حال ناخوش جامعه و جهان ما، حافظِ مکتبِ فرزانگی شیراز را به سرایش چگامهایی تکان دهنده برانگیخت، که تن انسان کمالجو، تغییرطلب، تحولخواه و برتریجو را به لرزه در میآورد، و پرده از حقیقت روشن شرایط انسانها در این جامعه و جهان برمیدارد، آنگاه که لگام از اسب سخن، به شیوه فاشِ نمودن اسرار، برداشت و گفت: « زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست» [1] و این پرده برداری چقدر دردناک و هولناک است، به ویژه آنکه از سوی «لسان الغیب» ابراز میشود.
اما پرسش اساسی که وجود دارد، این استکه، آخر چرا کسی نتوانست خوش بنشیند؟! خوشی حرام شده است، یا خوش بودن از دسترس ما انسانها دور داشته شده است؟ و اگر اینگونه نیست، چه چیز، چه کسان و یا کسانی سد راه خوش بودنِ انسانند؟! آیا این تقدیر خدایِ آسمان فیروزه رنگ است، که کسی زیر این آسمان آبی، خوش ننشیند؟!
بیشک خدای آفریننده زیبایی، از نازیبایی به دور باید دیده شود، و آفرینندهی خوشی، خود راه را بر تغییر، تحول و در نتیجه تقدیرگردانی به سمت خوشی را نباید بسته باشد، او که در جایی تغییر را از جانب خود، و آنرا منوط و مشروط به تغییر در درون انفاس انسانها کرد، تا تقدیر گشایی کند. [2]
آیا چنین آفرینندهایی جهان را زجرآور کرده، تا انسان همیشه در رنج و درد بماند، و کسی را راهی به آرامش و خوشی نباشد؟ آیا دنیا جهنمیست برای اهل دنیا؟! و یا اینکه کسانی سد راه تغییر از ناخوشی به خوشیاند، تا اصلاحی به سمت خوشی در جهان به وجود نیاید، و دستانی درکارند تا زندگیِ ساکنان زیر این چرخ نیلوفری را همواره به عرصهایی برای زجر و ناخوشی تبدیل کنند؟!
آنچه روشن است، زیاده خواهی انسان، طبقات انسانی، نژادها، ایدهها و... آنان را وا داشت تا برای داشتن برتری، و تثبیت آن در خود، به کسب قدرت و ثروت بیشتر، و انحصاری کردن آن در دستان خود، اقدام کرده و کنند، آری جهان در ناخوشی غرق است، و یکی از موانع تغییر از ناخوشی به خوشی در جهان، همین انحصار طلبی، تمامیت خواهی، و درجه یک و دو کردن انسانها بوده و هست،
چراکه خوشی جامعه خرج کسب و تثبیت قدرت و ثروت در دست اینان گردیده و می گردد، و این خودخواهی همواره هارمونی دنیای ما را در هم ریخت و شکست، تا جوامعی بهنجار (نرمال) و متوازن شکل نگیرد، و انسان اسیر جامعه ایی کاریکاتوریزه شود، که در آن راه راستی و درستی را مطابق با شرایط و امکانات خود نمییابد.

گذشته از این که ایران و جامعه ما در این میان، همواره مبتلا به هجومهای پی در پی بود، و جامعهایی امن و آرام و خوش شکل نگرفت، ولی هرگاه هجومهای سیل آسا و ویرانگر اسکندری، چنگیزی، ترکی و تورانی، اسلامی و... به این جامعه فرصت داد، تا روی آرامش به خود گیرد، از درون، باز زنجیرهایی پای جامعه را گرفت، تا بزرگانش فرصت و میدان اندیشیدن، عمل و جولان به سمت خوشی نداشته باشند، و این جامعه در بیشتر مواقع در باتلاق ایستایی، حرکت روی مدار صفر، و بلکه گاه گام برداشتن به پس، بِماند.
یکی از موانع شکلگیری دنیایی آرام و منطقی، برای زیستی دلخوشانه، زیر این آسمان آبی و زیبا، فقه و فقها بودهاند، که با بستن میدان اندیشه، و تنگ کردن میدان تحرک اندیشمندان، و اهل کار و عمل، دنیای ما را در ایستایی قرار دادند، که نتوان جهان خود را مطابق با شرایط و امکاناتِ تک تکِ مان به شکلی تازهتر، طوری شکل دهیم که بتوان در شرایط خود تغییر ایجاد کرده، که چنین تغییری، نتیجه وعده الهی شود، و با روغن کاری چرخ جامعه، حرکت به سمت آرامش و دلخوشی، با دو بال زمین و آسمان به وجود آید.
حداقل در هزارهی گذشته اسلامی، و پیش از آن، در هزارههای تمدنی ایران، فقه، و فقهای مسلمان و زرتشتی، با اصل قرار دادن خود، دانش و اهداف فقهی خود، دیگران را منظومهایی گَردان به دور خود خواستند، گاه خود شاه بودند، و گاه حتی شاه را هم در منظومه خود داشتند، گاه دانش را در انحصار خود میخواستند و داشتند، ارتباط با خدا و متون دینی را در انحصار خود گرفتند، و تفسیر و تاویل آن را در دامنه قدرت و صلاحیت خود نگه داشتند و ماندند تا خوشی زیر این سپهر آبی آسمان، بی معنی و ناممکن تلقی شود و..،
و این چنین بود که فقه به عنوان یک وسیله، برای زندگی راحتتر، خود به هدف تبدیل شد، بالا نشینیاش هدفی مقدس، و بلندجایگاه، لاجرم جای او، و آنقدر بر بلنداها نشست، که تنها خود را لایق فرمانروایی دید، جایگاهی دست نایافتنی برای دیگران، در اوجی تغییر ناپذیر، و بدون خدشه، مستند به حکم خدا، و شایسته سرکوب سرهایی که گاه ایدهایی غیر از این را در سر داشتند، و یا از سر گذراندند، و یا گاه حقیقتی، گاه راه حلی، گاه سِرِّی را یافتند، و از دلایل رنج و درد انسان گفتند، و از عامل ناخوشی، و یا وسیلهی برای حل مسائل جامعه خود پیشنهاد دادند، که خلاصه بشر بدین مبتلاست، و باید آن کُند تا نجات یابد و...، تا به زعم خود، بر شرایط ناخوش روزگار فائق آیند، و یا سر به شورش نهادند، که، «فلک را سخت بشکافیم، و طرحی نو در اندازیم.»
اما هرگونه اندیشه و اندیشورزی، خارج از دایره اصول فقه، و یافتههای مسلطِ بر هر دوره فقهی، هنجار شکنی، نامتعارف، انحراف از محور، خارج از اصول و...، ارزیابی، و همین باعث شد تا اندیشورزانی چُنین، به سرنوشتهای تلخ مبتلا شوند و... این چنین است که جامعه در بغرنجترین شرایط هم، نخبگانی در دسترس خود نداشت و یا به خود ندید، و نتوانست که انسداد شکنی کند، و ماند تا ویران شود، و راه خروجی نیافته، تا بماند و بپوسد و سرمایههای مالی و انسانیاش مضمحل شوند.
مثال روشن این نوع دخالت مُخَرِّب فقه و فقها در ایجاد انسداد را، در آنچه میتوان به چشم دید که در اجرای «نظارت استصوابی» و دیگر سازوکارهای سلیقهی فقهای حاکم بر شورای نگهبان، و به رهبری فقه و فقها، بر اهل اصلاح، و جامعه اصلاح طلب، دگراندیش، تحولخواه و... در سه دهه گذشته آمد، حذف و پالایش بزرگ و خالص سازی از نخبگان جامعه ایرانی، با هدف یکدست سازی حاکمیت و حکمرانان، توسط شورای نگهبان، که ذیل نظارتی وسیع و غیر پاسخگو به جامعه، که برای خود قائل بودند، به نخبهگشی تمام عیار و پروژه سرمایه سوز بزرگی تبدیل شد، که هرگونه روزنههای تغییر را به انحا مختلف بست، تا پیش رویم و جامعه این چنین در بن بست کوچههای سیاست جهانی، منطقهایی و داخلی، مبتلا و رنجور، گرفتار شود.
و فریاد هشدار و اعلام ضرورت اصلاحِ هیچ اندیشمندی، چه آنان که در سیستم جامعه فقهی مسلط بر جامعه ایران بلند شدند، و فریاد زدند، چه آنان که از سر خیرخواهی وطن، و یا خوشی که برای هموطنان خود آرزو میکردند، در خارج جامعه انقلابی بلند شدند و گفتند و...، همه در گلوها خفه، و یا در صورت ابراز هم، بی اثر ماند، تا جامعه راه به جایی نبرد، و در محاصره بن بستها، شکافها، ویرانیها، ندیدنها، نادیدهها و... دیگر کاری از پیش نتواند برد، و جامعه با صخرههای استخوان شکن جهانی، منطقهایی و داخلی مواجه، و برخورد کند و خُرد شود.
چنین فقه و فقاهتی آنقدر در حقانیت مطلق خود غرق است، که شاید هرگز فکر نکردند، اگر پای از گلوی دیگران بردارند، جامعهایی زیباتر، و پویاتر شکل گیرد، که مردمش با همهی ایدهها و اندیشهها به صورت متوازن و بی تبعیض پا به میدان اندیشه و عمل بگذارند و آرامتر بنشینند، و راه خوشی و آرامش بجویند، و طرح و نظری دیگر را، به میان دایره تصمیم آورند، تا جامعه را به سمت پاکی جسم و روح برده، لایق خوشی نمایند؛
فقها هرگز فکر نکردند که این چه اصولی است که اکثر نخبگان و سردمداران برجستهی علوم متفاوت را، به زیر تیغ میکشد، و سیاست میکند، و سرِ سردمداران علم و عمل را زیر سنگِ احکامِ خود، خُرد و خمیر میکند، و یکدستی و سکونِ مرداب گونهایی را به جامعه بدون حرکتِ خود، تحمیل مینماید.
نگاهی به زندگی و فرایند اندیشورزیِ بزرگترین فلاسفه ایران از جمله ابن سینا، فارابی، سهروردی، ملاصدرا و... نشان میدهد، آنان همواره تحت تعقیب، و در یا در حال فرار از احکام فقه و فقها بودند؛ بزرگترین عرفای این مرز و بوم همچون منصور حلاج بیضاوی [3] ، عین القضات همدانی [4] ، بایزید بسطامی [5] ، مولوی بلخی و... متواری و یا کشته احکام فقهی، و برداشتهای فقها بودند. بزرگترین دانشمندان ایرانی همچون زکریای رازی با سَد سِکندر مذهب دست و پنجه نرم کردند. بزرگترین ادیبان و فرزانگان همچون حافظ شیرازی، ابوالقاسم فردوسی، خیام نیشابوری، احمد کسروی، صادق هدایت و... توسط فقه و فقها منحرف و لایق طرد دیده شدند. بزرگترین سیاستمداران و حکمرانان ایرانی، همچون کوروش کبیر، داریوش و... لایق داشتن روزی در تقویم ایرانیان نبودند، و یا لایق قبر و بزرگداشتی در سرزمین خود نبوده و نیستند. و چه بسیار دولتمردان و اهل سیاست که به حکم شرع ترور شدند، کسانی چون سید حسین فاطمی و...
از همه عجیب تر این که تیغ فقه و فقها، از اهل فقه و فقاهت هم نگذشت، و فقها در میان خود نیز؛ تحمل فقهایی را نکردند، که از اندیشه مسلط روی برکشیدند، و افراد زیادی از اهل فقه، خود مقهور احکامی شدند که ناشی از تکفیر، انحراف دیدن دیگران بود، و نظراتی که بدیع به نظر رسید، و یا متفاوت از اندیشهی اصیل و محوریِ مسلط دیده و یا به نظر آمد، که قائلان به این اندیشه، دیگران را از پیش پای خود برداشتند.
فقه و فقاهت با این درجه از تمامیتخواهی و حقانیت مطلقی که برای خود قائل است، نخواهد توانست ارکستی از اندیشهها و دانشهای دیگر را تدارک بیند، و به حقانیت و راهگشایی دستآوردهای دیگران تن دهد، اما روزگاری باید برسد که ناخوشی که دامن انسان و جامعه انسانی را گرفته است، دلیلی شود تا این ناخوشی به رسمیت شناخته شود، و اجازه داده شود تا انسانها فارغ از اندیشه و ایدههای رسمی، میدان بروز یابند و خود را بروز دهند و بشناسانند، و تلاش کنند تا بلکه در درون خود و جامعه تغییر ایجاد کنند، تا انسان و جامعه لایق آن شوند که خداوند ضرورت بیند و به این وضع ناخوش پایان دهد، و انسانها خود منجی خود شوند.
شاهرود - یکشنبه 19 مرداد 1404 برابر با 10 آگوست 2025

آیت الله منتظری:
«اگر اکثریت مردم، مسلمان نباشند، و یا به هر دلیل خواهان عمل به قوانین اسلامی و تحقق ارزش های اسلامی نباشند
حکومت شرعا و عقلا حق ندارد با اعمال زور و اکراه قوانین و ارزش های دینی را به عمل در آورد.»
کتاب «حکومت دینی و حقوق انسان» صفحه 29
[1] - حافظ شیرازی می فرماید: مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانهکشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست کمر کوه کم است از کمر مور این جا ناامید از در رحمت مشو ای بادهپرست به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست جان فدای دهنش باد که در باغ نظر چمن آرای جهان، خوشتر از این غنچه نبست حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست
[2] - آيه ۱۱ سوره رعد كه میفرمايد: «خدا حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد تا زمانی که خود آن قوم حالشان را تغییر دهند» «إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛»
[3] - شاعر، عارف و صوفی پُرآوازهٔ ایرانی سده سوم هجری است. او در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد به خاطر عقایدش، عدهای از علمای اسلامی آموزههایش را مصداق کفرگویی دانسته، او را به اتهام صوفی بودن تکفیر، و حکم به ارتدادش دادند. قاضی شرع بغداد به دستور ابوالفضل جعفر مقتدر، خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد و به جرم کُفرگویی و الحاد پس از شکنجه و تازیانه در ملاعام به دار آویختند فرمان قتل حلاج در ۲۴ ذیالقعده ۳۰۹ هـ.ق. صادر شد. او را ابتدا هزار تازیانه زدند، دست و پایش را بریدند و بدنش را به دار آویختند، سپس سرش را بریدند، جسدش را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند.
[4] - حکیم، نویسنده، شاعر، مفسر قرآن، محدث و فقیه ایرانی بود که به زبانهای فارسی، عربی و زبان پارسی میانه آشنایی داشت و درعینحال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشت. او از شاگردان عمر خیام و احمد غزالی بودهاست و در آثار خود از استادش غزالی گفتههای بسیار نقل کرده است. او در سن ۳۳ سالگی به تهمت الحاد و زندقه در همدان بر دار کشیده شد، بدنش شمع آجین شد، سوزانده و خاکسترش به باد داده شد.
[5] – بایزید را هفت بار به جرم کفرگویی از بسطام بیرون انداختند، و او می گفت خوشا شهری که کافرش من باشم، در میان نظرات متفاوت، بعضی فقهای شیعه شخصیت بایزید را مورد انتقاد قرار دادهاند از متقدمین کسی چون مقدس اردبیلی قائل به اعتقاد متصوفه از جمله بایزید به حلول یا اتحاد بوده و از متأخرین سید ابوالقاسم خوئی که وی را قائل به وحدت وجود و موجود دانسته، این دو بر وی طعن وارد نمودهاند. همچنین فقهایی چون لطفالله صافی گلپایگانی با توجیهناپذیر و تأویلناپذیر بودن سخنان بایزید و سید صادق شیرازی که به نقل حر عاملی آورده وی مورد سرزنش مکرر محمد تقی نهمین پیشوای شیعیان، قرار گرفتهاست و سید محمدباقر شیرازی که با مخالف شرع دانستن همایش برای وی و میرزا یدالله دوزدوزانی با این نقل که وی یک عمر منحرف بوده و اواخر عمر به واسطهٔ جعفر صادق ششمین پیشوای شیعیان، مستبصر شدهاست مخالفت خود را با همایش درنظرگرفته برای تجلیل از بایزید در شاهرود طی اعلامیههایی ابراز داشتند. مکارم شیرازی معتقد است برخی از شطحیات بایزید بر اعتقاد او به حلول و اتحاد دلالت دارد









