جناب پاپ فرانسیس!
کاش موتور محرک عمل دنیایی ات، وجدان بیدار انسانی ات، تکلیف اخلاقی ات، یا تعهدت به انسانیت بود، تا تکلیف دینی ات، و تعهدت به دستگاه مذهب، که در بهترین حالت تو پاسدار و نگهبان حد و حدود دینی ات هستی، تا خادم انسان و انسانیت، و تو خود و انسان را در خدمت مذهب و اعتقادی می بینی، که تو آن را به حق ترین در بین اعتقادات دیگرش می بینی، و هدایت تو بدین سمت، و عملت ناشی از این انگیزه است، از این روست که تو خادم مذهب خودی، نه خادم انسان و ارزش های انسانی، حال آنکه مذهب و هر آنچه از پدیده های این جهان است، باید در خدمت سعادت بشر باشند، تا بشر از آن سود جوید، نه این که خود و انسان را در خدمت مذهب، عقاید و حد و حدود آن قرار داد، که سردمداران عقاید و ایده ها، هر روز به تناسب شرایط و مصلحتِ عقیده و اعتقاد خود، به سمتی، از انسانی ترین تا خشن ترین تزها و اعمال گرایش می یابد، بی آنکه بین آن خشونت و ترحم تضاد ببینند.
در حالیکه نبرد بین معتقدین به اسلام و یهود در آوردگاه دیرین جنگ و نبرد، مهد ادیان ابراهیمی، زایشگاه اعتقادات و مذاهب الهی، سرزمین تاریخ مناقشه و درگیری های مذهبی، چالش برانگیز ترین زمین برای جنگ های مذهبی و... یعنی فلسطین به هر طریق ممکن ادامه دارد، و دو طرف نقشه ها می کِشند، تا از همدیگر چطور بیشتر و شدیدتر خون بریزند، و کشتار کنند، و هر یک دیگری را از حق حیات و سرزمین محروم نمایند، نماد عظمت مسیحیت، کلیسا و به خصوص کاتولیک های پر جلال و جبروت جهان، پاپ فرانسیس [1] که داستان عظمت، شهرت، تشریفات و زندگی لاکچری او و نهاد کلیسا، زبانزد خاص و عام است، ناگهان سر از زندانی در شهر رم در می آورد، و فروتنانه پاهای دوازده نوجوان خلافکار محبوس در زندان ویژه این گروه سنی در پایتخت ایتالیا را، با دستان خود شستشو داده، خشک کرده، و لب بر آن نهاده، و بر پای گنهکاران بوسه می نوازد، تا در یک حرکت نمادین، فروتنی خود را به نمایش بگذارد [2] و به حقیقت نمی توان کتمان کرد که این اوج فروتنی و مبارزه با نفس، از سوی یک رهبر بزرگ دینی و سیاسی است، که در جایگاه های والای دنیایی، مذهبی و اعتقادی دست به چنین کاری می زند.
اما از سوی دیگر نیز نمی توان به چنین اعمالی از ناحیه چنین انسان هایی، در چنین چارچوب های اعتقادی، اصلا اتکا کرد و آن را مبنای ارزیابی مثبت خود قرار داد، چرا که فارغ از این که مسلمان، یهودی، هندو، مسیحی، زرتشتی و... و یا معتقد به هر مکتب سیاسی و مذهبی که باشند، هر اقدامی از سوی آنها، در چارچوب اعتقادی آنان، و ناشی و بنا به دستورات مذهبی و مکتبی آنهاست، که انجام می شود، آنان به تکلیف دینی و فکری و اعتقادی خود عمل می کنند، همانگونه که ما نیز در دوره جنگ خسارتبار هشت ساله با دشمن بعثی، خود را مامور به "ادای تکلیف" [3] می دانستیم و می دیدیم، و تکلیفمدارانه و در چارچوب اعتقادی و مذهبی خود، بنا به شرایط محل، و تشخیص عمل دینی، گاه کشتن افراد را به شدیدترین وضع، و گاه نجات آنان در مترحمانه ترین حالت در سرلوحه کار و ماموریت خود داشتیم و...
خلاصه انسان معتقد به تکلیف دینی و چارچوب اعتقادی، چه آن موقع که می کُشد، و چه آن موقع که می بخشد، به نوعی این خود او نیست، که تصمیم می گیرد، و عمل می کند، او عامل به دستورات دینی و اعتقادی خود است، که در هر موقعیتی دستور و یا عملی را اقتضا، و انسان را مامور به انجام آن می کند، لذا هر عملی برخواسته از دل پاک انسانِ مملو از عاطفه، عقل و انسانیتِ"انسانِ ما هُو انسان" نیست، بلکه این تکلیف دینی اوست، که بروز خارجی می یابد، گاه در ظالمانه ترین، بی منطق ترین، غیر قابل دفاع ترین و... شکل ممکن در راستای، محروم کردن تمام زنان یک کشور، و یا یک منطقه تحت سیطره، از تحصیل است، که [4] بروز می یابد، و گاه همین فرد با دایر کردن مکتبخانه ایی، به زنان آموزش هم می دهد، بین این بستن و آن باز کردن، در نظر انسان معتقد، اصلا نه تضادی دیده می شود، و نه سوال برانگیز است.
او گاه بوسیدن پای گنهکاران و طلب بخشش برای آنان از سوی خداوند را تکلیف خود و راهبری مذهبی خود می بیند، گاه کشتن آن گنهکاران به بدترین شیوه های ممکن، و در دردناکترین روش های تراژدیک، در دادگاه های تفتیش عقاید و یا پاشیدن اسید بر صورت آنان [5] و یا بردن آنان به بیابان ها، و سر به نیست کردن شان [6] و... تبلور می یابد، و لذا هر عمل مهربانانه یا جنایت کارانه ایی، در دیدگاه انسان ایدئولوژیک توجیه پذیر، انجامش قابل هضم، بدون احساس گناه، و وجداندرد خواهد بود، چنین انسانی، گاه چنان بشر را آزاد می بیند و می خواهند و توصیف می کند، که تو گویی هیچ نهضت آزادیبخشی در جهان انسانی، به گَرد آنان در آزادیخواهی و حُرّیَّت برای انسان نمی رسد، گاه همین فرد، کلفت ترین، ظالمانه ترین، محدودبار ترین زنجیرها را بر پای انسان، نه می بیند، و نه بدان معترض است، و حتی آن را لازم، واجب و لایق نیز می بینند و می خواند.
این است که اگر گزینشی به اعمال اهل اعتقاد نگاه کنیم، کار خیرخواهانه و به شدت فروتنانه آنان لذت بخش و امیدآفرین است، اما نیک که نگاه کنی، چنین عملی از سوی دیگر، ارزش پایه ایی ندارد، چرا که عامل، در حال انجام این عمل دینی، خود نیست، بلکه نوعی عمل به تکلیف دینی است، که از سوی وظیفه مندان و تکلیف مداران به عمل در می آید، و این فرد، در همان حال که این چنین خیرخواهانه و مهربانانه عمل می کند، این پتانسیل را هم دارد که، هر آن، و هر لحظه ایی که اقتضا کند، این تکلیف و عمل را به شکل و صورت دیگری بروز دهد، که درست مقابل این عمل فروتنانه و... خواهد بود، بلکه بسیار از سر تکبر و جباریت خواهد بود،
کاش روزی معتقدان و اهالی چارچوب های ایده و اعتقاد ایدئولوژیک، برای انجام اعمال خود، متکی به وجدان بیدار، و اخلاق انسانی و... خود هم می بودند، و لذا به حقوق و آزادی انسان، که تحقق سعادت و انسانیت او، تنها در شرایط آزادی و اختیار است که تبلور درست می یابد، هم اعتقاد می داشتند، انگاه بود که می توانستیم نسبت به عمل اخلاقی و وجدانی آنها خوشحال بوده، و بدان استناد می کردیم، آنگاه اعمال آنان ناشی از عمل به تکلیف و وظیفه دینی نبود، که گاه آنان را به انجام جنایات آشکار و پنهان، و گاه به سمت مقابل آن می کشاند، آنان خود بودند، و پایه ایی از انسانیت، اخلاق و حد و حدود حقوق و آزادی انسان را هم تمرین می کردند، این جا بود که این عمل، قابل اعتماد و استناد می شد
آنگاه بود که بوسیدن پای یک گنهکار از سوی "خورخه ماریو برگولیو" [7] بسیار لذت بخش، و ناشی از فروتنی و تمرین انسانیت یک فرد، و انتخاب فردی اش بود، اما صد افسوس که اکنون او در مقام پاپ فرانسیس، و رئیس کشور واتیکان، و رهبر سریر مقدس، و حاکمیت مرکزی کلیساهای کاتولیک جهان، دست بدین عمل می زند، که در تاریخِ چنین عناوین پرطمطراق مذهبی، پاپ ها جنایات فجیعی را نیز تکلیف دینی خود دیده اند، و احکام ظالمانه ایی را صادر و به انجام رسانده اند [8]. او اکنون این عمل فروتنانه را تکلیف خود می بیند، و جای خوشحالی دارد، اما ممکن است روزی دیگر، تکلیف دیگری را برای خود فرض و واجب ببیند، و بدان عمل کند.
از این روست که این بوسیدن قابل تقدیر، قابل اتکا نیست، چرا که در پس چنین عمل بسیار فروتنانه ایی، هر عمل دهشتناکی هم، از قتل، غارت، جنایت، بردگی، شکنجه و... و اسارت کل بشریت نیز می تواند بروز یابد، و پتانسیل آن در طول تاریخ ایده ها بوده، و خواهد بود، و انسان باید چشم باز کند، و "نه با یک مویز گرمی اش کند و نه با یک غوره سردی" [9]، چرا که انسان های اسیر چارچوب های اعتقادی و مکاتب فکری، این قابلیت را دارند که گاه به چنین حدی از فروتنی بروند، و در همان حال به دهشتناک ترین سمت نیز غش کنند، و در نظر انسان معتقد، تفاوتی بین این فروتنی و آن عمل خشونتبار وجود ندارد، هر دو عمل به تکلیف ایدئولوژیک، دینی، اعتقادی و... است و هر دو ثواب شرعی دنیایی و آخرتی خود را برای او به ارمغان می آورد! و بسته به شرایط، در جایی آن کشتار و جنایت شاید ثواب بیشتری هم داشته باشد.
-
کاریکاتوری که پاپ را در نقش چوپان گله انسان ها می بیند و سعی دارد گرگ را نیز هدایت کند
کاریکاتوری که پاپ را در نقش چوپان گله انسان ها می بیند و سعی دارد گرگ را نیز هدایت کند
-
من کار خود را در راستای ماموریتم به انجام رساندم
من کار خود را در راستای ماموریتم به انجام رساندم
-
پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان، در حال شستشوی پای یک پسر نوجوان خلافکار سیاهپوست در صف 12 زندانی از این دست در زندان ایتالیا که بر آن بوسه نیز خواهد زد
پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان، در حال شستشوی پای یک پسر نوجوان خلافکار سیاهپوست در صف 12 زندانی از این دست در زندان ایتالیا که بر آن بوسه نیز خواهد زد
-
کاریکاتوری از پاپ فرانسیس در کلاه های متفاوت با معانی و موقعیت های متفاوت
کاریکاتوری از پاپ فرانسیس در کلاه های متفاوت با معانی و موقعیت های متفاوت
-
پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان، در حال شستشوی پای یک دختر نوجوان خلافکار سیاهپوست در زندان ایتالیا که بر آن بوسه نیز خواهد زد
پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان، در حال شستشوی پای یک دختر نوجوان خلافکار سیاهپوست در زندان ایتالیا که بر آن بوسه نیز خواهد زد
https://mail.mostafa111.ir/neghashteha/articel/sokan-in-on/tag/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C.html?start=15#sigProId7b6af7702f
[1] - پاپ فرانسیس Franciscus زادهٔ ۱۷ دسامبر ۱۹۳۶ در بوئنوس آیرس، آرژانتین است که از سال ۱۹۹۸ به عنوان سراسقف بوئنوس آیرس بخدمت پرداخت و در سال ۲۰۰۱ مقام کاردینالی را از پاپ ژان پل دوم دریافت کرد. برگولیو در سال ۲۰۱۳ به جای بندیکت شانزدهم به عنوان پاپ انتخاب شد و لقب فرانسیس را برای خود برگزید. وی نخستین عضو فرقهٔ یسوعی، اولین پاپ اهل قارهٔ آمریکا و پس از گرگوری سوم سوری، اولین پاپ غیر اروپایی است که به مقام پاپی میرسد البته با در نظر نگرفتن تبار ایتالیایی اش و صرف ولادت او در آرژانتین.
[2] - پاپ فرانسیس، رهبر کاتولیکهای جهان در مراسم پنجشنبه مقدس که نماد «فروتنی» است، پاهای دوازده نوجوان محبوس که در زندان ویژه این گروه سنی در شهر رم، پایتخت ایتالیا، زندانی هستند را شست، خشک کرد و بوسید. این ۱۲ نفر شامل۱۰ پسر و دو دختر بودند که ۶ نفرشان زیر سن قانونی هستند. بقیه آنها نیز در حین گذراندن دوران محکومیت خود بالغ شده بودند. بنابر اعلام واتیکان در میان این زندانیان، یک جوان مسلمان از سنگال و جوانانی از رومانی، روسیه و کرواسی حضور داشتند. او به این جوانان زندانی اطمینان داد که «کرامت» همچنان در وجود آنهاست و تاکید کرد: «هر کدام از ما ممکن است گناه کنیم.» پنجشنبه مقدس در میان مسیحیان یادآور آیینی است که در آن عیسی مسیح در شام آخر پای ۱۲ تن از حواریون خود را شستشو داد. این اقدام پاپ فرانسیس حائز این پیام بود که کلیسای کاتولیک باید به افرادی که در حاشیه جامعه زندگی میکنند نیز توجه داشته باشد. پاپ که مشکل مزمن درد زانو دارد، در این دیدار به مدت ۹۰ دقیقه بدون کمک و البته با عصا راه رفت اما در نهایت در لحظه خروج برای جابهجا شدن از صندلی چرخدار استفاده کرد. مرکز «کاسال دل مارمو» در حومه شهر رم، ندامتگاهی ویژه نوجوانان است. مسیحیان به پنجشنبه پیش از عید پاک، پنجشنبه مقدس میگویند. 311311 کد خبر 1751483
[3] - "همۀ ما مأمور به تکلیف و وظیفه ایم نه مأمور به نتیجه" امام خمینی (ر.ک : صحیفه امام، ج 21 ، ص 285-284).
[4] - با روی کار آمدن مجدد روحانیون مذهبی در افغانستان که خود را طالب (طلبه علوم دینی) می نامند، از یک سال و نیم گذشته بانوان را از تحصیل بعد از کلاس ششم منع کرده، و آنان از تحصلات مدرسه و دانشگاه محروم نموده اند.
[5] - اسیدپاشیهای زنجیرهای در اصفهان مربوط به جنایت اسیدپاشیهای پیاپی به ناحیهٔ صورت زنان بدون چادر در شهر اصفهان است که در مهرماه ۱۳۹۳ خورشیدی به وقوع پیوست. در جریان این اسیدپاشیها، حداقل چهار دختر یا زن جوان مورد حمله قرار گرفتهاند که منجر به مرگ یکی از آنها گردید. برخی گزارشها شمار قربانیان اسیدپاشی در اصفهان را تا ۱۵ نفر اعلام کردهاند. خبرهای اسیدپاشی در اصفهان، امنیت مردم شهر را مختل کرد، زنان و دختران شهر کمتر در معابر عمومی پدیدار میشدند. مدتها قبل از شروع اسیدپاشی، به مدت ۲ هفته به موبایلهای شهروندان اصفهانی، پیامکی با مضمون «روی صورت بدحجابان اسید پاشیده میشود» ارسال شده بود؛
[6] - قتلهای محفلی کرمان به قتلهایی گفته میشود که در سال ۱۳۸۱ در کرمان اتفاق افتاد. ۶ تن از اعضای بسیج یکی از مساجد کرمان ۵ نفر از شهروندان کرمانی را به قتل رساندند. این افراد در چندین مرحله به اعدام محکوم شدند، اما در نهایت به دلیلی که رضایت خانوادههای مقتولین خوانده شد، حکم اعدامشان لغو شد. این افراد در بازجوییها با اشاره به شنیدن سخنرانی محمد تقی مصباح یزدی آنرا دلیل اعمال خود دانستند. مصباح یزدی در آن سخنان گفته بود «اگر کسی خلاف شرعی مرتکب شود مؤمنان وظیفه دارند به او تذکر دهند، در مرحله بعد وظیفه دارند که به پلیس معرفی اش کنند، و اگر بعد از چند بار به این نتیجه رسیدند که پلیس و دستگاه قضایی نیز این افراد را مجازات نمیکنند، خودشان میتوانند دست به کار شده و خاطیان را به سزای اعمال خود برسانند.» مصباح یزدی با فرستادن نامهای به دادگاه صدور فتوا را تکذیب نمود. اما گفت تمام سخنانش در کرمان «استنساخ از منابع معتبر فقهی بودهاست.
[7] - نام اصلی او که بعد از انتخاب به عنوان پاپ اعظم واتیکان به فرانسیس تغییر نام یافت
[8] - تفتیش عقاید، بازجوییِ دینی، ایمانکاوی اَنکیزیسیون Inquisition، دادگاههای بازجویی دینی و تفتیش عقاید بود، که در سدهٔ سیزدهم میلادی از سوی پاپ گرگوری نهم بنیان نهاده شد به معنی سرکوب، آزار رساندن و جلوگیری از آزادی بیان افراد به دلیل باورهایشان است، در تعبیری دقیقتر به اَعمالِ سرکوبگرایانهای گفته میشود که یک موضع صاحبقدرت، مردم را به دلیل باورهایی که دارند، مورد شکنجه و سرکوب قرار میدهد. مشهورترین آن، تفتیش عقاید در اروپای مسیحی است. به بیان دقیقتر عبارت بود از هیئتهای داوری بسیار مجهز که کلیسای کاتولیک میکوشید از طریق آنها به یکپارچگی دینی موردنظر خود نائل شود و آن را مبارزه با فرقهگرایی دینی مینامید. شروع روند تفتیش عقاید، قرن دوازدهم میلادی و در فرانسه بود. تفتیش عقاید پاپی دستگاه حقوقی بود که زیر نظر مستقیم پاپ قرار داشت. پاپ مفتّشانی را منصوب میکرد که وظیفهٔ یافتن بدعتگذاران و مجازات آنان را داشتند. نهایتاً پاپ ژان پل دوم، با تأیید دوره مشهور به جنایات کلیسا برای نخستینبار در تاریخ کلیسای کاتولیک، با «اشتباه» خواندن بیش از صد عمل کلیسا در آن دوران، از قربانیان شکنجه و مردم جهان عذرخواهی کرد
[9] - چنین انسان هایی با عوض شدن شرایط، عقیده و نظرات شان هم سریع و به صورت متعارض عوض می شود، اصلا نمی توان روی حرف و عمل آنها حساب کرد، هر لحظه چیزی را اصلح می دانند، که گاه هر یک متضاد با دیگری است، مدام از حالی به حالی دیگر می شوند، از مهربان ترین ها به ظالمانه ترین افراد تبدیل می شوند، آنان خود نیستند، بروز اعتقادات خود هستند.
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب) :
در بررسی و مطالعه تطبیقی دو انقلاب بزرگ آسیایی، یعنی انقلاب هند (1326) و انقلاب ایران (1357)، در نوع رهبری، ایدئولوژی و نتایج این انقلاب ها، می توان ایدئولوگ های آن را نیز مورد بررسی و مطالعه تطبیقی قرار داد، جناب آروبیندو گوش [1] ، از نظریه پردازان اولیه انقلاب آزادیبخش هند است، که ایده های آزادیبخشی جهانی را نیز از نظریات معنوی خود انتظار دارد، و به دنبال ایده هایی از این دست در فرهنگ هندو بوده است، ایشان به عنوان "پیامبر ملیگرایی هندو" نیز شناخته می شود؛ در مقاله زیر به او و برخی نظریات، و اوضاع زمانه اش، ناشی از دیدگاه های نویسندگان مجله اورگانایزر، که یکی از نشریات وابسته به ملیگرایان افراطی گروه RSS، که اکنون حاکمیت هند را در دست دارند پرداخته شده است.
آروبیندو از رهبران و ایدئولوگ های انقلاب هند، رشد یافته در فرهنگ غربی - بریتانیایی است، که در بازگشت به کشورش، در سیستم هندِ تحت استعمار بریتانیا، به مقامات مختلف اکادمیک و... هم رسید، اما همزمان به مبارز و ایدئولوگی برای انقلاب ضد استعماری هندی ها نیز بدل شد، او با بهره گیری از ایده، فلسفه، فرهنگ و مذهب هندو، در ملت سازی های جدید قرن بیستمی در هند، نقش آفرینی کرد. ملیگرایان مذهبی که اکنون با بهره گیری از نظریات اینگونه ایده پردازان حاکمیت را در دست دارند، و از قضا دچار نوعی دیکتاتوری مردسالارانه، فاشیسم مذهبی و نژادی، تحجر و بازگشت به سیستم های ظالمانه مذهبی و طبقاتی سابق، ظلم به اقلیت، و سست نمودن بنیان های دمکراسی، سکوراریسم و... شده اند، سوالی که وجود دارد، این است که چطور می شود برخی از ایدئولوگ های تربیت یافته و درس آموخته در سیستم های سکولار - دمکراسی غرب، و جهان باز و آزاد، ایده هایی را برای جامعه خود ارائه می دهند که برون داد آن به دیکتاتوری مذهبی، فاشیسم مذهبی نژادی، ظلم و بردگی برای ملت های آنها منجر می شود؟!
انقلاب ایران نیز ایده پردازانی داشته است که اگرچه درس آموخته در فرهنگ و دانشگاه های مغرب زمین بودند، و در آن سرزمین (اروپایی، امریکایی و...) و تربیت آموزشی یافتند، که دمکراسی و آزادی بنیان بیشتری نسبت به جهان دیگر دارد، اما از میان ایده های مذهبی سرزمین خود، به دنبال مفاهیمی برای رهایی و آزادسازی مردم خود و جهان گشتند، و آنچه یافتند را برای ملت خود تجویز کردند، و چهره هایی ایده گونه انقلابی را از همین طریق یافته و معرفی، و شکل تئوری به آن دادند، نمونه بارز آن معلم انقلاب ، دکتر علی شریعتی و... هستند، که بنیان علمی اش را در غرب پایه گذاری کرد، اما نظریه فکری و مبارزات آزادیخواهانه اش، ناشی از دین و مرام رایج در بین مردم کشورش بود.
معمار ودانتای سیاسی
به رغم گذار دوره شکل گیری شخصیتی جناب آروبیندو در انگلستان، که او را بر فرهنگ کلاسیک غرب مسلط نمود، تئوری "ودانتای [2] سیاسی [3] " آروبیندو که نقش شکل دهنده ایی بر جنبش آزادیخواهانه ما داشت، ریشه مستقیمی در سیستم های اندیشه ایی او در هند داشت.
گوتام چوبی [4]
25 دسامبر 2022
در سال 1893 (1272 خورشیدی)، موقعی که آروبیندو گوشِ بیست و یک ساله به هند بازگشت، حتی نمی توانست، به زبان بنگالی [5] ، زبان مادریش اش سخن گوید. تا آن موقع او چهارده سال از سال های مهم شکل گیری شخصیت خود را در انگلستان گذرانده بود، و خود را بعنوان یک شخصیت اکادمیک می شناخت – ابتدا در مدرسه سنت پل لندن، و بعد در کینگ کالج، کمبریج. بنابراین در طول دو دهه بعدی، جناب آروبیندو آمد تا عِرق ملی خود را در هر دو شکل تئوری و عملی آشکار سازد، و تبدیل به یک چهره شاخص برای آزادی خواهان بهارات [6] شود. از موقعی که او به مقصد پوندیچری [7] در سال 1910 (1289) قدم های محکم خود را برداشت، جایی که نه تنها محلی ایدال برای آنها بود، بلکه بار معنایی برای ملیگرایی ما داشت، بلکه این خود از اهداف و روش های آنان بود. که راهبرد موثری برای تمام کسانی بود که بعد از او آمدند، به شمولیت گاندی که نتوانستند بدان روش متوسل شوند.
به طور واضح می توان گفت، جناب آروبیندو آشکارا بزرگترین متفکر ضد استعماری [8] در بین متفکرین اولیه هند بود. با این حال، ظهور سریع او و شهرت نجومی و همچنین میراث ماندگارش، هنگامی که در پس زمینه زندگی او در انگلستان مشاهده می شود، بسیار گیج کننده به نظر می رسد. سوالی ابهام برانگیز را بر می انگیزد، که پاسخ به این سوال، جوهر افکار ضد استعماری جناب آروبیندورا را آشکار می سازد که : چگونه یک جنتلمن ویکتوریایی که در خاک انگلیس آموزش دیده است، موفق می شود روح و تخیل کشور ما را تسخیر کند؟
سه مکتب فکری بنگال در قرن نوزدهم:
اواخر قرن نوزدهم، منطقه بنگال که آروبیندو از لندن بدان بازگشت، با سه مکتب فکری در پیرامون بیداری فکری و سیاسی بهارات مواجه شد:
اولین مکتب، که توسط راجا "رام موهان روی" [9] و پیروان سرسخت او، همچون رابیندرانات تاگور [10] نمایندگی می شدند، از همسان سازی فرهنگی و همدلی بین شرق و غرب حمایت می کردند. از نظر آنها، بهارات و انگلیس باید با عنوان برابر رو در روی همدیگر شده و یکدیگر را ملاقات کنند و از روابط سیاسی در هم تنیده خود، برای ایجاد همدردی عمیق تر استفاده کنند. این گرایش سیاست اصلاحات، دادخواست، در نهایت جناح میانه رو در (حزب) کنگره ملی هند را پایه گذاری و آغاز کرد.
مکتب فکری دوم، همانطور که توسط افرادی مانند مایکل مادوسودان دوتا [11] و متخصصان انگلیسی زبان اهل بنگال مشخص می شود - مانند دکتر کریشنا دان گوش [12] ، پدر انگلیسی ماب جناب آروبیندو، که حضور زبان انگلیسی در هند را حتی بعنوان فرصت و شانس و اقبال می دانست. در نظر آنها، شرایط استعمار بریتانیا، فرصتی برای بازسازی بنیادی جامعه هند، در پرتو افکار غربی و مسیحی ایجاد کرده است. و بدین ترتیب به طور طبیعی، آنها به روشی پاسخ دادند که، ممکن است بوی تسلیم افراد بی صلاحیت را بدهد. در حالی که "دوتا" به مسیحیت گروید و یک عمر به بیان و خواندن پیروزی نامه های ادبیات یونانی و انگلیسی گذراند. دکتر گوش نیز سه پسر خود را - از جمله آروبیندو هفت ساله - به انگلستان برد، آنها را تحت مراقبت یک روحانی انگلیسی قرار داد و آنها را از برقراری ارتباط با هر چیز هندی منع کرد.
جناب آروبیندو در مدرسه سنت پل لندن در سال 1884
اگر ویوکانند [13] خدا را مجموع و خلاصه کل انسانیت و بشریت توصیف میکند، آروبیندو ملت را خود به عنوان واضح ترین مظهر آن الوهیت می داند.
سومین مکتب فکری رایج در اواخر قرن 19 در بین متفکرین هندی، مورد حمایت و سرپرستی افرادی همچون بنکیم چاندرا چاترجی [14] ، سوامی ویوکانند و جناب آروبیندو مطرح می شد، که معتقد بودند که هند چیزهای عمیقی برای ارائه به جهان، و به ویژه به غرب ورشکسته از لحاظ اخلاقی دارد.
آنها به متون مقدس باستانی ما، و دینداری وفادار و طرفدار بهارات، که در متون مقدس ما عینیت یافته بودند، نهایت ایمان را داشتند. با اینحال، آنان معتقد بودند که برای فراهم نمودند شرایط رهبری معنوی و فکری توسط بهارات برای جهان، در ابتدا باید اخلاق بندگی سیاسی را در هم کوبید. علاوه بر این، برای رهایی سرنوشت سیاسی، کشور باید بر پایه منبع اصلی خود - ایمان، شور مذهبی، و روح فداکاری و چشم پوشی و قناعت فرزانههای خود بنا شود. به عبارت دیگر، حیات بهارات باید بر حکمت دیرینه اش قرار گیرد، که در وداها [15] و اوپانیشادها [16] گنجانده شده بود، و توسط راهبان و عرفای آن تجسم یافت.
ملت به عنوان قدرت، ملیگرا بعنوان سانیاسی [17] :
در این نظم فکری، ملت تنها یک قلمرو ژئوپلیتیکی بیجان نیست که بتوان آن را بدست آورد و در برابر دشمنان از آن محافظت و دفاع کرد. ملت مجموعه ای از نیروهای دارای زندگی در بین همه کسانیست که در آن زندگی می کنند.
ملت به عنوان منبع تغذیه آنها ظاهر می شود، یک الهه ایی خیرخواه برای زندگی ساکنانش، که آنان را تأمین می کند، همانطور که یک مادر برای فرزندان خود زندگی را تأمین می کند. به زبان دیگر، ملت موضوع واقعی پرستش آنها می شود. آروبیندو به صورت معنی داری می پرسد: "ملت چیست؟" و توضیح میدهد که : "ملت یک قدرت بزرگ است که از هم آمیختگی قدرت میلیونها واحدی ساخته می شود، افرادی که خود یک ملت را می سازند".
آروبیندو با همسبته دانستن ملت با الهه مادر، به سمت تعریف ملیگرایی بعنوان "دینی که از جانب خدا سرچشمه میگیرد - مذهبی که شما [وطن پرست] باید در آن زندگی کنید". با یک رسالت مقدس.
در چنین شرایطی، میهن پرست به "ابزار خداوند" تبدیل می شود که مأموریتی مقدس را بر عهده دارد. بنابراین منصفانه است که شخصیت "آنانند متس" در داستان بلند نوشته توسط بنکیم (چاندرا چاترجی)، تا ایده جناب آروبیندو از یک میهن پرست واقعی، و شخصیت "سانیاسی" که در مکتب فکری سوم برجسته می باشد. روش او، همانطور که جناب آروبیندو در مقاله ای در Bande Matram منتشر شده در سال 1907 بیان می کند، "ودانتیسم سیاسی" [18] است. آروبیندو "ودانتای عملی" [19] سوامی ویوکانند را توسعه بخشید، و به یک فصل قابل کاربرد در قلمرو سیاست تبدیل کرد. اگر ویوکانند خدا را مجموع کل بشریت و انسانیت توصیف میکند، آروبیندو استدلال میکند که ملت خود روشنترین مانیفست و تجلی آن الوهیت است که او آن را به کالی [20] تشبیه میکند. برای خدمت به این ملت، او از نظم جدیدی از سانیاسی ها دعوت می کند که مایلند به خاطر او بمیرند.
باید تاکید کرد که این توانایی در بسیج ژرفای منابع دانش بومی هند بود که او را برای توده ها محبوب کرد. این پروژه، همانطور که جناب آروبیندو آن را تصور می کرد، نه تنها برای تضمین آزادی سیاسی برای بهارات بود. می توانست به نجات معنوی کل جهان منجر شود.
همذات پنداری او از مادر هندوستان با قدرت، شعله ور شدن یک آشفتگی اجتماعی را برانگیخت که آثار آن را می توان در تمام تلاش های طولانی بهارات برای استعمار زدایی - استعمارزدایی سیاسی اولیه، اکنون استعمار زدایی فرهنگی - مشاهده کرد. این نه تنها به مبارزه آزادی ما خدمت کرد، و الهام بخش نسل های میهن پرست بود که آماده جانفشانی برای کشور بودند، بلکه همچنان به شکل دادن به سرنوشت جدید هند ادامه می دهد.
(این اولین مقاله از مقاله سه قسمتی درباره فلسفه استعمار زدایی جناب آروبیندو است)
آروبیندو گوش در بستر مرگ، در سال 1950
[1] - آروبیندو گوش، Aurobindo Ghose (1872-1950) متولد کلکته، فیلسوف، شاعر، روزنامه نگار، مقام معنوی و نظریه پرداز ملیگرای هندی، و تا زمانی از مبارزان انقلاب هندِ تحت سلطه بریتانیا، و از اعضای حزب کنگره ملی هند، که سابقه زندان برای مبارزه با حاکمیت بریتانیا بر هند را در پرونده خود دارد، موضوع اصلی دیدگاه معنوی آروبیندو تکامل زندگی انسان به حیات الهی در بدن الهی بود. او به درک معنوی اعتقاد داشت که نه تنها طبیعت انسان را آزاد کرد، بلکه متحول کرد و امکان زندگی الهی را بر روی زمین فراهم کرد. کتاب او "زندگی الهی" (the life Divine) اثر ادبی اصلی او به جنبه فلسفی یوگای انتگرال می پردازد؛ سنتز یوگا، که به اصول و روش های یوگا انتگرال می پردازد؛ او در فعالیت های مبارزاتی چنان غرق شده بود که بارها مجبور به استعفا از مقامات خود در بخش اکادمیک شد. بعد از مدت ها مبارزه، و حتی شرکت در فعالیت های تروریستی علیه انگلیسی ها در هند، او از سیاست کناره گرفته و به معنویت روی آورد، و این زمانی بود که در زندان و تبعید، تحت مراقبت انگلیسی ها بود، و آن زمانی بود که با ویوکانند در زندان علیپور ملاقات کرد، که نقش مهمی در روی آوری او به این مشی از زندگی داشت. لذا در سال 1910 از کلیه فعالیت های سیاسی عقب نشینی کرد، و در پوندیچری مکتب فکری خود را ایجاد کرد و از سال 1926 به تربیت شاگردانش اقدام نمود. او در سال 1947 به شدت با تجزیه شبه قاره هند، به هند و پاکستان مخالفت کرد، وی دوبار به خاطر نوشته هایش برای دریافت جایزه نوبل ادبیات کاندید شد.
[2] - دوره ودانتا، به دوره ایی گفته می شود که دوره وداها پایان یافته (دوگانگی وجود)، دوره وداها دوره اولیه مذهبی هندوهاست که مردم به پرستش عوامل طبیعت و... روی آوردند و برای خورشید، ماه، رود و... قربانی می کردند و... کتاب های این دوره وداهای متفاوتی است شامل نیایش و قربانی برای این موارد هستند، و بعدها دوره ایی بالاتر از تفکر مذهبی یعنی اعتقاد به یکتایی وجود در فرهنگ مذهبی هند آغاز شده است، که این دوره را دوره ودانتا گویند، کتب مذهبی این دوره اوپانیشاد ها به عنوان متون مقدسی است که در این دوره نوشته شده اند.
[3] - The Architect of ‘Political Vedanta’ مندرج در https://organiser.org/2022/12/25/102485/bharat/the-architect-of-political-vedanta/
[4] Gautam Choubey
[5] - ایالت بنگال یکی از ایالت های فعال در جنبش انقلابی در دوره مبارزات آزادیبخش هند بوده است که مکاتب فکری خاص خود را هم داشته است بسیاری از رهبران ایده پرداز این نهضت همچون آروبیندو گوش، اهل این ایالت هستند. و دیگرانی از جمله رام موهان روی، رابیندرا تاگور و...، کلکته در این زمینه مرکزیت خاصی دارد.
[6] - ملیگرایان هندو از نامیدن کشور خود به نام "هند" اجتناب دارند، چراکه نام اصلی آن را "بهارات" می دانند. هند را نامی بیگانه می دانند که توسط ایرانیان برای مردم این سوی رودخانه سند انتخاب شده است، که بعدها سند به هند تبدیل شده است، ملیگرایان که دارای نوعی تفکر فاشیستی هندویی می باشند، روی نام ها حساس بوده و از جمله اقدامات آنها تغییر نام شهرها به نام های باستانی هندویی می توان نام برد، آنها تا کنون "الله آباد" را به "پریاگراج" و... تغییر داده اند.
[7] - Pondicherry منطقه ایی در هند از مناطقی است که در سیستم ایالتی هند نمی گنجد، و نوع خاصی از کنترل و حاکمیت در خود دارد، این منطقه کوچک در ساحل خلیج بنگال، و در محاصره مناطق ایالت تامیل نادو در جنوب شرق هند قرار دارد. به تامیلی یعنی شهر جدید که به خاطر حضور فرانسوی ها در زمان اشغال در آن شهرت دارد.
[8] - decolonisation زمانی که بریتانیای کبیر شامل منطقه ایی بود که خورشید در آن غروب نمی کرد، چرا که کلونی های تحت حاکمیت آنان در گرداگرد کره زمین گسترش یافته بود، و هند نیز یکی از این کلونی های متعدد بود، که جنبش هایی برای رهایی از این استعمار در هند شگل گرفت که به جنبش "دی-کلونایزیش" یا استعمار زدایی مشهور شدند.
[9] - Raja Ram Mohan Roy یا رام موهان روی (1772- 1833) که یکی از رهبران جنبش اصلاحات مذهبی و اجتماعی در شبه قاره هند است، او لقب راجا را از پادشاه گورکانی هند اکبر دوم دریافت داشت. او را پدر مقاومت بنگال می شناسند. او مخالف سنت های جاهلیت هندو همچون ازدواج کودکان در سنین پایین، و رسم ساتی (سوزاندن همسر زنده به همراه شوهر مرده) و... بود. بنگالی، سانسکریت، انگلیسی، عربی و فارسی را می دانست، و از ساختار گروه برهما سماج برای اصلاحات مذهبی هندویی استفاده کرد. برهما سماج معتقد به وجود یک خدای متعال در جهان بود، و عبادت در نظر موهان روی به یک مکان و زمان خاص نیاز ندارد، روی معتقد بود که آموزش مقدمه اصلاحات اجتماعی است.
[10] - Rabindranath Tagore ادیب مشهور بنگالی و برنده نوبل ادبیات جهان
[11] - Michael Madhusudan Dutta (1873-1824) شاعر و از پیشگامان ادب بنگالی،
[12] - Krishna Dhan Ghosh پدر آروبیندو گوش از نظریه پردازان آزادی هند
[13] - Swami Vivekanand (1863-1902) رهبر مذهبی هندو، فیلسوف، نویسنده، معلم مذهبی که مکتب ودانتا را در غرب معرفی کرد، و با این معرفی توانست هندوئیسم را در موقعیت جهانی اش آورد.
[14] - Bankim Chandra Chatterjee (1838-1894) نویسنده، شاعر، روزنامه نگار، نویسنده داستان بلند آنانندمتس که یکی از شاهکارهای ادبیات بنگالی است. که به فعالین جنبش استقلال هند، الهام بخش است.
[15] - Vedas قدیمی ترین متون جهان که شامل روش های قربانی و... در امور ارتباط با الهه هاست که در مکتب هندوئیسم نوشته شده اند.
[16] - Upanishads کتاب های مربوط به دوره بعد از وداهاست که اصلاحات مذهبی و فکری در هندوئیسم را در خود دارد.
[17] - Sanyasi سانیاسی (برای شخص)، زندگی درویشی و کنارگیری کننده از دنیاست، و چهار مرحله در سیستم هندو، شامل چهار مرحله زندگی است که به عنوان آشرام شناخته می شود، با سه مرحله اول برهماچاریا (دانشجوی)، گریهاستا (خانه دار) و واناپراستا (ساکن جنگل، کناره نشسته) سانیاسا به طور سنتی برای مردان یا زنان در سالهای پایانی زندگیشان مفهومسازی میشود، اما برهماچاریهای جوان این انتخاب را داشتهاند که از مراحل خانهداری و بازنشستگی بگذرند، از کارهای دنیوی و مادی صرف نظر کنند و زندگی خود را وقف کارهای معنوی کنند.
[18] - political Vedantism اروبیندو مبلغ ودانتای سیاسی است، او سعی کرد تا به استفاده از مفاهیم معنوی فلسفه ودانتا، در سپهر سیاست بهره گیرد البته او مهمترین متفکر هندی است که سعی کرد که ودانتا را "سکولارایز" نماید به بیان دیگر با استفاده از مفاهیم مذهبی، هدف های مادی را پی گیرند،
[19] - practical Vedanta
[20] - Kali از الهه های زنانه مورد احترام در هندوئیسم، یا خدای مطلق قدرت، زمان، نابودی، تغییر قدرت، قدرت عالی تمام قدرت ها، واقعیت مطلق،
از زمانی که "تقدس" از سطح ماورایی و بالامرتبه خود (همچون خداوند متعال)، به زمین و زمینیان نزول داده شد، و این تقدس به افراد، ایده ها، ساختارها، اماکن و... نیز تعلق گرفت، انسانی که تمام سعی همه، از جمله ایزد یکتا، برای سعادت و کرامت او بود، خود به یک عنصر درجه دوم، تبدیل، و به پای این جایگاه ها، اماکن، دستورات، ایده ها، افراد و... قربانی گردید؛
این یک روند تاریخی است که همچنان پایان نیافته، حال آنکه در شکل زُمُخت و باستانی اش، روزگاری پیشینیان ما، دختران واجد صفت الهه زیبایی، و پسران قدرتمند و شایسته ما و...، را در پای بت ها، بتکده ها، سازندگان و گردانندگان بت ها و بتکده ها و... قربانی می کردند، و خون پاک و بی گناه آنان را، به الهه های خود و... هدیه می نمودند و... تا رضایت ارباب معابد، و الهه های قرار گرفته در آن را جلب نمایند.
اما در روند جدید، همین انسان، به پای منویات دل انسان هایی دیگر، سیستم تفکر، و ایده های آنان و... قربانی می شود، طغیان صاحبان قدرت، در این روند، به جایی رسیده است که امثال آن قاضی مُلک خراسان، اختیارات خود را "نیم بند انگشت" از اختیارات ایزد یکتا بر انسان مخلوق خود، کمتر می بیند! [1] و...
و به دنبال این طغیان انسانی، و ادعای کفرگونه، گزاف و نابجا و...، نه از مقامش خلع گردید، و نه با مقابله فکری و عملی جدی، مواجهه گشت و...، نه بر پیش زمینه هایی سازنده چنین توهمی کسی شورید و...، تو گویی انگار او از عمق دل، و منویات قلبی، و مقصد فکری بسیاری از ارباب قدرت، از جمله هم سلکان شاغل در دادستانی اش سخن گفته بود، که همه راضی و خشنود، بدین سطح از اختیار بر جان، مال، ناموس و کرامت انسان ها، همه سکوتی رضایتبار را اختیار کردند، و کسی بر این طغیان انسانی، نشورید.
این همان رویه فکری است که امروز انسان ها را شایسته قربانی شدن، به پای افراد، ایده ها، سیستم ها، اماکن، احکام و... می بیند، و هرگونه مخالفت با چنین رویکردی را نیز، محاربه، ارتداد، بغی و... دیده، و کسانی را که بر این سلطه خداگونه، توسط انسان های ناچیز و...، مخالفت ورزند را، شایسته مرگ، زندان، محرومیت از حقوق اولیه و ثانویه می بینند، و تقدیر گردانانی از چنین رویکرد خطرناکی را که از خود آزادگی و غیرت و... نشان داده اند را، اغتشاشگر، فتنه گر، عامل دشمن و... خطاب می کند، و متناسب با همین ایده، و سطح بندی، با انان رفتار و سلوک دارد.
اگر هر قدرتمندی در جهان، از این شیوه تفکر و روش فکری و رفتاری الگو بردارد، و خود را در همین سطح از ایده و عمل ببیند، و به همین شیوه با مخالفین و معترضین به خود، رو در رو گردد، دنیا به عرصه کشتار و زجر و شکنجه ی انسان هایی تبدیل می شود، که قصد زیست، در چنین قفس های ساخته شد توسط انسان، به نام خدا را ندارند؛ و این رویکرد، کشتار و نابودی آزادیخواهان را مباح، و اشاعه این گفتمان خطرناک را در پی خواهد داشت، و سربلندی و کرامت طلبی انسان را له، و نابود کرده، ایده زیست آزادانه انسان را ذلیل و خوار کرده، سلطه پذیران بی مایه را ارج نهاده، و بر صدر خواهد نشاند، و دنیا و انسان های در آن را، برای برده گی و برده داری های بزرگ آماده، و به سوی آن، رهنمون خواهد کرد.
خداوند تک تک انسان ها را در مقام مخاطب خود دیده و با آنها شخصا با عنوان "یا ایها الناس" سخن گفته و بدین ارج و ارزشی که برای آنها قائل شده است، آنان را در برابر خود مسئول، و پاسخگوی مستقیم و انفرادی دیده، و همین اعطای مسئولیت، لازمه اش داشتن آزادی، کرامت و حق تعیین سرنوشت، برای چنین انسانی است، و کسانی که آزادی، کرامت، حق انتخاب، و حق تعیین سرنوشت را از انسان سلب می کنند، خود "باغی" بر امر خداوند، "محارب" در مقابل خواست او، و "مرتد" بر امر ایزد یکتا خواهند بود، پس نباید به نام خداوند یکتا، کسانی را که خواهان چنین آزادی و کرامت انسانی هستند را، به بند کشید، و آنان که بر این بندها، سر خم و تسلیم خواست، و از آنان کشتار کرد، و آنان را از حقوق اولیه و ثانویه اشان محروم نمود و...
بشریت دهه هاست که به این ایده و رشد فکری رسیده است، تا بر چنین انسان هایی ارج نهاده، و برای آنان، تحت نام فعالین سیاسی، اصلاح طلبان اجتماعی و... حقوق قضائی، مدنی و... ویژه و فوق العاده ایی قائل شود، لذا متهمین و زندانیان سیاسی، فکری، اجتماعی و مبارزین از این نوع، از شرایط و حقوق مجزا، و فوق العاده ایی در مقایسه با دیگر متهمین، در قانون برخوردار شده اند.
این انسانِ مسئول، شایسته داشتن آزادی و کرامت از سوی خداوند شده است، و انسان دیگری نباید به خود این اجازه را بدهد، که به هیچ بهانه ایی، او را به بند ایده ایی، و یا تفکری در آورد، که آزادی و کرامت او را در خطر قرار دهد، و به ذیل ایده ایی در آورد که حاوی برداشت های یک انسان دیگر، از امر خداوند است، انسان هایی که تفاوت آنان با دیگران تنها، نشستن بر اریکه قدرت است، و همچون دیگران، به هیچ وحی یا ارتباط مستقیمی با خداوند، دسترسی ندارند، و در ارتباط با خداوند، به سان تمام انسان های دیگر، در جامعه، زیست می کنند و...، آنان نباید در جایگاه خود طغیان کنند، چرا که، اگر ختم نبوت نبود، افراد بسیاری، این زمینه ی طغیان را داشتند، و به حتم خود را پیامبرانی جدید، بعد از ختم نبوت، می نامیدند؛
در چنین شرایطی است که ختم نبوت یعنی این که، تمام انسان ها بالقوه و بالفعل می توانند، خود راهبر مسیری برای خود باشند، که به سوی خداوند و سعادت، باید طی کنند، انحصار این راهبری، راه و نحوه رفتن، در نظر خاص یک انسان، حاکمیت یک ایده، و برقراری یک سیستم و... و از آن بدتر، تحت سلطه یک فرد، نه به صلاح است و نه ممکن،
انسان ها باید حق و اختیار انتخاب را داشته باشند، تا عقل جمعی آنان، انسانیت را به سمت هدایتی جمعی برده، و با استفاده از روح تفکر جمعی، حقیقت مطلقِ مستور را، همچون راه حلِ دیگر مشکلات شان، یافته و به سویش رهنمون شوند، کشیدن آنان به ذیل یک ایده، یک سیستم، یک راه، یک فرد و...، معلوم نیست به کدام ناکجا آباد ختم شان کند.
برای تبدیل یک جمعیت بزرگ، به انسان های مطیع و گوش به فرمان، باید انسان های زیادی را که صاحب و مدعی ایده های نو، افق های جدید برای رفتن، راه های بهتر برای رسیدن و زیست انسانی و... هستند، را قربانی کرد، کسانی که وسعت بخشی به آزادی، کرامت و انتخاب انسانی را جستجو می کنند و...، آنان را باید به دارهای بر پا داشته ی سحرگاهی سپرد، و اینگونه و در چنین فضایی است که، طلوع فجر نیز برای مومنان، حاوی خبرهایی دردناک، خواهد شد، حال آنکه در فرهنگ مومنانه، این لحظات نویدبخشِ آزادی، روشنی، هدایت، راز و نیاز با خدا، و پایان شب سیه و... می باشند، و بدین نحو، این لحظات نور و روشنی نیز، خود آلوده به دارهایی خواهد شد، که جان عزیز انسان های نوگرای و... بسیاری را قربانی، و ضایع خواهند کرد،
و زین پس، مومنینی که، به راز و نیاز و گشایش های سحرگاهی، برای اصلاح خود، و جامعه خود نظر دارند نیز، باید دغدغه مندِ دارهایی شوند که جان نخبگان و جوانان شان را در هر سحری می ستانند، تا هر صبح، حجله های غم و عزای آنان، بر کوچه و برزن شهرها، بر پا گردد، و همه را از صبح و نسیم معجزه آسای سحری نیز، بیزار و بیمناک نماید، تا دیگر برای این لحظه ی زیبای شکفنِ روزهایِ روشن هم، حرمت و آبرویی نماند.
قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
به خدا که جرعهای ده، تو به حافظ سحرخیز، که دعای صبحگاهی، اثری کند شما را
حافظ
شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است
[1] - به گزارش ایسنا، غلامعلی صادقی (دادستان مشهد، بعد از اعتراض به احکام مبسوط الید آنان علیه همه چیز) در یک سخنرانی گفت: «یکی از دوستانم چندی پیش به من گفت چرا شما به تمام موضوعات ورود میکنید، در اینجا باید تاکید کنم اختیارات دادستان از اختیارات خداوند متعال به اندازه بند انگشت کمتر است».
این روزها اعتراضات گسترده ایی به تحدید و تهدید آزادی های مدنی، و عدم قدرت مردم بر اعمال تغییر و تحول در کشور، از یک سو، و اعتراض به وسعت قدرت حاکمیت و مشت های آهنین آن (گشت ارشاد و...) ، برای اعمال و تحمیل این محدودیت ها جاریست، که می رود تا عنوان "طولانی ترین اعتراضات تاریخ جمهوری اسلامی" را از آن خود کرده، چرا که ماه دوم استمرارش را عنقریب، پشت سر خواهد گذاشت،
سنگفرش خونین شده خیابان ها، دیوارهای شعار نویسی شده، که به تریبون این مردمِ معترضِ بدون رسانه، نماینده و تریبون تبدیل شده، دانشگاه ها، مدارس، کوچه های مملو از فریاد و...، همه و همه نشانگر گستردگی اعتراض، شمار معترضین، وسعت جغرافیایی اعتراضات، در میان تمام نحله های قومی، فکری و... در حاشیه و مرکز، که همه حکایت از یک تحول خواهی و تغییر طلبی وسیع دارند، که حتی دستگیری های پرشمار، گلوله های سربیِ افشان، و ساچمه ایی، پلاستیکی و جنگی، تهدید مقامات بلند پایه نظامی، امنیتی، سیاسی و... تا کنون نتوانسته است، آن را خاموش، و از حرکت باز بدارد، تو گویی این معترضین قصد ترک صحنه دادخواهی خود را، تا رسیدن به مقصود ندارند.
حتی دهانُ فکِ جمجمه های صدمه دیده از ضربات باتوم های سَختُ و متراکمِ سفتِ مشت های آهنین نیروهای ویژه ضد شورش نیز، ندای تغییر و تحول خواهیِ مظلومانه و مملو صدای حاکی از ضرب و جرح، را قطع نمی کند، و سلول های مملو از زندانی، زندان ها هم، آنان را به سکوت مبتلا نمی کند و باز این فریاد اعتراض است که همچنان از این لت و کوب شده ها، هم باز شنیده می شود، حال آنکه معترضین این روزها، که اکثرا از نوجوانان و جوانان این کشورند، و در واقع امیدهای این مردم، برای آینده ایی بهتر، که چنین در خیل عظیم، متاسفانه نماینده ایی در قوای سه گانه و حاکمیت و قدرتِ مستقر، نمی یابند، که از قضا نام ها و کلمات مقدس و ارزشمندی را نیز، بر خود نهاده، و آن واژه ها را نیز مبتذل، و از معنی تهی کرده اند.
اینان نام دولت و مجلس "جوان و انقلابی" را یدک می کشند! که از قضا در قدم اول، باید صدای مردم جوان و نوجوان پرشوری از این دست باشند، که زیر چرخ ها پوسیده و زنگ زده مسایل و مشکلاتِ تل انبار شده کشور، له شده اند، و خواست این مردمِ معترض را آنان باید در مجاری بالادستی کشور، پیگیری کنند، اما بر عکس، چنین قدرت نشینانی و...، این مردم به ستوه آمده را، عناصر دشمن و وابسته به خارج از کشور خطاب می کنند. جای تاسف و تاثر فراوان دارد، که به جای پیگری خواست آنان، در صدد نادیده انگاشتن، تخفیف و تحقیر آنان بر آمده، و سخن در این راه و مسیر، به زبان می رانند، که این واکنش انفعالی قدرت نشینان نیز، خود بنزینی بر این آتش افروخته، و عظیمِ دل چنین مردم عصیان زده ایی می شود.
مهمترین نماینده مردم ایران، در دل حاکمیت، یعنی همین مجلس نیم بند ساخته شده از تدابیر شورای نگهبان و...، که می توانست، در این ایام خطر، و دوره حساس اعتراضات، با مانور های بجا و در شان نمایندگی از این مردمِ پر جوش و خروش، پیگیر خواستِ معترضین و موکلین جوان و نوجوان معترض خود، از تریبون مجلس قانون گذاری باشد، و تا حدودی این اَنگِ نَنگِ "انتصابی" بودن را، از دامان خود، پاک کند، و نقش "عصاره فضائل ملت" را، بازی کرده نیز، بعد از مدت ها سکوت، واماندگی، انفعال، بی تحرکی و...، در یک حرکت نابخردانه، آب پاکی را روی دست موکلین معترضِ خود ریخت، و رسما از موکلان خود، اعلام برائت کرد، و در نقش وکیل الدوله، در یک اکثریت مثال زدنی، با 227 امضا، نامه ایی را تنظیم و انتشار دادند، که گرچه کسی از هویت امضا کنندگان این نامه ی مخوف مطلع نشد، اما اَشد مجازات را، برای موکلینِ جوان و نوجوانِ معترض خود، درخواست نمودند؟! تو گویی اینان نماینده ی دادستان انقلاب، در دادگاه، و در قوه قضاییه و یا در دادگاه های نظامی - قضایی اند! این در حالیست که در ابتدای نمایندگی قسم یاد کردند، و به این مردم تعهد دادند، که حافظ منافع، و پیگیر خواست آنان در دوره نمایندگی خود باشند!
این یک حقیقت مسلم است، که اگر نمایندگان مجلس و یا پارلمان یک کشور، خود وسیله تغییر و تحول شوند، و بار آن را بر دوش کشند، و نماینده ایی واقعی برای مردم خود باشند، و خواست های تغییر و تحول خواهانه ی مردم خود را، در زمان مناسب، و طبق منویات دل این مردم، ببینند، و پیگیر تحقق آن شوند، دیگر در آن کشور، مردم نیازی به این همه خسارت حضور، اعتراض، قربانی دادن، دستگیر شدن، زندان رفتن، به قتل رسیدن، جراحت های جسمی و روحی و... نخواهند داشت، و این ناخواستنی ها، با بهایی بسیار، بسیار کمتر، بر دوش نمایندگان آنان حمل خواهد شد، و معترضینِ بی نماینده، و در کل تمام مردم ایران، این مقدار، دچار خسارت و ضرر نمی شدند،
در یک روند درست و نرمال، این بار گران را، باید این بیش از دوصد نماینده تکیه زده بر کرسی های سبز مجلس به دوش می کشیدند، مثل نمایندگان اصیل و صادق این مردم، امثال دکتر محمد مصدق، سید حسن مدرس و... که بار سخت مبارزه پارلمانی و نمایندگی از طرف مردم مظلومِ خود را در برهه های حساس کشور، به دوش کشیدند، و در تاریخ مجلس و نظام پارلمانی ایران و جهان، تاریخ ساز و جاودانه شدند، و تاریخ نام آنان را همواره زنده و پاینده، و به نیکی یاد خواهد کرد، اما صد افسوس که مجلس نشینان امروز ما، گرچه بیشترشان را رزمندگان دوره جنگ هشت ساله! و وابستگان به سپاه پاسداران تشکیل می دهند! اما از بر عهده گرفتن این بار گران، به نمایندگی از مردم محروم خود، شانه خالی کردند، و راحتی و آسایش زندگی در آغوش حاکمیت و دنبال کردن همین وضع موجود را، به پیگیری خواست تحول و تغییر خواهان مردم معترض موکل خود ترجیح دادند، و اکنون ایرانیان بیشماری، از جمله هزاران خانواده ایرانی، که موکلان آنان در اقصی نقاط مختلف این کشورند، و در کل، تمام این مردمِ مظلوم، باید برای ده ها سال، خسارات، و تبعات این اعتراضات را، بر دوش خود کشیده، و زیر اثرات خشن و دردآور آن، کمر خم کنند، و نمایندگان قسم شکسته این مجلس، زین پس نزد خداوند، تاریخ و مردم ایران، سرافکنده خواهند بود.
اکنون این مردم مظلوم، علاوه بر غم از دست دادن عزیزان خود، از جمله ده ها کودک و دختر کم سن و سال جوان و نوجوان، زخم های روحی و جسمی، تبعات ده ها روز مبارزه و اعتراض، ویرانی های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی، سیاسی، دینی که بر خسارات های سابق دیگر، از جمله گرانی، بیکاری، ناامیدی، غارت و چپاول بیت المال، بی تدبیری ها، تحریم ها، کمبودها و... اضافه شده است، را باید حمل کنند، که این همه کاستی ها، در نبود نمایندگان واقعی و اصیلی است که در نبود آنان، این بار گران، بر تن نحیف این مردم مظلوم، علاوه، و بار و سوار می شود.
در سوی دیگرِ ماجرای غمناکِ نمایندگی از این مردمِ مظلوم، و کارکرد انتخابات و منتخب بودن برای نمایندگی از این مردم، و اقداماتی که باید چنین نمایندگانی در سطوح عالی کشور انجام دهند و...، "حجه الاسلامی" را می توان دید، که با رسیدن به پست "ریاست جمهوری، یک شبه به عناوینی همچون "آیت الله"! افزایش مقامِ معنوی و روحانی و جایگاهی، در بین رسانه های مدافع خود پیدا کرد!
او نیز که اکنون، عنوان رئیس "جمهور" ایرانیان! را یدک می کشد، بی توجه به آموزه های همان قرآنی که او، تمام عناوین معنوی، علمی، درسی، روحانی و جایگاهی اش را از آن اخذ و کسب کرده، و اکنون چنین بالا نشین شده است، بی توجه به آموزه های همان قرآن، که سعی دارد با خطاب قرار دادن تمام انسان ها، به عنوان "یا اَیهُا اِلانسان" به انسانِ "ما هُوَ اِنسان"، کرامت بخشیده، عزیزش دارد، و بدو حق اعطا نماید، و لایق خطاب خدایی اش بداند، و انسان و به خصوص مسلمانان را از دیدگاه های تخفیف گرایانه، به خود و موجودات خلق شده، دوری دهد، [1] تا آنجا که وقتی می خواهد برای بزرگیِ خلقتِ خود، و توانِ خلق کنندگی اش، و عظمتِ خدایی اش و... مثالی آورد، پیروان خود را بر جنبندگانی [2] ریز، از جمله حشراتی مثل همین مگس، پشه [3] و... دلالت می دهد، اما متاسفانه کسی که در جایگاه اسلام شناسِ رئیس "جمهورِ" قرار گرفته، در یک حرکت نابخردانه، در یک تریبون مهم، خطاب به دانشجویانی که، خود یک پای اصلی اعتراضات در کشورند، معترضین را "مگس" هایی می نامد که در "عرصه سیمرغ" وار او، مزاحمت ایجاد می کنند! [4]
اگرچه در چشم اسلام شناسانِ خالی از آموزه های اصیل و اخلاقی قرآن، همچون آقای ابراهیم رئیسی و پدرخانم عظیم الشان ایشان، و حاکم بلامنازعِ خراسانِ واجدِ غرور و بزرگی، جناب آقای احمد علم الهدی! معترضین همواره، خار و خفیف به نظر آمده، و خطاب شده اند، و آنان را بزغاله! و گوساله! و مگس! خطاب کرده اند، اما در چشم خداوندِ خلق کننده ی این مردم و این حیوانات، انسان ها، حتی منکرین خداوند، واجد کرامت و بزرگی اند، و حتی، همین مگسِ خفیف پنداشته شده، در نزد آقای رئیسی، که به معترضین نام می نهد، چنان بزرگ است، که آن را نشانه ایی از عظمت خِلقَت خود دانسته، و به رخ منکرینش می کشد،
این سیاستمدارِ سیاست ناخوانده، و رئیس، ریاست ناکرده، و اسلام شناس، از اسلام بیگانه، برای تخفیف، تحقیر و نادیده انگاشتنِ قدرت، شمار و وسعت موکلان معترضِ خود، و در واقع ولی نعمتانِ تمام مسئولین کشور، آنان که بر مصادر قدرت، تکیه ایی به گزاف زده اند، و عرصه قدرت خود را، "عرش خداوندی"، و "عرصه سیمرغ" می بینند، و بی تدبیری و انحراف از وظایف خود پیگیری خواست مردم خود را، به اوج رسانده اند، و در نافهمی تمام، واژه "مگس" و... را برای درخواست کنندگانِ حقوقِ خود، استفاده می کنند، و در یک نگاه نادیده انگارانه و تخفیف گرای، آنان را همچون مگسی دیده! که در عرصه قدرت آنان، مزاحمت ایجاد می کنند، تاسف انسان را بر می انگیزند
این در حالیست که در دیدگاه خدایِ این عالمِ دینیِ خالی از علوم دینی! مگس نشانه ی بزرگی خداوند است، تا آنجا که در آیه 73 سوره ی حج، خداوند هم همچون ابراهیم رئیسی، متهورانه و مستقیم، از "مگس" نام می برد، و برعکسِ رئیسی، این حشره را نشانه بزرگی و عظمت خود دیده، و آن را به رخ منکرین خود می کِشد، [5] اما رئیس "جمهورِ" اسلام ناشناس این کشور، بی توجه به چنین حقیقت بارزی در اندیشه اسلامی، و نگاه خداوندی، مگس را نشانه ی خفت و تخفیف و نادیده انگاری جمعی از موکلینی خود استفاده می کند که، برای عرصه قدرتش مزاحمت ایجاد می کنند، "که عِرض خود می برند و زحمت او می دارند!"، این تعبیر نابخرانه، خود بنزینِ آتشزای دیگریست، بر آتشِ دلِ آتشناکِ کسانی که، بر حضور او و دیگرِ متکبرانی از این دست، بر مصادر این کشورِ بزرگ و متمدن، معترضند،
خداوندی که اینان بدان مدعی اند، مثال بزرگی و عظمت خود را در خلق مورچه، شتر، زنبور و... می بیند، و چشم خدای این قرآن، از بزرگی خلقت این موجودات ریز و خفیف! چنان پر شده، و چنان افتخارآمیز به نظر آمده است، که خلقت آنان را مثال بزرگی و قدرت خداوندی خود می آورد، و اینان، در نادانی تمام، آن موجودات را مثال تخفیف و تحقیر مردم معترض، و یا برای کوچک شماری حریف خود به کار می برند؟! که در واقع این معترضین ولی نعمتِ آنانند، و آنان باید خدمتگذار این مردم معترض باشند!.
آقای رئیسی و امثالهم که مستکبرانه خود را سوار بر "عرصه سیمرغ" و "نمایندگی خدا بر زمین" و پادشاهی خود را "عرش خدایی"، تصور کرده، و قدرت خود را، نیم بند انگشتی کمتر از قدرت خداوند می انگارند، فراموش کرده اند که طبق آموزه ها و داستان های اسطوره ایی همین دینی که ایشان و طرفداران شان، مدعی "آیت الله" یی در آنند، همین پشه ی ناچیزِ در چشمِ چنین "آیت الله" هایی، جان نمرودِ مُسلط، مُستکبر و ظالم و مُتکبری را در اوج قدرت گرفته است، تا عبرت متکبرین و طغیان گران مستکبری از این دست، در طول تاریخ بشر باشد،
و یا موریانه ایی که قدرت وسیع و بلامنازع سلیمان را، نقش بر زمین می کند، در حالی که کسی را یارا، و جرات نزدیک شدن، به جسد سلیمان را هم نبود، تا از زنده و مرده بودنش با خبر شود، و در حالی که همه از شرایط مرگ و زندگی سلیمان بزرگ، در سوال و پرسش بودند، این موریانه ایی (از دید آقایان بی ارزش و خفیف و حقیر) بود، که با جویدن عصای سلیمان، به نامیرایی او مهر پایان زد و... و همه را از مرگ و رفتن سلیمان با خبر کرد، کسانی که از ابهت قدرت سلیمان، چنان آچمز بودند، که نمی توانستند به پیکره ی مرده ی سلیمان، حتی نزدیک شوند. این ها مثال هایی برای اهل تفکر است، اما کو تفکر و اندیشه؟!
"رئیسی" این تفکر منحرف؛ که خود را اینچنین در آن بالا دست ها تعریف می کنند، و عرصه قدرت خود را به سان "عرصه سیمرغ" و "عرش خداوندی" می بینند، که معترضینی به این تعداد و این وسعت، در آن، مگسانی مزاحم در نظر می آیند! باید بداند که ریاست جمهوری را باید، عرصه خدمتی برای "تشنگان خدمت" ببیند، خدمتُ خادمی به مردمان معترضی که، بسیاری از آنان در خیابان ها هستند، و اکثرا در خانه ها نظاره گر این هماوردی اند، و منتظرند خدمتگزارانی را ببیند که به شوق "خدمت" به این ولی نعمتانِ معترض، و نجیب خود، سر از پا نشناخته، و خود را خاکی و بی مقدار ببینند، نه متکبران مستکبری که عرصه ی قدرت ناداشته خود را، عرصه سیمرغ و عرش خداوندی می انگارند و می بینند!
[1] - تا آنجا که در قرآن نام 35 حیوان و حشره آمده است که برخی حتی یک سوره به نام آنان است از جمله زنبور عسل، عنکبوت، مورچه، فیل، گاو، اکثرا برای بیان افتخار و عظمت خداوند بوده است نه تحقیر و تخفیف آنان. که این حیوانات عبارتند از سلوى = بلدرچین (بقره آیه 57)، بَعوض = پشه (بقره آیه 26)، ذباب = مگس (حج آیه 73)، نحل = زنبور عسل (نحل آیه 68)، عنکبوت (عنکبوت آیه 41)، جراد = ملخ (اعراف آیه 133)، هدهد = شانه به سر (نمل آیه 27)، غراب = کلاغ (مائده آیه 31)، ابابیل = احتمالا پرستو (فیل آیه 3)، نمل = مورچه (نمل آیه 18)، فراش = پروانه (قارعه آیه 4)، قُمَّل = شپش (اعراف آیه 133)، قرده = میمون یا بوزینه (سوره بقره آیه 65)، بغال = استر و قاطر (سوره نحل آیه 8)، غنم، نعجه، ضأن و الْمَعْزِ = گوسفند و بز (آیات 143 و 146 سوره انعام و آیات 23 و 24 سوره ص)، ذئب = گرگ (یوسف آیات 13، 14 و 17)، بعیر و جَمَل = شتر (یوسف آیه 65 و اعراف آیه 40)، قَسْوَرَة = شیر (مدثّر آیه 51)، خَیْل و جیاد و صافنات = اسب (نحل،8 ؛ ص،51)، حَمِيرَ= الاغ (نحل آیه 8)، بقر = گاو (سوره بقره آیه ی 70)، عِجْل = (هود آیه 69)، حیّه = مار (سوره طه آیه ی 20)، ثُعبان = اژدها (اعراف آیه 107)، حمار و حمیر = اُلاغ (نحل آیه 8 و بقره آیه 259 ...) خنزیر = خوک (بقره آیه ی 173)، کَلْب = سگ (آیه ی 176 اعراف)، نون و حوت = ماهى (انبیاء،87 ؛ کهف،63)، ضفادع = قورباغه (اعراف آیه ی 133)، فیل سوره ی فیل آیه ی اول آورده شده است.
[2] - خداوند در آیاتی از سوره شوری و جاثیه بعد از اشاره به نشانه هاى خداوند در آفرينش آسمان ها و زمين و همچنين آفرينش انسان اشاره به خلقت تمامى جنبندگان كه در آسمان ها و زمين اند كرده و مى فرمايد: (و از آیات اوست آفرینش آسمان ها و زمین و آنچه از جنبندگان در آنها منتشر نموده)؛ «وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَثَّ فِيهِمَا مِن دَابَّةٍ». و در حالی که عوام انسان، دیگرانی که درک درستی ندارند را به شتر تعبیر می کنند، بر خلاف آنان خدای همین قرآن، در آیه 17 سوره غاشیه به صورت يك استفهام توبيخى مى فرمايد: (آیا آنان به شتر نمى نگرند که چگونه آفریده شده است؟!)؛ «أَفَلا يَنْظُرُوْنَ اِلَى الأبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ». و یا دیگرانی که انسان ها را در نفهمی به چهارپایان تعبیر می کنند که بر عکس آنان، خداوندِ این قرآن در آیاتی از سوره مومنون و نحل ضمن اشاره به منافع مختلف چهار پايان براى انسان ها مى فرمايد: (و در آفرینش چهارپایان، براى شما [درس هاى] عبرتى است)؛ «وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً». و در آیات 71 تا 73 سوره یس با يك استفهام توبيخى مشركان و كافرانى كه راه را گم كرده، و خالق جهان را گذارده، به سوى بت ها رفته اند، مورد سرزنش قرار داده؛ و مى فرمايد: (آیا ندیدند که از آنچه با قدرت خود به عمل آورده ایم چهارپایانى براى آنان آفریدیم که آنان مالک آن هستند؟!)؛ «أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنَا لَهُم مِّمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَا أَنْعَامًا فَهُمْ لَهَا مَالِكُونَ».
[3] - سوره بقره آیه 26 "و خدا را شرم و ملاحظه از آن نیست که به پشه و چیزی بزرگتر از آن مثل زند، پس آنهایی که به خدا ایمان آوردهاند میدانند که آن مثل حق است از جانب او، و اما آنهایی که کافرند میگویند: خدا را از این مثل چه مقصود است؟ گمراه میکند به آن مثل بسیاری را و هدایت میکند بسیاری را! و گمراه نمیکند به آن مگر فاسقان را." إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا ۚ فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۖ وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَٰذَا مَثَلًا ۘ يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا ۚ وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ
[4] - آقای ابراهیم رئیسی در مهرماه 1401 در مراسم افتتاحیه سال تحصیلی دانشگاه ها در دانشگاه زنانه الزهرای تهران حاضر شد و در حالی که بیرون از مراسم او، عده ایی از دانشجویان معترض همین دانشگاه شعار می دادند، و او باید در جمع آنان هم حاضر می شد و دست نوازش بر سر آنان هم می کشید، و از آنان دلجویی می کرد، در میان کف و تشویق طرفداران حاضر در این جلسه، معترضین را به مگس تشبیه کرد: «دشمنان تصور کردند که میتوانند در محیط دانشگاه به امیال پلید خود برسند، غافل از اینکه دانشجو و استاد ما بیدار است و آنقدر بصیرت دارد که اجازه نمیدهد دشمن در این رابطه کوچکترین حرکتی در جهت امیال خود کند، باید به او گفت که ای مگس! عرصه سیمرغ نه جولانگه توست، عرض خود میبری و زحمت ما میداری.»
[5] - قرآن در سوره حج آیه 73 این چنین نظر خداوند را به مگس بیان می دارد که "ای مردم (مشرک کافر) مثلی زده شده بدان گوش فرا دارید (تا حقیقت حال خود بدانید): آن بتهای جماد که به جای خدا (معبود خود) میخوانید هرگز بر خلقت مگسی هر چند همه اجتماع کنند قادر نیستند، و اگر مگس (ناتوان) چیزی از آنها بگیرد قدرت بر باز گرفتن آن ندارند، (بدانید که) طالب و مطلوب (یعنی بت و بتپرست یا عابد و معبود یا مگس و بتان) هر دو ناچیز و ناتوانند". يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ ۚ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ ۖ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ۚ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ
"کسی که آزادی را از دیگران میگیرد خود زندانی تنفر خویش و پشت میلههای تعصب و تنگنظری گرفتار شده است. اگر من آزادی کس دیگری را از او بگیرم، واقعا آزاد نیستم، دقیقا همان طور که وقتی آزادی از من گرفته شده باشد. ظالم و مظلوم هر دو انسانیت خود را از دست دادهاند.. برای آزاد بودن تنها نباید زنجیرها را گشود، بلکه باید به شکلی زندگی کرد که آزادی دیگران افزایش یافته و به آزادی دیگران احترام گذاشته شود."
نلسون ماندلا

