سرکار خانم نرگس محمدی[1]

برنده افتخارآفرین جایزه صلح نوبل!

درود بر شما،

ننگِ "قتل" یک خیزش بزرگ و وسیع اجتماعی، زندانی کردن فعالین آن، و ترور و ویلچر نشین کردنِ تئوریسین‌ آن (سعید حجاریان [2])، و زمینگیر کردن جنبش " اصلاحات " و... بر دامن کسانی دیگر است، شما چرا خود را در آن نابخردی و ظلم شریک می‌کنید! شما نشاندار جهانی صلح‌ید، چتری به بزرگی نشان بزرگِ خود بردارید، و به وسعت ایران، و بزرگی و گونه گونی ملت ایران، و بلکه جهانی و انسانی موضع بگیرید، و با حمله به "اصلاحات"، همکاسه و همدست یکدست سازان و خالص سازان مخربِ راستگرا نشوید.

شما افتخار به خانه آوردن جایزه افتخارآمیز و جهانی "صلح نوبل" را در پرونده کنشگری خود دارید، جایزه‌ایی که با زحمت و تلاش خود، برای ایران و مردم مظلوم و صلح‌جوی آن به ارمغان آورده‌اید، ملتی که نزدیک به یک قرن و نیم است که آرام و مسالمت‌جویانه پیگیر آزدی، حقوق شهروندی، و حق تعیین سرنوشت خود هستند؛ دریافت این جایزه حکایت از مشی مدنی و آرام شما نیز دارد، که بر وضعیت موجود خود، و ملت خود، منتقد و معترضید، و خواهان تغییر آن، و در حال تلاش برای تحول‌ید، البته با مشی مدنی و غیر خشونت آمیز.

شما جایزه‌ایی را به خانه برده‌اید که در اهمیت و میزان افتخار آفرینی آن، همین بس که، این روزها همه دنیا به اندازه کافی از اهمیت آن آگاهند، چرا که تلاش رئیس جمهور جدید امریکا را می‌بینند، که چگونه مشتاقانه، تمام رفتار و اعمال خود را طوری برنامه‌ریزی می‌کند، تا بلکه به همین جایزه‌ایی دست یابد که شما افتخار دریافت آنرا به عنوان یک کنشگر اجتماعی دارید، و انتظار دارد، آنرا بعد از رقیب سیاسی امریکایی خود، باراک حسین اوباما، از آن خود و ملت امریکا کند،

پس در بزرگی این جایزه شکی نبوده و نیست، و اوج این افتخار را فراموش نمی‌کنم، وقتی که شما به دلیل کنشگری اجتماعی، در زندان بودید، و فرزندان و همسر فرهیخته شما، آنرا به نیابت از مادر خود دریافت کردند، آن لحظات در تاریخ کنشگری اجتماعی مردان و زنان ایران فراموش ناشدنی، و در تاریخ حرکت صلح طلبانه‌ی ایرانیان ثبت گردید.

این را هم باید بگویم که به میزان افتخارآمیز بودن این جایزه، مسئولیت شما در مسیر صلح نیز، صد چندان گردید، و از لحظه دریافت، بار بزرگتری بر شانه‌های زنی چون شما، نهاده شد، که بر افراد دریافت کننده آن آثاری مترتب است که رابطه مستقیم با دریافت این جایزه بزرگ دارد، و انتظار می‌رود، همانگونه که نشان "صلح" جهانی را در دستان خود دارید، در جهت صلح، برادری و تکثرگرایی در جامعه خود، و آشتی بین ملت‌ها در بُعد منطقه‌ایی و جهانی قدم بردارید، کاش شما و دیگر دریافت کننده، و هموطن ایرانی شما، سرکار خانم شیرین عبادی، از این امکان برخوردار بودید که از این پتانسیل بزرگ استفاده‌هایی در این وسعت می‌کردید،

همانگونه که دونالد ترامپ با فراهم کردن امکان صلح در جنگ‌های جاری جهانی، سعی دارد نظر کمیته صلح نوبل را به فعالیت گسترش صلح خود جلب، و آنرا از آن خود کند، از این جهت شما و سرکار خانم شیرین عبادی، که دارندگان افتخارآمیز این جایزه در ایران هستید، باید محور صلح و فراگیری، مشارکت، و آشتی بین ایرانیان باشید، و در این جهت کار کنید، این بیشتر برازنده عنوانداری چون شماهاست که در مسیر مبارزات سیاسی – اجتماعی خود، وقت خود را در مسیر حمله به رقبای دیگرِ سیاسی، صرف نکنید، و سخن از مرگ و نیستی آنان مگویید.

پر بیراه نیست که متذکر شد، ایرانیان مجموعه گونه گونی از نیروهای فکری و اجتماعی‌اند، که گردهم آوردن آنان حول ارزش‌های والایی همچون وطن، تکثر، آزادی و... کار بزرگی است که درایت و بلند نظری می‌طلبد، و باید از جدایی‌ها جدایی افکنی، پرهیز کرد، تا ظرف ایران را، برای تمام ایرانیان، در این گرداب بزرگ کنونی حفظ نمود، این مهمترین وظیفه هر کنشگر سیاسی، با هر گرایش و هر اندیشه‌ایی است که از ظرف ایران، برای تمام ایرانیان مراقبت کند، چراکه مراقبت از ایران، بدون به رسمیت شناختن تکثر و گونه گونی جامعه ایران هرگز میسر نخواهد شد، تحمل و رواداری در این راه، راهگشا و پایه‌ کار است، باید دانست که هر مبارزه‌ایی برای ایران، بدون حضور تمام ایرانیان، به فرض پیروزی هم، از چاله‌ای به چاهی، و یا به چاله‌ایی دیگر خواهد بود.

با این رویکرد به نقد سخن 13 آبان 1404 شما که گفتید «اصلاحات سال‌هاست که مرده» [3] است، می‌پردازم، در حالیکه اذعان ‌دارید که «از قضا "اصلاحات" را خود جمهوری اسلامی کُشت و رهبرش بر جنازه "اصلاحات"، پیش از جنازه سردارانش نماز خواند»، اما باز همراه با ج.ا به استقبالِ مرگ اصلاحات و اصلاح طلبی رفتن از سوی شما تامل برانگیز است!

حال آنکه چنانچه بر این گزاره خود ایمان دارید، که ج.ا.ایران خود قاتل اصلاحات است، که پر بیراه هم نیست، و رهبران راستگرای حاکم بر مجاری قدرت، در ناکامی و ابتر نگهداشتن اهداف و کنش این جنبش اصیل و مردم بنیاد، و برآمده از خواستِ داخلی، تلاش بی وقفه‌ایی کرده و می‌کنند، و بیش از سه دهه است که برای مرگ آن، و خنثی سازی تک به تک فعالین آن تمام ظرفیت دین، انقلاب و توان ملی کشور را به کار گرفته‌اند، و این امری روشن است.

نمونه آن عملکرد شورای نگهبان قانون اساسی، در قبال حقوق مردم و حق انتخاب آنان است، که به جای نگهبانی از این قانونِ پایه، و بالفعل کردن ظرفیت‌های مردم بنیان آن، و احقاق حقوق مردم ایران، به نگهبانی برای منافع و گسترش وسعت قدرت راستگرایان تبدیل شده، و با بکارگیری "نظارت استصوابی" به واقع به تیغ بُرنده‌ایی تبدیل شده است، که علیه اصلاحات و... بی وقفه به کار برده شده، تا کارد اصلاحات، که بسیاری از مردم ایران به کارسازی و تاثیر آن دلبسته بودند را، کُند کرده، و یا از کار اندازد، و امید را در دل اصلاح طلبان کُشته، و راه بازسازی کشور، و بازگشت از روند انحرافی پیش روی انقلاب و ساختار حاکمیتی را بسته و... و مجموع فعالیت آن نهاد این شد که امروز ما می‌بینیم، و کشور در کلاف سردرگم شکاف‌ها، ناترازی‌ها، ورشکستگی‌ها، حمله خارجی، ناامنی، غارت و چپاول اموال عمومی، تلاش برای بقا و... غرق شده است.

این روزها دیگر بر کسی پوشیده نیست، که شمار بسیاری از کنشگران اصلاح طلب مجبور به ترک وطن شده‌اند، و یا بسیاری از آنان که مانده‌اند در کُنج خانه‌های خود ممنوع الکار و فعالیت، مسافرت، سخن گفتن، نمایندگی مردم، پخش تصویر هستند، و... و یا در حصر خانگی مانده و می‌پوسند، و سرمایه‌های گرانقدری از این مردم، به هرز می‌رود، و یا دیگرانی که در زندان‌ها عمر گرانمایه‌شان را از دست می‌دهند، حال آنکه باید صرف مبارزه برای هدف خود کنند، نمونه بارز آن جناب دکتر سید مصطفی تاجزاده است که بعد از سه سال زندان، تنها سه روز اجازه حضور در مراسمِ دفن تنها برادر خود را یافت (و دیگرانی که از همین مقدار هم برخوردار نشدند)، و فورا به زندان باز گردانده شد، این زندانی سیاسی بیش از ده سال از عمر خود را در زندان گذرانده است و...

 این همه هجوم به "اصلاحات"، خود نشانگر تاثیر این خیزش بزرگ و این خواست فراگیر، در بین ایرانیان است، جنبش عظیمی که گاهی تا بیش از 80 درصد مردم ایران را با خود همراه می‌کرد، و بی‌رمق‌ترین انتخابات‌ها را نیز با حضور خود گرم کرده، و جمعیت بزرگی را امیدوار به میدان میآورد، و سرمایه اجتماعی بزرگی را بسیج می‌نمود، و می‌نماید و...

و معتقدم اگر قیود و محدودیت‌های ایجاد شده برای این جنبش و رهبران آن رفع شود، و امکان استفاده از ظرفیت همین قانون اساسی موجود، به جنبش اصلاحات داده شود (قانوی که بسیاری از ایرانیان به بندهای متعدد آن معترضند)، و راه‌های دخالت مردم ایران در روند زندگی خود، از اختلال و انسداد خارج گردد، و امکان فعالیت موثر برای اصلاح طلبان و اصلاحات فراهم شود، در همین لحظات تلخ تاریخی، که ایران و ایرانیان از هر سو مورد هجوم و غارت هستند، جنبش اصلاحات باز هم این امکان و ظرفیت را دارد که حماسه‌های بزرگی را در راستای انسجام ملی و نجات مردم و ایران از فساد و تمامیت‌خواهی داخلی، و پررویی و تجاوزگری خارجی بیافریند.

سرکار خانمِ صلح!

 به واقع یکی از بروندادهای افتخارآمیز جنبش اصلاحات، نهضت بزرگ "آگاهی بخشی" بود، که این ایده، در درازای بیش از سه دهه اوج فعالیت خود، به راه انداخت، که به واقع کمپین بزرگ و فراگیر تمرین دمکراسی و مردم سالاری در ایران بود، و بزرگترین کلاس (عملی و تئوری) دانشگاهی را در این زمینه برای کل ملت ایران فراهم کرد، تا قوت و ضعف‌های خود را در روند کسب و تثبیت حقوق خود، از جمله حقوق شهروندی و مهمترین آن یعنی "حق تعیین سرنوشت"، و برخورداری از "آزادی" و خواست دیرین مردم ایران، از مشروطه تا کنون، که همانا "حق حاکمیت بر خود" بود و... را، فراهم کرد.

 این کادرهای با تجربه و آگاه و فرزانه و دلسوز اطلاح طلب (و از جمله خود شما بودید و...) بودند که چنین آوردگاهی را با کمک خیل چند ده میلیونی ایرانیان فراهم کردند، تا ایرانیان مشی پیگیری حقوق خود را تمرین کنند، و با موانع واقعی آن آشنا شوند، موانعی که هر بار کشتی نهضت‌های متعدد آزادیبخش آنان را، در بیش از یک و نیم قرن گذشته، به گِل کشانده، و به گِل نشاندند، این اصلاحات بود که ایرانیان را حول شعار "ایران برای تمام ایرانیان" گرد هم آورد تا تمرین وحدتی مثال زدنی، فارغ از ایده، گویش و منش سیاسی را، تجربه کنند.

 و البته معتقدم که نه جمهوری اسلامی، که بلکه ساختاری معیوب، و تفکری انحرافی، که بر مراکز رسانه، سلاح و ثروت کشور در این چند دهه تسلط یافتند، مانع اصلی تحققِ حقِ حاکمیت مردم بودند، و مخالف سرسخت تحقق روند آقایی مردم ایران هستند، ورنه چه کسی می تواند منکر شود که در نهضت آزادیبخش 57، قاطبه ایرانیان حول "نه به استبداد"، و " نه به عدم استقلال" گردهم آمدند، و بعد از مشروطه، دوباره سعی کردند، از استبداد فردی و سلطه اجنبی، دوری گزینند، و این نشان داد که ایرانیان در نفی استبداد فردی و طبقاتی، و کسب استقلال متفق‌اند، و وحدت دارند، اما...

و شاید همین وجه آگاهی بخشی بود، که پاشنه آشیل بازسازان سلطه فردی را به تحرک واداشت، و مبارزه با اصلاحات، اصلاح طلبی و اصلاح طلبان، و هر دستی که به سوی آنان دراز شود را آغاز کنند، و این نبرد حتی در حد حذف شخصیتی و فیزیکی همکاران و همیاران اصلاح طلبی، احزاب و گروه‌های کنشگر در این فرایند، دنبال شد، آنان را "فتنه"، غربگرا، لیبرال و... نامیدند، و همه شاهدِ شعارِ تهدیدگونه "استخر فرح در انتظارت" بودند، که حتی بالاترین مقام رسمی کشور، یعنی رئیس جمهور مستقر را، به تکرار این نوع ترور تهدید کرده و می‌کنند، و هنوز طعنه "مرگ در استخر!" را، سکانداران شرایط کنونی به مخالفان خود گوشزد می‌کنند!

که این خود گویای تاثیر و اهمیت اصلاح، اصلاحات و اصلاح طلبی در تاریخ آزادیخواهی و حق طلبی معاصر ایرانیان است و...، و اینکه شما به عنوان یک مخالف وضع موجود، که در مشی پیگیری حقوق ملت، به روش مسالمت آمیز، با اصلاح طلبان اشتراک رویه دارید، به استقبال مرگ اصلاحات و اصلاح طلبان بروید، خود جای تامل و سوال دارد، در حالیکه معتقد به قتل اصلاحات هستید، و "قاتل" آنرا می‌شناسید! اما همزبان با قاتلان، از مرگ اصلاحات می‌گویید؟! و از آن استقبال می‌کنید!

جنبشی به این وسعت، که افتخار حماسه دوم خرداد 1376 ، خرداد 1388 و... را در پرونده خود دارد که به واقع، نبردی رویارو بین خواست مردم ایران، و خواست تمامیت خواهان بود، و بحث آنان، آنقدر جدیست که حصر شدگان آن سال‌های دور، هنوز طعم آزادی و رهایی را نچشیده‌اند، اما، برنده جایزه صلح نوبل، که خود طعم زندان کشیده است، تلاش آنان را "بازی جعلی" تلقی کرده، استخوان خردشدگان در روند مبارزه برای حقوق ایرانیان را این چنین می‌نوازد؟!

این دشمن انگاری اصلاحات و اصلاح طلبان، در مسیر خیر اجتماعی ایران و ایرانیان سوال برانگیز نیست؟!

اگر این بازی‌ایی جعلی است، چرا باید تمامیت‌خواهان در نظام جمهوری اسلامی، تمام ظرفیت ملی، انقلابی و دینی را بسیج کنند، و قاتل آن شوند؟! و متاسفانه مخالفین آنان در مسیر این قتل، هم‌مسیر با قاتلان شده، در قتل اطلاحات مشارکت کرده، و وقوع مرگ او را همنوا با تمامیت خواهان تکرار کنند، و یا آرزوی مرگ آن را بکشند؟!

خانم محمدی عزیز!

دو اقلیت، در دو سر پیوستار خم نرمال حاضرین در پروژه و پروسه دمکراسی‌خواهی ایرانیان، یعنی تمامیت‌خواهان مسلط بر مجاری قدرت و ثروت در جمهوری اسلامی، و افراط گرایان در آنسوی دیگر پیوستار در اپوزیسیون ج.ا.ایران، بر خلاف خواست عموم مردم ایران، که در زیر زنگلوله بزرگ این خم نرمال قرار می‌گیرند، و بارها و بارها، اقبال و اعتماد خود را به این جنبش اصیل و موثر، رسما و قانونا اظهار داشته، و در مسیر شعارهای آن گام برداشته‌اند، اما این دو، چنین حقیقتی را بر نمی‌تابند! چرا؟!

و در دو سوی این پیوستار، همواره اقلیتی کم تعداد، چه در ناحیه راستگرایان تمامیت‌خواهِ همراه در نظام ج.ا.ایران، و چه در رادیکالیسم انتهای پیوستار در سوی دیگر، یعنی براندازان خشن، و حتی دنبال کنندگان مبارزه با مشی تروریستی، که با صدام در حمله به ایران همراه شدند، "اصلاحات" را متفقا می‌کوبند؟! و در کوبیدن اصلاحات و اصلاح طلبان، با "حرام خواران سیاسی" و... مادام العمرهای، تکیه زده بر کرسی‌ها، در مراکز قدرت و ثروت در ج.ا.ایران به اشتراک نظر می‌رسند!

سرکار خانم محمدی عزیز!

شما وقتی نشاندار "صلح" می‌شوید، باید از همگرایی و صلح هم سخن گویید، یعنی بازی برد-بردی که همه ایرانیان از آن انتفاع یابند، چه ایرانیان برانداز جمهوری اسلامی در آنسوی پیوستار (که البته باید اذعان کنم که ایرانی‌اند و صاحب حق)، و چه اکثریت مردمی که در این میانه قرار می‌گیرند (که البته بارها به روش‌های مدنی، اصلاح تدریجی امور را انتخاب کرده، و با توجه به تجربه انقلاب 57 و...، به واقع به براندازی و انقلاب مجدد نه گفته‌اند، و همپای اصلاح طلبان، تا کنون گام زده‌اند)، و چه حتی تمامیت خواهان راستگرایی که در قبضه قدرت و ثروت کشور از هیچ خطایی، حتی نابودی مردم، دین و آئین و ایران نیز فروگذار نبودند و...، و همه ایرانیان را از تفکر و اعمال خود رنجانده‌اند. شما به عنوان برنده جایزه نوبل صلح باید به نحوی راهبرد خود را تدارک دیده، که چتری به بزرگی مردم ایران بردارید، که همه اینها، خوب و بد آنان را دو سوی پیوستار، و چه زنگوله وسط خم نرمال جامعه ایران را، شامل شود.

متاسفانه ایران با یک معضل بزرگ در روند بازیابی تاریخی خود مواجه بوده، و هست، و آن اینکه نیروهای اجتماعی در هر دوره‌ایی، بود خود را در نبود دیگران تعریف و تصور کرده، این است که نابودی دیگران را پیروزی خود می‌دانند، و شاید دلیل اصلی به گِل نشستن کشتی آزادیخواهی ایرانیان همین است، که کار این کشور حتی بعد از خیزش‌های بزرگی همچون جنبش مشروطه، انقلاب 57 و... به سامان نمی‌رسد، چرا که تنوع گرایش‌های سیاسی و اجتماعی در بین این مردم موجودیت دارد، اما به رسمیت شناخته نمی‌شود، تا در سایه این تکثر، موجودیت متکثر ماندگار شود.

مثالی می‌زنم، بعد از بهمن 57 که همه مست پیروزی انقلاب بودند، و رهایی از حاکمیت فردی، و فروپاشی نظام پادشاهی را جشن می‌گرفتند، انقلابیون به وضوح با قشری از ایرانیان با مشی فکری و سیاسی سلطنت طلبی مواجه بودند، و در حالی که این و آن را "شاهدوست" و... معرفی می‌کردند، به جای به رسمیت شناختن چنین پتانسیلی در بین ایرانیان، به نفی آن پرداخته، به مبارزه با آن برخاستند، و حاصل آن مبارزه، نه نابودی سلطنت طلبی، که نابودی بسیاری از سرمایه‌های اجتماعی و مادی این کشور بود، که لس آنجلس‌ها را در گوشه گوشه دنیا آباد کرد، و ایران را ویران.

 بخش زیادی از مهاجرت ایرانیان به کشورهای دیگر، حاصل همین نادیده انگاری و نابودی طلبی هاست که میلیون‌ها مهاجر را روی دست کشورهای دیگر گذاشت، و کشور را از سرمایه‌های خود محروم نمود، این در مورد پتانسیل چپ، و دیدگاه‌های چپگرای سوسیالیست، کمونیست و... نیز صادق است.

 نادیده انگاری، و مبارزه با گرایش‌های گوناگون سیاسی، مذهبی، اجتماعی و...، اشتباه راهبردی انقلابیون پنجاه و هفتی بود، که بعد از پیروزی فکر کردند، بقای خود را در حذف دیگران دنبال کنند، و مبارزه‌ایی کشدار و داخلی را روی دست ایران، و ایرانیان گذاشتند، که حال به نظر می‌رسد، این بیماری، به شما نو انقلابیون نیز به ارث رسیده است، تکرار اشتباه حذف و نادیده انگاری دیگران، دمینوی شکستی است که در تاریخ تحول آفرینی، تن ایران و ایرانیان را بیمار و تب آلوده کرده است، و سرمایه زیادی از ایران و ایرانیان، به نابودی برده، و می برد.

این چه رسم نامیمونی است که در بین ایرانیان رواج یافته است که با شعار مرگ بر این و آن، همواره ملت خود را پاره پاره کرده، تا موج سواران داخلی و خارجی میان این شکاف‌ها بازی خود را کنند، و اهداف ضد ملی خود را در این تفرقه پیگیری نمایند، اسراییل که با کشتن دانشمندان ما، نشان داد، مثل صدام حسین، با ایران قدرتمند مخالف است، بر این بستر افتراق چشم طمع دوخت، و حمله فراگیر خود را علیه ایران، به نام مبارزه با ج.ا.ایران رنگ آزادیخواهی زد، و چه فرصت طلبان داخلی که در دعواهای جناحی داخل، ثروت کشور را به غارت می‌برند، که همه می دانند، این موج سواران به قصد غارت و چپاول، روزی به راست و روزی به چپ، و روزی با خارجی هماهنگ می‌شوند، تا هرچه بیشتر از خوان غارت و چپاول ما، کیسه‌های خود را انباشته سازند.

نرگس خانم عزیز!

این گفته شما که "‏زمان اصلاحات سال‌هاست که گذشته است،" دقیقا همان خواست تمامیت‌خواهان حاکم بر مراکز قدرت و ثروت در ج.ا.ایران است، که مدت‌هاست هر ترفندی را برای جدایی ایرانیان از اصلاحات زده‌اند، تا بلکه دوگانه محدود و خودی پایداری – راستگرایان را، جایگزین دوگانه وسیعتر اصولگرا – اصلاح‌طلبان کرده، صحنه کشور را به آن خودی‌های خود، محدودتر کرده و شیفت دهند، درست است که اصولگرایان، و اصلاح طلبان تنها بخشی از جامعه ایرانند، اما شما با کسانی همصدا شده‌اید که به دنبال محدودیت بیشترند،

این فرمایش شما دقیقا مرا به یاد روزهایی انداخت که شعار برخی معترضان در خیابان که "اصولگرا- اصلاح طلب دیگره تمومه ماجرا" سرداده می‌شد، و این شعار باعث شادی راستگرایان تمامیت‌خواه شده بود، که با خوشحالی مرگ اصلاحات را جشن گرفتند، و اصلا به روی خود نیاوردند که این قسم از معترضان، به آنان نیز در این شعار خط پایان زده‌اند! و تنها ذوقزده تمام شدن بخش دیگر شعار شدند،  شما چرا خود را هماهنگ با این تمامیت خواهان نشان داده، از پایان اصلاحات سخن می‌گویید؟!

 در حالی که جنبش اصلاحات نه مُردنی است و نه از بین رفتنی‌ست، و نباید هم از بین برود، چراکه با روی کار آمدن هر گرایش فکری، مهمترین ضرورتی که احساس خواهد شد، جنبش اصلاحاتی است که کجی‌های آن سیستم را دیده، و اعلام کند و در صدد اصلاح آن بر آیند، و این یک نیاز اساسی، در هر سیستم حاکمیتی است، که قدرت را رصد کند، و ایراد آن را ببیند، و گوشزد نماید، پس مرگ اصلاحات، نه منطقی و نه ممکن است، و هرگز اتفاق نخواهد افتاد، چراکه لازمه هر سیستمی، ناظری مردمی‌ست، که او را رصد کند و رفع نقص نماید.

  تهران - 17 آبان 1404، برابر با 7 نوامبر 2025

 

کاریکاتوری از دونالد ترامپ

در کنار مجسمه جناب نوبل، بنیانگذار این جایزه جهانی

[1] - نرگس محمّدی (زادهٔ ۱ اردیبهشتِ ۱۳۵۱) فعّالِ ایرانی حقوق بشر است. او عضو سابق شورای عالی سیاست‌گذاری اصلاح‌طلبان تحکیم وحدت و نایب رئیس و سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر است. محمدی کارش را در کنار ملی-مذهبی‌ها آغاز کرد و از مخالفان نظام جمهوری اسلامی است. او اواخر دهه ۱۳۷۰ بازداشت شد اما بازداشت او در آغاز سال ۱۳۸۹ مورد توجه قرار گرفت و از آن زمان چندین بار در زندان به‌سر برده است. همسرش تقی رحمانی نیز از فعالان سیاسی است که بیش از ۱۴ سال در زندان بوده است. بی‌بی‌سی در سال ۲۰۲۲ او را یکی از ۱۰۰ زن الهام‌بخش و اثرگذار در جهان معرفی کرد. در سال ۲۰۲۳، کمیته نوبل نروژ جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۳ خود را به محمدی اهدا کرد. این کمیته از نرگس محمدی به عنوان «رهبر طبیعی» جنبش زن زندگی آزادی در سپتامبر ۲۰۲۲ (شهریور ۱۴۰۱) نام برد و جایزه نوبل را به خاطر بر عهده گرفتن رهبری این اعتراضات و همچنین مبارزه شجاعانه‌اش برای آزادی و حقوق بشر در طول سه دهه به او اهدا کرد نام او در سال ۲۰۲۴ در میان فهرست ۱۰۰ فرد تأثیرگذار جهان مجله تایم قرار گرفت.

[2] -سعید حجاریان کاشانی در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی با نام مستعار سعید مظفری و در برخی از مطبوعات، با نام جهانگیر صالح‌پور، از فعالان امنیتی سابق و سیاسی کنونی است. وی از اعضای دفتر مرکزی حزب جبهه مشارکت ایران اسلامی و از چهره‌های مطرح جنبش دوم خرداد و معروف به تئوریسین جریان اصلاحات است که در سال ۱۳۷۸ توسط سعید عسگر در مقابل شورای شهر تهران مورد سوءقصد قرار گرفت. وی از این ترور جان سالم به در برد، اما از آن پس زندگی را بر صندلی چرخدار می‌گذراند و دچار اختلالات شدید گفتاری شده‌است. عامل ترور که ۱۹ سال داشت به ۱۵ سال حبس محکوم شد با این حال این ترور برای او سابقهٔ کیفری هم محسوب نشد که اعتراض وکیل حجاریان را نیز به همراه داشت. او یک سال بعد از زندان آزاد شد. به گفتهٔ حجاریان، او یک بار دیگر نیز در سال ۱۳۶۰ مورد سوءقصد مجاهدین خلق قرار گرفته بود

[3] - «اصلاحات» سال‌هاست که مرده.

نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل)

‏از قضا «اصلاحات» را خود جمهوری اسلامی کشت و رهبرش بر جنازه «اصلاحات»، پیش از جنازه سردارانش نماز خواند. اکنون هم جمهوری اسلامی تلاش می‌کند  برای انحراف افکار عمومی از مسئله اصلی که نزاع و چالش بین کسانی است که به «بقاء» جمهوری اسلامی باور دارند و کسانی که برای «پایان» دادن به جمهوری اسلامی تلاش می کنند، بازی جعلی«اصلاحات» را با بحث «اصلاح طلبان» و «غیر اصلاح طلبان»، داغ و پربیننده کند. تا فریبکارانه واقعیت را خاک کند. ‏زمین بازی را مردم عوض کرده‌اند. هراس جمهوری اسلامی از همین است. ‏آدرس غلط ندهید. ‏زمان اصلاحات سالهاست که گذشته است. ‏ جدال اصلی به واقع بین« بقاء طلبان »و «پایان خواهان» رژیم دینی استبدادی است. ‏جمهوری اسلامی نه با شعار، بلکه در عمل و نه ناآگاهانه بلکه آگاهانه اثبات کرد که اصلاح ناپذیر است. اکنون نیز چیزی از آن بر جای نمانده که نیرویی بخواهد اصلاحش کند. ‏اکنون« اصلاحات» به واقع انحراف، توهم، و لجاجتی بیش نیست. ‏برای زندگی، دموکراسی، آزادی، برابری، توسعه، حقوق بشر، جامعه مدنی، صلح و شان و‌ کرامت انسانی راهی جز «پایان» دادن به جمهوری اسلامی و گذار از استبداد به دموکراسی باقی نمانده است. ‏عهد و پیمان ما رسیدن به آزادی، دموکراسی و برابری است که شرط لازم آن پایان دادن به استبداد دینی است. ‏من به عنوان یک مدافع حقوق بشر و صلح طلب و اساسا با معیار «صلح» و «حقوق بشر» قائل به گذارم و برای «پایان دادن» به جمهوری اسلامی به مثابه رژیم دینی استبدادی در تلاشم. ‏پیروزی سهل نیست، اما قطعی است.

‏نرگس محمدی

‏۱۳ آبان ۱۴۰۴

 

« کثرتگرایی روح جامعه علمی است، و کثرتگرایی یک آمادگی برای پذیرش دیگران است،

برای آموختن از آنان، و اینکه تفاوت‌ها یک فرصت هستند، نه یک تهدید.» 

حکمتی از زبان کریم آقاخان چهارم

در حالیکه ملت‌های پیشرو در جستجوی یافتن، نگهداری و استواری پیوند با همزبانان، همفرهنگ‌ها و همنژادان خود در سراسر جهانند، تا هر رشته‌ی جمع‌شدن‌ها را یافته، به هم بافته، ریسمان‌های پیوند را استوار دارند، رشته‌های نابوده‌ را بُود کنند، رشته‌های باریک پیوند را پهنا دهند و قوی‌تر دارند، و رشته‌های جدایی و تفریق را قطع و یا بی‌مقدار نمایند، اما ملت‌های عقب‌مانده، و یا عقب‌نگهداشته شده، بر رشته‌های جدایی تکیه‌ایی بیمارگونه کرده، طبل‌های جدایی را هر چه بلندتر و گوشخراش‌تر به صدا درمی‌آورند، و جار می‌زنند، تا شکاف جدایی‌ها را ژرفا دهند، و به هم رسیدن‌ها را ناممکن‌تر سازند، تا هرگز به دیدار و آشنایی‌شان نینجامد.

نگاهی گذرا به تاریخ غم‌انگیز ایران نشان می‌دهد که در اینباره ما عقب‌مانده و بلکه پسرفت‌گرا بوده‌ایم، و متاسفانه هر حاکمیتی که در این آب و خاک قوت گرفت، عده‌ایی از ایرانیان را، به بهانه‌هایی درست و یا واهی، از خانه و کاشانه خود بیرون انداخت، و خط قرمزی برای حقوق پایه و از جمله، حق شهروندی آنان قائل نبود، این درام تاریخی تا جایی پی در پی رخ داد، و می‌دهد که حتی آخرین شاه پهلوی، که خود درس‌آموخته کشورهای پیشرو، و تربیت شده‌ی جهان آزاد بود نیز، وقتی در پهنه سم‌آلوده ایران که قرار گرفت، از پاسپورت گرفتن ایرانیانِ ناراضی گفت، که بگیرند و از کشور خود بروند [1] ، و جانشینان او در حاکمیتِ ایران انقلابی نیز موج مهاجرتی را راه انداختند که در اثر آن میلیون‌ها ایرانی راهی کشورهای دیگر شدند، به طوری که کلونی‌های پرشمار ایرانیان، میلیونی در کشورهای دیگر، هرکدام ایرانِ دیگری را برای خود ساخته‌ و پرداخته‌اند، آبخوست‌هایی (جزایر) جدا از هم، که تخم پراکندگی در آن کاشته شده، غرق در جدایی و تنهایی، آنان را به سایشی بی‌پایان مشغول و دچار داشته، نیروی‌شان را از بین می‌برد، و توان‌شان را بی‌اثر می‌کند.

بدین ترتیب، این سرمایه‌هایی گرانقدر بود که بر باد رفت و می‌رود، چرا که به نظر می‌رسد ما ایرانیان به اندریافت‌ها و بایسته‌های اولیه جمع‌بودن‌، شهروندی و... نیز اگاه نیستیم، و همدیگر را به شاه و گدا، ارباب و رعیت، عام و خاص، خودی و غیر خودی، مرید و مراد، معتقد و بی اعتقاد و... پاره پاره می‌کنیم و می‌بینیم، و بر پایه همین ارزشگذاری‌های بیربط و گاه باربط، به خود حق می‌دهیم که بیدادگرانه دیگرانی را، از حقوق پایه‌ایی‌شان نیز بی‌بهره و ناکام نماییم، و حتی در قرن بیست و یکم که آدمیت باید در بلندبالای بالندگی خود باشد نیز، «انسانم آروزست»،

و بعد از دهه‌ها که از خیزش آزادیبخش 57 هم که می‌گذرد، باز باید شعار بزرگ‌ترین، پرطرفدارترین و... جناح سیاسی شریک در امور کشور، یعنی اصلاح طلبان «ایران برای تمام ایرانیان» باشد، امری روشن و پیش‌پا افتاده و پایه‌ایی که نباید هرگز خدشه‌ایی و شکی در آن می‌بود، اما چنان این حق اولیه و پایه زیر سوال رفته است، که این شعار به نخستین و پایه‌ترین چشم‌انداز، بدنه اجتماعی حال ایران تبدیل می‌شود تا فراموشکاران را متوجه این اصل بنیادی کند که ایران به تمام مردان و زنانی تعلق دارد، که تنها ایرانی‌اند، همین و بس، و گذشته از آئین، نژاد، قومیت و... این ایرانیت است که باید آغازگر جمع شدن‌های ما باشد، نه چیز دیگری که خود را بر چنین فراگیریی تحمیل کند.

 و این ایرانیان هستند که خداوندان این کشور و این آب و خاکند؛ و این شرم‌آور است که هنوز بزرگان، نخبگان و سکانداران و فرمانروایانِ ایران به این پایه از آگاهی و شعور وطن‌پرستانه نرسیده باشند که، این حق پایه را برای خداوندان و مالکان واقعی خود و این آب و خاک قائل باشند، و آترا به رسمیت بشناسند، و روا دارند، و بر پایه آن به آنان حقوق شهروندی‌شان را بازپس دهند. اما فرمانروایان خود را به جای خدمتگذار ایران و ایرانیان، گاه خود را خداوندان و صاحبان آن دانسته، و پهنه‌ی بود و باش را بر خداوندان خود و این آب و خاک تنگ و تعیین می‌کنند، و به خود این اجازه را می‌دهند که تعیین کنند چه کسی باشد، و چه کسی نباشد، حال آنکه این حق تعیین، درست برعکس است و این مردمانِ ایرانند که باید تعیین کنند کدام فرمانروایی کند، و کدام نکند، در اینجا نقش‌ها و حقوق واژگونه می‌شود.

پایان زندگی مردان و زنان نخبه و تراز اول، و پیشرو ایرانی، در سرزمین‌های دیگر، که به سمبل‌های کامیابی دیپلماتیک، راهبری، توانمندی، دانش، آئین‌مداری، دارایی و... جهانی بدل شده‌اند، هر بار پرده از جدایی‌های برآمده از بیدادگری و خسارتباری برمی‌دارد، که بیشتر بر پایه نارواداری آئینی [2]، درگیری‌های ورود در امر قدرت، درخواست حق تعیین سرنوشت و... بود، که بر ایرانیان تحمیل گردید، و می‌شود، و کسانی در اثر دور افتادن از وطن، انرژی و داشته‌های خود را در جایی غیر از زاد و بوم خود صرف و هزینه می‌کنند، در حالی که دل آنان در گرو آبادی، استقلال و پیشرفت و تاریخ خود در ایران همچنان می‌تپد، و دلبسته این آب و خاک،‌ و مردمی‌اند که خود را از آنان می‌دانند.

کریم حسینی (1936-2025 .م) یا همان آقاخان چهارم، نتیجه و بازمانده حسنعلی خان محلاتی [3] (1804–1881) یا همان آقاخان اول، پیشوای آئین اسماعیلی است که خود اهل روستای "دودهک" دلیجان، در محلات استان مرکزی ایران است [4]، آقاخان چهارم، که بعنوان یک خیراندیش و بشردوست، فعال اجتماعی، بازیگر جهان و... شناخته می‌شود، از 20 سالگی تا 88 سالگی، یعنی زمان مرگش، چهل و نهمین زنجیره پیشوای شیعیان اسماعیلیه [5] نزاری جهان را بر دوش می‌کشید، چرا که پیشوای پیش از او، بر این باور بود که «با توجه به تغییرات اساسی در جهان، از جمله اکتشافات علم اتم»، متقاعد شده است «که‌ به صلاح جامعه اسماعیلی نزاری است که جانشین من جوانی شود که در سال‌های اخیر و در بحبوحه عصر جدید پرورش و رشد یافته است و نگاه جدیدی به زندگی به دفتر خود می‌آورد.»

این پیش بینی هم درست از آب در آمد و انتخاب کریم به جانشینی باعث شد که بسیاری از اسماعیلیان در کشورهای توسعه یافته جای گیرند، چرا که کریم آقاخان در دوران امامت خود، اسماعیلیانی که در کشورهای میزبان، دچار مشکل و ناآرامی می‌شدند را به کشورهای صنعتی و توسعه یافته منتقل کرد، و با کمک بنیاد و شبکه بزرگ و ثروتمند آقاخان، آنان را در مسیر کمک به جامعه میزبان هدایت کرد، که این نشان از دیدگاه واقع بینانه و به روز شده، این رهبر باهوش جامعه اسماعیلی داشت، که بر این نظر بود «نقش و مسئولیت امام، هم تفسیر آئین برای جامعه خود، و هم اینکه تمام توان خود را برای بهبود کیفیت و امنیت زندگی روزمره خود (پیروان) و بلکه افرادی که اسماعیلیان با آنها زندگی می‌کنند، به انجام رساند».  

کریم در سال 1936 در شهر ژنو در سوئیس به دنیا آمد و در 4 فوریه 2025 (سه روز پیش) در شهر لیسبون پایتخت پرتغال درگذشت، به دنبال رواداری و وحدت در جهان اسلام بود، و در حالی که شهروندی کشورهای بریتانیا، فرانسه، سوئیس، کانادا و پرتغال را داشت، اما چرا باید او شهروند همه این کشورها باشد ولی در زمره اهل ایران کمتر شناخته شود، و پایش از ایران بریده باشد. او که دلش با ایران و ایرانیان بود، تا جایی که در بازی‌های المپیک زمستانی ۱۹۶۴ اتریش (اینسبروک)، در رشته اسکی آلپاین به عنوان نماینده ایران، در کنار دوستان ایرانی دیگر خود خود، از جمله فیض الله بندعلی، لطف الله کیاشمشکی و آوانس مگوئردونیان شرکت و نمایندگی کرد.

کریم حسینی معروف به آقاخان چهارم سردمدار و پیشوای آئین اسماعیلیه بود، اسماعیلیان برای بازیابی فرهنگ، سرزمین و مردم ایران کوشش‌های فراوان و تاریخی کردند، و تاریخ این کشور گویای مجاهدت و تلاش آنان در کنار یعقوب لیس صفار، ابومسلم خراسانی، بابک خرمدین، نادرشاه افشار، شاه عباس صفوی، خلیفه مازندرانی و حسن جوری (سربداران) و... است، کسانی که با نام ایران، و برای حفظ زبان و فرهنگ ایرانی، مبارزه‌ایی دامنه‌دار را با خلفای متجاوز عباسی در بغداد و... پی گرفتند، سراسر ایران تمدنی و فرهنگی، و از جمله ایران کنونی پر از دژهایی است که نماد پایداری اسماعیلیان در برابر نفوذ و چیرگی بیگانه بر این آب و خاک است، و نشان از دلدادگی تاریخی آنان به این مردم و این فرهنگ و خاک گرانقدر است، از الموت در قزوین گرفته، تا خراسان بزرگ، تا پهنه آذربایجان، گیلان، کردستان، قومس، سپاهان، کرمان، سیستان، هرات و... و هر جا که دژی از ایران و ایرانیت در زیر سم اسب مهاجمان برجای مانده یافتند، آن را پر کردند، تقویت کردند و ساختند، و برای جنگ و نبرد با متجاوزان، از آن سود جستند، ماندند و مبارزه کردند، تا در خون خود در غلتیدند.

حوثی ها در یمن، بوهره ها (شاخه مستعلیان اساعیلیه) در هند و افریقا، اسماعیلیه‌ها در آسیای میانه و خراسان بزرگ و تمدنی و... همه و همه، یادگاران این نحله فکری و اعتقادی هستند، که اگرچه جریان یکدست‌ساز و خالص‌ساز اثری از آنان در ایران بر جای نگذاشته است، اما تاریخ گواه این است که حرکت شکوهمند آنان برای بقای خود و ایران، زبانزد همه است [6] ، و در همان حال زنگ آوارگی ایرانیان از ایران را، در پراکنش خود به صدا در می‌آورد، و این زنگ در گوش هر ایرانی می نوازد، و از دورافتادن ایرانیان از سرزمین و زادگاه خود، و مام میهن می‌گوید و به هوشداری می‌خواند، تا ایرانیان مرثیه جدایی های خود را زمزمه کنند و بر درد خود آگاه باشند، همانطور که مولانای بلخی گفت "از نیستان تا مرا ببریده‌اند، از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند." [7]

آقاخان چهارم در شانزدهم بهمن 1403 خورشیدی در لیسبون به جهان باقی شتافت، و دنیایی از خیر را به واکنش واداشت و چشم‌های بسیاری را روانه آخرین لحظات حضور خود در این دنیا کرد، دبیرکل سازمان ملل متحد آقای آنتونیو گوترش به مقام موثر جهانی او ادای احترام کرد، و گفت که از خبر مرگ او "عمیقاً متأسف" است و آقاخان را "نماد صلح، بردباری و شفقت در دنیای آشفته ما" توصیف کرد،

گوترش هم، در پهنه جهانی دیده بود که آقا کریمِ ما کسی است که همواره بر تعهد خود به بهبود سطح زندگی پیروانش و کسانی که با آنان همراهند، تاکید دارد، و همکاری و زندگی صلح آمیز با سایر آئین‌ها و مذاهب را تشویق می‌کند، و پیروان خود را به زیست مسالمت آمیز و رابطه مثبت با دیگران دعوت می‌کند، از تنش و درگیری گریزان است، و به دنبال بالا بردن سطح زندگی پیروان، و زیست‌کنندگان در محیط زندگی پیروانش هست.

ملاله یوسف زی، برنده جایزه صلح نوبل و مبارزِ برای حق آموزش زنان، به خصوص زنان در پاکستان و افغانستان، که مفلوک شده زیر خوانش خشن و متحجر و متجاوزانه از اسلامند و... نیز گفت که میراث آقاخان "از طریق کارهای باورنکردنی که او برای آموزش، بهداشت و توسعه در سراسر جهان رهبری کرد، زنده خواهد ماند."

بنیاد آقاخان، در پی مرگ این امام خود در پیامی نوشت : «والاحضرت شاهزاده کریم حسینی، آقاخان چهارم، چهل و نهمین امام موروثی مسلمانان شیعه اسماعیلی و از نوادگان مستقیم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در 4 فوریه 2025 در سن 88 سالگی در میان جمع خانواده خود در لیسبون درگذشت.»

آقاخان در حالی که تنها 20 سال داشت، هنگامی که در دانشگاه هاروارد امریکا دانش می‌آموخت، جانشین پدر شد، و بنیاد و شبکه‌ایی جهانی را تاسیس کرد که سرمایه‌ایی چند ده میلیارد دلاری را در خود دارد، که کار ساخت خانه‌ها، بیمارستان‌ها و مدرسه‌ در کشورهای در حال توسعه را پی گرفت. او در حفظ و حراست از اسماعیلیان بسیار حساس بود، به طوری که با به خطر افتادن جامعه اسماعیلیان در اوگاندا، برمه، تانزانیا، کنیا و دیگر کشورهایی که ناپایداری موجب به خطر افتادن زندگی این شیعیان می‌شد، در انتقال آنان به کشورهای امن، از جمله کانادا، اروپا و... قصور نداشت، و از طریق روح همکاری که با جوامع پیشرفته پایه ریزی کرده بود، آنان را در کشورهای دیگر جا و زندگی داد.

شیعیان اسماعیلی که جمیعتی حدود 12 تا 15 میلیون نفر را در سراسر جهان شامل می‌شوند در آسیای مرکزی، جنوب آسیا، آفریقا و خاورمیانه زندگی صلح آمیزی را با دیگران دنبال می‌کنند و رهبرشان آقاخان نیز تمایلی به سخن گفتن در مورد موارد مناقشه برانگیز جهانی از جمله درگیری‌های خاورمیانه، بنیادگرایی مذهبی یا تنش‌های شیعه و سنی نداشت، و از اینگونه مسایل تنشزا دوری می‌کرد.

او به رواداری مذهبی معتقد بود، و می‌خواست تا احکام دینی از درون، پیروانش را به رعایت فرا بخواند، تا اجبارهای بیرونی، از این رو مثلا در خصوص نوشیدن مشروبات الکلی بر این فتوا بود که «اعتقاد ما این است که چیزی که انسان را از حیوانات جدا می‌کند قدرت فکر اوست. هر چیزی که مانع این روند فکری شود (شراب، مواد مخدر و..) اشتباه است. بنابراین مشروبات الکلی حرام است. من هرگز الکل را لمس نکرده ام. اما این به نظر من یک ممنوعیت سختگیرانه دینی نیست. من خود نمی‌خواهم مشروب بخورم. من هرگز نخواستم مشروب بخورم هیچ فشاری از جانب دینم، در این رابطه بر من وارد نمی‌شود

ایران واقعی، باشکوه و قدرتمند با تکثر و تنوع ایرانیان است که معنی، و وجود می‌یابد، تفکر یکدست‌ساز و خالص‌ساز را باید به کناری نهاد و تکثر و تنوع را در مورد ایران بزرگ و تمدنی پذیرفت، در تاریخ خیانت به ایران، همواره ایرانیانی نیز دخیل بوده‌اند، اما فرزندان آنانرا نمی‌توان بر اساس خیانت پدران‌شان تنبیه و سیاست کرد، اگرچه سران اسماعیلیه در جدایی مناطق خراسان تمدنی از ایران، در اواخر قاجار توسط بریتانیایی‌ها دخیل بودند، و در نتیجه اختلاف با شاه قجری، کنار دشمن ایستادند، و آقاخان اول در جدایی هرات و... از ایران دست داشت، اما این باعث نمی‌شود رشته‌های ملیت آنان را قطع نمود، و پای فرزندان آنانرا از ایران، به خاطر رفتار پدران‌شان برید. اگر آقاخان اول چنین کرد، این را هم نباید فراموش کرد که اجداد آنان در دژهای بیشمار اسماعیلی، دهه‌ها علیه چیرگی بیگانگان بر ایران جنگیدند، تلاش کردند و شهید شدند. مسایل را با باید با هم دید، و فرصت جبران را به کسانی باید داد که پیکر وطن و ایرانیان از رفتار آنان مجروح است.  

چند نکته از سخنان کریم آقاخان چهارم :

«هیچ چیزی با تحمیل یک تفسیر بر افرادی که به دیگری تمایل دارند به دست نمی آید. در واقع اثر چنین اجباری انکار اصول دین است.»

«این روزها اغلب به ما می‌گویند که تنش و خشونت در بسیاری از نقاط جهان ناشی از برخی برخوردهای اساسی تمدن ها – به ویژه درگیری بین جهان اسلام و غرب است. من با آن ارزیابی مخالفم. به نظر من جهل عامل این برخورد است

« ما نمی‌توانیم جهان را برای دموکراسی ایمن کنیم، مگر اینکه جهان را برای تکثر و تنوع نیز امن کنیم

«برای مدت طولانی، برخی از مدارس ما موضوعات بسیار زیادی را به عنوان زیرمجموعه تعهدات جزمی تدریس می‌کردند... خیلی اوقات، این آموزش باعث می‌شد دانش‌آموزان ما انعطاف‌پذیری کمتری داشته باشند - تا حدی متکبر که اکنون همه پاسخ‌ها را دارند - و نه انعطاف‌پذیرتر - در گشودگی مادام‌العمر خود به سؤالات جدید و پاسخ‌های جدید که باید متواضع بودند. هدف مهم آموزش با کیفیت، تجهیز هر نسل برای مشارکت مؤثر در آنچه «گفتگوی عالی» عصر ما نامیده می‌شود، است. این یعنی از یک سو ترسی از رویارویی علمی و چالشی نباشد. اما، از سوی دیگر، به معنای حساس بودن به ارزش‌ها و دیدگاه‌های دیگران نیز هست

  « برای کشورهای در حال توسعه، نیم قرن گذشته زمان امیدهای مکرر و ناامیدی های مکرر بوده است. امواج بزرگ تغییر، از فروپاشی هژمونی‌های استعماری در اواسط قرن تا فروپاشی اخیر امپراتوری‌های کمونیستی، چشم انداز را فرا گرفته است. اما اغلب، آنچه برای جایگزینی نظم قدیم شتافته بود، امیدهای پوچ بود - نه تنها در جذابیت دروغین سوسیالیسم دولتی، عدم تعهد و حکومت تک حزبی، بلکه شکوه دروغین ناسیونالیسم رمانتیک و قبیله گرایی محدود، و طلوع دروغین فردگرایی فراری

« از همان آغاز اسلام، جستجوی دانش در فرهنگ‌ ما محوریت داشته است. به سخنان حضرت علی بن ابیطالب، اولین امام موروثی شیعیان و آخرین خلیفه از چهار خلیفه راشد پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) می‌اندیشم. حضرت علی در تعالیم خود تأکید می کند که «هیچ عزت مانند علم نیست» و سپس می فرماید: «هیچ عقیده ای مانند حیا و شکیبایی نیست، هیچ دستاوردی مانند خشوع و هیچ قدرتی مانند بردباری و هیچ حمایتی از مشورت قابل اعتمادتر نیست».

«وقتی مردم این روزها درباره یک «جنگ تمدن‌ها» ی اجتناب‌ناپذیر در دنیای ما صحبت می‌کنند، من می‌ترسم اغلب منظورشان یک «برخورد ادیان» اجتناب‌ناپذیر باشد. اما من کلاً از اصطلاحات متفاوتی استفاده می‌کنم. مشکل اساسی، آنگونه که من می بینم، در روابط جهان اسلام و غرب «برخورد جهل» است. و آنچه من تجویز می کنم - به عنوان اولین قدم ضروری - یک تلاش متمرکز آموزشی است

[1] - اسفند ۱۳۵۳ شاهنشاه ایران: «در دنیا احزاب همدیگر را می‌زنند، در نتیجه ما تنها یک حزب می‌زنیم (حزب رستاخیز). هر کس هم نمی‌خواهد از ایران برود!» 

[2] - ارکان اعتقادات متفاوت مذهبی اسماعیلیه :

  • ولایت: به معنی دوستی و پذیرش سرپرستی خدا، پیامبران، امام و دعات (مبلغین) است. در آموزه‌های اسماعیلی، خدا می‌تواند در پیامبران و امامان تجلی کند. دعات مومنان را به راه راست رهبری و راهنمایی می‌کنند. دروزیان از این رکن با نام تسلیم نام می‌برند.
  • طهارت: به معنی پاکیزگی است، این رکن دین از قرآن گرفته شده است؛ دروزیان طهارت را از ارکان دین نمی‌دانند.
  • نماز (اسلام): برخلاف مسلمانان سنی و شیعیان دوازده امامی، اسماعیلیان معتقدند که تعیین شیوه صحیح نماز خواندن برعهده امام حاضر است. شیوه نماز خواندن امروز نزاریان، مانند دعاست و سه بار در روز انجام می‌گیرد: هنگام طلوع آفتاب، پیش از غروب آفتاب و پس از غروب آفتاب. درزیان، معنای نماز را صدق لسان(معنی لغوی زبان راست است ولی معنی این عبارت یاد نیک است) می‌دانند و شیوه خاصی برای نماز خواندن ندارند. ایشان نماز را به شیوه دیگر مسلمانان، سیره جهال می‌دانند؛ اما به لحاظ تاریخی، شرکت در نماز جماعت را برای تقیه جایز می‌دانند.البته (در کتاب خداوند الموت در قسمت قیامت القیامه آمده است) بعد از قیامت القیامه حسن صباح در قلعه ی الموت اعلام کرد:اینک حق‌الله(نماز و روزه) از گردن اهل باطن برداشته می شود. و این صحت ارکان دین را بعد از قیامت القیامه باطل می کند.
  • زکات: به استثنای دروزیان، مذاهب اسماعیلی همچون مسلمانانسنی و شیعه دوازده امامی، به زکات پایبند هستند. آن‌ها 12 درصد درآمد ماهیانه خود را به امام می‌پردازند. درزیان زکات را نه پرداخت پول که حفظ اخوان (پاسداری از برادران) می‌دانند.
  • روزه: اسماعیلیان نزاری و مستعلی به معنای باطنی روزه معقتد هستند. معنای لغوی روزه، خودداری از خوردن و آشامیدن در ماه رمضان است؛ اما معنای باطنی روزه پرهیز از کارهای شر و انجام کارهای نیک است. اسماعیلیان، به روزه گرفتن(به معنی لغوی) در ماه رمضان و ماه‌های دیگر پایبند نیستند. درزیان معنی باطنی روزه را ترک عبادت اصنام یعنی رها کردن پرستش بت‌ها می‌دانند.
  • حج: اسماعیلیان دروزی حج را به معنی "رها کردن کارهای بد و رفتن به سوی کارهای خوب" می نامند و رفتن به مکه را لازم نمی‌دانند. مستعلیان و نزاریان، دیدار امام و داعیان را بالاتر و مهم تر از تمام زیارت‌ها می‌دانند.
  • جهاد: اسماعیلیان معنی باطنی جهاد را مبارزه با نفس می‌دانند.

[3] - محلات در زمان قاجار پایگاه فرقۀ اسماعیلیه شد

[4] - حسن‌علی شاه محلاتی یا آقاخان یکم داماد فتحعلیشاه که حاکم کرمان بود در ۱۸۳۸م در برابر حکم عزل خود در برابر محمد شاه قاجار مخالفت کرد با کمک انگلیس‌ها به افغانستان فرار کرد و به انگلیس‌ها در جنگ با افغان‌ها برای تصرف هرات کمک کرد که موفقیت‌آمیز نبود. سپس به سند (هند آنروز و ایالت سند در پاکستان امروزی) رفت و به انگلیس‌ها کمک کرد آنجا را تسخیر کنند و انگلیس‌ها حقوقی برای او قرار دادند. سپس زندگی تازه‌ای را در هندوستان آغاز کرد و تا پایان عمر با سفر به شهرهای هند به امور اسماعیلی‌ها و پیروان خود می‌پرداخت با وفات آقاخان اول، آقاخان دوم به امامت اسماعیلیان نزاری رسید و به همین ترتیب لقب آقاخان به عنوان یک لقب موروثی برای امامان بعدی ادامه داشت. آقاخان اول در هند این مسند را تأسیس کرد. همچنان مالک نهادهایی در هندوستان شد و بعدها به انگلستان مهاجرت کردند و در دو نسل اخیر با زن‌های انگلیسی و آمریکایی ازدواج کرده‌اند. آخرین آنها کریم آقاخان از سال ۱۹۵۷ تا امروز امام اسماعیلیه نزاری بود که یک تاجر و میلیاردر در مقیاس جهانی است

[5] - اسماعیلیه از فرقه‌های شیعه است اسماعیلی‌ها نام خود را از اسماعیل بن جعفر به عنوان جانشین معنوی (امام) منصوب جعفر صادق گرفته‌اند، که در آن با شیعه دوازده‌امامی تفاوت دارند. دوازده‌امامی‌ها، موسی کاظم برادر کوچک‌تر اسماعیل را به عنوان امام پذیرفته‌اند.

[6] - حسن صباح اهل شهر قم بود و رهبر فرقه اسماعیلیه از ایرانیانی بودند که در دوره سلجوقیان قیام کردند. مذهب وی و پیروانش شیعه اسماعیلیه نزاریه است. او با سلطه اعراب و حتی سلاجقه بر ایران مخالف بود و تا آخر به مبارزه با پادشاهان سلجوقی و خلفای بغداد ادامه داد.

[7] - از جمله‌ی مشاهیر و مفاخر علم و ادب ایرانی که پیرو اسماعیلیه بودند می‌توان ناصرخسرو قبادیانی، رودکی سمرقندی، ابوعلی سینا و خواجه نصیرالدین توسی را نام برد.

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب):

الگوی نظام سیاست زده، جامعه را از نیروهای کارا، متخصص و متکثر خود تهی کرده، آن را از سعادت و نیکبختی دور خواهد نمود، محیط مسموم چنین جامعه ایی، نیروهای اجتماعی خود را مستهلک کرده، امور را از روند شایسته سالاری خارج و به فیلترهای گزینش و حذف و یکدست سازی و خالص سازی سپرده، نیروهای متکثر جامعه را ضایع و بی اثر، و حقوق شهروندی مردمش را ضایع، و روند جامعه را به سوی ناکارآمدی، نابودی و قهقرا پیش خواهد برد.

بیماری افراط گرایی و رادیکالیسم فکری، ایدئولوژیک و مذهبی گریبانگیر جامعه انسانی بوده و است، و آن را به جنایت، بی عدالتی، بی کرامتی، بی عزتی و بردگی جمعی انسان ها مبتلا کرده و خواهد کرد. ابتلای بعضی از انسان ها به بیماری خود حق مطلق پنداری، آنان را بر آن می دارد تا سدهای اخلاقی و انسانی، حتی دینی را شکسته، و بر سر همنوع آنی را بیاورند که نه رضایت خلق، و نه رضایت خالق در آن است، و به حتم اگر وجدان زنده ایی در دل چنین انسان هایی، با چنین نگرشی باقی مانده باشد، از درون نیز آنان را خواهد آزُرد،

اما از آنجا که انسانِ مذکور خود را معمولا به یک امر متعالی، مثل خدا، جانشینی خدا، تحت امری خدا، عاملیت برای خدا، مجری اوامر خدا بودن و... وصل می کند، اعتنایی به هیچ کدام از ترمزهای سه گانه درونی و برونی یعنی خدا، خلق و وجدان نداشته، آن می کند که دلش بدان امر می کند، یا با قصد تحقق منویات دل انسان دیگری، که به عناصر مذکور متصلش کرده است، خود را وقف تحقق خواست و منویات دل آن می کند، تا اقتضای دولت و عزت مراد خود را در آن محقق سازد.

حال آنکه خود حق مطلق انگاری پدیده ایی شوم و بیماری انسانی است که نه به لحاظ نظری، و نه به لحاظ ایمانی، در شان و ظرف انسان نبوده و نیست، و تنها در شان و ظرفیت خدای خالق هستی می تواند مصداق یابد، و تنها در وجود اوست که می تواند بروز واقعی داشته باشد. دنیا (به ویژه از ناحیه راستگرایان، به خصوص راستگرایان مذهبی) اکنون گرفتار چنین پدیده ایی شده است، که پویایی تفکر، و دانش بشری، و پیشرفت و تعالی آن را مختل کرده، بشریت را در خون و جنایت و بی عدالتی متوقف کرده است، انسان خود حق مطلق انگار برای خود اختیاراتی قائل است که در شان خدای خالق هستی است، این چنین برای خود قائل بودن است که او را از گرفتن هر نعمتی از انسان همنوع و هم شان خود، حتی جان، ابایی نداشته و چون خدا، خود را بر جان، مال و ناموسِ دیگر انسان ها، و دیگر مواهب موجود در این دنیا، مالک و دارای حق دخل و تصرف می بیند، از این رو جان ستاندن از انسان ها را هم چنان که برای خداوند مجاز و منطقی می بینند، برای خود نیز چنین احساس می کند.

دیرزمانی است که دو محیط تمدنخیز ایران، و همسایه بزرگ تمدنی آن، یعنی هند نیز بدین پدیده شوم و منحوس مبتلا شده است، هندی ها اکنون چند دهه است که رشد افراط گرایان، و چیرگی آنان بر شوون جامعه خود را تجربه می کنند، افراط گرایانی که دستاوردهای دمکراسی خواهی، سکولاریسم و آزادیخواهانه آنان را مورد خطر حضور خود در قدرت قرار داده اند.

افراط گرایی و رادیکالیسم فرهنگی - مذهبی در هند، با ترور مهاتما گاندی در سال 1948، چهره کریهه خود را بیش از گذشته به جهانیان نشان داد، و آنان که در خیابان ها و محلات شهرهای خود، مسلمانان (و دیگر اقلیت ها) را به جرم جدایی پاکستان از هند در خلال پیروزی جنبش استقلال، کشتار می کردند و اموال شان را به غارت و چپاول می بردند، کار را به جایی رساندند که گاندی که همان روح بزرگ آزادیخواهی، و نماد نبرد با چیرگی انسان بر انسانی دیگر، و رواج دهنده برتری رواداری (تسامح و تساهل)، بر خود حق مطلق انگاری بود، و دنیای تشنه به انسانیت را، متوجه روح و تفکر انسانی خود کرده بود را هم، از دم تیغ حذف کینه جوی خود گذراندند، چرا که او را مزاحم اقدامات و تفکر ضد بشری و فاشیستی خود می دیدند، و او را چالشگر عمل و تفکر جنایتبار خود یافتند.

 این ترور تاسفبار آنگاه اتفاق افتاد که یک عضو از اعضای سازمان داوطلبان ملی (RSS) (یک گروه افراطی و ملیگرای فرهنگی – دینی هندو [1] که از 1925 موجودیت یافته است)، تپانچه اش را، تنها چند ماه بعد از پیروزی انقلاب بزرگ و آزادیبخش هند، در مقابل سینه فراخ این رهبر الهام بخش به آزادگان جهان گرفت، و سینه و قلب او را، در حالی که پر از عشق به انسانیت و مشحون از مهر به آنان، حتی در حق دشمنانش هم بود، شکافت، در حالی که برای عبادتی اعتراضی، به ظلم و کشتار اقلیت مسلمان راهی عبادتگاه خود بود، ملتی که دچار ظلم و کشتار توسط اکثریت هندو، بعد از جدایی پاکستان از هند شده بودند، و بی پناه و غریب در سرزمین خود مورد هجوم بودند.

و این چنین بود که این استوانه کرامت طلبی برای انسان، به شهادت رسید، و افراط گرایان هندو او را این چنین از جلوی پای خود برداشتند، تا به زعم خود ریشه ی دلسوزی برای اقلیت مظلوم را، در جامعه اکثریت هندو بسوزانند، تا دیگر دلی برای آنان که در جامعه خود توسط هموطنان شان "دیگران" و «غیر» [2] تعریف می شوند، و مورد هجومند، نسوزد، و وجدانی از ظلم به «دیگران» به درد نیاید، و جنایتکاران خود حق مطلق بین، که حقی برای دیگران قایل نیستند، هر آنچه خواستند بر انسان های "دیگر انگاشته»، روا دارند، و چه ظالمانه است ظلم اکثریت بر اقلیتی که زیر چرخ بی عدالتی و ظلم آنان له می شوند، و همه در سکوت به تماشا می نشینند.

و این پدیده ایی نا آشنا برای ما ایرانیان نیز نبوده و نیست، چرا که در ایران نیز چنین افراط گرایی، و چنین رادیکالیسم فکری و مذهبی وجود داشته و دارد، و بخشی از این ظلم، به نخبگان این آب و خاک می شود، و همین موجب شده است، تا گردن های فرازی که در تفکر و اندیشه انسانی، گام هایی بلندی برداشته، و پیش رفته بودند را شکسته، کمر آنان را خم کند. 

جریان تفکر آزاد، و زاده تفکر بشری، که می رفت تا انسان شرقی را نیز از قیودی که بر دست و پایش بسته اند، برهاند، و بر بلندای اندیشه ی آزاد، به پرواز در آورد، و او را از آنچه که آن را انسانیت نام نهاده اند، دوباره بچشاند، کرامت و عزت خدادادی ساقط شده اش را باز نمایی کند، و روح رواداری او را برای پذیرش تکثر و تنوعی که خداوند بر انسان، و جهان خلقت در جمع، به رسمیت شناخته است، بازیابی و چیره نماید، تا این انسان را به سان بردگانی در چنبره قدرت انسان هایی دیگر نبیند، کسانی که، انسان را گله وار به دنبال خود می کشند، و اجازه نمی دهند انسان، با خود بماند، در خود فرو رود، و خود را بشناسد، و انسانیت خود را شکوفا نماید، خود باشد و کرامتی را برای خود حس و تحصیل نماید، و فارغ از نوع تفکر، دین و مرامش در جامعه خود از حق شهروندی و حقوق انسانی برابر برخوردار باشد.

اهل تفکر در ایران (گذشته از نوع تفکری که داشته اند و ممکن است من و شما آنرا قبول داشته و یا نداشته باشیم)، همواره با این پدیده شوم مواجه بودند، شهید گرانقدر دنیای تفکر، فلسفه، عرفان و علم همدان، یعنی "عین القضات" همدانی (۵۲۵–۴۹۲ ه.ق) [3] را همین جریان به خاک و خون کشیدند، ملاصدرای شیرازی (۹۷۹ – ۱۰۴۵ ه.ق) [4] ، ابن سینای بخارایی (۳۷۰–۴۲۸ ه.ق) را و... همین تفکر متواری و تبعید کردند، زکریای رازی (۲۵۱–۳۱۳ ه.ق) را همین ها در تنگنا قرار دادند، شهاب الدین سهروردی (۵۴۹–۵۸۷ ه.ق) [5] را در حلب همین تفکر جوانمرگ، و در عنفوان جوانی همنشین خاک گورستانش کرد و...

تا بزرگان تفکر و علم در این دیار آغشته به خون اهل علم و تفکر، با عدم قرار و آرامش همراه و همنشین باشند، و از محیط علمی، اجتماعی و گفتمان انسانی جامعه خود به دور افتند، تیغ ترور همواره در جان نویسندگان و متفکران پرتوانی همچون احمد کسروی (1269- 1324) [6] فرو رفت، و یا گلوله هایی این چنین، جوشش تفکر را در مغز متفکرانی چون مرتضی مطهری [7] نشانه رفت، و فکر را در سینه ی صاحبان آن، به این دلیل که با تفکر این چهره منحوس از ترور، خشونت و خود حق مطلق انگاری، متفاوت ش یافتند، و به خاک و خون کشیدند، در این دیار نه مزدک، و نه مانی توانستند بر تفکر رسمی، راه دومی باز کنند، و نه حلاج، و بر دار شدگان فراوانی از این دست، که به دلیل اندیشه دگر گون خود، بر دار شدند، و نابود گردیدند.

بی شک تروریست هایی که در هند مهاتما گاندی و آن روح بزرگ انقلاب آزادیبخش هند در قرن بیستم را به خاک و خون کشیدند، در ایران نیز سروهای بلند اندیشه را در خون خود غسل دادند، آنان از روح رواداری فکری خالی بودند، و تکثر و تنوع، که وجه غالب و بارز خلقت خداوندی است را، به رسمیت نشناختند، و تفکر یکدست ساز و مطلق انگارانه خود را تئوریزه کرده، به دیگران تحمیل کردند، و بر اساس این تفکر خشن، اندیشه را در مرزهایی که خود آنرا ترسیم کردند، متوقف و زندانی کردند.

به رغم این جنایت ناروا داران، حتی انهدام کامل چنین پدیده منحوسی از دیدگاه اهل مدارا و تکثر، درست و مناسب نیست، چرا که در کنسرت اندیشه و تفکر بشری، و در هر زمینه ایی از این دست، نوازندگان و آلات موسیقی چنین خشنی نیز، همچون طبل های پر صدا و گوش خراش لازم است، تا آنان نیز بنوازند و بر زیبایی تنوع و تکثر، نقش خود را در کنسرت هستی، بیافرینند و حذف آنان نیز حتی، نه لازم و نه درست است، اما راهبران جامعه نرمال، همیشه سعی می کنند تدبیری اندیشیده، تا چنین تنوعی ادامه و بقا یابد، و حضور اینان در کنسرت جامعه طوری باشد که صدای خشن طبل های پر صدای آنان، نفس را در سینه نوازندگان نی، تنبور و... خفه و قطع نکند، تا همه ی صداهای زیر و بم به اندازه و در زمان خاص خود شنیده شوند، چرا که زیبایی در شنیده شدن صدای تمامی سازهاست، و این از رواداری و تحمل به دور است، که حتی چنین صدای خشنی هم کاملا خاموش و بی اثر شود،

اما روندهایی هم باید باشد، تا در کنسرت متکثر اجتماع، از قدرت گیری و چیرگی این تفکرات ضد انسانی، و ضد اجتماعی جلوگیری کند، و سدی در برابر رشد قارچ گونه آنان همواره باید باشد، چرا که آنان در روند قدرت گیری خود، نه مقید به اخلاقند، نه قانون، و نه اعضای آنان به وجدانی قدرتمند مجهزند، تا ترمزی در مقابل انجام عمل ناروای شان باشد، و آنان را از صدمه زدن به جامعه و دیگران باز دارد، و نه ترمزهایی همچون دین و مرام آنان را از اقدامات ناشایست شان در روند قدرت گیری و پیش روی در جامعه، باز داری می کند،

لذاست که جامعه باید، خود دست اندازهایی را، در روند قدرت گیری چنین پدیده های مخوفی از ترور و خشونت و تمامیت خواهی ایجاد نماید، تا مردم خود را از گزند چیرگی و روند یکدست ساز و خالص ساز آنان دور دارد، متفکرین این جماعت خشن و بی پروا، و بی تقوا، و فاقد اخلاق انسانی، وقتی به مشی تشکیلاتی و گروهی روی می آورند، بسیار مخوف تر و خسارتبار تر از قبل می شوند، و حتی از ریختن خون کسانی که آنان را مانع خود می یابند نیز، ابایی نداشته و ندارند،

آنچنان که گروه های فرقان، فداییان اسلام، مصباحیست های فعلی و... در ایران کردند و می کنند، در هند سازمان RSS و گروه های پیرامونش کرده و می کند، در افغانستان داعش و طالبان کرده و می کنند، در پاکستان گروه هایی همچون سپاه صحابه، طالبان پاکستان و... انجام داده و می دهند و... همه از یک منطق برخوردارند، خود حق مطلق انگاری که لگام از وجدان انسانی آنان بر می دارد، تا هر جنایتی را مرتکب شوند، تا به اهداف آرمانی خود، که آن را آرمانی مقدس، و ناموس خلقت می دانند، دست یابند، حال آنکه در مکتب اهل علم و انسانیت "هدف وسیله را توجیه نمی کند"، و برای سعادت انسان نباید به جنایت و خودرایی روی آورد، حتی اگر واقعا سعادت را هدف گرفته باشی.

جامعه باید خود کنترلی و خود محاسبه گری دائم خود را داشته باشد تا از این خطرات همواره آگاه شود و حفظ شود، چراکه متاسفانه وقتی منطق و ضرورت اجتماع انسانی، و لوازم دوام طبیعی آن، از جمله پذیرش رعایت حقوق همه و...، به کناری رود، این گروه ها نیز مجوز می گیرند و صحنه خواهند یافت، تا در اجتماع ظهوری آشکارتر یافته، و به عضو گیری های آشکار، و هماهنگ سازی دیگران با خود اقدام کنند و حضور خود در قدرت را میسر نموده و دوام بخشند، و در مصادر کار که به اشغال در آورده اند، جولان دهند، و در واقع این همان حضور آشکار تروریسم در قدرت است، و نتایج آن را اکنون در جامعه هند و ایران می توان به چشم سر دید.

در ایران کنونی حضور قدرتمند تفکر معتقد به خوانش تک قرائتی از دین، و مخالف تکثر و تنوع، و مبلغ یکدستی و خالص سازی، اهل دین را هم به مخمصه انداخته، چه رسد به دیگران، و اکثر دیگران را به کنج خانه های خود خزانیده و فرستاده است، و روح خالص ساز و یکدست ساز ناشی از تفکر امثال مرحوم محمد تقی مصباح یزدی، که ادامه همان سبقه سابق پیرو بقای دیکتاتوری، در انقلاب شکوهمند مشروطه ایرانیان است، و... ، را می توان در جامعه انقلابی به چشم دید، که مجال حضور و فعالیت را از همه ی جریان های فکری و متنوعی که روزی در کنار هم کنسرت وار تجمع کردند و انقلاب 57 را آفریدند، گرفته است، و مجال حضور و فعالیت در روند اجتماع و قدرت سیاسی کشور را از همه آنان گرفته، و قدرت را در انحصار تفکری خاص می کشد که تنها بخش بسیار کوچکی از جامعه با آن همراه و هم عقیده اند،

حال آنکه اکثریت جامعه از آن تفکر و چیرگی منحوس آن دور و بیزارند، چرا که آزادی و کرامت انسان ایرانی، بلکه مسلمانان جهان، و در نهایت بشریت را هدف گرفته است و او را به انسان های گله وار تبدیل می کند که به دنبال انسانی دیگر از نوع خودشان، بی هیچ اراده و اختیاری روان می خواهد و...، و این اقلیت سعی می کند به هر وضعی، اکثریت سازی کند، اکثریت سازی که به قیمت نابودی تمام روند طبیعی جامعه است، و چقدر باید از نیروهای یک جامعه را نابود کرد، تا اقلیتی را به اکثریت تبدیل، و اکثریتی جدید را بر ویرانه و اجساد اکثریت سابق، بر پا ساخت، خسارت چنین عملیاتی، کمر جامعه انسانی را خواهد شکست و چه بسا که چنین عمل جراحی مخوفی، در هر جامعه ایی، به مرگ و نابودی آن تمدن نیز منجر شود.

روند خالص ساز و یکدست سازی که با چیرگی بر مجاری مهم قدرت، همچون شورای نگهبان قانون اساسی، سازمان های نظامی و اطلاعاتی، روند رسانه ایی و بودجه های کلان فرهنگی آن و... عرصه را بر همه گروه های فکری ایران، و حتی اکثریت بدنه جامعه تنگ کرده، و باقیِ غیر از خود را فتنه، تحت نفوذ، وابسته، جاده صاف کن دشمن، انحراف، غیرخودی، علف های هرز و... معرفی و از عرصه تاثیر گذاری اجتماع اخراج و حذف می کند، یا به رغم اصل عدم دخالت اهل دولت و نظام در روند سیاست، و از جمله توصیه های اکید بنیانگذار ج.ا.ایران مبنی بر عدم دخالت نظامیان در روند سیاسی کشور، سپاه پاسداران و بسیج را در روند سیاسی، اجتماعی، رسانه ایی، اقتصادی، اطلاعاتی، امنیتی و... نقش می دهد، و این چنین است که نیروهای ملی و مدافع وطن و مردم را، به وسیله ایی برای حذف جریان مخالف خود، و مردم معترض به وضع موجود و...، تبدیل می کند، تا گفتمانی سفارشی، طرح هایی فرقه ایی، جمع هایی مافیایی را و...، خارج از روند طبیعی، بر کشور تحمیل کنند، و از این پس است که انتخابات در این کشور شور و هیجان خود را از دست می دهد، و لوازم دمکراسی و حاکمیت مردم بر امر خود، برچیده می شود و دولت و مجلسی که باید نمایندگی مردم در قدرت باشند را، به بازیچه دست هسته های مافیایی قدرت تبدیل می کند، تا شرایط روند پیش گفته را مهیا کنند، اینجاست که امید از میان این مردم رخت بر می بندد، و به هر سقوطی بی حس و ستبر و بی حرکت و بی تفاوت می شوند.

حال آنکه این نهادها متعلق به مردم است، و باید پیگیر و حساس به حقوق اساسی و جزئی آنان باشند، اما این چنین از محتوا و کارکرد خود تهی شده، و حاضرین در آن، نماینده واقعی مردم خود نیستند، چرا که با کمترین میزان رای، سکاندار کاری می شوند که به نمایندگی اساسی از سوی مردم نیاز است، تا کارا و موثر باشند، از جمله این دولت و دولت قبلی، و این مجلس، و مجلس قبلی، که با کمترین مشارکت مردمی، کرسی های نمایندگی مردم ایران را اشغال، و مشغول به کار قانون گذاری و اجرای آن شدند، قانونی که مد نظر اقلیت است را تصویب می کنند، و جماعتی باید آنرا بر اکثریت معترض به آن تحمیل نمایند و...، روندی که بر زنان و دختران این کشور، در خیابان ها و اماکن عمومی کشور در این روزها و در خلال اجرای «طرح نور» یا همان تحمیل حجاب و پوشش اجباری جاریست، بیانگر چنین قوانینی و چنین روندی است که توسط اقلیتی تصویب، و برای اکثریت تجویز و با تکیه بر قوای امنیتی و... تحمیل می شود.

چنین روندی را در هند نیز شاهدیم، آنجا نیز اقلیت جامعه اکنون در حال تبدیل به اکثریت است، اما با کمی تفاوت، چرا که در هند هنوز دمکراسی و سازوکارها و نهادهایش تاحدودی زنده است، و ذیل چنین پتانسیلی در این کشور، مردم هر 5 سال یک بار، می توانند با رای خود، مسیر کشور و سیاست ها، و حتی قانون اساسی خود را هم تغییر دهند، قدرت را از کسانی گرفته و به کسانی دیگر بسپارند، هنوز راستگرایان هندو، دمکراسی و آزادی ناشی از انقلاب هند، و تلاش امثال دکتر امبادکار، جواهر لعل نهرو، مهاتما گاندی و... را آنچنان از محتوا خالی نکرده اند که شرکت در انتخابات در این کشور هم، آب در هاون کوبیدن باشد، و تغییری در روندها و شرایط ایجاد نکند.

 هر چند اکنون شاخه سیاسی سازمان مخوف RSS، یعنی حزب مردم هند (BJP)، با تکیه بر ملیگرایی هندویی و در یک پروژه چند دهه ایی، مشغول خالی کردن انقلاب هند از محتوای متکثر، سکولار، دمکرات و مردم سالار آن است، و یادگار آن حرکت بزرگ انقلابی و آزادیبخش قرن بیستم، یعنی قانون اساسی برآمده از آن حرکت بزرگ را، که حقوق همه اقشار متکثر و متنوع این کشور را در نظر داشته و دارد را، هدف گرفته اند و سعی می کنند اکثریتی در نهاد قانوگذاری هند بدست آورده، قانون اساسی را مطابق تفکر منحط خود، دوباره نویسی کنند و آن را از محتوای سکولار، دمکرات و تکثرگرای و مردم اساس خود تهی کنند،

و این چنین است که راستگرایان هند به سان راستگرایان لانه گزیده در ارکان انقلاب آزادیبخش ایران، با چنین تفکری اساس حرکات سیاسی خود را بر حذف "دیگران" پایه ریزی کرده، و با دگر سازی مخالفان حقیقی و غیر حقیقی خود، قصد دارند جامعه هند را به لحاظ فرهنگی، مذهبی، فکری، سیاسی، اجتماعی و حتی زبانی پاکسازی کنند، و "یک زبان، یک فرهنگ و یک مذهب" را هدف گرفته و برای مردم متکثر هند تعیین جهت می کنند، چرا که پیشرفت خود را در عدم دیگران می بینند و تعریف می کند، و حضور دیگران را تجاوز به فرهنگ خود، تفکر آنان را تهاجم فرهنگی دشمن می بینند و می دانند، و با تعریف اقشاری از هموطنان خود به عنوان «غیر»، و در نتیجه تبدیل آنان به اهداف سیاسی و امنیتی و...، در پی نابودی آنان بر آمده، و کشور را در این مسیر غلط بسیج می کنند،

در حالی که این بخش عظیم مردمی، بخش بزرگی از جامعه، و مردم هند را تشکیل می دهند، اما با تعریف آنان بعنوان «دیگران»، برای محدود سازی و در انتها نابودی آنان، نقشه و طرح ریخته، آن طرح ها را در قالب قدرت قانونی و دولتی، اجرایی و محقق می کنند، این چنین است که بدون هیچ بررسی قضایی سازمان پیچیده و مخوف و تشکیلاتی RSS را، با آن همه سابقه اقدامات فرقه گرایانه، تروریسم، و تفکر خطرناک یکدست ساز و خالص ساز خود و... از ذیل گروه های ممنوع و مضر به حال جامعه، در یک روند رانتخواری سیاسی، و سفارشی و اعمال نفوذ  و... خارج می کنند.

فشارهای بی پایانی که دولت راستگرای هندوی افراطی بر اقلیت مسلمان، مسیحی و... و دیگر آزادیخواهان هند وارد می کند، امری آشکار است، و حزب BJP با کمک شرکای خود در سازمان RSS و دیگر گروه های پر شمار از این دست، از طریق قانون گذاری و...، محدود سازی یک اقلیتِ چند ده میلیونی را، در این چند دهه، در سر لوحه کار خود قرار داده، و آشکارا جامعه را علیه آنان می شورانند، خانه های شان را با بلدوزر ویران می کنند، در استخدام شان در شغل های دولتی و... دست انداز ایجاد می کنند، و نظام گزینشی سفت و سخت، آنان را از شغل و کار و درآمد باز می دارد، مشاغل شان را تحریم می کنند، از ازدواج افرادشان با دیگران جلوگیری می کنند، مساجد شان را خراب می کنند و بر جایش معابد خود را می سازند، در نظامی که کارکنان دولت نباید سیاسی باشند، حتی نخست وزیر هند، رکن رکین سکولاریسم را در قانون اساسی هند زیر پا می گذارد، و به نفع یک مذهب در جامعه متکثر مذهبی هند، خود شخصا معبد ساخته شده بر ویرانه ی مسجد مسلمانان را با افتخار و پر سر و صدا افتتاح می کند و... و باز می گویند نه سازمان  RSS و نه کادر آن سیاسی نیستند! در حالی که نخست وزیر هند، آقای نارندرا مودی خود سابقه عضویت در این سازمان مخوف و سری RSS را دارد، و بسیاری از رهبران دیگر، و وزرای شاخص حزب حاکم BJP که شاخه سیاسی سازمان RSS محسوب می شود، خود سابقه عضویت در این سازمان مخوف را در سابقه خود دارند.

و ترور مهاتما گاندی توسط اعضای سازمان RSS، به واقع اوج مبارزه چنین تفکری با مخالفین سیاسی خود در بین جریان تکثرخواه، آزادی طلب، و طرفداران مدارا و سکولاریسم در حزب کنگره، و جریان آزادیبخش و انقلابی هندو مسلک بود، و دگر پنداری اقلیت مسلمان که حدود یک پنجم مردم یک میلیارد و چهارصد میلیونی هند را تشکیل می دهند، و اعلام آنان به عنوان دین متجاوز به جامعه و سرزمین هندو، و تلقی اسلام، مسیحیت و... به عنوان یک نوع تهاجم فرهنگی، و در نتیجه اتخاذ مشی محدود سازی آنان از طریق ویران سازی اماکن مذهبی آنان، دست اندازی بر اموال و اماکن آنان، فشارهای امنیتی بر بزرگان و فعالین آنان، حذف قوانین مدافع آنان در قوانین اساسی و غیر اساسی هند و... ادامه داشته و دارد.

در بُعد داخلی با قدرت گیری هندوهای افراطی تحت رهبری حزب BJP، علاوه بر تشدید فشار به «دیگران»، فشار و محدودیت های سابق اعمال شده بر خودی های شان نیز به مرور بر داشته می شود، تا با فراغ بال بیشتری پنجه های این تفکر متجاوز را، در شریان های قدرت جامعه فرو کرده، دست باز تر در جامعه هند جولان دهند، از جمله آخرین اقدامات آنان رفع و بی اثر کردن قوانینی است که به علت مشی تروریستی چنین گروه هایی در طول تاریخ بعد از انقلاب هند، بر گروه های اساسی از این دست، همچون سازمان RSS تحمیل و تصویب شده بود، تا همانگونه که گفته شد دست اندازی باشد برای کنترل آنان، و باز داری از قدرت گیری بی حد و حصر افراط گرایانی از این دست، که تفکرشان اساس جامعه یعنی قانون اساسی را بی اثر و خنثی می کند.

گزارش زیر نشان از این روند و تلاشی دارد، که حزب BJP و طرفدارانش در دیگر بخش های کشور، چنین تفکری را از بندهای قانونی محدود کننده رها می کنند تا قدرت و دولت را بیش از قبل در قبضه و چنبره افراط گرایان در آورده، و بر شریان های قانونی و اجرایی چیرگی بیشتری یابند. 

 

توضیح این تصویر :

موهان بهاگوات رهبر سازمان RSS هند در لباس فرم این سازمان و در ژست احترام سازمانی آن، در مرکز تصویر می بینیم، سمت چپ گروهی از اعضای این سازمان در همین لباس فرم در حال مشق گروهی و سازمانی هستند، سمت راست پایین گروهی از مسلمانان هند، لابد عضو سازمان جماعت اسلامی هند، که با RSS  همزمان ممنوع شدند، و در بالای آن گروهی از مردم که هاج و واج به شرایط کشور خود نگاه می کنند که چطور عضویت کارکنان دولت دو سازمان به علت فعالیت غیر قانونی ممنوع می کنند، سپس در یک رانتخواری سیاسی، و یک حالت استاندارد دوگانه یکی را از ممنوعیت خارج کرده، و دیگری را همچنان در فشار مضاعف نگاه می دارند، این نتیجه چیرگی افراطگرایان بر سیاست کشور است که این استانداردهای دوگانه را، در چنین جامعه ایی بسیار باید دید.

RSS و خدمتگذاران دولت: با شلوار پاچه بلند ... به پیش! [8]

 

ممنوعیت عضویت کارکنان دولت در RSS و جماعت اسلامی زمینه و دلیل خاصی دارد. ابراز  اینکه RSS یک گروه سیاسی نیست به معنای نگاهی تنگ نظرانه به معنای اصطلاح « سیاسی بودن » است.

نویسنده : K. Chandru    -  27/Jul/2024

زمانی که قاضی چیتا رنجان دش [9] بعد از بازنشستگی از دادگاه عالی کلکته اعلام کرد، که « من یک عضو گروه RSS هستم و آماده ام که به این گروه باز گردم» زنگ به صدا درآمد. کمی پیش از این نیز قاضی روحیت آریا [10] از دادگاه عالی ایالت مادیاپرادش نیز، چند هفته پس از بازنشستگی به حزب BJP پیوست.

این دو واقعه علائمی کافی برای «مدیریت آموزش و نیروی انسانی (DoPT)» [11] دولت هند بود تا با بخشنامه ایی عجولانه در پیرامون سه مصوبه قبلی، اعلام نماید که آن دستورالعمل ها را « بازنگری کرده و تصمیم گرفته است، تا نام گروه "راشتریا سوایام سواک سنگ (RSS)" را از مندرجات این سه بخشنامه مورد اعتراض صادره در تاریخ های 3/11/1966، 25/7/1970 و 28/10/1980 آن مرکز، بردارد.»

 و این جای تعجب نیست که کاپیل سیبال، وزیر سابق در دولت مرکزی  (از حزب BJP)، و وکیل ارشد کنونی، در زمان انتخابش بعنوان رئیس انجمن وکلای دادگاه عالی بگوید : «اکنون قضاتی داریم که بعد از بازنشستگی اعلام می کنند که از گروه RSS بوده اند و می خواهند به این گروه باز گردند.»

بر این اساس تصمیم دولت مرکزی هند برای اجازه به کارکنان خود برای حضور بعنوان نیروهای بدنه گروه RSS و عضویت در شاخه های این گروه، که در واقع عقب نشینی از تصمیم قبلی دولت، مبنی بر ممنوعیت آن است، نمی تواند شوک بر انگیز باشد.

چیزی که تعجب برانگیز است، اقدام دادگاه عالی ایالت مادیا پرادش – یعنی یک شعبه از دادگاه منطقه ایندور است - که دادگاه به ریاست قاضی سوشروت آرویند دامادهیکاری با صدور دستوری در تاریخ 25 ژوئیه 2024 و ادای احترامی با شکوه به RSS در موضوعی که فرجام خواهی شده است، داشت.

 در پایان سال 2023 دادخواستی برای به چالش کشیدن قانوانین فرعی 12، 12A و همچنین بند 13 از قانون پنجم قواعد خدمات عمومی (رفتار) دولت مرکزی، مصوب سال 1964، برای اعلام این قوانین بر خلاف قانون اساسی و قوانین فوق العاده قانون اساسی ارائه شد. اساس این دادخواست لغو قوانین «مدیریت آموزش و نیروی انسانی (DoPT)» مربوط به ممنوعیت عضویت و ارتباط خدمتگذاران شاغل در دولت مرکزی، با سازمان RSS است. از دادخواست مشخص شد که درخواست کننده پوروشوتام گوپتا یک فرد بازنشسته، که کارمند دولت مرکزی بود و می خواست به RSS بپیوندد و در سال های باقی مانده از زندگی خود، عضو فعال آن سازمان باشد.

پس از صدور اخطار دادگاه عالی ایالت مادیاپردادش، یکی از معاونان مدیریت آموزش و نیروی انسانی دولت هند (DoPT) سندی را در متقابل دادگاه ارائه کرد که، در آن اظهار شده بود که دستورات صادره قبلی در این زمینه، مبنی بر غیر قانونی بودن عضویت کارکنان دولت مرکزی در سازمان مذکور دوباره بررسی شده و نام سازمان RSS از آن بخشنامه ها، توسط این بخش از دولت هند، از این بخشنامه های سه گانه حذف شده است و بنابراین، درخواست کتبی اهل دعوا از خواهان غیرقانونی شده است و از دستور کار دادگاه خارج شد.

در شرایط عادی، هر دادگاهی می باید دادخواست مذکور را ثبت، و سپس دادخواست کتبی را، غیرقانونی و رد می کرد. اما این شاخه از دادگاه ایالت مادیاپردادش این کار را انجام نداد. در واقع، آنها خاطرنشان کردند که پس از شهادت دولت مرکزی، بررسی این دادخواست بی مورد بوده و نافرجام مانده است. با وجود این اقدام دادگاه مذکور ما می دانیم که :

« از آنجایی که موضوعات مطروحه در دادخواست که دارای حواشی ملی است، به ویژه مربوط به یکی از بزرگترین سازمان های غیردولتی داوطلبانه، یعنی سازمان RSS است، بنابراین قبل از فارغ شدن از این موضوع، این دادگاه محتاج و مجبور به انجام مشاهدات و بررسی های خاص است. مشاهداتی لازم است تا اطمینان حاصل شود که آیا هر سازمان داوطلبانه ایی، در جهت منافع عمومی و ملی کار می کند و یا نه، و دوباره از مسیر دستورالعمل های اجرایی دولت وقت خارج نمی شود، کاری که سازمان RSS انجام نداده و تقریباً 5 دهه این روند کار علیه منافع عمومی و ملی را ادامه داده است.»

بدون بهره مندی و اتکا به هر پاسخ و استدلالی از سوی دولت مرکزی، قضات کارآزموده قضایی باید سه سؤال را طرح می کردند و خود بدان سوالات در روند خاص قضایی خود پاسخ می گفتند، و سپس حکم قضایی می دادند. و در آن فرآیند، آنها پیش‌فرض‌های خود را ساخته، و یافته‌های خود را جمع آوری می کردند. این در حوزه دانش عمومی است که RSS تنها سازمان داوطلبانه خودگردان در سطح ملی است، که خارج از سلسله مراتب بوروکراتیک دولتی قرار دارد و فعالیت می کند، که بالاترین تعداد و حجم عضویت را از تمام شهرستان ها و بخش های کشور در خود دارد، و در فعالیت های مذهبی، اجتماعی، آموزشی، بهداشتی و بسیاری فعال است که زیر چتر آن جریان دارد، که این فعالیت ها هیچ ارتباطی با کار این سازمان سیاسی ندارد.

سازمان همچنین مدعی است که سازمان های زیر شاخه دیگری شامل یک سازمان ملی خدمت به هند (راشتریا سوا بهاراتی (RSB)) [12] است که این خود 45 سازمان را نمایندگی می کند، و همچنین 1200 شرکت و سازمان غیر دولتی دیگر (NGO) را در خود دارد. آنها بر این باورند که با RSB نمی توان به عنوان یک سازمان سیاسی رفتار کرد. آنها همچنین به جزئیاتی از عملکرد معابد «ساراسواتی شیشو» [13] به عنوان نمونه‌هایی از اشاره کردند که به نفع افراد کم‌توان و کودکان فقیر در جامعه کار می کنند.

و همه این ها به این یافته و ارائه آنان ختم می شود که : « عضویت در سازمان فی نفسه به معنی و با هدف مشارکت در فعالیت سیاسی سازمان RSS نیست، و تعداد بسیار کمی از RSS در فعالیت های فرقه ایی، و ضد ملی و ضد سکولار فعالند. و این تمایز قائل شده بین عضویت در سازمان، و شرکت در فعالیت های سیاسی موقعی رنگ می بازد که بیانیه ها و بخشنامه های صادره از سوی دولت مرکزی در طول 45 تا 50 سال گذشته را مورد نظر قرار داد.»

دادگاه مذکور حتی بدون بهره مندی از نظرات دولت مرکزی، خود دریافته و اعلام کرده است که بخش مدیریت منابع انسانی و آموزش دولت هند (DoPT)، تصمیمی آگاهانه برای بررسی بخشنامه های سابق در این رابطه گرفته است و دولت نمی تواند عضویت کارکنان خود را در سازمان RSS با دستورالعمل های بخش اجرایی خود ممنوع کند.  

آنان قبل از بستن این پرونده هم، از این امر متاسف شدند که « تقریبا 5 دهه به طول انجامید تا دولت مرکزی به این حقیقت دست یابد، و به اشتباه خود پی ببرد، و به این حقیقت برسد که نام یک سازمان شناخته شده بین المللی همچون سازمان RSS به صورت اشتباه آمیزی در بین سازمان های ممنوع کشور قرار گرفته است، و برداشتن این ممنوعیت، بسیار ضروری بود. و آروزی تعداد زیادی از کارکنان دولت برای خدمت در جهات مختلف، در اثر این ممنوعیت با مانع مواجه بود، که تنها زمانی این ممنوعیت برداشته شد که این موضوع در این دادگاه مطرح، و ممنوعیت فعالیت کارکنان دولت، در سازمان RSS ، توسط خود دولت برداشته شد.»

دادگاه مذکور در یک اقدام سوال برانگیز، به این امر هم اکتفا نکرد و به مدیریت منابع انسانی و آموزش دولت (DoPT) توصیه کرد که این دستور جدید را در وبسایت رسمی خود منتشر کند، و همچنین عنوان داشتند که این بخشنامه به همه بخش های زیر مجموعه دولت در دولت مرکزی و در سراسر کشور ابلاغ شود.

دادگاه با این اقدام و توصیه خود، به نوعی می توان گفت که به یک اقدام پیشگیرانه نیز دست زد، تا نه تنها اقدام بخش مدیریت منابع انسانی و آموزش  DoPTرا در اقدام خود ستوده، بلکه از هر گونه چالش احتمالی متصور در مقابل این تصمیم نیز جلوگیری نماید.

فرایندهای بعدی نیز از یک سیستم قضایی قابل انتظار نبود، که بارها و بارها به دادگاه های عالی عنوان دارد که همه دادگاه ها را ملزم نماید که به هیچ تعریض اکادمیک درباره این موضوعِ غیر قانونی (رفع ممنوعیت فعالیت در سازمان RSS) پاسخ ندهند، چه شخصی و چه سازمانی. دادگاه عالی در این خصوص ابراز داشت :

«به نظر ما عاقلانه این است که دادگاه ها از ورود به این میدان مین ناشناخته خودداری کنند. ما اراده خود را اعمال نمی کنیم. ما نمی توانیم ارزش های خود را به جامعه تحمیل کنیم. هر تلاش این چنینی و در این زمینه به معنای قضاوتی ارزشی (و نه قانونی) است. حکم مورد اعتراض "خطر قضات را نشان می‌دهد که به اشتباه و ناخودآگاه دیدگاه‌های خود را جایگزین دیدگاه‌های تصمیم‌گیرنده می‌کنند که توسط قانون تعیین شده و مجاز به اعمال صلاحدید خود است." (Meerut Development Authority Vs. Association Of Management, 2009 (6) SCC 171) »

 

دور نگه داشتن کارکنان دولت از سیاست :

چه موقع مجزا نگه داشتن، و دور نگه داشتن خدمتگذاران شاغل در بخش دولتی از سیاست آغاز شد؟

در چهارم سپتامبر 1920 مهاتما گاندی "جنبش عدم همکاری" و همراهی با دولت استعماری بریتانیا در هند را اعلام کرد، او نه تنها از خدمتگذاران بخش دولتی، بلکه حتی از وکلا نیز خواست که به این جنبش بپیوندند. و بدین صورت بود که صدها تن از کارکنان دولت در تمامی سطوح خدمت، در ارکان دولت پادشاهی بریتانیا در هند، کار خود را ترک کردند، تعدادی از وکلا نیز خدمات خود را در این سیستم پایان دادند.

بعد از قانون سال 1935 دولت (استعماری وابسته به اشغالگران بریتانیایی در) هند، قوانین خدمت در این دولت شکل گرفت، شامل قوانین رفتاری خدمتگذاران دولت، در قسمت های ایالتی و مرکزی. این قانون روشن نمود که خدمتگذاران شاغل در بخش دولتی نباید به هیچ شکلی در سیاست دست داشته باشند. با این حال، از آنجایی که بیشتر صنایع در دست بخش خصوصی بود، اتحادیه‌های کارگری اجازه یافتند که صندوق سیاسی داشته باشند و از آن در هزینه های انتخاباتی استفاده کنند.

بعد از این که قانون اساسی هند اجرایی شد (در سال 1950 بعد از پیروزی انقلاب آزادیبخش هند درسال 1947)، یک فصل کامل (قسمت چهاردهم) به موضوع خدمتگذاران بخش دولت اختصاص یافت و بر اساس ماده 309، قوانین حاکم بر کارکنان بخش دولت در مرکز و ایالتی مشخص شد.

دولت هند قوانین و قواعد رفتاری بخش مدنی خود را شکل داد، در سال 1964 قانون 5(1) آن کارمندان دولت را از شرکت در سیاست و اقدامات انتخاباتی منع کرد، این قانونی این چنین ابراز می دارد :  «هیچ کارمند دولتی نباید عضو هیچ حزب سیاسی یا سازمانی باشد که در سیاست شرکت می‌کند یا به نحوی دیگر با آن ارتباط داشته باشد، و نباید در آن شرکت کند، در کمک‌های آن شراکت کند، یا به نحو دیگری کمک کند. هرگونه حرکت یا فعالیت سیاسی در این رابطه ممنوع».

تنها بر اساس اصل 33، نیروهای مسلح از حقوق اساسی مندرج در بند سوم قانون اساسی برخوردار نخواهند بود و مجلس می تواند در مورد محدود کردن این حقوق نه تنها در مورد نیروهای مسلح، بلکه در مورد سایر سازمان های شبه نظامی نیز قانونی وضع کند.

این برای اولین بار بود که یک رهبر اتحادیه کارگری راه آهن، تحت قانون حفظ نظم عمومی مَدرَس، دستگیر شد و از خدمات راه آهن اخراج گردید. وقتی او همین امر را زیر سوال برد، دیوان عالی گفت که، فرد می تواند رهبر اتحادیه، و یا کارمند راه آهن باشد، اما هر دو، نه (Balakotaiah, 1957).

بعدها، یک شعبه مربوط به قانون اساسی عنوان داشت که یک خدمتگذار دولتی حق دارد از تمام حقوق اساسی، مشروط به محدودیت های معقول برخوردار باشد (Kameshwar Prasad, 1962). اما هیچگاه قاعده منع شرکت در سیاست و انتخابات در مورد کارمندان دولت بد تلقی نشد.

ممکن است در مورد کارکنان بخش دولتی و صنایعی که توسط دولت اداره می شوند، از این قانون عدول شود. با این حال، زمانی که افرادی که برای پستی در خدمات دولتی درخواست داده بودند، به دلیل اعتقادات سیاسی گذشته خود قبل از استخدام، رد صلاحیت شدند، دادگاه عالی اعلام کرد که طبق قانون اساسی هند، مک کارتیسم کاربرد ندارد.

دادگاه عالی در حال رسیدگی به پرونده معلم مدرسه ای بود که دولت مادیا پرادش از انتصاب او به این دلیل که راستی آزمایی های پلیس نشان می داد که او در زمانی که دانش آموز بوده است، در فعالیت های سازمان RSS شرکت کرده بود، رسیدگی می کرد. دیوان عالی کشور با استثناء از نفی استخدام بر اساس اعتقادات سیاسی گذشته، به استخدام وی دستور داد.

با این حال، قاضی چیناپا ردی معتقد است که در حالی که اعتقاد سیاسی گذشته فرد نمی تواند دلیلی برای رد صلاحیت وی برای ورود به شغل باشد، اما زمانی که فردی وارد خدمات دولتی می شود، تحت قوانین تنظیم شده توسط دولت قرار می گیرد. او در این رابطه نوشت:

«ما حتی یک لحظه هم نمی‌گوییم که پس از ورود به خدمت دولتی، ممکن است شخصی به فعالیت‌های سیاسی بپردازد. تنها چیزی که می گوییم این است که او را نمی توان به خاطر فعالیت های سیاسی گذشته خود، به عقب برگرداند. زمانی که او خدمتگزار دولت شد، او دیگر مشمول قواعد متعددی می شود که رفتار او را تنظیم می کند و طبیعتاً باید مشمول کلیه قوانینی باشد که مطابق قانون اساسی در این رابطه وضع و تنظیم شده است. (Ramashankar Raghuvanshi, 1983)»

 

چرا مبنایی این ممنوعیت بررسی نشد؟

شعبه دادگاه ایالت مادیاپرادش، بدون بررسی و بازخوانی پرونده دستورالعمل های دولتی سابق صادره در تاریخ 30 نوامبر 1966، 7 آوریل 1970 و 28 اکتبر 1980 دولت مرکزی، بررسی پرونده درخواست برداشت ممنوعیت سازمان RSS را رد کرده، و ممنوعیت عضویت و فعالیت کارکنان دولت در سازمان RSS را بنا به استناد به نامه دولتی برداشت، حال آنکه اگر آن پرونده ها را فرا می خواند، و بررسی می کرد، مشخص می شد که مبنای منع عضویت کارمندان دولت نه تنها در RSS، بلکه در حزب جماعت اسلامی چه بوده است.

شعبه دادگاه ایندور در یک اقدام آکادمیکی همچنین عنوان داشت که فقط انجام فعالیت های سیاسی در قالب سازمان RSS برای کارکنان دولت ممنوع است، و نه سایر فعالیت های فرهنگی و اجتماعی در قالب این سازمان، و RSS یک سازمان سیاسی نیست. این نظری ساده و ساده لوحانه بود و هیچ تعریف قابل قبول روشنی در مورد اینکه منظور از سیاست چیست، وجود ندارد. آیا به این معناست که اگر سازمانی از سیاست و فعالیت انتخاباتی رسمی دور بماند، اما فعالیت‌های جمعی مخرب‌تری انجام دهد، دولت با عضویت مقامات دولتی در چنین سازمان‌ و سازمان های وابسته، راضی است و از منافع ناروا برخوردار نخواهد شد؟

این امری روشن است که سازمان RSS سه بار در کشور ممنوع اعلام شده است. اول بار در سال 1948 بعد از ترور مهاتما گاندی بود، بار دوم در جریان اعلام شرایط فوق العاده در سال 1975 و سومین بار در سال 1992 زمانی بود که شرایط خشونت بار ناشی از ویرانی مسجد بابری بر کشور حاکم شد.

نوشته های علمی متعددی در مورد فعالیت های RSS موجود است. گفتن اینکه صرفاً به دلیل شرکت نکردن در فعالیت انتخاباتی این سازمان از هرگونه دستور منع فعالیت کارکنان دولت در آن دور بماند، نشان دهنده درک ساده لوحانه از سیاست در این کشور است.

وقتی شرایط فوق العاده (1975) پایان یافت، دولت حزب جاناتا که توسط ائتلافی از چندین حزب، از جمله شامل حزب "جان سنگ" شکل گرفت، که مادر حزب فعلی BJP است، موضوع بحث برانگیزی مطرح شد که آیا اعضای حزب جاناتا همزمان عضو سازمان RSS هم هستند، که این عضویت خود را مخفی نگه می دارند؟ و یک پیش شرط عضویت در این ائتلاف گذاشته شد که اول افراد عضویت خود در سازمان RSS وا نهند (عضویت دوگانه در حزب جاناتا و RSS)، اما دولت آقای موراجی دسای به دلیل اقلیت بودن، نتوانست خواسته مذکور را به مرحله اجرا گذارد و در نهایت هم این دولت سقوط کرد.

 

موقعیت کنونی این مساله

دولت ایالتی تامیل نادو، نه تنها مدارس را از دادن زمین های بازی و ساختمان های خود برای هر گونه استفاده دیگر منع کرده است، بلکه در آخرین قوانین رفتاری خود در رابطه با معلمان خصوصی و کارکنان غیرآموزشی، آنها را از عضویت در هر سازمانی که ترویج دین و مذهب می کند، منع کرده است. چرا که فعالیت آنها را موجب صدمه به حفظ هماهنگی بین گروه های مذهبی مختلف دانسته، که به آن آسیب وارد می کند (قانون 36 (2) قوانین مدارس خصوصی).

اخیرا وقتی دولت ایالت کرالا و هیات Travancore Devaswom [14] استفاده از محوطه معابد را ممنوع کردند، از جمله جلوگیری از اجرای تمرینات خاص اعضای سازمان RSS در محوطه معبد، چالش ایجاد شده توسط یک شعبه دادگاه رد شد. (G.Vyasan, 2023).

باید اضافه کرد که بازنگری مدیریت منابع انسانی و آموزش (DoPT) دولت هند در سه دستورالعمل قبلی ممنوعیت عضویت در سازمان RSS و حذف این ممنوعیت، فقط برای کارکنان دولت مرکزی اعتبار و کاربرد دارد. در رابطه با کارکنان دولت های ایالتی، برداشتن این ممنوعیت، در محدوده اختیارات این دولت هاست که این اختیار را دارند که قوانین خود را در این زمینه به خواست خود تنظیم کنند. بنابراین، بخشنامه مدیریت DoPT و حکم صادر شده توسط شعبه دادگاه ایالت مادیاپرادش در مورد یک موضوع غیرقانونی، برای آنها الزام آور نیست.

باید عنوان داشت که طرح اعتراض به دستورالمعل جدید مدیریت DoPT صادره در تاریخ 9 ژوئیه 2024، در هر دادگاه عالی دیگر یا در دیوان عالی هند نیز می تواند نتیجه متفاوتی را به دنبال داشته باشد، بسته به اینکه تا چه حد بتوان فعالیت های RSS را مغایر با قوانین، و مخرب تلقی کرد، و دور نگه داشتن کارمندان دولت از این گونه فعالیت ها، تا چه حد در هماهنگی و همزیستی فرقه ایی کارکنان موثر است، و این که باید کارکنان دولت را از این گونه فعالیت ها دور نگه داشت.

لذا دستور دادگاه شعبه ایالت مادیاپرادش پایان کار نیست.

با پوشیدن شلوارهای پاچه بلند [15] و انتقال مقر خود از ناگپور [16]به دهلی، رویای آنها برای تصرف قلعه سرخ [17]ممکن است در نهایت با توجه به نتایج انتخابات 2024 به نتیجه نرسد.[18]

نویسنده این مقاله قاضی بازنشسته دادگاه عالی مَدرَس (مرکز ایالت تامیل نادو) می باشد.

[1] - Rashtriya Swayamsevak Sangh (RSS) the سازمانی با فعالیت همه جانبه، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی حتی تروریستی، که ملیگرایی هندویی را به لحاظ زبان، فرهنگ و مذهب در نظر دارد، و نظامی خالص سازی شده و یکدست از هندوها و ادیان زاده شده در این سرزمین را تحت تفکر و دکترین "هندتوا" از طریق دگرسازی ادیان و فرهنگ های دیگر همچون اسلام و مسیحیت و... دنبال می کند، این سازمان در سال 1925 توسط کیشاو بالیرام هدگوار در شهر ناگپور ایالت مهاراشترای هند پایه گذاری شد و رهبر فعلی آن موهان بهاگواد است. این سازمان زیر شاخه های فراوانی دارد که از جمله حزب مردم هند BJP دولت مرکزی و چند ایالت هند را بدست دارند.

[2] - others

[3] - عین‌القضات همدانی با نام کامل ابوالمعالی عبدالله بن محمد بن علی میانجی همدانی (۵۲۵–۴۹۲ هجری قمری) حکیم، نویسنده، شاعر، مفسر قرآن، محدث و فقیه ایرانی بود. او به زبان‌های فارسی، عربی و زبان پارسی میانه آشنایی داشت و در عین‌حال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشته‌است. او از شاگردان عمر خیام و احمد غزالی بوده‌است و در آثار خود از استادش غزالی گفته‌های بسیار نقل کرده‌است. او در سن ۳۳ سالگی به تهمت الحاد و زندقه در همدان بر دار کشیده شد.

[4] - صدرالمتألهین (۹۷۹ – ۱۰۴۵ ه.ق) حکیم متأله و فیلسوف ایرانی سدهٔ یازدهم هجری قمری و بنیان‌گذار حکمت متعالیه است. کارهای او را می‌توان نمایش دهندهٔ نوعی تلفیق از هزار سال تفکر و اندیشهٔ اسلامی پیش از زمان او به حساب آورد. او را به بدعت‌گذاری در دین متهم ساختند و او را مرتد می‌خواندند. ملاصدرا به مدت ۵ یا ۷ سال در کهک قم و در تبعید زیست آموزش‌های وی بیشتر دربارهٔ اندیشه‌ها و باورهای حکیمان و دانشمندان ایرانی مانند شهاب‌الدین سهروردی، ابن سینا و ابویعقوب الکندی و برخی از دانشمندان اندلسی همچون ابن عربی و ابن رشد بودند

[5] - شهاب‌الدین سهروردی، معروف به شیخ اشراق، شیخ مقتول و شیخ شهید (۵۴۹–۵۸۷ ق / ۱۱۵۴–۱۱۹۱ م) فیلسوف نامدار ایرانی بود. او اهل شهر سهرورد زنجان است. وی از بزرگ‌ترین فلاسفه تاریخ ایران است که حکمت خسروانی ایران باستان را احیا کرد. وی در اصول فقه و فقه نیز ید طولایی داشته و شاعر هم بوده است

[6] - سیّد احمد حُکم‌آبادی تبریزی (۱۲۶۹ – ۱۳۲۴) که بعدها نام خانوادگی کَسرَوی را برگزید، تاریخ‌نگار، زبان‌شناس، پژوهشگر، حقوق‌دان و اندیشمند ایرانی بود. وی استاد رشتهٔ حقوق در دانشگاه تهران و وکیل دعاوی در تهران بود. احمد کسروی در حوزه‌های مختلفی چون تاریخ، زبان‌شناسی، ادبیات، علوم دینی، روزنامه‌نگاری، وکالت، قضاوت و سیاست فعالیت داشت. وی بنیان‌گذار جنبشی سیاسی اجتماعی با هدف ساختن یک «هویت ایرانیِ سکولار» در جامعهٔ ایران، موسوم به جنبش «پاک‌دینی» بود که در دوره‌ای از حکومت پهلوی شکل گرفت. آثار احمد کسروی بالغ بر ۷۰ جلد کتاب به زبان‌های فارسی و عربی است احمد کسروی در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ و در سن ۵۵ سالگی، در اتاق بازپرسی ساختمان کاخ دادگستری تهران «به ضرب گلوله و ۲۷ ضربه چاقو « توسط افراد گروه «فدائیان اسلام» ترور شد. 

[7] - مرتضی مطهری فریمانی (۱۲۹۸ – ۱۳۵۸) روحانی شیعه، استاد فلسفهٔ اسلامی و کلام اسلامی و تفسیر قرآن، عضو هیئت موتلفه اسلامی و از نظریه‌پردازان نظام جمهوری اسلامی ایران بود. وی پیش از انقلاب ۱۳۵۷ استاد دانشکده الهیات دانشگاه تهران بودو پس از انقلاب به ریاست شورای انقلاب منصوب شد. مطهری از شاگردان خمینی و بنیان‌گذاران و عضو مکتب متاع بود و در شامگاه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ پس از آخرین جلسه مکتب متاع در منزل یدالله سحابی پس از خروج از جلسه در خیابان پارک امین الدوله، هدف گلولهٔ یکی از افراد گروه فرقان قرار گرفت و پس از انتقال به بیمارستان طرفه کشته شد سید روح‌الله خمینی علاقهٔ زیادی به وی داشت، تا آن‌جا که پس از مرگش گفت: «فرزند عزیزی را که پارهٔ تنم و حاصل عمرم بود، از دست دادم».در ادبیات نظام جمهوری اسلامی ایران از وی با عنوان «معلم شهید» یاد شده‌است.

[8] - «RSS and Government Servants: With Full Trousers…March On!»  بر گرفته از سایت وایر به آدرس : https://m.thewire.in/article/politics/with-full-trousers-march-on  همانگونه که در تصویر این پست از اعضای سازمان RSS دیده می شود، لباس رسمی اعضای این سازمان یک پیراهن سفید آستین کوتاه، و یک شورت پاچه بلند خاکی رنگ است، که در این عنوان مقاله از شلوار پاچه بلند ذکر به میان می آید، که کارکنان دولت را توصیه می کند با شلوار در رژه سازمانی شرکت کنند.

[9] - Chitta Ranjan Dash

[10] - Rohit Arya

[11] - the Directorate of Personnel and Training (DoPT) مدیریت منابع انسانی و آموزش دولت هند.

[12] - Rashtriya Seva Bharti (RSB)

[13] - the Saraswati Shishu

[14] - هیاتی خوداتکا که بر اساس قانون سال 1950 ایالت کرالا، در امور موسسات مذهبی تشکیل شد، که 1248 معبد را در ذیل خود شامل دارد

[15] - کنایه از تغییر قوانین داخلی سازمان RSS و پوشیدن شلوار پاچه بلند به جای شورت های پاچه کوتاه که لباس سازمانی این گروه است، برای ایجاد شرایط عضویت کارکنان دولت در فعالیت های سازمان

[16] - مقر رسمی سازمان RSS در شهر ناگپور در ایالت مهاراشترای هند قرار دارد که کنایه از این دارد که نویسنده معتقد است سازمان قصد دارد با شراکت در دولت مرکزی، مقر سازمانی خود در ناگپور را به شهر دهلی پایتخت منتقل کند و زمام امور را در دست گیرد.

[17] - قلعه سرخ یا لال کیلا در دهلی نو نقش میدان آزادی ما را در برگزاری مراسم های رسمی حکومتی بازی می کند، این قلعه محل حکومت سلسله پادشاهی کورکانیان هند یا همان مغولان هند بوده است و نخست وزیر هند مراسم رسمی روز استقلال را در این مکان برگزار می کند، این جمله کنایه از تسلط سازمان بر دولت مستقر در پایتخت می باشد.

[18] - دولت حزب BJP که انتظار داشت در انتخابات سال 2024 با کسب نزدیک به 400 کرسی از پانصد و اندی نمایندگان مجلس عوام هند، تغییرات بنیادین در قانون اساسی را پی بگیرد و قوانین مد نظر فرقه ایی و سیاسی و فرهنگی خود را در قانون اساسی جدید بگنجاند، اما این انتخابات انان را تا حدودی در دستیابی به اهداف خود مایوس کرد، چرا که اقبال مردم هند در این انتخابات به احزاب اپوزیسیون بسیار بیشتر از حد انتظار خود را نشان داد و حزب کنگره بعد از مدت ها شکست توانست کرسی های زیادی را به خود اختصاص دهد و اپوزیسیون قابل توجهی را در پارلمان هند برای خود تدارک بیند، از این رو نتایج غیر منتظره انتخابات اخیر، از دید نویسنده این مقاله، باعث شده است که رویاهای سازمان RSS در دست اندازی به مراکز قدرت نقش بر آب شود.

 

معضل بزرگی که هم اکنون انقلاب و انقلابیون در ایران با آن دست به گریبانند، شکافی است که بین حاکمیت و مردم ایجاد شده، و هر چه می گذرد هم عمق و شدت می یابد، از نشانه های این امر می توان به کاهش مشارکت ایرانیان در انتخابات، افزایش تعداد، کاهش زمان بین، و افزایش وسعت جنبش های اعتراضی و... دانست که در ایران به صورت پشت هم اتفاق می افتد، که آخرین آن خیزش بزرگ "زن، زندگی، آزادی" است که این جنبش هنوز پایان نیافته و بر سیاست و گفتمان جامعه ایران سایه سنگین خود را حفظ و تحمیل می کند و از ایرانیان قربانی می گیرد، و در کشاکش بین مردم و حاکمیت بر سر حجاب و تحمیل پوشش اجباری، فرزندان این مرز و بوم مورد هتک حرمت و دچار زندان می شوند و نیروهای امنیتی و نظامی کشور مقابل مردم قرار می گیرند، و به این ترتیب شکاف همچنان عمیق تر می شود؛ در کشوری که کاندیدای اصلاح طلبان [1] می توانست حماسه ایی به بزرگی حضور 85% مردم را به پای صندوق های رای بیافریند، اما اکنون در آخرین انتخابات از این دست، کاندیدای محبوب ترین جریان سیاسی کشور [2] حتی نتوانست رقم مشارکت را به 50% نیز برساند که مردم به پای صندوق های رای بیایند.

اما ایران و انقلاب چطور با چنین شرایطی مواجه شدند، در پاسخ به این سوال باید گفت، یکی از عوامل مهم در رویگردانی ایرانیان از انقلاب، انقلابیون و تفکر انقلابی، در چند دهه گذشته بعد از پیروزی انقلاب 57، که هر لحظه شکاف بین حاکمیت و مردم افزایش می دهد، جدایی از فرهنگ تکثرگرای ایرانی است، که در دیدگاه و حافظه جمعی ایرانی یکی از عوامل مهم و اساسی گردهم آیی آنان در طول تاریخ بوده است،

ایران همواره سرزمینی بزرگ متشکل از کنفدراسیونی از اقوام، زبان ها و حتی مذاهب مختلف بوده است، اوج ایران، با اتحاد این تنوع و تکثر است که شکل می گیرد، و به رسمیت شناختن آن تکثر و تنوع فکری، قومی و زبانی است که، به شکل گرفتن این اجماع بزرگ ملی می انجامد، و می تواند برای ایجاد دوباره اش زمینه سازی کند، و راه موجودیت آن را هموار نماید.

 هخامنشان اوج ایرانِ کشف شده در تاریخ گم شده این سرزمین اند، که مجد و عظمت آنان نیز موقعی شکل گرفت که شاه بزرگمنش هخامنشی، مردم متکثر خود را در پرستش خدایان مختلف و متنوع، و تنوع فکری، زبانی و... خود آزاد گذاشت و حتی به تعمیر معابد کسانی با هزینه خود برآمد که حتی خدای او را هم نمی پرستیدند، و خدای خود را داشتند و... همین تاریخ افتخارآمیز است که ایرانیان را الگوی رواداری، و کوروش کبیر را مظهر انسانیت، ایرانیت، و افتخار آن، در بین ملل دیگر مطرح و معرفی می کند.

اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که از قضا این انقلاب نیز نتیجه حضور، مبارزه و تلاش انقلابیون متکثر و متنوعی در انواع و اقسام نیروهای فکری بود، که آمدند و ایستادند و مبارزه کردند تا به پیروزی رسید، اما با محور قرار گرفتن طبقه روحانیت، در حاکمیت ملی ایران بعد از پیروزی، عده ایی با خود فکر کردند که این محوریت را با یکسان سازی، یکدست سازی و خالص سازی تفکری نیز همراه سازند، این بود که مدافعان چنین راهبردی، تفکر تک قرائتی مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را محور تفکری و ایده نیروهای انقلاب معرفی و تعیین کردند، او که از تکثرگرایی فکری و مذهبی غولی وحشتناک و مضر به حال خود و روحانیت و مذهب ساخت، و نبرد علیه چنین ایده ایی را تئوریزه، و به جامعه انقلابی ایران تحمیل کرد، و نیروی انقلاب، انقلابیون و کشور را برای مبارزه با معتقدین به تکثر، وجه جمهوریت، ضرورت تنوع فکری و... بسیج و هدایت کرد، و نیروی بسیار زیادی از انقلاب و ایران را مستهلک حاکمیت تفکر خود نمود، و صرف جنگ های داخلی و اختلافات فکری و عملی برای یکسان سازی، خالص سازی و یکدست نمودنِ حاکمیت و دست اندرکارانش نمود، تا تکثرگرایی و جمهوریت را منکوب نمایند، و بدین وسیله بود که ایران و ایرانیان را در مقابل رقبا ضعیف، و ضربه پذیر کردند، که از نتایج آن حرکت، بسته شدن دایره یی بود که تنها کسانی در آن جای داشتند که این وضعیت را برای انقلاب تمکین باید می کردند، و باقی اکثریتی بودند که از دایره خارج، فتنه و غیرخودی نامیدند. [3]

 تفکر این شیخ اهل کویر ایران، که از کویر تنها سختی و خشونت آنرا در تفکرش منعکس داشت، و مهر و مدارای ایرانیان کویرنشین را به فراموشی سپرده بود، روح عدم رواداری، عدم تحمل و عدم پذیرش تکثر و وجه جمهوریت را به جامعه سیاسی، فکری و مذهبی ایران و انقلاب و انقلابیون تزریق کرد، و از آن زمان تا کنون اختلافات برای بقای جمهوریت و البته حضور ملت ایران در منظومه قدرت، و روند تعیین مسیر آن بالا گرفت، که به تنازع و مبارزه ایی همه گیر منجر شده است.

اعتراضات فراگیر موسوم به جنبش سبز [4] در سال 1388 اوج تقابل این دو اندیشه، در سطح عموم مردم ایران بود، که میان قبضه قدرت توسط طرفدران اندیشه ی تک قرائتی و ضد جمهورِ مصباح، و بازگشت قدرت به مردم و پذیرش تکثر، تحمل و رواداری فکری و مذهبی و سیاسی، به رویارویی بزرگ منجر شد، اما حتی بعد از این رویارویی همه جانبه و بزرگ نیز که با آن همه وسعت، دامنگیر کشور شد، مدافعان تفکر مصباح یزدی در سیستم فکری کشور، عبرت نگرفتند و خواستاران مدارا، تحمل و تکثر را "فتنه" نامیدند، و عبرت نگرفته، جنگ با این تفکر تکثرگرا را شدت بخشیدند، و محدودیت های بسیاری را برای اهالی آن در نظر گرفته و اعمال کردند و آنان را از حقوق شهروندی خود محروم کردند، به طوری که رهبران و فعالین این جنبش، راهی زندان ها شدند، احزاب و گروه های شان منحل و پرونده دار، و بیش از یک دهه و نیم است که برخی از رهبران مهم جنبش سبز در حصر افتاده اند و میانجیگری های بین المللی و داخلی هنوز نتیجه نداده، و این نیروهای گرانسگ که مبارزه اشان سیاسی و برای اهل کشور و انقلاب شان بود، در حصر پیر و فرتوت می شوند و عمر به پایان می برند.

جناب مصباح گرچه می دانست که سلطنت و حاکمیت در ایران همواره خود را آسمانی و مفتخر به فرِّ ایزدی، سایه خدا بر زمین، یا ذل الله دانسته است، و با این انقلاب ایرانیان می توانستند از ذیل چنین انسان های مدعی خدا خارج شوند، اما گرچه این امر پدیده تازه برای ایرانیان نبود، و قدرت، حاکم و حاکمیت همواره در این خاک دیرپای، با آسمان گره خورده اند، اما شاید غافل از این شد که همین وجه خدایی حاکمان، اگر با تفکرِ مدارا، قبول تکثر و تمکین در مقابل تحمل و تساهل و تسامح همراه نباشد، به جدایی حاکم از مردمش منجر خواهد شد، که از نتایج گریزناپذیر آن در طول تاریخ می توان به جنایات شاهان صفوی در مورد دگراندیشان مذهبی زمان خود، یا کشتار و قتل عام مزدکیان توسط ساسانیان و... اشاره کرد.

طرفداران نظریه ضد تکثر و تک قرائتی مصباح یادشان رفت که ایران اوج خود را وقتی دید، که خدایان بابل، توسط شاه ایران برای پرستش بابلیان قابل و لایق پرستش دیده و اعلام شدند و...، آنگاه بود که اندیشه ی ایران و قدرت ایران بروز و ظهور عملی یافت، ورنه ایران به همان وضعی دچار می شد که این روزها پیدا کرده است، که دولت مرحوم رئیسی، مجلس قالیباف، دولت مسعود پزشکیان با کمترین رای ممکن، بر کرسی قدرت و یا قانونگذاری بنشینند، که قوانین و دستورات شان حتی برای اهل خانه اشان نیز منطقی و منقاد کننده نباشد، چراکه تفکرشان در بین ایرانیان آنقدر در اقلیت دیده می شود، که قوانین شان نیز خاص خودشان است، و تو گویی به فرقه ایی تعلق دارند، که قانونگذاران فقط بدان معتقدند، و اگر قانونی مثلا در بحث حجاب و عفاف و... بنویسند، جمع کثیری از ایرانیان هرگز با این قانون نه همراهند، نه همدل، و نه موافق، و من نمی دانم این قوانین را برای چه مردمی می نویسند، برای تحمیل به مخالفان، برای دهن کجی به مبارزان و معترضان؟!.

کسانی که تفکر خطرناک و محدودگرایِ ناروادار مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را به بدنه انقلاب آزادیبخش 57 تزریق کردند، انقلابی که عصاره اهداف و نتایج دو انقلاب متاخر، یعنی نهضت مشروطه و خیزش ملی شدن صنعت نفت را باید محقق می کرد، و حاکمیت را به مردم ایران باز می گرداند، به جدایی و شکاف بین مردم و حاکمیت صورت عملی دادند، و آنرا شدت بخشیدند، و تفکر مصباح (و جبهه پایداری که اکنون، آنرا در بعد سیاسی در کشور نمایندگی می کند)، در واقع تله ایی برای انقلاب و انقلابیون بود، که بعد از پیروزی، این انقلاب، آنرا به بن بست فکری و ماهیتی بردند، چراکه نقش ایرانیان (از جمله انقلابیون و...) را به پایین ترین حد ممکن، در دخالت در قدرت و امورشان تقلیل دادند، و مجاری تصمیم سازی را از نمایندگان انتخابی مردم ستاندند، و به طبقه روحانیت، منصوبان آنان، و حاکمانی از بین آنان سپردند، که قدرت و مشروعیت خود را آسمان می دانند لذا دور از دسترس مردم، و بدون نظارت و سوال این مردم، حکم خواهند راند، [5] تفکری که مدافع یک قرائت تکصدایی، خالص سازی شده و یکدست از ایرانیان است، که تسلط، حاکمیت و حکومت را خاص انقلابیون معتقد به این تفکر دانسته، و دیگران را از دخالت در روند امور می راند، و محدود می کند، که این امر باعثِ ایرانی ضعیف، و بدون پشتوانه گسترده مردمی گردیده است.         

ایرانیان برای رسیدن به تکثر، بعد از سیطره اعراب و حاکمیت امویان، عباسیان و... مرارت های بسیار دیدند، خون ها دادند، متفکرین تکثرگرای آنان در وضع فجیعی کشتار شدند، تا به روزی برسند که در انقلاب 57 پیوستاری از نیروهای بسیار متکثر، گسترده و وسیعی، از لحاظ فکری و مذهبی برخیزند و در کنار هم بخواهند ایرانی لایق تر برای تمام ایرانیان بسازند، ایرانی که تکثر آن مدیون همچون عین القضات همدانی هایی است که در سی و سه سالگی جان بر سر تکثرگرایی فکری برای بشریت و ایران دادند، چرا که معتقد بود، تکثر در ذات طبیعت و البته هر انسانی است، و تنوع فکری، در طبیعت انسان است، چرا که فکر می کرد :

"اگر آنچه نصارا در عیسی دیدند، تو نیز ببینی ترسا شوی؛ اگر آنچه جهودان در موسی دیدند، تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بت پرستان در بت پرستی دیدند، تو نیز ببینی، بت پرست شوی؛ و هفتاد دو ملت [6] جمله منازل راه خدا هستند".

چنین اندیشه ایی، از شهید جوانمرگ شده تکفر تکثرگرایی ایران، باعث شد که به فتوای فقهای تکقرائتی عصر خود، پوستش را کندند و شمع آجینش کردند و بدن مطهرش را در بوریایی پیچیده و نفت آلوده به آتش کشیدند، او که با جانش مبارزه کرد تا تکثرگرایی را در این ملک جا بیندازند، یا ابن سینای بلخی، ناصر خسرو قبادیانی، شهاب الدین سهروردی که ایرانی ترین تفکر را در بین فیلسوفان ایران داشت را به جرم دگر اندیشی در زندان حلب (در سوریه کنونی) گرسنگی دادند و این جوان نواندیش و پرشور را به جرم منطق علمی متفاوت و دگر اندیشش کشتند و...، و نهال های بالنده را از باغ و گلزار تکفر ایران برکندند و بر خاک کوبیدند.

 اما یک دهه بعد از انقلاب، و در آستانه قرن 21 میلادی باز دچار تفکر محدودگرای مصباح یزدی شدیم، و این است که ایران اکنون در اوج ضعف، طعمه ی هر روزه کفتارها و شغالانی در اطراف خود می شود، که خراسانیان در سرزمین خراسان بزرگ، در محدودیت و ظلم قرار می گیرند و زیر چکمه های طالبان نژادپرست، خشک مغز و فاشیست له می شوند، طالبانی که حتی از شهر بلخ نیز پارسی زدایی می کنند، و آنان را که به زبان و ادب مولوی بلخی، ابن سینا، ناصر خسرو قبادیانی و... سخن می گویند را پاکسازی قومی، زبانی و نژادی می کنند،

در شهر توس و در زادگاه و میزبان جسد مطهر حکیم ابوالقاسم فرودسی بزرگ، مجسمه اش را پایین می کشند، و دیوارهای شهر را از نقاشی های شاهنامه گرانسنگ او پاک می کنند و...، و شهادت ایران را، در ایران جغرافیایی کنونی و ایران بزرگ تمدنی این چنین جشن می گیرند. 

و ایران این همه شهید داد، تا ایران برای همه ایرانیان باشد و بماند، اما بعد از پیروزی، ایدئولوگی از راه رسید و ریشه ی تمام دستاوردهای آنان را تا کنون به باد تفکر تنگ، دیکتاتور ساز، خالص ساز، یکدست ساز و خود حق مطلق بینِ خود داد.

 

[1] - سیّد محمّد خاتمی (زادهٔ ۲۱ مهر ۱۳۲۲) سیاستمدار اصلاح‌طلب ایرانی است که از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ به‌عنوان پنجمین رئیس‌جمهور ایران فعّالیت می‌کرد. در سال ۲۰۰۹، مجلهٔ نیوزویک، وی را چهارمین مرد قدرتمند در ایران نامید

[2] - مسعود پزشکیان (زادهٔ ۷ مهر ۱۳۳۳) جراح قلب، سیاستمدار و نهمین رئیس‌جمهور ایران است. او از ۱۳۸۷ نمایندهٔ حوزهٔ انتخابیهٔ تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی بوده و همچنین در دورهٔ دهم مجلس، به‌عنوان نایب‌رئیس اول انتخاب شد. پزشکیان پیش‌تر از ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴ سمت وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در دولت محمد خاتمی را برعهده داشت.

[3] - "در بسیاری از نقدهای تند خود همراه با نسبت‌هایی چون کفر و فسق و انحراف در قبل و پس از انقلاب به برخی از صاحب نظران و اندیشمندان و جریان‌ها محق نبود". گرچه معتقد بود : "چون در عصر غیبت، امکان دست‌رسی به معلم و مفسر معصومِ قرآن و سنت، وجود ندارد، نمی‌توان ادعای معرفت ناب داشت." . اما "ایشان را نسبت به پاره‌ای از دیدگاه‌ها و نظرات خود ـ که حتما احتمال خطا در آنها راه داشته و نمی‌توانسته به عنوان معرفت و اسلام ناب قلمداد شود ـ آن چنان راسخ و صاحب حق می‌کرد که به خود اجازه می داد بعضا مخالفان خود را به جهل و کفر و فسق و خیانت و ارتداد و ...متهم کند و چهره‌ای خشن و مهاجم از خویش در طیفی از افکار عمومی و نخبگان ترسیم کند. اساسا وقتی در کلام و فقه تشیع از آزاد بودن و بلکه ضرورت اجتهاد در عصر غیبت سخن گفته می‌شود... مجاز به تکفیر و تخطئۀ شخصیتی و نسبت دادن انحراف و بددینی به صاحب نظران نیستیم. اگر عالم و صاحب نظری در مسلمات دینی و مذهبی نیز دچار شبهه و بدفهمی شود و سوء‌نیت و علم و عمد او ثابت نشود، در اینجا نیز الزاما کفر و ارتدادی رخ نداده و به دلیل عدم دست‌رسی به فصل‌الخطاب معصوم و حجت‌های بالغه الهی، این فرد یا افراد در زمرۀ قاصران و مستضعفان فکری و عقیدتی قرار می‌گیرند و به تصریح قرآن، مورد عقاب و عذاب الهی نخواهند بود و به تبع آن سزاوار توهین و تکفیر و هتک حیثیت و محروم شدن از حقوق انسانی و شهروندی و ... نیستند. گر قرار باشد نوع برخورد آن مرحوم با مخالفان فکری خود صحیح باشد، باید به متکلمان شیعه حق داد که او را در زمرۀ منحرفان و بددینان و مخالفان اسلام قلمداد کنند. در هر صورت، التفات و توجه به شرایط عصر غیبت و به رسمیت شناختن اجتهادات و قرائت‌های روش‌مند گوناگون و پرهیز از ادعا و نمایندگی اسلام ناب از سوی هر عالم دینی (چه آن که نابیت فکری و اعتقادی در اختیار معصوم است و بس) می‌تواند پایان‌بخش بسیاری از نزاع‌های زیان‌بار عقیدتی و سیاسی و فراهم‌کننده فضای آزاد برای تضارب آراء و اندیشه‌ها باشد."

[4] - جنبش سبز ایران به سلسلهٔ اقداماتی اطلاق می‌شود که در آن معترضان به نتیجهٔ انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران، خواهان برکناری محمود احمدی‌نژاد پس از انتخابات شدند. رنگ سبز ابتدا به عنوان نماد طرفداران میرحسین موسوی انتخاب شد اما پس از انتخابات ۱۳۸۸ ایران و اعتراضات گسترده در واکنش به آن، این رنگ نماد اتحاد و امید کسانی به‌شمار می‌آمد که با انتخاب مجدد احمدی‌نژاد و حتی نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند میرحسین موسوی، مهدی کروبی و سید محمد خاتمی به عنوان «رهبران جنبش سبز» شناخته شده‌اند. در تاریخ نظام جمهوری اسلامی ایران، این جنبش از انقلاب ۱۳۵۷ به بعد بی‌سابقه بود

[5] - مصباح یزدی : "اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود. ... مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست، بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد". این در حالی است که به گفته اهل تحقیق : "رأی مردم به هر تصمیمی حتی اگر ۹۹ درصدی هم باشد، موجب مشروعیت (به معنای شرعی بودن) آن تصمیم نمی‌شود. همچنان که نظر فلان عالم دینی نیز بجز برای خودش برای دیگران حجیت شرعی ندارد. به همین دلیل است که آرای فقهی و شرعی در میان علمای اسلامی متفاوت است و هر کدام نیز برحسب برداشت خود عمل می‌کنند. و این متفاوت از مسیحیت کاتولیک است که رای پاپ نهایی و به منزله حکم خدا است. بنابراین نه تنها رأی مردم، بلکه رای هیچ کس دیگری حجیت شرعی برای عموم را ندارد. هر فقیه یا مقلدی خودش مسئول آن چیزی است که می‌گوید و به آن عمل می‌کند... ولی حقانیت چیزی متفاوت از مشروعیت است... قانون اساسی ایران به واسطه رأی مردم حق یا قانونی شناخته می‌شود، و به هیچ وجه از این رأی پایه مشروعیتی را نمی‌توان استنتاج کرد. بنابراین کل این نظام و جزییات از جمله جمهوریت آن بر پایه یک توافق جمعی واقعیت پیدا کرده است. توافقی که هیچ سابقه تاریخی نیز در شرع نداشته است... البته افراد می‌توانند برحسب اجتهاد خود آن را شرعی نیز بدانند، همچنان که آقای مصباح چنین می‌اندیشید، ایرادی ندارد، ولی این برداشت فقط برای خودشان معتبر است و نه برای دیگران.... بنابراین اگر چه رأی مردم موجب شرعیت چیزی نخواهد شد، ولی مگر راه دیگری برای شکل دادن به حکومت وجود دارد؟ حکومت‌ها یا از طریق زور و سلطه خود را تحقق می‌بخشند یا از طریق توافق یا رضایت جمعی. اگر براساس توافق جمعی بنا نشوند، به ناچار براساس زور و سلطه خواهند بود و به طور قطع اعمال زور هر چه باشد شرعی نیست، زیرا اساس شرع و دین مبتنی بر انتخاب و رضایت است. مثل اینکه افراد را به زور مجبور به نماز خواندن کنند!!...

[6] - واژه هفتاد و دو ملت در این شعر حافظ نیز بروز یافته است که

جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه    چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند

به رغم گذشت نزدیک به هفتاد سال از پیروزی شکوهمند انقلابیون هندی علیه استعمار و اشغال هند توسط بریتانیا، [1] همچنان نبرد برای حفظ اصول و دستاوردهای این انقلاب مردمی و هوشمندانه، از جمله حقوق مردم، دوری از انحراف از اصول اولیه آن انقلاب که شامل دمکراسی، تکثرگرایی، سکولاریسم، جمهوریت، حاکمیت قانون و... [2] می گذرد، و جامعه سیاسی هند هوشیارانه همدیگر را رصد می کنند تا انقلاب و اساس تفکر آن به فراموشی نرود، اکنون حزب کنگره هند و حزب BJP به عنوان دو رقیب در صحنه سیاسی هند فعالند و حزب BJP که نماد و نماینده سیاسی "بنیادگرایی و ملی گرایی مذهبی هندویی" است در قدرت قرار دارد و تحرکات اصولگرایانه مذهبی آن مورد هشدار جامعه متفکر هند است که اصول قانون اساسی این کشور را به نابودی نبرده و به پای ملی گرایی هندویی قربانی نکنند. سخنانی که خواهد آمد هشدار آقای کانایا کومار (Kanhaiya Kumar) رییس سابق "اتحادیه دانشجویان دانشگاه جواهر لعل نهرو" دهلی است [3] که در این زمینه مطرح کرده است و در روزنامه هندو (The Hindu)  تحت عنوان "تکثرگرایی زیر تهدید" [4] به شرح ذیل منعکس شده است:

"نخست وزیر آقای نارندرا مودی و حزب BJP در "سیاست مصادره" وارد شده اند، به طوری که به مصادره (به مطلوب) افرادی مانند "باگات سینگ" [5] ،  "شیواجی" [6] و اخیرا "مهاتماگاندی" [7] اقدام کرده اند، اما جدای از این افراد مصادره شده، ایده و عقیده افراد مصادره شده از سوی مصادره کنندگان به کناری نهاده شده است، شما نگاه کنید که چگونه این بزرگان کشور را برای خود تصاحب و مصادره کرده اند، اما ایدئولوژی آنها را رها کرده اند. BJP (بنیادگرایی هندو) در حال تحمیل ایدئولوژی خود به جامعه هند هستند. به زودی آنها حتی لباس هندویی زعفرانی [8] خود را به تن مهاتماگاندی هم خواهند پوشاند، این یک واقعیت است. تکثرگرایی و یا پلورالیسم در هند زیر یک تهدید دائمی قرار دارد و یک وحدت ایدئولوژیکی باید، تا در مقابل این ایده ی همانندی و یکدستی (که در مقابل تکثرگرایی است) ایستاد. امواج تغییر در سراسر کشور در حال موج زدن است. مودی (نخست وزیر حزب BJP) و ده ها میلیون طرفدارانش (در توئیتر). اگر روی صفحه او در توئیتر یک سال قبل نگاه می کردید، هیچ چیزی نمی یافتی. او اکنون لشکری از غولچه ها (Trolls) دارد، که آنها مطمئن باشند که می توانند از هر کسی که علیه آنها سخن گوید سو استفاده کنند، اما شرایط کنونی چگونه است؟ آنها غولچه ها دارند، ما جنگجویان آزاد داریم. همه اکنون در حال جنگ در این جنگ ایدئولوژیک هستند."  

 

[1] - استقلال در سال 1947

[2] - secular plural democracy

[3] - ایشان در نشست روز یکشنبه تحت عنوان آیا هند به مرحله انقلاب رسیده است (Is India Ripe for a Revolution?) که در نشست روزنامه هندو سخنرانی کرد این مطلب را عنوان داشت.

[4] - “Plurality under threat: Kanhaiya” این مطلب در روزنامه هندو منتشره در شهر چنای در تاریخ JANUARY 15, 2017 به چاپ رسید و این مطلب در آدرس ذیل قابل دستیابی است: http://www.thehindu.com/news/national/Plurality-under-threat-Kanhaiya/article17041513.ece?utm_source=true&utm_medium=Email&utm_campaign=Newsletter

[5] - http://mostafa111.ir/neghashteha/india/991  آخرین نگاره های یک "تروریست انقلابی" هندی - باگات سینگ

[6] - شیواجی یکی از مبارزین هندی در امپراتوری مراتی است که بین سال های 1627 تا 1680 زندگی کرده است Shivaji (1627–1680)

[7] - مهاتما گاندی رهبر فقید استقلال هند معتقد به سکولاریسم و پلورالیسم و دمکراسی بود و آن را در قانون اساسی گنجاند و به عنوان رهبر حزب کنگره محسوب می شود و توسط یکی از عناصر گروه RSS که حزب BJP شاخه سیاسی RSS است ترور شد و به لحاظ مبنای فکری با گروه های هندوی افراطی تضاد عقیده دارد.

[8] - رنگ زعفرانی رنگ نماد هندویسم افراطی است

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...