مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

هرچند گویند "هنر نزد ایرانیان است و بس"، اما بر این سخن سخت مشکوک و مظنونم، چراکه شوره زار بیداد زده این سرزمین، همواره بر اندک اهل علم و هنر که خوش درخشیدند سخت گرفته، و آنان عموما در رنج و نابردباری اهل مملکت خود، زندگی شان را در پیچ و خم روزگار جهل و استبداد طی کردند؛ یا جوانمرگ، متواری و تحت فشار این مکتب فکری، آن دیدگاه مذهبی و یا حاکم شدند، و... و این تنها بعدها بود که درخشش نورشان از بزرگی توبره علمی و هنری اشان پرده برداشت و آنان را موقعی نشان داد، که دیگر نبودند تا بهره ایی از حُسن بی مثالی برند که در آنان بود و در دیگران نبود.

جامعه جاهل و حسود، و مملو از فسادی که همواره در کنار دستگاه قدرتمداران این سرزمین شکل گرفت، تنها به کوتاه قدانی تعلق داشت که لهلهه ی حضور در قدرت داشتند، و آویزان هر نکبتی بودند، تا فرصت تاخت و تاز و زندگی و بروز گیرند، و در این جامعه لجن زده، نه سهروردی تحمل شد، نه مصدق، نه امیرکبیر، نه مزدک، نه ملاصدرا، نه فردوسی، نه ابن سینا، نه امام محمد غزالی توسی، نه حکیم ناصر خسرو قبادیانی، نه ابن مقفع، نه شریعتی، نه مطهری و... و نه هیچ مصلح، عالم، و هنرمند دیگری که به اصلاح شرایط نکبتبار ما آمده و یا داد سخن داد.

سرمایه علمی و هنری و فرصت زندگی پر ارزش این استوانه های علم و هنر صرف کم اثر کردن سم زمانه ایی شد که اسیر جهل و حسادت سردمداران و حامیان بی مقدارشان بود، و زندگی آنان به دست افراد ناچیز و بی ارزش تقدیر شد، که کرسی های علمی و اداره جامعه را به تسخیر خود در آورده بودند، تا ظالمانه بر آنان حکم راندند و هر قدبلندی را کوتاه کنند تا بلندقدی آنان، حضور موثر کوتاه قدان را روشن و مبرهن نسازد و دیده نشوند، تا مقام شامخ بی ارزششان تحت الشعاع نور آنان قرار نگیرد.

امروز مزارهای مشهور کشورهای مهاجرپذیر بسیاری در غرب و شرق عالم، مملو از قبور اندیشوران و هنرمندان ایرانی است که در سرزمین خود جایی برای زیستن نداشتند و گروه گروه به دیگران پناه بردند، سرتاسر هند از کشمیر گرفته تا حیدرآباد، می توان قبور شعرا و اندیشمندان ایرانی را دید که دربارهای ایران بدان ها جا ندادند و دیگران برای شان فرش قرمز پهن کردند و آنان را از ما گرفتند.

چند دهه ایی بعد از شکوفایی موسیقی ایران، در دهه های 20 و 30 و چهل که سازها و ردیف های موسیقی ایرانی از کنج عزلت جامعه نابود شده هنر ایران بیرون کشیده شده بود و در حال رویش بود، سقوط دوباره ایی را به زودی آغاز کرد، و در آسمان بی فروغ هنر موسیقی اصیل ایرانی، تنها چند ستاره ایی بودند که خوش می درخشیدند و کاروان این هنر را راهنما و راهبر بودند، اما این چشمه ها نیز در اثر خشکسالی های پی در پی، در دانشکده های هنر، و هنرپروران دشت موسیقی ایران، رو به خشکی گرایید و این تنها خسروان آواز ایران، و چند جزیره کوچک، اما به بزرگی انسان های بزرگی همچون محمد رضا شجریان، شهرام ناظری، حسام الدین سراج، ایرج بسطامی و... همچنان خود یک تنه خود را حریف یک میدان خالی از همرزمان بزرگ بودند، و میدان دار موسیقی ایران بودند و البته هستند، و امیدها را برای ادامه این کاروان با ارزش هنری زنده نگه می دارد.

اما در این میان استاد شجریان که علاوه بر موسیقی، درد اجتماع و مردم خود را نیز دارد، عظمتی همچون دماوند را از خود نشان داد، که در پویش و جوشش ادبیات ایران و زنده شدن، میراثی که ایران را ایران می کند، نقش اساسی داشته، و گرچه اکنون از هنرنمایی مانده است، اما با صدای ماندگار و موسیقی اصیل ایرانی اش، ثبت است بر جریده عالم دوام او.

امروز سالروز تولد این پهلوان و شوالیه بزرگ موسیقی ایران است، او که هنر موسیقی ایران را زنده و پاینده کرد و صدای ماندگار او، که با روح و روان هر ایرانی سازگار است، تا ابد مستدام خواهد ماند، و کارگاه های احیای هنر موسیقی ایران در آینده، از مکتب او درس های بزرگی خواهند آموخت، و به یاد سبک و سیاق عرفانی و دوست داشتنی اش، نواها سر خواهند داد، تا ایران و ایرانیان زنده بمانند و در فرهنگ های مهاجم خرد و خمیر نشده و از بین نرود.

شجریان را اگر بخواهیم مقایسه کنیم در مقیاسی کوچکتر می توان با حکیم توس، فردوسی بزرگ و عالی مرتبه مقایسه کرد، و همانطور که فردوسی زبان پارسی را زنده و پاینده کرد، شجریان نیز در حیات موسیقی ایران پرچمداری بزرگ در عصر رخوت آن بود.

و البته او در این آخر عمر شاهد چه لجاجت و کینه ایی از دشمنان خود در داخل ایران است، که حتی دوستدارانش نمی توانند کوچه ایی را به نام این بزرگ نامور همیشه زنده تاریخ هنر ایران، به پاسداشت این همه رشادت در هنر نامگذاری کنند. و تاریخ هنر و علم ایران شاهد چه جفایی در حق بزرگان خود همچنان هست که هست.

کسانی که بعد از لو رفتن نقش بزرگ آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی در شکل گیری مثلث ننگین امریکایی – انگلیسی و خودفروختگان داخلی در جریان کودتای 28 مرداد، هنوز که هنوز است به خود زحمت نداده اند که نام او را از بیشمار اماکن و خیابان های این دیار مظلوم و شهرهای ایران بردارند، همان ها حتی اجازه نمی دهند، کوچه و یا خیابانی به نام این بزرگمرد موسیقی و ادب ایرانی گذاشته شود، و تاریخ چقدر بر این شرایط، بد قضاوت خواهد کرد، و گرد شرم را بر پیشانی این همه لجاجت و کینه خواهد نشاند.

اکنون او در حالت بیماری است، برایش سلامتی آرزو می کنم. و از دل بدو خواهم گفت، استاد! تولدت مبارک، قدردان صدای ملکوتی ات هستیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در آن شفق [1] سرخفام غروب روزهای از تنش افتاده جنگ، آنگاه که خورشید هم از شرم دیدن آنچه بر ما می رفت، خود را در سرزمین دشمن فرو می برد، و در لانه خود می خزید و به هنگام خزیدنش، همزمان سرخی خون هایی را که هر روز از ما دو طرف، در این هشت سال، شبانه روز بر خاک های بی صاحب مانده مناطق جنگی ریخته می شد را، در افق آسمان غروبگاهی اش می پاشید، تا شاید این سرخی غم انگیز به چشم یکی از تصمیم سازان جنگ بیاید و او را حالی به حالی کند، و تصمیمی بر پایان این کشتار گیرد، اما او هرگز در این امر موفق نبود، تا اینکه جبر جنگ و شرایط ناگوار خزانه و... ما را به زانو در آورد و مجبور به پایانش شدیم.

و من در آن هنگامه، در ماورای ذهن درگیر خود، که در عالم به هم ریخته جنگی، در جستجوی پسِ ذهنِ کسانی بودم که در آنسوی آب های هورالعظیم با من هم برنامه، و البته با هدفی متفاوت بودند، می گشتم تا شاید دلیلی بر این برادر و همنوع کشی بیابم، اما هر بار ذهنم بازیچه چیزهای بی ارزشی می شد که مثل کودکانی که به "توپ پلاستیکی" مدهوش، و در بازی روزگار محو می شوند، من نیز در این بازی گم شده و از همه چیز فراموشم می شد، از یارانی که با هم آمدیم و ماندند و برنگشتند، از جاهای خالی که هرگز پر نشد، از اندیشه های بلندی که در حُناق خونی که بر گلوی بریده همرزمانم نشست، به زبان نیامد و در تاری گرد و خاک رفتن ها گم شد.

در ورای این همه، همانگونه که من در فکر نبرد و پیروزی بر آنان بودم، آنان نیز در مقابل مدام می جنبیدند و سخت کار می کردند، و سنگر می ساختند، و استحکام می بخشیدند، تا بتوانند در آن شب موعود حمله، که بر آنان یورش می بریم، بر استحکامات خود تکیه کنند و بتوانند مقابل ما بایستند و پیروز شوند، ما هم در آرزوهای بی پایان خود، به تسخیر سنگرهای محکمی می اندیشیدیم، که آنان شبانه روز می ساختند، و ما سخت از آن نوع مامن محکم و راحت، محروم بودیم، کانال های بلند و پیچ در پیچی که دهانه به دهانه به سنگرهای مهندسی شده، دروازه باز می کرد و حجره به حجره سنگرهایشان را با دیوارهای تنگ بلوکی کانال ها به هم متصل می کرد، و آرزوی ماندن در آن را برایت می ساخت، تا تو را از هزاران گلوله، ترکش و بمب محافظت کند، و در آن روزهای انتظار برای حمله و پیشروی، در پروازهای ذهنی خود، گاه و بیگاه با دشمن در این فعل و انفعالات همسفر، و در ماشین الات و سنگرها و تجهیزات شان غرق می شدم، تو گویی در ذهن هر جنگجویی "غنیمت" نقش اساسی دارد و موتور محرک ذهن جلورونده اوست.

ما در نبرد با آن سوی آبی ها، با دو گونه نیرو مواجهه بودیم، نیروهای "جیش الشعبی" [2] که اکثریت نیروی دشمن بودند و با لباس های یکدست سبزِ سیر رنگشان، آنان را می شناختیم، و نیروهای بعثی که با لباس ها پلنگی و کلاه قرمز کماندویی و... که در اقلیت، اما در صدر نشسته و بر همه ی این ها فرمان می راندند و در لجاجت در نبرد، از آنها غول هایی ساخته بودیم که باید شاخ های شان را می شکستیم.

شاید آنان نیز در این سو، ما را در سه نوع نیرو تقسیم کرده بودند، که از رنگ لباس های مان، از هم تفکیک می شدیم، نیروهای بسیجی با لباس های خاکی که پارچه ایی بی ارزش و بی کیفیت داشت که باید دو یا سه ماه دوام می آورد و نیرویی را که برای عملیات آمده را می پوشاند و تمام. کیفیت این لباس ها با کیفیت پارچه گونی های سنگر سازی ما در این اواخر جنگ، خیلی متفاوت نبود، و انگار هر دو را از نخ های کنفی ساخته بودند، البته یکی را با تراکم کمتر برای سنگر سازی، و آن یکی را با دوخت هایی با تراکم بیشتر، جهت لباس، در نظر گرفته بودند. که در این اواخر چاپ هایی هم بدان پارچه های بی ارزش می خورد، که اکنون که در عکس ها نگاه می کنم هر عملیات را می توان، نسبتا با لباسی که تن رزمندگان بود، متمایز و تفکیک کرد، و هرچه از جنگ می گذشت کیفیت پارچه ها هم آب می رفت و کاهش می یافت، و لذا فکر کنم دشمن هم هرگز در اندیشه داشتن لباس های ما نبود، چرا که بر تن ما زار می زد.

البته لباس نیروهای عراقی "جیش الشعبی" هم از کیفیت مناسبی برخوردار نبود، و رزمنده ایی آرزوی غنیمت گرفتن و داشتن و پوشیدن آن را نداشت، این لباس در همان رنگ لباس کادرهای فرماندهی ما از اعضای سپاه پاسداران بود که از کیفیت مناسب تری برخوردار بوده و با یک "اورکت کره ایی" هم تکمیل می شد و آنان را از خیل رزمندگان دیگر متمایز می کرد، و آن دیگری، نظامیان ارتش ایران بودند که لباس هایی بهتر و با کیفیت تر و آنکارد شده تر از ما و البته به رنگ خاک داشتند، تفاوت دیگر ما با ارتشیان، در تجهیزات بود، که تجهیزات آنان امریکایی و تجهیزات ما شرقی و روسی بود.

بدین لحاظ ما که از خیل نیروهای داوطلب و تحت فرمان سپاه بودیم، با دشمن همگن تر بودیم، چرا که هر دوی ما، از تجهیزاتی برخوردار بود که منشا در کارخانه های بلوک شرق و شوروی سابق داشتند، حال آنکه تجهیزات دشمن از تنوع بیشتری برخوردار بود.

در آن شفقِ سرخِ غروبِ روزهایِ هور العظیم، من به دشت های غرقِ در آب عراق در روبه روی خود می اندیشیدم، به باتلاق ها، به نیزارهای ناتمامش که روی نقشه برای صدها کیلومتر ادامه داشت و جاده هایی که این آب را می شکافت تا بغداد [3] را به بصره [4] وصل کند، حال آنکه بین بغداد و بصره یک دنیا تفاوت بود، و انگار از زمانی که ما تیسپون (بغداد) [5] را از دست دادیم، دیگر مدت ها گذشته بود، و ما این پاره تن ایران را فراموش کرده، حال آنکه بصره را مدت کمی است که از دست داده ایم و هنوز به ما نزدیک است و نزدیکی دارد، همچنان که هرات و مشهد، جفت می شوند، آبادان و بصره هم جفت دوقلو از هم جدا افتاده ایی اند، که با عمل جراحی دردناک آنان را از هم جدا کردند مثل همان کیس جدا سازی لاله و لادن [6] ، دوقلوهای به هم پیوسته ایرانی که این عمل جدا سازی هر دو را از هم جدا کرد و البته به کشتن داد.

اکنون هم بعد از ده ها سال که از آن روزهای خون و آتش می گذرد، وقتی در افق شفق سرخ می بینم، همچنان سرخی خون های ریخته شده بر خاک مرزها را به یاد می آورم و تاسف از دست دادن، کسانی را می خورم که گلچین شدند، تا صحنه از مردان مرد خالی و خالی تر شود.

 

[1] - بقیه ‌نور و آفتاب‌ و سرخی آن‌ در اول‌ غروب, سرخی ‌افق، سرخی افق پس از غروب آفتاب،

[2] - نیروهای مردمی عراق که با بسیج های پی در پی مردان با سن و سال های متفاوت، توسط حاکمیت بعث به خدمت فرا خوانده می شدند و لشکرها و تیپ های متعددی را سازماندهی می کردند و برای نبرد با ما آماده می شدند.

[3] - پایتخت عراق که در وسط این کشور قرار دارد

[4] - بزرگترین شهر عراق که در جنوبی ترین نقطه این کشور در کنار شهرهای آبادان و خرمشهر ما قرار داشت.

[5] - تیسپون یا معرب شده آن تیسفون، در حاشیه شهر بغداد قرار دارد و پایتخت سلسله ساسانیان بود که شامل چند شهر به هم متصل بود که به عربی به آن مدائن (جمع مدینه و یا شهرها) می گویند، که در هجوم اعراب مسلمان ویران شد و بعدها بغداد توسط سلسله های مسلمان به جای آن ساخته شد.

[6] - خانم ها لاله و لادن بیژنی (۱۰ دی ۱۳۵۲–۱۷ تیر ۱۳۸۲) دوقلوهای به هم چسبیده ایرانی بودند که این دو پس از عمل جراحی به قصد جداسازی به فاصله چند ساعت از یکدیگر، دار فانی را وداع کرده و درگذشتند. که این هم یکی از خاطرات دوره زندگی ماست که زندگی و عاقبت این دو را تا آخر دنبال کردیم و متاسف شدیم.

 توضیح عکس) عکسی واقعی از زمان جنگ از جاده خندق، که در آب ها و نیزارهای هورالعظیم آنقدر پیش می رفت و ادامه می یافت تا به دشمن ختم شود، و در انتها دژی کیسه ایی ساخته بودیم که محل تماس ما با دشمن در 30 متر آنطرف تر بود. غروب خورشید در هور و آب های مملو از نیزارش دیدنی و گاه سرخ فام بود، این نوشته تماسی است روحی در غلیان دل در دلگیری های غروب های غم انگیز هور.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جنگ هشت ساله خسارتبارترین حادثه قرن حاضر، برای ایران بود؛ از ابتدای سده 1300 که پهلوی ها جایگزین قاجارها شدند، و تاکنون که در آستانه سال 1400 قرار داریم، این دوره سخت و طولانیِ هشت سال کشتار و نبرد، ویرانی های کم نظیری را بر کشورمان از جنبه های مختلف تحمیل کرد، که آثار ناگوارش در ابعاد گسترده ویرانی های نظامی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بین المللی همچنان ادامه دارد.

امروز روابط ایران با کشورهای حاشیه خلیج فارس در شرایط ناگواری قرار دارد، نزدیک ترین دلیلش، آثار و عوامل جنگ هشت ساله و حمایت های بی دریغ آنان از صدام حسین برای نبرد با ما در این جنگ است. انقلاب 57 که خود دومین خسارت عمده از این نوع، به لحاظ عمل جراحی دردناک سیاسی – اجتماعی بود، که آثار اقتصادی، و عقب ماندگی ها، و خارج شدن کشور از ریل توسعه، و ویرانی روابط ایران با جهان را در پی داشت، نیز نتوانست خسارتی به این عظمت به روابط ایران امریکا وارد کند، که این جنگ کرد، و این در جریان جنگ هشت ساله بود که ایران و امریکا مستقیم رو در روی هم ایستادند و با هم جنگیدند. حتی تسخیر سفارت امریکا در تهران هم به چنین رویارویی منجر نشد، که در خلال جنگ صورت گرفت.

شکاف بین ایران و کشورهای مهم جهان هم در خلال همین جنگ بود که گسترش یافت، هندی ها، فرانسوی ها، آلمانی ها، روس ها و... در خلال این جنگ بود که با کمک به دشمن ما، در مقابل ایران قرار گرفتند و روابط ایران با آنان بیش از پیش تیره شد.

این روزها و در روزهای پایانی این ماه، در سالروز آغاز جنگ ایران و عراق، در 31 شهریور ،1359، وقتی به صدها هزار جوان منتخب کشورمان که مجبور شدند مناصب درسی، تولیدی، توسعه و پیشرفت و خانواده خود را ترک گفته، و در این جنگ شرکت کنند و جان به طبق اخلاص نهاده، و از دست بروند توجه کنیم، خلا وجودی آنان یک نسل را نابود کرد. به غیر از این، این جنگ هشت ساله، ملت ایران و کشور را درگیر خشونت و کشتار کرد، و خشونت و میان داری سلاح، و سلاح به دستان را، به زیر پوست جامعه ما تزریق کرد، که آثار مخرب آن همچنان دامنگیر جامعه ماست. صدها هزار شهید، معلول و صدمه دیده از این جنگ که خانواده های ایرانی هنوز آثارش را تحمل می کنند.

زندگی هایی که نابود شد، فرزندانی که پدران خود را از دست دادند، همسرانی که شوهران خود را از دست دادند، پدران و مادرانی که حاصل زندگی خود را باختند، برادران و خواهرانی که پشتوانه های خود را از دست دادند، بدن های بیمار و علیلی که سال هاست درد زخم های این جنگ را تحمل می کنند و هر ساله افراد زیادی از آنها تاب تحمل این دردها را از دست داده و به خیل شهدا می پیوندند و... شهرهای ویران شده که بازسازی و محرومیت زدایی از آنان، همچنان به اتمام نرسیده و... زیرساخت هایی ویران شده ایی که هنوز جایکزینش را نیافته اند.

و از همه بدتر رسیدن پای خارجی ها به منطقه و خصوصا کشورهای خلیج فارس که از ترس تهدیدات بی پایان آن جنگ و ادامه بحث هایش، تاکنون منطقه را آشیانه قدرت های خارجی کرد، به طوری که این روزها قطر، بحرین، کویت، عربستان، عمان و امارات و عراق به پایگاه نظامیان امریکایی تبدیل شد و این حضور را پایانی نیست، همه و همه با این جنگ ارتباط تنگاتنگ دارند، و اگر اعراب روزگاری برای شعار "از نیل تا فرات" صهیونست ها، گرد ائتلاف ضد اسراییلی جمع شده بودند، امروز در واکنش به شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" ، "راه قدس از کربلا می گذرد" و... ما، جبهه عربی – عبری – امریکایی تشکیل داده اند و ایران را تهدید اول منطقه می خوانند، و بشکه باروت خاورمیانه را همین فتیله می تواند به آتشی دوباره بکشد و... و همه و همه از آثار و تبعات همان جنگ ناتمام است. 

و صد البته دست هایی که در جیب می ماند، زبان هایی که در دهان نمی چرخد، قلم هایی که نمی نویسند و اعتراض نمی کنند، چشم هایی که به نظاره می نشینند تا چنین جنگ های خانمان براندازی پیش بیایند و... و اینچنین کاروان ما از هر آنچه خوبی و خوبان غارت می شود، اینک این ماییم و جنگ هایی که قابل اجتنابند، و باید زبان در اجتناب از خسارتش چرخاند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها حوادثی رقم می خورد که زلزله وار شرایط منطقه ما را تغییر می دهد، به قول آقای ترامپ" خاورمیانه جدید" در حال شکل گیری است، اماراتی ها و بحرینی ها هم به کاروان سازش با اسراییل پیوستند و در کنار مصر، اردن، ترکیه و... که پیش از این با اسراییل در تبادل دیپلماتیک بودند، اینبار این دو کشور، زمین را زیر پای مخالفین اسراییل لرزاندند، و عملن اسراییل را به همسایگی ایران آوردند، البته پیش از این سال ها بود که ایران در جنوب لبنان، از طریق حزب الله، خود را به همسایگی اسراییل رسانده بود، و اینک اسراییل آمده است تا او هم به همان نسبت همسایه ایران باشد، و بدین وسیله پیچیدگی مسایل منطقه دوچندان شود. لذا واقعیت همسایگی، دو طرف را به لحاظ شرایط جدیدی مجبور خواهد کرد.

یکی از دلایل این تحولات جایگزینی ایران به جای اسراییل، در جایگاه "دشمن و تهدید برای اعراب" بود، و ایران وقتی به دشمن اعراب تبدیل شد که مداخلات فرامرزی نظامی خود را در معادلات منطقه تشدید کرد، تن کشورهای ضعیف منطقه و بازندگان زمین بازی، از تحرکاتش در لبنان، عراق، سوریه، یمن لرزید و برای حفظ "کاخ های شیشه ایی" خود، فلاخن بدستی با پشتوانه ایی قوی را جستند که انگیزه کافی برای سنگ اندازی به ایران را داشته باشد، و برای مقابله به مثل کردن، روز و شب بشمارد، همانگونه که بیشمار مواضع و نیروهای ایران را در سوریه مورد هدف قرار داد و می دهد، اینجاست که حرکات نظامی، دیگر بی هزینه نخواهد بود، و نتایج قمار در صحنه های جنگ و نبرد به حدی است که می تواند یادآور شرایطی باشد که در سال های پایانی جنگ هشت ساله خود با عراق داشتیم، که امریکا قدم به قدم پیش آمد تا اینکه مستقیما اهدافی را خاک ایران مورد هدف حمله خود قرار داد. [1]

آقای ترامپ نیز می رود که خود را به دریافت کننده جایزه صلح نوبل تبدیل کند، حرکاتش در نزدیکی اعراب و اسراییل، طالبان و حاکمیت افغانستان، کره شمالی و...، پیشرفت داشته و معاملات او به امضای قراردادهایی منجر شده است، او همچنین در این چهار سال حاکمیت خود به تعهدات و شعارهای انتخاباتی در بعد داخلی و بین المللی جامه عمل پوشاند و عملن خود را از جنگ های منطقه ایی بیرون کشید و سربازانش را در خارج کشور کاهش داد، وضعیت اقتصاد مردمش را بهبود موثر داد، کاری که رییس جمهور ما در رسوایی کامل نتوانست انجام دهد و به ملت ایران ثابت شد که قول های رییس جمهور انتخابی اشان را، وسیله ایی برای تحقق نیست و بی خود نباید به چند بند قانونی که در شان او در قانون اساسی نوشته اند، و یا نامی که بر او به عنوان "رییس جمهور" نهاده اند دل بست، که او حتی رییس همان "دستگاه اجرا" هم نیست.

این همان تفاوت بین دو رییس جمهور، در امریکا و ایران است که یکی می تواند و می کند و دیگری می خواهد و ابزاری ندارد و نمی تواند، و گرچه هر دو با رقیب سرسخت داخلی مواجه بودند، اما در یک کشور قدرت تقسیم شده بود، حدود قدرتمندان مشخص است، اما در این سو قدرت به سوی تمرکزی می رود که رییس جمهور و وزرایش فقط برای پاسخگویی به خرابی ها مفیدند، تا در پیشگاه ملت حاضر شوند و جوابگو باشند. دیگر نه سیاست گذارند نه حتی در اجرا ابزاری مناسب و در خور مسئولیت و مقام خود دارند.

 

[1] - هدف قرار دادن کشتی ایران اجر، و سکوهای نفتی ما در خلیج فارس

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاش می شد خود را محو کرد،

در میان پیچ و خم های زندگی،

گم شد،

و هرگز میان مرگ و زیست،

اینچنین دست و بال نزد،

بالندگیست، باشندگان فعال را،

زیستن میان امواج بود و نبود،

اضطراب و حیرانی ایی دارد،

به مقیاس یک اقیانوسِ آرام،

عمیق، بلند و وسیع، ترسناک، اما زیبا و دلکش،

سیالی در این دنیا، تو را با خود به عمق خیالی می برد،

که از زمین تا آسمان ژرفا دارد،

حضورت در آن، اعتیادی دارد، به درازنای یک عمر،

که دامنش را بر صورت و چشمانت خواهد کشید،

و تو در آغوش خیال سکر آورش غرق خواهی بود،

خیالی که تو را از حرکت باز می دارد،

اما خود حرکتیست در دنیای حقیقتی خیالی، خیرانی و سرگردانی بی پایان،

آسودگیت را می ستاند،

و لذت هیجانش مستت می کند،

در حالی که درجا، عروجی را با گام های بلند، می روی و بر می گردی،

کاش می شد در عمقش شیرجه ایی زد،

قوصی به بلندای یک فهم دقیق داشت،

کاش در طولش می توانستم شنا کنم،

و تا ساحل آسودگی خیالِ رسیدن، می رفتم،

اما چه حیف که در این دهلیز زندگی، گیر افتاده، از حرکت مانده ام،

نه پای رفتنم در این گرداب هست،

نه توان قماری بزرگ، هست مرا،

تا شیرجه ایی به بلندای زندگی، به انتهای موج غم های بی پایانش زنم،

نجات غریقی را ناظر می بینم،

که به اقدام و کمکش مطمئن نیستم،

اصلن شاید به نظاره غرق شدنم نیز بنشیند،

و تماشاگر دست و پا زدن های بی حاصلِ منتها به غرق شدنم شود،

پس می نشینم،

و کورمال کورمال می روم، سانت به سانت می کشم خود را،

رو به مقصدی که نمی دانم کجاست،

نه در تصورم می آید، نه در دنیای خیالم جستنی است،

دلم به ترک این بازی و رفتنی می کشد،

اما رفتن از من هزار فرسنگ فاصله دارد،

در حالی که در پیش پایم انتظارم را می کشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

      

دامی که فکندی تو، همقد عمر، مراست بند      ای یار روا نبود ز تو، بندی، چنین فراز و بلند

هر نقشه زدم راهم، تا بگذرد از این دام        دیدم که وسیع است و باز، بیراهه هست و بند

هر راه که جستم من، نقشی ز رخت بود آن           اما من مضطر را، راهی نبود از بند

هر سر که سری جنباند، رخ ها نمود از تو         بندی به بند افزود، هر رخ شده خود، یک بند

گر تو نگشایی بند، این بند مراست خود بند       بندی گُشا زین بند، تا رَسته شوم از بند

آشوب شدست این بند، از دادِ بندیانی چند      ای بندگشا! بُگشا، زین بندیانِ بند به بند

از بند، به بندی شد، این بندنشین را کار      گویا که شده است این بند، منزلگه ما در بند  

به نظم در آمده در7 اردیبهشت 1399 برابر با 3 رمضان 1441

 Sunday, ‎April ‎26, ‎2020

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شاید که آتش، خاموشی، بر آتش سوزان ماست

بگذار تا رها در باد، بچشم طعم توفان را      شاید که این توفان، دوای دلِ توفانی ماست

بگذر ز من، تنها رها، در این دل آتش     شاید که آتش، خاموشی، بر آتش سوزان ماست

بگذار غلتان در میان موج، سرگردان خود باشم         شاید که موج هم آخرین، ایستگاه، بر دیدار ماست

بگذار تا که سقوطی بر تمام غصه ها حادث شود اکنون      شاید سقوطی اینچنین، پایانِ ویرانی ماست

بگذار این جهنم سرای، سرِ سودایی ما گردد          زانکه بهشت وعده بی انتها، بر غم طولانی ماست

به نظم در آمده در 17 فروردین 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دست بردارید، ای کاهنان قدس، اندر اورشلیم

ای که قربان را ز بهر اهل قربان آفرید!        گو، تو ما را اینکم از بهر قربان آفرید؟!

قرن ها نوباوگان، زیباتنان، از ما به پای تو قربانی شدند      تا که ابراهیم، قوچی یافت، از سوی قربان آفرید

قصه ی او خط بطلانی بر خون و قربان کردن است   گفت زین پس، قربانی زما نیست، بهر قربان او، قربان آفرید

دست بردارید ای کاهنان قدس، اندر اورشلیم       دره ها مملو از قربانیان است، بیدادها شد شدید

دادِ قربان آفرین، زین حجم قربان شد بلند        قوچکی قربان کنیدُ، دست از ما، بر کنید

حیلتی دیگر بشاید، دوری از خشم خدا         زیر چتر این خدا، باید که بس کرد این شدید

نفسِ خود، قربانی راه و رسم خود نما           زانکه قربانگاه فرستادن، نیست کنون آیینِ آیین آفرید

حرمتی بالا بلند است بر جان ما، ابنای ما     زین پَسم باید که جست، راهی ورای این پدید

به نظم در آمده در اول اگوست 2020 مطابق با شنبه 11 امرداد 1399

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

انسان به عنوان ظالم ترین و در عین حال مظلوم ترین موجود این جهان، همچنان در غرقآبی که خود به وجود آورده است، دست و پا می زند، و این دیو قدرت است که از ناحیه خالق در دسترس او قرار گرفت، تا به سان منبع فساد، انسانیت و اخلاق و در یک کلام او را، به قربانگاه مطامع خود برده، و تیغی باشد که از انسان بدست انسان، دست و پا بِبُرد.

گاه با خود می اندیشم که انسان مانند فنری است که وقتی احساس کرد می تواند بجهد، بی توجه به مسیر جهش، خود را رها می کند، له می کند تا به مقصد برسد و از قدرت تهی گردد. آنگاه که انسان قدرت دارد، به سلطه بر غیر می اندیشد و آنان را به قربانگاه امیال خود می برد، و ظالمانه آنان را قربانی می کند، و آنگاه که از قدرت تهی و یا به دور شد، خود به قربانگاه سلطه، و کرنش در مقابل امیال همجنس خود می برندش. و دیر یا زود ظالمین خود، به مهمیز ظلم دیگری دچار، و در چرخه معیوب ظلم غرق خواهند شد.

روزگاری که انسانی به ظلم مشغول است، مست از قدرت، صورت دیگری را به خاک می مالد، وقتی از قدرت تهی شد، چرخه ظلم، فریاد مظلومیتش را به آسمان خواهد برد، اینجاست که انسان ها راحت ترین راه را در پیش گرفته، با چشم های نگران و منتظر در افق، به انتظار کسی می مانند تا با قدرت فائقه، به نجات شان برخیزد، حال آنکه نجات انسان، تنها در دست خود اوست، و آن مهار قدرتی است که کم و بیش نزد همه ماست، تا با تغییر این معادله سرطانی، چرخه ظلمانه و معیوب ظلم را از کار اندازیم، که همین تنها راه نجات انسان است، که بدنه اجتماع انسانی را فاسد و نابود کرده است.

انسان روزی باید به خود آید که راه تغییر شرایط موجود، تنها از تغییر در خود او عبور می کند، قدرت در هر انسانی به میزانی موجود است، به مهمیز کشیدن این قدرت، و به میان آمدن پای اخلاق و انسانیت، راه تغییر اتمسفر ظالمانه موجود و جاری در جهان انسانیت است؛

آنچه می توان دید این که انسان ها تنها در سلسله مراتب قدرتی که دارند، در شمول در جمع ظلمین متفاوتند، و تنها تفاوت ظالم ترین ها با غیر، در برخورداری آنان از میزان قدرتی است که در چنته دارند، در چنین جامعه ایی، تغییر مثبت جستن را هرگز نشاید، الا معیوب ساختن چرخه ظلم، که در دستان همه ماست.

انسان ها همه باید به میزان قدرتی که دارند، به مهمیز اخلاق و انسانیت و مسئولیت کشیده شوند، چه آن حاکمی که تصمیمات کلی و جزئی اش، جهان و یا مردمی را متاثر می کند، و چه آن مرد و زنی که اهلش را به قربانگاه امیال ظالمانه خود می برد و...

امروزه این نابخشودنی ترین گناه بشر، یعنی ظلم، بیداد می کند، بشری که مجهز به انواع سلاح، برای کنترل قدرت، به عنوان منبع به وجود آورنده ظلم، در خود اوست، و تا این سلاح ها به کار نیاید، ویروس ظلم همچنان پایدار می ماند، و یک به یک ما را در گرداب خود فرو خواهد برد، همانگونه که نسل هاست پایدار است، و تا انسان ها تک به تک، و به صورت جمعی تغییر نکنند، این معادله سرطانی از ما راحت و روان خواهد گرفت، و فساد گسترده اش، دامنگیر ما خواهد بود، عفریت ظلم را ابتدا باید در خود کشت، بعد از دیگران انصاف جست.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

وضعیت اسفبار بشریت گاه انسان را به تکانی بزرگ وا می دارد، همچنان که وقتی این خبر را خواندم، [1] بر خود لرزیدم که انسان در عصر تمدن و دوره شکل گیری دهکده جهانی، دست به چه قتل هایی از روی جهل مذهبی و فرهنگی می زند، و حال آنکه قاتل نیز هم سن و سالم بود، و با خود گفتم جامعه مذهبی هند یک پدر و یا همسر را چقدر باید در عمق اعتقاد مذهبی فرو برد که برای کسب رضایت خداوند، همسرش را سر ببرد و بدن بی جانش را تقدیم به خدای خود کند، و (اگر از لاک مذهبی بیرون بیاییم و انسانی و اخلاقی فکر کنیم)، اینچنین جنایت کند، هر چند جنایتکاران مسلمان داعش مسلک ما نیز گوی جنایت را از همه جنایتکاران مذهبی دیگر ربوده اند و جنایات آنان را می توان در سابقه کلیسای مسیحیت در قرون وسطای اروپا دید، که دادگاه های تفتیش عقاید آنان، اینگونه جنایت برخواسته از اعتقادات مذهبی را تئوریزه و مرتکب می شدند.

 این خبر را بخوانید :

"چهارم سپتامبر 2020 [2]) مرد اهل ایالت مادیاپرادش هند، به احترام و تقدیس خدای خود، سر همسرش را در مقابل چشمان فرزندانش برید و به او هدیه کرد

به گفته پلیس، بعد از این که به او اتهام قتل وارد شد، قصد فرار داشت که روز پنج شنبه (13 شهریور) دستگیر شد. تیم پلیس وقتی به صحنه قتل رسید که سر مقتول را در نزدیکی خدایش دفن کرده بود. [3]

گزارش پلیس حاکیست که مرد 50 ساله ایی در سینگرولی [4] واقع در 690 کیلومتری شهر بهوپال [5] مرکز ایالت مادیاپرادش، متهم گردید که همسرش را در مقابل چشم دو فرزندش سر برید، تا به عنوان قربانی انسانی، به خدای خود هدیه کند. این حادثه در بخش روستایی باسودا به وقوع پیوست. براجاش کوات [6]  سر و بدن جدا شده همسرش بیتی [7] را در مقابل چشمان مانوج و سورندرا (فرزندانش) در نمازخانه منزلش، در مقابل خدای خود به صورت جداگانه دفن کرد.

آقای آرون پاندی (مسئول پلیس محلی)، پیرامون این حادثه عنوان داشت که او همسرش را در نیمه های شب به قتل رساند و وقتی کودکانش بیدار شدند، او آنان را نیز تهدید کرد. آنها از منزل فرار کرده و اهالی را از این امر مطلع نمودند. چند روز قبل این فرد به خاطر اعتقادات بی منطق مذهبی خود، یک بز را برای خدای خویش قربانی کرده بود."

البته جامعه ایران ما نیز قبل از این تکانی سخت از این نوع خورده بود، [8] وقتی پدری سر دختر نوجوانش را به خاطر دوست داشتن و ارتباط با جفتی که بی رضایت او، برای خود انتخاب کرده بود، مثل همین جنایتکار هندی در هنگام خواب با داس برید، و بدتر از عمل این پدر گیلانی، دادگاه عدل! ما نیز طی حکمی این پدر را به خاطر جنایت هولناکش، فقط به 9 سال حبس محکوم کرد. حال باید دید جامعه مذهب زده و مردسالار هندویی هند، برای چنین قتلی، چه حکمی خواهد داد.

 البته این پدران را نمی توان خیلی شماتت کرد، و به واقع باید پیش از سرکوفت زدن به آنان، فرهنگ و اعتقادات شان را به اشد مجازات محکوم و به دار آویخت، چراکه این پدران و یا همسران قاتل، در همکاری تنگاتنگ و با هدایت مثمر ثمر اعتقادات فرهنگی و مذهبی خود، در عمل جنایتکارانه خود پیش رفته و بدین عمل شوم دست زده اند، و آنان در واقع مجری فرمان اعتقادات مذهبی و فرهنگی خود بودند، که پیش از عمل، دستور بدین قتل فجیع می داد.

گرچه از خداوند نیز می توان، و باید پرسید که "چه موقع بر صورت تو از قربانی شدن ما رنگ رضایت نشست" اما واقعیت این است که ما اسیر اعتقاداتی هستیم که معلوم نیست چقدر درست و یا نادرست است، و وقتی آثار اعتقاد ما به عمل در آمده، و به دید دیگران کشیده می شود، آنگاست که دیگرانی بر اساس قضاوت انسانی – اخلاقی خود، بر بطلان و یا صحت آن عمل رای می دهند،

حال آنکه اگر از دیدگاه مصدری که (فرهنگ و مذهب) انسان ها را به ارتکاب بدین اعمال هدایت می کند، نگاه کنیم، باید به این فرد یا افراد قاتل، اَحسن گفت، که چقدر مردانه، مخلصانه و از روی غیرت دینی و فرهنگی!، در مقابل خدا و خلق و اعتقاد، خود را مسئول دانسته و حتی جان عزیزترین هایشان را بخشیده اند، گرچه در هر دو کیس قاتل از جان دیگران به پای خدا و اعتقاد خود قربانی کرد، اما این اعمال ریشه در اعتقادات ما انسان ها دارد و تفاوت نمی کند شما هندو باشید یا مسلمان، در هنگام ارتکاب جنایت ابتدا به واسطه اعتقادات خود، خود را مسئول دانسته، و سپس اقدام می کنید.

لذا به نوعی باید گفت که به درستی دادگاه عدل ما!، پدر رومینا را بخاطر قتل فجیع دختر 13 ساله اش، به 9 سال حبس محکوم کرد، چرا که 90 سال باقی مانده از این عملی که حکم تحمل اشد مجازات را به دنبال دارد، باید به اعتقاد و فرهنگ او تعلق گیرد.  

 

[1] - متن قبل از ترجمه را در این آدرس بخوانید، https://www.ndtv.com/cities/madhya-pradesh-man-beheads-wife-in-front-of-children-to-honour-deity-2290138?amp=1

[2] - جمعه 14 شهریور 1399

[3] - هندی ها رسم بر این دارند که مکانی از منزل خود را به مسجد و عبادتگاه خود تبدیل کرده و مجسمه، عکس و... خدای خود را در آن محل قرار داده و هر روز و وقت و بی موقع در مقابلش به راز و نیاز و عبادت و دعا می پردازند.

[4] - Singrauli

[5] - Bhopal

[6] - Brajesh Kewat

[7] - Bitti

[8] - رومینا اشرفی (زاده ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ – درگذشته در ۱ خرداد ۱۳۹۹ در روستای سفید سنگان لمیر، بخش حویق، شهرستان تالش) دختر نوجوان ۱۳ ساله تالشی که پدرش او را به قتل رساند. او پیش از مرگ به علّت مخالفت خانواده با ازدواجش، به همراه دوست پسرش از خانه گریخته بود، اما پلیس او را دستگیر کرد و به پدرش تحویل داد. طبق گفته برخی منابع، پدر او پس از مشورت با دامادش که وکیل دادگستری است و با اطلاع از اینکه در قانون مجازات اسلامی ولی دم قصاص نمی‌شود، وی را با داس به قتل رساند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در در این ظلم، هوس هیچ ساحلی نخوا...
بسیارزیبا نه به جنگ نه به جنگ نه به جنگ آن سالهای بعدروزگارسیاه مردم مثل زخمی ناسور برپیشانی تاریخ...
- یک نظر اضافه کرد در آیا کشتار، جنایت و ویرانی را ب...
یک وکیل، چاه خود را به معلم فروخت☢ دو روز بعد وکیل آمد پیش معلم و گفت: آقا من چاه را به شما فروختم ...