The Latest

موج ها با چه حرارت و شوقی خود را به ساحل می رسانند، که انگار در ساحل چه خبر است؟! نمی دانند که اینجا در ساحل هم خبری نیست که این چنین به سویش شتابان و بی وقفه می روند. و وقتی با موج های دیگرِ خورده بر ساحل که با نا امیدی و بی انرژی در حال بازگشت به دریا هستند، بر خورد می کنند، صدای درناک برخورد امید و ناامیدی را می توان به خوبی شنید. اما باز این امید است که بی اعتنا به آن، به پیششان می راند تا دور باطل تکرار که هم چنان خیل موج ها بی خبر و یا بی اعتنا بر آنچه بر پیشینیان شان گذشته و بر آنان نیز خواهد گذشت، همچنان به سوی ساحل، ساحلی که "ساحل امید" نام گرفته، رهسپار باشند، و به دیواره یِ خشن و بی روح ساحل برخورد کنند و با حقیقت روزگار و تقدیر خود، رو در رو شوند. هیچ موجی از موج پیش رویِ خود سرمشق نمی گیرد و انگار موجی از موج دیگر خبر ندارد که باز تکرار همان می کند که دیگران کرده اند.

اینجا تقدیر، تقدیر تکرار است و تاریخ به نگارش تکرارها نشسته است، و موج ها بی وقفه به همان ساحل لامروتی می خورند که نه رحم دارد و نه شفقتی، و انگار تنها مامور به خنثی کردند انرژی، نابودی امید و آرزوی موج هاست. موجی که از آن دور دست ها به امید روزگار و سرنوشتی تازه و تغییر در آن بر می خیزد و خود را به ساحل می زند، ولی زهی خیال باطل که این ساحل سخت و بی رحم را انگار خدا برای نابودی امید او، رو در رویش نهاده است که سالها بخت شوربخت خود را بیازماید و نا امیدی نصیبش گردد.
گر چه این ساحل سخت هم در حالی که به ناامید ساختن میلیون ها موجِ امید مشغول است، خود ذره ذره می فرساید، ولی شام تیره یِ موج ها زمانی پایان می یابد که یا با تغییر اقلیمِ دریا، به نفع موج ها این ساحل بی رحم در آب غرق شود، و یا دریا به خشکی رود و ساحل و دریا به بیابانی تبدیل، تا دیگر ساحل و موجی نباشد؛ و تنها این چنین است که به ظلمش پایان داده می شود. که اگر باشد جز ظلم و ناامید سازی و یاس آفرینی برای امواج کاری از او نباید انتظار داشت.
اما تو ای خدای ساحل و موج! خود از تماشای صحنه هایِ دردناک امیدهایِ ناامید شده، از شنیدن فریاد دردناک ناامیدی ها، ملول نمی شوی؟! تا تصمیمی به پایان ظلمِ ساحل باشی؟! آیا این همه موج امیدوار و مشتاق را برای مواجهه با ظلم ساحل به پا کردی و می کنی؟!، آیا این همه سرخوشیِ آغاز، سرمستی حرکت، و امید به سرانجامی دیگر را برای چنین پایانی دردناک می آفرینی؟! تا فریاد معصومانه ناامیدی امواج را همچنان بشنوی و این دور ظالمانه همچنان به ادامه نواختن شیپور ناامیدی مشغول، و مغرورانه به طعنه به امواج بنگرد؟!
خدایا نظاره گری ات بر این همه بی حاصلی ها، نا امید کردن ها، ظلم ها، بی عدالتی ها، به هدر دادن انرژی های پاک و... بر این امرم وا می دارد که تو را هم طرفدار این وضعِ موجود ببینم، انگار تو هم خواهان تماشای چنین صحنه هایی هستی، تو هم راضی بر غلبه نا امیدی بر امیدی، تو هم طرفدار بقای ساحل خشن ناامیدی هایی، در حالی که از تو وصف دیگری دارند تو را طرفدار امید معرفی می کنند، و از تو شمایلی طرفدارِ امید رسم می کنند و این که می گویی: "از تو حرکت و از خدا برکت"، ولی این همه موج، قرن هاست که با هزار امید حرکت می کنند و پایانی این چنینی برای آنان رقم می خورد و برای همه اشان تکرار می شود. این چه رمزی است؟!
موجودیت موج به حرکت است، که اگر نکند، می گندد، بُو می گیرد و فاسد می شود، با این فرایند، تو خود بگو که موج ها چه کنند آیا جز به حرکت و قیام های بی حاصل و یا کم حاصل راهی دارند؟!
 موج ها اگر سونامی هم که شوند باز هم علیرغم تاختنی سخت بر ساحل و انتقام و نابودی پر خسارت آن، ادامه طغیان و انقلاب برای همیشه، برایشان میسر نیست و لاجرم باید به آرامش ختم شوند، و با حاکم شدن آرامش باز نظام "ساحل و موج" دوباره باز تولید و بازسازی و بر قرار خواهد شد و آش همانُ، کاسه همان خواهد بود. انگار حکایت دنیا، حکایت موج و ساحل شده، حرکت و نرسیدن. حرکت هایِ بزرگِ سونامی شکل و خروشیدن های افراطی بر ساحل خشن که به ویرانیش می انجامد و بساطش را بر می چیند، هم تاثیری نداشته و علیرغم نمایشِ پیروزیِ بزرگ؛ این پیروزی هم برای امواج دوامی چند ندارد و صباحی چند بعد، همان آشُ، همان کاسه است که برقرار می شود، همان راه و همان روش، ساری و جاری می گردد و ساحلی نو مامور به نا امیدیِ امیدِ موج ها می شود.
اما حکایت موج ها هم همین است و درسی نمی خواهند که بگیرند و در واقع درسی نیست که بگیرند؛ که اگر از وضع خود مطلع شوند و تاریخ رنجُ و تکرار رنج را ببینند و بی نتیجه گی حرکت تاریخی شان را، عاقلانه این است که دل به بی تحرکی بسپارند و نا امید از تغییر، از حرکت بمانند، بپوسند، بو بگیرند و نابود شوند، که این منطقی به نظر نمی رسد و لذا راهی جز حرکت و قیام نیست.
موج ها به ساحل نا امیدی می خوردند و بر می گردند و ساحل همچنان مستِ قدرت ناامیدگرانه اش ایستاده و نظاره گر نا امید کردن هاست، و بی عاطفه خم به ابرو نمی آورد. با این همه ظلم که می کند نه پیر می شود و نه شکستگی آنچنانی در چهره اش پیداست و همین هم خود نوید نا امیدی می دهد، البته موج ها نیز بی خیال چهره خشن و کراهت بارِ ساحل، خود را به آن می زنند و نه خسته شده و نه از رو می روند؛ و این روند ادامه دارد، باید بود و دید که پایان قرن ها چنین بی حاصلی به کجا خواهد انجامید، مسلما اگر عدل و عدالتی و یا حکمتی در تدبیر خلقِ عالم باشد چنین روندی باید پایان یابد وگرنه تمام امیدها به یاس تبدیل خواهد شد.
تنها شِکوه از خالقِ موج و ساحل است که چرا این چنین رقم زده و فرجامی خوش برای موج ها نیست، که پایانی باشد بر این همه تکرارِ مکررِ تلاشِ بی حاصل، و برقراریِ با دوامِ ظلم. تو ای خالقِ ساحل و موج، تو که تمامِ فرایند موج و ساحل را رقم زدی، چه می شد که شرایط به نتیجه رسیدن ها را هم فراهم می کردی.  
       
ساحل دریای قزوین
17/7/1393 

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 6:28 AM |  سه شنبه پانزدهم مهر 1393

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هشتاد ساله های غافل! واژه جدید آقای مصباح است برای آنانی که چون او بیدار نیستند، ولی باید به ایشان گفت که مستی و ناهوشیاری و حتی غفلت در زمانی که انحراف جولان می دهد، نعمت بزرگ و مبارکی از جانب خدای متعال است برای کسانی که نمی خواهد در جرم منحرفین شریک باشند؛ و در این زمان ناهوشیاری خود نعمتی است، که با جمع همراه نباشی و در گوشه یی مست و لایعقل بمانی و در خواب باشی و در جرم جمع شریک نباشی.

آقای مصباح‌ یزدی در نخستین جلسه درس اخلاق سال تحصیلی جدید 1393 گفت "افرادی را سراغ داریم که ۸۰سال زندگی کرده‌اند اما هنوز بیدار نشده‌اند‌"
ولی باید به این روحانی بیدار گفت اگر بیداری همان است که شما با این انقلاب و السابقونِ از انقلابیون می کنید و کردید، ای کاش هیچ بیداری صورت نگیرد. کاری که در هشت سال تسلط شما، گروه سیاسی اتان، رهروان و مریدان تان بر تمام ارکان این کشور، انجام دادید، ده ها سال از عمر این انقلاب کم کرد و کثیر از انقلابیون، دلسوزانش، زحمت کشان، زندان کشیده ها، شکنجه شده های رژیم گذشته، استخوان خرد شده های دوران جنگ و جهاد، سازندگی، اصلاحات و... را به حاشیه راند، منزوی کرد و خانه نشین و...
سو استفاده ها و اختلاس های تاریخی از اموال عمومی صورت گرفت، سیاست خارجی کشور به بن بست برده شد، اقتصاد به زیر صفر سقوط داده شد، عوام فریبی اوج گرفت، حاتم بخشی ها از بیت المال صورت گرفت، کوتاه قدها مدیریت کشور را به عهده دار شدند، انحراف و انحراف دارها قدرت گرفتند، و انقلاب و صحنه اش به دست نامحرمان افتاد و...
ای کاش شما هم همچون زمان امام خمینی (ره) بودید و در کُنج آنچه بودید، می ماندید و بیدار نمی شدید و پرده از افکار و مشی خود بر نمی داشتید که به جای مجسمه استبداد، به ویرانی مجسمه آزادی قیام کنید و.. و این چنین مریدان و شاگردانی تحویل جامعه نمی دادید که به مبارزه سخت و رسوا با السابقون این انقلاب بروند و آبروها از خود، انقلابیون و اسلام ببرند و این ارزش ها را به مضحکه عالم تبدیل کنند.
دست گروه فرقان بشکند که همچون مطهری ها (ره) را خیلی زود از ما و انقلاب گرفت که جای چون شماها در این صحنه ی خالی از ایدئولوگ های راستینِ انقلاب، بسیار فراخ گردد و چون شماها با همه ی زاویه یی که با تفکر آزادی بخش، مردم محور، جمهوریت خواه، آگاهی بخش و... امام (ره) دارید به نام امام (ره) صحنه گردان قیام و تفکرش شوید.
شما که به تک قرائتِ (لابد قرائت خود) از اسلام قائلید و تنها همان را حق دانسته و قرائت دیگری را لایق حضور در صحنه نمی دانید، لابد کسانی را بیدار می دانید که در راستای همین تفکر شما و البته دنبال رو آن باشند؛ ولی این را نباید بیداری نامید، این اطاعت است که شما از آنان می خواهید و به بیداری نامش می نهید.

 

+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:39 AM | یکشنبه سیزدهم مهر

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیروز عرفه و امروز عید قربان بود، این ایام دل را هوایی می کند؛ برای آنانی که به حج مشرف نشده اند شاید آنقدر هم مهم نباشند و درکی از این ایام نداشته باشند؛ همان حالی که من داشتم و موقعی که این ایام می رسید و می شنیدم که عرفه آمده و عید قربان شده، نه حالی به من دست می داد و نه اشکی جاری می شد و نه حتی آمدنش مهم بود، خیلی تفاوتی با ایام دیگر نداشت؛ ولی از آن موقع که عرفه را در عرفات و عید قربان را در مِنی درک کردم دیگر عرفه معنی دیگری دارد و عید قربان مفهوم خود را یافته است. این در مورد تصاویر مکه تکریم شده و مدینه نورانی نیز صدق می کند. قبل از تشرف، تصاویر آنجا مثل دیگر تصاویر بود ولی بعد از تشرف دیگر اینطور نیست، دیگران را که در موسم حج می بینم انگار خود در آنجا هستم حال و هوا می گیرم و با آنان همدل و هم صدا می شوم.

امروز در تهران هم به میمنت این عید باد موافقی وزیدن گرفت و هوایی پاک، به پاکی دل ابراهیم خلیل (ع) آنگاه که اسماعیل (ع) به قربانگاه می برد، فراهم شد. خدایا زیارت خانه ات و حرم پیامبر رحمتت (ص) را نصیب همه ی مومنین کن که یکی از نعمت های کم نظیر این دنیایی حج است که درکش در همان سرزمین وحی محقق می شود.

 +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 7:48 PM |  جمعه یازدهم مهر 1393

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 این تاج سروری و قدرت را هر زمان شعاری و هر روز دغدغه یی است، و بر سر نهندگانش را هزار خِصلت نا مربوط است که به کمین شان نشسته است. اسب چموش سروری را سوراران زیادی بوده است که به زمین شان زده و چنان شان کرده که هیچ شباهتی با آنچه بودند، نداشته باشند. این اسب معجزه گر بره ها را گرگ و گرگ ها را گرگ صفت تر می کند. ناف این نوزاد حلول کننده یِ کثیرُ التّولد را انگار با گرگ و گرگ صفتی بریده اند، و این اسب را انگار سواری به غیر گرگ و روبه صفتان پسندی نیست.

ناف این اسب را انگار با ظلم بریده اند و انگار غیر ظلم را بر نمی تابد و اگر بتابد هم تنها به زمانی کوتاه چنین سواری را بر زمین خواهد زد و از شرش خلاص خواهد شد. ناف این اسبِ چموش را با شر بریده اند و جز شر بر نمی تابد؛ بر جهل بریده اند و جز جهل بر نمی تابد، بر مکر و خدعه بریده و جز مکر و خدعه بر نمی تابد، بر کجی بریده اند و راستی بر نمی تابد، بر خشم بریده اند و لطف را بر نمی تابد، بر فقر بریده اند و بر شمول نعمت بر نمی تابد، بر ظلم بریده اند و بر عدل بر نمی تابد، بر نابردباری بریده و بردباری بر نمی تابد، بر بی تقوایی بریده و تقوا بر نمی تابد.
در بر کنندگان تاج سروری ادای خیر در می آورند و به خیر ایمانی ندارند، ادای رعیت در می آورند و به رعیت ایمانی ندارند، ادای عدل در می آورند و به عدل ایمانی ندارند، ادای مهر در می آورند و با مهر و مهر ورزی بیگانه اند. از کیش این "گرگ که سال هاست که با این گله آشناست"، جز خدعه، نیرنگ، ریا، خودخواهی، جهل، واپس روی چیزی عاید نیست.
 
ربِ قدرت، غارتِ هر آنچه در سر و جیب داری را نشانه رفته و خدمتگذارانش را به ماشین قیام و قعود تبدیل می کند، و در این مدار او را خالی از هرچه اراده، تفکر، تدّبر، انسانیت و دین و مرام و در مقابل مملو از اطاعت می خواهد. انسانیت، جوانمردی، فتوت، مسلمانی، مهر، عشق، معرفت، حیا و... همه شهید و به پای ربِ قدرت قربانی می شوند تا او به بهترین وجه سروری کند، گویی که همه و همه چیز آفریده شده اند تا بهترین شرایط سروری اش را مهیا کنند، گویی خداوند خیل انسان ها را به همین منظور آفریده تا شرایط سروری کردن او را مهیا کنند او که تنها خود را سرور و لایق سروری می داند.
ربِ قدرت همه را سر سپرده می خواهد، بی عزم و اختیار، بی و یا با هر خصلتی در خدمت خود. چنان شرایطی می سازد که هر چه خواهی باش، بالا و پایین، خوب و بد، زشت و یا زیبا، درستکار و یا نادرست کار، کاری و یا کم کار، با تقوا و یا بی تقوا، تنها انتظار این که در خدمت باشی و همین کافی است که در حلقه بمانی و گرنه هر چه باشی، تفاوت نمی کند و باید صحنه را ترک کنی.
  

 

+    نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:56 AM |  چهارشنبه نهم مهر 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

برادران همزبان، هم فرهنگ و هم تاریخ ما در افغانستان که حلقه اتصال ما به مناطق فرهنگی خود در آسیای میانه و کاشغرند، نشان دادند که هنوز هم این نقطه از فلات بزرگ و باستانی ایران بر پایه فرهنگ غنی و مبتنی بر تعامل خود زنده و پویاست و می تواند خود را در سایه همین فرهنگ غنیِ پارسی و باستانی و اسلام مداراگر خود حفظ، و قدرت عقل و فرهنگ مدارا پرور خراسانی خود را به رخ ناروا داران تحمیل شده از خارج، که به هیچ وجه تحمل غیر از خود را ندارند، بکشد.

توافق دو جناح عمده ی افغان که با اختلافات شدید بعد از انتخابات ریاست جمهوری این کشور اتفاق افتاد و یک طرف، طرف حاکم را به تقلب های بزرگ انتخاباتی متهم کرد و می رفت که دمکراسی نوپای این کشور را از درون متلاشی و عرصه را برای تندروهای اسلامی تحمیل شده از خارج را فراهم نماید تا با استفاده از این اختلافات به عرصه ی کشور باز گردند و فجایع سابق خود را بر سر این مردم مظلوم باز آفرینی و تکرار کنند.
اما سعه صدر، مدارا و گذاشتن بنای حل اختلافات بر مذاکره، تعامل و پذیرش جایگاه و پایگاه اجتماعی طرف مقابل و الزامات آن، نهایتا به تقسیم قدرت و دوری از تمامیت خواهی آنان منجر و آنان را به توافقی رساند که از خطر دهشت بار تندروان اسلامی حفظ
 کرد. آنان با این حرکت خود باعث شدند خون بیگناهان به زمین نریزد و حقوق طرفین کمتر از بین برود. 
این پیروزیِ بلوغ، مدارا و تعامل بر تمامیت خواهی را باید به مردم فرهنگ پرور افغان خود تبریک گفت و تعالی این دوستان را در سایه دمکراسی و تحمل آرزو کرد. دست تندروان ناروادار اسلامی از ساحت این ملت مسلمان و فرهنگی زجر کشیده از خشونت دور باد.
 

 

+   نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 2:32 PM |  دوشنبه هفتم مهر 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 واقعیت های صحنه جهانی نشان می دهد که رابطه طبیعی بین زور و زورگفتن همچنان به مدار قراردادی اولیه خود کارش را می کند و قوی در مقابل ضعیف همچنان به زورگویی مشغول است و سطح تمدن، عقل و شعور بشری به حدی از کمال انسانی و متمدنانه ی خود نرسیده که از این طبع حیوانی و قوانین ذیل سطح انسانیت فرا رود و به عنوان مثال در عین داشتن زور، زور نگوید.

قوانین جنگل (که همان طبیعت پایهِ خدادادی موجودات در مرحله ذیل شعور و بر مدار بقاست) مثل اصل بقای قوی و شکست و اضمحلال ضعیف و... همچنان در روابط موجودات حاکم است و بر موجودات به اصطلاح ذی شعوری مثل انسان ها هم که قرن هاست مدعی عقل، منطق، وحی و... نیز می باشند، حتی در مرحله تمدنی قرن بیست و یکم، باز همین قوانین پایه حاکم و ساری و جاری است و اگرچه عده یی مدعی شعور، تمدن و ابزارهای دیگری از جمله وحی خداوندی اند، ولی در حد همان طبیعت اولیه حاکم بر جهانِ بی شعور حیوانی از جمله زورگویی و... باقی مانده اند و نشان داده اند که شعور انسانی آنان و دیگر ابزاری که مدعی داشتنش هستند، هنوز بر طیبعیت حیوانی آنان غلبه نداشته و همچنان قوانین پایه جوامع بی شعور حیوانی، بر جامعه کنونی به اصطلاح ذی شعور بشری هم حکم می کند.

 


در سایه چنین شرایط و وضعی، ملل به اصطلاح انسانی پیشرو در ابزار قدرت، هجوم بی سابقه یی را برای هضم امکانات و تبدیل ملل پَسرو و مغلوب به آنچه خود می خواهند را افزایش داده اند. صحنه پرده بر افتاده ی نبرد زورمداران در خاور میانه به عنوان سفره یی مملو از متاع ارزشمند ثروت و قدرت نمونه یی مشخص این روند زور گویی و زور شنیدن هاست که نشان از کشاکش بین قدرتمندانی دارد که می خواهند تنعم خود را از این سفره ی طبیعی (کوتاه مدت، میان مدت و دراز مدت) تضمین نمایند.
در این صحنه ی رویارویی، ملل منطقه با یک هجوم کم سابقه از سوی زورمداران خارجی مواجهند و سال هاست که در آتش آن می سوزند ولی این تنها بدبختی این مردم مظلوم و متنعم به نعمت های خدادادی نیست بلکه حاکمان آنان نیز که گاه موجودیت خود را در روند تغییرات ناشی از حمله غیر، در خطر می بینند نیز به تکاپویِ حفظ خود افتاده و در نتیجه ی تصمیمات شان ظلم مضاعفی علاوه بر هجوم خارجی بر مردم منطقه تحمیل می گردد و لذا این حُکام ذَلیل در مقابل قدرت فائقه خارجی برای حفظ موجودیت خود از در کُرنش در آمده و به معامله با آنان برای دفع خطر از جایگاه خود اقدام می کنند تا در جایگاه زورمداری خود حداقل بر مردمان شان باقی بمانند و به حیات نکبت بارشان ادامه دهند و همچون غلامانی در برابر زور فائق، صاحب غلامانی از مردم مغلوب خود باشند؛
لذا تضییقات متعددی نیز از ناحیه این حُکام مغلوب بر این مردم مظلوم تحمیل می شود تا شرایط موجود فراهم شود و ملل خاورمیانه یی از دو سوی یک گاز انبر تحت فشاری دردناک و مدام باشند. از یک سوی نیروی خارجی مهاجم و قدرتمند و از سوی دیگر حاکمان زورمدار مغلوب که آنان را همچون سرطانی از درد احاطه کرده و تن مجروح این ملل را می فشارند. این شرایطی است که بر مردم منطقه ما امروز حاکم است.

 

 + نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:35 AM | یکشنبه ششم مهر 1393 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سخنان دو روز گذشته ی دیوید کامرون (نخست وزیر انگلستان) در مجمع عمومی سازمان ملل بهانه یی به دست دلواپسانِ بهانه گیر داد تا سخت بر دولت، رییس دولت و سیاست خارجی این دولت بتازند که چرا کامرون چنین گفت؟! و چرا با کامرون (قبل از گفتن این سخنان) ملاقات کردید؟!! انگار از روحانی انتظار داشتند که در خلال بیست دقیقه ملاقات با نماینده عالی کشور انگلستان در این مجمع جهانی، متن سخنرانی روز بعد او در مجمع سالانه سازمان ملل را مطابق میل دوستان (بدتر از دشمن در حق داخلی ها) تنظیم و برای قرائت تحویل طرفِ انگلیسی دهد تا مطابق میل آقایان دلواپسِ بهانه گیر، کامرون آن را در مقابل مردم جهان قرائت کند. 

آن روزی که دوستان این دلواپسانِ بهانه گیر، آنچنان خود را خشمگین نشان می دادند و شدیدا احساساتی شده، مرزهای دیپلماتیک انگلستان در تهران و در واقع مرزهای قانون، عرف و فرهنگ مسالمت جوی کشور و ملت متمدن ایران را می شکستند و از دیوار سفارتی که وظیفه قانونی و عرفی حافظت از آن با ما بود، بالا می رفتند، نمی دانم می دانستند که این عمل نابهنجارشان به قطع روابط دو کشور منجر خواهد شد و چه عواقبِ قانونی و حیثیتی برای ج.ا.ایران دارد؟.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سران سرمست از دلارهای نفتی حاشیه خلیج فارس از جمله عربستان، امارات و چند مجنون دیگر، دیوانه یی چون صدام معدوم را مناسب یافته و هندوانه به زیر بالش گذاشتند و بادش کردند که تویی سردار عرب قادسیه و... و مجهزش کردند به هزار سلاح، ثروت و امکانات و سوی ما روانه اش کردند تا خاک و مردم ایران را مورد هجوم قرار دهد، این جمع خبیث می خواست از وضعیت ضعف ما که ناشی از بهم ریختگی های انقلاب و شرایط خسارت خورده کشور ناشی از وضعیت انقلابی که تب چهل درجه را بر کشور حاکم کرده بود و همه چیز در نابسامانی قرار داشت، استفاده کنند و شیرازه این کشور را از هم بپاشند و یک بار برای همیشه به قول عرب جاهلی از "عجم" و "فارس" خلاص شوند، تا بالای سر خود چنین بزرگ بَر و بومی را نبینند.

ولی غافل از این که مردان این خاک را حتی در شرایط تب چهل درجه هم غیرت و همتی است که پوزه اشان را به خاک خواهد مالید و الحمد لله مالیدند، اگرچه هشت سال زمان برد و ویرانی و خسارت از حد بیش، ولی شد، آنچه باید می شد.
سوال مهمی که در این رابطه است این که چطور این امر محقق شد و چگونه کشور توانست در شرایط مذکور خود را جمع و جور کنند و چنین غول از چراغ جادو بیرون جهیده یی را دوباره در شیشه کند؛ این خود حکایتی است که مطالعه علمی می طلبد.
ولی آن چه روشن است این که آن روزها این مرز و بوم را رهبریت امامی (ره) بود با وسعت دیدی که داشت همه فرزندان کشور را در اداره کشور شامل کرده بود؛ از جمله دولتمردانش را مبارزین با سابقه ی مبارزاتی چندین دهه یی (که یک شبه و آن هم در آستانه پیروزی همراه نهضت نشده بودند تا خود را در صوف مبارزین جا بزنند)، مردانی ممزوج از ایمان، علم (دنیایی و دینی)، تعهد (به اسلام و کشور)، دست پاک و از تملق و چاپلوسی قدرت به دور همچون مهندس مهدی بازرگان و... تشکیل می دادند،
 و از آن سو نیز اگرچه ارتش شاهنشاهی را امام (ره) به ارث برده بود ولی آنان را نیز فرزندان این کشور می دید و به جرم حضور در تحکیم رژیم گذشته طرد و منحل شان نکرد و حفظ شان کرد و البته آنان هم مزد این محبت امام (ره) را دادند و همین ها بودند که در چندین ماه های اولیه جنگ تحمیلی، ماشین جنگی صدام را زمین گیر کردند و نگذاشتند آبادان، اهواز، دزفول و... به تصرف دشمن در آید تا بعد ها جنگ به کمک مردمی که به کمک ارتش رفتند از شرایط تدافعی به تهاجمی تبدیل شد و کم کم خاک کشور از لوث متجاوزین پاک شود.
این در مورد بقیه بخش های کشور هم صدق می کرد و اکثر نیروهای بازمانده از رژیم گذشته ماندند و به کشورشان خدمت کردند. اگرچه آن روز ها کشور شرایط سختی را تجربه می کرد ولی به شرایط آن روز که نگاه می کنی اگر نبودند جریان هایی که اسلحه گرفتند و شرایط داخلی را امنیتی کردند و تیشه به ریشه ی آزادی های موجود زدند و خیانت بزرگی در این رابطه مرتکب شدند، همه حضور داشتند، در چنان شرایطی مثلا اگر به مجلس شورای اسلامی نگاه کنی آنقدر گرایش های مختلف در آن می بینی که تقریبا می توان گفت همه احاد این مردم در آن نماینده داشتند و یا کسی بود که به نمایندگی از آنان سخن گوید و فیلتر خاصی نبود که نمایندگان را برای رفتن به مجلس بد و خوب کند. در شورای تدوین قانون اساسی و یا شورای انقلاب هم به همین صورت بود و گرایش های مختلف حضور موثر داشتند حتی در سپاه و کمیته ها هم همینطور بود از لات های خیابان گرفته تا بچه های مذهبی همه و همه بودند و اگرچه رقابت هایی هم بود و بی تقوایی هایی هم برای محدود کردن همدیگر می کردند ولی همه حضور داشتند.
در جبهه ها هم همینطور بود و برای رفتن به جنگ گزینشی در کار نبود و فراخوان ها عمومی بود و هر که می توانست در این عرصه حضور یابد، به جبهه می رفت. این بود که دشمن با آن همه قدرت نتوانست کاری از پیش ببرد و... لذا بعد از گذشت بیش از ربع قرن، حتی امروز هم بسیاری حسرت آن روزها را می خورند و حاضرند در شرایط جنگ آن روزها باشند و در چنان محیطی زندگی کنند و خون بدهند و بدن هاشان همچنان پاره پاره شود و دوستان شان شهید، مجروح و معلول شوند و هزار مضیقه دیگر، ولی در همان شرایط زمان امام (ره) و جنگ باشد. افسوس که گذشت...اما یاد و خاطره اش برای همه زنده است و در تاریخ آزادمردان ایران زمین ثبت گردید و ماندگار شد.

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:28 PM |دوشنبه سی و یکم شهریور 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 مهری برایم نوشت که اکنون که نگارین مهر در پیش است و خجسته پاییزِ نگرانی ها و بی مهری هاست، تو نیز دل تنگی ها و بی مهری ها را بر برگ های درختانِ در معرض پاییز ببند تا با خزان آن، از آنان نیز فارغ شو. ولی نمی دانم چرا ایام شادی برایم شادی نمی آورند و ایام غم نیز (گرچه در غم غرقم) غم در پی ندارند، کاملا بی حس و احساس شده ام. انگار دلم توان دریافت این امواج را ندارد، گیرنده هایم کر و کور، و این امواج را نمی گیرند.

مهری که سر آغاز شادی و شعف بود و با فروغ مهر آفرینش از علم و آگاهی، جنبش و زندگی، از شروعی دوباره و حرکتی پر شتاب، از فرایندی میمون، از حمله یی عظیم به سپاه جهل و هزاران خیر می گفت، ولی آمدنش دل فسرده ام را هم تکانه یی نیست. مهر با مهرآفرینانش، مهر با همه خیر و برکتش، مهر با خاطرات مهر انگیزش، مهر با همه ی دوستی ها که به ارمغان می آورد، مهر با همه ی برون ریزی عشق ها که اتفاق می افتد، می آید ولی با مرور روزهای خوش آن تنها دردهایم را تازه می کند و فریاد دریغ از فقدان مهر و پایان مهر از دلم بر می خیزد و انگار روزگار مهر به پایان رسیده و لذا آمدن مهر هم برایم مهری ندارد.
مهری که مرا از درون و برون نو می کرد و تازه می شدم، اما دیگر تازگی به ارمغان نمی آورد. پوست سِتبر شده از بی مهری ها دیگر توان لمس پدیده یی چون مهر را هم ندارد. آمدنش را حس نمی کند، انگار آمدن و رفتن ها هم دیگر معنی و مفهومِ خود را از دست داده اند و انگار زندگی ام به دور باطلی تبدیل شده که این آمد و شدها را بی معنی و فاقد تغییر کرده است.
انگار سپاه غم چیره شده که دلم در آستانه مهر تنها از بی مهری ها سخن می گوید. و روزگار هم بی وقفه بر سَندان این غم محکم می کوبد و بر این نکته پای می فشارد که شما را با مهر کاری نیست و از مهر بی بهره خواهید بود، مهر برای شما خلق نشده و به دیگرانی اختصاص دارد که چون شما نیستند، تغییری بنیادین نیاز است که شامل مهر شوید؟!!.
 
ولی در این هوای مسموم بی مهری و تازیانه های غم بار و دردناکش، باز ته دلم انگار نوایی دلنشین از مهر می گوید و تکرار مهر و چشیدن مهر و حکومت مهر، این ندا از انتهای وجودم نوید مهری دوباره می دهد، نوید روشنی و علم، نوید رفع جهل و سپاه جهل، نوید سرور و شادی، نوید کنار رفتن ابرهای سنگین و سیاهِ غم انگیز بی مهری ها، نابخردی ها، نادانی ها، نابرخورداری ها و...
انگار سپاه سرور و شادی، سپاه علم و تحقیق و سوال، سپاهی از ابرهای روشن و سفید، سپاهی مملو از عقل و درایت و تدبیر، سپاه هدایت و تحلیل، سپاه علم و حکمت در حال شکل گرفتن است و اگر محتشم و یا داروغه یی دوباره به تاراج آن برنخیزد و تار و مارش نکند، خواهند آمد تا مدار غم را بر هم بریزند و به مهر و غم خاصیت خود را بازگردانند و ترازویی برپا کرده تعادلی برقرار کنند تا سپاه غم و شادی این چنین سایه سنگین خود را بر دیگری تحمیل نکنند و نظام عدل الهی را برهم نریزند که غم و شادی هر دو نعمتند و برای ادامه حیات دلِ انسان لازم. بقای این به آن و آن نیز به این است و تعادل آنان نوید زندگی انسانی می دهد ما را.
ولی انگار حقیقت دارد و باد مهر در حال وزیدن آغاز کردن است و برگ ها به رقص در آمده اند و خواه بپذیرم و یا نپذیرم، حس کنم یا نکنم، این خون شادی است که در رگ برگ ها به جریان درآمده و طربناک از گذشت آخرین روزهای داغِ تابش سخت و دهشتناک، لحظه را به جشن نشسته اند و بی خود غم فردا را نخورده، به امیدِ موجود شادند و از مهر دمی می گیرند و سرود و ترانه ی مهر می نوازند.
 

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:18 AM |  یکشنبه سی ام شهریور 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها آماده می شویم تا اولین سالگرد فقدان پدر را به عزا بنشینیم و با برگزاری مراسم یادبودی به صورت جمعی یاد و خاطره اش را گرامی داریم، بر زحماتش ارج نهیم و بر جالی خالی اش شکوه و مویه ای و بر آن سوگواری کنیم؛ البته او و زحماتش، او و مهر و محبتش، او و جسم زجر کشیده و فرسوده از روزگارش، او و قلب پاک و داغ ها دیده اش و... رفتنی نیست در گوشه دلم همواره زنده است و جاوید. کمتر روز و شبی پیش می آید که از فقدان او و مادر غافل باشم، آنها که یادشان به من آرامش می دهد و اشک حسرت فقدان شان را بر چشمانم جاری می کند.

 یک سال پیش در چنین روزهایی پیکر خسته و مجروح از دردهای بیمارستانی اش را به خاک سپردیم و این تنها جسم او بود که از ما چهره بر می کشید و بر سینه مهر انگیز خاک آرام می گرفت، ولی یاد او و مادر همواره در کنارم بوده و در دلم زنده خواهد بود و بر قلبم پادشاهی می کند؛ در زندگی ام شریکند و اوقاتی را با آنان سر می کنم؛ با آنان سخن می گویم و درخواست های متعددی از آنان دارم؛ آنها و یادشان برای قلبم شفاست و برای سینه ام فراخی و قبله گاهی برای دعا و طلب حاجت های فراوان. او و مادرم را خداوند در کنار نام خود در قرآن کریم یاد کرد پس دلم گواهی می دهد که حرف آنان نزد خالق هستی بر زمین نخواهد ماند.
 پس پدر و مادرم همچون آن موقع ها هوای مان را داشته باشید و برای مان همچنان دل بسوزانید که شدید محتاج دعا و دلسوزی پاکتانیم. روحتان شاد و متنعم از نعمت های خداوندی باد.

 

+  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:13 AM | دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...