام باز کن و بگو، که کامی نرفت مرا

مَنِ عاشق شده ام، روضه گر تنهایی      غنچه وا کن تو به لطف، که ایام برفت مرا

دیده ام، چون که به ماه تو پدیدار، به شب،    شب من روز، و آید جانی، که برفت مرا

نچشیدی غم هجرت، تو در این وانفسا،   گر چشیدی، تو به عشق، باز گرد مرا

سید این پرده دری باز بِنِه، در این شب     که سیاهی شبش، گشته دل آسا مرا

کنون که خو گرفته ام، به سیاهی این شب ها    گو رهایم کند این هجر، در این دام مرا

صبح این عصر غزل خیز، رهینم با عشق     گیرد از صبح وصالِ رخِ تو، امید مرا

شب طولانی وصل است، و غزل خوانست شمع   صبح امید رُخش، تابید به پیمانه مرا

شده پیمانه ز خون دل من سرخ کنون     ای خدای سحرِ عشق، آیا سحری هست مرا

سحری من ز تو خواهم، که نباشد صبحی    در پس صبح اگر، باز شامیست مرا

مو تو افشان کن، بَرِ رَخشِشِ این خورشیدم    تو همان نوری، و دلم، محفل آنست مرا

تو بتاب بر دل ناپاک، و پاکم اکنون   که در این وادی دل، پاکی و ناپاک، نیست مرا

رخشش نور تو، پاکی است همه عالم را      تو بتابان و خلاصم کن، از این عالم بی تاک، مرا

لب به لب، کام به کام، خواهم گذر کردند، زین    صبح امید نخواهم، که تباهی است، مرا

بگذر از لب، تو از کام، از این می، سید    چون که او رخ بنماید، بُوَد این را، همه امید مرا

این همه ناز و کرشمه که بُوَد در رخ او     همه در وادی عشق است، که طبیب است مرا

گذشتم و گذشت، زین سد محکم فراق    سد عاشق کُش آن، لهبت آتش کِش عیار مرا

دیده پنهان در پس اشکی که از چشمم چکید     چشم ها گریان، و دل آشوب گردید مرا   

تو لب آبی، و از آب گذر کردی تو         تو کنون جانی، و از جام هم گذر دادی مرا

سروده شده در 1 دیماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

روزگاری ما انسان ها و دیگران بر سفره پر برکت طبیعت نشسته بودیم و او آماده می کرد و ما هم آماده می خوردیم، اما امروز دیگر این سفره خالیست، و چیزی در آن نمانده، آنقدر از آن سفر برداشته و بر می داریم، که چنان سبک شده، که بساط آن را بادی ناگهانی می تواند، برداشت و با خود برد.

 سفر به آشوراده و جنگل نهارخوران و روستای زیارت گرگان مرا مثل زلزله ایی هشت ریشتری لرزاند، که این روزها دیگر طبیعت آنقدر رو به ضعف رفته است، که از ذخایرش دیگر چیزی نمانده و این هم که مانده است چون کودک نحیف قحطی زده آفریقایی است، که گوشتی بر تن ندارد، تا خوراک خورندگان شود، و تولید طبیعت این روزها هرگز جوابگوی مصرف انسان پرمصرف فعلی نیست.

 سال هاست که دیگر دریا نمی تواند، خیل انسان های محتاج به گوشت ماهیان را سیر کند، دیگر مرغان طبیعت هرگز نمی توانند اشتهای سیری ناپذیر ما را به جوجه کباب تامین کنند، دیگر حیات وحش نمی تواند گوشتی برای شکم گوشتخوار مردم دنیا فراهم کند، دیگر جنگل ها را توانی برای تولید چوب مورد نیاز انسان نیست، دیگر درختان میوه وحشی هرگز توانی برای ارایه میوه مورد نیاز انسان را ندارند و...

و آخرین بازمانده از طبیعت که هنوز بار انسان پرمصرف را به دوش می کشد، آب شیرین است که این نیز در وضع موجود به سمتی می رویم، که آن هم توان پاسخ گویی به نیاز انسان را نداشته، و برداشت های بی رویه از طبیعت، از توانش پیش افتاده و می رود که زمین در اثر برداشت های بی حساب و کتاب ما از ذخیره آب شیرینش، خشک شود.

 و بدین ترتیب مصرف انسان، از تولید طبیعی جهان آنقدر پیش پیش افتاده است، که رو به شتابی مرگ آور می رود، که در نهایت ابتدا به مرگ طبیعت، و بلافاصله انسانیت منتهی خواهد شد. در حالی که پیوستگی میان سرنوشت انسان و طبیعت طوری است که این دو، به هم گره خورده اند، و با این وضع، و میزان مصرف انسان، که از تولید طبیعی مثل برق و باد سبقت می گیرد، و رشد مصرف آن، چندین برابر توان طبیعت است، اکنون انسان از طبیعت باری بشدت اضافی می کشد، که به خم شدن کمر طبیعت در مقابل این برداشت های بی رویه منجر خواهد شد، و با این وضع نابودی طبیعت و نابودی انسان نیز نزدیک و نزدیک تر خواهد شد،

و آنگاه است که باید گفت، دیگر قیامتی برای نابودی انسان و جهان لازم نیست، چرا که خود او در حال نابودی زیستگاهی است که گهواره تمدن و زندگی اوست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

غار کتله خور، تو را در راهروهای بلند و ژرف خود به عمق زمینی فرو می برد، که چون گهواره ایی راحت، لالایی غفلت آور زندگی برایمان می خواند، تا از انجام سختی که در انتظار این گهواره راحت است، ذهن را منحرف می کند و در خوابی عمیق فرو برد؛

این در حالی است که در هسته این زمین، مرگ و نیستی، با پتانسیلی بسیار قدرتمند و مافوق تصوری ذخیره دارد، که ما به جز نظریات علمی، که تنها می تواند از کیفیت این خطر بگوید، از آن بی اطلاع هستیم، گفته می شود هرچه به داخل زمین فرو می روی، دما نیز افزایش یافته و تا جایی این دما بالا می رود، که در هسته زمین سنگ ها به حالتی گداخته، ذوب، روان و سوزانند،

بله ما روی چنین زمینی ناآرامی، سر به بالین آرام خود می گذاریم، و بی دغدغه از آنچه در زیر پای ما جاری است، راحت می خوابیم، در حالی که در زیر بستر آرام ما، آشوبی بزرگ و فوق تصور برپاست، و انگار خدا نیز بر این آشوب و خطر عظیم، لحافی از غفلت کشیده، تا ما راحت و بی دغدغه از آنچه در اطراف مان در فضا، و حتی زمین زیر پای مان می گذرد در غفلت کامل، آسوده باشیم، و به راستی این آسودگی ناشی از همان نسیان آدمی است که فراموش می کند، پتانسیل جهنم وعده داده شده در کتب آسمانی، زیر پای او و در آسمان های اطرافش، واقعیت مادی و عینی، با پتانسیل اتفاق آنی و عظیم دارد.  

و به رغم این ما انگار نه انگار، و بی توجه به آن، زندگی خود را روی زمین دنبال می کنیم، البته طبیعت گاه چشمه ایی از آنچه در حال اتفاق است را در غالب زلزله، آتشفشان و... نشان می دهد و از خشونت بی حد و حصری که چون فنری فشرده شده و قوی زیر پای ما جمع شده، گاه پرده برداری می کند تا نشان دهد هر لحظه امکان بهم خوردن ترتیبی از ترتیبات طبیعی وجود دارد، که با بهم خوردن آن زمین و هر چه در آن هست را می تواند به خاکستری پراکنده در فضا تبدیل کند.

غار کتله خور با پدیده های طبیعی چند ده میلیون ساله نشان می دهد که این آرامش و زندگی بر روی آتش، میلیون ها سال است که در این نقطه از زمین جریان داشته و دارد، و می توان این میلیون ها سال تلاش طبیعت را در دقایقی دید، روندی که میلیون ها سال پیش از تاریخ شروع بشر، و اکنون نیز به کندی ادامه دارد، و شاید تاریخ بشر فقط دهکی از عمر این غار باشد.

463 کیلومتر از تهران در مسیر کرج، قزوین، سلطانیه، قیدار، که طی کنی، به شهر گرماب در آخرین نقاط منطقه زنگان [1] در همسایگی هکمتانه [2] پایتخت مادها خواهی رسید و در اینجا در غاری چند طبقه فرو خواهی رفت که که به آن "کتله خور" گویند، "کتله" به معنی پستی و بلندی، کم ارتفاع، و "خور" به معنی خورشید و در مجموع می شود، "کوه خورشید".

این غار در سال 1331 به طور رسمی کشف و ثبت ملی شد، از سال 1372 اقداماتی برای فراهم نمودن مقدمات بازدید عمومی از آن را شروع شد و در سال 1376 این غار برای بازدید مردم آماده گردید. غاری که حیوان زنده اش خفاش می باشد، و شامل مجموعه ایی از راهرو ها و سالن های بلند و تنگ است، که در چهار طبقه با ساختار آهکی، به حیات میلیون ها ساله اش ادامه می دهد. طبقات پایین آن هنوز آب دارند و طبقه همکف آن خشک و قابل بازدید است، حدس زده می شود که راهروهای این غار، با غار آبی علیصدر همدان که در چند کیلومتری این غار واقع است، در ارتباط باشند.

طول غار کتله خور 600 کیلومتر تخمین زده می شود، که هزاران مسیر به هم متصل را شامل می شود که هنوز کار اکتشاف آنها به پایان نرسیده، و تیم های غار نوردی به مسیرهای مختلف آن اعزام شده اند، و گاهی رفت و برگشت آنان تا چهل روز هم در مسیرهای طولانی آن مشغول به کشف و نقشه برداری بوده اند. سالن هایی تا سی و هشت متر ارتفاع آب هم در طبقات پایین آن به ثبت رسیده اند. در غارها تا جایی هوا وارد می شود و جریان دارد، دما متغییر است، از آن به بعد دما ثابت می شود و هوا جریان ندارد، رطوبت غارها باعث می شود که تنفس در آن راحت باشد.

ورودی غار کتله خور تنگ و دخمه ایی بوده است، و کاشفان آن از طریق سینه خیز رفتن در حفره های آن، وارد غار می شدند تا به عمق آن دست یابند، ولی با لایه برداری از مقداری از ورودی، راه کنونی آن برای تسهیل ورود بازدید کنندگان احداث شده است، و حتی از تصمیم برای ریل گذاری و عبور بازدید کنندگان در راهروهای این غار سخن گفته می شود، تخمین زده می شود که 27 میلیون سال پیش همین طبقه از غار نیز آب داشته است، و سازه های آهکی سقف و دیواره های آن این تخمین ها را برای زمین شناسان میسر کرده است.

ستون های بلند و قطور آهکی که از سقف تا کف ادامه داشته حتی 80 میلیون سال رسوب گذاری را بر این ستون ها گواهی می دهد. اینجا در داخل غار دانشمندان می توانند از شکل زاییده های سقفی و کف به شما بگویند که از چند میلیون سال تاکنون چه اتفاقی افتاده است.

متاسفانه شکسته شدن برخی از آثار طبیعی غار و نوشته هایی که در بدنه غار دیده می شود، باز هم گویای این امر است، که برخی از مردم ما نسبت به اهمیت این موارد بی اطلاعند، و به حفظ این زیبایی ها حساسیت لازم را ندارند.

برای رسیدن به این غار:

اگر از تهران عازم غار کتله خور باشید با عبور از اتوبان تهران - قزوین، به اتوبان قزوین – زنجان وارد شده و در کیلومتر 301 (از تهران)، وارد جاده همدان شده که بعد از طی 88 کیلومتر از مسیر 129 کیلومتری تا غار کتله خور، به شهر قیدار خواهید رسید، زرین رود روستایی است که در مسیر جاده به همدان از آن جاده ایی فرعی تر انشعاب کرده و بعد از طی 41 کیلومتر به مدخل غار، در فاصله 5 کیلومتری شهر گرماب خواهید رسید.

بعد از بازدید از غار دیگر لازم نیست که از همین مسیر که آمده اید باز گردید و می توانید، مسیر زرین رود، شیرین سو، کبودرآهنگ، ویان، فامنین، نوبران، را طی کرد و وارد اتوبان ساوه شد و به تهران عزیمت نمایید. و یا می توانید از همین شهر گرماب راهی استان کردستان شوید و اولین شهر این مسیر بیجار است، و می توان به مجموعه تاریخی تخت سلیمان در نزدیکی تکاب از همین مسیر دست یافت، که خود از سایت های مهم تاریخ کشور ماست.

افسوس که این سفر از لحاظ زمانی بسیار فشرده بود و سفر نزدیک به 900 کیلومتری ما ساعت چهار و نیم صبح آغاز و در ساعت 9 شب به پایان رسید، که اگر چنین نبود، روستای سهرورد در فاصله بسیار نزدیکی از این غار قرار دارد، که محل تولد حکیم و فیلسوف و نابغه و جوان برومند ایرانی جناب شهاب الدین سهروردی [3] است، که در اوج جوانی و غرور علمی اش به دلیل تحجر مذهبی، و عقب ماندگی فکری فقهای حلب،  این دانشمند میهمان ایوبیان شام، توسط میزبان جوانمرگ شد، و البته او تنها جوانمرگ نشد بلکه بالندگی علمی ایرانیان در زندان کج فهمی مذهبی آنان سوخت و به شهادت رسید، و فروغ علمش خاموش شد؛ لذا بسیار جا داشت از این روستا هم باز دیدی می کردیم، ولی این نیز متاسفانه میسر نشد.

مزارع کشاورزی و دیم کاری ها، روستاهای نزدیک به هم را، در این محل به هم متصل کرده اند، و غالب خانه ها نوسازند، و گاز و امکانات خوبی هم دارند، باغ داری در این مناطق رسم نیست، و کشت غلات عمده ترین فعالیت کشاورزی آنهاست. برف زیادی که دیشب باریده و در هنگام حضور ما هم مشغول بارش است، حتما این کشاورزان چشم به آسمان را بسیار خوشحال خواهد کرد، زیرا تخم را آنان افشانده اند و این برف و باران، مزارع آنان را خوب سیراب خواهد کرد.

اکنون ما در منطقه ایی قرار داشتیم که آنرا بخش "خدابنده" نامیده اند، که یاد آور سلطان محمد خدابنده است که بنای تاریخی گنبد سلطانیه نیز از بازمانده اقدامات عمرانی اوست، او که از نسل چنگیز خان مغولِ ویرانگر است، در زمان حاکمیت حکومت ایلخانان مغول، به عنوان هشتمین ایلخان به حکومت ایران رسید و سلطانیه را بنا نهاد و آنرا پایتخت خود انتخاب کرد، ایشان بعد از آن ویرانی ها و کشتار بزرگی که اعقابش برای ایران و ایرانیان به ارمغان آوردند، اقدام به باز سازی هایی کرد.   

دشت حاصل خیز زنجان باعث شده است که برای تسلط بر این ثروت عظیم کشمکش هایی در ادوار تاریخ در بگیرد، و تسلط بر این خاک مورد توجه مهاجمان بوده است، آنچه من از تاریخ شنیده ام، ابتدا اعراب و سپس مغول ها سخت بر آن تاخته اند، و زنجان در تاریخ معاصر از جمله در واقعه قیام مشروطیت، و پیش از آن در خیزش بابیه نیز حوادث عظیمی به خود دیده و تاریخ ساز شده است،

بعد از واقعه قیام بابیان در جریان واقعه روستای بدشت در شاهرود، و هجوم قاجارها به بابیان در مازندران، زنجان سومین مرکز بابیه بود که به نبرد با مخالفین خود برخاستند، و پس از جنگی سخت، با خدعه و امان نامه، شکست شان دادند، تاکنون فکر می کردم رضاشاه پهلوی امان نامه پشت قرآن می نوشت و با چنین خدعه ایی مخالفین را سرکوب می کرد، در این جا متوجه شدم، پیش از او قاجارها این درس را به بنیانگذار سلسله پهلوی داده اند، که پشت قرآن امان نامه بدهند و پس از پیروزی و تسلیم دشمن، وعده مکتوب زیر پا نهاده و همانی کنند که اگر فاتح می شدند، در هنگامه فتح می کردند،

و متاسفانه انگار بدعهدی به یک ایپیدمی در بین حاکمان ایران در دوره های مختلف تاریخی تبدیل شده است، و بسیاری از آنان در این امر یکسانند، زیرا که در موضع ضعف و هنگامی که در قدرت لازم قرار ندارند، پیمان و عهدی را بر مقدس ترین خطوط و کلمات مورد اعتقاد خود می نویسند و یا به مقدس ترین کلام [4] بیان و تضمین و امضا می کنند، و بعد از غلبه، و محکم کردن پایه های حاکمیت خود، همه ی آنچه عهد و پیمان کرده اند، را به فراموشی می سپارند، و آن طور عمل می کنند، که منویات درونی و دل شان می خواست و یا می خواهد. این است که خدعه و نیرنگ به یک اساس در حکومت و حاکمیت در ایران تبدیل شده، و در بیشتر موارد، آنان سیاست را مساوی خدعه، نیرنگ و تزویر ترجمه کرده، اما غافل از که، این عمل پرده برداری از پست ترین چهره ی ضد اخلاقی و ضد دینی انسانی فرصت طلب است، که متاسفانه باید سرمشق این ملت برای انسان بودن باشد.

[1] - این منطقه در زمان عثمان خلیفه سوم مسلمین و توسط برار بن عازب فتح شد، و چون آنان حرف "گ" را نمی توانستند، تلفظ کنند نام این منطقه که زنگان بوده است به همین دلیل به زنجان تبدیل کرده اند و ما هم به تلفظ آنان اکنون زنجانش می نامیم، این شهر را پیش از این شهین هم می نامیده اند زیرا منسوب به اردشیر بابکان بوده است.

[2] - نام باستانی شهر همدان

[3] - فیلسوف ایرانی که اساس فلسفه او بر نور است، او جمع اضداد است، و هم فیلسوف بود و هم عارف، و متون عرفانی برجای مانده از ایشان نیز بسان فلسفه اش، نشان از نبوغ و نوع آوری هایی دارد که در جوشش ذهن این دانشمند ایرانی بروز یافت، سهروردی توسط ایوبیان به شامات دعوت شد تا بعد از فارغ التحصیلی در اوج جوانی ماه عسل علمی اش را در شامات بگذراند و در آنجا وقتی عقاید علمی، فلسفی و عرفانی خود را بیان کرد توسط فقهای حلب به کفر محکوم و زندانی شد و در زندان شهر حلب که متاسفانه زندان میزبان ایوبی اش بود، ناجوانمردانه حکم بر او جاری و به شهادت رسید.  

[4] -"اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد به قراردادهاى خود وفا كنيد - يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ"  و یا در جایی دیگر در سوره نحل آیه 91 "وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدتُّمْ..." و در سوره‌ إسراء آیه 34 نیز به این امر اشاره می کند که "به پیمان خود وفا كنید، كه قطعا از پیمان سؤال می شود - أَوفُوا بِالعَهدِ إنَّ العَهدَ كانَ مَسئُولـاً" پس برای مسلمانان وفای به عهد یک وظیفه شرعی است.

زیبایی های غار کتله خور را در عکس های ذیل دنبال کنید

که در تاریخ 27 آذر 1397 در جریان این بازدید برداشته شده است

Click to enlarge image IMG_6436.JPG

جاده سلطانیه به همدان در یک روز برفی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آزادی ای اکسیر نایاب روزگار ما

آزادی ای اکسیر نایاب، در کیمیای بشر!     امید به داشتنت نسل ها، ز ما که برد

تو وعده تحقق ناب خدا بودی به ما،     اما بشر ز من این هدیه باز پس گرفت و برد

ما را به صبح امید تو هزار بار فریفته اند،    صبحی که طلوع کرد، اما، ناگه غروب برد

بی تو من کجا به خدایی، رسم که او،    آزادترین است، و او هم هزارها، ز ما برد

من به کجا شوم آزاد، اگر نگردم من       به ملک او  آزاد، آزاد وشی که هرگز نمُرد

ما را خدایی، خواهند، و نمی دهند ما را،           آن را که خدا داد، باز او گرفت و برد

روزم به شب شد، و شب ها هم به صبح رسید   لیکن ندیده ام، چه هدیه فرستاد، گرفت و برد

ای تلخ کام زمان! که آزادیست تو را         دایم طلب تو می کنی از این و آن که، برد!

برگیر دست خود به دست، ای دستگیر خود   دستی ز آسمان نیاید، جز آن که، گیرد و برد

باید که خود دست گیری ز دست خود،     آن دستگیر هم آید، اما به قصدِ، گرفت و برد

من قصه های آمد و رفتن، هزار بار دیده ام   اما به آزادی، دستی ندیدم که گرفت و برد

باید که خود کنی آزاد ز قید و بند، خود را     دستی نباشد به آزادی، که گیرد دست، و برد

"ما را به رخت و چوب شبانی فریفته اند"   این گرگ نگیرد دستی، جز برای خورد و برد

ما را ز روز واقعه ترسانده اند چنین      لیکن روز واقعه امروزست، که از دست رفت، و برد

بردند آبروی هر چه دستگیران عالمی    به نام آزادی، تو را به هزار بند، کشید و برد

من یافته ام اکسیر این راز دلخراش      باید به انجام نگریست، و سپس رفت و برد

هر روز با شعار خوشش، کاروانی رسید و برد    باید به انجام نگریست، بعد گذاشت که برد

مدهوش مشو به نام خوش طلعت آزادی بشر     این دامگهی است، که هزار دام نهاد و برد

دیدی که گرفت هر خس و خاشک، بر دهن     این نام نامی خوشنام آزادی، آنکه برد

باید که جستجو نمود در پس لایه های شب   زین شب نشین که ز صبح آزادی، گفت و برد

 آنگه که او عیان نمود، همه کُنه ذات خود    باید که گفت بگذار سلطنت و مُکنت، و آنچه برد

هرگاه گذشت، ز آنچه او به کف آورده از فریب     آنگه بگو که این قافله با توست، گرفت و برد

بس دلفریب، به راه خوش آزادی نشسته اند    گیرند از تو عنان دل، و بیدل تو را گرفت و برد

سوراخ و دخمه ی ماردارِ، کسب آزادی     بس دست ها ز ما، برای آزادی گرفت و برد

دستی دگر مخواه، که کنم در این سوراخ پر ز مار      کین سوراخ جز نیش نداشت، ز ما دست بُرد

مارها، دست و دلِ همه را برده اند، به نام او     اما صبح که شد، باز قافله را بردند، همچنانکه برد

باید که جست، دستی ز دستان پاک خود     تا برد قافله زین دامگه، که باز او خورد و برد

راهی نبود و نیست و مباد، بجز کسب آزادی   لیکن مباد، سپردن قافله به پیشین کسی که برد

آزادی ای هدیه ناب خدایی به ما، بیا      برگیر دست جمله بشر، و پیش ران، که باید برد

این قافله را هزار مار، به تزویر برده اند     در وادی خوش انتظار آزادی، به انحراف، که برد؟

مردانِ مرد داده ایم ما، بدین راه ناهوار    مردانگی کن، و رسان تو به مقصد، بدین راهبرد

راهی به جز صداقت نداشته و نداریم، ما    باید سپرد راه را به خود، و همره صادق، و برد

آزادی ای اکسیر ناب خدایی، بنشین به انتظار   خواهم که جست و یافت، تو را بدین راهبرد

صدق و صداقت و انسانیت بُوَد ابزار،     مردان مرد خواهد که مسلح شوند، به این راهبرد

بس مارها نشسته اند، به کمین در این شب ها    تا باز برند قافله را، به منوال خورد و برد

بس سلسله ها آمدند و سکه زدند، به نام او    سکه به زیر پا نهاده، و مشغول خورد و برد

اینک ماییم و آزادی بشر در پیش      باید که گذشت از این تجربه، و این راه برد

راهی است پر ز سنگلاخ تزویر، و کینه و فریب    بستن کمر به صدق و صداقت، و سپس راه برد 

سروده شده در تاریخ 27 آذر 1397

      

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پست مدرنیسم نقد مدرنیسم و به چالش خواندن مواضع کلیدی و اساسی مدرنیسم است. نوعی عبور از مرحله مدرنیسم و رسیدن به مرحله ایی دیگر است. البته منتقدان پست مدرنیسم منکر چنین عبوری هستند، برخی نیز همدلانه و محتاطانه پست مدرنیسم را در حال گذر از مدرن به پست مدرن می دانند، و مدافعان سرسخت پست مدرنیسم نیز می گویند که دیگر پایه های محوری مدرن را باید متعلق به گذشته ایی که شتابان از ما دور می شود و فاصله می گیرد، دانست.

حسن از مهمترین پست مدرن ها در زمینه ادبیات، خصایص ضد نخبه گرایی، در کنار ضد اقتدارگرایی، خود پراکندگی، و همچنین میل به مشارکت و.. را از ویژگی های پست مدرنیسم بیان می کند.

اگرچه گفته می شود که اولین بار فدریکو د اونیس ادیب اسپانیایی، علیه ادبیات مدرنیسم، از این واژه استفاده کرد، ولی فیلسوف آلمانی رودلف پان ویتز، در شرح افکار هیچ انگارانه ی (نهلیسم) نیچه، از واژه پست مدرن سخن گفت، و هابرماس هم نیچه را نقطه ی عطف در پست مدرنیسم، ارزیابی می کند. در سال 1939 متکلمی به نام بل با تاکید بر بازگشت مذهب و شکست سکولاریسم مدرنیته، و در جایی دیگر توین بی، مورخ و مفسر مشهور تاریخ در ارجاع به ظهور اجتماعات توده ایی و تحولات نوین، اصطلاح پست مدرن را بکار بردند. و بعد از جنگ جهانی دوم جامعه شناسان امریکایی، معماران و بعدها فلاسفه ایی مانند لیوتار، اصطلاح پست مدرن را به کار گرفتند.

این که چگونه پست مدرنیسم، مدرنیسم را به چالش طلبیده است، باید گفت درک پست مدرنیسم بدون درک مدرنیته یا دست کم درکی که پست مدرن ها از مدرنیته دارند، امکان پذیر نیست. استفن وایت در پژوهشی در مورد نظریه سیاسی، و پست مدرنیسم معتقد است که مقوله فرا روایت های (Meta-Narratives) مدرنیسم، مهمترین موضوع مورد چالش پست مدرن هاست.

فرا روایت از دیدگاه پست مدرن، آن ویژگی و یا ویژگی هایی، از مدرنیته است که به وسیله طرفداران و اندیشمندان مدرن از عناوینی مانند علم، درک یا فهم که به طور عمومی و گسترده می توان پایه های ثابت و فراگیر از علوم و درک تحولات اجتماعی و همچنین جایگاه انسان و نحوه نگرش به خلقت را تامین و تضمین نماید، استفاده می شود.

مهمترین شکل فراروایتی، نحوه نگرش به عقل و عقلانیت نهفته در عصر روشنگری می باشد. پذیرش عقلانیت را می توان در عصر روشنگری یافت، که سابقه آن به زمان دکارت و تجربه گرایی و استفاده از روش های نوین علمی به دست آورد، که بدین وسیله انسان می توانست مطمئن شود که به حقیقت دست یافته یا امکان دست یافتن به آنرا دارد.

به عقیده پست مدرن ها، فرا روایت ها مجموعه ایی از شکل بندی ها و سرمشق های (Paradigm) عقلانی، تاریخی، اقتصادی و ارزشی بود که با وجود تفاوت در تفاسیر و نحوه تبیین این مقولات، پایه های مشترکی را می بخشند، و به این ترتیب پوزیتویسم، مارکسیسم، لیبرالیسم و ساخت گرایی، به رغم زمینه های متفاوت یا گاه نحوه ارزش گذاری و درک گوناگون، بخشی از همان فراروایت های مدرنیته به شمار می روند.

اما پست مدرن ها می گویند نباید به دنبال سرمشق ها و اجماعات در میان متفکران و اندیشمندان وابسته به آن بود. حسن یک ادیب پست مدرن سیاهه ایی از ممیزات پست مدرن ها را در مقابل مدرن ها بر می شمارد بر اساس این سیاهه، ضد نخبه گرایی، ضد اقتدارگرایی، خودپراکندگی و همچنین تولید ساختارهای باز، ناپیوسته، فی البداهه، نامعین، یا الله بختکی در مقابل آزمایشگرایی مدرن ها جای می گیرد.

در یک جمله "فقدان مرکز"، که ناشی "عدم قطعیت هستی شناختی،" است. بحران های اخلاقی، زیستی، منازعات و جنگ های ویرانگر و سرانجام وعده های اشکال علمی مدرنیته، همگی بخشی از این "عدم قطعیت" را رقم می زند.

مخالفت با وحدت و همگرایی و تاکید بر انشعاب، چندگانگی و عدم تداوم، اختلاف و محلی نگاه کردن و به تعبیری دیگر تقابل کثرت گرایی علیه مرکز گرایی؛ پست مدرن ها کثرت گرا هستند ولی الزاما کثرت گراها پست مدرن نیستند.

در موضوع سیاست، رد امپریالیسم روشنگرانه، و اولویت های سیاسی با قرائت های خاص لیبرالیستی و مارکسیستی، تاکید بر چندگانگی، اداره محلی و محور قرار دادن مسایل اقلیت ها همچون سیاه ها، زنان، گروه های مذهبی و...

ساخت شکنی زبان به وسیله دریدا، به عنوان مهمترین ساخت شکن یا پست ساختگرایی.

بر خلاف روان شناسی مدرن، پست مدرن به دنبال ایجاد تمرکز و هماهنگی وجودی انسان نیستند، به این ترتیب مفاهیم بیماری، نابهنجاری، اختلالات روانی و دانش فراهم کننده این مفاهیم و قدرتی که این دانش در طبقه بندی مردم، به وجود می آورد، یا از آن سود می جوید، مورد چالش جدی توسط پست مدرن ها قرار می گیرد.

ژان فرانسیس لیوتار مهمترین فیلسوف پست مدرن :  

در پردازش معرفت شناسی پست مدرن، در اساس منکر امکان تاسیس یک معرفت بنیادین، واقعی و معتبر است. به نظر وی تا پیش از نگرش پست مدرن معمولا اندیشمندان و پژوهشگران اشتیاق به حقیقت را بجای خود حقیقت می گرفتند. به این ترتیب مفاهیم درست یا نادرست در اساس وجود ندارند.

میشل فوکو :

دیگر فیلسوف پست مدرن با تک نگاری های خود نسبت بین دانش و قدرت را بحث دقیقتر می گیرد. اولین روش تحقیق فوکو دیرینه شناسی (Archaeology) است که هدف آن کشف حقیقت نیست، فوکو تحت تاثیر نیچه به حقیقتی بیرونی و مستقل از شرایط تفسیری و تاریخی، اعتقاد ندارد. دیرینه شناسی حتی در پی کشف منشا گفتمان (discourse) و تفحص در ذهنیت بنیانگذار مفاهیم و مقولات به جهت فردی نیست، بلکه به دنبال کشف شرایط پایداری و وجود گفتمان و انتشار آن در سطح جامعه و مناسبات اجتماعی است.

فوکو عنوان می دارد که در سال های 1970 و 1971 به بعد قدرت و سازوکارهای آن و نسبت میان قدرت و دانش، ذهن او را به خود مشغول کرده بود. از نظر فوکو برای تحقیق ماهیت قدرت نباید به بنای قانونی حاکمیت یا تشکیلات دولت و ایدئولوژی های حاکم، بلکه به سلطه و عملکرد های قدرت از جمله ایجاد شکل های تبعیت توجه شود.

فوکو ارتباط متقابل و دو سویه قدرت و دانش را در نقد مدرنیته مورد استفاده قرار می دهد، و به این ترتیب اعتبار احکام معرفتی اندیشمندان حوزه مدرنیته را به چالش می کشد. مهمترین آموزه نیچه برای فوکو بی اعتباری دانش های منطبق با حقیقت بود. دانش علوم اجتماعی یا انسانی و قدرت با هم روابط متقابل دارند، و هر یک به دیگری وابسته است. از نظر فوکو بدن مستقیما در حوزه ی سیاسی جای دارد. در ادوار قبل از روشنگری، اِعمال شکنجه به نمایندگی از سوی پادشاه، نوعی مقابله قدرت پادشاه با بدن محکوم بود.

نظرات پست مدرن فوکو مانند تعدادی از پست مدرن ها در تبیین و تقویت جنبش های اقلیتی – نژادی، مذهبی، جنسی و... مورد توجه قرار می گیرد.

تاملاتی در نقد پست مدرن:

به عقیده گیدنز، دوران پست مدرن مستلزم دگرگونی های کامل در شکل سازمان اجتماعی و فرهنگ مسلط است، دورانی که هنوز فرا نرسیده است. نئو مارکسیست ها نیز نگاه معرفتی پست مدرن ها و همچنین کاهش اهمیت طبقه در مقولات سیاسی را ناشی از شتابزدگی و عدم درک ریشه ایی وضعیت متاخر سرمایه داری تلقی می کنند.

هابرماس (از عناصر مکتب فرانکفورت) که با پوزیتیویسم (اثبات گرایی) مخالف است، ولی با نسبیت گرایی پست مدرن ها نیز موافق نمی تواند باشد. نیچه نیز آشکارا هر دعوی کشف و شناخت حقیقت را مورد، چالش قرار می دهد و آنرا در حد یک تفسیر و روایت کاهش داد.

متفکران چند رگه :

   بعضی متفکران در یک نحله فکری (مارکسیسم، لیبرالیسم و...) جای نمی گیرند اینان متفکران چند رگه هستند.

هانا آرنت (1906 - 1975) :

 آرنت را نمی شود در یکی از اندیشه های سیاسی جای داد، در حالی که به آزادی اهتمام دارد، لیبرال نیست، در شرایطی که منتقد جدی مدرنیته است، او را نمی توان بسادگی در گرایش های چپ، راست، انقلابی، ارتجاعی و... جای داد و شاید از جذابیت های اندیشه او همین خصوصیت فرا اندیشه ایی اش باشد.

آرنت بخش زیادی از بحران ها و مسایل زمانه خود را در نوشته هایش دارد، و بدان پرداخته است و از این جهت به مارکوزه شبیه است. آرنت نگرش های انسان شناسی و اگزیستانسیالیستی را در کتاب "از وضع بشر هویداست" و کتاب "سرچشمه های توتالیتاریسم" آورده است.

او در وضع بشر سه گونه فعالیت انسان را در راستای نظریه انسان شناسانه خود اجازه بروز می دهد و شرایط هر کدام را تبیین می نماید :  الف) کار (Lobour) که از کار work مجزاست. که انسان در چنین وضعی به تامین معاش و نیاز های اولیه خود مشغول است و در قید ضرورتی است که الزاما در مقابل آزادی است، و در این وضعیت نمی تواند در مسایل سیاسی – اجتماعی جامعه اش همچون فردی انتخاب گر شرکت کند. اینجا از مفهوم تقلا و وارد مفهوم کار می شود؛ که در مرحله کار انسان متوجه هنر، ادبیات و فرهنگ می شود ولی همچنان در حوزه خصوصی می اندیشد و رفتار می کند؛ شاعر و یا فیلسوفی که در انزوا به کار و سفر یا هنر می پردازد از مصادیق همین مرحله است. کار برتر از وضعیت تقلاست، و زندگی انسانی در این مرحله همچنان مناسبتی با وضعیت حیات سیاسی – اجتماعی ندارد. سیاست در جایی شروع می شود که تقلا و کار دیگر مفاهیم غالب محسوب نمی شوند و این همان مفهوم کنش action است، که آغاز می گردد.

ب)  مرحله منزل : یونانیان امر اجتماعی را سوشیال (social) نمی دانستند بلکه به آنچه دولت – شهر polis نامیده می شد توجه داشتند، بنابراین در حکمت عملی ارسطو خانواده و منزل قبل از جامعه و مفهوم یونانی آن دولت شهر بود، و آرنت هم نتیجه می گیرد، که جامعه امروز نیز همان منزل household به معنی یونانی است. و این مرحله ایی پیشرفته تر از مرحله کار است، و همین مرحله آمادگی برای حضور در حیات سیاسی اجتماعی است. که انسان با تامین معاش از راه اقتصاد می تواند، در محله سیاسی – اجتماعی گام نهد. اما دلبستگی به امور اقتصادی و مادی، مرحله "ماقبل از آزادی" است و گذر از ضرورت به کنش به مفهوم رابطه ای چند سویه میان انسان هاست.

ج) مرحله دولت شهر : عبور از مرحله منزل به دولت شهر، به معنی گام نهادن در آستانه سیاست است. به نظر آرنت مدرنیته این مفاهیمی را در هم آمیخته و قرار گرفتن اقتصاد در امر عمومی سبب شد که سیاست تبدیل به نوعی روش شود. در مدرنیته انسان کارورز و جامعه کارورز در نقطه مقابل دولت شهر یونانی قرار گرفته است. و در جامعه کارورز تولید و ثروت اندوزی یک اصل و در حیطه عمومی و به منزله بازار و مبادلات آن در نظر گرفته می شود، در حالی که اقتصاد تنها باید پایه ایی برای حضور انسان در مرحله کنش را فراهم نماید. لذا آرنت معتقد است که آزادی فقط در مفهوم مشارکت مثبت در حیات سیاسی شهر امکان پذیر است. لذا از این نقطه او از لیبرال ها فاصله می گیرد و با آزادی آنان موافق نیست، چرا که لیبرال ها به حیطه خصوصی بها می دهند و پایه آزادی را بر فردیت قرار می دهند، در حالی که آرنت آزادی را در حیطه و قلمرو همگانی تجربه می کند.

آرنت به طبیعت و ماهیت انسانی اعتقادی ندارد و می گوید آنچه وجود دارد همان موقعیت و یا وضعیت بشر است. انسان می کوشد خود را شکل دهد و انسان سرشتی از قبل تعیین شده ندارد.

آرنت مدرنیته را عصر جامعه توده ایی می داند، و ظهور جامعه را به مفهوم جدید آن، پیروزی حیوان تقلا کننده بر انسان صاحب اندیشه و کنش، و همچنین عصر اراده بوروکراسی و ظهور توتالیتاریسم و خشونت و ارعاب است.

آرنت در فرازی دیگر مدرنیته را متهم می کند که فضای عمومی، کنش و سخن (logos)  را به نفع دنیای خصوصی و منافع خصوصی نادیده انگاشته است. البته دفاع آرنت از فضای عمومی به معنی مخالفت کامل با قلمرو خصوصی نیست به نظر او قلمرو خصوصی تا جایی که یادآور سطح منزل باشد، پذیرفته است. قلمرو خصوصی پناهگاه مناسبی برای مقابله با توتالیتاریسم و تعدیات آن است.

کنش مورد نظر آرنت بدون  توجه به مفهوم کلام logos فهم نمی شود. کلام متضمن وجه خرد و اندیشه در ماهیت روابط اشیا و به طور کل جهانِ زیست است. سیاست در مدرنیته از بُعد کلامی به بُعد ابزاری منتقل شده و بدین ترتیب واژه ساختن اهمیت می یابد. جریانات اندیشه ایی مدرنیته از جمله رفتارگرایی، کارکردگرایی، عمل گرایی و اثبات گرایی همگی به گونه ایی مختلف در تضعیف نقش کلام تاثیر داشته اند، و همین نگرش مدرن است که توتالیتاریسم را در بطن خود می پروراند. توتالیتاریسم وجه دیگری از میل به "شی کردن" و ابزار سازی در حیطه انسان هاست. 

هانا آرنت توتالیتاریسم را نوعی فرار و گریز مردم از اضطراب ناشی از آزادی، به حریم "تکلیف" می داند. هنگامی که کنش به خوبی در جامعه تحقق پیدا نمی کند شی وارگی انسانی که با کارورزی مستعد تبدیل به توده شده، فرصتی را فراهم می سازد که نظام های توتالیتر شکل گیرند. هدف این گونه نظام ها، سازمان دادن توده هاست و نه طبقات، در وضعیت توده ایی که خاص جامعه مدرن است، چندان فرصتی برای کنش باقی نمی ماند.

جامعه توتالیتر یک جامعه بی طبقه است که بی علاقگی به امور عمومی بخشی از نتایج جامعه رقابتی و سودجو بورژواست. که به فرد بودن و کارورزی آدم بها می دهد. این وضع در حالت خارجی امپریالیسم است که بر محور رقابت بی رحمانه دور میزند. آنان مسولیت های شهروندان را نفی نمی کنند و آنان را به حیطه ایی می رانند که همچون افراد منزوی مصالح یک جامعه توده ایی را تشکیل دهند. به این اعتبار میان امپریالیسم در سیاست خارجی و نفی نهاد های ملی و وضعیت اعضای جامعه در داخل، پیوند تنگاتنگی وجود دارد

نیروهای اوباش و نخبه هر کدام به دلایل خاص خود با نیروی محرک نظام توتالیتر هماهنگی دارند. نخبگان به این دلیل که نتوانسته اند در یک حیات سیاسی اجتماعی متناسب با کنش از توان خود سود جویند و اوباش نیز به این دلیل که اصولا از گروه های فرودست هستند، و ماجراجویی عامل گرایش آنها به توتالیتاریسم است. بنابراین نخبگان و اوباش به دلیل سرخوردگی هر دو به نظام توتالیتر هماهنگ می شوند، توده ها هم به وسیله تبلیغات با این نظام هماهنگ خواهند شد.

توده ها که با شرایط مختلف از جمله رشد تخصص گرایی در جامعه و بحران های اقتصادی یا شکست های نظامی، آماده تبدیل به ذره شدن و فردگرایی را پیدا کرده اند، تبلیغات به آنها احساس دروغین همبستگی می بخشد. و بدین ترتیب نخبگان، اوباش و توده ها در نظام توتالیتر هویت جمعی کاذب بدست می آورند. هویتی که مقابل فردگرایی پیشین مستتر در نظام بورژوازی است که اینک در خدمت نظام توتالیتر قرار می گیرند.

توتالیتر محصول مدرنیته است و برای گریز از مصائب و آثار مدرنیته انسان باید در پی تاسیس آزادی باشد. آرنت معتقد است که نوع حقیقی انقلاب ها و جنبش های آزادی خواهانه در پی چنین هدف مهمی هستند، استقلال امریکا در 1776، انقلاب فرانسه 1789، کمون پاریس در 1871، قیام مجارها در 1956 علیه امپریالیسم توتالیتر شوروی، نمونه هایی از تلاش برای تاسیس آزادی است.

انقلاب ها در پی تاسیس آزادی هستند، اما آرنت جنگ و انقلاب را دو مقوله خارج از سیاست می داند که وجه مشترک آنها خشونت است. آرنت از اصطلاح ماقبل سیاسی برای اشاره به وضع طبیعی استفاده می کند انسان به دلایلی تصمیم به تاسیس اجتماع و حکومت گرفت و حالت "تفرد طبیعی" را ترک کرد، که در پی این انتقال برخی از حقوق طبیعی از دست رفت ولی جای آن برخی مزایا از جمله تامین امنیت و پیشبرد امور انسانی فراهم می شود، به این ترتیب وضع طبیعی مرحله ایی ماقبل تاسیس اجتماع و به تبع سیاست است، که فعل و انفعال خاص ارتباط آدمیان با یکدیگر به شمار می آید.

پس طبق نظر آرنت وضع طبیعی قبل از پیدایش سیاست و یا کنش ارتباط و تولید و توزیع قدرت بر اساس آن است، آرنت در استفاده از واژه "ماقبل سیاسی" به تاسیس آزادی توجه دارد. تاسیسات و نهادهای عادی در زمان جنگ و انقلاب، اداره جامعه یا کارایی خود را از دست می دهند یا به گونه ایی دیگر تغییر می یابند ولی طی شرایط پیچیده ایی فرصتی برای تاسیس آزادی و کنش سیاسی بدست می آورند، از این بیان نباید چنین استنباط کرد که آرنت طرفدار انقلاب است بلکه او می خواهد با کالبد شکافی یکی از نقاط محوری تاریخ مدرن اروپا مفهوم آزادی و انقلاب را با هم پیوند دهد.

از نظر آرنت برابری انسان ها در آفرینش موجب آزادی می شود، آزادی در ساختار فکر آرنت بر مفهوم انسان تعلق می گیرد نه شهروند. آزادی در نظریه آرنت حلقوی و تکرار نیست بلکه آزادی آغازی نو است و همین برای انسان این مجوز را می آورد که تاسیسات مطلوب آن را فراهم آورند.  این نکته از گرایش های اگزیستانسیالیسم آرنت پرده بر می دارد و بجای تصوری حلقوی و تکرار بر اساس طبع، آزادی در بداعت نهفته است، و آزادی از مفهوم تکلیف متفاوت می شود؛ در تکلیف امری که اعتبار آن از پیش تعیین شده و فرض بر آن است که در انسان تنیده شده، فرصت بروز یابد، یا همچون امری ضروری در بنای سرنوشت آدمی لحاظ گردد، ولی در آزادی و در هم تنیدگی آن با بداعت و نوآوری انسان می تواند تاسیسات مطلوبی را برای خود فراهم سازد که در آن طلب خوشبختی و لذت، جای تکلیف را گرفته باشد.

آرنت می گوید انقلاب فرانسه نتوانست در طلب بداعت و خوشبختی برخیزد، و مقوله آزادی تحت الشعاع مفهوم عدالت اجتماعی قرار گرفت، در انقلاب فرانسه جنگ قدرت چهره خشن تری نشان داد و پاکسازی های انقلابی خشن روی داد. ولی در امریکا این گونه نبوده زیرا فضای امریکا با فرانسه متفاوت بود. آرنت در انتهای کتاب انقلاب خود از "ته سه ئوس" بنیانگذار آتن سخنی می آورد که "آنچه آدمیان را به تحمل بار زندگی توانا می سازد، زیستن در دولت شهر است، یعنی فضایی برای کردار و گفتار، که جلال زندگی است".     

کارل ریموند پوپر (1902- 1994) متفکر لیبرال دمکرات :

اهل اتریش مقیم انگلیس، که در روش شناسی و مسایل فلسفه سیاسی و حیات اجتماعی شهرت دارد. جالب است که او نیز مثل آرنت یهودی است. در نوجوانی شاهد جنگ اول و سقوط امپراتوری هابسبورگ ها بود. وی ابتدا سوسیالیست و بعد مارکسیست شد، و با کشته شدن چند کارگر در یک تظاهرات، او را متوجه اصول اخلاق کانتی گردید، که کانت انسان ها را در ذات خود محترم می شمرد. تسلط نازیسم بر آلمان و توتالیتر شوروی او را به نوشتن کتاب "جامعه باز و دشمنان آن" ترغیب کرد، که یکی از کتب مطرح نیمه دوم قرن بیستم شد. که به نقد توتالیتاریسم پرداخت و در دفاع از لیبرال – دمکرات غرب به عنوان بهترین جوامع تحقق یافته بشری پرداخت.

سبک پوپر بیشتر معطوف به نحوه نگرش وی در تداوم گفتگو در جوامع باز و دمکرات است. و معتقد است که محدود کردن علم به جمع متخصصان مانع از شکوفایی چنین جوامعی می شود. پوپر از زاویه یک متفنن مطلع با ابداعات و ایده های خاص خود به حوزه های دیگر توجه می کرد، او از سبک ساده ایی که آن را از لوازم تداوم گفتگو در جوامع باز می خواند، پیروی می کند. پوپر در اساس به مباحث معرفتی و روشی علاقه مند بود. او تلاش داشت میان این دو حوزه با استفاده از مباحث روشی و تعمیم برخی از برداشت ها در علوم تجربی با علم اجتماعی ارتباط برقرار نماید و به این اعتبار نقد پوپر از آرای توتالیتاریستی و دفاع از جامعه باز بدون اشاره به آرا روشی پوپر چندان قابل درک نیست.

حلقه وین در زمان جوانی پوپر که پوزیتیویسم جدید را متکی بر زبان فیزیکالیستی، و تاکید به استفاده از زبان تجربه و آزمون پذیری، مهمترین اصل آن بوده و استفاده از مفاهیم انتزاعی و با استفاده از سنت خاص فلسفه آلمانی آمیخته بود، مخالفت می ورزید. حلقه وین و پوزیتیویسم منطقی را باید در ادامه فلسفه تجربی لحاظ کرد. این حلقه هدف خود را پایان فلسفه های گذشته اعلام نمود. برخی از اعتقادات حلقه وین عبارتند از :

الف) علم را محدود به روش تجربی دانستن      ب) مخالفت با طرح ها و ایده هایی که متضمن معرفت کلی برای عالم است و جای آن را به تجربه و بررسی اجزا داد و سرانجام این اعتقاد که علم می تواند به دور از ارزش داوری ها و پیش قضاوت ها ذهنی مشخص شود.

پوپر علیرغم نزدیکی های فکری با حلقه وین اما موافق آنها نبود. هرچند آدورنو پوپر را به دلیل منحل کردن معرفت از کلیت عالم در قطعات جداگانه آزمایش پذیر یک پوزیتیویسم می دانست ولی مشکل پوپر معطوف به روش بود تا معرفت علمی یا فلسفی

پوپر برای حل مساله استقرا (رابطه علت و معلول) نظریه ابطال پذیری را مطرح کرد، پوپر گفت نمی توان صحت تعمیمات تجربی را اثبات کرد. قوانین علمی قابل اثبات نیستند، اما قابل آزمایش هستند، ابطال پذیری یعنی احتمال یافتن مواردی که نقض قانون علمی، یا به بهینه شدن آن منجر می شود. ابطال پذیری یک روش شناسی فردگرایانه است، که در مقابل روش کل گرا قرار می گیرد. به همین اعتبار نظریات کل گرا که امکان آزمون و در صورت نادرست بودن، ابطال آنها وجود دارد. پوپر این ها را "شبه علم" و نه نظریه علمی می دانست.

پوپر نظریات کل گرا را توتالیتر دانسته که یک نوع آرمانگرایی کلی و مبهم دارند. وی آرمان گرایی مبهم و توتالیتاریسم را دو روی یک سکه می دانست. علم نقد پذیر همچون جامعه باز است، و علم نقد ناپذیر، همان شبه علم و مصداق جامعه بسته است.

اندیشه سیاسی پوپر :

پوپر در کتاب "جامعه باز و دشمنان آن" مایل بود ریشه های برداشت توتالیتر در سیاست و اداره اجتماع را مورد بررسی قرار دهد. او افلاطون را به عنوان مبلغ نظام توتالیتر به بحث گرفت، سپس وارد بحث هگل و مارکس شد. پوپر نشان داد که رهیافت های معرفتی چگونه مستقیم و یا غیر مستقیم در آرای سیاسی تاثیر گذارند.

پوپر در کتاب "فقر تاریخگری" بر نقد آرایی که متکی بر اصالت تاریخ بوده و با پیشگویی تاریخی همچون یک جریان عام، به کشف نوعی معنا و هدف تاریخی می رسند، که در نهایت در خدمت مهندسی کلی و آرمانی جوامع بشری قرار می گیرند، پرداخت. پوپر در نقد پیشگویی تاریخی متذکر می شود، که هدفش نقد هرگونه پیشگویی تاریخ نیست بلکه تنها پیشگویی پیامد های تاریخی را انکار می کند، که ممکن است از پیشرفت معرفت متاثر شوند. این کتاب ریشه در تجربیات سوسیالیستی و مارکسیستی پوپر دارد.

پوپر در نقد نظریه فیلسوف – شاه افلاطون یک معرفت فرضی کلی را در این دو اشاره می کند، که به مهندسی آرمان شهری کلی منجر می شود، که بقیه اعضای این جامعه (به غیر از شاه و فیلسوف) انگار فاقد قوه نقد و سنجش جلوه می کنند. او افلاطون را بد عهد ترین شاگرد سقراط معرفی می کند که با سو استفاده از نظریات او می خواست یک جامعه ایستا را مهندسی کند؛ در حالی که سقراط یک مسلک عقل راستین داشت یعنی آگاهی به حدود توان خویش داشت، که چقدر می تواند خطا کند ولی افلاطون از نوعی شبه عقلانی مسلکی برخوردار بود.

پوپر که خود طرفدار اصالت عقل انتقادی بود، عقلانیت افلاطون را متضمن اعتقاد به خطا ناپذیری اش می دانست؛ پوپر گرایش های مرجعیت ستیز گسترده ایی از خود نشان داد، و اصالت عقل انتقادی پوپر، در اساس با نظریه ابطال پذیری او منطبق بود، که لازمه اش نقد آرا و اندیشه در جامعه باز بود.

پوپر ادعای افلاطون یعنی امکان تحقق معرفت کلی، که در اساس دانش زیرین جامعه مطلوب آرمانی است، پرداخت و چنین تصور و انتظاری را از معرفت از گونه دعاوی شبه علمی و آزمون ناپذیر تلقی کرد، و اصولا منکر چنین دانایی می گردد. وی با انتقاد از نحوه تلقی افلاطون از عقل و معرفت کلی، تفکر افلاطون را "تساوی ستیز" که برای عامه مردم نه از جهت ارزشمندی، بلکه در خدمت هدفی چون جامعه آرمانی می نگرد.

کانت هم برای انسان ها فی النفسه ارزشمندی قایل بود، که نباید به آنها ابزاری نگریست. پوپر هم بارها گفت که هیچ کس خود را ارزشمند تر از هیچکس دیگر نشمارد. این همان نگاه ارزشمند به انسان ها که فی النفسه و در ذات خود ارزشمندند.  

انتقاد پوپر به مارکس همان پیشگویی های تاریخی اوست، که بر اساس فلسفه تاریخ به پیش بینی آینده می پرداخت. پوپر اینرا "فقر اصالت تاریخ" می نامید، پوپر این اندیشه را در نهایت منجر به تلاش برای ایجاد یک جامعه توتالیتر، می دانست. زیرا در فلسفه مارکس نوعی اعتقاد به معرفت کلی نهفته است که به یک آرمانشهر می انجامد، که بر اساس قایل شدن به یک حرکت تاریخی که ناگزیر به سمتی می رود که چیزی شگل گیرد. پوپر این را شبه علمی می داند که منجر به مهندسی کلی و آرمانی می شود.

از دید پوپر تاریخ بشر وجود ندارد، بلکه تاریخ هایی با جنبه های گوناگون زندگی انسان به عدد نامحدود و نا معین وجود دارد. پوپر معتقد است که غیب گویی تاریخی هم عقلانی نیست، بلکه یک نوع شورش بر عقل است، عقلانیت تاریخ گرا مثل عقلانیت افلاطون در موضع نقد ناپذیری قرار دارد، و با اذعان به یک معرفت کلی و در این مورد خاص، تاریخ بشر و تلاش برای تحمیل یک انسجام معنای عمومی خارج از آزمون قرار گرفته، یا اجزا گاه ناسازگار را به سود یک حالت مطلق فرضی به کنار می زند. لذا چه آرمانشهر افلاطون، و چه جامعه اشتراکی وعده داده شده مارکس، افسون هایی در انسان می دمند، که بر اثر آن قوه نقادی آدمی فرو کاسته و به کناری گذاشته می شود. در هر دو آرمانشهر مذکور، به انسان فی البداهه ارزش قایل نمی شوند، بلکه انسان همچون ابزاری در خدمت ناکجا آبادهایی قرار می گیرند، که امکان آزمودن آنها میسر نیست. این دو را واجد نظریات کل گرا و ارایه یک مهندسی یکپارچه و خیالی، یعنی تلاش برای تغییر تمامی جامعه آنطور که می خواهند، می داند؛ که به جهت روشی، به مهندسی تدریجی که سازگار با ابطال پذیری است، منجر نمی شود.

ادعای در اختیار داشتن معرفت مطلق برای سعادت عمومی و کلی بشر از مقوله همان شبه علم است، که در عمل به بدبختی های بسیار منجر می شود. مهندسی تدریجی در یک جامعه باز با خصلت نقد پذیری به معنی ارایه نظریات خاص برای مشکلات خاص است. البته وی تنها مواردی مد نظر دارد که وجه علمی داشته باشند نه شبه علم؛ او می گوید مهندسی تدریجی "بیشتر برای حذف کردن شرهای مشخص و عینی بکوشید، نه برای تحقق بخشیدن به خیرهای مجرد".

لیستی از شرهای مشخص و عینی پوپر عبارتند از : فقر، بیکاری، بعضی اشکال مشابه عدم ایمنی، بیماری و رنج، قساوت های کیفری، بردگی و اشکال دیگر مملوک بودن، تبعیض دینی و نژادی، کمبود فرصت های تعلیم و تربیتی، اختلافات شدید طبقاتی و جنگ.

او در اواخر عمر خود به اولویت های جامعه غربی از جمله صلح، جلوگیری از انفجار جمعیت، آموزش کودکان تاکید می کرد. پوپر در خصوص جامعه باز غربی می گوید، "با وجود نابسامانی ها و مشکلات موجود، جهان آزاد ما تاکنون بهترین جامعه ایی است که در تاریخ بشریت به وجود آمده است. البته منظورم این نیست که جامعه مفروض من بهترین جامعه ممکن است."

دفاع او از جامعه باز، به معنی دفاع از جامعه متکثر قدرت که می توان نقادانه با جریانات سیاسی اجتماعی برخورد کرد. او می گوید "اگر پیوند سوسیالیسم و آزادی فردی ممکن بود، او هنوز سوسیالیست باقی می ماند".

پوپر در یک نگاه بسیار روشن، بیان می دارد که آزادی مهمتر از تساوی است و هرگونه تلاش برای تساوی آزادی را با خطر روبرو می کند. با این حال پوپر جنبه هایی از سوسیالیسم دمکراتیسم را که در محو فقر و ایجاد توانایی لازم در حیات اجتماعی برای تاسیس پایه های لازم برابری افراد است، با نظر مثبت برخورد می کند و آنها را بخشی از مهندسی تدریجی برای دفع شر بر می شمارد.

پوپر تا حدی موافق دخالت دولت در امور اقتصادی به شرط رعایت نظارت دمکراتیک و کاستن محرومیت است. پوپر با سوسیالیسم و لیبرالیسم سنتی فاصله دارد، و در راست نو قرار می گیرد. همچنین قرائت نزدیکی به سوسیال دمکراسی دارد. او از سوسیالیسم اروپایی متکی بر انسان گرایی برای حذف ضعف ها و مشکلات فردگرایی لیبرال سود می جوید.

توجه به آزادی از ناحیه پوپر هم جهت با الزامات نقد و ابطال پذیری، و هم در خدمت جامعه باز یک اصل است. آزادی پوپر نه در تضاد با آزادی دیگران بلکه مبتنی بر روا داری تساهل و در پیوند تنگاتنگ با جامعه باز که نباید باعث میدان داری تساهل ستیزان منجر شود

دمکراسی در نگاه پوپر باید منجر به الف) کند و کاو نقادانه شهروندان از اعمال حکومت      ب) در صورت لزوم تغییر مسالمت آمیز به وسیله انتخابات. ولی نمی توان از انتخابات برای تاسیس یک نظام توتالیتر سود جست همانگونه که نازی ها در یک وضع رعب و وحشت رای مردم به توتالیتاریسم را گرفتند و مسلط شدند.

او می گفت همه چیز را به انتخابات نباید منوط کرد، بلکه جامعه دمکراسی نهادهای تجهیز شده اند تا خود را از خطر دیکتاتوری محافظت نمایند. به نظر او هر حکومتی دارای جنبه های پدر سالارانه است که به کاهش شرور ها باید برسند و مهندسی تدریجی برای دفع شر را دنبال کنند ولی این نباید آزادی های پایه افراد را نقض و مورد بی توجهی قرار دهد، او در این زمینه از یونان باستان مثال می آورد که "گرچه تنها عده ایی اندک ممکن است مبدع سیاستی باشند، ما همه می توانیم درباره آنها داروی کنیم".

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه من: خیلی جالب است که دیکتاتورترین سیستم های حکومتی، مدعی ترین در رابطه با احقاق حقوق مردم هستند، و بیشترین حقوق را از مردم سلب می کنند، جالب است که موسولینی نظام فاشیسم خود را جایگزین مناسب نظام های متکی بر مردم سالاری و دمکرات می دانست؛ او و هیتلر هر دو از تئوری سوسیالیسم، که باز یکی از تئوری های مدعی مردم و مردم گراست، استفاده کردند.

اینان کسانی اند که بیشترین شعار را به نفع مردم می دهند، و مردم در چنگال این نظامات قدرت تکان خوردن بدون اذن آنان را ندارند، و ساختار حاکمیت نیز طوری برنامه ریزی می شود که منویات دل رهبران، مهمترین برنامه کاری کارکنان حاکمیت باشد. و این مردم هستند که باید خود را با خواست رهبر چنین نظام هایی هماهنگ کنند، و حاکمیت اصلا لزومی به رصد و پیگیری خواست مردم نمی بیند، و در بیشتر موارد هم اگر خواسته از سوی مردم مطرح شود، درست عکس آن تصمیم گیری و عمل می شود، به طور غیر مستقیم این امر برای مردم روشن شود که نباید خواستی داشته باشند.

در حالی که تمام رسانه ها کنترل شده و در خدمت چنین نظام های هستند، همه خود را موظف می بینند گوش به دهان دهان پیشوا، جنبیدن هایش را هم گزارش کنند، و در جهت منویات دل او، حرکت خود را تنظیم نمایند، همین رسانه ها مهمترین خواسته های اعلام شده مردمی را نیز نادیده گرفته و سانسور می کنند و حتی به عکس آن عمل می شود، تا به مردم تفهیم نمایند، که خواسته ایی نداشته باشند، الا پیگیری خواست های پیشوا؛

اما برگردیم به بحث کتاب :

توتالیتاریانیسم را موسولینی (رهبر فاشیست ایتالیا) ابتدا وارد واژگان سیاسی کرد، که بیانگر تصمیمی است که "در صدد احاطه بر تمام شئون زندگی فرد می باشد". فاشیسم، نازیسم، استالینیسم که با کثرت گرایی و نظام های آزاد و مبتنی بر حاکمیت مردم، مخالفند و قدرت را به گونه ایی متمرکز در دست رهبر قرار می دهند، و با داشتن حزب واحد همچون ابزار بکارگیری این قدرت، در تمام شئون جامعه دخالت می ورزند، را حاکمیت توتالیتر گویند.

کمونیست این تلقی نسبت به خود را ناشی اختلافات ناشی از جنگ سرد می دانند، و حتی برخی از متفکرین مکتب فرانکفورت با دیدگاه های مارکسیستی، نیز موافق این همانی کمونیسم با حکومت توتالیتر نیستند. گرچه در این همانی کمونیسم و توتالیتر خدشه است، اما شواهد زیادی استالینیسم را با حاکمیت توتالیتر این همانی می کند. زیرا خصلت فراگیری و میل به کنترل و تسلط بر جوانب و شئون مختلف مردم عرصه فعالیت ها، چندان دور از این روش حکومتی نیست.

اما در مورد فاشیسم به رهبری موسولینی در ایتالیا، و نازیسم به رهبری هیتلر در آلمان، به عنوان نظام تمامیت خواه و توتالیتر، اجماع نسبی وجود دارد. آنتونی کوئینتن معتقد است که سیستم های توتالیتر در اساس بدیل و واکنشی نسبت به ناتوانی دمکراسی های پارلمانی است.

این آموزه بسیج گرا نیست و نمی خواهد توده ها را برای اهداف خاصی بسیج کند، بلکه به دنبال کنترل همه جوانب زندگی آنان است، در حالی که فاشیسم خصلت بسیج گرایی دارد. بدین ترتیب حاکمیت توتالیتر دست کم در ابتدا به ساکن، حالت تهاجمی ندارد، ولی هدف فاشیسم از بسیج گری تهاجم به دشمنان فرضی داخلی و خارجی است.

البته در نظام فاشیسم ایتالیا نیروی مذهبی کلیسا علیرغم همراهی، لیکن در آن منحل نشد و سرمایه داران و شرکت های بزرگ آلمان نیز باز اگرچه همراهی کردند، ولی در نظام نازی منحل نشدند.

افرادی مثل افلاطون، کالون، بدن، هابز، روسو و هگل به درجات مختلف از طرفداران نظام توتالیتر خوانده شدند. ارنست کاسیرر فیلسوف نوکانتی معاصر، در کتاب "افسانه دولت" منکر سنخیت اندیشه هگل با فاشیسم و نازیسم شد و معتقد است که با وجود جایگاه بسیار بلند دولت در آموزه هگلی، در نهایت دولت از نیروهای مقید کننده رها نیست، در حالی که دولت های فاشیستی و نازیستی میل به قید ناپذیری دارند. همچنین از نظر هگل سخت بتوان روح نهانی قانون ساز ملت را، با مصادیق اراده حزب، یا رهبر فاشیست و نازیست، توجیه کرد. میل توتالیتاریسم معاصر به یکنواختی و حذف اشکال فرهنگی و.. مخالف وحدت حقیقی ارگانیک (انداموار) هگلی است. و جایگاه عقل در نظام هگلی از وجوه ممیز با نظام های توتالیتر است، که مشترکا خصلت عقل گریزی دارند. لذا باید فاشیسم ایتالیا، نازیسم آلمان و در مقیاس کوچکتر رومانی و اسپانیا را با حکومت های استبدادی شرقی یکسان دید.

حکام حکومت های استبدادی شرقی حتی در صورت میل یا توان ساخت و پرداخت آموزه ای که بتواند مدعی فراگیری باشد، از امکانات فنی – علمی برای پوشش وجوه مختلف جامعه خود بی بهره یا کم بهره اند. در جوامع شرقی از جمله ایران، استبداد با همه تلاش های خود جهت سلطه گری از تعمیق خواست و اراده خود ناتوان بود. استبداد شرقی جدای از نهادینگی آن، به دلیل استمرار و ساخت این گونه جوامع، در سایر موارد، تا جایی موضوعیت داشت که فرد یا گروه یا نهاد مفروض، در معرض دسترسی مستقیم استبداد و مستبد قرار گیرد.

اگر سطح اطلاع رسانی و اطلاع یابی را با عوامل نسبتا در دسترس – به طور مثال رادیویی که بتواند امواج خبری را از نقاط مختلف دنیا به افراد برساند – وجود داشته باشد، امکان استقرار نظام های فراگیر کاهش می یابد. سطح فن آوری اطلاعاتی پیشرفته از عوامل منفی برای تحقق نظام های فراگیر است. در صورتی نظام های فراگیر توتالیتر امکان پذیرند که اطلاعات، اخبار، تبلیغات اغواها به شکل انحصاری یا نزدیک به انحصار در خدمت حکومت باشد. آنها در جایی موفق خواهند بود، که صاحب انحصار اطلاعات و تبلیغات در حد ممکن شوند.

فاشیسم و نازیسم با وجود به کارگیری شیوه های ارعاب و خشونت، نظام های استبدادی نبودند بلکه دارای پایگاه های اجتماعی و برخوردار از آموزه هایی بودند که به آنها موقعیت مسلط را می داد، که همین ارتباطات چند سویه تحلیل آنها را با مشکل روبرو ساخته است.

مدافعان مدل دمکراسی، مثل پوپر معتقدند که پیروزی در انتخابات تمامی وجه دمکراتیک نیست، بلکه امکان مستمر عزل قدرت مستقر، و جایگزینی آن با حزب یا گروه و یا فرد دیگر، با سازوکار انتخاباتی است که نظام دارنده آن را شایسته نام دمکراسی می نماید، چرا که هیتلر با انتخابات در راس قدرت قرار گرفت و هرگز دیگر از قدرت کنار نرفت، تا اینکه یک دست خارجی او را برکنار کرد.

موسولینی (که خود یک نظام اقتدارگرای توتالیتر را بنا نهاد)، معتقد بود نظامات لیبرال کلاسیک، وظیفه تاریخی خود را که اعتراض علیه دولت های مطلقه بود، به پایان رسانده و حال جای خود را باید به دولتی که دیگر بیانی از خوداکاهی و اراده مردم است، بسپارد! فرد از نظر موسولینی تنها در جهت هماهنگی با دولت (حاکمیت) موضوعیت دارد. نظام های فاشیستی و نازیستی، مصرانه خواهان در اختیار گرفتن نهادها و سازمان های کارگری همچون ابزار حکومتی بودند. 

 موسولینی فاشیسم را گونه ای از زندگی توام با الهامات اخلاقی و مذهبی تصویر می کرد که نه تنها یک نظام حکومتی، که حتی عالی ترین نظام فکری است. او فاشیسم را مظهر آزادی، و یک اروپای فاشیستی را جایگزین مناسبی برای نظام های لیبرال - دمکرات متکی بر ناظامات انتخابی می دانست.

کتاب نبرد من را که هیتلر در زندان نوشت، بعدها شاخصه های کلی دولت او را سرفصل های همین کتاب تعیین کرد، که شامل اصلاح نژاد ژرمن و لزوم وحدت نژادی، جایگزینی حقوق رومی – ماتریالیستی با حقوق آلمانی، تصویری از مسیحیت مثبت که در خدمت اهداف دولت نازی قرار داشته باشد، بودند.

از نظر هیتلر نیز دولت نازی بر خلاف دولت های لیبرالی که خالی از ارزش های اخلاقی بودند، رسالت بازسازی اخلاقی – فرهنگی آلمان ها و تحقق برتری آنها بر دیگر ملت ها را تحت لوای اعتقاد به پیشوا و رهبر بر عهده داشت.

سوسیالیسم هیتلری در ستیز با سوسیالیسم کمونیستی و نوع بلشویکی آن بود. آنچه مسلم است شرایط بعد از جنگ جهانی اول شرایط را برای سوسیالیست ها مهیا کرد که قدرت گیرند. اگرچه فاشیسم و نازیسم را ترفندی سرمایه دارانه برای ممانعت از پیروزی جنبش های کارگری و سوسیالیستی تفسیر کردند. البته تفکرات پیچیده تر مایل بود به جای دل بستن به طرح توطئه و ترفند سرمایه دارانه، به تحلیل شرایط عینی اقتصادی – اجتماعی با دیدی تاریخی بپردازد، و به وجود آمدن این نظامات توتالیتر را ناشی از شرایط اقتصادی کشورهای درگیر تفسیر کند و از تئوری های توطئه گرایانه خودداری کنند، متفکرین مکتب فرانکفورت از این دسته بودند.

برینگتون مور فاشیسم را گونه ایی انقلاب از بالا می داند که وقتی تلاش های دموکراتیک برای نوسازی بی اثر است یا انقلاب دهقانی مجالی نمی یابد، ظهور می کند.

مانس اشپربر در کتاب خود به نام قطره اشکی در اقیانوس در بررسی قدرت تنها متوجه جبار نبود، بلکه وی معتقد بود که مردم معطوف به جبار نیز میل به قهر و خشونت و سرسپردگی دارند، هر چند یکایک آنان این خشونت را در زندگی شخصی خود پذیرا نیستند.

اریک فروم در کتاب "گریز از آزادی" به عنوان یک روانشناس مکتب فرانکفورت، از دیدگاه روانشناسی نشان می دهد که چطور مسولیت سنگین پذیرش آزادی به وسیله انسان ها رها شده، و جای خود را به نیروی تخریب داد. او معتقد بود که برای فهم این امر با استفاده از دیدگاه روانشناسی در متن اقتصادی – اجتماعی است که فهم چنین پدیده ایی میسر می شود.

فروم در کتاب "آناتومی ویرانسازی" جبار (هیتلر) را "پرخاشجویی بدخیم" که میل به نابود سازی و تسلط کامل دارد، شناسایی کرد. البته هورکهایمر و پولک دیگر اعضای مکتب فرانکفورت نازیسم را در متن تحولات اجتماعی مطالعه کرد و به این نتیجه رسید که "اولویت سیاست به اقتصاد" مشخصه اصلی این نظام هاست.

میهالی وایدا از مجارها و از شاگردان لوکاچ، فاشیسم را یک جنبش توده ایی ارزیابی می کند و آنرا نتیجه وضعیت بحران می داند. او معتقد است فاشیسم با پیش کشیدن ناسیونالیسم سعی دارد وجه دمکراتیک به خود بدهد، و او نیز به وضعیت دو قطبی دوست و دشمن تاکید می کند.

مانفرد بوک معتقد است ساخت دولت فاشیستی در اساس متکی به وفاداری به رهبری است.

کارل فردریش و برژینسکی از لیبرال دمکرات ها، به شش ویژگی اشاره می کند که شامل  الف) یک حزب واحد با رهبر کاریزما      ب) وجود یک ایدئولوژی رسمی     ج) کنترل حزب بر رسانه های همگانی    د) کنترل حزب بر سلاح        ه) وجود نظام تروریستی و کنترل پلیسی     و) کنترل حزبی بر اقتصاد   

لئوناردو شاپیرو معتقد است که باید میان صفات و ویژگی های توتالیتاریانیسم مانند اصالت رهبری، ممیزی زندگی شخصی، انقیاد نظام قضایی به قدرت مستقر، با ارکان و سازمان های توتالیتاریستی تفاوت نهاد.

به عقیده هانا آرنت یکی از مهمترین موانع توتالیتر وجود افراد یا گروه هایی با موجودیت متفاوت و منفک از قدرت حاکم است. وی ویژگی اصلی انسان توده ایی را سنگدلی یا واپسگرایی نمی داند، بلکه انزوا و ندانستن روابط اجتماعی بهنجار می داند.

آرنت سازمان های توتالیتر را نیز مد نظر قرار داده و عنوان می دارد، هدف این سازمان ها قبل از تسلط جنبش های توتالیتر بر قدرت، در رقابت با سازمان های قانونی شکل گرفته، نوعی آمادگی برای خیز به سوی قدرت و سپس انحلال سازمان ها و نهاد های قانونی با برقرار کردن وضعیت های موازی بین سازمان های قانونی و توتالیتر برای تسلط هر چه بیشتر نظام توتالیتر است. سازمان جوانان و شبه نظامیان یا همان میلیشیا از این نوع سازمان ها هستند. در شکل گیری این سازمان ها اتحاد بسیار مهم است و آرنت آن را پیوند نخبگان با اوباش می خواند. اوباش مستعد جذب به نظام های توتالیترند، در حالی که توده ها را باید با تبلیغات جذب جنبش نمود.

از نظر آرنت یک رهبر توتالیتر در اساس کارگزار توده های تحت رهبری است. به عبارت دیگر میان توده ها و رهبر وابستگی متقابل وجود دارد. توده ها بدون رهبر و پیشوا نمود خارجی شان را از دست می دهند و رهبر نیز بدون توده ها یک موجود فاقد هستی است.

 منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380     

انحصار در کنترل رسانه ها

انحصار در کنترل و توزیع آگاهی 

نتایج انتخابات در راستای خواست پیشوا

  نتایج انتخابات در راستای خواست پیشوا

سیستم او و سیستم مقابله با او

سیستم راهبری او و روش مقابله با او

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

وجه مشترک تفاسیر مختلف جنبش های فمینیستی این است که زنان به دلیل جنسیت شان گرفتار تبعیض شده اند. و لذا لازم است برای تغییر این وضع اقدام شود. اصلی ترین سوالات فمینیسم برای فلسفه سیاسی و علوم اجتماعی در این سه قالب شکل گرفته است :    الف) مردان چگونه مسلط شدند     ب) چرا این سلطه پذیرفته شد      ج) نتایج این سلطه چیست. مفروض اصلی آنان این است که مردان بر زنان به اشکال مختلف تسلط پیدا کردند و فمینیست ها آنرا شکل یافته و نه امر وجودی می دانند. فمینیسم جنسیت را محور تفکر و رفتار قرار داده است.

افلاطون برابری زن و مرد پاسدار را می پذیرد؛ اما در جایی دیگر حکم می دهد که مردان بزدل و ترسو که زندگی را با بیدادگری سپری کرده اند، در زندگی بعدی خود در قالب زنان در می آیند. ارسطو نیز زن را در مرتبه مرد قرار نمی دهد و زن را زیر دست و مرد (رییس خانواده)، ولی حاکم بر بردگان و خدمتکاران بر می شمارد.    

در خلال عصر روشنگری و سپس انقلاب فرانسه بود که مناسبات زن و مرد مورد سوال قرار گرفت، مری آستل (1666-1731) نخستین فمینیست انگلیسی بود که از محافظه کاران و طرفداران سلطنت بود، وابستگی عاطفی به مردان، حتی ازدواج را توصیه نمی کرد. مری ولستون کرافت (1759-1797) که به شدت متاثر از عصر روشنگری و انقلاب فرانسه بود تاکید داشت که ذهن فاقد جنسیت است، او تا آنجا پیش رفت که تلقی رمانتیک ها، خاصه روسو را در تمایز طبیعی میان زن و مرد و تاکید بر بار عاطفی و معنویت نوع زنانه را مورد سوال قرار می دهد.

فمینیسم در قرن 19 و 20 اشکارا وجه سیاسی – اجتماعی پیدا کرد. رساله "انقیاد زنان" توسط جان استوارت میل که در سال 1869 نوشته شد، مهمترین اثر فمینیستی قرن نوزدهم به شمار می رود. امیل انقیاد هر یک از دو جنس را در برابر دیگری مورد سوال قرار داد و از اصل برابری کامل دفاع می کند.

از انواع فمینیسم می توان به فمینیسم لیبرال، سوسیالیست، مارکسیست، سیاه و نوع رادیکال نام برد. مثلا نوع لیبرال بر آزادی و حقوق برابر تاکید دارد، نوع مارکسیستی رهایی کامل زنان را در گرو پیشبرد مبارزات طبقاتی و دیگر مقولات در مارکسیسم برجسته می کند. خود آقای مارکس (بنیانگذار مارکسیسم) نه در مورد زنان مطالب گسترده ایی نوشت و نه در مورد یهود که خواستگاه مذهبی خانوادگی اش است.

سوسیالیست های تخیلی زنان را هم در اجتماع و هم در خانه مورد ستم ارزیابی می کند و مایل بودند که با سازوکار مناسب اقتصادی که رنگ و بوی تحمیلی داشت، آنها را از تبعیض کار رهانیده و در عین حال ویژگی های طبیعی زنانه، از جمله احساس و عاطفه آنها، محفوظ بماند.

فمینیسم سیاه که رنگین پوستان متعلق است، یک مقوله دو وجهی جنسی – نژادی را دنبال می کند. فمینیست سیاه برتری سیاه را در سر می پروراند. فمینیست رادیکال نیز فعالیت های خود را از دهه 1960 آغاز کرد و از انگیزه های اصلی این نوع فمینیست سرخوردگی از جنبش چپ جدید و این احساس روز افزون که در هر حالتی مرد به دلیل جنسیت خودش و با وجود علایق سیاسی – اجتماعی و اقتصادی مایل است که تا سلطه آشکار و یا نهانی را بر جنس زن اعمال دارد.

در فمینیست رادیکال دیگر این امید که تغییرات در نهادهای سیاسی و یا دگرگونی های اقتصادی یا تصویب و اعمال قوانین و حقوق بتواند زن را از سیطره مرد رهایی دهد، در بهترین حالت یک امر فرعی تلقی می شود. در همین نوع فمینیسم است که سرزمین یا زندگی بدون مرد طرح می شود. فمینیسم رادیکال زیر دستی مردان را در سر می پروراند.  

انتقاد کلی فمینیسم به تبعیض هایی است که یا از سوی جنس مخالف یا ناشی از شرایط و ساختار و نهاد های اجتماعی اعمال می شود؛ فمینیسم را دارای دو موج تاریخی است، موج اول در اثر عصر روشنگری و بعد نهضت های لیبرالی و سوسیالیستی تا دهه 1920 است که زنان امریکایی به حق رای در انتخابات ها دست یافتند، که این موج از قرن نوزدهم آغاز و تا پس از جنگ جهانی اول ادامه داشت، جنبش های فاشیسم و نازیسم این موج را بعدها کنترل کرد، که شعار این نظام های اقتدار گرا بازگشت زنان به خانه و ایفای نقش مادری – همسری و تربیت جوانان برومند برای خدمت به جامعه بود. و دومین موج به دهه 1960 به بعد باز می گردد.

مهمترین اثر فمینیستی مراحل اول و دوم، انتشار کتاب جنس دوم سیمون دوبووار است، که ترکیبی از آموزه های اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم، به همراه به خدمت گرفتن آموزه های علم روانشناسی بود. به نظر او زن قربانی هیچ تقدیر مرموزی نیست، بلکه زنان باید در شرایط تازه ایی از روابط قرار گیرند تا معانی به ظاهر مسلم و جاودانه رنگ ببازد. تمامی تبعض های نهادی، نظری یا ترتیبی را که در نهایت به زیردست بودن یا به تعبیر دیگر زن را "دیگری" تلقی کردن، جنبه طبیعی می دهد، با دید انتقادی می نگرد.

در موج دوم، فمینیسم عملا به بسیاری از خواسته های خود یعنی حق رای و برابری حقوق زن و مرد دست یافت، البته این اعطای حقوق بیش از آن که ناشی از فعالیت های فمینیستی باشد، ناشی از تحولات اجتماعی و دیگر آموزه ها از جمله دمکراسی و سوسیالیسم بود. بعد از این دوره و موفقیت ها بود که فمینیسم به دنبال خواست های تخصصی تر مانند مدیریت سازمان ها رفت و ژرفیابی یا تفسیر آنچه به ذهنیت یا مفروضات موید تبعیض نژادی است را سرلوحه اقدامات و مطالعات خود قرار داد. ژرفا بخشیدن به موقعیت های مطلوب و تبدیل ذهنیت ها، به طور گسترده خواست فمینیسم بود.

پرداختن به مقوله های مردسالاری، پدرسالاری هسته اصلی مطالعات فمینیستی را تشکیل می دهد. کیت میلت در کتاب "سیاست های جنسی" عنوان می دارد سیاست روابط مبتنی بر قدرت است و با تشریح سازوکار سلطه مردان، چه در شکل شخصی آن و چه در قالب ایدئولوژیکی، نهادها و ساختارهای مرتبط با آن می پردازد.

بتی فریدان (بنیانگذار سازمان ملی زنان امریکا) در کتاب "رمز و راز مونث" در سال 1964 مفهوم "زن خانواده دار خوشبخت" را  که به شدت مورد توجه "لیبرال - بورژوازی کلاسیک" قرار داشت را مورد سوال قرار می دهد. او از جمله مخالفان احیا مادری در فمینیسم خانواده گراست.

یکی از زمینه های مورد علاقه فمینیست ها مقوله "حریم خصوصی" است که با توجه به آموزه لیبرالی، افراد در چگونگی زندگی شخصی و خصوصی خود آزادی های بسیار دارند، که این حریم خصوصی که یکی از مهمترین دستاوردهای لیبرالی و جامعه مدنی متاثر از لیبرال دمکراسی است بطور مشترک از سوی سوسیالیسم (بواسطه نفی تفرد) و نگرش های فمینیستی مورد سوال قرار گرفت. اما فمینیست ها زندگی خصوصی را در عمل ادامه سازکار قدرت اجتماعی می دانند یعنی جایی که مرد دست بالا را دارد و حیطه خصوصی را بیش از هر چیز سازگار با وضعیت های اولیه لیبرالیسم - بورژوا می دانند که این قلمرو اساسی ترین پایگاه خود دانسته، و می خواهند از هرگونه تعدی حفظ نماید.

فمینیسم بیش از هر چیز یک آموزه نقاد است، و این بدیهی است که جنبش های نقاد کمتر می توانند به اجتماع های ایجابی با وضوح قابل توجهی نزدیک شوند. اوریانا فالاچی خبرنگار مشهور ایتالیایی به این نتیجه رسید که "در ورای شعارهای "استقلال یا پیشرفت" در هیچ جا زنان راه نیکبختی حقیقی را تشخیص نداده اند."

لوسی سارگیسون در مطالعه آرمان شهرهای فمینیستی (1996) با انتقاد از مفهوم آرمانشهر به معنی چیز کامل و تمام، به این نتیجه رسید که آرمانشهر کامل به معنی مرگ و فناست. در ساخت شکنی مفهوم آرمانشهر که تجمیع مناسبی از مطلوب های فمینیسم است بهتر می توان از این آموزه در جهت تمامی حیات و زندگی بشر سود جست.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380         

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه من :

نمی دانم چه سرّی در دین یهود و مردان این دین الهی نهفته است، که این ناچیز مردان در تعداد، بزرگ مردانی بسیار زیاد موفق در علم، تحقیق، صنعت، ثروت، سیاست، اقتصاد، فرهنگ و... داشته و دارند، که دنیای علم و انسانیت را فارغ از منفی و یا مثبت بودن حرکت تاریخی اشان تکان محکمی داده اند، از مخترعین و نظریه پردازان در علوم تجربی گرفته (اسحاق نیوتن و...)، تا دنیای پر تلاطم علوم انسانی به خصوص فلسفه و روانشناسی (فروید، یونگ، فروم و...) که آنان در پایه گذاری و توسعه آن نقش اساسی داشته اند.

مکتب فرانکفورت نیز مشتی از خروار و هسته ایی از متفکرین اکثرا یهودی است، که در آلمان بعد از جنگ جهانی اول شکل گرفتند و با نظریه پردازی و تحقیق علمی مستمر خود، راهی نو را در گشودن دروازه های تفکری جدید و خارج شدن از صفر و صد تفکرهای وقت از جمله مارکسیسم گشودند.

برای من این قوم تاریخی چند هزار ساله، که حداقل جناب موسی و عیسی مستقیم برای آنان اعزام شده اند، [1]سوالات بسیاری را بر می انگیزد، آنان آنقدر در تاریخ تحول الهیاتی بشر مهم و تاثیر گذار بوده اند که توانسته اند نظر خداوند را به سوی خود مکرر جلب کرده [2] و لااقل اغلب پیامبران و موضوعات قصه های قرآن به همین قوم و پیامبران شان اختصاص داده می شود، و کتاب آخرین دین الهی که باید در مورد بشر باشد، زیرا که ماموریتی جهانی و آزادی بخش برای بشر دارد، مملو از داستان های کمک، ارتباطات، آمد و شد حاکمان، داستان افراد موثر آنها، انحرافات شان، معجزاتی که به نجات، یا آواره گی آنان منجر شد، گلایه های خدا از آنان، انتظارات خدا از آنها و... است.

 و این واقعا تعجب مرا بر می انگیزد که این قوم چه توانایی خارق العاده ایی برای جلب نظر خداوندگارم داشته اند که با فرستادن پیامبرانی مکرر، بزرگ، ساختار شکن (ابراهیم، موسی، عیسی، یعقوب، یوسف و...) و حتی مجهز به قدرت های مافوق بشری که نظیر در تاریخ رسالت و بشر ندارد (سلیمان، داوود و...)، خداوند را به خود مشغول کرده اند، و حال هم در آخر الزمان خداوند، به ارسال آخرین پیام آور خود به سوی زمینیان اقدام می کند، باز او فردی از نسل یهود، یعنی از فرزندان اسماعیل است که او را در سرزمینی دور از دو تمدن بزرگ ایران و روم، در آب نمک می خواباند تا با معجزه خود، قرآن، برای نجات بشر اعزام دارد، و سپس می بینیم که در این معجزه هم باز بسیاری از دلمشغولی ها و تمثیل های خداوند همین قوم یهود است و انگار قرآن تبدیل به منبع تاریخ همین قوم تبدیل شده، و داستان همان داستان آنان است.

علیرغم این که اندیشمندان مکتب فرانکفورت نتایج انقلابات را دیده بودند و این جراحی خسارت بار را در فرانسه، شوروی و... را تجربه کرده بودند ولی باز هم تن انسان به اندیشه مارکسیسم که باز انقلاب را به عنوان یک جراحی مصیبت بار توصیه و دنبال کردند.

اما از مقدمه بگذریم و برویم سراغ مکتب فکری فرانکفورت :

مکتب فرانکفورت که از جریانات میراث مارکسیسم است و از چهره های سرشناس آن هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه و هابرماس می توان نام برد. این جمع علمی که در جریان شکست آلمان در جنگ جهانی اول 1924 پا به عرصه وجود نهاد، و آن زمانی بود که بلشویک ها به عنوان اولین حزب کمونیست جهان در شوروی حاکمیت را بعد از انقلاب خونین 1917 به دست گرفتند، و در آلمان هم  برغم کشته شدن رزا لوکزانبورک از رهبران چپ آلمان، مارکسیست ها هم به مانند سوسیالیست ها در قالب احزاب خود معتقد به قدرت گیری تفکر خود در آلمان بودند. ولی آلمان از شرایط تجربه انقلاب به دور بود، و در نهایت هم ناسیونال – سوسیالیست های نازی در یک انتخابات سراسری نظر آلمانی ها را به خود جلب و به رهبری هیتلر در سال 1933 قدرت را در دست گرفتند.

با قدرت گیری نازی ها اعضای مکتب فرانکفورت با مهاجرت به امریکا و بعد بازگشت به آلمان، در اندیشه جهانی در قرن 20 نقش آفرینی کردند. افراد گرد آمده اولیه در این گروه عموما از خانواده های یهودی طبقه متوسط و بالاتر بودند. جلسات "موسسه پژوهش های اجتماعی" این گروه به خاطر ارتباط با دانشگاه فرانکفورت به مکتب فرانکفورت و به علت نوع روش در تحقیق علمی خود، به مکتب انتقادی – چالشی (Critical) مشهور شدند. 

از دهه هفتاد به بعد هابرماس چهره برتر مکتب فرانکفورت شد. که فاصله گرفتن این مکتب از مارکسیسم نیز آغاز می شود. که ناشی از تاثیر اندیشه های ماکس وبر می باشد، که عامل تاثیر پذیری هم اول توجه به عقلانیت ابزاری (پوزیتیویسم) که تمایل به شکل دهی جامعه، بیرون از خواست و فعالیت های انسانی داشت، و دوم بدبینی نسبی به جامعه صنعتی مدرن بود. که مکتب فرانکفورت بخش قابل توجهی از انتقادات خود را از جامعه مدرن صنعتی به عقلانیت ابزاری معطوف کرد؛ و محور این انتقادها را هم بر پوزیتیویسم و روش های پوزیتیویسمی یا اثباتی قرار دادند. لذا مکتب فرانکفورت علاوه بر مارکسیسم از اندیشه های وبر و تحقیقات روان شناسانه هم بشدت سود برد که در نهایت به دوری بیش از پیش آنها از مارکسیسم منجر شد.

هورکهایمر  و آدورنو :

این دو از مهمترین چهره های مکتب فرانکفورت در دوره اول تشکیل این گروهند، هورکهایمر پس از گرونبرگ در 1931 ریاست موسسه را به عهده گرفت، نقد آنها بر پوزیتویسم (اثبات گرایی) شدت گرفت که مهمترین دلایل آنان تلقی مکانیستی از انسان، و کاهش علم به تجربه و مشاهده، و همچنین تفکیک واقعیت از ارزش ها، مورد انتقاد بود. فرانکفورتی ها پوزیتیویسم را پیش برنده عقلانیت ابزاری می دانستند. هابرماس و مارکوه نیز بعدها به بی توجهی به چند ساحتی (بُعدی) بودن انسان، و تلاش برای حفظ تمایز بین اُبژه و سوژه را از سوی دیگر مهمترین محورهای نقادی تشکیل قرار دادند.

نگرش انتقادی مکتب فرانکفورت ملهم از آثار اولیه مارکس و همچنین دیالکتیک هگل است. آنها از عقلانیت نقادانه دفاع می کردند. سوال اصلی هورکهایمر و آدورنو در کتاب "دیالکتیک عصر روشنگری"  که در سال 1944 پایان یافت، این بود که "چرا بر خلاف انتظارات عصر روشنگری بشر به جای ورود به وضعیتی انسانی، در نوع جدیدی از توحش قرار گرفت" (و این سوال امروز من هم هست که چرا بشر رشد می کند اما نه در جهت انسان شدن).

هورکهایمر و آدورنو به وجوه بیانگری و پیش برنده افکار عمومی به وسیله زبان توجه کرده و متذکر می شود که در سلطه خردباوری ابزاری که همه چیز به سطح کالا و ارزش مبادله تنزل می یابد، زبان امکان نظام مندی معنایی را از دست می دهد. کتاب دیگر آنها "شخصیت اقتدارگرا" است که به سال 1950 در جریان مکارتیسم در امریکا منتشر شد به پیدایش "جامعه توده ایی" توجه داشت و از اصطلاح "صنعت فرهنگ" که اشاره به فرهنگ توده ایی مردم دارد که با استفاده از فن آوری و امکانات مدرنیسم ساخته و عرضه می شد.

آنها به هنر مدرن به دیده مثبت نگاه می کردند، زیرا در خود شورش و نقادی بر ابزارنگاری را منعکس می سازد، در حالی که صنعت فرهنگ در جهت ابزار نگاری و خرد ابزاری قرار دارد. صنعت فرهنگ در واقع کاربرد عقل ابزاری برای ساخت فرهنگ توده ایی است. صنعت فرهنگ از نظر آدورنو در خدمت نظام های تمامیت خواه از طریق یکسانی و مشابهت برخاسته از این صنعت قرار میگیرد، هر چند کارایی آن تنها به این نظام ها محدود نمی شود و در نظام سرمایه داری هم بخشی از بازتولید و مصرف توده ایی را تشکیل می دهد که می تواند به نفع سرمایه داری منجر شود.

هربرت مارکوزه (1898-1979) :

از چهره های فعال جنبش دانشجویی 1968 مکتب فرانکفورت، که در شاخه چپ آن شهرت بسیار یافت. مدتی شاگرد هایدگر بود و بعد از قدرت گیری نازی ها به امریکا رفت. در سال 1933 به دعوت هورکهایمر به آلمان و موسسه پژوهش های اجتماعی یا همان مکتب فرانکفورت بازگشت، و روی موضوع فاشیسم و رابطه آن با بورژوازی کار کرد، و اندیشه های وبر و فروید را در تفکر مارکسیسم خود استفاده کرد، و بن مایه های تفکری خود را فراهم نمود. مارکوزه منتقد دکارت به دلیل منادی دهندگی چیره گی بر طبیعت به بهای فراموشی پیوستگی میان سرنوشت انسان و طبیعت بود.

مارکوزه هم به مکتب پوزیتیویسم حلقه وین حمله می کند، زیرا که نمایندگی اصالت تجربه را آنان به دوش می کشیدند، و در کتاب "خرد و انقلاب" خود به تفسیر افکار هگل و مارکس پرداخته و در کتاب "عشق و تمدن" از نظریات فروید و روانشناسی اجتماعی برای تکمیل تفاسیر مارکسیسم در مورد پدیده های اجتماعی و وضعیت بشر سود جست، و سرانجام در نگارش کتاب مارکسیسم شوروی در دهه پنجاه مشهورترین اثر خود یعنی انسان تک ساحتی را منتشر کرد.

مارکوزه معتقد بود که هگل به ایده های عقل گرایی غرب معتقد بود، اعتقادی که در مورد فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم صدق نمی کند. او فلسفه سیاسی هگل را بدون توجه به حقوق و آزادی های فردی رد کرد، حال آنکه ناسیونال سوسیالیسم محو فردیت را یک هدف می دانست. او البته معتقد است که شکست فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم از تمایل به اقتدار گرایی جلوگیری نکرد.

مارکوزه بر این اعتقاد بود که "آزاد سازی، شرط آزادی است". و انقلاب از راه آزادی پیشرفت نکند نیاز به سلطه و سرکوب ممکن است مجددا به جامعه نوین بازگردد و این خطر همیشه وجود دارد که مصلحت موردی جای مصلحت حقیقی افراد را که در دیالکتیک نفی نهفته است اشغال نماید.

مارکوزه از تمایل به توتالیتاریسم در عصر حاضر دغدغه داشت. او سعی داشت از طریق روانشناسی کاستی های مکتب مارکس را برطرف نماید. او همچون از طریق روانشناسی اریک فروم، روانشناسی را به مکتب فرانکفورت آورد.

کتاب انسان تک ساحتی مارکوزه در واقع نقد "جامعه بسته" بود. او در مقابل کارل پوپر قرار گرفته که با کتاب "جامعه باز و دشمنانش" به دفاع از لیبرال دمکراسی به عنوان بهترین نظام مستقر در طول تاریخ بشر پرداخته بود. انسان تک ساحتی مارکوزه انسان کاهش یافته ایی بود که در حلقه نظام تکنولوژیک و تنیده شده در سرمایه داری، از نیروهای خود خالی شده و به یک بُعد و یا ساحت تنزل یافته است. این انسان به ظاهر از آزادی های فراوان برخوردار است.

مارکوزه عنوان می دارد قدرت فن آوری، توانایی های ذهنی و مادی جامعه را به طور بی سابقه ایی افزایش داده، باعث تسلط جامعه بر افراد شده است. از گذر فن آوری، فرایند های فرهنگ، سیاست، و اقتصاد در هم آمیخته، نظامی را به وجود آورده اند که انسان ها را بلعیده و به این ترتیب سیطره فن آوری  به حاکمیت سیاسی بدل شده است.

توسعه صنعتی خرد آدمی را در چهار چوب واقعیت زندگی متوقف داشته و از همین جا "از خود بیگانگی" ظاهر می شود. از خود بیگانگی سبب کاهش انسان در سطح تولید و مصرف می شود و این همان فاجعه انسان تک ساحتی شدن است. وی به نظریاتی که سودمندی را هدف خود قرار می دهند حمله می کند، و پوزیتیویسم یا همان اندیشه تحصّلی را فلسفه انسان تک ساحتی می داند.

مارکوزه تنها راه برون رفت از این وضع را بهره مندی از "دیالکتیک نفی" اعلام می دارد به این صورت که انسان را به خود آگاهی رسانیده و اسباب تغییرات بنیادی را فراهم سازد.

مارکوزه سیاست و کار وِیژه آنرا این چنین بیان می کند که سیاست عملی است که به وسیله آن نهاده های اصلی جامعه توسعه و تکامل می یابند. تعریف و تثبیت می شوند یا تغییر می پذیرند. وظیفه سیاسی ایجاب می کند که افراد در قالب هر شخصیتی که باشند نفوذ خود را بر نهادهای اجتماعی اعمال کنند.

جامعه مطلوب مارکوزه بیشتر جنبه سلبی و انکاری داشت و شکل مشخصی ندارد، یعنی پیش از آنکه بگوید چه باید باشد می گوید چه نباید باشد. جنگ، فقر، استثمار، استعمار، سرکوب، و... نباید در جامعه مطلوب مارکوزه باشد. او اختناق را ذات سرمایه داری می داند. مارکوزه از جدی ترین منتقدان تمدن بورژوایی است. وی فن آوری را منجر به سلطه بر آدمیان می داند، و آنرا نکوهش می کند. هم مدافعان وضع موجود غرب که از او خشمگین بوده و او را پیامبر تازه نهضت چپ دانستند، و هم احزاب کمونیست با توجه به انتقادات او از جامعه شوروی، او را تجدید نظر طلب دانستند (چوب دو سر طلا).

یورگن هابرماس (1929) :

مهمترین چهره زنده مکتب فرانکفورت است او با وجود پیشبرد اندیشه انتقادی در اساس، مدرنیسم را طرحی ناتمام می دانست، هابرماس از مدافعان مدرنیسم و در تقابل با نقادی های کسانی که در زمره پُست مدرنیسم از جمله فوکو شناخته می شود. وی از عقلانیت کنشی در مقابل عقلانیت ابزاری (پوزیتیویسم) می گفت که انسان ها همچون فاعلان آگاه، با هم در تماس و ارتباط باشند و به کنش بپردازند.

مارکسیسم هابرماسی نوعی مارکسیسم انسانگراست. وی قصد داشت به جای توجه به نیروهای تولیدی، و نسبت آن با مناسبات تولیدی، به آزادسازی نیروی عقل از چنگال اشکال بازتولید اجتماعی بپردازد. به نظر هابرماس پوزیتیویسم با کاهش تمامی معرفت و شناخت انسانی به علم تجربی، دیگر ساحات معرفت را نادیده انگاشته و بر ضرر علایق انسانی در عمل آنها را به شی گونگی و مناسبات جزمی هدایت نموده است. هابرماس علوم تجربی را تنها یکی از سه وجه شناخت انسانی قرار داد، وجه دوم را معرفت، تفهّم و رابطه میان انسان هاست که با میانجیگری زبان انجام می گیرد. رابطه انسان ها می توانند فراتر از رابطه شی گونه  و ابزاری باشد. و وجه سوم معرفتی هابرماس علایق آزادی خواهانه و یا انتقادی است.

در این وجه روابط متکی بر قدرت به طور خاص و وضعیت موجود به طور عام نقد می شود.

وجه نقادانه عنصر کلیدی مکتب فرانکفورت است. بر اساس جهان – زیست هابرماس (life-world) ساخت های اقتصادی – اجتماعی از یک سو و اگاهی، اخلاق، فرهنگ و به تعبیری سوژگی انسان را نشان می دهد. از سوی دیگر در دورن جهان زیست انسان ها فعلیت دارد. جهان زیست بستر اصلی جهان بینی را تشکیل می دهد. جهان زیست در نهایت بستر اعمال و اندیشه هاست.

در مورد بحران مشروعیت هابرماس می گوید جوامع غربی سعی کرده اند با استفاده از عقلانیت ابزاری نوسانات اقتصادی را به کنترل خود در آورند ولی این اقدام سبب گسترش بحران به دیگر شاخه های حیاتی اجتماعی نیز شده است. دولت ها برای تنظیم قواعد بازار در مسایل اقتصادی مداخله می کنند اما با نیروها و خواست های متضاد روبرو می شوند. آنها نه می توانند بازار را به حال خود رها کنند و نه می توانند از تقاضاهای فزاینده جلوگیری کنند.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

[1] - از انبیاء بنی اسرائیل که صاحب شریعت نیستند؛ از حضرت یوسف، حضرت داود، حضرت سلیمان، حضرت شعیا، حضرت الیاس، حضرت یوشع، حضرت یونس، حضرت عزیر، حضرت زکریا، حضرت یحیی و...  و از انبیاء دارای شریعت، حضرت موسی و حضرت عیسی علیهم‌السلام را می‌توان نام برد.

[2] - خداوند از زبان حضرت موسی علیه السلام انبیاء بنی اسرائیل را به عنوان نعمتی بر آنها معرفی می نماید: وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِيَاءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكًا وَآتَاكُمْ مَا لَمْ يُؤْتِ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِينَ [۱۳]  و ياد كن زمانى كه موسى بقوم خود بنى اسرائيل فرمود اى قوم من ياد كنيد نعمة خداوند را كه بشما عنايت فرمود كه انبيايى از بنى اسرائيل در شما قرار داد و سلاطينى از شما مقرر فرمود و بشما داده چيزى كه باحدى از عالمين داده نشده.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در در این ظلم، هوس هیچ ساحلی نخوا...
بسیارزیبا نه به جنگ نه به جنگ نه به جنگ آن سالهای بعدروزگارسیاه مردم مثل زخمی ناسور برپیشانی تاریخ...
- یک نظر اضافه کرد در آیا کشتار، جنایت و ویرانی را ب...
یک وکیل، چاه خود را به معلم فروخت☢ دو روز بعد وکیل آمد پیش معلم و گفت: آقا من چاه را به شما فروختم ...