مصطفی مصطفوی
این هفته گردش روزگار مرا به ساختمانی برد که چهار دهه پیش مدرسه ابتدایی ما بود، و اکنون با تعطیلی آن مدرسه، ساختمانش در حراج مدارس تعطیل شده، سهم شورای محل شده است؛ و این دیدار در آستانه روز معلم بود، روزی که برای من یاد یادآور روزهای خوش زندگی است، سال 1356 بود که وارد مدرسه شدم، تغذیه رایگان، خانم معلم هایی که از جامعه ایی متفاوت می آمدند، که با آنچه ما در آن زندگی می کردیم متفاوت بود، در نوع لباس، سبک سخن گفتن، نوع مطالبی که ارایه می کردند، روش های ارتباط با دیگران و... همه و همه برای ما تازگی داشت، آنها افق تازه ایی بودند که رو به آن برای ما پنجره می گشودند؛
و در این دیدار از مدرسه سابق، ذهنم در حالی که از کار اصلی ام به دور افتاده بود، بازگشتی داشت به گذشته و آن سال های خوب، که ما سفر علمی - اجتماعی خود را آغاز کردیم، و حوادث روزگار به سرعتی باور نکردنی تغییراتی را رقم زد، تا ما را به نسل نشسته بر سیلاب تغییرات تبدیل کند؛ آن روزها بر دیوار کلاسی که اکنون دفتر شوراست و مکان مراجعه مراجعین، کلاس سوم ابتدایی را می گذراندیم، بر دیوار تمام کلاس ها و ورودی راهرو مانند مدرسه، عکسی از محمد رضا شاه پهلوی، و رضا شاه (موسس سلسله) آویزان، و پدر و پسر در این عکس ها ملبس به لباس نظامی بودند، حتی در مدرسه ایی با کارکرد فرهنگی و علمی؛ انگار آنان می خواستند در لباس نظامی کشور را اداره کنند، نمی دانم چرا خود را در این لباس کار آمدتر می دیدند، یا این که این لباس را تنها راه پیشبرد کارهای خود در این کشور ارزیابی می کردند؛ و سلسله اولویت های اساسی حاکمیت خود را در این سه کلمه، کنار عکس های خود مورد تاکید داشتند که : "خدا، شاه، میهن"
آری آنان نیز خود را بلافاصله بعد خداوند، و برگزیده او می دانستند، این امر مختص پهلوی ها هم نبود، پیش از آنان نیز شاهان خود را "ذل الله" خطاب کرده و اگر به تاریخ جهان هم نگاهی بیندازیم، اکثر حاکمان به جای اتصال بیش از پیش خود به مردمی که بر آنان حکم می رانند، خود را به سلسله مراتبی بالاتر از مردم زمینی، به خدایی آسمانی وصل می کردند، انگار اتصال به آسمان و خدا، مزایایی برای آنان می آورد که در طول تاریخ اکثر شاهان چه در مسیحیت و چه در اسلام و چه در یهود و... همه و همه سعی دارند خود را به آسمان وصل کنند، تا زمین؛
و باید پرسید چرا حاکمان خود را به مردمی متصل نمی کنند، که از آنان وکالت دارند، تا امورشان را تسهیل کنند، مردم تحت حاکمیت که به درستی و به واقع "ولی نعمت" حکام خود هستند، این مردم چه عیبی دارند که حاکمان از اتصال خود به آنان گریزان و خجالت زده اند، تا آنجا که حاضرند، در مقابل پاپ (یک انسان مدعی جانشینی خدا) زانو زنند، و او تاج را بر سرشان قرار دهد، حال آنکه این مردم بیچاره اند که بر این تاج گذاری در نهایت هورا خواهند کشید، نه کشیشان که به رغم این که خود را مردان خدا و آسمانی می دانند، غرق در افکاری زمینی اند، و طمع تسخیر زمین در بین آنان، بیش از طمع بر اشغال راه های آسمانی است؟!
در آن روزها، کتاب های درسی ما علاوه بر عکس از رضا شاه پدر، محمد رضا شاه، با عکسی از فرح دیبا، و ولیعهد شروع می شد، مراسم پرچم در صبحگاه، شامل سرود هایی ساده و آهنگین بود، که هرگز نتوانستم آن را حفظ کنم، و تنها با موسیقی و ریتم آن، همراه می شدم، چرا که در فکر و نظر ما، اشعار و سرودها و مفهومی که تدوین کنندگانش نگاشته بودند، غریب بود، دارای اساسی بود که در روزگار افکار بی اساس ما، معنی خاصی نمی یافت؛ چرا که ما هنوز متوجه مفهوم میهن، حکمرانی و... نبودیم، اولین بار بود که این کلمات را می شنیدیم،
اما در همان حال، در این بی خبری و ندانم های بسیار، نظم، دیسپلین، سلسله مراتب، زندگی متفاوت اجتماعی و... را اینجا یاد می گرفتیم، در کنار سواد آموزی که اصل کار ما بود، هزار نکته جدید در معرض دید ما قرار می گرفت، و غیر مستقیم آنرا در خلال سرفصل دروس می آموختیم، و معلمین نیز خود در رفتار و گفتار و منش اجتماعی اشان، مباحثی خارج از دروس و کتاب را، به دلیل اینکه از دنیایی تازه و مدرن تر آمده بودند را نیز، به ما پنجره می گشودند.
با پیروزی انقلاب در سال 1357 تغییرات اندکی روی داد، نوع لباس معلم ها، عکس پشت جلد، عکس های ابتدای کتاب ها و بعضی عکس ها در متن دروس و... تغییر کرد، اما همان معلم ها، و تقریبا همان دروس بود، عکس های سلسله پهلوی از دیوارها برداشته و عکسی از بنیانگذار انقلاب جایگزین آن شد، مراسم سرود خوانی و پرچم هم برداشته، جایش به خواندن چند آیه ایی از قرآن تغییر کرد، و مسابقه ایی برای خواندن این آیات بین دانش آموزان گذاشته شد، که من هرگز موفق به پیروزی در این مسابقه نشدم.
به زودی این مدرسه را ترک کردیم، و راهی مدرسه راهنمایی شدیم، دنیایی تازه تر، معلم هایی از جنس مردان، اینجا بود که وقایع جنگ و انقلاب، و ریشه های آن در کتاب های ما، و همچنین در کلام معلم هایی که خود به جنگ می رفتند و بر می گشتند، سر فصل افکار ما بود، در این موقع دیگر خیلی از مسایل را می فهمیدیم.
برای من که امروز خوشبختانه با نسل قبل هنوز در ارتباطم، می توانم وصل به خاطراتی شوم که نشانه هایی، و حتی خاطراتی زنده از آثار و آنچه که در دوره های پادشاهی صفویه، قاجار، پهلوی و نهایتا اکنون جمهوری اسلامی را که خود از ابتدا در آن تولد اجتماعی یافتم، را درک کنم.
اما گرچه ما در خلال تولد فرهنگی دوره صفوی، قاجاری، پهلوی تولد نیافتیم، اما تولد جمهوری اسلامی را از ابتدا دیدیم و تحول آن را قدم به قدم دنبال کردیم، روند تاریخی که یک ملت طی کرد و پیش می رود، نمی دانم به کجا، اما هرگز سکون در آن نیست، و می رود تا سرانجام ملت ایران شکل گیرد، و به آرزوهای خود برسند، افتان و خیزان، این موج در حرکت است، و تاریخ نشان می دهد تا به مقصد نرسد، از حرکت نخواهد ایستاد، هرچند سدهای تاخیری، آنان را گاه از حرکت به سوی آرمان های ایدال باز می دارد، اما انگار انسان در حرکت به سوی کمال، فلشی در آسمان برای خود دارد، که زمینی ها نمی توانند او را از آن مسیر منحرف، و یا از خود تهی کرده و بر گرده انسان تهی شده برای همیشه سوار شوند.
نه سال داشتم که انقلاب 57 به پیروزی رسید، و ما وارد یک دوره جدید از تاریخ ایران شدیم، در زمان پیروزی انقلاب، در مدرسه مهدیه گرمن مشغول گذران دوره آغازین ابتدایی و دبستان بودم، زمانی که پهلوی ها این سیستم آموزشی مدرن و موثر را از مردم پیشرو متمدن به عاریت گرفته، وارد ایران کرده و ما اکنون از ثمرات آن سود می جستیم؛ بعد از انقلاب نام مدرسه ما را از "مجد" به "مهدیه" تغییر دادند، اما دیری نپایید که ما این مدرسه را ترک کردیم، و بعد از ما آنقدر تعداد دانش آموزان این مدرسه آب رفت، که در نهایت لزومی به باز بودنش ندیدند و تعطیل شد، و اکنون ساختمان مدرسه به دفتر شورای محل تبدیل گردیده است، و خدا را شکر که در یک حُسن انتخاب و سلیقه اعضای شورا، این ساختمان حفظ شد، و مثل مکتبخانه که قدمت تاریخی اش، به دوره صفویه و قاجاریه باز می گشت، و همچنین ساختمان سابق دبستان مجد گرمن، که به کلنگ ویرانی اش سپردند، ساختمان این مدرسه تا کنون حفظ شده است.
و اکنون می توان گفت حداقل برای سال ها خاطرات زیادی را برای ما حفظ خواهد کرد، و یادآور خاطراتی است که ما در آن روزگار علم آموزی اولیه خود با آن مواجه، و با دروازه های علم در آن آشنا شدیم، داستان ایران و ایرانی بودن، داستان نوشتن و خواندن، داستان جامعه مدرن و... را ابتدا در آنجا یافتیم. زمانی که مملو از احساس نیاز به دانستن بودیم،
در آستانه روز معلم، چند روز پیش، برای انجام یک کار اداری، فرصتی دست داد تا به این مدرسه سابق بازگردم، دفتر شورا، در کلاسی قرار داشت که من روزگاری سال سوم دبستان را در آن گذرانده بودم، اما برای من بعد از گذشت این همه سال و چندین دهه، هنوز بوی حضور معلم ها و شاگردانی را می دهد که برایم کلی خاطرات خوب را یاد آورند، دوران خوش در کلاس بودن با آنها را زنده می کند، هم کلاسی هایی که امروز دیگر نیستند، بعضی ها شهید شدند، بعضی به رحمت خدا رفتند و برخی اکنون دیگر برای خود پدران و مادرانی کاملند.
وارد که شدم دلم برای آن روزهای خوب دهه 50 غش رفت، و متاسف شدم که دیگر هیچگاه دوباره آن روزگار خوش تکرار نخواهد شد، آن روزهای رویایی، تغذیه رایگان، معلم های دوست داشتنی، که هر روز صبح بر ما طلوع می کردند و بعد از ظهر، غروب شان را به تماشا می نشستیم، آنها خود از جامعه ایی متفاوت و البته برای ما نیز متفاوت بودند، بعضی شان بی خیال و وقت گذران، برخی همچون کوهی از محبت و احساس مسولیت و...، که از وجود مهر آسای خود بر ما چون بارانی با طراوت می باریدند، مثل باران های نرم بهاری که می شود زیرش ایستاد و لطافت و دوستی اش را با پوست خود حس کرد.
حتی مینی بوس هایی که آنها را می آوردند و می بردند، را از یاد نمی برم، انگار این وسایل نقلیه نیز ، حاملان مهر و محبت را صبح می آوردند، و بعد از ظهر با خود می بردند، و هر روز به انتظار صبحی دگر بودیم، که دوباره داستان های جدیدی از کتاب تاریخ، اجتماعی، دینی، هنر و فارسی را دنبال کنیم، هر چند درس ریاضی چنگی به دل نمی زد.
چقدر برای آن روزها دلم تنگ شده است، مدرسه فرصتی بود که شادی و محبتی که در وجود آنان برای ما موج می زد، را حس کنیم، تغذیه های رایگان مدرن، در نقطه ایی که از مدرنیته خبری نبود، بروز دو چندانی داشت؛ معلم هایی که از محیط های بزرگتر آمده بودند، و در اوج محبت، مهر، دلسوزی و.... ما را با خود همراه می کردند تا به دروازه های تمدن و فرهنگ برده، و وسیله ایی که ما را جلب این راهِ گاه نامفهوم می کرد، محبت و دوستی و هزار داستان ناگفته و ناشنیده ایی بود که برای ما اولا تازگی داشت و در خلال درس ها و رفتارشان بر ذهن و رفتار ما جاری می کردند؛ معلمانی که حتی باید در روندی خارج از وظایف خود، دانش آموزان شان را دسته جمعی به شهر می بردند، تا عکس پرسنلی از آنان بر دارند، تا بتوانند برای آنان در انتهای دوره، مدرک تحصیلی صادر کنند.
دلم برای آن همه مهر و محبت، و احساس مسولیتی که آنان نسبت به ما روا می داشتند تنگ شده است، و هزاران چشمه ی جوشان دلسوزی که بر دانش آموزانی ناشناس جاری می داشتند؛ آنان در عین این که هیچ نسبتی با ما نداشتند، انگار آمده بودند تا ما را با دنیایی آشنا کنند که از آن بیگانه بودیم، شاید به همین دلایل است که هنوز بعد از گذشت آن همه سال، آنان یادآور همه آن خوبی هایند، عمرشان دراز، خیر ابدی نثار زندگی اشان؛ معلم های دوست داشتنی که حتی فکر کردن به آنها، در این دوره پر تلاطم، و در این هنگامه توفان های سخت بیماری و مرگ، دل انسان را آرام می کند، اکسیر مهر و محبت آنان هنوز اثر دارد.
روز معلم بر تمام اساتید و معلمین جهان مبارک باد.
همه در دالانی افتاده ایم که باید تنها و تنها به پیش رفت، راه بازگشتی نیست، اصلا تصور بازگشت نه متصور است و نه ممکن؛ باید فقط رفت؛ افتادن و خیزان، تند و کُند، مست و هشیار، خوشحال و ناراحت، تنها و جمعی و... فقط باید رفت، و حتی توقفی نیز در رفتن نیست؛ کاش در این دالان نمی افتادیم، هرگز کنجکاو بودن و دیدن و شنیدنش نیستم، اگر راه بازگشتی بود هرگز به ادامه آن نیز رغبتی نداشتم؛ کاش لااقل در کناره های این دالان، راه هایی برای خروج و یا فرار بود، ولی هرگز نیست، کورها و بینایان، دانایان و پخمه ها و... همه و همه در یک مسیرند، و این تنها کیفیت عبور است، که آن را متفاوت می نمایاند.
آنان که سر در گریبان تفکر دارند، تنها بحث کیفیت عبور را دارند، و پیرامون آن است که با هم بحث می کنند، همه تا انتها، مسیری یکسان و مشترک دارند؛ مغازه داران این گذرگاه نیز، با ادعای تغییر در کیفیت عبور، و یا خروج عالیست، که متاع خود را با بستن راه بر عبوری ها، عرضه می دارند، و مدتی آنان را سر کار می گذارند. ازدحام که می شود، عده ایی پشت پای همدیگر را لگدمال می کنند، و مغازه داران نیز فرصت این به هم ریختگی را بهانه کرده، کفش های آهنین و سنگین خود را در این بازار بلبشو، به روندگان می فروشند، وگرنه هر راهوری می داند که کفش های آهنین و سنگین آنان تنها کُند کننده حرکت است، هر چند اگر کسی پای روی انگشتان پای تو در مسیر قرار دهد، با وجود این کفش ها، دیگر حسی از درد نخواهی داشت، اما این راحتی خیال از انگشتان پای، به قیمت سنگین بار شدن، و سختی چند برابر در مسیر گذر از این گذرگاه سخت خواهد بود.
نمی دانم او که ما را بر این مسیر و رفتن مجبور کرد، چه هدفی برای خود داشت، فجایع و البته زیبایی های این راه سخت، تنها برای او که در این راه با ما همراه و هم مسیر و هم درد نیست، سرگرم کننده و تماشایی می نمایاند، زیرا برای رهروان این مسیر، جز دغدغه و رنج چیزی نیست، آنقدر این مسیر تکراری و بی تغییر است، که گاه کسانی را می بینی که از اول مسیر تا آخرش، در خواب و خیال یافتن چراها، از خود بی خود می شوند و غرق در تفکری پایان ناپذیر، مسیر را سیر می کنند، و تنها با هُل دادن ها، و تنه زدنِ این و آن است که گاه حرکتی از خود دارند، وگرنه اصلا نه دقیقه و ساعت، را می فهمند، و نه روز و ماه و سالی را که در مسیر می روند؛ در سیل جمعیت روان به سوی انتها، سرگردان، بی خود، اما روانند.
خوش بحال شان که حداقل نمی فهمند، که چه بر آنان می گذرد، رنج و درد را کسانی می کشند، که چشم و گوش هایی تیز دارند، خوب می بینند و می شنوند. آنان تمام راه را در ساعت و دقیقه، روز و شب، ماه و سال، قدم به قدم، کامل حس می کنند، و می چشند، و رنج را چندباره بیشتر از دیگران متحمل می شوند. آری در این دالان که همه در تک ورودی، و خروجگاهش، متشرکند، لاجرم همه در آن رونده اند، و فقط در نحوه و کیفیت عبور از آن است، که متفاوت می شوند.
کاش زندگی را جز این بود.
انسان قربانی جامعه گرگ وار و گرگ صفت است، او گرگ به دنیا نمی آید، بلکه در مسیر رشد خود، "انسان گرگِ انسان شود." [1] پتانسیل درندگی همانقدر در وجود انسان هست که خصوصیات دیگری همچون مهر، خشم و...، و این ها بعدها در محیط پرورشی انسان ها رشد می یابند، فربه می شوند و به اوج می رسد و یا خاموش شده و از بین می روند، این را می توان گفت که جامعه گرگ صفت، انسان-گرگ ها را پرورش می دهد، لذا جامعه متکی بر انسانیت و اخلاق نیز، به پرورش انسانیت و خاموش کردن وجه گرگ صفتی انسان منجر می گردد،
آنچه مهم است اینکه جهاد مقدس حاکمان بر فرهنگ، سیاست و اجتماع، ابتدا حرکت خود آنان به سمت انسانیت و اخلاق است و در مرحله بعد است که مراقبت از اجتماع برای این که گرگ صفت نشود، پیش می آید؛ حُکام گرک صفت به یقین جامعه ایی گرگ صفت را نشر و پرورش خواهند داد، وقتی آن بزرگ مرد تاریخ شکل گیری تمدن ایران دست به سوی آسمان برد و از ایزد دادار خود خواست که "پرودگار این کشور را از دشمن، خشکسالی و دروغ محفوظ دارد" [2] به خوبی دانست که یکی از آلوده کننده ترین صفات، که اگر جامعه ایی و به خصوص حاکمانش بدان مبتلا شوند، گرگ صفتی و دوری از انسانیت نیز آن جامعه را تسخیر خواهد کرد.
لذاست که دروغ را مساوی دشمن تلقی کرد و از این روست که بر فرد فرد جامعه و حاکمان آن (به خصوص) فرض است که راه های منتهی به گرگ صفتی را بسته دارند، تا فرد و جامعه به سوی انسانیت سیر کند، این بزرگترین جهاد مقدسی است که پایه های آن بر شانه های حاکمان در ابتدا، و دیگران در مرحله بعد قرار دارد، نقش حُکام آنقدر مهم است که حکمت پارسی این جمله را همواره گوشزد می کند که وقتی "آب از سرچشمه گل آلود است" تلاش ها برای صاف کردن آن، در این پایین دست ها، شاید "آب در هاون کوبیدن است" (کنایه از بی حاصلی)، گرچه بی ثمر نیست، اما نتیجه آنچنانی هم نخواهد داشت.
نگارنده هرگز به اثر ژن ها در جهتگیری رفتار انسان ها، نه بی اعتناست و نه قدرت پایه ریزی آنها را فراموش می کند، اما آنچه یک گرگزاده را به یک گرگ صفت با رفتاری گرگ وار تبدیل می کند و شکلش می دهد، در نهایت محیط گرگ وار و گرگ زده است، لذا آنان که در خاندان خود، نسل اندر نسل ریشه در گرک صفتی و عمل گرگ وار دارند، زمینه و شرایط بهتری برای گرگ وار عمل کردن و گرگ صفت شدن دارند.
این جبر اجتماعی است که انسانی را که هرگز دوست ندارد، گرگ باشد را به سوی گرگ شدن می برد، اوکه انسان زاده شده است، کمالش را در انسانیت می بیند، اما جامعه گرگ وار و گرگ صفت، انسان واجد اخلاق انسانی را به رغم میلش مجبور به متمایل شدن به سمت گرگ صفتی می کند. جامعه متکی بر قانون و اخلاق، جامعه ایی است که بستر جامعه انسانی و اخلاقی را فراهم می کند، و زمینه های به وجود آمدن انسان و جامعه گرگ صفت را از بین می برد.
این است که در گرفتن یقه انسان گرگ صفت، باید ابتدا به نقش جامعه زاینده گرگ صفت ها و رفتار گرگ وار هم توجه کرد؛ شاید با نظر داشت همین واقعیت است که مدافعین برداشتن حداکثر مجازات، یعنی مرگ، بر این نکته تاکید دارند که جانیان تمام تقصیر جنایت خود را بر دوش نمی کشند، بلکه قسمتی از آن را باید جامعه جرم خیز به دوش کشد.
[1] - توماس هابز این گزاره را در کتاب شهروند خود به کار برد، جمله انسان، گرگِ انسان است نیز به این معناست که با زندگی اجتماعی، انسانها بر سر ارضای امیال خود دچار نزاع میشوند و در این نزاع تنها آنکس که قدرت بیشتری دارد پیروز میشود، اما با این حال این پیروزی نیز دوام چندانی نخواهد داشت. هابز بر این عقیده بود که انسان در طبیعت خویش، برای انسانهای دیگر همچون گرگ است اما با کنترل او میتوان کاری کرد که انسان برای دیگر انسانها همچون خدا باشد.
[2] - داریوش کبیر یکی از مهمترین پادشاهان هخامنشی که این دعا در ورودی جنوبی کاخ آپادانا نقش بست، دشمن خونخوار نه به کوچک رحم می کند نه به بزرگ .خشکسالی بلایی است آسمانی که جز سیاه روزی و مرگ همگانی ثمری ندارد .دروغ ایمان را می برد و کشور را از درون ویران می سازد. ایمان که رفت هر جرم و جنایتی ارتکابش آسان می شود . کشوری که مردمش از ارتکاب جرم و جنایت بیم نداشته باشد ، سرانجامی شوم در پیش خواهند داشت.
با خود می اندیشم، که باید کاری کرد، تا در کمترین نتیجه اش، به خود ثابت کنی که هنوز زنده ای، و زندگی ات ادامه دارد، اما انسانی که حتی حکمش بر انتخاب تعداد ساعت های کارش هم نافذ نیست، و نمی تواند حتی آن را هم کم و یا زیاد کند، او را کجاست که از زندگی و زنده بودن سخن گوید، او مرده ایی است که (به قول مرحوم پدرم) در غلاف یک انسان جای گرفته است.
این روزها مبارزه ایی به اندازه وسعت یک جهان بشریت از خاور تا باختر و از شمال تا جنوب جهان جریان دارد، تا هم وابستگی انسان ها را به هم اثبات کند، و معنی "شهروندان جهانی" را روشن نماید، و هم قدرت جنایتبار، جنایت پیشه این روزها خود را نشان دهد، زیرا که جنایتکاران، جنایت می آفرینند تا توانایی خود را به اثبات رسانند؛ و ویروس جنایتکار "کوید 19" هم مثل جنایتکاران از نوع بشر خود، صدها میلیون انسان را فارغ از سطح زندگی، اعتقادات و رنگ و زبان شان، در مخمصه قرار داده، و در برابر چشمان همه، و زیر دید دوربین های با قدرت ثبت بالا، هر روزه از کاروان بشریت قربانی های پر شمار می ستاند، تا ابعاد قدرت خود را به چشم قوی و ضعیف بکشد و خود را به اثبات رساند، و انسان آنقدر بدبخت است که ابتدا باید در یک حجم بزرگ و برای مدت ها قربانی شود تا روزی بالاخره بر جنایت و جنایتکار فعال آن روز فایق آید.
و گوش ها را هم باید بست، چرا که به سخن هر رسانه و تریبونی که گوش نهی، شعارهایی کلی خسته کننده ایی را می شنوی که همواره پوچند و بی مقدار و تکرارِ حرف هایی که پیشینیان از آنان زده اند و نتایجش را دیده ایم، و تو دوست داری زیر سینی تمام آنچه که برایت تدارک دیده اند را بزنی و همه را قبل از اینکه مجبور به تناولش شوی، به خاک افکنی، تا همه شعارها و ایدال های گاه پوچ و بی حاصلی را که در انتهایش جز مصیبت برای انسان و جهان چیزی نیست، را نقش بر زمین کنی و دیگر گوش هایت از شنیدن و تکرار ملامت بارشان خلاص شود.
در بلندای چرخ ارابه های حامل این شعارهای پوچ و توخالی، خشم و شوریست، که بر بستر شعوری به عمق نیم انگشت سوار است، و این همه انسان باید له شوند، تا امپراتوری دروغی به وجود آید، که رکورد زن وسعتی باشد و هزار جنایت را تا سده ها و یا دهه ها برقرار دارد، تا باز روز از نو، روزی از نو، چرخ های ارابه ایی دیگر به وسعت افکار یک انسان آرمان جوی دیگر، به راه افتد و باز له کند و خراب کند و پیش رود تا دوباره بساطی را برچیده شود و بساط دیگری چیده، و در این بین جان های این "اشرف مخلوقات" است که وجه المصالحه این آرمان جویی های بی پایان می شود.
و تا دهانی به اعتراض باز شد شعارهای تکراری مسلسل وار شلیک می شوند، که این وظیفه ماست، و ما برای وظیفه ایی بزرگ است که اینگونه می کنیم، و باید برای نجات بشر پیشرو بود و...، حرف ها و شعارهایی که نتیجه ایی جز تغییر دوره ها ندارد، و فراموشکاری تاریخی ما انسان ها هم جازه نمی دهد، در دهان مدعی امروزی زد، که دیروزی که آن همه برایش هزینه پرداختیم، نیز درست همین ادعاها را داشت، و تنها مدعی ایی رفت و پرگویی بر جایش نشست.
اما کاش هیچ نمی دانستیم و در نادانی دست به کارهای بیهوده می زدیم، آنروز دیگر اینقدر دردناک نبود، که نادانی خود افیونی قدرتمند است که سلامتی روان را برای انسان نادان به ارمغان می آورد و در آسایش تمام، چرخه اقداماتِ از روی نادانی اش را تکرار می کند و نه افسوسی گریبانش را می گیرد، و نه در این جهل مرکب به نادانی خود آگاه می شود، و مثل اسبی که به چرخ روغنگیری اش [1] بسته اند، و دامنه دید چشمانش را محدود و محصور کرده اند، در روند تکرار اشتباهاتش راحت و بی دغدغه ادامه می دهد و پیش می رود، بی هیچ فحش و لعنتی که نثار روزگار، و یا بخت و اقبال، و یا سطح فکری خود کند، در یک حماقت کامل، تکرار می کند تا مرگ او را از تکرار باز دارد و از این چرخه معیوب برهاند.
این سو می نگری خود را در سایه سار چکاد شاهوار [2] بزرگ می بینی که در این روزهای پر از برف، خود نمایی می کند، در سوی دیگر کوه ابر، با برف های تازه ایی که بر آن نشسته است، و باد وزنده این سرکوه، دلنواز است، و البته در پاییز وزش های بی پایانش، غمناک، و این همه اما تو را به شادی می خواند؛ غیر از آنها و در این بین کوه بیدر، عشق و امید را در دلت زنده می کند، حتی اگر در حد نگاه کردن به آن، از این اسطوره ها بهره برداری.
گاه مه انبوه و متارکمی که چون لحافی کوه ابر را در خود گرفته، و در این سو، سیاه کوه ابر دار، بادهایی را می وزاند که همه چیز را خشک می کند، انگار نه انگار که بارش های بهاری همه جا را غرقآب کرده است، و ده ها سانت در زمین فرو رفته است، به طوری که قبرهایی با قدمت بیست ساله، این روزها سیراب از این بارش ها، فرو می نشینند و صاحبان میت را مجبور می کنند سنگ قبرها را از چاله های فرو رفته بیرون کشند، این نشان از دریغ چند دهه ایی آسمان بر زمین بوده که آن را از بارش خود محروم کرده بود.
نم بارش های با برکت زمستانی و بهاری امسال فضای کشت و کار و نعمت های زیادی را نوید می دهد، اما موج سرمای بی موقعی تمام محصول درختان باغداران را به باد خزان زودهنگامی داد، و اینجاست که غم و اندوه در میان شادی ها، مخلوطی است از زندگی این خطه از خاکِ خاکنشینان بر خاک نشسته، واقعا می مانم که بدین بارش های زیبا شاد باشم و شکرگزار، و یا در یک خروار اندوه محصول از دست رفته فرو روم.
شاید همین امر است که ادامه زندگی را برای انسان میسر می سازد، که همان زیستن در میان پاندول غم و شادی، و همیشه بهانه ایی برای شاد بودن و ادامه زندگی هست، و در همان حال داغ و غمی که آرزوی مرگ کنی، و تو در این دو راهی زندگی و مرگ، هر دو را با هم زندگی می کنی.
باغداران این روزها بر پای درختانی بیل می زنند که حاصل بر زمین نهاده، و تنها برگ هایی هستند که بر چوب زیبای تنه درختان می رویند و سبز خواهند شد، و این روال سال هاست که مدار زندگی آنان شده است. برخی از آنان البته از کوره به در رفته، و حاصل چند سال زحمت خود را به دست خود به خاک و خون می کِشند، و اره های تیز، درختانی را به دست صاحبانش می بُرَند، که در حالت عادی، باغداران حاضرند جان دهند و انسانی خدشه ایی به پوست آن نیز وارد نیاورد؛ اما همین باغدار در یک جنون ناشی از اندوه و ناآمیدی، حاصل عمر پر زحمتش را سر می برد و بر خاک می نشاند، و می گوید دیگر تحمل دیدن این همه ضرر را ندارد، او امید از کف نهاده، ناامیدانه مرغ دل را زنده زنده، به دست خود بال و دست و پا می بُرد و نقش برخاک می کند.
اما کسانی هم هستند که بر پای این درختان بی ثمر هنوز شیره جان هدیه می کنند، و امید دارند در بهاری دیگر، گل ها را یخ و سرما، به وادی مرگ نبرده، و میوه ایی درست و حسابی کسب کنند، و تمام ضررهای چند ساله اشان را جبران نمایند؛ آنان مسلسل وار در ذهن خود، امید به آینده ایی را شلیک می کنند، که شاید اتفاق بیفتد و شاید هم نه؛ اما هنوز امیدوارند.
سبک زندگی ها نیز عوض شده است، تن هایی که در ظلم کار می فرسودند، اما به جای آن در تناسبی بسیار زیبا دیده می شدند، این روزها بی قواره از نشستن ها، و بی حاصل شدن ها، آنقدر وزن اضافه آورده اند که در اقیانوسی از کار، بیکاری به بی قوارگی ها و تن پروری ها منجر شده، و درست مثل شهرهای بزرگ، که انسان راه به هیچ طرف ندارد، اینجا هم بر امامزاده ورزش دخیل می بندند، تا هیکل خود صاف و صوف کنند.
اما در سوی دیگر، با پا پس کشیدن انسان از طبیعت، و سپردن آن به حال خود، چرخه های اکوسیستمی نیز خود را دوباره بازیافته اند، و دوباره می توان چرخه های کامل اکوسیستمی را مشاهده کرد، به عنوان مثال وفور موش های صحرایی، چرخه غذایی مارها و پرندگان شکاری را تامین کرده و صدای زیبای دلیجه ها [3] بر شاخه های بلند، نوید تولید مثل حیوانی را می دهد که سال ها بود دیگر دیده نمی شد، پرنده شانه به سری نیز خود را نشان داد، که این نیز نوید آمدن دوباره اوست، پرنده ایی که فکر می کردم نسل او در این منطقه منقرض شده است.
مار بچه ایی خود را نشانم داد و سریع زیر کلوخی حلقه زد تا خود را از من مخفی دارد، او فکر می کرد با انسانی مواجهه شده است که همچون نسل قبلی ها فکر و عمل می کند، و مثل روزهایی که در افکار ایران باستان سیر می کرد، [4] و هر حیوانی را در حرکت می دید، اولین فکری که به ذهنش می خورد، کشتن او بود، اما باید خدا را شکر کرد، که انسان امروزی دیگر تغییر کرده است، بر لزوم حضور و زنده بودن دیگران نیز در کنار خود واقف شده است. و دیگر کاری را بدون فکر نمی کند، به زیست دیگران در اطراف خود توجه دارد، حتی برای مارها هم حق حیات قائل است، و من او را تا انتهای دید خود، بدرغه اش کردم، و بر زیبایی هایش لذت بردم، و اجازه دادم تا بی هیچ صدمه ایی برود و زندگی خود را ادامه دهد و موش هایی را که صحرا را شخم می زنند، گاهی وبا به ارمغان می آورند، را بگیرد و بخورد و طبیعت خود به بالانس کند و به زندگی خود ادامه دهد، و با به راه افتادن کامل چرخه کامل طبیعی، دیگر از سم و سمپاشی های مضر خلاص شویم و این همه سرطان و بیماری از زندگی انسان نیز رخت بربندد، مثل یک نسل قبل، که نه از سم خبری بود و نه از این حجم بیماری های متنوع؛ آری او نیز باید برود و باشد و شکم سیری داشته تا بزاید و چرخه را با هم بچرخانیم و...
[1] - در قدیم اسبی را به سنگ گردی می بستند که به دور آن دایره وار می چرخید و دانه های روغنی زیر این سنگ آسیاب له می شدند و روغن از بازمانده ها جدا می شد، بر چشمان این اسب وسیله ایی را می بستند که وسعت دیدی این حیوان را چنان محدود می کرد که اصلا متوجه نمی شود که دور دایره ایی می چرخد، بلکه تصور می کرد در راه صافی به سوی مقصدی دور در حرکت است و لذا از درجا زدن خود نه مطلع می شد و نه زجر می کشید، اما حقیقت این بود که او از اول روز تا آخر روز در مسیر دایره ایی به طول کمتر از ده متر می چرخید.
[2] - قله ایی به ارتفاع نزدیک به 4000 متر از سطح دریا که در پای آن شهر تاریخی بسطام و منطقه وسیعی حوزه تمدنی خود را برای هزاره های متمادی شکل داده اند.
[3] - نوعی شاهین شکاری زیبا و خالخالی خاکستری و قهوه ایی رنگ
[4] - اجداد زرتشتی ایرانیان، اعتقاد داشتند که مارها، کرم ها و... همکاران دیوها هستند و باید از آنها اجتناب کرده و آنها را از بین برد.
ساغر و جام در کنار جاده ایی بی منتها انداختیم
ما که باختیم همه عمر بدین منهج سرخ سرخی لعل لبش، دیده، سر و تن باختیم
کاش کامدل برآید، در پی اش خاک شویم، تاک خواب آلوده و جامُ می اش را باختیم
سینه واکن تا کِشم نقش رُخش در جامِ تو جامُ می، هر دو بدین شاهد و ساقی باختیم
کاش باختن پایان کار لیلی و مجنون شود، لیلی و مجنون شدن، را در قمارش باختیم
حرکت ساقی، دلم را برد اندر این قمار جان و دل، بلکه تمام عمر را، هم باختیم
خوش بُود این باختن ها، در جوار سایه اش سایه ایی داشتیم، وآن سایه بدان زلف سیاهش باختیم
حکمت این برد و باخت های پی به پی من ندانم، چون که حکمت هم در این رویا، تمامش باختیم
مانده ام، یکجا، و بی جا، خانه ای جویم که او، شاهد و ساقی، و می در جام، در انداختیم
رکن رویش را چو بینم در میان جام خویش این قمارُ، این شرابُ ، جام را انداختیم
کور گشتم، دیده ام رویش به هر کوی و دری پیش رندان، ما هم دلقی ز بهر کاسه ایی انداختیم
چون که او دائم مرا در خود کند، در آب غرق دست و پا در بارگاهُ روضه اش انداختیم
فکر والا، کامِ کامجوی نگارم تلخ کرد گفت اَنداز این مصیبت، در پی دل داشتیم
روزها، شب دیده ام در این فراق کو به کو چون وصالی نیست، ما طرحی دگر انداختیم
خانه ام خالی شده از بوی، وز آن نور یار خانه را با اهل و دلق و جام، در انداختیم
من ندانم این حکایت تا به کی با ما بُوَد چون ندانستیم، حکایت این چنین انداختیم
فرّ ایزد بر فراز خانه ام پر می کشد صبح آزادی کجاست، تا جان بر او انداختیم
حکم آمد تا که این قصه تمامش گفته باد زین که صاحب را ندیدیم، حکم را انداختیم
کور و کر گشتم، چرا که عمر را در تیزی اش گوش و چشم خویش بر راه نگار انداختیم
گاه دیدم، گاه کورم، گاه از بی حسی ام ساغر و جام در کنار جاده ایی بی منتها انداختیم
به نظم درآمده در 21 فروردین 1399
دیشب شهرستان شاهرود را دود گرفته بود، کشاورزان با افروختن آتش در باغ های پر از شکوفه و میوه های نو رس خود همه تلاششان را کردند تا بلکه مقداری از محصول خود را از سرمای عارض شده، برهانند، اما با هجوم سرمایی که من دیدم، این تلاش مقدس و خالصانه، گرچه مرحوم پدرم معتقد بود "خداوند هیچ تلاشی را بی اجر نخواهد گذاشت"، اما "آب در هاون کوبیدن" بود.
کرونا همه اش هم شر نبود، جدای از فلاکت و مرگ های بیشماری که نصیب انسان کرد، شمارش خوبی ها و فرصت هایی که فراهم کرد، نیز کمی مشکل است، از جمله، قرنطینه فرصتی را برایم فراهم کرد تا با اهل طبیعت و خاک، و روزی گرد آورندگان مستقیم از آن، امسال بیش از سال های گذشته همنشین، همدل و همکار شوم، و در کاشت صدها درخت در این فصل کاشت، و در فرصت قرنطینه خود در صحرا، مشارکت کنم، و برگ هایی از زندگی را در این روزهای مرگ و هراس، با زندگی و زندگی آفرینان ورق زدیم؛ کشاورزانی که درآمد خود را از خاک می جویند، آری در این روزهای قرنطینه، در سلک آنان در آمدم.
ایران کشور میوه های متنوع است، و متاسفانه سال هاست که گرفتار آثار زیانبار تغییرات اقلیمی جهانی شده، و هر ساله کشاورزان در آخرین روزهای میانه روزهای تغییر سرد و گرم سال، یعنی در میانه های اسفندگان تا انتهای فروردین، با سرما زدگی و نابود شدن تمام حاصل زحمت سالانه خود مواجه می شوند.
دیروز و امروز سرمای بی موقع، بهار نسبتا گرم و لطیف را، به زمستانی سرد و خشن تبدیل کرد و بسیاری از شکوفه های به بار نشسته را نابود کرد، و وای به حال آنان که چشم به روزی گرفتن از خاک سپرده اند، از امروز به بعد کشاورز مظلوم باید پای درخت بی بری خدمت کند که بارش را در همین ابتدای کار، زمین گذاشته، و تا آخر سال در خدمت موجود بی مصرفی خواهد بود که جز خرج، برایش بار و بری به ارمغان نخواهد آورد.
دیروز بعد از ظهر، آب های سرازیر شده از سر تاک های هرس شده، [1] قندیل شدند و به یخ تبدیل و از آن آویزان بودند، در حالی که هنوز خورشید پس چکاد شکوهمند شاهوار غروب نکرده بود، و اشعه های معتدل کننده خود را همچنان ارزانی می داشت، تا شاید بر باد شدید و برف هایی که می آورد غلبه کند، اما در حضور و در مقابل چشمان او بود که شکوفه ها در سرما عصرگاهی یخ زدند و پرپر شدند، تا داغ آنان بر دل خورشید هم بنشیند.
یعنی مثل سال های گذشته به شب نکشید، تا سپاه سرما در سحرگاهان شبیخون زنند، و باغ گل را پرپر کنند، دیروز خورشید خود نظاره گر یخ زدن گل ها بود، و کاری از او نیز نیامد، اما کشاورزان مظلوم دیشب را با به شب زنده داری گذراندند و عده ایی دعا کردند و حمد به نیت خلاصی خواندند، و عده ایی نیز آستین بالا زدند و تلاش کردند تا با روشن کردن آتش و ایجاد دود و دم، بلکه از خسارت های بی شمار، کمی بکاهند، و مثل انسان در حال غرق شدن، به هر خس و خاشاکی دست یازیدند تا شرایط را بلکه تغییر دهند، اما نمی دانم چقدر موفق بودند، خدا کند نتیجه ایی حاصل گردد.
صبح زود شهر را بوی دود فرا گرفته بود، که نشان از تلاش شبانه آنان داشت، تا شاید غنچه ایی را از این سرمای استخوان سوز به سلامت عبور دهند، و آن خود به میوه ایی تبدیل شده و تحفه ایی باشد بر دهان کشاورزی که تا سال آینده این موقع، باید انتظار سال دیگری از رویش و جوشش ثمری دیگر را به انتظار بنشیند.
به یکی از آنان گفتم، بر این درختان کوتاه و پر از شکوفه خود، حداقل پاکت پلاستیکی بکش، تا شاید این ها را از سرما حفظ کنی، گفت "ول کن، به جنگ خدا که نمی توان رفت" و او به زبان بی زبانی گفت "خدا تصمیم به نابودی ما گرفته و پس باید نابود شویم"؛ باعث تاسف است که سطح فکری و فرهنگی جامعه ما در وضعی است که همه چیز را از خواست خدا می بیند، حال آنکه بسیاری از گرفتاری های ما ناشی از تغییرات اقلیمی جهانی است که ناشی از عمل خود انسان است که جهان را بدین وضع انداخته، و خدا در خلق این شرایط نقشی نداشته است، و از این حقیقت حتی جوانان این زمانه نیز بی اطلاعند، و همه چیز را از دید "خواست خداوند" می بینند، که به "جنگ" او نمی توان رفت.
در حالی که ویروس کرونا، تغییرات اقلیمی و هزار پدیده بلا شده و بر گرده بشر فرو افتاده، در این جهان یکدست شده از ارتباطات بشری، تنها ناشی از عملکرد خود بشر است، و ربطی به "خواست خدا" ندارد، و چقدر ما را در انحراف فرو کرده اند، که هر چه می بینیم آن را از زاویه "خواست او" دیده، و بیخود تسلیم خواستی هستیم که هرگز خواست او نیست؛ و مستقیم محصول کار خودماست.
گرچه کرونا یک ماه هست که از بشر مثل برگ های خزان بر زمین می ریزد، و تا مدت ها خواهد ریخت، به طوری که حاکمان از دفن اجساد باز مانده از این رستاخیز بزرگ مرگ نیز مستاصل شده، به دروغ دست یازیده و به نیت کاهش وحشت و... حتی از اعلام آمار کشتار آن نیز اکراه و احتراز دارند، اما باید گفت در این چند ساعت گذشته، سرمای ناشی از تغییرات اقلیمی جهانی، تمام حاصل میوه درختان را کُشت و بر زمین ریخت، تا ما باز بدون گلایه و شکایت از عملکرد خود، تیغ تیز حمله را متوجه خدا کنیم، و در اثر فرهنگ و اعتقاد "متوجه کردن بی مورد همه وقایع هستی به خداوند"، اعتراض را به سوی خالق بزرگ نشانه رفته، و در اعتراض به او، باز درختان بی ثمر از سال های پیاپی بی بهره گی را از ریشه بر کنیم و بر او بخروشیم، حال انکه اگر بشر بر آثار عملکرد خود اطلاع یابد، بر خود خواهد خروشد، تا خالق و خلق او.
[1] - ما در کودکی این آب های جاری شده از سرشاخه های هرس شده درخت انگور را، "اشک تاک"، ناشی از درد بریدن سرشاخه هایش توسط هرس کنندگان می دانستیم! بعضی هم کاسه زیر آن می گرفتند و آن را چونان نوشیدنی شفا بخش می دانستند.
راه از دل خواهیم جست
روزی میآیی که به دیدارت نیازی نیست [1]
شاید در آن حال بی نیازی هم باز نیایی،
مثل آن همه نیامدن هایت،
اما تا به حال برایمان،
به سان نوشداروی بعد از مرگ سهراب بودی،
رفتند و می روند، وز تو باز، خبری نیست،
چشم ها به راهت سپید شدند،
راهی که مسافری برایمان نداشت،
شاید این راه بی مبداست؟!
شاید هم هرگز نباید چشم به راهی، داشت،
اما بی خیال آمدن و نیامدن ها،
سخت به دیدارت محتاجم،
به غیر از تمام گره های که، باز شدنش انتظار دستانت را می کشند،
هزار گلایه برای طرح دارم،
شکایت ها، رسیدگی ات را انتظار می کشند،
شاید از بیم این گلایه ها و شکایت هاست، که نمی آیی؟!
منتظر خلاصی از آنی، پیش از آمدنت،
اما بیایی و یا نیایی، ما راه خود را خواهیم رفت،
همان گونه که رفته ایم،
در نبودت، راه از دل خواهیم جُست،
دلی که راهگو و رازگویِ تنهایی های دائم ماست.
20 فروردین 1399
[1] - بخشی از شعر استاد سید عبدالحمید ضیائی، تحت عنوان رازی نیست : در انتظارِ آدمی، همواره رازی نیست روزی میآیی که به دیدارت نیازی نیست زیباتری از صُبحگاهِ روزِ صُلح، امّا این پَرچمِ اندوهگین را اِهتزازی نیست در دستِمان، دسته کلیدی کُهنه می چرخد درها همه دَردند و، شب، جُز قُفلِ بازی نیست طاعونِ تنهایی، تصرّف کرده جانها را جز قُرصها و قِصّههامان، چارهسازی نیست جُز خَمشدن برخاک، جُز برخاستن از خویش در مذهبِ آوارگی، دیگر نمازی نیست ای حسِ خوبِ گُم شدن! میعادِ نومیدی! تا گور از این گهوارهها، راهِ درازی نیست...
شاهرودی ها حتی مرگ را نیز به سخره می گیرند، در این وانفسای کشتار کرونا و به تعطیلی کشاندن ایران و جهان، حتی با این بلیه ناگهان (ناگمانی) هم شوخی می کنند ، این هم لطیفه ایی شاهرودی در این رابطه :
با توجه به بسته شدن تمامی راه های ورودی به شاهرود و با عنایت به مصوبه کمیته کرونای شهرستان، زین پس صرفا داشتن پلاک شهربانی ایران 96 دلیل کافی برای ورود به شاهرود نخواهد بود، و سرنشینان اتومبیل های ورودی پس از گذراندن تست ویروس کرونا، باید "تست شاهرودی بودن" را نیز با موفقیت طی کنند. بدین منظور هر فرد لازمست، برای سوالات زیر پاسخ صحیح و مناسبی داشته باشند، تا جواز ورود به این شهرستان یابد :
ضربالمثل "دنیا هابیه هاگرد واگرد..." را تکمیل کنید
در ضرب المثل : "نُنِش نِداره اِشکِنه، ... چناره مِشکِنه" در جای خالی چه کلمه ای قرار میگیرد؟
تلفظ "آب" در لهجه شاهرودی چیست؟
"شبدری" کجاست
نام قدیم "میدان بسیج" چیست؟
"پلخمون" چیست؟
"کلیندون" چیست و چه کاربری دارد؟
"زنگیچه" به کدام بخش از بدن گفته میشود؟
تفاوت "زنگلاچو" ، "کِشته" و "بُلبُلی" و "قیسی" با یکدیگر در چیست؟
"تکیه نون خشک" و "ده سولاخه" کجاست؟
اقدام به "چومبولوک" را به صورت عملی نشان دهید
"آسیو مندلی" و "کوزه گری" را بر روی نقشه گوگل مپ نشان دهید.
مخالف کلمه "ناشور نامال" چیست؟
نزدیک ترین "نونوایی کُمبه" کجاست؟
فعل "قاتنو کردن" بیانگر چه عملی است.
کلمه "تُشنِه" بیانگر چه نیازی است.
عبارت منظوم "وِچوم وچه کلاغه، وچوم چِرِه بی دُماغه" را در چه زمانی مادران شاهرودی عنوان می دارند.
منظور از "قِتِلمِه وِنداز"، در جمله پیش رو چه غذایی را منظور است، "علی به مامانش گُفته مُو اِشکنه هِنخُورم، قتلمه ونداز".
تهیه کننده: حامد صفا (البته با اجازه تهیه کننده محترم، با کمی جرح و تعدیل و اضافات توسط سایت یادداشت های بی مخاطب)
کمیته آموزش ستاد مبارزه با کرونا شهرستان شاهرود
ایزد یکتای من! ای آخرین پناهگاه ما! ای مرجع رجوع به هنگام بیکسی! ای آخرین افق و جهت نگاه مظلومان و برخاک نشستگان! ای نخ تسبیح جهان خلقت! کجایی نمی بینمت!
تو را نمی شناسم، برایم نام هایی هستی که طول و عرض و ارتفاع وجودت را می گوید، اما تبلورش از چشمم دور است. نمی بینمت، نه در طول، نه در عرض، و نی در ارتفاع، در حالیکه طول و عرض و ارتفاع را مملو از تو می دانم، در چهار جهت که می نگرم، تو را نمی یابم، در حالیکه معتقدم در هر جهت که بپیماییم، باز به تو ختم خواهد شد، بودنت را حتمی دانسته، اما این بودنت، ما را چه سود، که حتی فریاد مان آنگاه که "کارد به استخوان رسیده است" [1] را هم نمی شنوی، چه رسد به زمزمه های دائمی [2] که هر روز و شب در مقابل تو تکرار می شوند.
می دانم هستی، و به حتم هم باید باشی، که اگر نباشی، وای بر ماست! آنقدر حساب و کتاب هاست که در نبودت از بین خواهند رفت، که دود از سر انسان عدالتخواه و منتظر برگزاری دادگاه های مبتنی بر عدل تو، بر هوا خواهد خواست،
ایزدا! اگر تو نباشی و حساب و کتابی نکنی، باید از اشک چشم ها کور شوند، چرا که هزاران هزار شکایت را خود، در این عمر کوتاه، به چشم خودیش دیدم، که صاحبانش، آن را در حضور جمع شاهدانی چند، به بازپرسی دادگاه های عدل تو سپردند؛ [3]
در یک قلم، پرونده کشتارهای بی حساب و غارت زندگی های متعدد، به بلندای تاریخ شنیدن نام تو توسط بشر، در انتظار رسیدگی است، [4] میلیاردها میلیارد جان و مال به غارت رفته و تجاوزهای بی حد و حساب آنانی که برای تو کشته ایم، و یا از ما کشته اند، منتظر رسیدگی، و دادن پاداش و عذاب است، که حساب این همه غارت جان و زندگی های بر باد رفته، و خون های گرم و تازه نام آورانِ در زمین خشک فرو رفته که فقط در کشاکش برپایی حاکمیت تو بر زمین ریخته شد و... خود پرونده ایی است کلفت به قُطر تاریخ، که تنها تویی که می توانست حسابش را نگهداشت، تو را تنها صاحب اَبَر ماشین حسابداری می دانیم که توان محاسبه قدر و اندازه هر فریاد برخواسته از دل مظلومان را در این روند بی پایان توان محاسبه دارد.
و این که در ورای این همه ابهام و سوال، اگر تو نباشی، که تو را در آن سیاهی نادیدن ها، نفهمیدن ها، ابهام ها، شک و تردیدها و... قرارت دهیم، و بر این ناشناخته ابدی، مشغول نباشیم، دیوانه خواهیم شد؛ و این دلمشغولی به توست که اجازه نمی دهد، به حال و روز خود آگاه شویم، و در پس آن بی قراری های دیوانه وار بر ما هجوم آورند، آنگاه که با دیوارهای فرو ریخته، زمین های سوخته و ویران شده، نسلِ انسان های به نابودی رفته، کرامت انسانی بر باد رفته، عزت نایاب شده، تزویرها و حیله های بر باد دهنده، دروغ های بزرگ ویران کننده و... مواجهه می شویم.
که اگر تویِ مبهم و ناشناخه نبودی، که فکر و افکار انسان را به خود مشغول نمی داشتی، کاری که "سندرم روز تعطیل" [5] بر روان انسان شش از هفت روز دویده می کند، در چند صد برابر وسعت و قدرت تخریبی، بر سر کل انسان هوشیار شده به وضع خود، فرو خواهد ریخت؛
اما خدای من! در این چلچله عمر، و در اوج، وقتی در افق، و از عمق تجربه اندوخته ام می نگرم، گذشته از نظمی که چون قانون جنگل [6] است، و به ادامه رویش و خیزش می انجامد، و ادامه نسل را ممکن می کند، چیزی جز آمدن ها و در تباهی دست و پا زدن ها، و در نهایت رخت بر بستن های غم انگیز نمی بینم،
در این عمق گرفتاری بشر تا کنون، که نه کرامتی برای او ماند و نه عزتی، او که بر تغییر وضع خود چنان ناتوان است که همواره از چاه به چاله ایی، و از چاله به چاهی در کشاکش تدبیر نیروهای زر و زور و تزویر در رفت و آمد است، گاهی می کُشد تا بماند، گاهی می کُشد تا کشته نشود، گاهی نیز می کُشد تا تو را عزیز و حاکم نماید و...، با خود می اندیشم وقتی تو بر خود به خاطر این "خلق کردن" تبریک و "احسن" [7] نثار می کردی، به کدام روند، به کدام جهت، به کدام نتیجه نگاه می کردی، کدام افق را در نظر داشتی، که این چنین مدهوش بر کار خود شدی؛ چیزی که من امروز هر چه در پس تاریخ خود می نگرم، نمی بینم، و در پیش روی نیز به همین صورت است، و هر روز دریغ از دیروز، و حال و روز امروز ما را هم که دیگر خود روشن است، نیازی به توضیح ندارد!
خدایا! نمی دانم می توانم با تو بی پرده سخن گویم یا خیر؟! آنچه می بینم درست یا غلط این است که در این دنیا بازی زیبا و بی نقص مفرحی جریان دارد، اما این تفریح و زیبایی سرگرم کننده، تنها برای نظاره گرهاست، نه بازیگران اصلی آن، بازی گلادیاتورها برای نشستگان بر صندلی های استادیوم کولوسئوم زیبا و جذاب است، نه برای آفرینندگان اصلی این بازی خون، یعنی گلادیاتورها.
پروردگارا! گوشه ایی از آن افق نگاهت، به هنگام نثار تبریک به خود را، بر ما نیز بنمایان،
[1] - کنایه از پایان تحمل، خروج انسان از صبر در افزایش شدت درد. فریادی نشانه اوج درد غیر قابل تحمل
[2] - آیه قرآن که می فرماید "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" ادعونی استجب لکم
[3] - این فریاد مظلومان که در اوج استیصال می گویند : "باشد، بکن! خدایی هم هست" یا در اوج استیصال و کم زوری می گوید "به خدا واگذارت می کنم" یا آن موقع که ساز وکار عدالت دنیا را به هیچ می گیرد و مظلومی فریاد می زند : "بالاخره قیامتی هست" و یا آنجا که می گوید "بالاخره خدای ما هم بزرگ است" و...
[4] - در تاریخ بشر که می نگری هر دینی برای خود خدایی، و مومنینی که برای برای رضایت او کوشش می کنند، کوششی که گاه در قالب نوعی جهاد مسلحانه صورت می گیرد تا فرمان خدایشان را استقرار دهند و در این بلبشوی نام ها و استقرار فقهی که عده ایی بر آن معتقدند، این جان انسان هاست که در دو سوی نبرد ریخته می شود و... حال آنکه دین وسیله آسایش و فراهم کننده زندگی است، نه سلب کننده جانی که خدای داده است و تنها اوست که لایق گرفتن آن است،
[5] - سندرم روز تعطیل آشوب روانی و بی قراری و استرسی است که از یک منبع ناشناخته در وجود انسان صنعتی امروز بروز می کند، وقتی که او پس از شش روز هفته کار شدید و مشغولیت، هنگامه استراحت و تعمیر روح و جانش فراهم می شود، این استرس روز تعطیلش به جهنم اضطراب و بی قراری تبدیل می شود، و در آن لحظاتی که باید استراحت و خود را بازیابد، آنقدر بی قرار است که آرزوی روز شنبه کاری را می کند تا از این استرس نجات یابد. این را سندرم روز تعطیل می گویند، که در واقع در موقع فراغت از کار، که کار خود مخدری است قوی، که در روز استراحت وقتی انسان بر زمین می نشیند از این مخدر خالی، چرا که از کار فارغ شده است، و بدون مخدر کار او به حال خود آگاه می شود و این آگاهی از مسایل، اصطراب به عمق رفته را به سطح می آورد.
[6] - تبلور این قانون در سلطه قوی بر ضعیف است و از بین بردن ضعیف برای بقای قوی می باشد
[7]- قرآن روایت می فرماید که وقتی خداوند از خلق انسان فارغ شد بر خود احسن گفت و فرمودند "فتارک الله احسن الخالقین"
بگذار یغما شدگان تنها، بدین دام بی فرار
ماییم دو دوزگان در این اقیانوس بی حصار
هم گونه گون کشیم ز خود، هم بار روزگار
توفان و سیل بَرَد، دلی که از سنگ گشته است
این سنگ هم باز به چشم ما خستگان، چو خار
ما کاروان غارت شده، از کار و بار خویش
این کار و بار به گردن، خود یک وبالُ بار
چنگی به دل نمی زند این موهبت که داد
چنگیست این داشتن خود، باریست بر دلِ زار
گاهی هجوم می برد او سخت بر کاروان ما
ما هم به رغم عشق بدو، اما در حالت فرار
شاید رسد زان مائده، ناگاه خوش نمی،
ناخواسته آید و گیرد، بر این بالینِ خوشقرار
این است رسم بردن و کشتن به روزگار
با سرفه های خشک رسیدن، و الفرار
ای تُنگ آبِ دل، جمع کن تو طُره ات
بگذار یغما شدگان تنها، بر این دام لا فرار
به نظم در آمده در 12 فروردین 1399








