مصطفی مصطفوی
این روزها جمهوری اسلامی، کشور و ملت ایران خواسته و یا ناخواسته، پنجه در پنجه کسانیاند که سابقه بسیار بدی در رفتار با دیگران دارند، و هرگز با رقبا و دشمنان خود در دنیا رفتار درستی نداشته و ندارند، و با تکیه بر پشتوانه بین المللی محکمی که برخوردارند، بی پروا دست به هر اقدام غیرقانونی زده و میزنند و..،
این حس نسبت به اسراییلیها را، در رفتار ساکنان تهران، که پریروز به دنبال درخواست مقامات جنگی اسراییل، مجبور به خروج گسترده از این شهر شدند، میشد حس کرد. به طوریکه تمام مسیرهای خروجی پایتخت قفل شده بود، و اتوبانها به دلانهای خروج تبدیل شدند، و مردم این شهر ساعتها تلاش کردند تا بتوانند از این شهرِ زیر بمباران شدید خارج شوند.
این مردم اگرچه خطر را فوری نمیدیدند، و با آرامش و متانت از شهر خارج شدند، ولی این عملیات نشان داد که برغم ادعای مقامات اسراییلی که ما با مردم کاری نداریم، اما مردم تهران این را ادعا را باور نکردند، چراکه طی دو سال گذشته، برخورد خشن و کشتار اسراییلیها در فلسطین، لبنان و... را دیدند و...،
روند خانه به دوش شدن مردم ایران، انسان را یاد آوارگی فلسطینیهای غزه و لبنانیها میانداخت، که از شمال به جنوب، از جنوب به شمال، و از غرب به شرق، در دو سال گذشته، و بعد از حمله هفت اکتبر 2023، در آمد و شد دائم و آوارگی، گرسنگی، و تشنگی سر کردند و...
و یا اقدامات وحشتناک آژانس یهود در انتقال و جایگزاری یهودیان در فلسطین، و تثبیت مهاجرین در خاک فلسطین را در ادبیات نویسندگان عرب و... در این دوره میتوان خواند، که چگونه این مردم را آواره، بدون خانه و کاشانه، و بی سرزمین و... کردند، آنچه بر مردم غزه و کرانه باختری رود اردن این روزها میرود تایید کننده همین روند تاریخی است که در طول 76 سال تشکیل اسراییل و پیش از آن رقم خورده است.
نمونههای روشن دیگری از این دست را در پرونده هستهایی شدن همسایگان اسراییل میتوان دید که اسراییلیها برای داشتن دست برتر هستهایی و بی رقیب در منطقه، از هیچ اقدامی، از جمله ترور دانشمندان، و بمباران زیرساختهای هستهایی دیگران و... در بزنگاههای تاریخی، خودداری نکردند، حملات خطرناک و پر ریسک اسراییل به زیرساختهای هسته ایی عراق، سوریه و اکنون ایران، موید چنین رویکرد خطرناکی است، که تمام استانداردهای بین المللی را زیر پا نهاده، و به ساختارهای حساس هستهای دیگران حمله میکنند، و بی توجه به خطر نشت مواد هسته ای که مردم ایران و محیط زیست آن را برای سالها تهدید خواهد کرد، اما آنان برای حفظ برتری خود، رحمی به حال مردم ایران و محیط زیست آن ندارند.
ناگفته نماند برغم این که مردم خاورمیانه هیچ نقش برجستهایی در روند زندگی خود ندارند و از حق تعیین سرنوشت و انتخاب آینده خود، همواره محروم بوده اند، اسراییلیها برای خود در اسراییل یک سیستم دمکراسی کارا و رشک برانگیز تشکیل دادهاند، که در تراز دمکراسیهای برتر جهانی، و حتی بهتر از مدعیان دمکراسی جهان عمل کردهاند، که نمونهاش در منطقه ما و یا حتی جهان وجود ندارد،
ملت اسراییل از چنان آزادی و دمکراسی برخوردارند که در دوسال گذشته، نتانیاهو به عنوان نخست وزیر و همه کاره کشور، در حالی که سربازانش در جبهه های متعدد در حال جنگ بودند، و او آنان را فرماندهی میکرد، همزمان درگیر پرونده فساد خود در قوه قضائیه اسراییل بود، با تک تک خانوادههای اسراییلی که اسیری نزد حماس داشتند، درگیر بود که هر روزه راهپیمایی و اعتراض داشتند، با اپوزیسیون قدرتمند سیاسی خود که مزاحم کارش بودند، درگیر بود، و البته به قول خودش با هفت جبهه (محور مقاومت) که حلقهای از آتش به دور او تنیده بودند، در حال مقابله بود، و اما دمکراسی اسراییل و سازوکارهای آنرا تعطیل نکرد و...
بروز و کارایی این دمکراسی در این لحظات سخت جنگ، که بسیاری را به شرایط اضطراری سوق میدهد، خود یک موهبت بزرگ برای جامعه سیاسی، حزبی و مترقی اسراییل است که نصیب این مردم، در این زمانه شده است، و نشان میدهد اسراییلیها در این امر بسیار پیشرو، و یک سر و گردن که چه عرض کنم، یک دنیا از ملتهای دیگر خاورمیانه جلوترند.
نگاهی به کشورهای اطراف اسراییل، نشان از موقعیت اسراییل در این زمینه است، که در سعودی نظام پادشاهی قبیلهایی، در اردن نیز همچنین، سوریه نظام حاکمیت استبداد مخوف بعثی داشت، که اکنون رفته است و حاکمیت تروریستهای اسلامگرا جایگزین آنان است، که اگرچه خوشبینیهایی هست، اما بازگشت آنان به تنظیمات کارخانه دور از انتظار نیست، در بین همسایگان اسراییل این تنها لبنان است که آبرویی از این لحاظ داشته و از سیستم دمکراسی کارا برخوردار است و...
اما برغم این که اسراییلیها از نعمتهای فراوانی برخوردارند، لیکن هرگز اجازه ندادهاند که همسایگانشان از هیچکدام از این مواهب برخوردار باشند، آنان همه دنیا را در خدمت خود و اهداف شان میخواهند، تمکین نکنند، از هیچ عملی فروگذار نبوده و نیستند، در حالی که گفته میشود اسراییل 200 کلاهک بمب اتمی دارد، اما ایران، سوریه، عراق، مصر، سعودی و... حق داشتن فن آوری غنی سازی اورانیوم را هم نباید داشته باشند!
اینجا خاورمیانه است، سرزمینی آلوده و مخوف که، ملتها، توسعه و پیشرفت، عدالت، قوانین بین المللی، ارزشها، اخلاق سیاسی و... در برابر برتری اسراییل بر همسایگانش، قربانی میشود.
پای سیاست که به میان می آید، از در دیگر تمام ارزشها گریزان میشوند، سیاستمداران بیشرمترین آدمهای روی زمین هستند، که برای رسیدن به هدف، ارزشمندترین داشته های شخصی و... را قربانی میکنند، حتی به پدر و مادر خود هم رحم ندارند، چه رسد به دیگرانی که چشم به آدم بودن آنان دارند.
#نه_به_جنگ
#نه_به_ویرانی
#نه_به_آپارتاید
#نه_به_زورگویی
#نه_به_دیکتاتوری
#نه_به_ویرانی_ایران
#دمکراسی
#حق_تعیین_سرنوشت
#StopWarOnIran
#نه_به_کشتار
#نه_به_ترور
نیروی هوایی قدرتمند و بی رقیب اسراییل در منطقه خاورمیانه، در حال شخم زدن و ویرانی و نابودی داشتههای پرقیمت مردم ایران است، [1] سوزش این درد را به کجا باید برد، کدام پناهگاه در نظام بین الملل، و یا توان داخلی میتوان یافت، تا بدان تکیه کرد و...، و تنها باید گفت که «چون نیک نظر کرد پَرِ خویش در آن دید، گُفتا زِ کِه نالیم، از ماست که بر ماست» (ناصر خسرو قبادیانی).
اشتباه محاسباتی عدهای در این کشور، که شعارهای عوام فریبانه خود در تریبونهای عمومی، و در مقابل طرفداران پرشورشان را، خود نیز باور کردند، و توهم قدرتی به آنان دست داد، و در بازوان خود توانی شگرف احساس کردند، که آنانرا بر آن داشت که توان نظامی یک کشور تحریم شده، از جنگ و ویرانی 8 ساله گذشته، که دههها محاصره اقتصادی، نظامی و...، توانش را فرسوده، و درگیر جنگهای پرشمارش کرده را، در حد قدرتهای بلامنازع بزرگ نظامی منطقه دیده، پنجه در پنجه اسراییل انداختند،
کشوری که تمام قدرتهای نظامی، اقتصادی و علمی جهان (غرب و شرق) پشت او صف کشیدهاند، تا نگذارند بر تن این نازپروردهشان، خَشی اُفتد، چون خود را به قومِ یهود بدهکار میدیدند، و میبینند، و دنیا را نیز بدهکار یهود دیده و... و از این روست که دنیای قدرتمندان جهانی، از سال 1948 (بنیانگذاری اسراییل) تاکنون، نشان داده است که تصمیم قطعی دارد، تا یهود را بر سرزمین و مردم فلسطین، به هر قیمتی، و با هر هزینهایی، حاکم و پایدار نماید، و تمام رسوایی این تصمیم خود را، و اشتباهات صهیونیستها در این مسیر، و در این سرزمین را به جان خریده و...، و بنام کشورها، و ملتهای خود فاکتور زدهاند، و دامن تمدن غرب را به این لکه ننگ، که به سان پرونده سالها برده برداری آنان از کشورها و ملت های دیگر و... است، به جان خریدهاند؛
تا آنجا که در آخرین فقره از این دست، بعد از رسوایی جنایات دوساله اخیر اسراییل در غزه، که دنیا، مجامع بین المللی، و حتی مردم امریکا را هم تکان داد، آخرین رئیس جمهور امریکا، دونالد ترامپ، رسما خواست کار نیمه تمامِ نسل کشی اسراییل در غزه را تمام کند، و طرحی داد تا فلسطینیان بازمانده از جنایات و نسل کشی اسراییل در غزه را، در هرجای دنیا که میسر است، جای دهد، تا بلکه سرزمین اسراییل را یکدست در اختیار یهود قرار دهد، و این را نیز به پرونده همراهی امریکا با جنایت صهیونیستها در طول تاریخ وجود این رژیم بیفزاید و...
همه اینها در جلوی چشم ما، جهانیان و مسئولین کشور رخ داد، اما نابخردی کرده، فرزانگی بر زمین نهاده، پنجه در پنجه خواست دنیای قدرتمندان جهانی انداختیم، و کاری کردیم که اکنون حتی اگر فلسطینیان که ایران این همه برای آنان هزینه پرداختهاند و... نیز بخواهند هم، نتوانند به دفاع از ما برخیزند، چه رسد به کشورها و ملتهای دیگر دنیا، که منافع ملی خود را بر هر مفهوم حق و باطلی ترجیح میدهند!
رویارویی دیپلماتیک ایران و اسراییل در جلسه دیشب شورای امنیت سازمان ملل، که به دنبال درخواست نماینده ایران، جناب امیر ایروانی، بعد از تجاوز مستقیم اسراییل به خاک کشورمان، تشکیل شد را که مشاهده کنیم، خواهیم دید که نماینده اسراییل در این جلسه چقدر روی حرفها، و اعمال نسنجیدهایی تکیه کرد، که از سوی مسئولین کشور ما زده شدند، و به عنوان توجیهی بر تجاوز اسراییل به کشورمان مورد سو استفاده قرار گرفت، و تجاوز آشکار نظامی خود را با استناد به آن گفتار و اعمال توجیه کرد [2] ، و به اعتراض به حق نماینده کشورمان، با استناد به همین حرفهای تبلیغاتی پاسخ گفت.
از جمله به رسم دیگر مقامات اسراییل (و مظلوم نماییهای که صهیونیستها در این امر متخصص جهانی هستند)، عکس تابلوی روزشمار نابودی اسراییل در تهران را بالا گرفت و به حاضرین در این جلسه نشان داد، که این سندی است که ایران برای نابودی ما برنامهریزی طولانی دارد، و ما طبیعتا حق داریم که از این امر پیشگیری کنیم! و «حمله پیشگیرانه» را برای خود مجاز و مشروع دانست.
و البته بر این منطق اسراییلی، چگونه میتوان خرده گرفت، در حالیکه که پیش از این، خود آنرا منطق و عملی مشروع و موجهه در نظام بین الملل تایید کردهایم، همچنانکه رهبری انقلاب در دیدار با ولادیمیر پوتین، تجاوز آنان به اوکراین را با همین منطق توجیهپذیر دیده، و برای طرف روس خود، در این دیدار برشمردند [3].
امروز اسراییل با همین منطق، تجاوز خود به ایران و ایرانیان را توجیه میکند، و آنرا یک اقدام لازم پیشگیرانه تلقی، و دفاع مشروع اعلام و مینمایاند! منطقی که اگر در جهان شایع شود، و به یک روال و رویه تبدیل گردد، در نظام بین الملل سنگ روی سنگ باقی نخواهد ماند.
24 خرداد 1404
#نه_به_جنگ
#نه_به_ویرانی
#نه_به_آپارتاید
#نه_به_زورگویی
#نه_به_دیکتاتوری
#نه_به_ویرانی_ایران
#دمکراسی
#حق_تعیین_سرنوشت
#StopWarOnIran
#نه_به_کشتار
#نه_به_ترور
[1] - بلایی که اسراییل سر داشته های سوریه، بعد از سقوط بشار اسد آورد، و هرچه از آن رژیم وابسته به روسیه، برای مردم مظلوم سوریه مانده بود را نابود کرد
[2] - دنی دانون (نماینده دائم رژیم صهیونیستی در سازمان ملل) تجاوز این رژیم به ایران را پاسخی به سالها اظهارات ضداسرائیلی مقامهای کشور توصیف کرد و با نمایش تصویری از تابلوی «روزشمار نابودی اسرائیل» که جمهوری اسلامی در تهران و شهرهای دیگر نصب کرده، گفت: «این تهدیدات تقریباً بهطور روزانه مطرح شدهاند. دیگر هرگز این تهدیدها را نادیده نخواهیم گرفت. اقدام اسرائیل برای جلوگیری از نابودی خود انجام شده است. این نهتنها لحظهای تعیینکننده برای اسرائیل است، بلکه لحظهای تعیینکننده برای نظم امنیتی جهانی و اعتبار نظام بینالملل به شمار میرود. نابودی برنامه هستهای ایران، حذف طراحان ترور و تجاوز، و از کار انداختن توان رژیم برای اجرای وعدههای علنی خود برای نابودی کشور اسرائیل بود. نمیتوانیم صبر کنیم تا ایران به توان اتمی برسند، هرگز اجازه نخواهیم داد در این موقعیت قرار بگیریم.»
[3] - آیت الله خامنهای در دیدار 30 تیر 1401 خود با ولادیمیر پوتین، در خصوص حمله روسیه به اوکراین که از اسفند سال 1400 آغاز شده بود گفتند که: «جنگ یک مقوله خشن و سخت است و جمهوری اسلامی از این که مردم عادی دچار آن شوند، به هیچوجه خرسند نمیشود. اما در قضیه اوکراین، چنانچه شما ابتکار عمل را به دست نمیگرفتید، طرف مقابل با ابتکار خود، موجب وقوع جنگ میشد.»
در این ساعات غم انگیز، که برای چندمین بار، حرمت مرزهای خاک مقدس کشورمان، بار دیگر توسط یک قدرت اتمی منطقهایی یعنی اسراییل شکسته شد، چه می شود گفت جز اظهار تاسف از شرایطی که بر ایران و ایرانیان تحمیل شده است.
تا کنون اگر حملات سرد روسیه به ایران را نادیده بگیریم، که در واقع حمله اطلاعاتی و سیاسی آنان به موجودیت ایران انجام شده است، و در نتیجه این حمله، متاسفانه ج.ا.ایران در کنار متجاوزی همچون ولادیمیر پوتین در حمله به کشوری مستقل مثل اوکراین قرار گرفت، و روسها مقامات کشور ما را با خود در این تجاوز هماهنگ کردند، که این خود نشان از موفقیت روسها در تسخیر منابع قدرت در تهران بود، که تن دادن به این نفوذ روسی در کشور، یک حرکت کاملا اشتباه و غیر ملی بود و...،
امروز فقط مانده است که هندیها و روسها نیز حمله مستقیم نظامی به خاک ایران داشته باشند، چرا که در میان چهار کشور دارای توان هستهای در اطراف کشورمان، پاکستان و اسراییل حرمت مرزهای ما را شکستهاند و...،
از این رو در این ساعات تاسفبار که کشور درگیر یک جنگ دیگر گردید، هرگز جای گفتن این حرفها نیست، ولی امثال ما که در روند کشور خود هیچ نقشی نداریم، چه بگوییم؟ جز اظهار تاسف از شرایطی که بر ایران و ایرانیان تحمیل شد، و میشود، تنها میتوان مدعی شد که ایران به پای اهدافی غیرملی از جمله «نابودی اسراییل» قربانی شد، و این اشتباهی بزرگ بود، که کشور را در زیاده روی در «مبارزه با استکبار جهانی» ، «استکبار ستیزی»، «غرب ستیزی»، «امریکا ستیزی»، «اسراییل ستیزی» و... غرق کردند و اینچنین بود که شرایطِ تحمیل یک جنگ تحمیلی دیگر شکل گرفت، و عملیاتی شد.
بیشک نمیتوان از کنار حمله به خاک کشور گذشت، این جنگ افروزی دیوانهوار که در روند انجام مذاکرات با امریکا انجام شد، محکوم است، دنیا و منطقه خونبار خاورمیانه اسیر جنگ افروزان افراطی شده است، که برای نجات خود نیاز به جنگ دارند، در اسراییل، نتانیاهو برای نجات دولت خود به جنگ نیاز داشت، و آنرا آغاز کرد، و در داخل ایران نیز تداوم انقلابیگری، در حالی که از پیروزی انقلاب نزدیک به 50 سال می گذرد، شرایط را برای سوق دادن کشور به این فرجام تلخ موثر بود.
23 خرداد 1404
اینها همیشه صاحب تریبونهای فراهم آمده از دین و انقلاب بودند، گویا این مردم انقلاب کردند و مسلمانانند که اینان اسب خود را بتازانند، یا این دین را فرستادند تا چنین افرادی، با مصونیتهای آهنین، در ریاستِ خود مادام العمر شوند، یک ملت و آرمانشان، فدای منویات دل آنان گردد، اندیشه و اعتقادشان پایه کار باشد؛ آنان خودی، و غیر از آنان، غیرخودی تلقی شدند، و با سرنوشت نامعلوم مواجه گردیدند؛ موضع آنان حق، و حق را بر مبنای مواضع آنان سنجیدند، زین پس بود که آنان مجسمه حق شدند و هر چه خواستند کردند، هرچه صلاح دیدند گفتند، هرکه نخواستند بیرون کردند، هرچه حق دیدند، همان حق، و هرچه ندیدند، همان انحراف و یا باطل تلقی شد.
همه را به خط کش خود کشیدند و صافی و کجی دیگران را، به ایده و اندیشه خود سنجیدند و... خود را ملاک درستی و نادرستی دانستند، و درستی و نادرستی را بر پایه افراد قرار دادند، نه ملاکهایی که در درازای تاریخِ زندگی آدمی، شناسایی، و معرفی شد، و شاخص و چراغ راهنما برای حرکت آدمها در زندگی گردید؛ کار به جایی رسید که دیگران را به زور به صراط خود کشیدند، و اجبارها آغاز گشت، اجبار در پوشش، سبک زندگی، نوع اندیشه، رفتارهای شخصی و... و یکسان سازی جامعه با قالبهای ساخته شده، و تدارک دیده شده در پستوی جلسات محفلی، که توسط اهرمهای شبه قانونی همچون گشت ارشاد، نهادهایی چون ستاد امر به معروف و نهی از منکر (که هر روز که گذشت رفتار و نگرش خود را با ارگانهایی از این دست، در نهاد دینی وهابیت سعودی، و طالبان افغان نزدیکتر، و عمل آنانرا کپیبرداری و...) یکسانتر کردند؛
بروز چنین تفکری است که از حلقههای اجبار در سبکِ زندگی آدمها، تجاوز به حریم خصوصی آنان، و زیرپا نهادن نفی تفتیش عقایدشان و.. بیرون تراوید، و به چماقی حاکمیتی تبدیل شد، حال آنکه تا پیش از این انسانها فارغ از دین و اندیشه خود، همواره در حال امر به معروف، و نهی از منکر، به صورت خودکار و طبیعی بودند، مسلمان و غیر مسلمان از کجیها روی بر میگرداند و بر خوبیها روی خوش نشان میداد، و همین بود که پدران و مادران، بزرگان، طبقات مرجع جامعه، فرهیختگان، نخبگان، دانشمندان جامعه ما، پیش از این، حتی از زبان هم برای امر به معروف و نهی از منکر، کمتر سود میجستند، و آنقدر نفوذ شخصیتی داشتند که با تُرش کردن، و روی برگردانی، دیگران را متوجه و مُتنبه کنند و... همه حرمت داشتند، چه اهل منکر و چه اهل معروف، چه رسد به این که «حجاببان» تدارک ببینیم، و میرغضب به خیابانها، مدارس، دانشگاهها، جادهها و... گسیل داریم.
اما امروز با سو استفاده از این اهرم زندگی سالم اجتماعی که پیش از این کارا و طبیعی بود، نه از اهل معروف حرمتی ماند، و نه از اهلِ منکر، حرمتی برای هیچکدامشان که هر دو از ما هستند، نمانده است، و حاصل این کجمداریها، تنفر، لج بازی، مبارزه منفی و... است که به جامعه تزریق شده، و اهل امر به معروف، و نهی از منکرِ حکومتی، هرچه میگویند به نظر میرسد که جامعه، عکس آنرا عمل میکند، چرا که امر و نهی کنندگان را، زورگویانی بیمنطق، بیرحم و... میبینند، که باید پوزهاشان را به خاک مالید، چراکه تحمیلگر و ناروا ارزیابی میشوند و.... و کسانی بر ریاست امر به معروف نهاده میشوند که خود مورد تنفر هستند، مثال آن آقای احمد جنتی، که در شورای نگهبان نخبگان کشور را درو کرد، و اینک کاظم صدیقی که شرح خلافهایش مدتهاست نقل محافل مردمی است.
انقلاب 57 بزرگترین حرکت آزادیبخش مردم ایران، در بیش از یک سده گذشته بود، تا ملت ایران به سطح ملتهای پیشرو و با شخصیت جهانی، در برخورداری از حق تعیین سرنوشت، آزادی، استقلال و... ارتقا، و دست یابند، و بعد از هزارهها، تک تک آنان صاحب رای و نظر نافذ شده، و بر شئون زندگی خود حاکم شوند، اما به نظر میرسد، بعد از سه انقلاب بزرگ در یک سده گذشته، همچنان با چنین استانداردی که دیگران با یک انقلاب از آن برخوردار شدند (مثل مردم هند، افریقای جنوبی و...)، فاصله بسیار زیادی داریم، و متاسفانه چنین موجودیت و فرصت ارزشمندی، بر پای افراد، اندیشههای خاص و غلبه یافتگان بر ارکان قدرت و... تقلیل یافت، و خرج شد. چنین انقلاب مترقی، فدای منافع و اندیشهی افراد، جناحها، باندها، جایگاهها، طبقات اجتماعی و... گردید.
نمونه روشن چنین فرایند دهشتباری را در برخورد با پرونده رسوایی انتقال سند «باغ اُزگُل» به نام آیت الله کاظم صدیقی [1] و... میتوان به روشنی دید، کسی که خود در بالاترین مدارج مسئولیتی قانونی، قضایی و شبه قانونی کار کرده و میکند، نقش واعظ رده یک شهر را با خود به یدک میکشد، و میخواهد از خود مجسمه اخلاق و تقوا در جامعه بسازد، و حوزه علمیهایی به بزرگی نام، و ارزشمندی منطقه استقرارش را مدیریت و بنیانگذاری کرده است و...
اما چنین آدمی، به سان انسانهای غافل، بیسواد، عامی و... که طعمه کَلّاشان زِبردَستِ غارتگر اموال عمومی شده و میشوند، که آنان را اغفال کنند، تا «پدیده مَش قربانعلی» ها را در غارت بیت المال رقم زنند، و به نام آنان پولهای میلیون دلاری از خزانه کشور، برای واردات اتومبیل گرانقیمت (پورشه و...)، و دیگر کالاهای ارزشمند خارج کنند، پولشویی و یا اختلاس و دزدی کنند، و اموال بیت المال این مردم را به چنگ آورند، مورد سو استفاده (به ادعای خودش) قرار میگیرد.
و در یک پدیده خاص، آقای صدیقی، که خود استخوان خوردکرده نظام قانونی و قضایی کشور است، تو گویی در حالِ مستی، ناهوشیاری و... در محضر اسناد رسمی سیستم قضایی تحت امر خودش حاضر میشود، و زیر جمله «ثبت با سند برابر است» امضا میزند، و زمینی بزرگ و ارزشمند را، به نام خود، خانواده و دیگر شرکای خود در شرکت خصوصیشان منتقل میکند، زمینی را که پیش از این «شهرداری تهران»، از مال این مردم به نام حوزه علمیه تحت ریاست و بنیانگذاری او منتقل کرد، اما اینان امانتداری «اموال عمومی» را یکسره به فراموشی سپردند، و هزار میلیارد تومان زمینِ اموال عمومی واگذار شده به حوزه علمیه را، محضری به نام خود و تشکیلات شخصی خود سند زدند!
صدیقی تریبوندار قهار و پر نفوذی است که بعد از انتخابات 1376 در یک سخنرانی، نیروهای انقلاب را به انزواگزینی و دوری از جامعه انقلابی آن عصر فرا میخواند، و آنان را به انتخاب سبکِ زندگی محفلی توصیه میکرد که زین پس به گروههای چند نفره تقسیم شوند، و از جامعه و عموم مردم دوری گزینند، در جمعهای محفلی خود روضه بخوانند، دعا بخوانند، و با هم باشند، بین هم حشر و نشر داشته باشند، از جامعه قطع ارتباط کنند و...
او پیروزی رقیب سیاسی را انگار پیروزی دشمنانِ اشغالگر ایران و انقلاب و... میدید و میدانست، که با پیروزی آنان، جوانان را گروهی به جمعهای محفلی فرامیخواند، که باید نقشِ نیروهای انقلابی را به عهده گیرند و «هستههای مقاومت» تشکیل دهند و خود را برای مقابله تازه رسیدههای در قدرت اجرایی آماده کنند، و با اشغالگران بخشی از قدرت در قوه مجریه، که تنها بخشِ کشور است که از طریق صندوق رای، گاهی نصیب دیگران هم میشد، آماده مبارزه کند،
از این طریق، چنین تفکری از جوانان کشور میخواست که روحیه افراد «تافته جدابافته» را به خود گیرند و لابد به سان کسانی همچون سعید عسکر [2]، در مغز اندیشورزان جناح سیاسی مقابل خود (که اندیشورزان سرمایه یک ملت هستند) تیرِ ترور شلیک کنند، چنین اعتقادی بود که بعدها میرحسین موسوی، مهدی کروبی، زهرا رهنورد و دهها نیروی سیاسی رقیب را به زنجیر کشید، و بیرحمانه، نیروهای سیاسی یک جناح بزرگ در کشور را، که یک سوی ماجرای یک انتخابات حماسی ملی، و حماسه سازان انتخابات خرداد 1376 و 1388 و... بودند را، بیش از یک دهه در حصر و زندان و محدودیت برد و...
و در همان حال رقیب سیاسی آنانرا که، کشور را به خاک سیاه نشاندند، تا کنون آزادانه میگردند، حتی بعد از اثبات اشتباه او در تفکر، منش، رفتار، نتایج مدیریتیاش، افراد گرداگردش و..، که پایههای کشور، انقلاب، جامعه ایران را سست و ضربهپذیر کردند، و به آستانه سقوط بردند، رهایند و در پستهای مدیریتی، مشاور، نظامی و... و در دستگاههای حساس کشور، از جمله مجمع تشخیص مصلحت نظام و... باقی نگه داشته، و پایدارند و...
باید از چنین تفکری پرسید که : آیا این انقلاب را "مال وقفی تصور کردهاید" [3] که به سان یک مال وقف، با آن اینگونه بیرحمانه تا میکنید، و آنرا ضایع و به مصرف خود و منویات دل خود میبرید؟!!! این انقلاب که هزاران خون برای آن ریخته شده است، تا آزادی و استقلال این ملت و این کشور بدست آید، این هدیه گرانبهایی که ملت ایران با خون دل کسب کردند، و تحویل شما دادند را، چه فرض کردهاید؟! که قطره قطره شیره باقی مانده از تن رنجور و مستهلک آنرا نیز کشیده، فدای پستها، افراد، طبقات و جایگاههای خود میکنید!
به این پرونده از عملکرد نیروهای خودی آنان نگاهی بیندازید که چطور روابط خارجی کشور را به بازی جناحبندیها و افراد خود گرفتند؛ ذیل ریاست پر حرف و حدیث قاضی سعید مرتضوی، 20 تیر 1382 یک خبرنگار کانادایی (ایرانی الاصل) [4] کشته و... میشود، از آن تاریخ تاکنون، 23 سال است که روابط ایران و کانادا قطع، و دچار تنشِ بسیاری گشته است، روابط با کشوریکه مردم ایران شدیدا به روابط دیپلماتیک با آن نیازمندند، چرا که هزاران هزار ایرانی، به آن سرزمین پناه برده، و در آن ساکن و پناهندهاند، و هر روزه با ایران و ایرانیان کار دارند، و بلعکس؛ با این وضعی که در یک پرونده ناچیز درست کردند، زندگی، ارتباط و شرایط ایرانیان در کانادا دچار مشکل بسیاری گردید، و هنوز که هنوز است، این مشکل حل نشده است، در حالی که رسواییهای سعید مرتضوی رو شد، و پرونده او صد مَن تبریز در خود خلاف دارد.
ضررهای غیرقابل شمارش بسیاری از قطع ارتباط با یک کشور مهم در امریکای شمالی، متوجه ایران و ایرانیان گردید، چرا؟! چون اجازه ندادند در قتل و یا هر اتفاق دیگری که بر این شهروند کانادایی در ایران و در بازداشت قوه قضاییه افتاد، تحقیق و جستجوی مد نظر «اولیای دم» انجام شود، آنان که با این تحقیق مخالفت کردند و این همه هزینه را بار کشور کردند، پاسخ دهند؛ اگر این تحقیق صورت میگرفت چه میشد؟! نهایت امر مشخص میگردید که یکی از دست اندرکاران زندان، یا بازجویان، و یا قاضی پرونده و... با قصد قبلی و یا سهوی دست به جنایتی زدهاند و...،
آیا این بررسی به غیر از رسیدن حق به حقدار، نتیجه دیگری داشت؟! آیا این همان مدعای عدالت علوی در حکومت شیعه نیست که پیگیر درآوردن «خلخال از پای یک زن یهودی، به ظلم، در حاکمیت و سرزمین اسلام است؟!» این زهرای ایران که به کانادا پناه برد، و در آنجا به شغل خبرنگاری و عکاسی، و یا هر مشغولیت دیگری بکار گمارده شده بود، و از بد حادثه، او را برای کسب خبر به کشور زادگاهش اعزام کردند و...، به اندازه آن زن یهودی، که جواهری از بند پای او به ظلم ربودند، که علی ابن ابیطالب مورد ادعای ما میفرماید، اگر از درد این ظلم بمیریم کم است! ارزش این را نداشت که تیم حقیقت یابِ مورد اعتماد اولیای دم، در کار مرگ او تحقیق کنند، که صاحبان خون، اطمینان یابند و به حق خود رسیدهاند؟!
اما این نمیشود و انقلاب را فدای یک قاتل، یا یک خطاکار، یا یک اهمالکار و... میکنید، تا حقیقت روشن نشود و این لکه ننگ بر دامن این انقلاب، سیستم و مردم ایران بماند، که از یک میهمان در کشور خود، اینچنین میزبانی کردند! و این هاله ابهام در مرگ این مسافرِ به کشور ما، که چگونه کشته شده است و...، در تاریخ قضایی ایران و جهان ماندگار ماند!
زمین بزرگ حوزه علمیه ازگل [5] به نام امام جمعه تهران، و از مقامات مهم قضایی کشور منتقل میشود، افشا میشود، انکار میشود! ثابت میشود و... و کل دستگاه عدالت، نظارت، امنیت و اطلاعات کشور را بیحرکت و بدون عکس العمل نگه میدارند و آبروی تمام دستگاههای نظارتی، قضایی و رسمی کشور را فدای آبروی فردی میکنند که این اشتباه بزرگ و روشن را مرتکب شده است و...،
باید از اینها پرسید، برای شما این انقلاب و آبروی کشور چقدر بی ارزش است که باید فدای افرادی مثلِ محمود احمدی نژادها، محسن رفیق دوست ها [6]، قاضی سعید مرتضوی ها [7]، کاظم صدیقی ها [8]، سعید طوسی ها [9]، رضا ثِقَّتی ها [10] و... شود.

حقیقت این است که این انقلاب و کشور مثل یک یتیم بیکس و کار، دست نااهلان و کسانی افتاده است که به جای اینکه خود را فدای آن کنند، انقلاب و کشور را فدای خود، منافع خود، مقام خود، نیروهای وابسته به خود و... میکنند، روزگاری در کنار ما کسانی بودند که به رهبری انقلاب پیشنهاد میدادند تو قطعنامه 598 را بپذیر، من مسئولیت آنرا میپذیرم، محاکمهام کنید و اعدامم کنید، تا ... [11]، آری آن اکبر هاشمی رفسنجانی که مرگش در استخر فرح را وسیله مضحکه او قرار دادهاند، اینچنین بود، حتی از جان و آبرو برای کشور و انقلاب حاضر بود هزینه شود، اما مسخره کنندگان و حذف کنندگان و بی آبرو کنندگان هاشمی رفسنجانی و...، که خود در اموال مصادره ایی زمان شاه و... غرق هستند، و حتی اموال عمومی را به نام خود، و اهل شان سند میزنند، برای این انقلاب و آبروی کشور حاضر نیستند پای عمل خود بایستند و...
آری برای پایین آوردن جنازه یک زن ایرانی در خرمشهر، که عراقیها او را کشته و از تیر برق آویختند، تا ناموس کشور را خدشهدار کنند، غیرت سربازان وطن را خدشهدار کرده و بسنجند، چند تن شهید میشوند، [12] برای وجب به وجب این خاک، کل مرزهای ما با عراق، به خون رزمندگان از جان گذشته کشور رنگین است و...، آنان از جان خود دریغ نکردند، اما امروز کسانی بر ایران مسلط شده اند که حاضر نیستند حتی پای خطای خود بایستند، و آبروی کشور را فدای خود میکنند!
امروز تمام آبروی داشته و نداشته کشور فدای یک آخوندی میشود که دست طمع بر زمین حوزه علمیه دراز کرده و آنرا به نام خود و خانوادهاش رسما منتقل میکند و سند میزند، و با وقاحت تمام، فردای افتادن تشت رسواییاش، باز در مصلای جمعه، که روزگاری در آن امثال آیت الله طالقانی، آیت الله منتظری، آیت الله هاشمی رفسنجانی و... با آن سوابق تقوا و از خود گذشتگی نماز جمعه و خطبه میخواندند، امامت میکند، و مصادر مسئولیتی را همچنان در اشغال خود دارد، و هنوز کسی را جرات نیافته، تا او را از مقامی از مقاماتش برکنار کند!
تازه بعد مدتها که اهل و فرزندانش دستگیر میشوند و گویا باید بار این گناه جمعی را آنها، و یا دیگرانی از این دست به تنهایی به دوش کشند، تا فدایی پدر شوند [13] و... به صورت غیر رسمی و شخصی، که بوی خدعه و نیرنگی از این حرکت استشمام میشود، سردار عزت الله ضرغامی باید به محضر مبارک این امام جمعه و مسئول قضایی، واعظ شهر شرفیاب شود، و تنها نیامدن او به نماز جمعه را در لفافهایی از اکراه ایشان برای خواندن خطبه نماز جمعه، پیچیده، و اعلام نماید! [14]
که چی؟! که در نهایت بگویند، ایشان را از امامت برکنار نکردهاند، بلکه ایشان خود در صحبت با سردار ضرغامی صلاح دیدند، و متقاعد شدند! و خود تصمیم گرفتند، که دیگر امامت نکنند!؟
این درد را به کجا باید برد که از فاش شدن خلاف بزرگ او باید سالها بگذرد و این چنین با ترس و لرز، با چنین مُتِخَلف آشکاری این چنین برخورد شود، یکی میگفت، «کشور به سفرهایی تبدیل شده است، که عدهایی کنارش بنشینند و بردارند و بخورند»، و باید اضافه کرد که، «و با وقاحت تمام، همچنان واعظ شهر، امام نماز، قاضی القضات قاضیها، ریاست ستاد امر به معروف و نهی از منکر و... هم همچنان بمانند.»
[1] - کاظم صدیقی پست های بیشماری را هم اکنون در اختیار دارد که از جمله می توان به امامت جمعه موقت تهران، مشاور عالی رئیس قوه قضائیه، رئیس ستاد امر به معروف و نهی از منکر، رئیس پیشین دادگاه انتظامی قضات و تولیت حوزه علمیه امام خمینی در ازگل تهران اشاره کرد.
[2] - سعید عسگر کسی است که سعید حجاریان، عضو سابق شورای شهر تهران را در ۲۲ اسفند ۱۳۷۸ با اسلحه ماکاروف و از ناحیه صورت ترور کرد و پس از آن به ۱۵ سال حبس محکوم شد، اما در کمتر از یک سال مورد عفو قرار گرفته و از زندان آزاد شده است. وی همچنین در سال ۱۳۸۲ به جرم رهبری گروهی ۲۵۰ نفره در حمله به خوابگاه دانشجویان دانشگاه علامه طباطبائی و ضرب و شتم دانشجویان و تخریب اموال دانشگاه محاکمه شده بود، که این امر مورد اعتراض وکیل دانشگاه مزبور قرار گرفت
[3] - در قدیم این ضرب المثل موقعی استفاده می شد که از یک مال ارزشمند مثل یک مال بی ارزش استفاده میکردند و بدون ملاحظه لازم از آن استفاده کرده، آنرا ضایع کرده، و با بی رحمی با آن برخورد میکردند و از آن مراقبت لازم به عمل نمی آمد، این ضرب المثل در مقابل مال شخصی که روی چشم خود گذاشته و از آن استفاده بهینه می شود به کار می رود.
[4] - زهرا (زیبا) کاظمی (۱۹۴۸ (میلادی) – ۱۱ ژوئیه ۲۰۰۳ ) خبرنگار کانادایی - ایرانی تبار بود که در مسافرتی به قصد تهیه گزارش در ایران، هنگام ناآرامیها و اعتراضات دانشجویی، به جرم عکسبرداری حین تجمع برخی از خانوادههای زندانیان در مقابل زندان اوین، بازداشت و در زندان درگذشت. او به اصرار سعید مرتضوی دادستان وقت تهران بازداشت شد، این بازداشت برخلاف نظر وزارت اطلاعات که وی را جاسوس نمیدانست انجام شده بود
[5] - به گفته یاشار سلطانی، که این فساد را افشا کرده بود،مدرسه علمیه امام خمینی در منطقه ازگل تهران که تحت تولیت کاظم صدیقی اداره میشود، باغی به مساحت ۴۲۰۰ مترمربع داشته است که قیمت روز آن، حدود 1000 میلیارد تومان برآورد میشود. اما آبان ۱۴۰۲، شرکتی به نام «مؤسسه غیر تجاری پیروان اندیشههای قائم» ثبت میشود و بعد از آن، اسناد مالکیت این باغ گران بها به نام این شرکت میشود. مالکان این شرکت کاظم صدیقی و چند تن از پسران و دوستان او هستند و عروسش نیز بازرس شرکت است
[6] - محسن رفیقدوست (زادهٔ ۱۳۱۹) نظامی ایرانی است که از بنیانگذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده و از ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۱ رئیس ادارهٔ تدارکات آن بود. وی از ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۷ نخستین وزیر سپاه پاسداران بود و در فاصلهٔ سالهای ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۸ بهعنوان رئیس بنیاد مستضعفان و جانبازان فعالیت میکرد. وی پیش از وقوع انقلاب ۱۳۵۷ از اعضای جمعیت مؤتلفهٔ اسلامی بود. برادر محسن رفیقدوست، مرتضی رفیقدوست، در سال ۱۳۷۴ در پروندهٔ اختلاس ۱۲۳ میلیارد تومانی مجرم شناخته شده و به حبس ابد محکوم شد. مرتضی البته پس از حدود ۱۰ سال از زندان آزاد شد. متهم اول این پرونده فاضل خداداد اعدام شد.
[7] - سعید مرتضوی (زادهٔ ۵ آذر ۱۳۴۶ در تفت) قاضی و سیاستمدار ایرانی بود که در زندان به سر میبرد. او از ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۸ دادستان تهران و از ۱۳۸۸ تا ۱۳۸۹ معاون دادستان کل کشور بود. از ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۲ ریاست سازمان تأمین اجتماعی را بر عهده داشت. او به دلیل پروندههای تعطیلی مطبوعات و شکنجه معترضان به نتایج اعلام شده انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ و قتل زهرا کاظمی شناخته میشود. او سرانجام به علت اتهامات گسترده و متعددش از مقام خود برکنار و راهی زندان شد
[8] - کاظم رجبی صدیقی (زادهٔ ۱ فروردین ۱۳۳۰) روحانی و مدرس شیعه اهل ایران است که از سال ۱۳۹۷ ریاست ستاد امر به معروف و نهی از منکر را بر عهده دارد. او پیشتر از ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۲ رئیس دادگاه عالی انتظامی قضات بود. صدیقی همچنین بنیانگذار و تولیت حوزه علمیه امام خمینی،[۱] و نائبرئیس شورای مدیریت حوزه علمیه تهران ست. صدیقی پس از انقلاب ۱۳۵۷ با اصرار علی قدوسی، در قوه قضائیه ایران مشغول به کار شد و در دستگاه قضائی کشور فعالیت میکند. وی در سال ۱۳۸۸ از سوی سید علی خامنهای رهبر جمهوری اسلامی ایران به عنوان امام جمعه موقت تهران منصوب شد. صدیقی در اسفند ۱۴۰۲ به زمینخواری متهم شد؛ او این اتهامات را تکذیب کردهاست. در خرداد ۱۴۰۴، دو پسر صدیقی به اتهام فساد مالی توسط مراجع قضایی جمهوری اسلامی ایران دستگیر شدند
[9] - محمد گندمنژاد طوسی (زادهٔ ۱۳۴۹)، معروف به سعید طوسی، قاری قرآن، کارشناس شورای عالی قرآن و آموزگار کلاسهای قرآن با تمرکز بر آموزش نوجوانان است. او همچنین از نزدیکان بیت رهبری است و در میان مؤذنهای مصوب صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران قرار داشت. طوسی متهم به «ارتکاب به ارتباطات ناسالم با نوجوانان» بوده که بنا بر گفته محسنی اژهای پس از اعتراض، در مورد «مسئلهٔ خلاف عفت» منع تعقیب شده اما برای او قرار مجرمیت برای «تشویق به فساد» صادر شده که همچنان در جریان است پرونده این اتهام از سال ۱۳۹۰ پس از شکایت چند نفر از قاریان جوان باز شد که در سال ۱۳۹۵ در رسانهها علنی شد.
[10] - رضا ثِقَّتی زادهٔ ۱۳۵۷ سیاستمدار اهل ایران است که از آذر ۱۴۰۰ تا تیر ۱۴۰۲ مدیرکل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گیلان بود. او در تیر ۱۴۰۲ بهعلت رسوایی جنسی—افشای ویدیوئی از رابطهٔ جنسی او با یک مرد— از سمت خود برکنار شد. وی چهار سال سابقه ریاست اداره فرهنگ و ارشاد شهر رشت را داشت
[11] - «من پیشنهاد کردم که من فرمانده جنگ هستم و مسئولیت آتش بس را به عهده می گیرم و اعلام می کنم که موافق ادامه جنگ نیستم. امام فرمودند که: «من می گویم». ما گفتیم که شما در جنگ مسئولیتی نداشتید، فقط سیاست جنگ را می گفتید، جنگ را ما مدیریت می کردیم؛ ... اصل تصمیم شجاعانه ای که امام در این مقطع، دربارۀ پذیرش قطعنامه شورای امنیت گرفتند، که ما می دانیم با فطرت، روحیه عظیم، قوی و قاطع ایشان که در گذشته آن را نفی می فرمودند، چه مقدار منافات داشته و وقتی مصلحت اسلام را تشخیص دادند؛ اینگونه آگاه و شجاع و بدون یک ذره پرده پوشی فرمود: « من تا چند روز پیش، نظرم غیر از این بود و امروز نظرم این است و آبروی خودم را اگر داشته باشم با خدا بر سر مصالح مسلمین معامله کردم.» این حرف از یک پیرمرد سالخورده محبوب، عظیم و عزیزی که در زندگی سابقه ندارد حرف خودش را به این آسانی پس بگیرد و یک راه جدیدی را ترسیم بکند که برای بعضی از افکار ساده اندیش سؤال انگیز باشد، بزرگترین نشانه عظمت روح و سلامت روان است.»
[12] - ناخدا «هوشنگ صمدی» فرمانده تکاوران دریایی ارتش در حماسه مقاومت ۳۴ روزه خرمشهر در برنامه «برمودا» شبکه نسیم روایتی را برای اولین بار مطرح کرد و اظهار داشت: من فرمانده گردان تکاوران دریایی بودم و امیر دریادار سیاری به عنوان یک افسر جوان و ورزیده جانشین گروهان و فرمانده دسته یکی از گروهانهای تکاور دریایی بود. به من خبر دادند که گروهی از گشتیهای شهر گزارش دادهاند؛ دشمن یک دختر ایرانی را به تیر آویزان کرده و دستهای از یکی از گروهانها به فرماندهی ناوبانیکم حبیب الله سیاری داوطلب اجرای ماموریت آوردن پیکر این دختر است، ناوبانیکم سیاری خودش اقدام کننده این ماموریت بود. او پای تیر ایستاده بود و یک نفر روی شانههایش رفته و پیکر دختر را در پتو پیچیده و با برانکارد عقب آورده بودند. وی گفت: سیاری به عنوان فرمانده این ماموریت گفته بود، این یا برای ما یک طعمه است یا میخواهند ما را تحریک کنند که ناموس شما را به تیر آویزان کردهایم، پس در هر صورت باید پیکر دختر ایرانی را بیاوریم. بعضی از ما ایراد میگرفتند که شما برای آوردن یک جسد دو یا سه شهید دادهاید؟ گفتم بله، اگر ۱۰ شهید هم لازم بود تقدیم میکردیم و اگر لازم بود خودم هم بروم میرفتم. چرا که صحبت یک دختر خرمشهری یا آبادانی نبود این ناموس کشور ایران و ملت ایران بود. چگونه به خودم اجازه دهم و قبول کنم پیکر یک دختر ایرانی در محدوده محاصره شده توسط دشمن آویزان باشد و من زنده بمانم.
[13] - در خرداد ۱۴۰۴، دو پسر حجتالاسلام کاظم صدیقی، امام جمعه موقت تهران، به اتهام «تخلفات و زد و بندهای مختلف» توسط مراجع قضایی جمهوری اسلامی ایران دستگیر شدند. گزارشهای رسانهها جزئیات اتهامات را مشخص نکردهاند و این که آیا ارتباطی با ماجرای باغ ازگل دارد یا خیر. یک روز پس از بازداشت فرزندان کاظم صدیقی، وی بازداشت پسر و عروس خود را تأیید کرد و گفت: «در صورت اثبات اتهامات آنها تابع قانون خواهد بود»
[14] - عضو شورای عالی فضای مجازی با انتشار مطلبی در صفحه شخصی خود در شبکه اجتماعی ایکس با اشاره به بازداشت پسر حجتالاسلام صدیقی نوشت: امروز مهمان جناب حاج آقای صدیقی بودم. خدمتشان پیشنهاد دادم تا تعیین تکلیف پرونده قضایی فرزندشان امامت جمعه نکنند.
شکست بُغضی در گلو، صورت اشک آلود شد
خونِدل شیرازه از هم میدَرد، زین دردها
شب چه طولانیست و دریا را نباشد ساحلی،
ساحل از چشمم بیرون شد، دریغ از ساحلی
فلسطینیان این روزها هزینه حماقت و کوته نظری (شاید هم خیانت) طراحان عملیات «توفان الاقصی» [1]، جنایت پیشهگی، سفاکی، بیرحمی و... صهیونیسم بین الملل، و پایان انسانیت، اخلاق و...، در جهان آدمیت را میپردازند.
از هفت اکتبر 2023 که جنایتِ حمامِ خونِ کشتاری بزرگ از بنی اسراییل، دامنِ بنی اسماعیل را آلود، فرزندان یعقوب بیش از 50 حمامِ خون، چون آن را، در غزه، کرانه باختری رود اردن، لبنان، یمن، سوریه رقم زده و میزنند، و کسی را جلودار این سفاکانِ عصرِ بیقانونی و بیرحمی مدرن نیست، و هنوز بر این کشتار و ویرانی پایانی دیده نمیشود، و به عکس آنان را به آخرین سلاحها تجهیز میکنند تا مزد جنایت بگیرند و بر کشتار و جنایت خود، جریتر شوند، و هر حرکت پایان بخشی بر این غوغای زورگویانه، توسط امریکا و... وتو میشود، تا ثابت کند که مرغ امریکا در این موضوع یک پا بیشتر ندارد.
غرب و شرق بر جنایتِ این جنایتپیشگانِ نژادپرست صهیونیست، یکپارچه به نظاره نشستهاند، تا آفرینندگانِ هولوکاست غزه، صفحه به صفحه بر تاریخ جنایات ضدبشری، اوراق جدید بیرفزایند، و غرب برای این که موجودیت اسراییل، پایه در تفکر دیرین آنان در ادبیات جنگهای صلیبی با مسلمانان و پیش از آن دارد، و سیاستمداران آنان از دوره باستان تا کنون در پی اورشیلمِ از خود دانسته، سرباز صلیبی و نذورات فرستادهاند و...، و شرق و روسیه نیز از این جهت که، بسیاری از صهیونیستهای گردآمده در اسراییلِ کنونی، از اتباع روسیه و کشورهای اقماری او هستند، بر این جنایت مشترکا سکوت کرده و رضایت دادهاند،
اینجا دنیا، دنیای منافع است، و انسانیت و آدمیت در آن جایی ندارد، و همه، شعارهای انسانی، اخلاقی و قانونی خود را بر زمین نهاده، و نه از حقوق بشر یادشان میآید، و نه از آزادی و ارزشهای انسانی.
در موضوع اسراییل غرب و شرق اینگونه به اشتراک منافع و تفاهم رسیدهاند، و از این روست که حرکت درخوری برای پایانِ بر این قتلگاهِ انسانیت و روح بشریت از هیچکدام از آنان نمیبینیم، البته آش آنقدر شور شده است که گاه از سر شرم، فریادی بر سر جنایتکارترین دولت، و نخست وزیر در تاریخ 75 ساله اسراییل، یعنی نتانیاهو میکشند، اما چه سود، همه میدانند، این فریادها را گوشی برای شنیدن نه در اسراییل است و نه در امریکا، رسم جنایت پیشهگی در این سامان تازه سر از خاکستر دوران بر آورده و میخواهد تاریخ سازی کند.
اما همهی آنان (در اروپا، امریکا، روسیه و چین) انگار خود را بدهکار این جنایتپیشهگانِ بیرحم و بیشفقت و نژادپرست میبینند و میدانند، و تو گویی همه در این جهانِ جنایت و کشتار، توافق کردهاند که بر سر این نازدانه تمدن مسیحیت (غرب و شرق)، نباید فریادی با فرکانس و دسیبل بالاتر از حد مجاز کشید،
و این جنایتکار افسارگسیخته، از چنان مصونیتی در جنایت و کشتار در نظام جهانی برخوردار است، که تمام قوانین و نُرمهای جهانی را میتواند به مضحکه و تمسخر گرفته و...، و هرچه ظلمش افزون شود، نه خدایی در آسمان دیده میشود که دستی بر آورده، و از آنان که «بر جهانیان فضیلت شان داد»، داد ستاند، و نه انسانی در زمین میتوان یافت، که دردِ انسانیت و آدمیت داشته، این جنایتکاران را جلودار باشد، و بر کردار خالی از آدمیت و انسانیت آنان پایان بخشد.
چرا که در امریکا «لابی قدرتمند یهود» دمار از روزگار کسانی که صدایشان را بر سر این جنایتکاران، از حدی افزون کنند، در خواهد آورد، و خداوند هم که حسابش در چنین جنایات گستردهایی به صورت تاریخی روشن است، و او نیز نشان داده که همیشه به گاه طغیان جنایتکاران، فقط در کمینگاهِ [2] خود به کمین نشسته، انتظار و صبر راهبردی خود را دنبال میکند!
و این انسانیت، اخلاق، قانون و... است که در پای این لکه ننگ در تاریخ بشریت، قربانی میشود، و به درستی فرمودهاند که «ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد» و فتنه گری افسار گسیخته، به نام خدای موسی، «عیال الله» را بی حد و اندازه کشتار میکند.
گوسفندانی که به نظاره گیوتین بردنها نشسته اند، خود در صف گیوتین شدن اند
گوسفندانی که به نظاره گیوتین بردنها نشسته اند، خود در صف گیوتین شدن اند
سیاست های ترامپ دنیا را آزرده است (کاریکاتور یک سایت امریکایی)
سیاست های ترامپ دنیا را آزرده است (کاریکاتور یک سایت امریکایی)
ماشین جنگی اسراییل در حال پاکسازی نژادی در غزه
ماشین جنگی اسراییل در حال پاکسازی نژادی در غزه
غرب و شرق در موضوع غزه کنار هم آزادیخواهان را قربانی می کنند
غرب و شرق در موضوع غزه کنار هم آزادیخواهان را قربانی می کنند
مقاومت مردم غزه برای حفظ سرزمینی که نسل اندر نسل در آن زیسته اند
مقاومت مردم غزه برای حفظ سرزمینی که نسل اندر نسل در آن زیسته اند
ترامپ و پوتین زوجی پوپولیست که کنار آمدن شان ملت ها را بیچاره خواهد کرد
ترامپ و پوتین زوجی پوپولیست که کنار آمدن شان ملت ها را بیچاره خواهد کرد
ترامپ در لباس قدیس ها، برای مسیحیانی که او را نجات بخش آرمان مسیحیت می بینند
ترامپ در لباس قدیس ها، برای مسیحیانی که او را نجات بخش آرمان مسیحیت می بینند
گرسنگانی که در غزه به جای غذا گلوله دریافت می کنند
گرسنگانی که در غزه به جای غذا گلوله دریافت می کنند
نسل کشی فلسطینیان در غزه توسط اسراییل
نسل کشی فلسطینیان در غزه توسط اسراییل
میان این دریای آتش، همه به انتظار مشتی آتشینند که بر این آتش پایان دهد
میان این دریای آتش، همه به انتظار مشتی آتشینند که بر این آتش پایان دهد
جنگ و کشتار و پرونده های انتقامی که باز می ماند تا کجا این دمل های چرکین، چرک بیرون دهند
جنگ و کشتار و پرونده های انتقامی که باز می ماند تا کجا این دمل های چرکین، چرک بیرون دهند
پرنده صلحی که بر خاک جنگزده غزه و اوکراین نمی نشیند، دنیا به انتظار آمدنش نشسته است
پرنده صلحی که بر خاک جنگزده غزه و اوکراین نمی نشیند، دنیا به انتظار آمدنش نشسته است
پوتین سرزمین های سرخ شده در اثر سیاست های خود را سفید می کند
پوتین سرزمین های سرخ شده در اثر سیاست های خود را سفید می کند
ویرانه های غزه، در جنگی که پایانی بر آن نیست
ویرانه های غزه، در جنگی که پایانی بر آن نیست
چهره به خون کشیده شده کودک فلسطینی در اثر بمباران غزه
چهره به خون کشیده شده کودک فلسطینی در اثر بمباران غزه
[1] - در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، حماس و چند گروه شبهنظامی فلسطینی دیگر، حملات مسلحانه هماهنگشدهای را از نوار غزه به غلاف غزه در جنوب اسرائیل آغاز کردند که نخستین تهاجم به خاک اسرائیل از زمان جنگ ۱۹۴۸ اعراب و اسرائیل بود. حماس و دیگر گروههای فلسطینی، این حملات را عملیات طوفان الاقصی (یا سیل الاقصی؛ عربی: عملیة طوفان الأقصی) نامیدند، در حالی که در اسرائیل به آن شنبه سیاه (یا کشتار تورات سیمچات) میگویند، و در سطح بینالمللی با عنوان حمله ۷ اکتبر شناخته میشود این حملات آغازگر جنگ غزه بود.
[2] - آیه 14 سوره فجر «به درستی که خداوند تو به کمینگاه نشسته است» (إِنَّ رَبَّکَ لَبِالمِرصادِ) کلمه "مرصاد" آن مکانی است که کسی در انتظار چیزی باشد. به عبارت دیگر: مرصاد به معنای کمینگاه میباشد. و معنی کمینگاه کمال مراقبت و دقت است که به حساب شخصی، یا شی مورد نظر رسیدگی شود. و یک لحظه از آن غفلت نشود.
باد نسبتا سردی که از آبهای دریا بر میخیزد، در مسیر سفر خود در ژرفای ساحل، از میان برگ صنوبرهای محوطه هتل میچرخد، تا زیبایی رقص برگهایش را به دیدگان مسافران شمال کشیده، لذت حضور در کرانههای دریای قزوین (Caspian Sea) را دو چندان کند، و دمای دلپذیری را در این گرمای زودرس، به مسافران منطقه گردشگری ساحل «فرج آباد» هدیه دهد.
اینجا چالوس است، جایی که فریدون توللی (۱۲۹۸ شیراز - ۱۳۶۴ تهران) شاعر و نویسنده شیرازی که در دهه 1330 خورشیدی پیرامونش نوشت :
«... و چالوس بر وزن سالوس، خُرَمشهری است بر ساحل دریای مازندران، که تا مدینه بغدادش فاصله از بلخ تا کشمیر است. هوایی دلکش و زمینی از لاله مُنَقَش دارد. ربیعش (بهار) بدیع، و خریفش (پائیز) لطیف، و صیفش (تابستان) پُر کیف، و شتائش (زمستان) بغایت مُفرح و دلگشاست. مطاره (بارش) قدرتِ باری مَطار، رحمت از آن دریغ نکند و دست بَذّال کَریم، چهر سپهرش از بُرقَعِ میغ (ابر)، عاری ندارد.» (توللی، فریدون، ص 173).
روزگاری که هنوز ایران گرفتار نفت و درآمدِ آن نشده بود، این آب و خاک، یکی از مراکز تولید ابریشم در جهان بود، و ابریشم از صادرات اصلی کشور، بطوریکه در دوره صفویان تجارت ابریشم در انحصار شخص شاه بود، و ابریشم آذربایجان، طبرستان، خراسان و... از سوی سیستم سلطنتی صفوی از مردم خریداری و توسط دستگاه شاهی در کشورهای دیگر بازاریابی و به فروش میرسید، این از درآمدهای خاص دربار بود، مثل تجارت نفت که امروزه همه برایش چنگ و دندان میشکنند تا از دست وزارت نفت خارج کرده و بر آن دست اندازند، کسانی حاضرند تحریم ها تا ابد بماند تا دست آنان از تجارت نفت کوتاه نشود، تا این درآمد بزرگ در کشور را در تیول خود داشته باشند. در زمان مرحوم فریدون توللی (شاعر، نویسنده و طنزپرداز عصر پهلوی) چالوس همچنان یکی از مراکز تولید ابریشم ایران بوده است، به طوریکه این شاعر، نویسنده و طنزپرداز عصر پهلوی در این رابطه نوشته است:
«و مدینه چالوس را کارگاههای فراوان باشد که بُقچه بقچه ابریشم خام بدهان آن دهند و از جانب دیگر حریر و پرنیان و دیگر اَقمشه لطیفه بصندوق کنند و هم از آنجمله است کارگاهِ جوراب که روزانه موازی شصت هزار شلنگِ (پای) عریان مستور (پوشیده) دارد.» [1]
این گزارش توللی نشان می دهد چالوس جایگاه خود را در تولید ابریشم تا پایان دوره پهلوی اول نیز حفظ کرده بود، اما امروزه از آن مراکز تولید که در زمان پهلوی دوم از آن سخن گفته شده است، دیگر خبری نیست و دشتهای حاصلخیز چالوس، به ویلاهای متراکم و گاه پراکنده تبدیل شده و گاه هتلهایی که پذیرای مسافرانِ دیدارِ از این دیار هستند، و امروز شمال یکی از مراکز صنعت توریسم ایران است، و تولید ابریشم، جای خود را به پذیرایی از مسافرانی داده، که درآمد مردم این دیار را سامان میدهد، و باید قدر آنرا دانست و از آن مراقبت کرد و آنرا توسعه داد.
دو دستگاه اتوبوس VIP منتظر سوارکردن زنان و مردان ایرانگردی هستند که از شمایل صورت و هیکلهای نسبتا درشت، و گویش آنان میتوان فهمید که از کنارههای رودهای دجله و فرات آمدهاند، و از حاشیه نشینان شهر باستانی و ایرانشهر تیسپون هستند، پایتخت زمستانی شاهان ایرانی که زاگرس را مرکز حاکمیت تابستانی خود داشتند، و این توریستها چند روزی را میهمانِ باشندگانِ سرزمینیاند که روزگاری در زمان پدران و مادرانمان دست اندر دست شوش، شیراز، هکمتانه، صددروازه و دهها تختگاه شاهی دیگر در این سرزمین پر پهنا، میزبان تختگاه سلطنتی فرمانروایان ایران، بزرگان و دولتمردانش در فصل سرد و کُشنده زمستان زاگرس بودهاند.
زنانی با پیراهنهای زیبا، و روسریهایی که در پیچِشش در سر و گردن آنان، تنها گِردی صورتشان را هویدا میکند، مثل تصویری که در قاب عکس قرار دادهاند که جلوهگری اش در قاب صدچندان شده، و قاب، حاشیهها را حذف کرده، نظرها را به اصل جلب میکند. در میان این زنان تنی چند را با چادر سیاه عربی هم میتوان دید، از آن سو نیز تعدادی با کلاههای دورهدار و بلوز دامن و جوراب، که چنین پوششی را، برای زنِ غربیِ ترسیم شده در سریالهای ساخته شده، برای توصیف زنان تجددخواه ایرانی زمان پهلوی، در فیلمها و سریالها دیدهایم، تو گویی بین زنان ایرانی و آنان دیگر تفاوتی نیست، همگونیها دیگر کاملا قابل تشخیص است.
و مردانی که از عرب بودن تنها دشتاشهایی گاه برتنِ آنان دیده میشود، و باقی به گونه مردم ایران لباس میپوشند، تفاوتی که با ما دارند در شیوه سلمانی و فرم موی سر آنان است، که دور سر را لخت کرده و بر بالای سر، موی بیشتری نگه میدارند، مثل زمانی که استایل موسوم به آلمانی، در ایران رسم شده بود و جوانان این دیار نیز، اینچنین موی سر خود را اصلاح میکردند.
جنگ خسارتبار 8 ساله که از شهریور سال 1359 تا تابستان 1367 به درازا کشید، و نام درازترین نبرد جهان در قرن بیستم را برای خود به یدک میکشد، بین ما و این مردم جدایی بزرگی انداخت، خشم برانگیخت، شکاف ایجاد کرد و... تا جایی که اکنون بعد 37 سال هنوز ترکشهای این تیر را که دشمنانِ ایرانِ بزرگ فرهنگی و تمدنی، در خرمن مشترک ما ایرانیان، و حاشیه نشینان شهر تیسپون (مدائن) شلیک کردند، تنِ هر دوی ما را هنوز میخراشد،
از سوی دیگر شکاف بین حاکمیت و مردم ایران، طرحهای نسنجیده و شکست خوردهایی که ناظر بر «امتسازی» دیده میشود، و امانت ایران از سوی مسئولین کشور به درستی به کار گرفته نشده، و گاه میرود تا ملتی را در پای امتی خیالی قربانی کند، و به واقع ملت ایران خود را در مقابل امت سازی اسلامی قربانی میبینند، چنانکه شرایطی به وجود آمده است که میلیونها ایرانی فضای امت سازی، و زیستن زیر شرایط مذکور را تنگ دیده، و ترک زادگاه کرده، سرزمینِ ملتهای دیگر را مناسبتر از خاک ایرانِ خود، برای زیستن یافته، و عطای امت اسلامی را به لقای این شرایط بخشیده، و ترک کشور خود کرده و میکنند و... و رفته اند تا خود را خلاص و کشورهای دیگر را آباد کنند.
و شایعاتی که این روزها سخت در جامعه پخش میشود که من هنوز در نیافتهام که تا چه حد درست، و یا نادرست است، که در راستای همین سیاست امت سازی، و در آخرین حرکت از این دست دنبال میشود، که به طرحهای افراطیون خراسانی به رهبری احمد علم الهدی (نماینده ولی فقیه و امام جمعه مشهد در خراسان) نسبت داده میشود که با کارپردازی مرحوم ابراهیم رئیسی در دوره ریاست او بر جمهور ایرانیان، و با همکاری باند سعید جلیلی (که گویا تبار در افغانستانن دارد)، این روزها در فضای مجازی از آن سخن به میان میآید که گفته میشود، «حدود 15 میلیون افغان را در ایران جای دادهاند تا بانک رای ثابتی را برای خود در انتخاباتها رقم زنند، و امتی را بسازند که با ساز ناکوک آنان با باقی هموطنان خود، همراهی کنند و...»
و این باعث شده است که برخی از ایرانیان به رغم این طرحهای خباثتبار منتسب به تفکر امثال «جبهه پایداری»، که در صورت درست بودن واقعا جای تامل دارد، و مردم ایران حق دارند که به این روند مشکوک و پرهیزکار باشند، و تمام تاریخ مشترک خود با عراق و افغانستان را نادیده بگیرند، و حاشیه نشینان تیسپون و باشندگان خراسان باستان را بیگانه شمرده، و از سر بیمهری گاهی سخنان و رفتاری از برخی آنان دید، که به نوعی قابل درک، و به نوعی انحرافی است، که ایران و ایرانیان را در مرزهای امروزی، و مرزهای گذشته بزرگ فرهنگیاش مورد حمله قرار میدهد و خسارات آن مشکل برطرف خواهد شد.
این را خود در سفر به چالوس دیدم و رنجیده خاطر شدم:
موقع ورود به رستوران هتل، مرد میانسال عرب با دشتاشه عربی کِرِم رنگ بلند خود، متواضعانه در آستانه در رستوران ایستاد، تا خانواده من از ورودی بگذرند و او سپس از رستوران خارج شود، و به جمع خانواده خود در بیرون از غذاخوری هتل بپیوندد، که آنان پیش از او خارج شده بودند، و او برای ما ایستاد و تامل کرد تا ما بگذریم، اصرارم با اشاره، که ایستادم تا در پس ورود خانوادهام، او ابتدا خارج شود و من پس از او وارد رستوران شوم، اثری نداشت، او همچنان ایستاد و مودبانه تحمل کرد تا من نیز که از او کوچکتر بودم، بگذرم و او به خود اجازه حرکت دهد، این مقدار محبت و گذشت با ادبانه را، با گذاشتن دو دست خود بر روی سینه، به نشانه احترام و سپاس، پاسخ گفتم و او با لبخندی از محبت، پاسخ داد و از هم گذشتم.
مسئول پذیرایی سالن غذاخوری هتل به میز ما که در محاصره چند میز دیگر، که توریستهای عرب نشسته بودند مراجعه کرد و گفت اگر تخم مرغ آب پز دوست دارید برایتان بیاورم.
گفتم: در سلف سرویس شما تخم مرغ آب پز نبودا؟!
(با اشاره به عربهای حاضر در سالن) گفت : اینها بودند، از این رو در سلف سرویس قرار ندادم!
گفتم: اینها هم گناه دارند اینطوری نگو، خوب اینها باشند، چه میشود؟!
گفت: آنها رعایت نمیکنند، هم میخورند و هم با خود میبرند...
صبحانه صرف شد و هنگام خروج از رستوران، به مسئول پذیرایی رستوران هتل گفتم : سپاس از صبحانه شاهانه، خوشمزه و پذیرایی خوب و مهربانانهایی که داشتید
پاسخ داد: خواهش میکنم، وظیفه ماست، از اینکه زمان اقامت شما در هتل ما، به حضور (اشاره به توریستهای عراقی حاضر در رستوران) اینها خورده (همزمان شده)، عذرخواهی میکنم، و...
گفتم: عذرخواهی ندارد، من که از بودن با آنها، و از آمدنشان و بودنشان لذت بردم. مگه اینها چطوریاند، که شما رو ناراحت کردن؟!
مسئول پذیرایی رستوران چندتا از مشکلاتی که با مسافران عراقی دارد را برشمرد: شیر رو اینطوری میخورن، چای رو آنطوری بر میدارند و...
گفتم عزیزم: همه ملتهای دنیا در رفتار، سخن گفتن، خوردن، خوابیدن و... متفاوتند، اینها هم مستثنی نیستند، گاهی رفتاری متفاوت از نُرمهای ما دارند، تازه اگر اینها به ایران سفر نکنند و صنعت توریسم ایران را زنده نگه ندارند، ما ایرانیان چه درآمدی داریم؟!
(کمی درنگ کرد و) پاسخ گفت: راست میگویید این مشکلات را با برخی مسافران ایرانی هم داریم...
و ادامه داد : کلا آدم های متفاوتی هستند، وارد که میشوند سر و صدا زیاد میکنند و...
گفتم: ببین ملتهای دیگر هم در مواجهه با ما ایرانیان ممکن است همین نظر را داشته باشند، مثلا در هند وقتی ما از خوردن کله و پاچه میگفتیم، به سان این بود که در ایران با ایرانیان از خوردن گباب و یا استیک گوشت خوک بگوییم، اینقدر برای آنان چندش آور بود، وقتی از خوردن کباب میگفتیم با تعجب به ما مینگریستند که مگر میشود یک آدم گوشت یک حیوان زنده دیگر را بخورد، همانگونه که ما از خوردن گوشت سگ و گربه و حشرات در شرق و یا جنوب شرق آسیا تعجب میکنیم، هندوها نیز طرز و تنوع غذا خوردن ما به ویژه خوردن گوشت حیوانات که در فرهنگ آنان به دور از انسانیت است، متعجب میشدند. این تفاوتها طبیعی است، چراکه نوع تربیت و ارزشها در اینجا و آنجا متفاوت است.
مجسم کن خودت با تور به عراق و... بروی و با شما چنین برخوردی کنند، چقدر ناراحت میشوید...
[1] - کتاب التفاصیل، نوشته فریدون توللی، چاپ سوم، 1348، صفحه 173، ناشر کانون تربیت شیراز (این نوشته جناب توللی را که میخوانی متوجه میشوی که انگار نویسندگان آن عصر هرچه عربیتر مینوشتند، یعنی ادبیتر نوشتهاند، ایشان در عصر پهلوی به سان نوشتارهای دوره قجری نوشته است، نوشتارهای اصولگرایان را هم که در فضای مجازی میخوانی، انگار یک بازگشت به عصر قجر و پهلوی را در استفاده از واژه های قُلمبه سُلمبه عربی را میتوان در آن یافت).
اصلاحات و اصلاح طلبی تنها به سیستم حاکمیتی جمهوری اسلامی و بعد از انقلاب 57 محدود نمیشود، حرکت اصلاحات پیش از این، ریشه ایی قدرتمند در دوره پهلوی دارد، که در آن دوره نیز با شدت تمام دنبال شد، و آخرین شاه سلسله پهلوی، مخالفان و موانع حرکت اصلاحی خود را در صف نخست، گروههای چپ وابسته به جبهه شرق و کمونیسم، و بعد از آن روحانیت و گروههای اسلامگرا در ایران میدانست که مانع اصلاح اجتماعی و مدرنیزاسیون فرهنگی، صنعتی و سیاسی کشور بودند، و از آن دو بعنوان ارتجاع سرخ و ارتجاع سیاه یاد میکرد.
اصلاحات و ایجاد تغییر و تحول در جامعه ایران در دوره بنیانگذار سلسله پهلوی، که تغییر ریل از شرایط اسفبار و ویران کننده سلسله قجری به دوره مدرن را در خود داشت، نیز با شدت هر چه تمامتر دنبال شد، که از جمله نتایج آن برپایی سیستم نوین قضایی، آموزشی، اداری، نظامی، ارتباطات و... در ایران بود، که این روند در 17 سال حاکمیت رضاشاه با شدت هرچه تمامتر جریان داشت.
در دوره پهلوی دوم نیز، حرکت اصلاحی بزرگی طراحی و پی گرفته شد که نمونه بزرگ آن اجرای برنامه «انقلاب سفید شاه و ملت» [1] بود که در خلال آن محمدرضا پهلوی، بزرگترین اصلاحات فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، آموزشی و... را در دوره خود اجرایی کرد، که برخی از آنها کاملا انقلابی و تنشزا بود، از جمله اجراای برنامه «اصلاحات ارضی» که ایرانیان که اکثرا در بخش کشاورزی مشغول بودند را، از سیستم ظالمانه، تحقیر کننده و ضد انسانیِ نظام ارباب رعیتی نجات داد و کشاورزان ایران را از ابزار تولید، به صاحبان زمین و سرمایه تبدیل کرد و...
با سقوط سلسله پهلوی در بهمن 1357، فرایند اصلاحاتی که در دوره پهلوی توسط حاکمیت احساس، زمینهجویی و دنبال میشد، اینبار به بدنه مردم نقل مکان کرد، و توسط گروههای مردم نهاد از جمله احزاب و... تعیین جهت و دنبال میگردید، و بدین ترتیب لزوم اصلاحات که تا پیش از این از سوی حاکمیت پهلوی برنامه ریزی، جهت گیری و اجرا میشد، به بدنه جامعه ایران منتقل و هدف گزینی میشد، اینجا دیگر احزاب و... و بدنه مردمی نقش اصلی را در اصلاح طلبی و اصلاحات داشتند.
مهمترین بروز اصلاح خواهی مردم ایران، 19 سال پس از پیروزی انقلاب، با برگزاری انتخابات تاریخی دوم خرداد 1376 خود را نشان داد، که اکنون 28 سال از آن روز شکوهمند میگذرد، روزی که مردم ایران حرفهای بزرگی را در مدنیترین شیوه آن، به حاکمیت خود و دنیا یادآور، و خواستار دگرگونی، تغییر و تحول در وضعیت خود شدند.
در این انتخابات که یک سوی قدرتمندِ آن، تفکر "اصلاحات" و یا دیدگاه "دوم خردادی" قرار داشت، که این دیدگاه پایه و نیروی خود را از بدنه جامعه میگرفت، و بر اصلاح کجیها و انحرافاتی که بر روند انقلاب، از پیروزی تا آن روز عارض شده بود تاکید داشت، اساس اهداف خود را به تحقق اعطای نقش به مردم، در روند تصمیم سازیهای در کشور استوار میداشت.
در این نگاه، نوعی نفی دیکتاتوری فردی، طبقاتی و ایدئولوژیک نهفته بود که در درونمایه اهداف انقلاب 57 نیز پیش از این کاملا هویدا بود، و در آن خیزش نیز از خواستهای پایه انقلابیون بود و دنبال میشد، و اصلاحطلبان به «میزان» بودن رای و نظر مردم اصرار داشتند، تا رای مردم «فصل الخطاب» جهتگیریهای کشور باشد، و جریان اصلاحات از داشتن حق تعیین سرنوشت برای آنان دفاع میکرد، و به بازگشت به شعارهای پایه انقلاب 57 که همان برخورداری از آزادی، استقلال و جمهوریتِ در خور مردم آزادیخواه ایران بود، تاکید و نظر داشت.
اهدافی که بیش از یکصد سال برای داشتن آن، مردم ایران مبارزه کرده و میکنند، تا تاثیر بیش از پیش خود را در امور خود تضمین نمایند، تا آنان را در مدار مردم آزاده، بالغ و رشید، و برخوردار از شان انسانی در جهان قرار دهد، که تفکر و یا افرادی آنان را رعیت، گوسفند، بله قربانگو، مرید حلقه به گوش، محجور و... ندیده و تصور نکنند.

پدربزرگم آزادیخواه بود
قبل از این که تیربارانش کنند
شعرهایش را پای درخت انار باغچه چال کرد
من هیچوقت شعرهایش را نخواندم
اما از انارهای باغچه میشود فهمید
"آزادی"
باید سرخ و شیرین باشد
اصلاح طلبان از همان نقطه آغازِ بروز خیزش خود، همواره با سدی قدرتمند مواجه شدند که با سو استفاده از ظرفیت تمام نهادهای حکومتی، و غیر انتخابی، که سنگر به سنگر بدان دست یافته بودند، و با استفاده از راهبرد "حرامخواری سیاسی"، آن مراکز را در خدمت منافع و تفکر خود قرار داده، این سیطره را، خلاف جهتِ خواست مردم ایران به کار گرفتند، و هر طرح، برنامه و روند نتیجه بخشی که برای رسیدن به اهداف اصلاحات، در خیزش مردم ایران و یا نمایندگان آنان اتخاذ میشد، با درِ بسته و صخره محکمِ تغییرناپذیر این اقلیت ناچیز برخورد کرده، آنرا بی اثر میکردند.
و بدین نحو نگذاشتند اصلاحات انقلاب رهایبخش 57، به مسیرِ درست خود بازگشت داده شود، و در ریل درست خود قرار گیرد، تا مردم ایران در میان کشورهای خاورمیانه، در کنار ترکیه (که به نوعی از یک سیستم دمکراسی واقعی برخوردار است و رای و نظر مردم، در آن کارساز است)، با تکیه به رای و نظر مردم حرکت خود را پی گرفته و الگویی برای ملتهای دیگر اسلامی منطقه باشد، تا این منش، که پایه خود را در اعطای قدرت مردم استوار داشته بود، راه توسعه، پیشرفت و سعادت دنیایی و آخرتی مسلمانان را باز کرده، و مسلمانان نیز از نظامهای واپسگرایِ ضد توسعه و پیشرفت نجات یابند، و سَری در میان دیگر ملل دنیا بلند کرده، و بگویند که ما نیز این توانایی را داریم که بلوغ خود را به کسانی که ما را گوسفند، رعیت، محجور و... میبینند اثبات کنیم.
تفکر اصلاحات تازه ترین بروز هویتخواهی، و شخصیتطلبی مردم ایران است، که خیزشهای خُردِ دیگرِ در پی آن، برگرفته و شاخ و برگی از الگوی آن خیزش فراگیر بوده است، که بعد از انقلاب حقطلبانه مردم ایران در مشروطه، نهضت استقلال خواهی مردم ایران در جریان ملی شدن صنعت نفت، و خیزش بزرگ ضد استبدادی و استقلال طلبانه 57، نشان داد که ایرانیان خواهان آزادی و استقلالند، و نمیخواهند در نظامهایی از نوع ارباب رعیتی، مریدی مرادی، پادشاهی و استبداد فردی و طبقاتی گرفتار شده، و در اینگونه سیستم بپوستند، و نادیده گرفته شوند و...
خیزشهای پیاپی ایرانیان در بیش از یک سده گذشته، برای کسب آزادی و سیستم حکمرانی از نوع جمهوری و مردم محور، نشان داده است که آنان همواره بر این عهد پایدار بوده و انتظار میرود پایدار بمانند، هرچند گاهی در مقاطعی در دام خدعه و نیرنگ نخبگان خود، و یا دستهای خارجی گرفتار شده، و در شرایطی قرار گرفتند و به انحراف برده شوند، اما باز ایرانیان در این اجبار و تهدید و تحدید، پایداری و مانایی نداشته، بالاخره خود را رها خواهند کرد.
بازسازی و یا بازآفرینی نظامهایی که ایرانیان آنرا روزگاری استفراغ کردهاند، شکست خورده است، و هر چند ممکن است چند صباحی دوباره شکل گیرد، و یا در شرایطی ادامه یابد، اما پایدار نبوده، و این تنها زمانِ دستیابی ایرانیان به حقوق پایهشان از جمله داشتن آزادی، و حق تعیین سرنوشت را به تاخیر خواهد انداخت، و به حتم صفحات سیاه تاریخ ایران را، پر از افراد و گروه هایی خواهیم یافت که در مسیر رهایی و استقلال این مردم مقاومت کردند، و آنرا به تاخیر انداختند، یا آنرا از مسیر خود منحرف کردند.
تازهترین این قشر از ایرانیانِ مانع آزادی و دادن حق تعیین سرنوشت، اصولگرایان و (ایدئولوژیستهای آنان چون مرحوم محمد تقی مصباح یزدی و..) هستند که سعی کردند با تئوریپردازی و خوانشی خاص از متون فقهی، نقش مردم را در مشروعیت و مقبولیت حکومتها نادیده انگاشته، حاکمیت و حق تعیین سرنوشت را از مردم ستانده و در دست افراد و یا طبقاتی خاص به انحصار در آورند، و بدنه جامعه را به افراد دنبالهرو و بله قربانگوی قدرت تبدیل کرده، که نه حقی در اداره جامعه دارند، و نه چاره ایی جز تمکین بر آنچه برای شان تعیین میگردد و...
برایند غلبه خسارتبار اصولگرایان و تفکر ضد مردمی آنان بر روند کشور، در بُعدِ خارجی باعث سقوط در غربستیزی افراطگرایانه و خسارتبار چند دهه گذشته، و افتادن در دامن شرق متجاوز، خیانتکار و بدعهد، و اسارت در تحریمهای کمرشکن هر دوی آنان (غرب و شرق)، که مشترکا باعث به فنا رفتن منابع و منافع ملی ایران و ایرانیان در بعد خارجی شدند.
چنین روندی در فرایند داخلی نیز باعث گسترش نابهنجاریهای شدید اجتماعی، ناامیدی، فرارسرمایه، عدم سرمایهگذاری داخلی و خارجی، تعطیلی تولید، فرار نخبگان از کشور و پناهنده شدن آنان به دامن کشورهای دیگر در عدد میلیونی، نابودی نیروهای کارساز سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، از جمله احزاب، NGO ها، فرو ریختن توان و اندازه قشر متوسط جامعه و...، قدرتگیری مُخِّرب نظامیان در تمام شئون (اقتصادی، امنیتی، اطلاعاتی، اجتماعی، فرهنگی و...) کشور، بی خاصیت شدن تشکلهای مردمی و... و در یک کلام خانهنشینی مردم ایران بود،
که برونداد بروز این خانهنشینی و قهر را، در کاهش آمار شرکت کنندگان در انتخاباتهای گذشته و... میتوان به خوبی مشاهده کرد، بطوریکه اکنون نه رئیس جمهوری با پشتوانهایی قاطع در پاستور داریم، و نه نمایندگان با پشتوانه رای اکثریت مردم، که در پارلمان کشور حقوق مردم را دنبال کنند و...، و به این ترتیب ساختار انتخابی کشور ضعیف و لاغر، و ساختار حاکمیتی غیر انتخابی قدرتمند، پرتعداد، تعیین کننده و... شده است، و امور را به سمت عدم تعادل شدید برده، و همین دشمنان ایران را به طمع نابودی آن انداخته است.
در مجموع، این شرایط باعث شده است که دچار زورگویی طرفهای خارجی، بی تفاوتی، نارضایتی، ناامیدی و... داخلی شویم، که مهمترین علت آن احساس جدایی و شکاف بین حاکمیت و مردم ایران است، که ایران را اینچنین در دو راهی تسلیم و یا ویرانی در برابر قدرت خارجی میبینیم، به حتم اگر خیزش اصلاحطلبی را به چنین بلایی گرفتار نمیکردند، این توانایی را داشت که ایرانیان را متحد در برابر زیادهخواهی خارجی، و انحراف و فساد گسترده داخلی، بسیج کرده، و دچار شرایط اسفبار فعلی نشویم، بقای دلایل بروز انقلاب 57 که همان آزادی و حق تعیین سرنوشت بود، ایران را در بُعد داخلی و خارجی بیمه میکرد.
اصولگرایان با مرتکب شدن به چنین خطای راهبردی و خودخواهانهایی، مردم ایران را خانه نشین کرده، خود، دیگران و ایران را در برابر زیادهخواهی خارجی و فساد و درهم ریختگی داخلی و... بیدفاع کردند، و این خیانت آنان در تاریخ آزادیخواهی و استقلالطلبی ایرانیان ثبت خواهد شد. و برای معتقدین به دنیای باقی نیز روشن است که اصولگرایان باید پاسخگوی این حرامخواریهای سیاسی خود در دیار باقی باشند، که حقوق ایرانیان را بعد از انقلابها و خیزشهای مکرر، نادیده گرفته و نقش آنان را در امور خود، به محاق برده، جهتگیری درست مردم را را به انحراف بردند.
فریدون توللی (1298-1364)، شاعر و طنز پرداز سرزمین پارس باستان، چنین به نظم گفت که:
آنان که رسم خودسری و کین نهادهاند مانا به مغزشان همه سِرگین نهادهاند
جمعی ز جُوع، خسته و بیچاره گشتهاند جمعی به پیش، سفره رنگین نهادهاند
جمعی، طریق حیله دوستان گرفتهاند بر دوش زادگانِ وطن، زین نهادهاند
جمعی ز راهِ سستی و بیغیرتی زِ بیم عُمّالِ جور را سَرِ تمکین نهادهاند
کشور خراب و توده پریشان و کار زار یارب بنای ما بِه چِه آئین نهادهاند؟!
منبع : التفاصیل (1324، صفحه 55)
آنچه مسلم است ایران و ایرانیان هزینههای بسیاری برای ایجاد تغییر و تحول در وضع خود از طریق انقلاب کردن (به عنوان خسارتبارترین روش جراحی و تغییر اجتماعی) پرداختهاند، و روزی خواهد رسید که همه به این نتیجه اساسی برسند که اصلاح و اصلاحات، بهترین و کم هزینهترین روش تعقیب مصالح ملی، در جامعه ایران است که باید جای خود را باز یابد، تا دیگر ایرانیان مجبور نباشند برای تحمیل اصلاح به حاکمیتها، مجبور به انقلاب شوند، خون دهند، ویران شوند و...
در این سالروز حماسه دوم خرداد، یاد و نام همهی کسانی که برای بهینه شدن اوضاع مردم ایران، از جان و مال و آبروی خود دریغ نکردند، و برای اصلاح و اصلاحات خرج کرده و میکنند، گرامی باد.

[1] - انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم، نام یک سلسله تغییرات اقتصادی و اجتماعی شامل اصول ششگانه است که در دورهٔ پادشاهی محمدرضا شاه پهلوی و با یاری نخست وزیران وقت علی امینی، اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا در ایران به تحقق پیوست. انقلاب سفید در مرحلهٔ نخست، پیشنهادی شامل شش اصل بود که محمدرضا شاه در کنگرهٔ ملی کشاورزان در تهران در تاریخ ۲۱ دی ۱۳۴۱، خبر اصلاحات و همهپرسی را برای پذیرش یا رد آن به کشاورزان و عموم مردم ارائه داد. پس از آن در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۴۱، عموم مردم نیز در یک همهپرسی سراسری، به اصلاحات رأی مثبت دادند. شاه این اصلاحات را انقلاب سفید نامید زیرا انقلابی مسالمتآمیز و بدون خونریزی بود. اصول مذکور عبارت بودند از:
اصل اول: اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی
اصل دوم: ملّی کردن جنگلها و مراتع
اصل سوم: فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی
اصل چهارم: سهیم کردن کارگران در سود کارخانهها
اصل پنجم: اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رأی به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان
اصل ششم: ایجاد سپاه دانش
اصل هفتم: ایجاد سپاه بهداشت
اصل هشتم: ایجاد سپاه ترویج و آبادانی
اصل نهم: ایجاد خانههای انصاف و شوراهای داوری
اصل دهم: ملّی کردن آبهای کشور
اصل یازدهم: نوسازی شهرها و روستاها با کمک سپاه ترویج و آبادانی
اصل دوازدهم: انقلاب اداری و انقلاب آموزشی
اصل سیزدهم: فروش سهام به کارگران واحدهای بزرگ صنعتی یا قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی
اصل چهاردهم: مبارزه با تورم و گرانفروشی و دفاع از منافع مصرفکنندگان
اصل پانزدهم: تحصیلات رایگان و اجباری
اصل شانزدهم: تغذیه رایگان برای کودکان خردسال در مدرسهها و تغذیه رایگان شیرخوارگان تا دو سالگی با مادران
اصل هفدهم: پوشش بیمههای اجتماعی برای همه ایرانیان
اصل هجدهم: مبارزه با معاملات سوداگرانه زمینها و اموال غیرمنقول
اصل نوزدهم: مبارزه با فساد، رشوهگرفتن و رشوهدادن
بر تیره و تبارم شاد، سربلند، بالنده و سرفرازم، همچنانکه از مهر، درستکرداری و نیک اندیشی پدر و مادرم، و مادر بزرگهایم، در فرصت زندگی زیبایی که با آنان داشتم، برخوردار شدم، و از این روست که اگر هزار بار خداوند فرصت انتخاب زادورانی را در این دنیا به من ببخشد، تا برای زایشی دگرگونه انتخاب، و توانِ تصمیم داشته باشم، هرگز هوس زاده شدن از پدر و یا مادری غیر از آنانکه، ژنهای مملو از خیر و خوبیشان را حمل میکنم، نکرده و نخواهم کرد، این یک احساس عمومی در بین بیشتر آدمهاست، و من نیز در آن، با آنان شریکم.
زاده شدن از کسانیکه جز خیرخواهی و نیک اندیشی، برای خود و دیگران از آنان ندیدم، از پلیدیها فراری بودند، و کار و تولیدی بیش از حد توانشان، در سر برگ کاریاشان، همواره نگاشته بود، و یاد و نام ایزد یکتا از زبانشان نمیافتاد و...، و پنج پنچههایِ زخمی از کار و تلاشِ خود را، همواره در شهدِ بازآورده از زندگی سختشان فرو میبردند، و بجای نهادن در دهان خود، آنرا با مهری سرشار در هم آمیخته، در دهانمان میگذاشتند، و خود برکرانه سفرهی دسترنج خود مینشستند، و کریمانه خود را نوعی مشغول نشان میدادند، تا اجازه دهند ما، فرزندانشان، و یا هرکه بر گرد این سفره با آنان شریک بود، سیر از این سفرهی ایثار خورده، دست از خوردن پس کشد، تا آنان، بر باز مانده از آن روی اقبال نشان دهند، و بخورند، و اینچنین بود که ما نیز معنی عشق و ایثار را، از منش آنان، و در رفتارشان آموختیم.
توگویی عشق را در لذت برخورداری ما و دیگرانی میدیدند که بر گرد وجودشان میچرخیدیم، ماییکه بیتوجه به حالشان، و لقمههای سبک و مشغول کنندهشان، و تمام از خود گذشتگیشان، سفره را میبلعیدیم، و آنان بی اعتنا و فروگذار از نیازهایشان، لذت برخورداری ما را به تماشا مینشستند، و مثل بسیاری دیگر از پداران و مادرانی که خود را شمع میکنند و میسوزند، همتشان راحت و روشنی بخشی به زندگی ما بود.
گذشته از این پدر و مادری که با وجودم آنان را حس کردم، ما را از تیره و تبار سادات میشمارند، که در معنای این واژه در زبان و ادبیات عرب، "آقایی" و "سَروَری" نهفته است، فرهنگی مستحکم در نظام قبیلهایی و عشیرهای عربی، یهودی، هندویی، اسلامی و صد البته شیعه، که به تیره و تبار آدمها توجهی بیش از حد انتظار دارد، و آنرا اصل و پایه میداند و میشمارد، نوعی نژادپرستی مدرن، که ریشه در تاریخِ سنت دارد، و در فرهنگ عرب، و خاورمیانه هزارههاست که رایج است و حمل میشود و دوام میگیرد.
هزاران امامزاده موجود در ایران و...، از این فرهنگ برخاسته و دوام خود را بر جامعه ایرانی مستدام میدارد، فرهنگی که برای تبار و ریشه نسلها تئوری مینویسد و گاه حتی علت خلقت را نیز در وجود این ریشه و تبارها خلاصه میکند. [1] و...
چنین فرهنگی انسانها را بر پایه تبار و ریشهی ژنی آنان رتبهبندی کرده و ارج نهاده و بر صدر مینشاند، و یا به زیر میکشد، برایشان «سهم سادات» از مال مومنین در نظر گرفته، و قائل میشود، آنان را صاحبان شفا در این دنیا، و شفاعت در دنیایی دیگر دانسته، سعادت و شقاوت انسان را در دوری و نزدیکی، در مهر و علاقه و... به این تیره و تبار و خاندان تعیین میکند و...،
و من این احترام را از کودکی، از بسیاری از دیگران دریافت داشتهام، حتی وقتی کودکی ناچیز بودم، احترامی که هرگز خود را نه لایق آن دیده، و نه بر آن خود را سزاوار میدانم، چراکه اعتقادِ محکم دارم که نزدیکی و دوری انسانها به خداوند تنها ناشی از گفتار، رفتار و اندیشه پاک و ناپاک آنان است، و آدمها تنها ارزش خود را از درونمایه اندیشه، و برونمایه کردار و اهداف خود دریافت میدارند، هرچند نظام ژن و اجتماع را بر برونداد انسان موثر میدانم، اما تنها آنچه برون میتراود، میزانسنج قدر و منزلت انساها خواهد بود، و نه هیچ پارامترِ ارث و از این دست.
وقتی آن پیرزنِ معتقد که میزبان کودکی چون من شد، از من خواست تا دستان کودکانهی خود را در گریبانم فرو برده، نخی از زیرپیراهن متصل به تنم کَنده، تقدیمش دارم، تا او آنرا به نشانه تبرک و شفا، نزد خود گرامی داشته، از آن استجابت دعا و تبرک در امور خود جوید و... آنجا من قدر و منزلت جایگاه تیره و تبار خود را دیدم و حس کردم و بعدها تنم لرزید، که آیا لایق چنین بزرگداشتی خواهم بود یا نه؟!
و من هنوز، هر وقت آن صحنه را به یاد میآوردم، مثل بسیاری از لحظات دیگری از این دست، عرق شرم بر پیشانیام مینشیند، چرا که در عالم کودکی خود آنقدر نافهم بودم، که به جای آنکه کریمانه زیرپوش را کامل بدو بخشم، به دنبال نخی در آن بودم، تا با سپردن آن، به آن مهربان مُلتَمِس، اخلاصش را پاسخ گویم، و اکنون بعد از گذشته دههها از آن حادثه، شرمگین روی آن زنیام که تا این حد از احترام برای من و تبارم قائل بود، احترامی شرمنده کننده، تکان دهنده، و مسئولیت آور.
و حالا این روزها عکس آنرا هم شاهدم، آنچنان که روزی در تاکسی با تنی چند از همشهریان تهرانی همسفر شدم، سخن از جانشینان رهبری بود، و کاندیداهای صف کشیده، برای تداوم و تصاحب این منصب، که از جمله پارامترهای انتخاب رهبر آتی، از تبار سادات بودن است! که زنی در اوج نارضایتی از حاکمیت چنین تفکری بر کشور، خود را در صندلی جلوی تاکسی جابجا کرد، و حتی برنگشت و به ما که در صندلی عقب نشسته بودیم، نگاهی اندازد و تاملی در گفتار خود داشته باشد، اما با خشمی آشکار که در صدا و لحنش نهفته بود، بی آنکه بداند من و یا دیگرانی در این اتومبیل ممکن است از تبار سادات باشیم، گفت : «همهی این سیدها حرامزادگانی بیش نیستند، اینان فرزندان اعراب متجاوزیاند که با هجوم به ایران، زنان ایرانی را به زور به کنیزی بردند، و بچههای ناشی از این وصلت زورگیرانه را بیشرمانه آقا و سرور ما هم قرار دادهاند!...».
میان این پیوستار مثبت و منفی در نگاه به سادات، من ماندهام و تیره و تباری که گاه احترام، و گاه این چنین توهین در بر دارد، و در این هنگامهی بالا بردنها، و بر زمین کوبیدنها، هرگز هیچ برتری و ارجحیتی نه برای خود و تیره و تبارم قائلم، و نه وجودش را منطقی میدانم، و مدتهاست آنچه برایم مثل روز روشن است، اینکه، از هر تیره و تبار که خواهی باش، مهم نیست، تنها وجه برتری تو، میزان نزدیکیات به انسانیت و اخلاق آدمیت، و مفید فائده شدن برای دیگران است، که کارساز خواهد بود.
این تنها میزانسنجی است که مدار و درجه ارزش آدمها را مشخص خواهد کرد، از باقیاش باید در گذشت، همانگونه که سادات کرامتپیشه و آدم کم نیستند، سادات جنایتپیشه، کج اندیش، خونخوار و بدکردار هم بسیارند، مثل همهی تیره و تبارهایی که در این دنیا، ممکن است فرصت وجود یافته باشند؛ به قائل شدگان به اینگونه نژادگراییها هم باید گفت که به واقع نسل خالصی موجودیت ندارند، چرا که در اثر امتزاج پی در پی و بیشماری که در تاریخ رخ داده است، این دیگر موضوعیت خود را از دست داده، و خلوص و یکپارچگی نژادی، دیگر معنی خود را باخته است، و آدمها بهتر است درجات اعتبار و ارزش را به گفتار، کردار و اندیشهی انسانی همدیگر نسبت دهند، که در هر فرد، فارغ از تیره و تبارش رخ مینمایاند.
قوم و قبیله گرایی، همچنانکه در تاریخ ادیان ابراهیمی ریشههای عمیق دارد، و تاریخ خاورمیانه، و قومیتهای زیست کننده در آن، محل جنگ و نزاعی از این نوع بوده و هست، و همچنان سایه سنگین خود را بر اجتماع معتقدین به آن حفظ کرده، و توگویی پایانی بر این مدار خونین نیست، یکی از برتری قوم یهود و نسل فرزندان اسراییل (یعقوب نبی) میگوید، که آنان خود را سروران عالم، و لایقان بر کلیدداری سرزمین قدس میداند، دیگری آنان را موجوداتی موذی و مُخل زندگی انسانی دانسته، پاک کردن آنان را از صفحه روزگار هدف گرفته است، آن دیگر تیره و تبار اسحاق را لایق آقایی و سروری میبیند، دیگری میراث برتری نژادی ابراهیم را در نسل اسماعیل جسته، آنان را میراثخوار وحی، و منجی عالم میشمارد و...
تو گویی الان نیز در هزاران سال قبل زندگی میکنیم، زمانیکه خداوند نیز این قومیتها، و جمعهای میراثدار از این دست را به رسمیت میشناخت، و گاه تنبیه و تشویق خود را بر پایه همین دید جمعی به نسلها، قومها و... مستدام میدید، کسانی را مایه عبرت و تنبیه جمعی دیگر قرار میداد، گاه "بنی اسراییل" را بر عالمیان فضیلت و برتری میبخشید، و بر سر قومی دیگر شهرها را به تمام ویران میکرد و آتش عذاب خود را بدون جداکردن سره از ناسره فرو میریخت، کوچک و بزرگشان، مرد و زنشان و... را به تمام در نابودی کامل فرو میبرد، آنچه که بر قوم لوط، عاد و ثمود رواداشت، و یا حوادثی از این دست، که خدا نیز قومیت، نسل و... را، پایهی شمول تنبیه و تشویق خود قرار میداد،
اما انسان روزی به این مرحله باید برسد که پایه فضلیت و برتری آدمها را، بر سکوی کردار، اندیشه و اهداف انسانی و اخلاقی تک به تک آنان قرار دهد، که هرکه را اعمالی است و خود باید پاسخگوی آن باشد، نه نسل و میراثداران ژن او و...، و دست از برتریجوییهای نژادی، قومی و ایدئولوژیک بردارد، و برونداد همه اینها را، در آدم بودن، آدم زیستن، آدمسازی و آدم اندیشی جُسته، و همانرا پایه احترام و ارج به افراد قرار دهد، آنچنان که در آن سخن دینی نیز، آمده است، که این تفاوتها تنها برای شناختن یکدیگر است و آنانکه پرهیزگارترند، نزد خداوند جایگاه بالاتری دارد، خواه از نسل ابلیس باشد، یا از نسل آدمی که پدر همه انسانهاست.
در فرهنگ ایرانیان این فروتنی و افتادگی است که ستوده و در خور بودن است، فروتنان را در جمع سعادتمندان، و نیک اندیشان قرار میدهند، کسانی که در خود احساس برتری و سروری و آقایی میکنند، را اهل شقاوت و تفرعن و تکبر و سقوط میشمارند.
تا آنجا که می فرماید:
افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است.
و یا آنجا که می گوید :
«و روی زمین، با تکبر راه مرو!»
(وَلَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحًا ۖ) اسرا آیه 37
[1] - همچنانکه در بخشی از حدیث مشهور کسا این چنین از قول خداوند نقل شده است که : فَقالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ یا مَلائِكَتى وَ یا سُكّانَ سَماواتى پس خداى عزوجل فرمود: اى فرشتگان من و اى ساكنان آسمانهایم اِنّى ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِیَّةً وَلا اَرْضاً مَدْحِیَّةً وَلا قَمَراً مُنیراً وَلا شَمْساً مُضِیئَةً براستى كه من نیافریدم آسمان بنا شده و نه زمین گسترده و نه ماه تابان و نه مهر درخشان وَلا فَلَكاً یَدُورُ وَلا بَحْراً یَجْرى وَلا فُلْكاً یَسْرى اِلاّ فى مَحَبَّةِ هؤُلاءِ الْخَمْسَةِ الَّذینَ هُمْ تَحْتَ الْكِساءِ و نه فلك چرخان و نه دریاى روان و نه كشتى در جریان را مگر بخاطر دوستى این پنج تن، اینان كه در زیر كسایند








